به نام قهرمان شبهای یتیمان عرب...
دلم , دل کوچکم , برای خیلی چیزها تنگ میشود...
این دل - که سعی می کند صاف و ساده باشد-
برای نگاه کردن به ضریح طلایی ات , به ایوان با شکوه آستانت تنگ میشود
نه این که بخواهم بگویم زیاد به دیار تو سفر میکنم , نه
اما مرغ دلم و کبوتر نگاهم به ایوان طلایت دل بسته است
و تنگ میشود برای در حضور تو نفس کشیدن این دل بی نوایم...
اسم تو را که میشنوم چاهی که در چشمان من از تنهایی هایت حفر شده به غلیان می افتد ,
من افتخار میکنم که خون پاک و مطهر تو در رگان بی مقدار من...!
آه که چه عظمتی در میان دستان کوچک من نهفته است...
آه که چه سعادتی میخواهد از نسل تو بودن سرور من...!
نام تو را که زمزمه میکنند قطره قطره و یاخته یاخته ی وجودم سربلند میکند
و تنها افتخارشان این است که به چون تویی میورزند تک تکشان!
بنگر که ذره ذره ی وجودم تو را میخوانند...
و من- همان کبوتر دلبسته ی پر شکسته – چقدر بی اندازه دلتنگم ,
چقدر بی حد محصورم به قفسی که برای خودم ساخته ام
آمدم از چنگ عشق تو بگریزم
چشمهایم را به دروازه های خراسان دوختم ,
جایی که کبوتران دیگر را مأوای گرمی بود
پناه بردم به او و دیدم چقدر ناباورانه عاشق کسی شدم که هم نام توست!
امان از این اسم جادویت که مرا هر جا که باشم به بند خواهد کشید...
آه که هم نامان تو را دیوانه وار...!
چه کردی با دل کوچکم علی جان؟
ایوان تو و هوای غریب شهر تو هفت سال است که مرا هر روز گرفتار میکند ...
و آه از مرام عشق....آه....
تو. نوشداروی منی ...
امان از رسم عشق که دست پروردهای خود را اینچنین زمین میزند...
امان از مرام تو که به پاس " هم خون " بودن هم خبری از عاشق دلخسته ات نمیگیری....
امان از من که لایق عشق والای تو نیستم...
اما همواره
هر جا که باشم به رسم نوکری و چاکری هر کجا که نامی از تو باشد
زیر لب زمزمه خواهم کرد... :
تمام لذت عمرم در این است که مولایم امیرالمومنین است
