پست ثابت

تمامــ نوشتهـ هاییـ کهـ برچسبـ " من نوشته ها " را دارند

هرز پریدنـ هایـ دستانـ خودمـ استـ - با خودکار وکاغذ -

 

 

+هرگونهـ کپیـ برداریـ از نوشتهـ هایـ منـ از شیر مادر حلالـ تـــر !

++عقدهـ ی کامنتـ ندارمـ ولیـ اگر از نوشتهـ ایـ خوشتانـ آمد یا نیامد خوشحالـ میشومـ بگوییدـ...

+++ در ضمن با اکسپلورر باز نشود بهتر است ، دور از دسترس اطفال و در دمای ۲۵-۳۷ درجه سانتی گراد قرار گیرد!!!!

سلطان قلبم...

پيمان يارى به قلبم تو بستى..

با من پيوستى...

وقتى كه من عاشق شدم ...

...و آدمى عاشق ميشود
يك نفر از يك جايى مى آيد توى دنياى خاكسترى اش 
رنگ ها را يك به يك به زندگى اش ميپاشد 
از همان اولين غروبى كه رنگ نارنجى افق را نشانش ميدهد ميگيرد و مى آيد حوالى گل هاى سرخى كه گاها برايش ميگيرد و توى آستينش يا پشت سرش قايم ميكند تا غافل گيرش كند
آدم  عاشق قهوه اى ِ پالتوى كسى ميشود كه ميخواد برايش بميرد 
تمام شهر را با همان پالتوى قهوه اى ميبيند 
آدم عاشق ميشود تا نفس هاى عميق بكشد 
آنقدر عميق تا بوى ادكلنش را تمام سلول هايش استشمام كنند 
آدم عاشق ميشود تا شاعر شود 
تا هر روز چشمهاى قهوه قاجارى اش را سربكشد و شعر بگويد و در شعر هايش دنيا را به تماشاى خنده هاى دلنشينش دعوت كند 
آدم گاهى بدجور عاشق ميشود...

گیسوانت همیشه بیرون است...

1. جای خالی ات این روزها تنها سه نقطه ی طولانی دنیای من است...

آنقدر وسیع که شاید با بودنت هم پر نشود...

همین سه نقطه ها آنقدر به جایم سکوت کردند که کارمان به اینجا کشید

...می بینی؟ هنوز هم سه نقطه ها به جای من تصمیم می گیرند

کاش می توانستی خیلی چیزها را از میان تمامی این نقطه هایی که بین من و تو فاصله انداخته اند بخوانی...

 

2. پریشانی موهایم را ببخش ... سامان دستانت را میخواهند

 

3. اگر می توانستی حرف های نگفته ام را ازخلال همین سه نقطه ها بخوانی چـــــــــه می شــــــــــد...

آنوقت به جای سکوت واژه هایت،به جای خداحافظی هایت و به جای گلگی هایت میگفتی :

" تو هم تموووم دنیای منی دیووونه"

 

4.   گیسوانم همیشه بیرون است             با وجود نبود دستانت

          دست تو...گیسوان بیرونم...                مشکل دیگری نمی ماند

 

نمیدانند...

باور کن نمیدانند

که با نگاه منتظرم چه میکنند

این پیام های تبلیغاتی...

 

  

 

نوشتن انگیزه میخواهد...

می دانم که کسی نمیخواند...

مثل همیشه برای دل خودم می نویسم...

روزیی که هیچ وقت در انتظارش نبودم رسید..

امان از این میهمان های ناخوانده...

این روز ها انگیزه ای -حتی برای زندگی هم- ندارم

و روز هایی سخت تر از این را نمیتوان متصور شد...

خداوند برای هیچ موجود زنده ای نیاورد..

امیدوارم هیچ کس بر سر گور آرزو هایش ضجه نزند...

این روز ها اصلا حال خوبی ندارم..

فکر کن ...یک نفر چقدر میتواند بشکند...؟

باور کن به همان اندازه و شاید کمی بیشتر ش ک س ت ه ام...

به دوستی گفتم تو حق نداری ننویسی..شاعر شده ایم و مسئول نوشته هایت هستی

و من امروز

نه آن که نخواهم..

نمیتوانم بنویسم...

دوست عزیز نوشتن انگیزه میخواهد...

شاید در آینده ای نزدیک وقتی قوز پشتم را علاجی یافتم به سراغ نوشتن هم بروم...

به سراغ نوشته هایم...همان ها که مسئولشان هستم...

تا آن موقع  - که میدانم " روزی فرا خواهد رسید" - به جای گفتن فقط میشنوم...

حال من را فقط کسی میداند که بر سر گور آرزو هایش ضجه زده باشد...

کسی که هر نگاه تحقیر آمیز و تمسخر انگیز و ترحم آوری را از هر کس و ناکسی تجربه کرده باشد..

کسی که حقیقتا شکسته باشد...

 

                    

پس از مــــــــ♥ــــــن

 تو

 چیزی برای از دست دادن نداری..

و پس از   تــــــ♥ـــــو

من

چیزی برای بدست آوردن...

حساب    بی     حساب

عــــــزیــــــــــــز دلــــــــــــــــــــــم...

                                 

                               

 

 

جنگ , جنگ تا....

اخم هایم را با خودم این طرف و آنطرف می برم...

حرفهایم را هم برای خودم نگه می دارم...

بعد از هشتـــ ســــــــــال جنگ تحمیلی

اطرافیانم عـــــــادت کرده اند به

"جبــــــــــهه گرفـــــــــــتن"

 

عليرضا آذر

پس از تو جهان ماند و دوش پسر             یکی سر به نی ها یکی خون جگر
همین میشود نسل بعدی ِ عشق          پسر کو ندارد نشان از پدر

با تشكر از عليرضا آذر عزيز و ميلاد بابايى

 

به نام قهرمان شبهای یتیمان عرب...

دلم , دل کوچکم , برای خیلی چیزها تنگ میشود...

این دل - که سعی می کند صاف و ساده باشد-  

برای نگاه کردن به ضریح طلایی ات , به ایوان با شکوه آستانت تنگ میشود

نه این که بخواهم بگویم زیاد به دیار تو سفر میکنم , نه

اما مرغ دلم و کبوتر نگاهم به ایوان طلایت دل بسته است

و تنگ میشود برای در حضور تو نفس کشیدن این دل بی نوایم...

اسم تو را که میشنوم چاهی که در چشمان من از تنهایی هایت حفر شده به غلیان می افتد , 

من افتخار میکنم که خون پاک و مطهر تو در رگان بی مقدار من...!

آه که چه عظمتی در میان دستان کوچک من نهفته است...

آه که چه سعادتی میخواهد از نسل تو بودن سرور من...!

نام تو را که زمزمه میکنند قطره قطره و یاخته یاخته ی وجودم سربلند  میکند

و تنها افتخارشان این است که به چون تویی  میورزند تک تکشان!

بنگر که ذره ذره ی وجودم تو را میخوانند...

و من- همان کبوتر دلبسته ی پر شکسته – چقدر بی اندازه دلتنگم ,

 چقدر بی حد محصورم به قفسی که برای خودم ساخته ام

آمدم از چنگ عشق تو بگریزم

چشمهایم را به دروازه های خراسان دوختم ,

جایی که کبوتران دیگر را مأوای گرمی بود

پناه بردم به او و دیدم چقدر ناباورانه عاشق کسی شدم که هم نام توست!

امان از این اسم جادویت که مرا هر جا که باشم به بند خواهد کشید...

آه که هم نامان تو را دیوانه وار...!

چه کردی با دل کوچکم علی جان؟

ایوان تو و هوای غریب شهر تو هفت سال است که مرا هر روز گرفتار میکند ...

و آه از مرام عشق....آه....

تو. نوشداروی منی ...

امان از رسم عشق که دست پروردهای خود را اینچنین زمین میزند...

امان از مرام تو که به پاس " هم خون " بودن هم خبری از عاشق دلخسته ات نمیگیری....

امان از من که لایق عشق والای تو نیستم...

اما همواره

هر جا که باشم به رسم نوکری و چاکری هر کجا که نامی از تو باشد

زیر لب زمزمه خواهم کرد... :

تمام لذت عمرم در این است                              که مولایم امیرالمومنین است

 

                         

متولد فصل سرد

وقتی نبرد را آغاز کــــردی

باید فـــکر اینـــــجایــشـ را  هـــــم ...

بودن با من جز "دردســــــــر" و بــودن با تو جز "ســــــــــردرد" چیــــــزی نداشـــــــــت...

دردسر هایــت با من همان  ترس از پی بردن به خیانت هایت

و سر درد هایم با تو فقط و فقط به دلیل  چشم پوشی از خیانت هایت بود

عزیز دلم !

سرمای همیشگی دستانم را به حساب سرمای دلم مگذار...

این سرمایی را که تو در دستانم حس میکنی خیلی وقت است در چشمهایت میبینم

ارتباطی ندارد غیبت طولانی ام به احساسم نسبت به خنده هایت

ـ نگران نباش من هنوز دیوانه  خنده های نمکین ات هستم ـ

باور کن تقصیر من نیست این سرمای رابطه مان...من نخواسته بودم از تبار یلدا باشم

من نخواسته بودم که در اواسط اولین ماه فصل سرد به دنیا بیایم

 ـ گر چه که  این موهبتی است که نصیب هرکس نمیشود ـ

من از تبار یلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا هستم و این چیزی است که نمیتوانم از آن بگریزم...

طــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــول میکشد - مانند یلدا- دل بستن ام

و به طول می انجامد دل بریدن ام

اما وقتی که دل بریدم از تو...

 بوران فصلم دامانت را خوهد گرفت...

ما مرد میدان های سرد نبردیم...

فصلهای سرد زندگی ات زیاد خواهند شد...

بهترین همدم تنهایی هایت "بهمن " خواهد بود

سرمای "اسفند "در پوست و استخوانت رسوخ خواهد کرد...

خوب است تو هم کمی طعم "سر درد" را بچشی عزیز دلم...

این است عاقبت نبرد تن به تن با متولد فصل سرد...

 

احسان افشاری و علیرضا آذر

قضا بلا

صدای

ش ک س ت ن

قلبـ بی نوایمـ را

عشقـ جدیدتـ شنید

و جیغـ کوتاهیـ کشید

اما تو بغلشـ کردیـ و گفتیـ :

نترسـ عزیزمـ

قضا بلا بودـ

 

باز همـ هرز پریدندـ

دستانمـ با کاغد و قلممـ

اگر حوصلهـ اشـ را داریدـ

بخوانیدشـ...

ادامه نوشته

سنگینیــ

سبکــ باشــ

نبودنتـ بـهـ اندازهـ یـ کافیـ 

سنگینیـ میـ کندــ

 

 

 

جای خالی

در زندگیـ منـ جاهایـ خالیــ هیـچـ وقتـ پر نشدندـ

حتیــ با 

کلماتــ مناسبـــ

 

عزیزمـ جشنـ میلادتـ مبارکـ

امروز تولد 2تا موجود دوستــ داشتنیهـ

خاله مهسا و دایی مهدی عزیرمممممممم

ایشالا 750 ساله بشین :p

2قلوها خوشحالم که هستین !! :*


هـــوار

کــــــــر شدمـــ

 

بســــ کهـــ عشقتــــ را چشمانتــــ 

هـــــــوار کــشـــیدندــــــ

 

یکـ طرفهـ

وزیر راهـ و ترابریـ قلبمـ شو..

تا دلمــ بهـ سمتــ تو

یکـــ طرفهــ شودـــ

 

سیگار عشقتـــ

 

کشــــــــیدنیـ نبودــ 

سوزاندنیـــ نبودــ

لهــ کردنیـــ نبودــ

روشن کردنیــ همــ نبودــ

فقطــ

پکیدنیــ بودــ...

 

سیگار پشتــ سیگار

دانلود دکلمهـ یـ سیگار پشتــ سیگار با صدایـ اندیشهـ فولادوندــ

 

 

میــ رقصمــ

حتیــ اگر

ساز مخالفــ بزنیـــ

 

 

نوشدارو

شفا ی ذهنــ زخمــ خوردهـ امــ بودــ

نوشدارو یـ خیالتـــ 

قطبــ جنوبــ

از وقتی که رفتیـــ

 

-  به جز منــ  -

یخ های قطب جنوب هم

دارندــ آبـــ میـ شوندـــ

 

 

کودتا...

تو تکــ کاندیدایـــ ریاستــ جمهوریــ منیــ..

 

اگر

چشمانتـــ کودتا نکنندـــ...

 

...

دیــگــر نمیـــ قـــلد..

چشمه ی شــعرمـــ را میـگویمــ ...

-------------------------------------------------------------------

 من بعدــ

نوشته های خودمـــ را می خوانیدـــ..

گر چه می دانمـ

نوشته نیستنـدــ 

و باز هم دستــانــمــــ دارند با قلمـ و کاغذــ هرز می پرندــــ... 

 

خسرو گلسرخی- تساوی

معلم پای تخته داد می زد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها

لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر«جوانان» را ورق می زد

برای که بی خود های و هوی می کرد و با آن شور بی پایان

تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود

تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر است...»

از میان جمع شاگردان یکی برخاست

همیشه یک نفر باید بپا خیزد

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است...

معلم

مات بر جا ماند.

و او پرسید:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود آیا باز

یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد:

آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور وزر به دامن داشت بالا بود

وانکه

قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت

پایین بود...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون

چون قرص مه می داشت

بالا بود

وان سیه چرده که می نالید

پایین بود...

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

این تساوی زیر و رو می شد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفت خواران

از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

ــ بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست...

سیــــگار پشتـــــ سیـــگار

خمیازه های کش دار / سیگار پشت سیگار
شب گوشه ای به ناچار / سیگار پشت سیگار

 

این روح خسته هر شب / جان کندنش غریزیست
لعنت به این خودآزار / سیگار پشت سیگار

 

پای چپ جهان را / با ارّه ای بریدن
چپ پاچه های شلوار / سیگار پشت سیگار

 

در انجماد یک تخت / این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار / سیگار پشت سیگار

 

بر سنگفرش کوچه / خوابیده بی سرانجام
این مرده کفن خوار / سیگار پشت سیگار

 

صد صندلی در این ختم / بی سرنشین کبودند
مردی تکیده بیزار / سیگار پشت سیگار

 

تصعید لاله گوش / با جیغهای رنگی
شک و شروع انکار / سیگار پشت سیگار

 

مُردم از این رهائی / در کوچه های بن بست
انگارها نه انگار / سیگار پشت سیگار

 

این پنچ پنجه امشب / هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گیتار / سیگار پشت سیگار

 

ماسیده شد تماشا / بر میله میله پولاد
در یک تنور نمدار / سیگار پشت سیگار

 

صد لنز بی ترحم / در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار / سیگار پشت سیگار

 

در لابه لای هر متن / این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار / سیگار پشت سیگار

 

اسطوره های خائن / در لابلای تاریخ
خوابند عین کفتار / سیگار پشت سیگار

 

عکس تو بود و قصّه / قاب تو بود و انکار
کوبیدمش به دیوار / سیگار پشت سیگار

 

مبهوت رد ِدودم / این شکوه ها قدیمیست
تسلیم اصل تکرار / سیگار پشت سیگار

 

کانسرو شعر سیگار / تاریخ انقضاء خورد
سه ، یک ، مُمیز ِ چهار / سیگار پشت سیگار

 

ته مانده های سیگار / در استکانی از چای
هاجند و واج انگار / سیگارپشت سیگار

 

خودکار من قدیمیست / گاهی نمی نویسد
یک مارک بی خریدار / سیگار پشت سیگار

 

 

ســـید مهـــدیــــ موسـویـــ

 دارم به گریه می کنم و گریه می کنم

از تو ، به تو ، بدون تو ، تو! گریه می کنم...

تو نیستی! شبیه کلیدی بدون قصر

 پرسه زدن به تنهایی در «ولیّ عصر»

من ، سردی نبودن دستی که هیچ وقت...

شب ، تاکسی ، صدای «مهستی» که هیچ وقت...

باران به شیشه می زند از چشم های من

حتی نمی رسد به خودم هم صدای من

باران ، صدای هق هق مردی که داشتی

که جا گذاشتیش ، «مرا» جا گذاشتی!

از پشت شیشه رد شدن چند خط ّ کج

باران ، صدای گریه ی یک خانه در کرج

در خواب های کوچک تو دیر کرده ام

از تارهای حنجره ات گیر کرده ام

دارم شبیه یک حشره گریه می کند

بر روی تخت یک نفره گریه می کند

یک عنکبوت سیر ته خواب های زن

که زل زده به مردمک چشم های من

از روزهای مَردُم و مردم شبت شدن

در کوچه های خلوت ، لب بر لبت شدن

از یک مسیح گمشده روی صلیب من

از دست های کوچک تو ، توی جیب من

از من که بی تو هیچ زمانی و هیچ جا...

از یک قطار پُست شده سمت ناکجا!

یک کیسه ی زباله به من قرص خورده است

یک تیغ نصفه داخل حمّام مرده است!

بوی جنازه در تن من می دهد کسی

دارم به مرگ می روی امّا نمی رسی

زل می زنم به آینه ی بد قیافه ام

خون می جهد به خاطره ها و ملافه ام

 

دریغ و درد مهدی اخوان ثالث ( در سوگ فروغ )

چه درد آلود و وحشتناک
نمی گردد زبانم که بگویم ماجرا چون بود
دریغا درد ،
هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود …


چه بود؟ این تیر بی رحم از کجا آمد؟
که غمگین باغِ بی آواز ما را باز
درین محرومی و عریانی پاییز ،
بدینسان ناگهان خاموش و خالی کرد
از آن تنها و تنها قمریِ محزون و خوشخوان نیز؟

چه وحشتناک !
نمی آید مرا باور
و من با این شبخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ
بدم می آید از این زندگی دیگر

ندانستم ، نمی دانم چه حالی بود؟
پس از یک عمر قهر و اختیارِ کفر ،
ـ چگویم ، آه ،
نشستم عاجز و بی اختیار ، آنگاه به ایمانی شگفت آور ،
بسی پیغام ها ، سوگندها دادم
خدا را ،  با شکسته تر دل و با خسته تر خاطر
نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر
که زنهار ، ای خدا ، ای داور ، ای دادار ،
مبادا راست باشد این خبر ، زنهار !
تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز
وَنَفْشُرده ست هرگز پنجه ی بغضی گلویت را
تو را هم با تو سوگند ، آری !
مکن ، مپسندین ، مگذار

خداوندا ، خداوندا ، پس از هرگز ،
پس از هرگز همین یک آرزو ، یک خواست
همین یک بار
ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گرید
خداوندا ، به حق هرچه مردانند ،
ببین یک مرد می گرید …
چه بی رحمند صیادانِ مرگ ، ای داد !
و فریادا ، چه بیهوده است این فریاد
نهان شد جاودان در ژرفتای خاک و خاموشی
پریشادخت شعر آدمیزادان
چه بی رحمند صیادان
نهان شد ، رفت
ازین نفرین شده ، مسکین خراب آباد
دریغا آن زن ِ مردانه تر از هرچه مردانند ؛
آن آزاده ، آن آزاد
تسلی می دهم خود را
که اکنون آسمان ها را ، زچشمِ اخترانِ دور دستِ شعر
بر او هر شب نثاری هست ، روشن مثل شعرش ، مثل نامش پاک
ولی دردا ! دریغا ، او چرا خاموش ؟
چرا در خاک ؟