هیچ هوچ هاچ

هیچ... هوچ... هاچ

وقتی در گوشی تلفن همراهم مسیر پیشنهاد شد، بلافاصله پذیرفتم. مسیر از شرقی‌ترین نقطهٔ شهر تا غربی‌ترین نقطهٔ آن بود. با قیمتی مناسب و در آن ساعت شب که خبری از ترافیک نبود، مبلغ پیشنهادی وسوسه‌کننده به نظر می‌رسید. سر راه به پمپ‌بنزین رفتم تا برای این مسیر نسبتاً طولانی آماده باشم. هنوز نازل را داخل باک فرو نکرده بودم که تلفنم زنگ زد.

ـ کجایی؟ چرا نمی‌رسی؟ دیرمان شده، عجله داریم...

چند جملهٔ دیگر هم گفت که دقیق نفهمیدم چه بود. فقط جواب دادم:ـ چند دقیقهٔ دیگر می‌بینمتان. بعد تماس را قطع کردم و راه افتادم.

وقتی رسیدم، دو پسر جوان سیاه‌پوست، حدود بیست‌وچهار، بیست‌وپنج ساله، جلوی در منتظرم ایستاده بودند. به محض اینکه سوار شدند، بوی خاصی فضای کابین را پر کرد؛ بویی که تا آن روز هرگز تجربه‌اش نکرده بودم.

چند دقیقه بعد که وارد اتوبان شدیم، یکی از آن دو، که زیورآلات کمتری به خودش آویخته بود، با صدای بلند گفت:ـ اگر سریع‌تر بروی، انعام خوبی می‌دهم.

گفتم:ـ محدودیت سرعت دارم، ولی تلاشم را می‌کنم زودتر برسیم. کمی بعد پرسید:ـ اهل کجایی؟

گفتم:ـ ایران.

چند بار با خودش تکرار کرد:ـ ایران... ایران... ایران...بعد با خوشحالی گفت:ـ چه خوب! پس همسایه‌ایم!

همان لحظه که گفت «همسایه‌ایم»، فهمیدم اوضاع کمی غیرعادی است. آن‌قدر در حال‌وهوای خودش بود که حتی به رنگ پوست من هم دقت نکرده بود و با اطمینان می‌گفت همسایه‌ایم.

پرسیدم:ـ شما اهل کجایید؟

گفت:ـ کنگو.

بعد از اینکه به گمان خودش یقین پیدا کرد همسایه‌ایم، با دوستش شروع کردند به پچ‌پچ کردن و با صدای بلند خندیدن. سفیدی دندان‌هایشان در تاریکی شب به چشم می‌آمد. سعی کردم بی‌اعتنا باشم، اما ته دلم دلشوره‌ای افتاده بود که فقط امیدوار بودم این سفر به خیر بگذرد.

هم قیافه و تیپ عجیب‌وغریبشان جلب توجه می‌کرد و هم زیورآلات و زلم‌زیمبوهایی که به خودشان آویخته بودند؛ انگار همه‌چیز خبر از غیرعادی بودن اوضاع می‌داد.

کمی از مسیر اتوبان را که پشت سر گذاشتیم، آقای «همسایه» جلو آمد و سرش را از میان دو صندلی جلو آن‌قدر به من نزدیک کرد که دوباره همان بوی تند و حال‌به‌هم‌زن به مشامم خورد. لبخندی زد و گفت:

ـ می‌شود لطفاً یک آهنگ برای ما پخش کنی؟ انعام خوبی می‌دهم.

هرچند ترجیع‌بند تمام جمله‌هایش همین «انعام خوبی می‌دهم» بود و من تقریباً مطمئن بودم با این همه تأکید، هرگز به وعده‌اش عمل نخواهد کرد، اما اهمیتی ندادم و گفتم:

ـ البته، با کمال میل.

دستم را به سمت مانیتور ماشین بردم و یکی از آهنگ‌ها را پخش کردم.

چند دقیقه گذشت. بعد از چند بار پچ‌پچ و خنده، دوباره سرش را جلو آورد و آهسته کنار گوشم گفت:

ـ این موسیقی مال کجاست؟

گفتم:ـ موسیقی سنتی ایرانی است؛ فارسی. مال همان کشور همسایهٔ شما!

بی‌آنکه به حرفم توجهی کند، باز هم جلوتر آمد؛ آن‌قدر نزدیک که بوی زنندهٔ سر و صورتش دوباره به مشامم رسید.

گفت:ـ می‌شود آهنگ خودمان را پخش کنیم؟ می‌توانم گوشی‌ام را به مانیتور وصل کنم؟

چون می‌دانستم تا مدت زیادی باید همین مسیر مستقیم اتوبان را ادامه بدهم، مخالفتی نکردم.

گفتم:ـ بفرمایید.

کابل را گرفت، سریع گوشی‌اش را وصل کرد و گفت:

ـ بهترین راننده‌ای هستی که تا حالا سوارش شده‌ام.

بعد هم، طبق معمول، دوباره همان وعدهٔ انعام را تکرار کرد.

کمی با گوشی‌اش جست‌وجو کرد، آهنگی پیدا کرد و پخش شد. هنوز ده ثانیه از شروع موسیقی نگذشته بود که آن را قطع کرد و دوباره با دوستش مشغول پچ‌پچ شد. دوستش هم چیزی گفت. چند لحظه بعد، بار دیگر سرش را جلو آورد؛ این بار از قبل هم نزدیک‌تر.

من ناخودآگاه کمی خودم را عقب کشیدم.

آهسته گفت:

ـ می‌دانی... یک مشکلی هست.

پرسیدم:ـ چه مشکلی؟

برگشت، نگاهی به دوستش انداخت؛ انگار منتظر تأیید او بود. بعد دوباره رو به من کرد و گفت:

ـ یه وقت برای تو مشکلی پیش نیاید.

پرسیدم:

ـ برای من؟

گفت:

ـ آره... برای تو.

گفتم:ـ می‌شود بگویی دقیقاً مشکل‌تان چیست؟

ادامه داد:ـ آخه این موسیقی ممنوعه است. به‌جز قبیلهٔ خودمان و چند قبیلهٔ دیگر، تقریباً همه‌جا ممنوع است؛ حتی اینجا!

دلم می‌خواست هرچه زودتر این مسیر تمام شود و فقط به خیر بگذرد. بی‌آنکه مکث کنم، گفتم:

ـ برای من اهمیتی ندارد. راحت باشید.

با شتاب برگشت. هر دو از خوشحالی کف دست‌هایشان را محکم به هم کوبیدند و آن‌قدر بالا و پایین پریدند که ماشینِ در حال حرکت تکان می‌خورد. آهنگ را پخش کرد.

به نظرم چیز خاصی نبود. بی‌خود این‌همه درباره‌اش هیاهو کرده بودند. بیشتر شبیه یک مشت صداهای نامفهوم بود؛ ملودی‌ای با سازهای کوبه‌ای قبیله‌ای و ریتمی که به دلم نمی‌نشست.

من در افکار خودم غرق بودم. حواسم به کیلومتر ماشین و زمان تعویض روغن بود. نباید این بار هم از هشت هزار کیلومتر رد می‌شد. داشتم حساب می‌کردم برای هفتهٔ آینده وقت تعمیرگاه بگیرم که ناگهان دستی محکم روی شانه‌ام نشست.

ـ صدا را بلند کن!

جا خوردم. رشتهٔ افکارم پاره شد. ولوم را بالا بردم.

همان لحظه متوجه شدم آن دو جوان روی صندلی عقب حرکات عجیبی انجام می‌دهند. مچ دست‌هایشان را خم کرده بودند؛ طوری که شبیه گردن قو شده بود. قوها انگار دهان باز و بسته می‌کردند و با هم حرف می‌زدند. وقتی دست‌هایشان را از مچ و آرنج به هم می‌مالیدند، انگار آن دو قو با هم نجوا می‌کردند؛ انگار عاشقانه‌ای خاموش میانشان جریان داشت.

هرچند شش‌دانگ حواسم به جاده بود و مسیر هم نسبتاً خلوت، اما کنجکاوی امانم نمی‌داد. مدام از آینه به صندلی عقب نگاه می‌کردم.

حالا دیگر قوها بی‌پرده همدیگر را می‌بوسیدند.

هم‌زمان، از دل موسیقی صدایی شنیده می‌شد؛ صدایی شبیه نجوای آرام پیرزنی فرتوت که به سختی کلمات را ادا می‌کرد؛ بیشتر شبیه ناله بود تا آواز.

لحظه‌به‌لحظه صدای پیرزن بلندتر می‌شد؛ انگار مرثیه یا دعاهای غمگینی را زمزمه می‌کرد. موسیقی و انعکاس صدای او چنان در هم تنیده بود که فضایی عجیب و وهم‌آلود ساخته بود.

دیگر بی‌خیال نگاه کردن به آینه‌های اطراف شدم و آینهٔ وسط را طوری تنظیم کردم که دید کاملی به صندلی عقب داشته باشم.

آن دو پسر انگار مشغول نوعی آیین مذهبی بودند. حال و هوای خاص خودشان را داشتند. گاهی شانه‌هایشان را به هم می‌مالیدند، گاهی پیشانی‌هایشان را به هم می‌زدند و صدای جلینگ‌جلینگ زیورآلاتشان در موسیقی و نجوای پیرزن گم می‌شد. گاهی هم یکدیگر را می‌بوسیدند و من، مات و مبهوت، فقط نگاهشان می‌کردم.

تا اینکه صدای پیرزن روی سه واژه مکث کرد و مدام همان سه کلمه را با لحنی رازآلود تکرار کرد:

هیچ... هوچ... هاچ...

همین سه واژه، پشت سر هم.

به مرکز شهر و ساختمان‌های بلندش نزدیک شده بودم. صدای «هیچ... هوچ... هاچ...» با شدت در کابین ماشین می‌پیچید و اکو می‌شد.

پسرها چشم‌هایشان را بسته بودند. صورتشان از عرق خیس شده بود و همراه با صدای پیرزن همان سه واژه را تکرار می‌کردند؛ سرهایشان هم با ریتم موسیقی به چپ و راست تکان می‌خورد.

هیچ... هوچ... هاچ...

تعداد ماشین‌ها در اتوبان بیشتر شده بود و ترافیک آرام‌آرام شکل می‌گرفت. ناچار شدم سرعت را کم کنم.

در همین لحظه، پسر دوم خودش را جلو کشید و گفت:

ـ هی رفیق! حواست هست؟ تو هم باید با ما بخوانی!

گفتم:

ـ چی را بخوانم؟

گفت:

ـ بلند بگو... «هیچ... هوچ... هاچ...»

خیلی جدی جواب دادم:

ـ ببخشید، من رانندهٔ شما هستم، نه هم‌بازی‌تان.

گفت:

ـ تو نمی‌دانی... باید بگویی... حتماً باید بگویی...

پرسیدم:

ـ چرا؟

گفت:

ـ به ما گفته‌اند یک غریبه بین ما هست. تا وقتی آن غریبه همراهی نکند، ما وصل نمی‌شویم.

گفتم:

ـ من که معنی این کلمه‌ها را نمی‌دانم. شاید دارم به خودم فحش می‌دهم!

این بار همان پسر اول جلو آمد و گفت:

ـ خواهش می‌کنم همراهی کن. تا حالا راننده‌ای به خوبی تو ندیده‌ام. من انعام خوبی...

حرفش را قطع کردم.

ـ باشد... باشد... می‌گویم... فقط یک لطف بکن.

با هیجان گفت:

ـ چی می‌خواهی؟

گفتم:

ـ فقط معنی این کلمه‌ها را به من بگو.

گفت:

ـ زیاد سخت نگیر. زبان قبیلهٔ ما خیلی قابل ترجمه نیست.

گفتم:

ـ خب، حدودی بگو یعنی چه؟

چند لحظه من‌ومن کرد، بعد گفت:

ـ یعنی... «روحِ ساحره، بلند، در آرامش.»

پرسیدم:

ـ می‌توانم همین جمله را به انگلیسی بگویم؟

تقریباً فریاد زد:

ـ نه! فقط همین را تکرار کن... زود باش!

حوصلهٔ بحث کردن نداشتم. بی‌میل شروع کردم به همراهی با آن‌ها و همان سه واژه را تکرار کردم.

دو، سه، چهار، پنج بار که گفتم، ناخودآگاه دستم به سمت ولوم ضبط رفت تا صدا را بلندتر کنم. همان موقع متوجه شدم صدا از قبل تا آخر زیاد شده است.

هیچ‌کس چیزی از من نخواست. آن دو سرگرم کار خودشان بودند، اما من هم بی‌اختیار سرم را با ریتم موسیقی به چپ و راست تکان می‌دادم.

حالا من، پیرزن، موسیقی و آن دو پسر سیاه‌پوست، همگی با صدای بلند یک چیز را تکرار می‌کردیم:

هیچ... هوچ... هاچ... هیچ... هوچ... هاچ...

عجیب بود... اما حس خوبی داشت.

ترافیک دوباره سبک‌تر شده بود، اما ساختمان‌های بلند مرکز شهر هنوز دیده می‌شدند.

همان‌طور که زیر لب زمزمه می‌کردم، ناگهان متوجه شدم تمام نورهای شهر آبی شده‌اند.

از آینه به عقب نگاه کردم.

پسرها همچنان می‌رقصیدند. سرهایشان را بالا گرفته بودند، چشم‌هایشان به سقف ماشین خیره مانده بود و سفیدی چشم‌هایشان هم رنگی آبی به خود گرفته بود.

احساس کردم هر بار که آن سه واژه را تکرار می‌کنند، دندان‌هایشان برق می‌زند و ستاره‌های ریز آبی‌رنگ از دهانشان بیرون می‌ریزد.

حس کردم دیگر اوضاع طبیعی نیست.

چند بار چشم‌هایم را باز و بسته کردم، اما نه؛ همه‌چیز همان‌طور بود که می‌دیدم.

کم‌کم آن پیچ‌وتاب و رقص به مچ دست‌های من هم رسید. فرمان را ناخودآگاه با ریتم موسیقی به چپ و راست می‌چرخاندم. تازه داشت خوشم می‌آمد.

پسرها کف می‌زدند، می‌خندیدند و حباب‌هایی شبیه ستاره‌های ریز در هوا پخش می‌کردند. دور سرشان پر از ستاره‌های آبی شده بود؛ ستاره‌هایی که چند ثانیه بعد مثل حباب می‌ترکیدند و محو می‌شدند.

دستم را دراز کردم تا مشتی از آن ستاره‌های آبی را از هوا بگیرم.

عین بچه‌ها شده بودم.

آن‌ها می‌خندیدند و من هم بی‌اختیار ریزریز، بعد بلندبلند، بی‌دلیل می‌خندیدم.

ناگهان احساس کردم، میان آن همه آبی، رنگ سرخ تندی هم در فضا جاری شده است.

حالا دیگر پیرزن فقط آن سه واژه را تکرار نمی‌کرد. میانشان جمله‌های دیگری هم می‌گفت. صدایش در فضا می‌پیچید، طنین می‌انداخت و اکو می‌شد.

نورهای قرمز و آبی در هم می‌آمیختند و با سرعت بیشتری جابه‌جا می‌شدند.

ما سه نفر همچنان می‌رقصیدیم و می‌خندیدیم.

نه خبری از مستی بود و نه نشئگی.

فقط تجربه‌ای عجیب بود...

وقتی دوباره به روبه‌رو خیره شدم، انگار پیرزنی عجوزه با لباسی بلند و سفید روی کاپوت ماشین نشسته بود. می‌رقصید و گاهی دست‌هایش و گاهی تمام بدنش را روی شیشه می‌کشید.

آن‌قدر مقابلم می‌جنبید که مجبور می‌شدم سرم را مدام جابه‌جا کنم تا از لابه‌لای دست‌ها و بدنش بتوانم مسیر را ببینم.

اما پیرزن، درست مثل آن دو پسر و حتی مثل خود من، با همان ریتم شانه‌هایش را تکان می‌داد و می‌رقصید.

موهای بلند و سپیدی داشت که نوکشان اندکی حنایی به نظر می‌رسید. باد موهایش را آشفته می‌کرد و گاهی تمام صورتش را می‌پوشاند.

اما چشم‌هایش...

انگار فقط دو حفرهٔ کوچک و سیاه بودند.

چشم داشت، اما نوری در آن‌ها نبود.

در همان حالی که به صورتش خیره شده بودم، احساس کردم منبعی از نورهای قرمز و آبی با سرعت از کنارم گذشت و درست مقابلم ایستاد.

راه بسته شد.

جایی برای عبور نمانده بود.

بی‌اختیار روی ترمز کوبیدم.

در همان لحظه، پیرزن از روی کاپوت جدا شد و به هوا برخاست.

گردنم را بالا گرفتم و دور شدنش را تماشا کردم.

هر لحظه کوچک‌تر شد...

کوچک‌تر...

تا اینکه فقط نقطه‌ای سفید در آسمان باقی ماند.

پسرها هم یکباره ساکت شدند.

چند لحظه طول کشید تا به خودم بیایم.

دقت کردم و تازه فهمیدم ماشین پلیس با چراغ‌های زنندهٔ قرمز و آبی روبه‌رویم ایستاده و مرا متوقف کرده است.

درِ ماشین پلیس باز شد و مأموری به طرفم آمد.

ناخودآگاه دستم رفت و ضبط ماشین را خاموش کردم.

مرد کنار شیشه آمد و با اشاره از من خواست شیشه را پایین بکشم.

هنوز شیشه کاملاً پایین نرفته بود که صدای باز و بسته شدن دری به گوشم رسید.

افسر پلیس سلام کرد و گفت:

ـ حالت خوبه؟ مدارکت رو بده ببینم.

بی‌اختیار گفتم:

ـ هیچ... هوچ... هاچ... هیچ... هوچ... هاچ...

متعجب نگاهم کرد.

ـ ببخشید؟ چی می‌گی؟ مستی؟

گفتم:

ـ نه، مست نیستم. اگر می‌خواهی امتحان کن.

گفت:

ـ نه، فقط پرسیدم. ولی چرا این‌طوری رانندگی می‌کردی؟

با دست به صندلی عقب اشاره کردم.

ـ من راننده‌ام. این دو مسافر ازم خواستن هرچه سریع‌تر برسونمشون. قبول دارم شاید کمی تند رفتم... اما هیچ... هوچ... هاچ...

افسر اخم کرد.

ـ حالت خوبه؟ کسی عقب ماشین نیست.

با تعجب برگشتم.

ـ چرا بابا! همین دو تا جوان کنگویی...

حرفم نیمه‌کاره ماند.

صندلی عقب خالی بود.

تمام بدنم یخ کرد.

فشارم افتاد.

با لکنت گفتم:

ـ اینا... اینا همین‌جا بودن...

به کنسول اشاره کردم.

ـ این گوشی که وصل بود مال اون‌هاست...

نگاه کردم.

هیچ گوشی‌ای وجود نداشت.

فقط کابل اتصال از کنسول آویزان بود و آرام تاب می‌خورد.

از رادیوی محلی، با صدایی آهسته، یکی از آهنگ‌های بیلی آیلیش پخش می‌شد.

افسر دوباره گفت:

ـ مدارکت رو بده.

مدارکم را تحویل دادم.

او مشغول بررسی شد و من دستی به موهای آشفته‌ام کشیدم.

ناگهان یاد گوشی خودم افتادم.

روی صندلی جلو افتاده بود.

همان لحظه، برنامهٔ اوبر سفر جدیدی پیشنهاد داد.

بی‌اختیار دکمهٔ پذیرش را زدم.

مسیری کوتاه، همان حوالی.

افسر پلیس که تمام حرکاتم را زیر نظر داشت، گفت:

ـ برو و برس به سرویست. تصمیم داشتم به خاطر رانندگی مارپیچ متوقفت کنم.

در حالی که هنوز از اتفاقات چند دقیقهٔ قبل گیج بودم و با دهانی نیمه‌باز به صفحهٔ گوشی نگاه می‌کردم، خیلی جدی گفتم:

ـ من که از اول هم به شما گفتم رانندهٔ اوبر هستم.

کمی بعد که برنامه را بررسی کردم، فهمیدم مسافر قبلی سفر را لغو کرده است.

نفسی از سر آسودگی کشیدم.

افسر مدارکم را پس داد و گفت:

ـ برو... ولی بیشتر مراقب باش.

شهرام صاحب‌الزمانی

۳۰ ژوئیهٔ ۲۰۲۶

مجتمع تریو، اورلئان، انتاریو

هیچ ... هوچ ... هاچ

هیچ ... هوچ ... هاچ

وقتی در گوشی تلفن همراهم مسیر پیشنهاد شد ، بلافاصله پذیرفتم. از شرقی ترین نقطه شهر تا غربی ترین نقطه شهر بود. با قیمتی مناسب و در آن ساعت شب که خبری از ترافیک نبود، عدد و رقم پیشنهادی مطلوب بود. سر راه به پمپ بنزین رفتم تا برای این مسیر نسبتا طولانی آماده باشم. هنوز نازل را داخل سوراخ باک فرو نکرده بودم که زنگ زد که کجا هستی وچرا نمی رسی و ما دیرمان شده و عجله داریم و چند جمله دیگر هم گفت که نفهمیدم دقیقا چی گفت. من پاسخ دادم تا چند دقیقه دیگه می بینم تون و قطع کردم و راه افتادم.

وقتی رسیدم دو پسر جوان سیاه پوست بیست و چهار، بیست و پنج ساله جلوی در منتظرم ایستاده بودند. وقتی هر دو سوار شدند بوی خاصی فضای کابین ماشین را پر کرد که تا بحال تجربه اش نکرده بودم. بعد از اینکه وارد اتوبان شدم، یکی از آنها که زیور آلات کمتری به خودش آویزان کرده بود، با صدای بلند گفت : انعام خوبی میدهم اگر سریعتر بروی . گفتم : محدودیت سرعت دارم ولی تلاش می کنم زودتر برسم. کمی بعد پرسید: کجایی هستی ؟

گفتم : ایران .

چند مرتبه تکرار کرد . ایران ... ایران ... ایران ، چه خوب! پس همسایه هستیم!

وقتی که گفت همسایه هستیم ، فهمیدم اوضاع خراب است. آنقدر فازشان خاص بود که حتی به رنگ پوست من هم دقت نکرد و گفت همسایه هستیم !

از آقای همسایه پرسیدم ، شما کجایی هستید ؟

گفت: گنگو.

بعد از اینکه به گمان خودش ، یقین پیدا کرد که همسایه هستیم ، با رفیق اش شروع کردند به پچ وپچ کردن و خندیدن با صدای بلند. سفیدی دندانهایشان در آن تاریکی شب و آن فضا ، خودنمایی می کرد . اهمیتی ندادم ولی کمی دلشوره داشتم که این سفر بخیر بگذرد. هم تیپ و قیافه عجیب و غریب شان جلب توجه میکرد و هم زیورآلات و زلم زیبوهایی که به خودشان آویخته بودند ، خبر از غیر عادی بودن اوضاع میداد . کمی که از مسیر اتوبان طی شد ، آقای همسایه جلوتر آمد و در فضای خالی بین دو صندلی جلو ، صورتش را کاملا نزدیک من کرد. بازهم همان بوی تند و حال بهم زن به مشامم خورد. لبخندی زد و گفت : میشه خواهش کنم یه آهنگ برای ما پخش کنی ؟ انعام خوبی میدهم .

هرچند ترجیع بند تمام جملاتش انعام خوبی می دهم بود ، و من یقین داشتم که با این نحو تاکید هرگز وعده اش را عملی نخواهد کرد، من اهمیتی به موضوع انعام ندادم و گفتم: البته با کمال میل . دستم رفت سمت مانیتور ماشین و آهنگی را پخش کردم .

چند دقیقه ای که گذشت و بعد از اینکه دو سه مرتبه با همدیگر پچ پچ کردند و خندیدند، دوباره کله اش را جلو آورد و دم گوشم آهسته گفت: موسیقی مال کجاست؟

گفتم : آهنگ سنتی ایرانی است . فارسی است . همون کشور همسایه شما دیگه!

بدون اهمیت به حرف من صورتش را جلو تر آورد ، بطوریکه بوی زننده سر و کله اش کاملا به مشامم خورد و گفت : میشه این آهنگ ما را پخش کنی ؟ میتونم به مانیتور وصل بشم ؟

چون میدونستم که حالا حالا ها باید این مسیر اتوبان را مستقیم ادامه بدم، مخالفتی نکردم و گفتم: بفرما. کابل را گرفت و سریع وصل شد و گفت: بهترین راننده ای هستی که تا کنون تجربه کردم و بازهم همان ترجیع بند در خصوص انعام را تکرار کرد.

با گوشی اش کمی سرچ و کرد و آهنگی را آورد و پخش کرد. هنوز ده ثانیه از پخش موسیقی نگذشته بود که پخش آهنگ را متوقف کرد و دوباره شروع به پچ پچ کردن با رفیق اش کرد. رفیق اش هم حرفهایی زد . کمی طول کشید تا دوباره صورتش را جلو آورد . اینبار خیلی جلو تر آمد. من هم کمی فاصله گرفتم . جلو تر آمد و در گوشم گفت: آخه میدونی یه مشکلی هست ! پرسیدم : چه مشکلی ؟صورتش را برگرداند به عقب به دوستش نگاه کرد و انگار که از طرف دوستش تایید گرفت که حرف زدن را ادامه دهد، گفت : یه وقت برای تو مشکلی پیش نیاد .

من پرسیدم : برای من ؟

گفت : آره برای تو

گفتم: میشه بگی مشکل تون دقیقا چی هست ؟

ادامه داد: آخه این موزیک ممنوعه است . بجز در قبیله خودمون و چندتا قبیله دیگه، توی همه جا ممنوع است . حتی اینجا!

دلم میخواست زودتر به پایان مسیر برسم و فقط به ختم بخیر شدن این سفرفکر می کردم . بدون مکث گفتم: من اهمیتی نمی دهم . راحت باشید .

با شتاب برگشت و از خوشحالی هر دو کف دستهایشان را بهمدیگر کوبیدند و آنچنان بالا و پایین پریدند که ماشین در حال حرکت جابجا می شد و تکان تکان می خورد . آهنگ را پخش کرد . بنظرم چیز خاصی نبود . بیخود شلوغش کرده بود. بیشتر چرت و پرت بود . ملودی با سازهای کوبه ای خودشان . یه ریتم حال بهم زنی هم داشت . در افکار خودم غوطه ور بودم و حواسم به کیلومتر ماشین و نوبت تعویض روغن ماشین بود ، اینبار نباید از حد مجاز هشت هزارتا رد شه و داشتم به این فکر می کردم برای هفته آینده نوبت رزرو کنم، که دستی محکم به شانه ام زد وگفت: صدا را بلند کن. جا خوردم . رشته افکارم برید. صدا را بلند کردم . دقت کردم و دیدم آن دو جوان ، درصندلی عقب یه حرکتهای خاصی می کردند . دستهایشان را از مچ تا کرده بودند و شبیه گردن قو شده بود. قو ها دهانش را باز و بسته می کردند وانگار حرف می زدند. وقتی آن دو دستهایشان را از آرنج و مچ به همدیگر می مالیدند ، انگار قو ها با همدیگر حرف خصوصی می زدند و عشق بازی می کردند .

هر چند ششدانگ حواسم به جلو بود و مسیر هم نسبتا خلوت بود، اما کنجکاو شده بودم و مرتب از آیینه صندلی عقب را نگاه می کردم . حالا دیگر قوها علنا همدیگر را ماچ و بوسه می کردند . همزمان در موسیقی زیر صدایی شبیه نجوای آرام یک پیرزن فرتوت که به سختی حرف می زد و کلمات را ادا می کرد و اصلا انگار ناله می کرد، شنیده میشد . کمی که گذشت، صدای پیرزن کم ، کم بلند و بلند تر میشد و انگار نوحه یا جملات حزن انگیزی را بیان می کرد . هر لحظه صدای پیرزن بلند و بلند تر میشد و ترکیب عجیبی از موسیقی همراه با اکوی صدای پیرزن همراهی اش می کرد. بیخیال تسلط به مسیر عقب ماشین شدم و با هیجان آیینه را کاملا طوری تنظیم کردم که دید کاملی به صندلی پشت داشته باشم . اون دوتا پسر انگار مشغول یک رقص مذهبی بودند. حال و هوای خاص خودشان را داشتند . گاهی شانه هایشان را بهم می مالیدند ، گاهی پیشانی شان را بهم می زدندو سر وصدای جیلینگ دیلینگ زیور آلاتشان در صدای موسیقی و نجوای پیرزن گم میشد. گاهی همدیگر را می بوسیدند و من همینطور هاج و واج نگاه می کردم . تا اینکه صدای پیرزن روی سه کلمه تکراری متوقف شد و مرتب با نجوای خاصی آن سه کلمه را بکار می برد .

هیچ...هوچ...هاچ...

یه همچین عبارتی را بکار می برد . به مرکز شهر و ساختمانهای بلندش نزدیک شده بودم .هیچ هوچ هاچ با صدای بلند داخل کابین ماشین اکو میشد . پسرها چشمهایشان را بسته بودند و درحالیکه صورتشان خیس عرق شده بود ، همان کلمه های پیرزن را تکرار می کردند و سرشان را به چپ و راست ، تکان تکان می دادند.

هیچ... هوچ... هاچ...

تعداد ماشین ها در اتوبان زیاد تر شد و کمی ترافیک ایجاد شد . مجبور شدم سرعتم را خیلی کم کنم. در همین وضعیت پسر دومی جلو آمد و گفت: هی رفیق ! حواست هست تو هم باید با ما بخوانی !

گفتم : چیو باید بخونم ؟

گفت: بلند بگو هیچ ... هوچ ... هاچ

خیلی جدی گفتم : اما ببخشید من راننده شما هستم و اصلا همبازی شما نیستم !

گفت : تو نمی دونی ... باید بگی ... حتما باید بگی ...

گفتم: چرا؟

گفت: به ما میگن یک غریبه بین شما هست و تا این غریبه همراهی نکنه ماوصل نمی شیم .

گفتم : آخه من معنی این واژه ها را نمی دونم. شاید دارم به خودم فحش میدم.

اینبار همان پسر اولی جلو آمد و گفت: خواهش می کنم همراهی کن ، تا بحال راننده به خوبی تو ندیدم ، من انعام خوبی به تو ....

حرفش را قطع کردم و سریع گفتم : باشه ... باشه ... میگم ... میگم . فقط یه لطف بکن

با هیجان گفت : چی میخوایی؟

گفتم : فقط معنی این کلمه را بهم بگو.

گفت: زیاد سخت نگیر. زبان قبیله ما خیلی قابل ترجمه نیست .

گفت: حالا حدودا بگو یعنی چی ؟

من و منی کرد و بعد از یه مکث نسبتا کوتاه گفت: یعنی روح ساحره بلند در آرامش

گفتم: می تونم این جمله را به انگلیسی بگم؟

فریاد زد : نه ... فقط همین را تکرار کن ... زود باش

حال و حوصله جر و بحث نداشتم . خیلی بی انگیزه منم همراهی کردم و مثل اونا هی تکرار کردم.

دو سه چهار پنج باری که تکرار کردم نا خودآگاه دستم رفت سمت ولوم صدا که بلندترش کنم. متوجه شدم که قبلا تا آخر زیاد شده بود.

کسی به من چیزی نگفت و درخواستی نکرد . اون دوتا سرگرم کارهای خودشون بودند ولی من ناخودآگاه شروع کردم به تکان تکان دادن مواج سرم به سمت چپ و راست .

حالا من ، پیرزن ، موسیقی و هر دو پسرهای سیاه پوست با صدای بلند با هم تکرار می کردیم :

هیچ ... هوچ ... هاچ ... هیچ ... هوچ ... هاچ ... حس خوبی داشت و حال میداد.

تعداد ماشین ها و ترافیک کم شده بود ولی هنوز ساختمان های بلند مرکز شهر قابل دیدن بودند . همانطور که زمزمه می کردم دقت کردم و متوجه شدم تمام نورهای شهر آبی رنگ هستند . از آیینه به عقب نگاه کردم. پسر ها همانطور که می رقصیدند، سرهایشان را بالا گرفته بودند و چشمهایشان به سقف ماشین خیره شده بود و سفیدی تخم چشم هایشان هم آبی رنگ شده بود. احساس کردم وقتی کلمه ها را تکرار می کنند، دندان هایشان برق می زند و ستاره های آبی رنگ ریز از دهانشان خارج می شود . حس کردم حالت طبیعی نیست. چند باری چشمهایم را باز و بسته کردم . اما واقعا همه چیز همانطور بود که می دیدم .کم کم پیچش و رقص به مچ دستهایم رسیدو فرمان را هم با ریتم به چپ و راست می چرخاندم . تازه داشت خوشم می آمد . پسر ها کف می زدند ومی خندیدند وحباب هایی بصورت ستاره های ریز در هوا پخش می کردند و دور سرشان پر از ستاره های آبی رنگ شده بود که بعد از چند ثانیه حباب های ستاره ای می ترکیدند و محو می شدند.

سعی کردم برگردم و با دست یه مشت از ستاره های آبی در هوا را بگیرم . عین بچه ها شده بودم. آنها می خندیدند . من هم ناخودآگاه خنده ام گرفته بود و غش غش بی دلیل می خندیدم . یک مرتبه احساس کردم که بجز ستاره های آبی و رنگ آبی ، رنگ قرمز تندی هم در فضا هست . حالا دیگر پیرزن لابلای آن سه کلمه حرفهای دیگری هم می زد و صدایش طنین انداز می شد و اکو میشد . ترکیب رنگ نورهای قرمز و آبی بیشتر و بیشتر میشد و سرعت جابجایی نورها سریعتر شده بود. هر سه همچنان درجا می رقصیدیم و می خندیدیم . از مستی و نشگی خبری نبود . تجربه خاصی بود . کمی که به جلو خیره شدم ، بنظرم آمد که پیرزنی عجوزه با لباسی سفید و بلند روی کاپوت ماشین نشسته بود و می رقصید و دستهایش را و گاهی بدنش را به شیشه می مالید . مجبورم می کرد تا صورتم را جابجا کنم تا بتوانم از لابلای دستها و بدنش دید کاملی نسبت به مسیر داشته باشم . اما پیرزن مثل اون دوتا پسر و حتی خود من ، همانطور که روی کاپوت ماشین نشسته بود می رقصیدو شانه هایش را تکان تکان می داد .موهای سفید و بلندی داشت که انتهای موهایش کمی حنایی رنگ بنظر می رسید. موهایش در باد پخش و پلا می شد و گاهی روی صورتش را می گرفت. اما چشمهایش انگار دو حفره خالی کوچک و سیاه بودند . چشم نداشت . یعنی چشم داشت ولی چشمهایش نور نداشت .همانطور که به صورت پیرزن خیره شده بودم احساس کردم منبع نور قرمز و آبی بسرعت از کنارم رد شد و جلوی من ایستاد و من راهی برای عبور ندارم . مسیر جلو بسته شد. من هم ترمز کردم . ناگهان پیرزن پرواز کرد و رفت . سرم را کج کردم و کوچک شدن اش را در آسمان دیدم . آنقدر کوچک شد تا به یک نقطه سفید در آسمان تبدیل شد. پسرها هم ساکت شدند.

کمی به خودم آمدم ، دقت کردم و متوجه شدم ماشین پلیس با آن نورهای تند و زننده اش جلوی من ایستاده و من مجبور شدم که توقف کنم . از آن ماشین با منبع نور تند و زننده قرمز و آبی مردی پیاده شد و به سمت من آمد .نا خودآگاه دستم رفت و صدا ضبط ماشین را قطع کاملا بستم .

مرد نزدیک شد و صورتش را جلوی شیشه آورد و با دست اشاره کرد که شیشه را پایین بکشم .

تا شیشه کاملا پایین آمد صدای باز و بسته شدن در به گوشم خورد .

افسر پلیس سلام داد و گفت: حالت خوبه ؟ مدارک ات را بده ببینم .

گفتم: هیچ ... هوچ ... هاچ ... هیچ ... هوچ ... هاچ

گفت: بله! چی می گی ؟ مستی ؟

گفتم : نه مست نیستم . میخوای امتحان کن

گفت : نه فقط پرسیدم . اما چرا اینطوری رانندگی میکنی؟

با دست به صندلی عقب اشاره کردم و گفتم: من راننده هستم و این دوتا مسافر از من خواستند که خیلی سریع به مقصد برسند. قبول دارم شاید کمی گازشو گرفتم . اما هیچ هوچ هاچ

گفت: حالت خوبه ؟ کسی عقب نیست .

گفتم: چرا بابا این دوتا جوان کنگویی و در همین حال برگشتم عقب و دیدم کسی نیست .

یخ کردم و فشارم افتاد ... با پته پته گفتم: اینا اینجا بودن ... به کنسول اشاره کردم و گفتم این گوشی که وصل هست مال اونهاست ...برگشتم و دیدم گوشی در کار نیست دقت کردم کابل آویزان شده بود و تکان تکان میخورد و رادیو محلی با صدایی آهسته آهنگی از بیلی آیلیش پخش می کرد.

پلیس گفت: مدارک ات را بده ببینم.

مدارک را دادم . پلیس مشغول بررسی مدارک ام شد و من دستی به موهایم کشیدم که آشفته و بهم ریخته شده بود . یاد گوشی خودم افتادم . روی صندلی جلو افتاده بود . در همین لحظه آلارم برنامه اوبر مسافر جدیدی را پیشنهاد کرد.. ناخودآگاه دستم رفت و پذیرفتم . مسیری کوتاه در همان حوالی بود.

افسر پلیس که کاملا رفتار من را زیر نظر داشت گفت: برو به سرویس است برس، تصمیم داشتم به علت رانندگی مارپیچ متوقف ات کنم .

درحالیکه دهانم بخاطر سفر قبلی از تعجب باز مانده بودو هاج و واج به صفحه گوشی نگاه می کردم خیلی جدی به افسر پلیس گفتم من به شما عرض کردم که راننده اوبر هستم .

کمی که بررسی کردم متوجه شدم ،گویا مسافر قبلی کنسل کرده بود. آرام شدم .

پلیس مدارک ام را پس داد و گفت : برو ولی بیشتر مراقب باش .

شهرام صاحب الزمانی

سی ام جولای بیست ، بیست و شش

مجتمع تری او ، اورلینز . آنتاریو

ادوکلن دوشنبه ها

ادکلن دوشنبه ها

سریع آماده می شوم و ترجیح میدهم صبحانه را در دفترم بخورم . مثل هر روز یک لبخند زورکی به راننده می زنم و سلام و احوالپرسی می کنم و در صندلی عقب می نشینم. بیست دقیقه مسیر را فقط اخبار آب و هوا را نگاه می کنم. مثل همیشه چابهار از قشم و بوشهر اوضاع بهتری دارد.از پیش بینی های تهران رد می شوم. امروز هیچ عملیات پروازی نداریم. مهمترین موضوع شرایط جوی این سه شهر است. خصوصا آرامش دریا. چند ماه اخیر بیشترین دغدغه ذهنی ام ، ارایه بهترین برنامه برای این دوتا کروز بود، هنوز هم جای کار دارد. باید عالی تر بشه.

وارد پارکینگ که شدیم مثل همیشه نگهبان آسانسور را آماده کرده بود. فضای کابین آسانسور تمیز بود و بوی خوبی میداد . گویا هنوزهم سیستم تشویق و تنبیه خوب کار می کنه . هر چقدر فکر می کنم هنوز هم مهمترین مسله برای جلسه امروز شرایط دوتا کروز بود و فضای رقابت . قیمت ها را باید حسابی بشکنم . تیم درست می کنم. همین امروز . نیاز باشه نفر جذب می کنم. اینو دیگه همه میدونن که شرایط کار و رقابت توی اینجا با همه جای دنیا متفاوته . برای من فقط همون سه شب مهم است . در حقیقت همون بحث موسیقی اش مهم است. همه بچه ها هم اینو فهمیدن . بعد از این مدت دیگه مسله استخر و غذا و سرویس ها دیگه کامل حل شد. نفر میاد باید سه شب حالشو ببره . الان دیگه بحث فقط همین موسیقی شبهای سیستان و موسیقی جنوبی و موسیقی بوشهری است .بسرعت به طبقه نهم برج رسیدم.

وارد دفتر که شدم مثل همیشه منشی اول و دوم هنوز نیامدن . آقا قبول یکی شون تازه عروسه ، اون یکی چرا دیر میاد ؟ نیم ساعت دیگه جلسه است و امروز خیلی حرف دارم که به اینا بزنم . آسانسورهای هتل ها هم یه بحث هزینه بر هستند. هر چقدرفکر می کنم می بینم تصمیم اشتباهی نبود که برای هر هفت هتل یک سیستم واحد و یک مارک و مدل شبیه بهم انتخاب شد . اما الان از وقتی که تق اش درآمده که این سازنده و شرکتش منحل شده و دیگه پاسخگو نیست، از طرف هیت مدیره خیلی تحت فشارم . اون زمان بهترین انتخاب بود با بالاترین تخفیف ، اما همین شش ماه ورق برگشت و داستان درست شد.

بوی قهوه عربی و تخم مرغ دلم را برد. پسره دستپخت خوبی داره ولی من اینقدرذهن ام درگیر هست و روح ام آشفته است که حقیقتش خیلی میل به غذا ندارم .

الان شادی و شعف هر دوشون با نصف و کمتر مسافر دارن جابجا میشن . هزینه های خودشون به زور در میاد . بلیط را نیم بها و قسطی کردم و فعلاهنوز جواب نداده و به نقطه سر به سر نرسیدم . هر چند اقساط شادی چندماه دیگه تمومه ولی قسط های شعف حالا حالا ها مونده. فکر کنم سه سال و نیم دیگه باید قسط داد . . الان هزینه های جانبی شعف بیشتر از شادی شده . نگران ام که جواب سهام دارها را چی بدم .اغلب سهامدارها رای دادن که همون یک کشتی کروز کافیست ولی این فقط اصرار من بود که گفتم ملت نیاز دارن و باید دو کشتی کروز شادی و شعف هر دو در این خط ساحلی جنوب کار کنند.

پشیمون نیستم ، هنوز هم اعتقاد دارم جای کار هست . قبل از هر چیز باید یه اتاق فکر راه بندازم و ایده بگیرم . مثلا همین الان به ذهن خودم رسید که ملت بیان عروسی هاشون را توی کشتی ها بگیرن و با تخفیف و فلان و اینا. باید طرح اش را بدم ، مدیر مالی حاشیه سودش را در بیاره . جالب اینجاست که مرتب از شرکتهای کروز سازی سراسر دنیا برام ایمیل میاد و پیشنهاد های وسوسه کننده ای برای سومی میدن . اگر شرایط خوب پیش بره کروز سومی را هم میگیرم و می اندازم اش شمال . اسمش را هم میگذارم سرور یا عشرت . باید روش فکر کنیم .

تخم بلدرچین انگار اعتماد به نفس آدم را زیاد می کند. با دوازده تا تخم بلدرچین املت درست کرده یه عالمه هم فلفل زده تنگش. لقمه می گیرم و گزارش هتل ها را می خونم . بنظر اوضاع طبیعی و آرام هست . کار شهرک صنعتی هم خوب پیش میره . مشکلی برای تامین مواد اولیه و سرویس دهی به لوازم هتل ها نیست. فقط یک تصادف نیسان بوده که گزارش دادن بار کاملا سالمه ولی نیسان قادر به حرکت نیست . نیسان حامل صابون و شامپو هتل های شمال که از شهرک صنعتی بیرون آمده در راه تصادف کرده . قطعا بار با تاخیر می رسه ولی انبارهای هتل های رامسر و نور را می دونم که تا یکماه در اوج فصل شلوغ کالا ذخیره دارن . بعد از جلسه به هر دومدیر هتل زنگ می زنم .

قهوه سرد شده . از پنجره نگاه می کنم . ماشین مدیرها یکی یکی دارن وارد پارکینگ می شوند . از مانیتور کناری هم دارم ترددشون را در مسیر با دوربین ها نگاه می کنم . همه منتظر اند که آسانسور برسد و سواربشن و بیان بالا. لقمه آخر را طوری تنظیم می کنم که با یک چرخش سیصد و شصت درجه ای بشقاب هم کاملا تمیز شود . با اینکه خیلی اشتها نداشتم اما لامصب خوشمزه بود و چسبید.

داخل کشوها را می گردم . ادکلن دوشنبه ها را پیدا نمی کنم . موهایم را مرتب می کنم تا از در پشتی وارد نشوم . حتی اگر ادوکلن دوشنبه ها را پیدا نکنم ترجیح می دهم هیچ ادوکلن دیگری را جایگزین نکنم. هر طور شده باید برند شخصی خودم را جلو بقیه مدیرها حفظ کنم . این از اصول اولیه است .

صدای باز و بسته شدن در اتاق جلسه آمد. کم کم صدای کشیده شدن صندلی روی زمین هم اضافه شد. کم کم مدیرها وارد می شوند. تصویر دوربین اتاق جلسه را بزرگ می کنم . هنوز نصف شون نیامدن . من حتما باید نفر آخر وارد شوم. خط منشی را می گیرم و بعد از احوالپرسی سراغ ادکلن دوشنبه ها را می گیرم . اظهار بی اطلاعی می کند و در عوض می گوید تمامی ارایه ها آماده است و مدیر ها منتظر شروع جلسه اند. همین که آماده می شوم داخل بروم ، دقیقا روی طاقچه جالباسی در اتاق جلسات ، ادوکلن دوشنبه ها را می بینم . می خندم . حسابی اسپری می کنم و با لبخند وارد می شوم . همه به احترام بلند می شوند .

شهرام ، جولای بیست ، بیست و شش . آپارتمان تری او . اورلینز آنتاریو .

هشتم خرداد

هشتم خرداد
مرد وقتی گوشی اش را از نگهبان کلانتری فرودگاه تحویل گرفت بلافاصله آن را روش کرد و با عصبانیت شماره همسرش را گرفت و گفت :
ـ سلام عزیزم... خوبی؟
ـ سلام. کجایی تو؟
چند ثانیه فقط صدای باد آمد؛ بعد صدای خسته و کلافهٔ مرد از آن سوی خط پیچید:
ـ وسط بیابونم... فقط یه سؤال دارم؛ می‌شه از این به بعد مثل آدم بشینی پشت فرمون و رانندگی کنی؟
ـ یعنی چی؟ الان کجایی؟ سه بار بهت زنگ زدم، گوشیت خاموش بود. دلم هزار راه رفت.
مرد که اصلا حوصله شنیدن حرفهای زن را نداشت و بیشتر مایل بود تا خودش فقط حرف بزند بی اعتنا به حرفهای زد خیلی سریع گفت :
ـ یعنی انگار خبر نداری توی چه مملکتی زندگی می‌کنی! این چه کاراییه، زن؟ می‌خوای چی رو ثابت کنی؟ هنوزم دلت می‌خواد دیده بشی؟ توی این سن و سال برای کی خودنمایی می‌کنی؟ حالا من از کجا ده میلیون پول جور کنم؟ به خدا اگه راهی بود، همین الان می‌رفتم ته همین بیابون گم می‌شدم.
ـ اصلاً نمی‌فهمم چی داری می‌گی. نگفتی کجایی؟ چرا خاموش بودی؟
مرد دستش رفت به سمت سیگار و فندک و خواست که سیگاری روشن کن که یادش آمد سیگار و فندک هر دو در داشبورد ماشین اند. بعد از مکثی طولانی گفت:
ـ دارم برمی‌گردم. میخوام اسنپ بگیرم.
ـ اسنپ؟! چه خوب مگه کارت زود تموم شد؟ وایستا ببینم چرا باید اسنپ بگیری؟
ـ چون مجبورم.
ـ یا خدا وای... نگو باز ماشین خراب شده...
مرد پوزخندی تلخ زد. گوشی را بین کتف و گوش اش محکم گرفت و دست راست را داخل جیب شلوارش کرد و شروع کرد به قدم زدن و گفت:
ـ کاش فقط خراب شده بود. ماشین توقیف شده. گوشیم هم از صبح خاموش بود؛ کلانتری فرودگاه بودم.
ـ باز سرعت غیرمجاز؟ باز پلیس گرفتت؟ یه عالمه جریمهٔ پرداخت‌نشده داشتی، اینا که تقصیر من نیست. چرا داری سر من خالی می‌کنی؟
مرد توقف کرد و از حرکت ایستاد و گفت:
ـ زی‌زی... فقط یه دقیقه ساکت شو.
لحنش دیگر فریاد نبود؛ خستگی بود.
ـ فقط به یه سؤال جواب بده. هشتم خرداد، ساعت پنج عصر، کجا بودی؟ با کیا بیرون رفته بودی؟
ـ باز شروع کردی؟ درست حرف بزن ببینم. پلیس گرفته‌ت، حالا عصبانیتشو سر من درمیاری؟
مرد به قدم زدن ادامه داد و شمرده شمرده پرسید:
ـ فقط جواب سؤالو بده. هشتم خرداد... کجا بودی؟
ـ نمی‌دونم چرا سوزنت گیر کرده روی هشتم خرداد. چی شده مگه؟
مرد آه عمیقی کشید.
ـ آخه زی‌زی... چرا با اون سر و وضع پشت فرمون نشستی؟
ـ کدوم سر و وضع؟ من همیشه همین شکلی‌ام.
ـ آره... دقیقاً همین شکلی.
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
بعد مرد آرام‌تر گفت:
ـ ماشینو خوابوندن... اما این بار نه به خاطر سرعت، نه سبقت، نه خلاف و رانندگی بد.
مکث کرد. ادامه داد:
ـ اینبار فقط به خاطر شخص شما... خانم زی‌زی.
صدای زن بالا رفت.
ـ به خاطر من؟!
ـ آره، به خاطر تو.
مرد نفسش را با حرص بیرون داد.
ـ مأمور پرونده رو گذاشت جلوم و گفت: «هشتم خرداد، ساعت پانزده، بزرگراه حکیم غرب.»
بعد شروع کرد متن گزارشو خوندن...
«رانندگی با پوشش نامناسب، لباس تنگ و بدن‌نما، کشف حجاب... پخش موسیقی با صدای بلند...»
هر جمله‌ای که می‌خوند، انگار یه آجر روی سرم می‌افتاد.
بعد پرونده رو بست، نگام کرد و گفت:
«حاج‌آقا... از شما بعیده.»
مرد دوباره گوشی را با دست راست گرفت و درحالیکه با دست چپ ریش هایش را نوازش می کرد گفت:
خدا شاهده همون لحظه آرزو کردم زمین دهن باز کنه.
با خودم گفتم حالا به این بندهٔ خدا چی بگم؟
بگم این ریش و قیافهٔ مذهبی رو فقط برای کارای ترخیص کالا از گمرک گذاشتم؟
بگم اشتباه گرفته؟
یا اصلاً هیچی نگم و فقط آب بشم؟
صدای زن ناگهان جدی شد.
ـ صبر کن...
چند ثانیه سکوت.
ـ الو... صبر کن... یه چیزی بگو.
مرد با خنده‌ای تلخ گفت:
ـ چی بگم؟
بگم الان ماشینم توی پارکینگ پلیسه؟
بگم باید ده میلیون جریمه بدم؟
بگم هزینهٔ پارکینگ، جرثقیل، ترخیص و هزار کوفت و زهرمار دیگه هم مونده؟
یا بگم همهٔ جریمه‌های سرعت غیرمجازم هم دو برابر شده؟
بعد با صدایی که دیگر از عصبانیت خبری در آن نبود، فقط خستگی موج می‌زد، ادامه داد:
ـ فکر می‌کنی با این کارا داری منو آدم می‌کنی؟ آخرش ضررش برای زندگی خودمونه، زی‌زی...
زن آرام پرسید:
ـ یه بار دیگه بگو...
مرد جواب داد:
ـ چیو دوباره بگم؟
ـ گفتی... هشتم خرداد؟
ـ آره.
ـ یعنی... تقریباً نه ماه پیش؟
ـ آره. همون روز.
ـ یه دقه وایستا...
ـ ببین من الانم جلوی پارکینگ پلیس ، کنار جادهٔ فرودگاهم. بعد از این باید برم پلیس امنیت اخلاقی؛ تعهد بدم که دیگه همسرم کشف حجاب نمی‌کنه، بدن‌نمایی نمی‌کنه...
حرفش تمام نشده بود که زن با لحنی سرد و قاطع گفت:
ـ نه آقا...
این بار تو برو برای رفتارهای خودت تعهد بده.
اتفاقاً خوب شد گفتی...
منم دارم میام ازت تعهد بگیرم.
ـ رفتارهای من؟
مرد خنده‌ای کوتاه و عصبی کرد. زن ادامه داد:
ـ ببخشید... من کشف حجاب کردم یا اون کسی که بغل دستت نشسته بوده و بدن نمایی میکرده واست؟
مرد کلافه نفسش را بیرون داد.
ـ نه خانم... خودت یا چه میدونم اون کسی که سوار کرده بودی حجاب نداشته.
- ببین من کار ندارم فقط مطمین هستی که خودت نبودی ؟
ـ زی‌زی، اعصاب ندارم. لطفاً مزخرف نگو.
ـ مزخرف؟ عجب
زن صدایش آرام شد؛ مثل آرامشی که معمولاً قبل از طوفان می‌آید. بعد با لحن تندی گفت:
ـ خوب گوش‌هات رو باز کن. یادت رفته از اول خرداد گرفتار سنگ کلیه بودم؟ من و مامانم هر روز بین بیمارستان‌ها در رفت‌وآمد بودیم. هفتم، هشتم خرداد سنگ‌شکن داشتم. خودت می‌گفتی بخش زنونه جای مرد نیست . رفت‌وآمد نداره، برای همین بیشتر مامانم کنارم بود.
مرد چند لحظه چیزی نگفت.
بعد انگار چیزی یادش آمده باشد، آهسته گفت:
ـ صبر کن...
آره... دردت یادمه...
ولی فکر کنم اواخر اردیبهشت بود، نه؟
ـ اردیبهشت، خرداد، فرقی می‌کنه؟
الان زنگ می‌زنم از مامان تاریخ دقیقشو می‌پرسم.
فقط یه سؤال...
منی که دو هفته بعد از عمل به زور راه می‌رفتم، چطور نشسته بودم پشت فرمون ماشین تو؟
سکوت.
زن با لحنی که کم‌کم رنگ پیروزی گرفته بود ادامه داد:
ـ حالا بگو...
اون روز وسط درد و بیمارستان، تو کیو سوار کرده بودی؟
دیدی چه قشنگ خودت رو لو دادی؟
قربون خدا برم...
اون خانومی هم که لباس بدن‌نما پوشیده بود، لااقل بهش می‌گفتی جلو دوربین پلیس یه خورده موهاشو جمع کنه!
بعدم از حکیم غرب دور زدی، از درِ پشتی مجتمع رفتی داخل که نگهبانا نبیننش؟
مرد با ناباوری گفت:
ـ زی‌زی... داری چی می‌گی؟من خودم رو می‌شناسم.این وصله‌ها به زندگی ما نمی‌چسبه .


ـ اما انگار دیگه من تو رو نمی‌شناسم.
مرد دستپاچه شد.
ـ صبر کن...
شاید پریسا همراهم بوده.
اون که یادت هست... یه بار اومده بود.
زن پوزخند زد.
ـ «یه بار اومده بود»؟
گفته بودی زنگ زده پرسیده: «عمویی، بیام؟»
ببین الان پریسا دو ساله مستقل زندگی می‌کنه.
اون‌قدر سرش شلوغه که سال به سال پیداش نمی‌شه.
حالا باید باور کنم اومده بوده برای عموش غذا بپزه؟
یا یکی از همکارای گمرک فرودگاه بوده؟
یا...
مکث کرد.
یا از اونایی که خودت بهتر می‌شناسی؟
ـ درست حرف بزن.
مرد صدایش را بالا برد.
ـ داری گیجم می‌کنی.
پریسا فقط یه بار اومده.
الان هم زشته بهش زنگ بزنم بپرسم هشتم خرداد پیشم بود یا نه.
بیخود شک می‌کنه.
بعد هم...
خدا شاهده من اهل این کارا نیستم.
فقط پلیس می‌گفت موسیقی با صدای بلند هم...
زن میان حرفش پرید.
ـ نه، نه...
دیگه ماست‌مالی نکن.
هشتم خرداد هوا داغ بوده.
کولر روشن، شیشه‌ها بالا.
پس اون موسیقی بلند از کجا شنیده شده؟
من که زیر دستگاه سنگ‌شکن بودم.
پریسا هم که اصلاً این دور و برا پیداش نمی‌شه.
پس تو هم برو همون پلیس امنیت اخلاقی، تعهدتو بده.
شب هم برو تو همون پارکینگی که ماشینت خوابیده، داخلش بخواب.
منم فردا طلاهامو می‌فروشم، یه وکیل می‌گیرم.
دیگه هرکی راه خودشو بره.
بعد با صدایی که از شدت دلخوری می‌لرزید گفت:
ـ دفعه بعد هم لازم نیست از درِ پشتی بیاریش.
از درِ اصلی بیار.
سرت رو بالا بگیر و با افتخار بگو:
«این زن منه.»
فعلاً خداحافظ...
دادگاه می‌بینمت.
صدای مرد این بار واقعاً رنگ استیصال گرفت.
ـ زی‌زی... این حرفا چیه؟
خدا شاهده من اهل این کارا نیستم.
اون موقع که مریض بودی، پریسا حتی یه بار اومد بیمارستان.
بعد هم...
دختر خوب، مجتمع ما صد تا دوربین داره.
درِ پشتی که بیشتر.
بیا فیلم همون روز رو بگیریم.
اگر من دروغ گفته باشم، هرچی تو بگی.
اما اگه نباشه...
داری به زندگیمون تهمت می‌زنی.
زن خندید؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه بغض بود.
ـ منو نترسون، حاج‌آقا.
یادت رفته تیر و مرداد چه بلایی سرم اومد؟
اون همه عفونت...
هر بار می‌گفتی تقصیر بیمارستانه.
دکتر زن‌ فقط با تعجب منو نگاه می‌کرد...
یادته خودت میگفتی انگار دلش می‌خواد یه چیزی بپرسه.
منم ساده بودم.
فکر می‌کردم شوهرم اهل این حرفا نیست.
دیگه چیزی نمونده بود که مرد بگوید.
فقط شنید:
ـ دادگاه می‌بینمت.
ـ زی‌زی... داری همه‌چی رو به هم می‌بافی...
الو...
الو...
...
بوق...
بوق...
بوق...



Hospital liga

لیگ بیمارستانی

شش انگشتی گفت : یعنی ما باید براشون خیار بخریم و خیاراشون را پس بدیم ؟ یعنی بسپارم هر کی آمدملاقاتی ام خیار بیاره؟

تا اینو گفت همه مون زدیم زیر خنده. از همه ما کم سن و سال تر بود. گفتم : نه بابا خیار چی !

اون یکی گفت: والا بخدا با اون خیاراشون.

شش انگشتی گفت: شانس آوردیم دستمون به خرما نرسید و خرما نخوردیم.

پسر خوزستانیه گفت: خرماهاشون هم مالی نبود. سمت ما اون خرماها را میدن به گاو و گوسفند.

اون پسره که لهجه ترکی قشنگی داشت، گفت: پس چرا اینا همه شون بما چپ ، چپ نگاه می کنن؟

گفتم: چه میدونم والا شاید، چون دیدن ما بازی می کنیم و می خندیم .

همون پسره، دوباره گفت: ما فقط بازی می کنیم ، چه کار به اینا داریم؟

گفتم: همون دیگه ، مثلا ماهم باید مثل اینا الان ناراحت باشیم و گریه کنیم.

شش انگشتی گفت: یعنی اگه گریه نکنیم ، می اندازن مون بیرون ؟ من هنوز نوبت عمل ام نشده؟ جواب آقام را چی بدم؟

بازم همه مون خندیدیم. حتی اون پسره خوزستانیه که هیچوقت نمی خندید .

گفتم : مگه دست ایناست که بندازن بیرون ؟ همه چیو دکترت تصمیم می گیره!

پسره خوزستانیه گفت: اینا هر کاری که بخوان می کنند. دکتر چکاره است؟

اون پسره که گوش نداشت و هیچوقت هیچکدوممون نفهمیدم که چرا هر دو گوش اش بریده شده گفت: تموم هم نمی شن ، این میره اون میاد . اون میره اون یکی میاد. جنگه دیگه . میگن جنگ ، جنگ تا پیروزی.

گفتم: این وسط فقط زور شون به ماها می رسه . هی نوبت عمل ما را کنسل می کنند و عقب می اندازن.

شش انگشتی گفت : والا بخدا . تا حالا من پنج بار عمل ام کنسل شده . خسته شدم از بس ناشتا تا دم بیهوشی رفتم و گفتن عملیات شده و عمل های داخلی را کنسل کردن . تو چند بار کنسل شدی؟

گفتم : سه بار.

اون یکی گفت : شش بار.

و هر کسی یه عددی را گفت . همون موقع قرار گذاشتیم، وقتی به بخش برمی گردیم. سرها پایین باشه . مثلا ناراحت باشیم . چرت و پرت نگیم و به هیچ عنوان نخندیم . فقط قرار شد، رادیو گوش بدیم و شبها جمع بشیم و قصه شب را باهم گوش بدیم . منچ و بازی و تاس و همه چی فعلا تعطیل.

از همه بدتر فوتبال هم تعطیل . توپ را قرار شد، پسر خوزستانیه ساعت دو شب با خودش یواشکی بیاره و توی کمد کنار تخت من بگذارد. از همه مون دل وجرات اش بیشتر بود و یه کمی هم بیخیال تر .

بازی اش اما عالی بود . با اینکه جراحت بالایی داشت ، اما مثل آب خوردن همه را دریبل می کرد .

آن‌وقت‌ها هزینه‌اش به ده تا تک‌تومانی، یعنی صد ریال هم نمی‌رسید. قیمت یک نوشابه فقط بیست‌وپنج ریال بود و خریدنش کار چندان دشواری محسوب نمی‌شد.

دروازه‌بان می‌توانست عصا به دست باشد؛ این یکی از نخستین قوانین بازی بود. هیچ‌چیز، تقریباً هیچ‌چیز، نمی‌توانست مانع اراده و تصمیم ما شود؛ نه چهل‌وهفت، چهل‌وهشت بخیهٔ درشت روی دست راست من، که یادگار عمل گرافت، یا همان پیوند پوست بود، و نه سر و کلهٔ باندپیچی‌شده، آتل و عصای هرکدام از آن پسرهایی که امروز دیگر حتی اسم هیچ‌کدامشان را به خاطر نمی‌آورم.

تنها یکی از دردسرها لباس‌های گشاد بیمارستان بود؛ مخصوصاً شلوارهایی که گاهی موقع دویدن دست‌وپاگیر می‌شدند و آدم را نقش زمین می‌کردند. وگرنه خودمان خوب حواسمان بود که زیاد تن‌به‌تن نشویم یا بی‌محابا روی هم تکل نرویم.

یک زمین خوردن ساده کافی بود تا پانسمان از شدت خونریزی خیس شود؛ همان پانسمانی که صبح، با هزار اخم و نارضایتی پرستاری که انگار اضافه‌کاری‌اش را به اسم کمک به جبهه‌های نبرد حق علیه باطل بالا کشیده بودند، با کلی غرولند و جیغ‌وداد برایت عوض کرده بود. حالا غروب، با آن بانداژ سفید و تمیز که یک‌باره سرخ شده بود، باید می‌رفتی سراغ پرستار شیفت عصر و جواب می‌دادی که کجا بوده‌ای، چه کرده‌ای و این خون از کجا آمده است.

برای هر سؤال باید جوابی آماده می‌کردی؛ آن‌قدر دقیق و حساب‌شده که هیچ‌کس به اصل ماجرا شک نکند و قضیه بیخ پیدا نکند.

بهترین وقت بازی معمولاً فاصلهٔ بعدازظهر تا غروب بود؛ همان ساعتی که شیفت پرسنل عوض می‌شد و همه سرگرم تحویل شیفت بودند. کسی حواسش به ما نبود. برای اینکه تابلو نشویم، یکی‌یکی و با فاصلهٔ چند دقیقه از اتاق‌ها و بخش‌های مختلف بیرون می‌آمدیم و آرام خودمان را به محل بازی می‌رساندیم.

البته یک‌بار سوپروایزر شیفت شب، وقتی هفت، هشت نفرمان را در راهروی اورژانس دیده بود، به ما شک کرد. تعقیبمان کرد و سرانجام توپ لو رفت. نتیجه هم این شد که لیگ فوتبال بیمارستانی‌مان مدتی تعطیل شد.

پایه‌های تابلوهای قدیمی بیمارستان، که روزگاری دو سوی تقاطع خیابان اصلی «بالای ورودی اصلی و بالای ورودی اورژانس » نصب شده بودند و بعدها شهرداری آن‌ها را کنده بود تا جایگزین مناسب‌تری نصب کند، برای ما بهترین تیر دروازه‌های دنیا بودند؛ هم‌اندازه، خوش‌دست و به‌راحتی قابل جابه‌جایی.

این ویژگی وقتی اهمیت بیشتری پیدا می‌کرد که با ترخیص یکی از بچه‌ها، کسی که تازه عمل جراحی کرده بود یا پذیرش بیماری تازه، تعداد بازیکنان کم‌وزیاد می‌شد و مجبور بودیم اندازهٔ زمین را تغییر بدهیم. در چنین مواقعی، همین پایه‌های فلزی بهترین وسیله برای جابه‌جا کردن دروازه‌ها بودند.

یکی دیگر از قوانین نانوشتهٔ لیگ این بود که هرکس جراحت شدیدتری داشت، یا عضو پیوندی یا قطع عضو داشت، یا دو سه روز پیش عمل کرده بود و نمی‌توانست تحرک زیادی داشته باشد، داور می‌شد. سوتی هم در کار نبود. گوشه‌ای می‌نشست و با ایما و اشاره بازی را اداره می‌کرد.

داور یک وظیفهٔ مهم دیگر هم داشت؛ نگهداری پول‌ها. همه سهمشان را به او می‌دادند و او امانت‌دار صندوق مسابقه بود تا مأمور خرید ــ که گاهی یکی از نیروهای خدماتی بیمارستان بود و هیچ اطلاعی از ماجرا نداشت ــ پول را بگیرد و برای همه تی‌تاپ و نوشابه بخرد.

در ظاهر برای همه خرید می‌شد؛ اما قانون این بود که هزینهٔ خوراکی‌های تیم برنده را تیم بازنده بپردازد.

محل اختفای توپ، جایی میان ضایعات آمبولانس‌های از رده خارج، آهن‌پاره‌های تخت های اتاق عمل های قدیمی و ضایعات فلزی در حیاط پشتی بیمارستان بود.

تا اینکه یک عصر، که با هزار زحمت و هماهنگی برای بازی آمدیم و دیدیم ضایعات‌فروشی آمده، همه آهن‌قراضه‌ها را بار زده و حیاط پشتی بیمارستان را کاملاً خالی کرده است. همان‌جا فهمیدیم که از توپ ما هم دیگر خبری نیست.

تهیه توپ کار آسانی نبود. همه‌چیز موکول می‌شد به دوشنبه‌ها، چهارشنبه‌ها و جمعه‌ها، بین ساعت دو تا چهار بعدازظهر؛ یعنی زمان ملاقات.

حالا باید مادری، خواهری، خاله‌ای، عمه‌ای یا زن‌داداشی پیدا می‌شد که بعد از کلی خواهش و اصرار، قبول کند به‌جای کمپوت سیب و گلابی، دو سه توپ پلاستیکی رنگی را زیر چادر پنهان کند و برایمان بیاورد.

البته این تازه اول کار بود.

مرحله بعد ساختن توپ چندلایه بود؛ یکی دو توپ را با تیغ جراحی ــ که یکی از بچه‌ها از اتاق پانسمان کش می‌رفت ــ با دقت می‌بریدیم، توپ اصلی را داخل آن قرار می‌دادیم، توپ سوم را به‌عنوان روکش روی آن می‌کشیدیم و گاهی هم لایه آخر را با نخ بخیه پلاستیکی می‌دوختیم. نتیجه، توپی می‌شد تقریباً حرفه‌ای؛ محکم، بادوام و کاملاً مناسب فوتبال‌های بیمارستانی ما.

شام بیمارستان حوالی ساعت شش عصر سرو می‌شد. آبدارچی بخش هم کم‌وبیش خبر داشت که ما پسرها آن ساعت داخل اتاق نیستیم و در حیاط مشغول فوتبالیم. از سر لطف، روی غذایمان یک نان لواش می‌گذاشت تا دست‌کم غذا کمتر سرد شود.

عجیب بود، اما غذای سرد، همراه نوشابه و تی‌تاپ، مزه‌ای داشت که هنوز هم زیر زبانم مانده است.

یک روز، چون تعدادمان زیاد شده بود، سه تیم تشکیل دادیم و قرار گذاشتیم تیم برنده در زمین بماند و با تیم جدید بازی کند . به همین دلیل بازی آن‌قدر طول کشید که وقتی ساعت حدود هشت‌ونیم، نه شب، خسته و گرسنه به بخش برگشتیم، با صحنه‌ای روبه‌رو شدیم که هیچ‌کدام انتظارش را نداشتیم.

به‌جز راهروی اصلی، همه اتاق‌ها در تاریکی فرو رفته بودند.

چراغ اولین اتاق را که روشن کردیم، دیدیم تخت‌ها، کمدها، میزها و صندلی‌های بیمارستان روی هم تلنبار شده‌اند. اتاق دوم هم وضعی بهتر نداشت.

از اتاق کناری صدای گریه و ضجه چند نفر به‌وضوح شنیده می‌شد.

اما برای ما، در آن لحظه، مهم‌تر از هر چیز این بود که سینی‌های شاممان کجا رفته است.

وقتی وارد اتاق خودمان شدیم، خبری از تخت‌ها و میزهای همیشگی نبود. در تاریکی چیزی پیدا نمی‌شد. کم‌کم فهمیدیم همه وسایل را در دو سه اتاق اول جمع کرده‌اند و اتاق ما و اتاق بغلی را با پتو فرش کرده‌اند. روی زمین، آدم‌های غریبه، شانه‌به‌شانه هم نشسته بودند.

کمی که دقیق‌تر نگاه کردیم، فهمیدیم مردها در یک اتاق و زن‌ها در اتاق آخر، روی پتوها و تکه‌موکت‌ها نشسته‌اند.

وسط اتاق ما ــ که حالا به مجلس مردانه تبدیل شده بود ــ روی یکی از همان سینی‌های استیل غذای بیمارستان، شمعی روشن بود. دو سه نفر زیر نور لرزان شمع از روی کاغذ چیزی می‌خواندند؛ چیزی شبیه نوحه. بعد از جنگ و جبهه روایت می‌کردند؛ روایت‌هایی که انگار حاضران همه جزئیاتش را از قبل می‌دانستند. هر بار که جمله‌ای خوانده می‌شد، بقیه، میان اشک و گریه، آن را تکرار می‌کردند.

صدای مجلس مردها به‌سختی به اتاق زن‌ها می‌رسید، اما صدای شیون و ضجه زن‌ها، بی‌وقفه، در تمام راهرو پیچیده بود.

همین که من و بقیه پسرها، گیج و مبهوت، وارد اتاق شدیم، مردی باعجله جلو آمد، انگشت اشاره‌اش را روی بینی‌اش گذاشت و با نگاهش فهماند که ساکت باشیم.

بعد، یکی‌یکی دستمان را گرفت و در جاهای خالی میان جمع نشاند.

در نور لرزان شمع شناختمش.

همان مردی بود که برای جانبازها و مجروحان جنگی، وسایل موردنیازشان را تهیه می‌کرد؛ نماینده بنیاد شهید در بیمارستان.

وقتی آخرین نفرمان را نشاند و از کنارم رد شد، گوشه پیراهنش را گرفتم. مشت بسته‌ام را چند بار به سمت دهانم بردم و برگرداندم؛ یعنی: «غذای ما چی شد؟»

لبخند کوتاهی زد و به سمت آبدارخانه اشاره کرد؛ یعنی سینی‌هایتان همان‌جا، دست‌نخورده، مانده است.

همان لحظه خیالم راحت شد؛ دست‌کم می‌دانستم این گرسنگی آخر خوشی خواهد داشت.

اما هنوز کنارم ایستاده بود که ناگهان با دو انگشت بینی‌اش را گرفت و با دست دیگر چند بار جلوی صورتش باد زد.

منظورش واضح بود؛ بوی خیلی بدی می‌دادم.

حق هم داشت.

بوی عفونت پانسمان، وقتی با عرق تن بعد از آن همه دویدن قاطی می‌شد، معجونی می‌ساخت که خودم هم به‌سختی تحملش می‌کردم.

با دست سالمم به پانسمان اشاره کردم، بعد سرم را خاراندم و شانه بالا انداختم؛ یعنی دستم پانسمان است و نمی‌توانم حمام بروم.

کمی بعد، وقتی چشم‌هایم به تاریکی عادت کرد، ردیف جلو را بهتر دیدم.

چند بسته خرمای درهم له شده و سینی بزرگی از خیارهای کج‌وکوله و بدشکل را برای پذیرایی آماده کرده بودند؛ خیارهایی که در یک مغازه میوه فروشی معمولی شاید هیچوقت برای فروش انتخاب نمی‌شدند، اما همان شب، سهم مهمانان مجلس بودند.

کنار دستم پیرمرد تالشی نشسته بود؛ همان مردی که خرس، در جنگل، چشم و گونه چپش را از بین برده بود.

در روشنایی لرزان شمع، چهره نیمه‌ویرانش از همیشه ترسناک‌تر به نظر می‌رسید.

آهسته در گوشش پرسیدم:

ـ چه خبره اینجا؟ مجلس ختمه؟ چی شده؟

خیلی آرام گفت:

ـ هیس... هیچی نگو... شما بچه‌ها فقط ساکت باشید.

پرسیدم:

ـ یعنی اینا تا صبح گریه می‌کنن؟

لبخند محوی زد.

ـ نه بابا... الان تموم می‌شه... زیارت عاشوراست.

از عاشورا فقط تعزیه، سینه‌زنی و زنجیرزنی در ذهنم بود؛ اما اینجا فقط از جنگ می‌گفتند، گریه می‌کردند و ضجه می‌زدند.

پرسیدم:

ـ مگه الان محرمه؟

گفت:

ـ نه پسرجان... این زیارت عاشوراست... برای سیدمهدی گرفتن.

اسم سیدمهدی را قبلاً بارها در بیمارستان شنیده بودم.

می‌گفتند یکی از فرماندهان بزرگ جنگ است که مجروح شده و سه چهار شب پیش او را به بیمارستان ما آورده‌اند.

پرسیدم:

ـ همون پاسداره که طبقه سوم بستریه؟

گفت:

ـ آره.

گفتم:

ـ خب اون که زنده‌ست مگه تموم کرده؟

گفت:

ـ نه بابا، زنده است. دست راستش را که قطع شده بود، امروز یکی از دکترهای معروف ایرانی از آلمان خودش را رسانده؛ مستقیم از فرودگاه آمده بیمارستان و دستش را پیوند زده. الان هم برایش زیارت عاشورا گرفته‌اند که پیوند بگیرد و بدنش آن را پس نزند.

با خودم گفتم: «چه ربطی دارد؟»

این چند سالی که در آن بیمارستان بودم، دیده بودم پیوند بعضی‌ها می‌گیرد و بعضی‌ها هم پس می‌زند. هیچ‌وقت هم نفهمیده بودم چه چیزی سرنوشتش را تعیین می‌کند.

شکمم از گرسنگی قاروقور می‌کرد. خرما وسوسه‌کننده بود، اما دستم به آن نمی‌رسید. از آن خیارهای کوچک و کج‌ومعوج هم، تحت هیچ شرایطی، حاضر نبودم بخورم. بیشتر به درد خیارشور می‌خوردند تا پذیرایی از مهمان. تازه، نمکدانی هم در کار نبود.

کم‌کم پلک‌هایم سنگین شد. متوجه شدم شش انگشتی سرش را روی پای من گذاشته و خوابش برده . دیدم دو سه نفر از بچه‌ها همان‌جا، روی پتوهای کف اتاق، خوابشان برده است و ولو شده اند کف زمین.

سال‌ها بعد هم هیچ‌وقت نفهمیدم آن عمل پیوند موفق شد یا نه؛ دستش گرفت یا بدنش آن را پس زد.

اما آن شب، برای همیشه در خاطرم ماند؛ نخستین‌باری بود که در سال‌های جنگ، از نزدیک با مراسم زیارت عاشورا روبه‌رو می‌شدم.

سال‌ها بعد که به آن شب فکر می‌کردم، احساس می‌کردم هرکس روایت خودش را از آن ماجرا ساخته بود.

برای جراحی که سال‌ها پیش از کشور رفته بود و حالا در اوج جنگ برای انجام عملی دشوار بازگشته بود، این پیوند می‌توانست به تجربه‌ای ارزشمند و پرونده‌ای درخشان در کارنامه حرفه‌ای‌اش تبدیل شود؛ تجربه‌ای که بعدها با عکس‌های قبل و بعد از عمل، در کنگره‌ها و سمینارهای تخصصی به نمایش گذاشته می‌شد.

برای متولیان آن مراسم هم، اگر عمل موفق از آب درمی‌آمد، نتیجه را به اخلاص حاضران، اشک‌ها، دعاها، زیارت عاشورا و عنایت صاحب اصلی مجلس نسبت می‌دادند و فرصت و ضیافتی بود برای پیشرفت شغلی شان.

و من...

آن شب، میان آن همه گریه، دعا و امید، فقط پسربچه‌ای بودم که از شدت گرسنگی، مدام به سینی شامش فکر می‌کرد و منتظر بود مجلس هرچه زودتر تمام شود.

شهرام صاحب الزمانی

آنتاریو . اولینز سپتامبر ۲۰۲۵

یک از سی و نه

یک از سی و نه

هوا ابری و گرفته بود و باران ملایمی در بیشتر نقاط شهر می‌بارید. مرد پک عمیقی به سیگارش زد و تا آنجا که دستش می‌رسید و نیاز نبود از روی مبل بلند شود، پنجره تراس را باز کرد تا از لذت بوی هوای باران‌زده در غبار به آرامش برسد.
در اوج بی‌پولی، این هفتمین پاکت سیگار بود که تمام شد و فقط سه پاکت دیگر برایش باقی مانده بود. خودش هم خوب می دانست که این روزها زیاده‌روی می‌کند و خیلی راحت روزی یک پاکت سیگار را نفله می‌کند.
درون مبل فرو رفته بود و در افکار خودش اتفاقات اخیر را مرور می‌کرد. شرایط مملکت به جای خود، اوضاع و احوال خودش در شب عید هم به جای خود. هم نگران آینده خودش بود و هم نگران آخر و عاقبت اوضاع مملکت. با انگشت شمرد. تا همین سال قبل، دوازه،سیزده نفر را سر کار برده بود. جاهای مختلف، همگی هم عاقبت بخیر شده بودند. اما الان خودش، به عنوان یک مدیر میانی، در اوج ناباوری، تعدیل شده بود. در این مدت که اینترنت به‌طور کامل قطع شده بود، بیشتر وقت‌ها کارش همین بود. از پنجرۀ بالکن رو به بیرون ساعت‌ها به مناظر و کوه‌های اطراف خیره می‌شد و سیگار پشت سیگار روشن می‌کرد. حتی موقع بمباران‌ها هم از جایش تکان نمی‌خورد. زل می‌زد به دود و آتش و خیره تماشا می‌کرد، آن‌قدر که یا خسته می‌شد یا پایش خواب می‌رفت.
زنگ تلفن همراهش رشته افکارش را برید. خوب می‌دانست که این روزها کسی با او کاری ندارد. گوشی را با بی‌میلی برداشت. شماره رندی روی صفحه گوشی توجهش راجلب کرد.
با خودش گفت: اوه اوه عجب شماره رندی! هیچی نباشه حداقل پونصد میلیون پولشه!
با عجله سیگار را در زیر سیگاریِ مملو از ته سیگار رها کرد، سپس با سرفه‌ای صدایش را صاف کرد و با لحنی محترمانه درحالی‌که سعی می‌کرد خشی ظریف و مخملی به صدایش بدهد، خیلی آرام و کشدار با نهایت ادب و احترام گفت:
- سلام، بفرمایید.
صدای زنی پشت خط آمد که بدون سلام دادن، بی‌مقدمه پرسید:
- خوبی ؟
مرد به‌محض اینکه صاحب صدا را شناخت، دست به سمت سیگار نصفه برد و با بی‌میلی گفت:
- بگو
زن دوباره پرسید:
- خوبی ؟
- ای بابا! دوباره چی شده؟ دیگه چی می‌خوای از جون من؟
- نگفتی، خوبی؟
- علیک سلام. ببینم توچرا هنوز بلد نشدی اول سلام بدی؟
- وا... چرا صدات رفت روی بای دیفالت؟
- زود باش کارت رو بگو کار دارم.
- نه دیگه فایده نداره؛ اون صدای مخملیت رفت.
- ببینم این شماره مال کیه؟
- خوشت اومد ازش؟ شماره خودمه.
- عهه! از کی تا حالا از خط‌های چپرچلاق و دوزاری ایرانسل رسیدی به این شماره رند همراه اول چندصد میلیونی؟ مال کیه؟
- دیگه حالا. بماند.
- قشنگ می‌فهممت. فکر کنم مهریه گرفتن خوب بهت ساخته‌ها. خیلی حال میده نه؟
- چطور؟
- چونکه پولای من بدبختو جمع می‌کنی می‌بری میدی واسه خودت شماره رند می‌خری که کم نیاری و ثابت کنی پولداری؟
- اتفاقاً منم واسه همین بهت زنگ زدم.
مرد نفس عمیقی کشید و لپ هایش را باد کرد و باد را با فشار بیرون فرستاد و گفت:
- می‌دونم، می‌دونم، نوبت قسط بعدیت نزدیکه. حتما پیش خودت گفتی الان وسط این جنگ و بمبارون عیدی و پاداش تپلی از شرکت گرفتم وتوهم راحت می‌تونی دو تا قسط مهریه‌ت رو یکجا با هم بگیری.
ناگهان صدای رعد و برق سنگینی فضا را پر کرد. مرد بلند شد و پنجره را کامل بست.
- اوه اوه! صدا چی بود؟ بازم سنگرشکن زدن؟
- نه بابا صدای رعد و برق بود.
- عهه! مگه بارون میاد اونجا؟
- آره از صبحه داره بارون میاد. مگه تو کجایی؟
- من تهران نیستم.
- آهان شمام در رفتید؟ رفتید دهاتتون؟
- نخیر اومدم شمال.
- شمال؟
- آره شمالم.
- با کی رفتی شمال؟
- باخودم.
- نه، با کی رفتی؟
- ای بابا میگم باکسی نرفتم، تو دوباره گیر دادنت شروع شد؟
- نه راست میگی. به من چه اصلاً. خوش بگذره بهتون.
- فقط بهت بگم جات خیلی خالیه. هواش به‌شدت دونفره‌ست.
- خیلی خوشحال نباش.
- چرا؟
- اونجا رو هم می‌زنه. فعلاً که انگار داده پیمانکار همه رو داره می‌زنه. خیلی دلخوش نباش.
چند ثانیه‌ای سکوت شد. مرد زیر ناخن‌های بلندش را نگاه کرد، سیاه و چرک و کثیف بود.
زن ادامه داد:
- ببین یه موضوعی رو می‌خواستم بهت بگم.
- آهان،آره،راستی واسه چی زنگ زدی؟
- خواستم بهت بگم که ...
مرد سریع حرفش را قطع کرد و گفت:
- که چی؟ که زودتر این قسط مهریه‌ت رو بدم، ها؟
چند ثانیه‌ای هر دو مکث کردند تا اینکه مرد ادامه داد:
- ببین هروقت صدات نازدار میشه می‌ترسم. اتفاقاً منم می‌خواستم یه جورایی بهت بگم که.
این بار، زن سریع حرفش را قطع کرد و گفت:
- نه اتفاقاً برعکس!
مرد صدای نفس عمیق و خروج پرصدای بازدم زن را کامل شنید و پرسید:
- یعنی چی برعکس؟
- به‌خدا خواستم بگم اصلاً عجله نکن، اصلاً به فکرش نباش.
مرد بلند شد و همان‌طور که با‌ چسب ضربدری روی شیشه درِ بالکن بازی می‌کرد (گوشه چسب را بلند می‌کرد، دوباره می‌چسباند و بلافاصله با ناخن محکم روی آن می‌کشید تا ترمیمش کند) ادامه داد:
- عجب. عجب. نه اینکه تو راست بگی!
- نه به‌خدا، باورکن راست میگم، دیگه نمی‌خوام.
مرد می‌خواست سیگار دیگری روشن کند، با دقت به درز مبل دست می‌کشید تا فندک را پیدا کند. در همین وضعیت ادامه داد:
- عهه! نکنه خبریه؟ از کی تا حالا توبی‌نیاز به پول شدی و حاضری از پول بگذری؟
- خبر که زیاده. ولی...
- ولی چی؟ حتما نمی‌تونی بگی؟
- چرا میگم. حتماً یه خبرایی شده که تونستم این خط رند رو بگیرم دیگه.
مرد شنید که زن نفس عمیقی کشید. پرسید:
- از کجا؟ آخه چطوری؟ از آسمون رسیده؟ نکنه بمب هایی که شمال می‌زنن توش دلاره؟
- حالا دیگه چطوریش رو تو نمی‌خواد بدونی. فقط زنگ زدم بهت بگم دیگه به اون اقساط مهریه احتیاج ندارم، واقعاً نیازی ندارم.اصلاً همه‌شو بخشیدم بهت.
مرد روی مبل جابجا شد و با لحنی جدی و خشک گفت:
- البته که شما همیشه به من لطف داشتین، می‌دونی، یه عمر! اما راستش بخشیدن که این‌طوری نیست خانم پولداره! باید بیای شورای حل اختلاف، دادگاه خانواده، دو خط بنویسی و خلاص، وگرنه فردا پس‌فردا این پولارو می‌زنی زمین و دوباره کم‌پول میشی و فیلت یاد هندوستان می‌کنه و دوباره آویزون من میشی. آخه می‌دونی، بعد از چهار،پنج سال زندگی مشترک می‌شناسمت که میگم!
مرد نفسش را چاق کرد. چند ثانیه‌ای سکوت برقرار شد. مرد مشتاق شنیدن پاسخ بود. زن به‌آرامی گفت:
- نه دیگه من هیچ‌وقت کم‌پول نمی‌شم.
مرد انتظار این پاسخ را نداشت. جا خورد. بالای رانش را خاراند و با هیجان گفت:
- اوه اوه چه قاطعانه! هیچ‌وقت.
مرد منتظر بود حرفش هیجانی در زن ایجاد کند و خودش را برای جواب احتمالی جمله بعد آماده می‌کرد که زن خیلی جدی و شمرده‌شمرده گفت:
- آره واقعاً. هیچ‌وقت. یعنی محال ممکنه! اصلاً بعیده. جدی میگم. باور کن.
مرد بلافاصله پاهایش را جمع کرد و روی مبل چهارزانو نشست و گفت:
- عهههه جالب شد. محال ممکنه؟ چه با تأکید!
- آره دیگه. می‌دونی واقعاً خدا رو شکر. فقط الان این وسط دلم واسه اونایی می‌سوزه که توی زندگیم نموندن. صبر نکردن تا همه چی درست بشه!
- آره دیگه نموندن تا با حرفات و نیش‌وکنایه‌هات بیشتر از این تحقیرشون نکنی.
- ببین من همینم که هستم، خودت هم خوب می‌دونی.
مرد کمی روی مبل جابه‌جا شد، پاهایش را روی هم انداخت و همین‌طور که پای آویخته را تکان تکان می‌داد به‌آرامی گفت:
- آخرش نگفتی از کجا بهت رسیده‌ها؟
- گفتنش مگه به این الکی‌هاست؟
- دو دقیقه جدی باش.
- من شوخی باهات ندارم.خیلی هم جدی ام.
مرد نمی‌خواست حرف تندی بزند. کمی به خودش پیچید. بالاخره با لحنی ملایم پرسید:
- خب بگو از کجا؟ نکنه به گنج رسیدی؟
چند ثانیه‌ای هر دو ساکت شدند. زن صدایی شبیه بق از دهانش درآمد و بعد از مکثی کوتاه در نهایت ادامه داد:
- اووومممم... یه جورایی آره خو.
تکان تکان دادن پاهای مرد شدیدتر شد و لحنش کمی پرخاشگر. پرسید:
- ای بابا نکنه زیرلفظی می‌خوای؟ قشنگ بگو دیگه. اه، مسخره.
زن از اینکه لج مرد را در آورده بود به وجد آمد و با صدای بلندی خندید، خنده اش به لب های مرد هم خنده آورد، در همین وضعیت گفت:
- نه! نمی‌شه. باید حسابی خواهش کنی و منت‌ام رو بکشی تا قشنگ بهت بگم.
تکان پاهای مرد تندتر و تندتر می‌شد. در همین وضعیت گفت:
- حالا تو یه ذره‌ش رو بگو .
زن پس از چند ثانیه سکوت، سرفه ریزی کرد، صدایش را صاف کرد و ادامه داد:
- اوووومممم... حدس بزن.
- چه می‌دونم. چی بگم. پسرعموت؟اون زمینای دیباجی؟
- آفرین. باهوشِ کی بودی تو آخه .
پاهای بی‌قرار مرد از حرکت ایستاد.
- قشنگ بگو ببینم چی شده.
- هیچی نشده! فقط حیف شد که این‌همه ثروت قسمت تو نشد.
- مُرد؟ رسید به شما؟
- نه زنده است، چیزیش نشد، فقط توی دادگاه باخت، جمع کرد رفت.
- به همین راحتی رفت؟ کی رفت؟
- دقیق یادم نیست، خیلی وقته. شش، هفت ماه پیش.
- یعنی قبل از آخرین دادگاه ما؟
- به‌خدا یادم نیست.
مرد از حالت لم‌داده و رهاشده روی مبل درآمد، کاملاً نیم‌خیز شد، دستی به پیشانی‌اش کشید و گفت:
- دهنت سرویس، یعنی تو اون‌ موقع اینا رو می‌دونستی؟
- نه به‌خدا. خدا شاهده همه اینا با هم اتفاق افتاد، یه‌جورایی همزمان. تاریخ‌هاش معلومه بیا ببین.
- خیلی بی‌شعوری. یعنی بعد از دادگاه خودمون می‌رفتی دادگاه اونا؟
- اه، چه می‌دونم.حالا تو چه گیری داری میدی به تاریخ دادگاه‌ها؟
- آخه برام جالبه. موضوع به این مهمی رو از من پنهون کرده بودی!
- نه اینکه خیلی باهام خوب بودی اون‌وقت‌ها؟ می‌دونی، بایدم بهت می‌گفتم!
مرد چند بار خیلی محکم دستی به پیشانی‌اش کشید. عرق کرده بود و بعد از چند باری که دست کشیدن با فشار را ادامه داد احساس کرد قطعات چرک پوست صورتش را می‌تواند به‌راحتی لمس کند. همان‌طور که پیشانی‌اش را می‌مالید چرک‌ها روی فرش رها می‌شدند. ادامه داد:
- صبر کن، صبر کن، نفهمیدم چی شد. یعنی بخشید بهتون؟ درست حرف نمی زنی که...
- نه بابا چی میگی بخواد ببخشه. اونم اون!
- قشنگ بنال ببینم چی شد.
- درست صحبت کن آقای مدیر! زشته!
- درست بگو ببینم، یعنی همه اون زمینهای بزرگ، مغازه ها؟ چی شدن اونا؟
- ولشون کن، الان همه اونا جمع شدن. شد زمین صاف و بکر.
مرد پیشانی‌اش را رها کرد و به چرک کردن گونه‌ها و گردنش ادامه داد. چرک همچنان روی فرش می‌ریخت. با ناباوری پرسید:
- اگه از اول مال شما بود پس چرا این‌همه سال دست اون بود؟
زن چند ثانیه ای مکث کرد و گفت:
- خب کسی حریف اون نمی‌شد. افتاده بود روی اموال و داشت حالشو می‌برد. چون هیچ سندی هم نداشت، همه اون مغازه‌ها رو با قولنامه دستی کرایه داده بود.
مرد با زبان گوشه‌های لبش را که کمی خشک شده بود لمس کرد تا خیس و مرطوب شود. سریع پرسید:
- بالأخره کی حریفش شد؟ نکنه تو؟
- من که نه، ولی باورت نمی‌شه اگه بگم به‌خاطر همون متن قاجاری وصیت‌نامه.
- یادمه یه چیزایی، هم هی اون برگه رو شاخ می‌کرد واسه همه‌تون!
- آره دیگه، همون که توش نوشته بود «اولاد ذکور اکبر».
- قشنگ یادمه. خط تحریری قشنگی داشت اون کاغذ درازه.
- آره دیگه. خب منظورش فرزند پسر نوه بزرگ بوده، نه فرزند پسر اکبر آقا!
- خب اینو که همیشه همه‌تون یه عمر می‌گفتید. تازه نامزد کرده بودیم من اینو یادمه شنیده بودم ازتون.
- آره دیگه. تا ثابت شد به قاضی، عمرمون رفت دیگه، جوونی‌مون رفت، کلی همه‌مون هزینه دادیم. پول وکیل و هزار تا کوفت و زهرمار.
مرد سیگاری درآورد و فندک را آماده کرد. خواست روشن کند، گوشی را بین گوش و کتف راستش محکم کرد تا هر دو دستش آزاد شود. سیگار را روشن کرد. پک عمیق و کشداری زد و دودش را طوری بیرون داد که امتداد دود تا آشپزخانه رفت. سرد و بی‌تفاوت گفت:
- ببین من الان هنوز نفهمیدم که وسط ماجرای دادگاهای ما تو این موضوع رو می‌دونستی یا نه، اما قشنگ می‌تونم حدس بزنم که دُنگ پول وکیلت رو از مهریه‌هایی که از من می‌گرفتی، می‌دادی. درسته؟
زن با صدای بلند خندید. سریع به خودش مسلط شد و در همین وضعیت گفت:
- قشنگ حدس نزن. طلا داشتم فروختم!
مرد برآشفت، ازجا پرید و تقریبا فریاد زد:
- تو طلا بفروشی؟ تو اگر طلابفروش بودی برا اون ماشین لا زرورق، همون عروسک رؤیایی که هر دومون دوستش داشتیم، همون که تو مشتم بود می‌فروختی، یادته کدومو میگم؟ تهش هم حسرت اش موند واسه هردومون!
زن خیلی قاطع با خونسردی گفت:
- خو اون ‌موقع دلم نمی‌خواست.
- عههه این‌طوریه؟
- آره، حالا دیگه نمی‌دونم حسودیت شد یاجاییت سوخت. خداییش تقصیر خودته. یادته مثل دیوونه‌ها پات رو توی یه کفش کرده بودی که بهتره جدا شیم؟
مرد پک سنگینی به سیگارش زد و دود را در ریه‌اش محبوس نگه داشت و گفت:
- دیگه تصمیمی بود که اون ‌موقع هردومون گرفتیم.
و دود را رها کرد.
زن در حالیکه سعی می کرد ادای حرف زدن مرد را دربیاورد با لحنی شبیه به حرف زدن مرد،گفت:
- چقدر بدم میاد از این جمله که یک پایان تلخ کوفت و زهرمار بهتر از یه تلخی بی‌پایانه.
مرد پک دیگری به سیگار زد و چشمهایش را بست و گفت:
- یه عالمه مشاوره رفتیم تا هر دومون به این نتیجه رسیدیم. اما خدایشش تو دیگه کی بودی که بعد از دادگاه پسرعموت، عصرها هم با من میومدی مشاوره! برای همین بود می‌گفتی وقت مشاوره‌ها غروب باشه.
- نخیر، همه‌ش به‌خاطر ساعت کاری تو بود که صبح‌ها سر کار بودی.
- من واسه مشاوره چون برام خیلی اهمیت داشت راحت مرخصی می‌گرفتم.
- برو بابا! با اون مشاورهات، یه مشت آدم عقده‌ای که خودشون هم یا طلاق گرفته بودن یا هول و ازدواج نکرده!
مرد سیگارش را در زیرسیگاری روی انبوه ته‌سیگارها رها کرد و گفت:
- حالا نه اینکه مشاورهایی هم که تو پیشنهاد دادی عالی بودن و حرف متفاوتی زدن! ولش کن حالا، دیگه این بحث‌ها فایده‌ای برای من نداره، اما خداییش مبارکت باشه، خوشحالم برات، جدی میگم.
- من هم برای تو خوشحالم.
- واسه من؟
- آره دیگه، واسه اینکه مهریه‌م رو بخشیدم. شاید جمع کنی یه لگن بهتر بخری، دیگه از دست اون ۲۰۶ عذاب راحت شی.
مرد دست دراز کرد تا سیگارش را بردارد، اما سیگار دیگر رمقی نداشت. منصرف شد. ادامه داد:
- خبر نداری. اونو پنج شش ماه پیش فروختم.
- عه واسه چی؟ اون که جونت بود، عمر و نفست بود!
- هوووم، اگه اشتباه نکنم واسه قسط دوم .
- پس چرا دفعه قبل که دیدمت نگفتی؟ برگشتی گفتی جا پارک نبود، دو تا کوچه اون‌ورتر پارک کردم.
مرد بلند شد و سمت یخچال رفت.دو قدم کافی بود تا از نشیمن به آشپزخانه برسد. در یخچال را باز کرد. بشقابی برداشت که چند تکه سیب‌زمینی پخته و پوست‌نگرفته توی آن بود. بشقاب را در مایکروفر گذاشت و گفت:
- مخصوصاً نگفتم. می‌گفتم که تو ذوق می‌کردی!
- پس الان چی زیر پاته؟
- هیچی، خط یازده.
- آخی دلم سوخت‌ ها.
- نسوزه. خیلی هم خوبه.
- آخه...
- آخه چی؟
- آخه باورت نمی‌شه هروقت سوار ایکس وان‎ام میشم، همه اش یاد توی لعنتی می‌افتم.یادته چقدر با آب‌وتاب تعریف اون ایکس وان دوستت رو می‌کردی؟ چشمهات برق میزد وقتی از آپشن هاش می گفتی! به‌خدا این روزا همه‌ش انگار تو کنارمی! اینم سفیده مث اون.
- بی‌ام‌و ایکس یک! اونم هیچ‌کس نه و تو! چه غلطا!
- نه والا من که بی‌ام‌و شناس نبودم، تو از اون موقع انداختی توی کله من! حالا می‌خوای خودت بیا ببین.
- من بیام؟ کجا بیام؟
- گفتم که من شمالم.
- کجا ویلا گرفتی؟
- جایی رو نگرفتم.
مرد همچنان روبه‌روی مایکروفر ایستاده بود. روی بدنه استیل مایکروفر خودش را دید. از قیافه خودش خوشش نیامد. دستی به ته ریش اش کشید. یادش آمد که مدت‌هاست خودش را در آیینه ندیده است. زمانی برای مایکروفر تنظیم نکرد. چراغ داخلش روشن بود. مایکروفر را رها کرد، دو قدم برداشت و دوباره روی مبل رها شد و ادامه داد:
- یعنی چی؟ شمالی، بعد میگی جایی رو نگرفتم؟
- خب آره دیگه، ویلای خودمم.
- ویلای خودت؟
- آره ویلای خودمم میای؟
- من بیام؟ همینم مونده که وسط این قیل و قال جنگ بیام ویلای تو!
- ها! نکنه اون دفعه که اومدی آپارتمان ام بهت بد گذشت؟ خوبه والا!
- نه، اون که نه، ولی من الان دیگه هیچ حسی به تو ندارم.
- داری...
- داشتم، باورکن حتی اون دفعه داشتم، ولی الان دیگه ندارم.
- داری... باورکن...
- چیه اون حس اون‌وقت؟
- حس پشیمونی و بدهکاری، حس‌های آزاردهنده‌ای‌ان، نه؟
- دیدی جنبه‌شو نداشتی؟ سه دقیقه نشد به روم زدی.
- بدهکار مالی نه! گفتم که اون تموم شد. بدهکار عاطفی.
- عهه! پس تو چی؟ فقط طلبکاری؟
- ببین ول کن اینا رو... مرخصی بگیر بیا.
- مرخصی؟
- آره دیگه. یه مرخصی بگیر بچسبون به عید تا ببینیم آخرش این جنگه چی میشه.بیا کنار هم باشیم.
- نه دیگه مرخصی لازم نیست.
- یعنی چی مرخصی لازم نیست؟
- جنبه شو نداری بهت بگم.
- حالا تو بگو.
بیشتر از سی ثانیه سکوت بر قرار شد. بعد زن دوباره گفت:
- خب بگو دیگه.
- تعدیل شدم.
- وا... تعدیل شدی؟ توتعدیل شدی؟ تو که مدیر بودی؟
- وا نداره.همه کارخونه‌ها رو زده. پتروشیمی‌ها خوابیدن.
- خب آره... ولی به شما چه؟
- خب پلیمر نیست، ظرف یکبارمصرف نیست، شیر و ماست تولید کنیم توی چی بریزیم؟ کف دستمون بدیم دست مردم؟
زن بازدم نفس اش را باشدت بیرون داد و گفت:
- آها، آره خب اینم هست، راست میگی.
مرد که گویی مدت‌ها بود برای کسی درد‌دل نکرده بود، با هیجان ادامه داد:
- از بیست تا مدیر، چهارده تاشون تعدیل نیرو شدن. خیلی اوضاع خیطه.
- یعنی مدیر بازرگانی رو هم تعدیل نیرو کردن؟ ارجمندی نتونست برات کاری بکنه؟
- ارجمندی کجا بود دیگه؟ خبر نداری؟ اون خودش بعد از شلوغی‌های ۱۴۰۱ جمع کرد رفت انگلیس. واتس‌آپ باهاش در ارتباطم، البته الان که نه، اینترنت‌ها قطعه.
- پس الان کارخونه دست کیه؟
- چه فرقی می‌کنه کارخونه دست کی باشه. الان که دیگه محصولی نیست که بفروشن، اصلاً تولیدی نیست، همه خط تولیدها آف شدن. اصلاً اوضاع گه تو گهی شده که.
- پس زودتر پاشو بیا اینجا پیش من.
مرد گوشی را از دست راست به دست چپش داد و با دست راست زیر پیراهنی را کنار زد و مشغول نوازش انبوه موهای سینه‌اش شد و خیلی آرام پرسید:
- تنهایی؟
- آره به‌خدا تنهام. باورت نمی‌شه اگه بگم دو سه روز پیش رفتم حموم خیلی یادت کردم.
- عهه! چطور؟ من که کارام همیشه عذابت می‌داد.
- اون که آره ولی خب، پاشو بیا دیگه خیلی باهات صحبت دارم.
- این همه حرف زدی بازم صحبت داری؟
- نه دیوونه، این بار بیا بمون، بیا با ایکس یکت یه دور بزن حالشو ببر. تو بیا کلی برات تعریف دارم. بچه‌ها همه نقد کردن رفتن. هیچ‌کس ایران نیست، هرکدوم هرجا ویزا شدن رفتن. من تنهام.
- تنهایی که تنهایی! نمیام به‌خدا. بیام دوباره مثل اون دو سه ماه پیش بود، یادته؟
- نه دوماه و نیم پیش بود. چه زود یادت میره.
- حالا هرچی! گفتی بیا بالا این خرت و پرت ها را بردار میخوام آپارتمان را تحویل بدم، بعدشم داستان شد و جیغ و داد راه انداختی که چرا حالیت نیست، حالا این وقت شب باید برم قرص اورژانسی بگیرم ودعوامون شدو کوفتم کردی. ولم کن.
- گفتم بیا بالا کتاب هات را بردار، نگفتم خرت و پرت.
- حالا هر چی، بعدش یادته چه جیغ ویغی راه انداختی؟ اعصابم رو بهم ریختی!
- آره ، لعنتی همون فردا صبحش هم تهدیدهای پسرعمو شروع شد.روزهای بدی بود.
- تهدید چی؟
- هیچی. می‌گفت از حلقومتون می‌کشم بیرون، نمی‌گذارم مزه کنه.
- مگه ایران بود؟ تو که گفتی رفت.
- نه توی واتس‌آپ پیام می‌داد که سپرده اسید بپاشن به من!
- آها تو هم حسابی ترسیدی که نکنه دیگه نتونی ملکه زیبایی بشی!
- نه خب همون صبح پیام‌ها رو که دیدم رفتم پلیس فتا و گرفتاری‌ای شد واسه خودش. یه دو هفته درگیری داشت تا یه دادخواست دادم که هروقت ایران بیاد دستگیر بشه به‌خاطر تهدیدهاش.
مرد ابروهایش را صاف کرد و گفت:
- عجب. آره می‌دونم تهدید کردن جرمه.
مرد سرش را چرخاند و نگاهی به فضای کلی آپارتمان پنجاه متری اش انداخت و پرسید:
- ببینم الان اون آپارتمان را داری هنوز؟
زن مکث طولانی کرد و بعد از بیست ثانیه گفت:
- ببین ولش کن اینا رو پاشو جمع کن بیا کارت دارم.
- چرا جواب منو نمی دی؟
- تو بیا همه چیو بهت میگم!
- حس اش نیست. بیخیال.
- اون‌وقت چرا؟
- اینجا هیچ‌کس نیست، همه رفتن. مجتمع خالیه. یه دزد بیاد قشنگ همه رو جمع می‌کنه و میبره.
- پاشو بیا دیگه، مگه تو شدی سرایدار؟
- نه سرایدار داریم ولی اون بنده خدا زنش حامله بود همون اول جنگ رفت دهات شون.
- ببین طفره نرو، پاشو بیا شب می‌بینمت. این شماره رو سیو کن داشته باشی.
همزمان مرد سرش را خاراند طوری‌که حجم زیادی شوره سر روی زیرپیراهنش ریخت. در همین وضعیت جواب داد:
- ببین، فکر نکنم. دوباره مثل اون دفعه میام، بازم دعوامون میشه. ولش کن. به‌خدا دلم صاف نیست باهات.
- حالا تو بیا صافش می‌کنم برات.
- ببین وقتی فکر می کنم می بینم توی این یکسال گذشته چه موضوع های مهمی را از من پیچوندی،حالم از خودم بهم می خوره ، اونوقت تو چیو می‌خوای صاف کنی؟
- ولش کن اینا رو. بهت حق میدم، اما قبول کن تقصیر هر دومون بود. بچه‌بازی و لجبازی و غرور. باورکن گذشته دیگه درگذشته. بیا یه خورده از آینده صحبت کنیم، شاید واقعاً دوباره خر شدیم برگشتیم سر خونه و زندگی‌مون.
- برگردیم سر خونه و زندگی‌مون؟ خلی؟ این‌همه جنگیدیم تا جدا شیم.
- آره به‌خدا، من یکی که خل‌ام.
- تو رو می‌شناسم، اما خب، من یکی که خل نیستم.
- اگه بدونی خلی چه عالمی داره. حالا تو پاشو بیا و تماشا کن.
- واقعاً تو چی فکر کردی؟ توی اون کله‌ت چی می‌گذره؟
زن خیلی جدی و شمرده، شمرده با صدای بلند گفت:
- ببین، ده روزه، شایدم دو هفته‌ست دارم با خودم کلنجار میرم که بهت زنگ بزنم یا نه!
- دیدی که آخرشم زدی!
- آره ولی موضوع، تصمیم مهم‌تری بود که گرفتم.
مرد ابروهایش را بالا انداخت و چشم‌هایش را گرد کرد و گفت:
- تصمیم مهم؟!
ناگهان از آن سوی خط صدای بلندی به گوش رسید، صدایی شبیه به ترکیدن چیزی.
مرد بی‌مقدمه پرسید:
- صدای چی بود؟ کسی اونجاست؟
- چیزی نبود بادکنک بود ترکید. نترس تنهام.
- بادکنک؟ خبریه مگه؟ تو که تولدت اسنفند نیست، وسط این جنگ و بمبارون و بدبختی ملت، بادکنک‌بازی می‌کنی؟
- نه چیزی نیست. یه چندتایی بادکنک صورتی و آبی کم‌رنگ گرفتم باد کردم.
- دهن اون کودک درونت سرویس... خداییش چه دل خوشی داری تو!
- ولش کن، حالا میگم بهت جریانشو. اخ که چقدر حرف می‌زنی تو! خرت‌و پرت‌هات رو جمع کن بیا دیگه مسخره.
- فرض کن اومدم و موندم پیش تو، اون‌وقت جواب...
- ها! دوباره جواب مردم! ای بابا، با این مردم مردم کردنت. نترس، اتفاقا اونی که باید نگران جواب مردم باشه منم نه تو! یکماهه من خودم درگیر همین جواب مردمم.
- من که نمی فهمم چی میگی ولی کلی گفتم.
- ببین ول کن حالا. سریع یه دربست بگیر و بیا. همه چی هم اینجا هست، هیچی نمی‌خواد با خودت بیاری، تیز راه بیفت شام با هم باشیم. دنیا رو چه دیدی، شاید سورپرایزت هم کردم.
مرد گوشی را دوباره با دست راست گرفت و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد:
- چقدر میشه تا اونجا؟
- باشه، چهار شماره آخرکارتت ۶۰۲۹ بود؟ بانک تجارت رو میگم، الان برات...
هنوز صحبت زن کامل نشده بود که در کسری از ثانیه صدای انفجار شدیدی آمد. نور نارنجی‌رنگی پخش شد، شیشه‌ها خرد شدند و گرد و غبار و آتش و حرارت و دود، در چشم‌برهم‌زدنی همه‌جا را فرا گرفت و گوشی مرد به گوشه ای افتاد و از حرارت ذوب شد. زن ادامه داد:
- چه رعد و برق شدیدی زد، هنوزم داره می‌باره؟ الو صدا نمیاد.


یک از سی و نه

یک از سی و نه

هوا ابری و گرفته بود و باران با ملایمت در بیشتر نقاط شهر می بارید . مرد پک عمیقی به سیگار زد و تا آنجا که دستش می رسید و نیاز نبود که از روی مبل بلند شود ، پنجره تراس را بازکرد تا از لذت بوی هوای باران زده در غبار به آرامش برسد .
در اوج بی پولی این پاکت هفتم بود که تمام شد و فقط سه پاکت سیگار دیگر برایش باقی مانده بود . خودش هم خوب می دانست که این روزها زیاده روی می کند و خیلی راحت روزی یک پاکت سیگار رانفله می کند .
روی مبل لم داده بود و به وضوح درون آن فرو رفته بود و در افکار خودش اتفاقات اخیر را مرور می کرد . شرایط مملکت به جای خود ، اوضاع واحوال خودش هم شب عید به جای خود . هم نگران آینده خودش بود و هم نگران آخر و عاقبت اوضاع مملکت .
غم ، ترس ، بندرت امید و اغلب نا امیدی مرتب در افکارش جابجا می شدند و با همدیگر بازی می کردند . گاهی یکی دیگری را حذف می کرد و برخی جایگاهشان دایمی بود .در این مدت که اینترنت بطور کامل قطع شده بود ، بیشتر وقت ها کارش همین بود . از پنجره بالکن روبه بیرون ساعت ها مناظر و کوه های اطراف را خیره نگاه می کر!د و سیگار پشت سیگار روشن می کرد . حتی موقع بمباران ها هم از جایش تکان نمی خورد . زل می زد به دود و آتش و خیره تماشا می کرد . آنقدر که یا خسته می شد یا پایش خواب می رفت .
زنگ تلفن همراهش ، رشته افکارش را برید . خوب میدانست که این روزها کسی با او کاری ندارد . گوشی را با بی میلی برداشت . شماره روندی روی صفحه گوشی توجهش را جلب کرد .
با خودش گفت : اوه اوه اوه عجب شماره روندی ! هیچی نباشه حداقل ششصد هفتصد میلیون تومان پولشه !
با عجله سیگار را در زیر سیگاری که مملو از ته سیگار شده بود رها کرد ، سپس سرفه ای کرد و صدایش را صاف کرد و با لحنی توام با احترام ، در حالیکه سعی می کرد خش ظریف و مخملی به صدایش بدهد ، خیلی آرام و کشدار با نهایت ادب و احترام گفت :
: سلام ... بفرمایید .
- خوبی ؟
مرد به محض اینکه صاحب صدا را شناخت ، با عجله دست به سمت سیگار نصفه برد و با بی میلی ادامه داد : بگو
زن دوباره پرسید ،
- خوبی ؟
: ای بابا ... دیگه چی میخوایی از جون من ؟
- نگفتی ... خوبی ؟
: علیک سلام ، هنوزم جواب سلام نمی دی ...
- چرا صدات رفت روی بای دیفالت ؟
: کارت را بگو ... کار دارم .
- نه دیگه فایده نداره ... اون صدا مخملی ات رفت ...
: این شماره مال کیه ؟
- خوشت آمد ازش ؟ شماره خودمه ...
: عههه ... از کی تا حالا از خط های چپر چلاق دوزای ایرانسل رسیدی به این شماره رند همراه اول چند صد میلیونی ؟
- دیگه ... حالا ...
: قشنگ می فهممت ... فکر کنم مهریه گرفتن خوب بهت ساخته ها ...
- چطو ؟
: پولای من بدبختو جمع میکنی میبری میدی شماره رند میخری که چیو ثابت کنی ؟
- اتفاقا واسه همین بهت زنگ زدم ...
: میدونم ... می دونم نوبت قسط بعدی ات نزدیکه و پیش خودت گفتی الان هم وسط این جنگ و بمبارون حتما عیدی و پاداش تپلی از شرکت گرفتم و تو هم میخوایی دوقسط مهریه ات را با هم بگیری ...
ناگهان صدای رعد و برق سنگینی فضا را پر کرد . مرد بلند شد و پنجره را کامل بست
- اوه اوه ... چی بود ؟ بازم سنگر شکن زدن ؟
: نه بابا صدا رعد و برق بود .
- عههه ... مگه بارون میاد اونجا ؟
: آره از صبحه داره بارون میاد ، مگه تو کجایی ؟
- من تهران نیستم .
: آهان ... در رفتید ؟ رفتید دهاتتون ؟
- نخیر آمدم شمال .
: شمال !
- آره شمالم .
: با کی رفتی شمال ؟
- خودم .
: نه با کی رفتی ؟
- ای بابا دوباره گیر دادنت شروع شد ؟
: نه راست میگی ... به من چه اصلا ... خوش بگذره بهتون .
- فقط بهت بگم جات خیلی خالیه .
: خیلی خوشحال نباش ...
- چرا ؟
: اونجا را هم میزنه ... فعلا که داده پیمانکار ، اوت سورس کرده ، پیمانکار همه جا را داره میزنه ... خیلی دلخوش نباش .
- ببین یه موضوعی را می خواستم بهت بگم .
: آهان ... آره ... راستی واسه چی زنگ زدی؟
- خواستم بهت بگم که ...
مرد سریع حرفش را قطع کرد و گفت
: که چی ؟ که زودتر این قسط مهریه ات را بدم ها ؟
چند ثانیه ای هر دو مکث کردند تا اینکه مرد ادامه داد
: ببین هر وقت صدات ناز دار میشه می ترسم ... اتفاقا منم میخواستم یه جورایی بهت بگم که ...
زن سریع حرفش را قطع کرد و گفت
- نه اتفاقا برعکس!
: یعنی چی برعکس ؟
- بخدا خواستم بگم اصلا عجله ای نکن ، اصلا بفکرش نباش
: عجب ... عجب ... نه اینکه تو راست بگی !
- آره بجون تو !
: بجون خودت ...
مجددا چند ثانیه ای مکث برقرار شدتا اینکه مرد دوباره ادامه داد
: آها ... مامانم آمده بخوابت
- خدا بیامرزدش
: گفت یه عمر دهن این بچه را سرویس کردی ، حالا بیشتر از این اذیت اش نکن ؟
- گفتم که خدا رحمتش کنه
: حتما یه جایی بود سر سبز ، لباس سفید ، لب خندون ، یه جوی آب زلالی ،تو ولم کن دیگه
- نه خواب که ندیدم ولی نه بخدا نمی خوام
: عهه نکنه خبریه ؟ از کی تا حالا توی همیشه آویزون بی نیاز شدی ؟
- خبر که زیاده ... ولی ...
: ولی چی ؟ نمی تونی بگی؟
- چرا می گم . حتما یه خبرایی شده که تونستم این خط رند را بگیرم دیگه .
: شوهر جدید ؟ پولدار ؟ مبارکه .
- خفه شو بابا ... گور پدر شوهر ... شوهر دیگه چه کوفتیه . یه بار کردم بسه .
: نه بی شوخی ... یه سبزه پولدار ... فیتنس ... از همونا که همیشه روشون کراش داشتی!
- مرده شور هر چی شوهر ببره ... ولم کن بابا
: پس چی ؟ ... بگو دیگه ...
- دیگه ... رسیده دیگه .
: از کجا ؟ ... آخه چطوری ؟
- حالا دیگه چطوری اش را تو نمی خواد بدونی ، فقط زنگ زدم بهت بگم دیگه به اون اقساط مهریه احتیاج ندارم . یعنی دیگه واقعا نیازی ندارم . توهم که واقعا نداری و قسطی میدادی . اصلا بخشیدم بهت .
: البته که شما همیشه به من لطف داشتین ... میدونی یه عمر ... اما راستش بخشیدن که اینطوری نیست خانم پولداره ! باید بیایی شورای حل اختلاف ، دادگاه خانواده ، دو خط بنویسی و خلاص وگرنه فردا پس فردا اینا را میزنی زمین و دوباره کم پول میشی و فیل ات یاد هندوستان می افته و آویزون من میشی ...
- نه دیگه من هیچوقت کم پول نمی شم .
: چه قاطعانه ... هیچوقت
- آره واقعا ... هیچوقت ... یعنی محاله ممکنه !
: عهههه جالب شد ... محاله ممکنه ؟ چه با تاکید !
- آره دیگه میدونی ، واقعا خدا را شکر . فقط الان این وسط دلم واسه اونایی میسوزه که توی زندگی ام نموندن
: آره دیگه نموندن تا با حرفهات و نیش کنایه هات بیشتر از این تحقیرشون نکنی .
- من همین ام که هستم ... خودت هم خوب میدونی ...
: آره افاده ای و فخر فروش ... می شناسم ات
- پ ن پ ، مثل اون خواهرات زبون باز و چاپلوس شوهر
مرد حرفش را قطع کرد و با صدای بلندگفت
: به خواهرای من چکار داری ؟ از زندگی ام رفتی بیرون ، هنوزم لنگ و پاچه اونا را میگیری؟
- راستی حالشون خوبه ؟ بچه هاشون خوبن ؟
: آره اونا خوب اند ... ممنون ... آخرش نگفتی از کجا بهت رسیده ها؟
- مگه به این الکیاست ؟
: نه بیشوخی ...
- من شوخی باهات ندارم
: خوب بگو از کجا ؟ نکنه به گنج رسیدی؟
زن چند ثانیه ای مکثی کرد و در نهایت ادامه داد
- اووومممم ... یه جورایی آره خو
: زیر لفظی میخوایی ؟ قشنگ بگو دیگه ... اخ ... مسخره .
- نمیشه ... باید حسابی خواهش کنی و منت ام را بکشی تا قشنگ بهت بگم .
: حالا تو یه ذره اش را بگو تا خواهش کردن من بیاد .
زن پس از چند ثانیه سکوت ادامه داد
- اوووومممم ... حدس بزن
: چه میدونم ... چی بگم ؟ ... پسر عموت ... اون زمین های دیباجی ؟
- آفرین ... دهنت سررویس .... باهوشه کی بودی تو آخه عوضی ...
: قشنگ بنال ببینم چی شده؟
- هیچی نشده ... فقط حیف شد که این همه ثروت قسمت تو نشد .
: مرد ؟ رسید به شما؟
- نه زنده است ، جمع کرد رفت ...
: به همین راحتی رفت ؟ کی رفت ؟
- دقیق یادم نیست ... خیلی وقته ... یکساله ... دوساله ... شایدم سه ساله
: یعنی قبل از آخرین دادگاه ما ؟
- بخدا یادم نیست ...
مرد از حالت لم داده و رها شده روی مبل جدا شد و کاملا نیم خیز شد و دستی به پیشانی اش مالید و پرسید
: دهنت سرویس یعنی تو اونموقع اینا را می دونستی عوضی ؟
- نه بخدا ... خدا شاهده همه اینا بعدش اتفاق افتاد ... تاریخ هاش معلومه بیا ببین
: نفهمیدم چی شد ؟ یعنی بخشید بهتون ؟ درست حرف نمی زنی که ....
- نه بابا گوه خورده بخواد ببخشه ... اونم اون !
: قشنگ بنال ببینم چی شد ؟
- درست صحبت کن آقای مدیر !
: درست بگو ببینم ، یعنی اون کارواش بزرگه ، زمین های تنیس ، نمایندگی های ماشین ها ، تعمیرگاه ها ، آپاراتی شبانه روزی ... چی شدن اونا؟
- ولشون کن الان همه اونا جمع شدن !
: خوب آخه چطور میشه ، اگه این از اول مال شما ها بود ، پس چرا این همه سال دست اون بود؟
- مال ما تنها نبود ... مال همه مون بود ... عموها ... پسرعموها ....
: خوب آره میدونم اینو ... پس چرا دست اون بود ؟
- باورت نمی شه اگه بگم بخاطر به متن قاجاری وصیت نامه
: یادمه یه چیزایی ... همه اش هم هی اون برگه را شاخ میکرد واسه همه
- آره دیگه ... همون که توش نوشته بود « اولاد ذکور اکبر»
: قشنگ یادمه ... چه دستخط تحریری قشنگی هم داشت
- آره دیگه خوب منظورش بوده فرزند پسر نوه بزرگ نه فرزند پسر اکبر آقا
: خوب اینو که همیشه همه تون یه عمر می گفتید
- آره دیگه تا ثابت شد به قاضی عمر مون رفت دیگه ، کلی همه مون هزینه دادیم ... پول وکیل و هزار تا کوفت و زهر مار
: قشنگ می تونم حدس بزنم که تو ، دانگ پول وکیل ات را از مهریه هایی که از من می گرفتی می دادی ؟ درسته ؟
- قشنگ حدس نزن ... طلا داشتم فروختم
: تو طلا بفروشی ؟ تو اگر طلا بفروش بودی ... برا اون ماشین لا زرورق که تو مشت ام بود می فروختی ... یادته ؟
- اونموقع دلم نمی خواست ...
: عههه اینطوریه ؟
- آره ... حالا دیگه نمی دونم حسودی ات شد یا کونت سوخت ، یادته مثل دیونه ها پات را توی یه کفش کرده بودی که بهتره جدا شیم ، بهتره جدا شیم
: دیگه تصمیمی بود که اون موقع گرفتیم ... هر دو مون
- چقدر بدم میاد از این جمله که یک پایان تلخ ... کوفت و زهر مار بهتره از یه تلخی بی پایان ه ...
: یه عالمه مشاوره رفتیم تا هر دو مون به این نتیجه رسیدیم
- با اون مشاوره هات ... یه مشت آدم عقده ای که خودشون طلاق گرفته بودن
: مشاوره هایی هم که تو پیشنهاد دادی ... ولش کن حالا دیگه گذشته ... مبارک ات باشه ... خوشحالم برات ... جدی میگم
- من هم برای تو خوشحالم
: واسه من ؟
- آره دیگه ... واسه اینکه مهریه ام را بخشیدم ، شاید جمع کنی یه لگن بهتری بخری ... دیگه کم کم از دست اون ۲۰۶ عذاب راحت شی
: خبر نداری ... اونو پارسال این موقع ه ها بود که فروختم
- عهه واسه چی ؟ اون که جون ات بود ... عمر و نفس ات بود ...
: هوووم ... واسه قسط سوم و چهارمت
- پس الان چی زیر پاته ؟
: خط یازده ... اتوبوس ... مترو ... نهایت اسنپ
- آخی ... دلم سوخت ها
: نسوزه ... خیلی هم خوبه
- آخه ...
: آخه چی ؟
- آخه باورت نمی شه هروقت سوار x1 ام میشم یاد توی لعنتی می افتم ... یادته چقدر با آب و تاب تعریف اون x1 دوستت را می کردی ... بخدا این روزا همه اش انگار تو کنارمی
: بی ام و ایکس یک ... اونم هیچ کس نه و اونم تو ! ... چه گوه خوردنا
- نه والا من که بی ام و شناس نبودم تو از اون موقع انداختی توی کله من ... حالا میخوایی خودت بیا ببین
: بیام ؟ کجا بیام ؟
- گفتم کمه من شمال ام
: کجا ویلا گرفتی ؟
- جایی نگرفتم .
: یعنی چی شمالی و بعد میگی جایی رو نگرفتم !
- ویلای خودممم .
: ویلای خودت ؟
- آره ویلای خودم ... میایی ؟
: بیام ؟ همین این ام مونده که وسط این قیل و داد بیام ویلای تو ! خوبه والا!
- ها ... هنوزم از حرف مردم می ترسی ؟ هنوزم ؟
: نه ... اون که نه ... ولی من الان که نسبتی با تو ندارم
- داری ...
: داشتم ... ولی الان ندارم
- داری باورکن
: چیه اونوقت اون ؟
- بدهکاری !
: دیدی جنبه شو نداشتی ... سه دقیقه نشد به روم زدی
- بدهکار مالی نه ... گفتم که اون تموم شد ... بدهکار عاطفی ...
: عههه ... پس تو چی ؟ فقط طلبکاری ؟
- ببین ول کن اینا رو ... مرخصی بگیر و بیا
: مرخصی ؟
- آره دیگه یه مرخصی بگیر بچسبون به عید تا ببینیم این جنگه چی میشه ... کنار هم باشیم .
: نه دیگه مرخصی لازم نیست
- یعنی چی مرخصی لازم نیست ؟
: جنبه نداری بهت بگم ...
- حالا تو بگو ...
: باید ازم خیلی خواهش کنی
- خوب بگو حالا ... مثلا خواهش کرده شد ...
بیشتر از سی ثانیه سکوت بر قرار شد و زن دوباره پرسید
- خوب بگو دیگه
: تعدیل شدم ...
- وا ... تعدیل شدی ؟ ... توتعدیل شدی ؟
: وا نداره ... همه کارخونه ها را زده ... پتروشیمی ها خوابیدن ...
- خوب آره ... ولی به شما چه !
: خوب پلیمر نیست ... ظرف یکبار مصرف نیست ... شیر و ماست تولید کنیم توی چی بریزیم ؟ کف دستمون ؟
- آها ... آره خوب ... اینم هست ... راست میگی
: از بیست تا مدیر چهارده تا مدیر تعدیل نیرو شدن ، خیلی اوضاع خیطه
- یعنی مدیر بازرگانی را هم تعدیل نیرو کردن ؟ ارجمندی نتونست برات کاری بکنه؟
: ارجمندی دیگه کجا بود. خبر ندار ، اون خودش بعد از جریان مهسا و شلوغی های ۱۴۰۱ جمع کرد رفت انگلیس ... واتس آپ باهاش در ارتباطم البته الان که اینترنت ها قطعه
- پس الان کارخونه دست کیه ؟
: چه فرقی میکنه کارخونه دست کی باشه ... الان که دیگه محصولی نیست که بفروشن ، اصلا تولیدی نیست ، همه خط تولید ها آف شدن ، اصلا اوضاع گوه تو گهی شده که ...
- پس زودتر پاشو بیا اینجا پیش من ...
مرد گوشی را از دست راست به دست چپ اش داد و با دست راست زیر پیراهنی را کنار زد و مشغول نوازش انبوه موهای سینه اش شد و خیلی آرام پرسید
: تنهایی ؟
- آره بخدا تنهام ، باورت نمی شه اگه بگم دو سه روز پیش رفتم حموم خیلی یادت کردم ...
: عههه ... چطور ؟ من که کارام همیشه عذابت میداد ...
- اون که آره ولی خوب ... راستش فقط تو خیلی خوب و عالی پشتم را کیسه می کشیدی
: یعنی الان بیام کیسه بکشم و برگردم ؟
- نه دیونه ... بیا بمون ... بیا با ایکس یک ات یه دور بزن حالت جا بیاد ... روح جلا بیاد ... تو بیا کلی برات تعریف دارم ... بچه ها همه نقد کردن رفتن ... هیچکس ایران نیست ... من تنهام
: آخه محرم نیستیم بهم اونو چکار کنیم ؟
- اولا به کسی ربطی نداره بعدشم تو پاشو بیا ... اونم درستش می کنیم
: دلم میخواد ها ... ولی نه راستش ...
- اونوقت چرررررررااااا ؟
: دوست دارم بیام ولی اینجا هیچکس نیست ، همه رفتن مجتمع را سپردن به من ، یه دزد بیا قشنگ همه را خالی می کنه و میره
- پاشو بیا دیگه عنتر ... شب می بینمت ... این شماره را سیو کن داشته باشی .
همزمان مرد موهای سرش را خاراند طوریکه حجم زیادی شوره سر روی زیر پیراهنش ریخت در همین وضعیت در جواب گفت
: ببین فکر نکنم ... بخدا دلم صاف نیست باهات
- حالا توبیا صاف اش می کنم برات ...
: ببین تو ریدی به همه جونی من ، چیو میخوای صاف کنی ؟
- ببین تقصیر هر دومون بود ... بچه بازی و لج بازی و غرور
: من ریدم توی اون غروری که گوه زد به زندگی و جوانی من
- ولش کن اینا رو ... گذشته دیگه در گذشته ... بیا یه خورده از آینده صحبت کنیم شاید واقعا دوباره خر شدیم و برگشتیم سر خونه و زندگی مون
: برگردیم سر خونه و زندگی مون ؟ خلی ؟ اینهمه جنگیدیم تا جدا شیم
- آره بخدا من یکی که خل ام
: تو را می شناسم اما خوب ... من یکی که خل نیستم
- اگه بدونی ... یه عالمی داره ... حالا تو پاشو بیا و تماشا کن
: واقعا چی فکر کردی ... جواب
- ها ... دوباره جواب مردم ... ای ریدم تو دهن مردم ...
: نه کلی گفتم
- ببین ول کن حالا ... پول اسنپ داری ؟ سریع یه دربست بگیر و بیا . همه چی هم اینجا هست ... هیچی نمی خواد با خودت بیاری ... فقط تیز راه بیفت بیا شام باهم باشیم
مرد گوشی را دوباره با دست راست گرفت و بعد از مکث کوتاهی ادامه داد
: پول که راستش اونقدر ... اوووم
- باشه باشه ... شماره کارتت همون قبلیه ؟ چهار شماره آخرش ۶۰۲۹ ، اون بانک تجارت را میگم ... الان برات ...
هنوز پرسش زن کامل نشده بود که در کسری از ثانیه صدای انفجار شدیدی آمد ، نور نارنجی رنگ همه جا را فرا گرفت ، شیشه ها خورد شدن و گرد و غبار و آتش و حرارت و دود ، در چشم بر هم زدنی همه جا را فرا گرفت ، بدن مرد تکه تکه شد و هر دست و پای اش به سمت و سویی پرتاب شد و گوشی اش در کنج خرابه ساختمان آرام گرفت ...
زن ادامه داد
- چه رعد و برق شدیدی ، هنوزم داره می باره ... الو صدا نمیاد
و گوشی مرد از حرارت ذوب شد .
شهرام صاحب الزمانی بیست و دوم آپریل ۲۰۲۶ ، مجتمع تری او ، اورلینز

حاطرات کودکی

بوی کز ؛ عطر زندگی

غالبا کاشی ها سبز رنگ بودند و گاهی هم آبی و البته به ندرت سفید . بوی تند مواد ضدعفونی کننده همیشه مشام را آزار می داد . حکایت روایت ها و جزئیات حوادت و اتفاقات رخ داده و بلاهای نازل شده و اینکه چطور شد که در نهایت به اینجا رسیدند ، نقل گفتار محافل بود .

البته که بیشتر درد و دل کردن بود . ارتباطات در حوزه همدل پیدا کردن برای درد و دل کردن بود . رقابتی مشميزکننده از اینکه ثابت کنند من از تو آسیب دیده ترهستم . من از تو بدبخت ترهستم . تجربه ها کما بیش یکسان بود . برای آنها که به هر دلیل تنها بودند ، گذراندن روزگارسخت تر و دلگیر تر از دیگرانی بود که فردی همراهشان بود و همراه داشتند و تنها نبودند .

وقتی که برای مرتبه دوم ؛ با هزار منت و اما و اگر زندگی کردن و حق زیست هدیه داده شد ؛ در این رخداد جدید ؛ تجربه ها متفاوت بود . روزهای اول ؛ شاید یک هفته یا ده روز در اتاقی بودم که در تخت های مجاور بدون رعایت سن و سال و جنسیت ؛ کنار هم به ردیف چیده شده بودیم .چهار ردیف شش تایی . شاید هم بیشتر . برخی ناله می کردند . برخی فریاد می زدند و برخی هم بیهوش بودند . بوی موی کز خورده تمام فضا را گرفته بود .

هر صبح نیروهای خدماتی می آمدند و آنها را که بدنشان سرد و بیجان شده بودو علايم حیاتی نداشتند را از دستگاهها جدا می کردند و به سردخانه می فرستادند تا پزشک مربوطه گواهی فوت را صادرکند . چند روزی به همین منوال گذشت تا اینکه این افتخار نصیب من شد که به داخل بخش منتقل شوم . اینکه بعد از چند روز حضور در قسمت انتظار که معمولا بیمارها یکی در میان راهی سردخانه می شدند ؛ حالا با نظر اطباء ؛ راهی بخش شده باشی ؛ انگار که روی خوش حق زیستن و زندگی کردن دوباره به تو لبخند زده است . انگار که هوای سرد پاییزی و برگهای خشک چنار؛ با صدای خش خش زیر قدمهایشان ؛ به ت خیر مقدم ورد به زندگی دوباره را بدهند .

لذت بخش ترین حمام تمام عمر وقتی بود که پرستاری بعد از چند هفته پس از حادثه ؛ موهای کز خورده سرم را با محلول بتادین که مخصوص شست و شوی محیط و کاشی و سرامیک بود ؛ بجای شامپو ؛ شست .

سبک شدم . حالم جا آمد . سنسورهای بینی بعد از مدتها بویی را بجز بوی موهای کز خورده احساس می کردند .تماس تلفنی با خانواده فقط از تلفن عمومی بخش اورژانس میسر بود .سکه های یک تومانی و دوتومانی و پنج تومانی برای تماس مورد نیاز بود .تهیه سکه کار دشواری نبود . اگر زیر یکی دقیقه حرف میزدی ؛ سکه بلعیده نمی شدو وقتی که گوشی را می گذاشتی با صدای دلینگ خوشایندی ؛ سکه را عودت می داد .

سخت ترین زمانها ؛ تجربه های تلخ به هنگام تعویض پانسمان بود . پرستار با بی رحمی هر چه تمام تر وظیفه داشت با شدت پانسمان خشک شده قبلی را از تن بدرد تا با اینکار تمام بافت های آسیب دیده را بتراشد تا زخم تازه شود و خونریزی از بافت تراشیده و کنده شده آغاز شود . به نوعی می بایست هر روز تمام زخم ها ونقاط آسیب دیده با این روش تازه شوند . بعد از آن تراشیدن های درد آور و کشنده ؛ غیر قابل تحمل تر از آن زمانی بود که محلول آب ژاول و سرم شستشو را با فشار زیاد و پرقدرت ؛ دقیقا مشابهه دستگاه جت زن آب در کارواش ها ؛ روی بدنت می گرفت . تا تکه ها و احیانا قسمت های باقیمانده را با آب ژاول جدا کند . دقیقا که انگار شما بخوای تکه ای چسبیده به موزايیک را با فشار آب و فرچه کشیدن از آن جدا کنی .

پرستار صدا می زد : علی صاحب الزمانی ؛ از ترس و وحشت به مادرم می گفتم : من که علی نیستم ! مادرم به نزد پرستار می رفت و می گفت : در منزل شهرام صدایش می کنیم . او به این اسم عادت دارد . لطفا به اسم شهرام صدایش کنید .

دقایقی بعد پرستار صدا می زد : شهرام صاحب الزمانی بیاد اتاق واشینگ برای پانسمان . وحشت تصور درد و عذاب آن دو سه ساعت زجر و درد باعث می شد که اینبار بگویم : من شهرام نیستم و اسم واقعی و شناسنامه ای من علی است و مادر دوباره نزد پرستار می رفت و درخواست جدید را مطرح می کرد. آنقدر این شهرام و علی گفتن ها و طفره رفتن ها ادامه پیدا می کرد تا بالاخره دو سه نفر پرستار مرد به زور و با قلدری من را به اتاق واشینگ می بردند . از همان موقع بود که کاشی سبز رنگ متنفر شدم . از آب با فشار هم همینطور .

کذران زندگی در یک چرخه خلاصه شده بود . آمادگی برای انجام عمل ؛ انجام عمل ؛ دوران نقاهت پس از عمل ؛ بهبودی و آمادگی برای عمل جدید ؛ انجام عمل جدید ؛ نقاهت و سپری کردن دوران پس از عمل ؛ بهبودی و آمادگی برای عمل بعدی و همینطور این چرخه ادامه داشت تا تعداد عمل ها به نزدیکی مرز عدد سه رقمی برسد .

از کلاس اول هیچ تجربه ای ندارم . پدرم خانم معلمی را بصورت خصوصی گرفت که در مدت یکماه تابستان؛ آنچه را که هم سن و سالهای من در مدت نه ماه آموخته بودند ؛ بصورت فشرده ؛ خواندن و نوشتن و املاء را به من یاد دهد . من با آمبولانس و ویلچر تا حوزه امتحانی می رفتم و همراه با تجدید ی ها در شهریور امتحان دادم که مثلا از درس و مشق و مدرسه عقب نمانم و کلاس دوم را بتوانم در مدرسه مثل یک دانش آموز عادی حاضر باشم .

چقدر پدر هزینه کرد تا فیلم شهرموشها را هم در سینما شهر قصه تهران با آمبولانس رفتم و با ویلچر داخل سالن سینما شدم و فیلم را دیدم .

حضور در کلاس دوم را با پانسمان و بوی عفونت و بوی زخم تازه و آنتی بیوتیک شروع شد . چه شروعی که هنوز یکماه بیشتر به مدرسه نرفته بودم که نوبت عمل ها شروع شد . هیچگاه هیچ کس کنار من نمی نشست . همه به نوعی فرار می کردند .یا می ترسیدند . حق هم داشتند . هر کدام روایت های مختلفی از حادثه را شنیده بودند که گاهی با آب و تاب برای آنها که هیچ اطلاعی نداشتند تعریف می کردند . اما واقعیت این بود که هیچ کس از اصل ماجرا خبر نداشت .

تماشای تلویزیون ؛ برنامه کودک ؛ بازیهای کودکانه و خنده و شادی کودکانه جز کدهای تعریف نشده در ذهن من هستند . این اواخر در بیمارستان گاهی با لوله های پلاستیکی سرم ها ؛ کاردستی و جاسويچی درست می کردم و تمام دنیای من کتاب های تن تن بود که در هر ملاقات یک جلد از آن مجموعه سی و هشت تایی را برایم می آوردند . اسامی تمام پرسنل بیمارستان و سمت ها و پست های شغلی شان را از حفظ بودم . تمام سوراخ سنبه ها و جزيی ترین نکات فنی و تاسیسات بیمارستان را می دانستم .این اواخر پانسمان کردن و تزریق و سرم گیری ؛ بخیه زدن و بخیه کشیدن را از پرستارها بهتر انجام می دادم . خصوصا برای بخش کودکان . با نهایت حوصله و آرامش . طبیعی بود چون کاری که پرستارها واقعا وقت انجام آن را با این حجم حوصله نداشتند . من با صبر و حوصله انجام می دادم . چند عید را در کودکی در آن محیط گذراندم . همزمان با هشت سال جنگ ؛ تقریبا به همین تعداد سن در آن محیط بودم .

شهرام صاحب الزمانی

پنجم دسامبر ۲۰۲۵

مجتمع تری او

جمعه

جمعه

جمعه ها ، صبح ، سایت پتروشیمی خلوت تر از همیشه است . هوا بهاری است و معمولا هیچ مدیری جمعه ها سر کار نمی آید و به همین دلیل بین کارکنان ، یک احساس راحتی خاصی وجود دارد . گاهی با دمپایی و حتی گاهی با لباس راحتی . بعد از تعویض شیفت و خروج شب کار ها ، بهترین فرصت برای زدن کبوتر چاهی در واحد متروکه و از رده خارج شده بوتاکلر و آلاکلر است ؛ که این روزها شاید بیش از هر کبوتر خانه ای ، کبوتر چاهی در آن وجود دارد . لابه لای تمام تاسیسات و لوله های پیچ در پیچ و درهم تنیده لانه ساختند و تخم گذاری کرده اند . چند نفر از پرسنل یواشکی و پنهانی تفنگ بادی داخل سایت آورده اند و ناهارهای جمعه معمولا جدای از نهار معمول پتروشیمی ، آبگوشت پر قوت کبوتر چاهی هم هست . بین طبقات سایت و لاین های لوله های بزرگ و در راه پله ها آنقدر فضله کبوتر جمع شده که به راحتی می توان روی لوله ها با حفظ تعادل راه رفت . برخی از کارمند ها گونی می آورند و فضله کبوتر را برای باغ و باغچه شان می برند . می گویند خیلی قوی است و بهترین کود است .

با چشم بسته هم می توانی همزمان چندین کبوتر را بزنی ، آنقدر کبوتر زیاد است که خیلی ها حتی گوشت اش را به خانه هم می برند و تخم کبوتر هم در این کارخانه متروکه و زهوار دررفته و رها شده از محصولات فرعی است . جمعه ها صبح ، املت با تخم کبوتر و روغن کرمانشاهی و نان سنگک کنجد دار ، خیلی طرفدار دارد .

سال هزار و سیصد و نود و چند است ، دقیق نمی دانم .

ظهر یک جمعه گرم تابستانی ، پس از برگزاری نماز جمعه در شهر زنجان ، عده زیادی از مردم شهر با همراهی و حمایت آیت الله موسوی زنجانی راهپیمایی و اعتراض گسترده ای را از محل برگزاری نماز جمعه تا استانداری استان زنجان ترتیب دادند و در آن مراسم مخالفت شدیدامت همیشه در صحنه با تاسیس پتروشیمی بوتاکلر و آلاکلر در حومه شهر زنجان را اعلام کردند . مردم محلی از میزان آلودگی این صنعت و اتفاقاتی که در گذشته در کشور هند برای این کارخانه رخ داده بوده ، آگاه بودند .

مردم بیانیه ای تنظیم کردند و با حمایت امام جمعه شهر موضوع ساخت این کارخانه بشدت آلاینده و خطرناک در حومه شهر زنجان منتفی شد . هر چند بلافاصله مدیران ارشد پتروشیمی مکان سایت را از شهر زنجان به شهر اراک انتقال دادند ، ولی در مصاحبه ها گفتند که چون زیر ساخت یوتیلیتی در جوار پتروشیمی اراک برای این کارخانه مهیاست ، تصمیم به جابجایی آن گرفته اند . احتمالا آن مدیران تصمیم گیر پیش خود باور داشتند ، اگر کارخانه زخم خورده ای را که آمریکایی ها در هند رهایش کرده بودند را به ایران منتقل کنند ، دستاورد برزگی در راه مبارزه با امپریالیسم خواهد بود و مشت محکمی به دهان ایشان ضربت نموده اند .

یکی از روزهای تابستان در اوایل دهه هفتاد است ، دقیق نمی دانم .

یکی از جمعه های ماه رمضان است . برخلاف همه جمعه ها رفت و آمد مدیران ارشد پتروشیمی در واحد آزمایشگاه مرکزی ، بسیار زیاد است. همه دنبال نتیجه اند . فرصت کمی دارند . بعد از آن رکبی که هندی ها از ترس آمریکایی ها زدند ، تا همین جای کار هم کلی از برنامه عقب هستند .

در محیط کار همه روزه اند یا حداقل تظاهر به روزه دار بودن می کنند . از ناهار های همراه با آرامش جمعه ها خبری نیست ولی از اتاق رآکتور بوهای زننده و آزاردهنده ای به مشام می رسد . همه مهندس ها در رفت و آمد هستند و نتیجه خروجی رآکتور را مرتب بررسی می کنند . یا حجم گازهای سمی بالا است یا اینکه هوا کش های مکنده پر قدرت اتاق رآکتور کم توان و بی رمق شده اند . استفاده از ماسک ضد گاز فیلتر دار در محوطه اجباری است .

قرار است SMC یعنی ماده اولیه کاتالیست راه اندازی واحد بوتاکلر و آلاکلر را خودشان تولید کنند . پروژه ساخت اس ام سی برای خیلی ها نان و آب دارد . پس از آنکه مشخص شد که آمریکایی ها بشدت هندی ها را تحت فشار قرار داده اند که تمام قسمتهای کارخانه فشل ات را می توانی به ایرانی ها بفروشی الا این ماده اولیه کاتالیست راه اندازی را ، انگیزه ساخت اس ام سی بین مدیران و مهندسان بالا گرفت . معمولا پاداش ها بجز پاداش نقدی ، خودرو و خط و گوشی تلفن همراه بود . برای تولید این ماده بسرعت راکتوری خریدند و راه اندازی کردند و مشغول شدند . احساسات ضد آمریکایی و جهاد در سنگر ، صنعت علیه آمریکای جهانخوار به بوی گوگرد سوخته و گاز کلر و ضعف روزه داری که در آن شرایط تحمل اش واقعا دشوار بود ، غلبه کرده بود .

به من گفتند : تو که انگلیسی ات خوب است ، برو جلو و به این هندی ها که برای راه اندازی آمده بودند بگو ، با احترام اما شما حق ورود به داخل اتاق رآکتور را ندارید .

رفتم جلوی در ساختمان اصلی با آن نمای آجر سه سانتی خوش نقش اش . به محض اینکه هندی ها از ماشین پیاده شدند ، رفتم جلو ، خوش آمد گفتم و دعوت کردم به چای در اتاق جلسات . یکی از آنها با لهجه ای که برایم بشدت خنده دار بود ، گفت : مگر رمضان نیست ؟

پاسخ دادم : از ناهار خبری نیست ولی لوازم پذیرایی ساده مهیاست . شما بهتر است در این مکان باشید . بوی اتاق رآکتور همه ما را اذیت می کند . همان لحظه یکی از همکارها با ماسک فیلتر دار تمام صورت از جلوی ما رد شد و به درک موضوع کمک کرد .

اواخر دهه هفتاد است ، دقیق نمی دانم .

تلویزیون چهارده اینچ رنگی پارس روشن است . بعد از پخش فیلم سینمایی جمعه عصرها ، تلویزیون برنامه گزارش سیاسی هفته را پخش می کند که مجری آن با انبوهی از ریش ، گزارشی را پخش می کند که کارخانه آمریکایی سازنده سموم کشاورزی در ایالت مادهیا پرادش هند بعلت نقض فنی و نشست چندین تن گاز سمی ، چهل هزار نفر را کور کرده و دو سه هزار نفر هم بخاطر مسمومیت ناشی از استنشاق این گاز کشته شده اند . تصویر انبوهی از جنازهای روی هم تلمبار شده با لباس های رنگارنگ هندی را نشان می دهد . وحشتناک است . صحنه ای کوتاه از کورشده ها و ضجه های زنان هندی با لباس های ساری رنگی رنگی . مجری ریشو در نهایت هم نتیجه گیری کرد که آمریکای جهانخوار مسبب اصلی این حادثه است ؛ چرا که تمام نکات ایمنی را برای این کارخانه طراحی نکرده بود و با علم به این حجم از پتانسیل خطر ، از ابتدا و از ترس بوجود آمدن این حادثه آن کارخانه را در یک کشور جهان سومی مثل هند راه اندازی کرده و الان هم باعث و بانی تمام آن کور شده ها و فوت شده ها ، آمریکای جهانخوار است . سپس آن مجری ریشو به سراغ گزارش بعدی می رود که باز هم تظاهرات دانشجویان کره جنوبی در سول است که مثل همیشه با مداخله پلیس به زد و خورد انجامید .

فردا امتحانات ثلث اول شروع می شود . حوصله ندارم . عصر یکی از جمعه های پاییزی سال شصت و سه است . دقیق نمی دانم .

آخرین ساعت های یکی از جمعه های زمستانی اوایل دهه هشتاد است . شب باید زود تر بخوابم تا برای فردا صبح سر حال باشم . به مناسبت دهه فجر فردا جشن با شکوهی ترتیب داده اند و حسابی هم هزینه کرده اند . خواننده معروفی هم قرار است برایمان اجرای زنده داشته باشد . عنوان جشن این است : جشن خودکفایی برای تامین صددرصدی محصولات سموم کشاورزی در کشور با افتتاح رسمی کارخانجات بوتاکلر و آلاکلر . برای لحظاتی شاد بودیم .

اما نمی دانم چه شد که شادی ها زیاد دوام نیاورد و مدتی بعد به محض اینکه خواستند بوتاکلر و آلاکلر را به خارج صادر کنند ؛ انجمن غذا و داروی آمریکا مصرف مواد غذایی ازجمله برنج و حبوباتی را که از این سموم استفاده کرده اند را ابتدا برای آمریکا و بعد برای تمام دنیا ممنوع کرد . اما داخل کشور همچنان استفاده می شد و تولیدات این مدت برای دهه ها کشور را از این محصولات بی نیاز کرد و گویا اصلا تولید واحد های بوتاکلر و آلاکلر توجیح اقتصادی ندارد و قرار است کل کارخانه از مدار تولید خارج شود . که البته خارج هم شد . متروکه و بی استفاده و جولانگاه کبوتران .

خوابم نمی برد . هنوز بعد از سالها آن صحنه های انبوه کشته شده های هندی با لباس های رنگارنگ بخاطر آن حادثه نشت گاز در کارخانه بوپال هند و آنهایی که چشمهایشان جایی را نمی دید ؛ جلوی چشمم است . غلت می زنم و لحظه ای به همکارانی فکر می کنم که برای راه اندازی واحد های بوتاکلر و آلاکلر ماموریت های زیادی به هند داشتندو همگی شان خانه خریدند و صاحب ماشین لوکس شدند . گوشت کبوتر سنگین است . ضربان قلبم بالا رفته و تپش قلب دارم . خوابم نمی برد . اما باید بخوابم .

شهرام صاحب الزمانی

سوم دسامبر ۲۰۲۵

مجتمع تری او ؛ اورلینز

حسن آقا برقکار

حسن آقا برقکار
هرچند حسن آقا برقکار حرفش را آهسته گفت ، ولی یکمرتبه تمام سالن در سکوت مطلق فرو رفت . تک و توک صدای برهم خوردن قاشق و چنگال با بشقاب چینی به گوش می رسید . که آن هم از سمت بچه ها بود که فارغ از دنیای بزرگتر ها و بی تفاوت به قبح کلام حسن آقا برقکار مشغول جوجه کباب خوردن بودند .
حسن آقا برقکار که از قضا در نزدیکی در ورودی سالن و خیلی نزدیک به صاحب مجلس حاج حبیب الله نشسته بود ، وقتی سکوت سالن را علیه شرایط خود احساس کرد ، با صدای رساتر از قبل ادامه داد و گفت : من از خودم که نمی گم ، دیدم که میگم .
پچ پچ های پراکنده در گوشه و کنار سالن شنیده میشد . هیچ کس بیاد نداشت که حسن آقا برقکار اهل حرف مفت و حرف الکی زدن باشه . احد الناسی بخاطر نداشت که از حسن آقا برقکار حرف دروغ شنیده باشد .
حاج حبیب الله که بعد از دو سه بار حج عمره مفرده رفتن اینبار با تلاش زیاد و آشنا بازی و پارتی تراشی و این و اون را دیدن در اداره اوقاف و اداره حج و زیارت ، بالاخره توانسته بود فیش حج خارج از نوبت خریداری کند و به حج تمتع مشرف شود ، از جلوی در سالن خودش را به میز حسن آقا برقکار رساند و در حالیکه با لبخند و روی خوش سعی می کرد حسن آقا برقکار که از هم هیتی های قدیم بود را به سکوت دعوت کند خیلی آهسته گفت : باشه ، حالا شما شام چی میل داری ؟
- ایشالاکه حج تون قبوله ، همین ماست و سالاد را میخورم ، کافیه . نوشابه هم هست دیگه
حسن آقا برقکار ایشالا را یه جوری غلیظ و کشدار بیان کرد که همه فهمیدند یعنی حج رفتن حبیب الله از نظر حسن آقا برقکار به هیچ وجه قابل قبول نیست
- نه آخه اینا که شام نمیشه ، کباب میخوری ؟ الان بگم برات کباب بزنه ؟ با اون مشکل نداری ؟
- راضی به زحمت نیستم
- میگم الان بیاره
- آره لااقل اینو میدونم که قصاب موقع ذبح گوسفند حتما بسم الله میگه گ
از دو سه تا میز دور تر پیرمردی که حرفهای حسن آقا برقکار برایش گران تمام شده بود ، با صدای نسبتا بلندی که در تمام سالن رستوران پیچید گفت : خوووو مرد حسابی ، قصاب برای مرغ هم همینکار را میکنه دیگه ...
حسن آقا که با چنگال با تنها گوجه گیلاسی و چندتکه خیار توی ظرف سالاد بازی می کرد و آنها را داخل ظرف سالاد این ور و آن ور می کرد ، با خونسردی گفت : نه . من خودم دیدم . اینطوری نیست که تو فکر می کنی .
- برو بابا مگه میشه ! قصاب بدون بسم الله ذبح کنه ؟ ناظر دارن ، روحانی مستقر دارن ، حساب و کتاب داره ، مملکت قانون داره ... انگار ما از پشت کوه آمدیم .
در همین وقت بود که صاحب رستوران حاج حبیب الله را به کناری کشید و در گوشی به حاج حبیب الله چیزی گفت و چهره حاج حبیب الله در هم رفت و اخم کرد و کف دست چپ اش را رو به صاحب رستوران بالا آورد و تکان داد و حرفهای صاحب رستوران را قطع کرد و به سمت میز حسن آقا برقکار برگشت و گفت : میگه چون سفارش ما برای مهمان ها فقط جوجه بوده ، حتی ده گرم هم گوشت قرمز توی یخچال نداره .
حسن آقا برقکار با خونسردی گفت : اشکال نداره ، فدای سرت . گفتم که من با همین سالاد هم کارم راه میفته حبییب جان .
این دفعه هم حسن آقا برقکار حبیب جان را طوری گفت که مشخص بود عمدا حاجی را جا انداخته و با همین کلام کوتاه به حبیب فهماند که از نظر او حبیب حاجی نیست و صرفا یک سفر زیارتی رفته . هنوز حبیب الله از شنیدن حبیب جان به جای حاج حبیب الله خان در شوک بود ، که صاحب رستوران خودش را به میز آنها رساند و گفت : فرستادم برن تهیه کنن و بیارن . حبیب الله گفت : این وقت شب که قصابی باز نیست .
- خونه خودمون ، خونه پسرم ، بالاخره توی این فریزرها یکی دو بسته گوشت چرخکرده پیدا میشه دیگه !
کم کم صدای برخورد قاشق و چنگال ها سکوت سالن را شکست ومهمانها به شام خوردن ادامه دادند . حبییب الله با چشم و ابرو یکی دو نفر از بچه های هییت که کنار صندلی حسن آقا برقکار نشسته بودند را جابجا کرد و به زحمت خودش صندلی کناری حسن آقا برقکار نشست که تا زمان آماده شدن شام کنارش باشد و با او همکلام شود و به نوعی مدیریت اش کند تا او مجددا حرف اضافه ای نزد و مجلس را بهم نریزد .
لحظات به کندی می گذشت تا اینکه همان پیرمرد که از لحظه اول حرفهای حسن آقا برقکار به فکر فرو رفته بود و غذایش هم دست نخورده باقی مانده بود ، به سمت میز آنها آمد و روبه حسن آقا برقکار کرد و گفت : مرد مومن این چه حرفی بود که تو زدی ؟ الان من از اون موقع که تو اینو گفتی احساس می کنم که دارم غذای حروم می خورم و دیگه نتونستم ادامه بدم .
پیرمرد از دوستان قدیمی و هم مسجدی حبیب الله بود و موقع حرف زدن دستانش به وضوح می لرزید و دو سه دانه نصفه و نیمه برنج هم کنار لب هایش چسبیده بود ، سرش را به سمت حبیب الله چرخاند و هم زمان سرش را تکان داد که یعنی این چی میگه ؟
حسن آقا برقکار در جوابش گفت : من اینطوری اعتقاد دارم ، دلیلی نداره که شما هم مثل من اعتقاد داشته باشید . هر کسی را توی گور خودش چال می کنن .
- آخه اینطوری که تو میگی همه مرغ ها حرام اند و ذبح اسلامی نمی شن
- خوب آره ... دقیقا من به همین خاطر لب نمی زنم
دوباره سکوت در سالن حکم فرما شد و صدای بهم خوردن قاشق و چنگال ها قطع شد .
- آخه مومن خدا میگه میشه ؟
- آره ببین ، صدتا دویست تا شایدم بیشتر مرغ را با دستگاه از پا آویزون می کنن بعدشم یک نفر هست که برای دویست تا مرغ آویزون یکبار ، فقط یکبار بسم الله میگه
- خوب حله دیگه ، معلومه که دویست بار بسم الله الرحمن الرحیم گفتن وقت گیره و حجم کار اون ها هم بالاست
- دقیقا برای همین میگم دیگه ، یکبار ذکر برای همون مرغ اول درسته و ذبح اسلامی میشه و اون مرغ اولی را میشه خورد ولی برای بعدی ها اینطوری نیست وذبح اسلامی انجام نمیشه و حلال نیست .
- خوب نیت میکنه و ذکر میگه برای همه !
- قصاب نمی تونه برای همه مرغ ها نیت جمعی بکنه . طبق احکام شریعت برای هر ذبح هر حیوان باید بسم الله الرحمن الرحیم جدا گانه گفته بشه و
- من میدونم کشتارگاه روحانی مستقر داره و نظارت می کنه
- همه اینا درست ولی این روش که انجام میشه ذبح اسلامی نیست
دوباره پچ پچ مهمانها در سالن بلند شد . برخی معتقد بودند که حسن آقا برقکار کاملا درست میگه و کشتارگاه بخاطر تنبلی و گشادی نمی خواد تند تند بسم الله الرحمن الرحیم بگه . یه نفر میگفت باید حرمت بسم الله الرحمن الرحیم حفظ بشه . وقتی تند تند قرایت بشه ، انگار که بی حرمتی شده . برخی هم می گفتن بخوریم بابا حسن آقا برقکار دیگه خیلی مته به خشخاش میگذاره و ملا نقطی شده و اعتقاد داشتن که باید غذای به این خوشمزگی را خورد و گرنه کفران نعمت می شود و اسراف حرام است و به نوع دیگری فعل حرام در حال وقوع است .
حبیب الله که میخواست تلاش کند تا به نوعی بحث را جمع کند با صدای بلند گفت : همه جای دنیا همین طوریه ، همه کشورهای مسلون اینطوری ذبح می کنن ... مدینه که بودیم ...
حسن آقا برقکار پرید وسط حرفش و گفت : واسه همینه که توی این دوره و زمونه مسلمان واقعی انگشت شماره ...
پیرمرد صدایش را کمی بالاتر برد و گفت : یعنی تو الان داری دین و ایمون ما را زیر سوال می بری ؟
حسن آقا برقکار با خونسردی گفت : من رفتم ، دیدم ، پرسیدم ، بررسی کردم و فهمیدم . شما ها دیگه خودتون میدونید برید تحقیق کنید . شاید پس فردا گوشت خوک هم بهتون بدن ، لابد با اشتها می خورید .
دل ضعفه و گرسنگی لحن حسن آقا برقکار را تلخ و گزنده کرده بود و همچان سر به پایین با چنگال با تک گوجه گیلاسی و قطعات خیار بریده شده بازی بازی میکرد .
همین که پیرمرد خواست واکنش تند تری به حرفهای حسن آقا برقکار نشان دهد ، مرد جوانی از میان سالن فریاد زد : برای سلامتی حاج حبیب الله خان بلند صلوات . صدای بلند صلوات در سالن پیچید و همه صلوات فرستادند . در حالیکه هنوز صلوات بطور کامل تمام نشده بود ، حبیب الله خودش را به حسن آقا برقکار نزدیک کرد و در گوشش چیزهایی می گفت و با دست به ریش هایش می کشید و لبخند می زد . به نوعی از او خواهش می کرد که بحث را ادامه ندهد و دیگر حرف مرغ حلال و حرام و ذبح اسلامی و ذبح غیر اسلامی را نزند. حسن آقا برقکار گفت : من حتی نیت نداشتم که امر به معروف و نهی از منکر کنم ، خدا گواهه نخواستم مجلس شما بهم بخوره و کاسبی این رستوران داره خراب بشه . من عقیده خودم را دارم حبیب جان . خودت هی اصرار کردی و پرسیدی که چرا جوجه نمی خوری ؟
حبیب بازهم به ریش اش دست می کشید و سرش را تکان می داد که حسن آقا برقکار اینبار باصدای بلند تری گفت : منم حرفی نزدم که فقط گفتم کشتار مرغ ها ذبح اسلامی نیست و مرغ ها حلال نیستند . همین !
کم کم مهمانها یکی پس از دیگری ، در حالیکه غالبا بشقاب های غذایشان دست نخورده باقی مانده بود ، از پشت میزها بلند می شدند و مرتب صدای آزار دهنده کشیده شدن صندلی ها روی سرامیک شنیده میشد . در رقابتی تنگاتنگ اکثر مهمانها برای اینکه نشان دهند از دین و ایمان و تقوی بالایی برخوردارند ، بشقاب غذا را به همان حالت اولیه باقی گذاشته بودند و برخی که گرسنه تر بودند ، حداقل برنج و یک دانه گوجه کبابی را خورده بودند که جلوی ضعف را بگیرند تا شاید در منزل تخم مرغی بر بدن بزنند . پیرمرد هم مسجدی بدون خداحافظی از سالن خارج شد . مهمانها آنهایی که با هم بیشتر دوست و آشنا بودند در جمعیت های دو نفر به دو نفریا سه نفر به سه نفر ، کنار هم جمع می شدند و در حال بررسی و مشورت برای کم کردن اسکناس ها و چک پول های هدیه به نصف و کمتر و یا حتی هیچ بودند . آنها که کارت هدیه بانکی تهیه کرده بودند احساس باخت داشتند . روی میزها نوشابه ها همه خالی شده بودند . ظرف های ماست و سالاد هم همینطور .
مهمانها که اکثرا در صف خداحافظی سرپا ایستاده بودند ، کماکان بحث داغ ذبح اسلامی را ادامه می دادند . تک و توک بودند افرادی که موقع خداحافظی بلند گفتند زیارتت قبول باشه حاج حبیب الله خان و بیشتر مهمانها همان حبیب الله خالی را می گفتند و می رفتند . این تفاوت آزار دهنده کاملا برای حبیب الله مشهود بود .
جمعیت کمی در سالن بودند که غذای حسن آقا برقکار را آوردند. حسن آقا برقکار بی تفاوت نسبت به آنچه که رخ داده با اشتها و هیجان مشغول خوردن کباب کوبیده ای شد که بیش از هر زمان دیگری ذبح اسلامی شده تر است . کارگر سالن به یکی از اطرافیان حبیب الله گفت : غذای مونده زیاده چکارش کنیم ؟ بریزیم دور یا می برید ؟ هنوز کسی جوابی به کارگر رستوران نداده بود که حسن آقا برقکار گفت : اگر خواستید بریزید دور، بدید به من ! می برم میدم بهزیستی واسه معلولان یا شایدم بردم دادم خانه سالمندان . حیفه کفران نعمت نباید بشه . نبایداسراف کرد . والله لا یحب المسرفین .
جماعت باقیمانده همه با تعجب به همدیگه نگاه می کردند .


شهرام صاحب الزمانی
مجتمع تری او . اورلینز . اونتاریو
شانزدهم اکتبر ۲۰۲۴

Hospital Liga

لیگ بیمارستان

لیگ بیمارستانی

آن وقت ها ، هزینه اش به ده تا تک تومانی ، یعنی صد ریال هم نمی رسید . قیمت نوشابه ۲۵ ریال بود و خرید هم کار خیلی دشواری نبود . دروازه بان می توانست با عصا باشد و این از اولین قوانین بازی بود . هیچ چیز ؛ تقریبا هیچ چیز، نمی توانست مانع اراده و تصمیم ما شود . حتی داشتن چهل و هفت هشت بخیه خرکی بزرگ در دست راست بخاطر عمل جراحی گرافت یا همان پیوند پوست برای من و سر و کله باند پیچی و داشتن آتل و عصا برای هر کدام از آن پسرهایی که الان اصلا اسم هیچکدامشان را یادم نیست .

یکی از موانع لباس های گشاد بیمارستان ، خصوصا شلوارها بود که گاه باعث زمین خوردن میشد ؛ وگرنه خودمان ، که حواسمان به خودمان بود که خیلی در گیر تن به تن نشویم و یا مثلا روی همدیگر تکل و خطا نکنیم . یک زمین خوردن ساده مساوی بود با خونریزی شدید از قسمت پانسمان و آنهم پانسمانی که همان صبح ، با هزار اخم و عشوه پرستاری که ردیف دریافتی اضافه کاری اش را کاملا مالانده بودند برای کمک به جبهه های نبرد حق علیه باطل و از قضا او اصلا راضی هم نبوده ، با کلی جیغ و ویغ برایت عوض کرده ، حالا دم غروب ، عصر ، بعد از خونریزی بروی و به پرستار شیفت عصر چه بگویی که آن بانداژ سراسر سفید و چلوار ، تغییر رنگ به قرمز خونی داده . برای کجا بودی و چه کردی و چه شده ، چه جوابی داشتی ؟ باید آنقدر حرفه ای و دقیق موضوع را رد می کردی تا قضیه بیخ پیدا نکند .

بهترین زمان معمولا بعد ازظهر تا عصر بود . زمانی که شیفت پرسنل عوض می شد و کسی کاری به کارمان نداشت و همه سرگرم کارهای خودشان و تحویل شیفت بودند . برای آنکه تابلو نباشد ، تک به تک و با فاصله چند دقیقه به چند دقیقه هر کدام از اتاق ها و بخش های جداگانه مان بیرون می آمدیم .

قبلا یکبار سوپروایزر شیفت شب ، وقتی هفت هشت نفری در راهروی اورژانس بودیم ، شک کرده بود و تعقیبمان کرده بود و در نهایت ، توپ لو رفت و مدتی لیگ فوتبال بیمارستانی مان تعطیل شد .

پایه تابلو های قدیمی بیمارستان که روزگاری در دو طرف تقاطع خیابان اصلی بدر داخل زمین نصب شده بود و گویا به دلایلی شهرداری آن ها را کنده بودتا جایگزینی بهتر و شایسته تر لحاظ کند ، مناسب ترین ، بهترین و هم اندازه ترین جفت تیر دروازه بان های دنیا بود برای ما . خوش دست و قابل جابجایی . این موضوع زمانی بیشتراهمیت پیدا می کرد که گاهی بخاطر نوبت عمل جراحی و یا ترخیص شدن بچه ها و یا پذیرش بیمار جدید ، وقتی تعدادمان کم یا زیاد می شد ، مجبور بودیم که طول و عرض زمین بازی را عوض کنیم و این مواقع ، تیردروازه ها عالی بودند برای راحتی در جابجایی .

یکی دیگر از قوانین این بود که معمولا کسی که جراحت بیشتری داشت و یا عضو پیوندی یا قطع عضو داشت و نمی توانست تحرک بالایی داشته باشد ، داور میشد . سوت هم در کار نبود . گوشه ای می نشست و با ایماء و اشاره فضای بازی را مدیریت می کرد .

داور مامور جمع آوری و نگهداری پول هم بود و پول ها دست او امانت بود تا اینکه مامور خرید که گاه پیش می آمد ، از خدماتی های خود بیمارستان هم باشد ، بی خبر از همه جا ، پول را می گرفت و نوشابه و تی تاپ برای خودش و برای تیم برنده می خرید . در اصل برای همه می خرید . ولی تیم بازنده ، هزینه تیم برنده را پرداخت می کرد .

محل اختفای توپ هم جایی لابلای ضایعات آمبولانس های از رده خارج و ضایعات آهن و فلزات حیاط پشتی بیمارستان بود . حالا بماند که یک روزعصر که با هزار سختی برای هماهنگی و برنامه ریزی آمدیم و دیدیم که ضایعاتی آمده و همه ضایعات را جارو کش برده و حیاط پشتی بیمارستان را لخت کرده و متوجه شدیم خبری هم از توپ ما نیست .

تهیه توپ کارآسانی نبود و موکول میشد به دوشنبه ها ، چهارشنبه ها و جمعه ها ساعت دو تا چهار عصر یعنی زمان ملاقات . حالا چه شود که مادری ، خواهری ، خاله ای ، عمه ای ، زن داداشی ، چیزی ، بعد از کلی خواهش و تمنا قبول کند که در ملاقات بعدی بجای کمپوت سیب و گلابی ، دو سه تا توپ پلاستیکی رنگی زیر چادر برایمان بیاورد و این پایان ماجرا نبود . مرحله بعد ساخت توپ چند لایه بود . به این ترتیب که یکی دو تا از توپ ها را با تیغ جراحی که یکی از بچه ها از اتاق پانسمان کش می رفت ، با دقت و ظرافت پاره کنیم و توپ اصلی را داخل توپ دریده شده بگذاریم و توپ سوم را بعنوان روکش استفاده کنیم و گاهی هم لایه آخری را با نخ بخیه پلاستیکی می دوختیم که در این صورت توپ حسابی حرفه ای و مناسب می شد .

شام بیمارستان حوالی ساعت شش عصر سرو میشد و آبدارچی بخش مان کم و بیش خبر داشت که ما پسرها موقع شام داخل اتاق نیستیم و در حیاط بیمارستان هستیم . لطف می کرد و نان لواشی روی غذایمان می گذاشت تا مثلا غذا سرد نشود .

لذتی داشت غذای سرد خوردن همراه با نوشابه و کیک تی تاپ به عنوان دسر .

یک روز که چون تعداد مان زیاد بود و سه تیم شده بودیم و برنده برجا بازی می کردیم ، بازی تا ساعت هشت و نیم ، نه شب طول کشید . خسته و گرسنه طبق روال به اتاق هایمان برگشتیم . اما ، وقتی رسیدیم با صحنه های عجیب و غریبی آشنا شدیم . بجز راهروی اصلی تمام اتاق ها تاریک بودند . وارد اولین اتاق که شدیم ، چراغ را که روشن کردیم ، دیدیم اتاق پر از تخت و کمد بیمار و میز و صندلی روی هم تلمبار شده است . اتاق دوم هم همینطور . از اتاق کناری ، صدای ضجه زدن و گریه کردن چند نفر به وضوح شنیده می شد . اما موضوع مهم جواب این سوال بود که سینی های غذای ما کجاست و چه بر سر آن آمده . در اتاق بعدی و از جمله اتاق ما خبری از تخت ها و میزهای بیمارستان نبود در تاریکی هم امکان جستجوی برای سینی های استیل شام امکانپذیر نبود . کم کم متوجه شدیم که تمام تخت هاو لوازم را در دو سه اتاق اول جا داده اند و اتاق ما با اتاق بغلی را که تنها یک نور ضعیف شمع کمی روشنایی داشت را با پتو کف پوش کرده بودند و عده زیادی غریبه روی زمین نشسته بودند .

بیشتر که دقت کردیم متوجه شدیم که یک اتاق مردان کف زمین ، روی پتوها و تکه موکت ها نشسته اند و اتاق آخری ، خانمها روی زمین نشسته اند .

دقیقا وسط اتاق ما که دیگر الان اتاق مردانه به حساب می آمد ، روی زمین ، داخل یک سینی از همان سینی ها غذای بیمارستان ، شمع روشن کرده بودند و دو سه نفری از روی کاغد زیر نور آن شمع چیزی می خواندند ، مثل نوحه ، به حالت عزاداری . بعد داستانی از جبهه و جنگ تعریف می کردند که همه شان به جزییات آن داستان آگاه بودند و بقیه هم در حالیکه حسابی گریه می کردند و زار زار اشک می ریختند ، جملاتی را که نفرات اصلی می گفتند را تکرار می کردند . صدا به زحمت به اتاق خانمها می رسید ولی صدای جیغ و گریه و زجه زدن خانمها هم حسابی بلند بود .

به محض اینکه من و سایر پسر ها گیج و مبهوت وارد اتاق خودمان شدیم ، آقایی بسرعت جلو آمد و انگشت اشاره اش را روی بینی اش گذاشت که یعنی هیس و ساکت باشید . بعد خودش کمک کرد و کورمال کورمال تک به تک هرکدام ما را در جاها و ردیف های خالی روی زمین نشاند . در تاریکی و زیر روشنایی نور شمع شناختمش . او همان کسی بود که برای جانبازها و رزمنده های بستری در بیمارستان لوازم و وسایل مورد نیازشان راتهیه می کرد و می خرید . نماینده بنیاد شهید در بیمارستان بود . مسول سرکشی به مجروحین جنگی در بیمارستان ما . وقتی آخرین نفرمان را جاداد و همین که از جلوی من رد شد ، گوشه پیراهنش را که روی شلوار انداخته بود گرفتم و مشتم را دو سه بار به سرعت به دهانم نزدیک کردم و دور کردم و سرم را تکان دادم که یعنی غذای ما کجاست ؟

اشاره کرد به آبدارخانه که یعنی سینی غذاهایتان را دست نخورده داخل آبدارخانه گذاشتیم . دلم قرص شد که این ضعف و گرسنگی پایان خوشی دارد . همانطور که کنارم ایستاده بود با دو انگشت بینی اش را محکم گرفت و با دست دیگر حالت بازبزن را دو سه باری تکرار کرد که منظورش این بود که بوی خیلی بدی می دهم . خودم هم متوجه شده بودم که بوی عفونت پانسمان با بوی عرق بدن که فعالیت بدنی زیادی هم داشته، معجون حال بهم زنی را ایجاد می کنه . با اشاره به پانسمان دستم و خاراندن موهای سرم و همزمان بالاانداختن شانه هایم به او فهماندم که دستم پانسمان داره و نمی توانم حمام کنم .

کمی بیشتر که چشمهایم به تاریکی عادت کرد ، ردیف جلو را که با دقت نگاه کردم ، متوجه شدم که چند بسته خرمای مضافتی بم و یک سینی بزرگ خیارهای کج و معوج و بد شکل که اصلا مناسب پذیرایی از مهمان نبود ، هم به عنوان لوازم پذیرایی از مهمانان در ردیف جلو تدارک دیده شده است .

در تاریکی و روشنایی شمع نفر بغل دستی ام را شناختم ، همان پیرمرد تالشی که در جنگل خرس به صورتش ضربه زده بود و چشم و گونه چپ اش را کامل از بین برده بود . انصافا در آن شرایط چهره اش با صورتی نصفه و نیم به مراتب ترسناک تر شده بود . خیلی آهسته و در گوشی از پیرمرد پرسیدم :چه خبره اینجا ؟ مجلس ختم هست ؟ چی شد یهو ؟

خیلی آرام گفت : هیس ... هیچی نگو ... باید شما بچه ها ساکت باشید .

پرسیدم : یعنی اینا تا صبح گریه می کنن ؟

گفت : نه بابا تا صبح ... الان تموم میشه ... زیارت عاشوراست

از عاشورا همان تعزیه و عزاداری و زنجیر زنی و سینه زنی جلو چشمم ظاهر شد . اما اینا فقط داستان از جنگ تعریف می کردند و گریه می کردند و ضجه می زدند .

پرسیدم : مگه الان محرم هست ؟

گفت : نه پسر جون این زیارت عاشوراست ... برای سید مهدی گرفتن

اسم سید مهدی را شنیده بودم . توی بیمارستان زیاد صحبتش می شد . گویا یکی از فرماندهان بزرگ جنگی بوده که مجروح میشه و سه چهار شب پیش آورده بودند بیمارستان ما .

پرسیدم : همون پاسداره که طبقه سوم بستری هست ؟

گفت : آره

گفتم : خوب ... اون که زنده است ... مگه تموم کرد ؟

گفت : نه بابا زنده است ... دست راستش را که قطع شده بود ، امروز یکی از دکترهای معروف ایرانی از آلمان خودش را رسونده ، آمده و براش پیوند زده . الان هم زیارت عاشورا براش گرفتن که پیوندش بگیره و پس نزنه .

با خودم گفتم ، چه ربطی داره ! عمل پیوند مال خیلی ها میگیره و مال خیلی ها هم پس می زنه . شکمم غاز و غور می کرد . خرما خوب بود ولی دسترسی بهش آسون نبود . تحت هیچ شرایطی هم حاضر نبودم خیارهای کوچیک و کج و معوج را بخورم . واقعا بیشتر به دردخیار شور درست کردن می خوردند تا خیار برای مهمونی . خبری از نمکدان هم نبود . . کم کم داشت خوابم می گرفت . دیدم دو سه تا از بچه ها روی همون پتو ها کف زمین خوابیدن .

شهرام صاحب الزمانی .

اورلینز ، مجتمع TRIO

چهاردهم سپتامبر بیست و پنج

ایستگاه ۷۸

ایستگاه ۷۸

زنگ اعلام حادثه ایستگاه که بلند شد ، آتش نشان ها مثل همیشه فقط ظرف چند ثانیه بسرعت تجهیز شدند . وقتی همه آماده شدند و حرکت کردند ، از صحبت های داخل بیسیم متوجه شدند حریق گسترده ای در یکی از مجتمع های مسکونی منطقه شکل گرفته و بسرعت در حال گسترش هست .

هرچند مرکز فرماندهی اعلام کرد از ایستگاه های مجاور هم در خواست کرده ولی مشخص بود در این ساعت با وجود این ترافیک سنگین ، ایستگاههای ۶۸ و ۸۸ قطعا به موقع نخواهند رسید .

صدای بلند آژیر بنز ۱۹۲۱ آتش نشانی در شلوغی مسیر راه را می شکافت و چند دقیقه بعد ، همه اعضای تیم و هر سه ماشین ایستگاه در مقابل مجتمع ایثار ایستادند . نقطه آغاز جایی در طبقات هشت و نه بود که به سرعت در حال گسترش به طبقات بالاتر بود . محوطه جلوی مجتمع ایثار پر از آدمهایی بود که با گوشی تلفن همراه مشغول فیلمبرداری بودند .

فرمانده عملیات سعی می کرد که با خواهش و تمنا از پشت بلند گو افراد عادی را متفرق کند و راه را برای انجام کامل عملیات تیم اعزامی باز کند .

نگهبان مجتمع توضیح داد که اکثر شیلنگ های آتش نشانی طبقات پوسیده اند و هیچ کارایی ندارند و در همین طبقات حادثه دیده هم ، باکس ها یا نازل ندارند و یا شیر . نگهبان مجتمع خیلی سریع توضیح داد که در هر طبقه دو واحد هست . همه بچه های ایستگاه آماده عملیات بودند و بسرعت وارد مجتمع شدند. صدای گوش خراش جیغ و فریاد و کمک کمک خواستن ممتد از طبقات بالا به گوش می رسید .

بسرعت آتش نشان ها وارد شدند و به طبقات بالایی رسیدند . دود سیاه همه را فراگرفته بود و در حال گسترش بود و چاره ای جز استفاده از کپسول هوا نبود .

اسماعیل و هادی با اشاره به راه پله و طبقه بالا فهماندند که هر دو به طبقه دهم می روند و مسعود و عرفان با تکان دادن سر مشخص کردند که فهمیدند و در همان راهروی طبقه نهم ماندند . دود همه فضای راهرو را گرفته بود و هد لامپ های مسعود و عرفان به سختی در واحد ها را نشان داد . هنوز مشخص نبود کانون اصلی حادثه کجاست . عرفان وارد واحد ۲۸ شد و در سیاهی انبوه گم محو شد و دیگر قابل دیدن نبود .

مسعود هرچقدر تلاش کرد ، در واحد ۲۷ باز نشد . داخل گوشی و بیسیم به فرمانده گفت : من جلو واحد ۲۷ هستم . در بسته است . عرفان رفت داخل واحد کناری و داره عملیات می کنه . برم کمک عرفان ؟

چند ثانیه ای سکوت پیش آمد که در آن شرایط صدای جیغ و وحشت بچه ها و خانم ها از طبقه بالا به گوش می رسید. تا اینکه فرمانده گفت : نه ! برو داخل .

: در بسته است ، قفله ، داخل هم ساکته و صدایی نمیاد

: نه ... نه ... برو داخل . حتما برو داخل . نگهبان مجتمع میگه واحد ۲۷ یک خانم هست که تنها زندگی میکنه و اتفاقا همین امروز عصر دیده که داخل شده و حتما خونه است .

: در را بشکنم ؟

: بشکن برو داخل عملیات کن ، گزارش هم بده از داخل . من به گوشم .

مسعود با ابزارهایی که داشت در واحد را باز کرد و داخل شد . داخل واحد از راهرو تاریکتر بود و تا در را باز کرد دود غلیظی از بالای در وارد راهرو شد و با دود سیاه داخل راهرو مخلوط شد . دود همه جا را گرفته بود و هیچ صدایی از داخل واحد شنیده نمی شد .نگاهی کلی به فضا انداخت . چیز خاصی را ندید . نور هد لامپ را روی حداکثر گذاشت . بازهم چیزی ندید . مسعود سریع وارد اولین اتاق شد . نور انداخت و بررسی کرد . فقط یک میز تحریر بود و صندلی و چند جلد کتاب . آنقدر حجم دود زیاد شده بود که برای دید بهتر باید دولا میشد و در این شرایط با وجود حمل سیلندر هوا دولا دولا راه رفتن دشواری انجام عملیات را بیشتر می کرد . فرمانده داخل گوشی گفت : مسعود به گوشم ، دیدی اش ؟

: نه کسی نیست . خیلی خلوته . رییس مطمینی اصلا کسی اینجا زندگی می کنه ؟ اگه عرفان داره عملیات می کنه و حجم کار بالاست میخوایی برم کمک اش ؟

: مسعود این آقا نگهبان میگه حتما خونه است. اگه شعله نداری ، قشنگ بگرد .

مسعود داخل حمام و سرویس بهداشتی را هم دید خبری نبود . حجم دود و گرمای محیط خیلی زیاد شده بود . همیکنه از کنار تلویزیون رد شد ، در انبوه دود و در میان تاریکی و نور کم قاب عکس دختر بچه ای روی دیوار توجهش را جلب کرد . نزدیکتر رفت و نور هد لامپ را روی قاب متمرکز کرد .

عجب شباهتی . یک قدم نزدیکتر برداشت و سعی کرد با وجود داشتن دستکش ضد حریق ، قاب عکس را بردارد .

: بابا ... بابا ... من بازم میخوام عکس بگیرم

: بریم دیگه بابا کار داریم . الان مهمونها میان ها ...

: تراخدا ... یکی دیگه ... یکی دیگه ... یکی دیگه

برای لحظه ای مسعود چشمانش را بست و چند ثانیه بعد باز کرد . دوباره دقیق نگاه کرد . اشتباه نمی کرد . عکس رها بود . مسعود آشفته شد که عکس رها در این خانه چه می کند ؟

بله اشتباه نمی کرد . عکس عکس رها بود . همان عکس معروف اش که در تولد هفت سالگی اش به همه مهمانها هدیه دادند . روی همین شاسی . همین اندازه سیزده در هیجده . همان عکس معروف که بعد از آن حادثه لعنتی ، مسعود خودش سفارش داده بود روی سنگ مزار کار کنند .

: فعلا که حضانت بچه با من هست ، الانم دو هفته عید میخواییم بریم شمال ، شب ها هشت تا نه شب میتونی بهش زنگ بزنی ... برنداری زر زر زر زنگ بزنی ها

: شمال ؟ تو خودت را نمی تونی جمع کنی ! دوباره نرید توی اون ویلای خراب شده و بساط و برنامه ردیف کنی و این بچه را ول کنی به امان خدا ...

: گفتم دخالت نکن ، رها تنها نیست . بچه های دیگه هم هستند .

مسعود یقین پیدا کرد که این واحد مسکونی یا مربوط به همسر سابق اش است و یا مادر همسرش یا یکی از خواهر های همسرش . بالاخره یک نفر آشنا که عکس رها را دارد . الان هفت هشت سالی بود که از خانواده همسر قبلی اش هیچ خبری نداشت . با خودش فکر کرد اگر الان رها زنده بود چه شکلی بود ؟ دختر چهارده ساله چه شکلی میشد؟ دود در فضا در هم می پیچید و شکلهای عجیب و غریب می ساخت . برای رهایی از این افکار و تمرکز برکار با فرمانده تماس گرفت و گفت : رییس نربادن بلنده رسید ؟

: توی راهه . بچه های ایستگاه ۸۸ نزدیک اند . تا شش هفت دقیقه دیگه می رسند .

: رییس زنه پیر هست یا جوان ؟

: این چه سوالی هست که می پرسی آخه ؟

چند ثانیه ای سکوت برقرار شد تا اینکه مسعود ادامه داد

: آخه آقا من همه جا را دیدم مصدوم رویت نشد .

: بهت میگم ... این نگهبانه داره سر شیلنگ میگیره و کمک میکنه بذار پیداش کنم ... بهت میگم

همین که مسعود وارد اتاق خواب شد ، احساس کرد پوتین ضد حریق اش به بدن فردی خورد که روی زمین افتاده است . یکه خورد . هد لامپ را روی صورت مصدوم متمرکز کرد . مصدوم به پشت افتاده بود و فقط موهای فر انبوهش پخش شده بود .

: با بچه ها داشتند توی حیاط ویلا بازی می کردند ... مثل هر روز

: ای خراب بشه اون ویلای بابای گور به گور شده ات که بچه ام را فرستادی توی گور ... من ازت شکایت می کنم . می اندازمت زندان ... حالا می بینی

: برو تخم گدا ، برو بابا ... برو شکایت از جنازه اون راننده ۲۰۶ بکن که لاستیک اش ترکید و خورد به دیوار ویلا و ...

: مسعود این نگهبانه میگه یه خانم سی و هفت هشت ساله است . تقریبا جوانه و پیر نیست ... تو مطمینی که چیزی ندیدی ؟

: نه قربان مصدوم نداره این واحد . آقا برم کمک عرفان ؟

: نه عرفان مصدوم هاش رو پایین آورده و الان هم نازل دستشه ، تو دقیق تر نگاه کن ، اگه مصدوم نبود ، منتظر دستور باش ، شاید بگم بری طبقه بالا ...

: همکار ها توجه داشته باشید این لباس های جدید و خصوصا ماسک ها هم سنسور دمایی دارن و هم سنسور اکسیژن و خوب البته تمام مکالمات تون را با مرکز فرماندهی و پشتیبانی را هم ضبظ می کنند و البته خوب این ضبط مکالمات بیشتر کاربرد آموزشی داره برای خودتون و مدیرها برای بهبود عملکرد در عملیات های بعدی ... فقط حواستون به حرف زدن هاتون باشه در حین عملیات ...

مسعود خم شد و هیکل مصدوم را برگرداند . خودش بود . تمام خاطرات یکی یکی زنده شدند . خاطرات زندگی با همان عفریته بد دهن . همسر سابق اش که با کینه و نفرت و حادثه تلخ فوت دخترشان هفت سال قبل از همدیگر جدا شده بودند .

مسعود بخوبی میدانست که تمام مکالمات اش با مرکز و بیسیم همگی ضبظ می شوند و بعد ها که مشخص بشه کسی اونجا بوده ، قطعا باید پاسخگوی سهل انگاری اش باشه و اگر مدیریت ایستگاه بفهمند که مصدوم همسر سابق اش بوده ، قطعا از نظر شغلی و کاری دچار مشکل خواهد شد . دستکش ضد حریق اش را درآورد و نبض مصدوم را گرفت . نبض اش می زد . بیهوش شده بود .

: مسعود داخل واحدی هنوز ؟ اینور ما دیگه شعله نداریم . خفه کردیم . مهار شد اینور . میتونی بری بالا به بچه ها ملحق بشی ؟

مسعود عمدا جوابی نداد . نگاهی به میز آرایش انداخت که روی آیینه آن عکس سه نفره شان روی سی و سه پل اصفهان بود و با بی نظمی سمت چپ عکس را بریده بودند و قسمتی که عکس مسعود بود را قیچی کرده بودند .

: از من و تو دیگه گذشته ! اما تو دخترت را داری عین خودت شلخته و گوه بار میاری ... نمی خوایی بگی خواهرات بیان یخچال ات را مرتب کنن ؟ خواهرات کی میان رختخواب هامون را مرتب کنن ؟

: تربیت بچه ام به تو ربطی نداره ...

: ربط اش اینه که پس فردا که شوهر کنه ، فحشش را من میخورم ... چون داره عین خودت شلخته و گوه سلیقه بار میاد

: ببند مسعود ... بالاتون را دیدیم ... پایین تون را هم دیدیدم ... ببند مسعود ...

: الو مسعود داری میری بالا ؟

: نه آقا ... نمی تونم برم ... کپسول ام کم فشاره ! برای عملیات جدید جواب نمیده

: تو که ظهر داشتی شارژ می کردی ؟

: بله قربان ... ولی اینقدر اینجا رو دود گرفته که همه اش مجبور شدم دولا دولا راه برم که مصرف دوبرابر شد ... الانم کم فشارم ... بذار کامل ببینم واحد رو

فرمانده پشت بیسیم داد زد : ما کانون حادثه را مهار کردیم ... عملیات اکثر بچه ها تموم شده ! اونوقت تو هنوز داخل واحد گیر کردی ؟ حساب وقت و زمان ات را داری ؟ میگی هنوز کامل ندیدی مسعود . چکار داری می کنی تو اونجا ؟

حالت خوبه ؟

مسعود روی زمین نشسته بود و همانطور که به حرفهای فرمانده پشت بیسیم گوش میداد با موهای فر فری فایزه بازی می کرد و پیچ و تاب میداد ...

: بله خوبم ... ادامه میدم . حسب گزارش که گفتید قطعا یک نفر داخل هست دارم کامل و دقیق نگاه میکنم

: به هر حال شاید اونم آمده باشه بیرون . وقت را تلف نکن . برو بالا . از تو بعیده ها ...

: چشم قربان

: هر چی من شیفت میدم و به آب و آتیش میزنم و با سختی پول در میارم ، تو میری میدی این آرایشگره که بکندت عین ببعی ؟ چندشی بخدا ! اه ه

: حسووود ... فر مده ... مسعود حسوود

: ببین ... چاه باید از خودش آب داشته باشه ، آب دستی بریزی توش میگنده ... فایزه شلخته پلخته ... اصل اینه که سلیقه نداری

: مسعود حسود

: شلخته پلخته ... نی قلیون

گرمای محیط خیلی زیاد شده بود و برای مسعود که در کنار پیکر فایزه نشسته بود تحمل پوشش لباس عملیات غیر ممکن شده بود . مسعود لحظه ای بفکر فرو رفت و دوباره نبض فایزه را گرفت . ضعیف تر از قبل میزد . دود سیاه و غلیط تا نیمه دیوار پایین آمده بود که ناگهان با صدای انفجار تمام شیشه های واحد شکست و شعله های آتش دوباره از سمت آشپزخانه زبانه کشید . فرمانده پشت بیسیم با نگرانی پرسید : مسعود ... مسعود انفجار را شیندی ؟ اعلام موقعیت کن ... کجایی تو پسر ؟

: من توی کانون اش ام . الان بین آتش و بالکن گیر کردم . توی اتاق خواب همون واحد هستم .

: هنوز توی اون واحدی ؟

: آره همین الان پیداش کردم . نبض ضعیفی داره . بیهوشه درخواست آمبولانس کنید .

: باشه . الان همه میایم اون واحد . بخواب زمین . اگه میتونی مصدوم را جای امن منتقل کن .

: مصدوم سبکه . ولی من نمی تونم تکون بخورم . حرارت سمت پنجره است .

: شعله ها را از بیرون دارم می بینم . الان میاییم بالا . تو مصدوم را تکون دادی؟

: نه ! من خودم نمی تونم تکون بخورم .

: عهه پس از کجا میگی سبکه ؟

دقایقی بعد با کمک همه آتش نشانها ، بالاخره آتش بطور کامل مهار شد . مصدوم را سوار آمبولانس کردند و فرمانده رو به مسعود کرد و گفت : پسر تو که کپسول ات هنوز شارژه ؟ چرا گفتی خالی کردی ؟

مسعود دنبال جواب می گشت که حالت تهوع به کمک اش آمد و داخل جوی جلوی مجتمع ایثار شروع کرد به استفراغ کرد و بالا آوردن ...

شهرام صاحب الزمانی . آدینه چهاردهم مارس 2025 . اورلینز ؛ آنتاریو

اسپاسم

اسپاسم

وقتی میگن مفیده ، واقعا مفیده ها . حالا بماند که توی اون وضعیت هزار تا فکر و خیال هم توی سرم می چرخید . همه چیز داشت خوب پیش می رفت و انصافا خیلی لذت بخش بود تا اینکه نمای بسته ای از مچ دستش جلوی چشمانم ظاهر شد . لاک قشنگی زده بود . اینهمه قدرت از این دست ظریف بعید بود . با اشاره دست به من فهماند که برگردم . سرم را از داخل فیس هول یا همون حفره سر بیرون کشیدم و با خجالت و شرم از وضعیتی که داشتم برگشتم . همین که برگشتم ، یکه خورد . انگار برق گرفتتش . یه جیغ کوتاهی کشید و خیلی سریع خودش را مرتب کرد . شتابزده حوله را برداشت و با هر چیزی که دم دستش بود خودش را کیپ و کور کرد و پوشاند . خیلی جا خورد . منم خیلی جا خوردم . تف به این شانس . اصلا انتظارشو نداشتم . از اول نباید قبول می کردم و اینجا می آمدم . نوراین اتاق هم خیلی کم بود اما توی همین نور کم هم قیافه اش خیلی آشنا بود . ولی من که هیچ وقت کسی از آشنا و فامیل را با این سر و وضع نیمه برهنه ندیده بودم . ضربان قلبم بالا بود . جوری عرق کرده بودم که دردم پاک یادم رفت . من من کنان سلام داد و گفت :س س س سلام آقا جواد! به محض اینکه حرف زد دیگه کاملا شناختمش . آبروم رفت . آبروی ورزشکاری و خانوادگی ام رفت . آش نخورده و دهن سوخته . من که اهل این حرفها نبودم . چرا اینقدر اصرار کردی . منم به خودم آمدم و سعی کردم خودم را بپوشانم ، اما چیزی دم دست نبود . اون پیش دستی کرده بود و سریعتر بفکر افتاده بود . لبخند تلخی زدم و خواستم از تخت پایین بیام و دمپایی ها رابپوشم و بروم که محکم دستش را روی سینه ام گذاشت و گفت : صبر کن جواد کارت دارم .

گفتم : ول کن بابا بیخیال . شتر دیدی ، ندیدی ! من سرم ، گرم کار خودمه خیالت از بابت من یکنفر راحت . بخدا من تا بحال این جور جا ها نیامده بودم .

گفت : ببین باید به حرف هام گوش بدی . بعدا عذاب وجدان نگیری

پایین را نگاه می کردم و دنبال دمپایی می گشتم که بپوشم و توی اون فضای کم نور در خروجی را پیدا کنم که شروع کرد به قسم و آیه دادن به هفت جد و آبادی که هر دومون می شناختیم و گریه امانش را برید .

***

خدا بگم چکارت کنه محمد رضا ! با این پیشنهادت همه چیو بهم ریختی . من که حواسم به همه چیز بود ، الا اینکه بخوام از این قضیه بخورم و ضایع بشم .

باید هر طور شده به مسابقات می رسیدم . این همه وقت گذاشته بودم . این همه هزینه کرده بودم . این همه تمرین برو و خودت را جر بده توی سرما و گرما . میدونستم حتی اگه جز پنج تای آخر بیام روی استیج ، بر و بچه های باشگاه خودمون که هیچی ، از باشگاه های اطراف هم حتما می آمدند تا ازمن برنامه و دستور غذایی و اسم مکمل بگیرن . همه چیز داشت خوب پیش می رفت . روی برنامه بودم و روی نمودار . تا اینکه اون آسیب دیدگی لعنتی پیش آمد . نه میتوانستم استراحت کنم و نه میتوانستم درست و حسابی تمرین کنم .

نه استراحت جواب میدادو نه تمرینات با درد مفید بود . داشتم می ریختم . از نمودار زدم بیرون . استرس گرفتم . چند جلسه فیزیوتراپی هم فایده ای نداشت. فقط همون ساعتی که دستگاه روی عضله برق می گذاشت ، آروم می شد . بعدش تا می آمدم بیرون دوباره ماهیچه می گرفت و اسپاسم شدید و اصلا انگار نه انگار .

محمد رضا پسر شیطون باشگاه بود . واسه تازه واردها مکمل تاریخ مصرف گذشته می آورد . هورمون و آمپول یواشکی به این و اون می فروخت . دست آخر هم ، اون پیشنهاد کرد که بریم ماساژ ! هم فال هست و هم تماشا . من که اهل حاشیه و این چیزا نبودم . اما اون گفت اینا حرفه ای اند و دوره دیده ماساژ ریلکسی میدن ، انرژی درمانی می کنن و سنگ داغ میذارن رو کمرت درست میشی ، نمک صورتی میذارن و از این چرت و پرت ها . هم برای روحیه ات خوبه و حالت میاد سرجا و هم اینکه اسپاسم ات خوب میشه .

گفتم من اینقدر برای مکمل و برنامه گرفتن و این اواخر فیزیوتراپی رفتن هزینه کردم که دیگه واقعا ندارم بدم . من که مثل تو دوتا دوتا بیمه ندارم . تو همه هزینه هات را بیمه تکمیلی میده .

گفت : هزینه اش را من میدم . مهمون من ! تو که این همه فیزیوتراپی رفتی حالا یه جلسه هم بیا بریم اینا ماساژت بدن ، شک نکن درست میشه .

محمد رضا می خواست جبران کنه . همیشه توی باشگاه حواسم بهش بود . اوایل که آمده بود خودم بهش برنامه داده بودم و اونم خوب گوش کرد و بدنش گرفت . هر وقت هم فیگور میگیره ، جلوی همه بچه ها میگه من هر چی دارم از تو دارم .

محمد رضا اصرار داشت که بریم ماساژ فور هند .

: گفتم که نگران پولش نباش . مهمون من هستی . حله دیگه !

: فورهند یعنی چی ؟

: یعنی چهارتا دست روی بدنت کار می کنن . چهارتا دست ظریف روح ات را نوازش می کنن ، بعید می دونم بعدش ماهیچه ات همچنان قفل باشه .

: محمد رضا دهنت سرویس من روم نمیشه بخدا ... ولش کن . من تا حالا از این غلطا نکردم

: تو که دمر خوابیدی و چیزی نمی بینی ! باورکن حسابی ریلکس میشی و توی این شرایط که اینقدر استرس داری که میرسی به مسابقه یا نه واقعا برات مفیده ، شک نکن . آخرش هم که دیگه عالیه ... نگم برات . تازه ...

: تازه چی ؟

: قبلش هم خواستی میتونی یه دودی بگیری ، اونجا همه چی هست ...

: دود ؟

: آره یه دود تلخی بگیری ... اونم برات خوبه ... هم کمرت سفت میشه و هم ...

: خجالت بکش ورزشکار حرفه ای ! عوضی

: تو حرفه ای ی . همه که حرفه ای نیستن !

: میگما ، محمد رضا ، مریضی ، چیزی نگیریم یه وقت ، من میترسم بخدا . نکردم تا حالا از این کارا

: نترس بچه مثبت ، حالا تو میخوایی محض احتیاط با خودت یه هوله بیار . ضرر نداره . هرچند اینا کارشون بهداشتیه و دوره دیده اند و بلد کار هستن .

وقتی رسیدیم قشنگ مشخص بود که محمد رضا بار چندم هست که اینجا آمده . میدونست جای پارک ماشین کجاست . انتخاب آسانسور را بلد بود و دقیقا رفت جلو در واحد و زنگ زد . با اینکه تلفنی هماهنگ کرده بود که فورهند میخواد اما خانم میانسالی که در واحد را برای ما باز کرد و خیلی هم با محمد رضا راحت بود و خوش و بش می کرد گفت : الان فقط دوتا ماسور دارم که اگه فورهند میخوایید هر کدوم باید یکساعت صبر کنید . محمد رضا که هیجان زیادی داشت گفت : نه ولش کن اینقدر وقت نداریم . الان کیا سرکار هستند . من می شناسم شون ؟

: نه اتفاقا هر دو از بچه های جدید هستند . البته کار بلد و حرفه ای اند . اینجا هر کسی میاد بعد از مدتی خودش با مشتری های شماره تلفن رد و بدل میکنه و بعدش دیگه خیلی پا بند اینجا نیست که بخواد با من درصدی کار کنه . یکی از بچه ها اتفاقا امروز اولین روز کاریش هست و شما هم اولین مشتری اش هستید .

: عهه پس ماسور فرش دارید ؟ چند سالشه ؟

از وقتی که وارد شدیم من سرم پایین بود و فقط به حرفهای این دوتا گوش میدادم . بوی عود ملایمی به مشام می رسید . یواش یواش سرم را بالا گرفتم سقف نورپردازی مخفی قشنگی داشت که نور ملایم و یکنواخت و ضعیفی را به محیط می داد . روی سنگ اپن هم یه عالمه شمع روشن بود . صدای موسیقی ملایمی هم از توی یکی از اتاق ها می آمد . محمد رضا ادامه داد : من میرم اتاق اینوری . بعدشم رو به من کرد و چشمکی زد و گفت : اگه نمی خوایی که لباس زیرت روغنی بشه همون اولش راحت لخت شو .

* * *

: بخدا قسم اگه قبول نکنی من خودمو می کشم . عذاب وجدان نگیری وقتی آگهی فوت منو ببینی . قسم ات میدم به جون عزیزات

: بخیال بابا . ول کن بذار بریم . شما را بخیر و ما را بسلامت . من اصلا چیزی ندیدم امروز . فقط ...

: فقط چی ؟

: فقط شوهرت در جریان کارهات هست ؟

: شوهرم ؟! یعنی شما نمی دونی ؟

: من خیلی با فامیل و دوست و آشنا رفت و آمد ندارم ... از کسی خبر ندارم ، دیگه چه برسه به فامیل دور ...

: من خیلی وقت جدا شدم

: عهههه چرا میگفتن که شما خیلی عاشق معشوق اید ...

: شیشه ای شد ... توهم میزد ... میدونی چند بار سقط کردم ... قاضی راحت حکم داد ... بدون مهریه ... بدون نفغه ... جونم را گرفتم دستم و در رفتم ...

:عه چه بد ! من خبر نداشتم اینا رو ، ببین بخدا من خجالت میکشم اینطوری جلوی تو . درست نیست . زشته . بسه دیگه ها برم من ؟

خواستم بلند بشم از روی تخت که دوباره اشک از اون چشمهای قشنگش سرازیر شد و شروع کرد قسم و آیه دادن . وسط قسم و آیه دادن و گریه کردن هاش گفت : آقا جواد من از همون وقتی که شما بچه بودید و تابستونها می آمدید دهات از تو خوشم می آمد .

بعدش آدرس روزی را داد که توی حیاط پشتی خونه باغ آقا جون ؛ دخترخاله ها و دختر دایی ها رفتن که برگ مو بچینن و منم که خاک و خلی تازه از صحرا آمده بودم رفتم که سبدهاشون که پر و سنگین شده بود را بیارم . یه دختره ریزه میزه ای هم بود بین شون که من تا اون روز ندیده بودمش . کرت سوم انگور عسکری ها یواشکی از یکی از دخترخاله پرسیدم این دختره چشم قشنگه دیگه کیه کرت عقبی ؟ گفت : عمو زا زن دایی هست دیگه ! چشمت گرفته ؟

توی چشمهاش نگاه کردم . همون چشمها بود . اما خودش خیلی بزرگ شده بود . موهای بلند و قشنگ . صورت زیبایی هم داشت . نگاه ام پایین تر روی گردنش رفت و تازه داشتم مستقیم کشف اش می کردم که سرم را بالا گرفت و گفت : نگاه کن زندگی خیلی سخت شده ؛ خدا گواهه امروز اولین روز کاری ام بود . خیلی با خودم کلنجار رفتم تا این کار را قبول کردم . یکی از همسایه هامون که حال و روز منو می دونست منو معرفی کرد .

: عهه ! چه جالب منم اولین بارم بود پا تو اینجور جاها گذاشتم . منم دوستم گفت بیام . اما گفتن که همه تون دوره دیده اید .

:کی گفته اینا رو ؟ این زنه ؟ زر میزنه . از صبح خودش یه چیزایی گفت بهم و یه دوسه تا فیلم نشونم داد وروی اون یکی دختره تمرین کردم .

انگار که آروم شده باشه اشک هاش را با گوشه هوله پاک کرد و بعد یه کمی به من نزدیک تر شد طوریکه بوی عطرموهاش قشنگ حس میشد و گفت : ترا بخدا ؛ بیا باهم باشیم . من تنهام . خیلی تنهام . کمک ام کن . باورکن آبروی من آبروی توعه

:آخه من چه کمکی میتونم بکنم ؟ گفتم که شتر دیدی ندیدی . بذار برم اصلا نخواستم ماساژکوفتم شد .

: نه اینطوری نیست . هر دو مون خیلی چیزا دیدیم . یه ذره کمک کن ؛ باهام باش ؛ حمایت کن . وقت بذار . مثل همه آدما چکار می کنند ؟ بخدا من صد ام را برات میذارم .

: بابا بیخیال . همین مون مونده توی فامیل بپیچه که من و عموزا زن دایی ام !

: کسی قرار نیست بفهمه . الانم برگرد دراز بکش ببینم . گفتی کجات گرفته . ماشاالله چه هیکل ورزشکاری پر و قشنگی هم داری .

: من هیچ قول و تعهدی نمی دم ها . من آدم زن بلد و بگیری نیستم ها گفته باشم .

: دخترخاله هات که چیز دیگه ای می گفتن . گوشی ات کجاست ؟ توی جیب شلوارته ؟ حواست باشه من پشت سر شما میام بیرون . به این رفیق ات هم چیزی نگو .انگار رابطه اش با این زنه خیلی خوبه مشتری قدیمی اش هست .

: چقدر دستت گرمه یه کم یواشتر . درد داشتم که آمدم اینجا. ببین باورکن بخدا حتی یادم نیست اسمت چی بود ؟ از سالهابه بعد من که دیگه تو را ندیدم.

: ولی من همیشه حواسم به تو بود . همیشه می ترسیدم محل ندی ضایع شم. بزن شماره منو . صفر نهصد و ....

شهرام صاحب الزمانی . آدینه هفتم مارس 2025 . اورلینز

تخلیه نفتا

تخلیه نفتا

اواخر پاییز بود و هوای بیرون سرد بود . تمام فضای شیشه جلوی کابین و هر دو در شاگرد و راننده تانکر را بخار گرفته بود . از بس تقلا کردند ؛پتو و پشتی و زیر اندازها پخش و پلا شد . آیینه بزرگ که لحظه ای راننده از آن آویزان شده بود تا رها شود ؛ کج و معوج شد . تسبیح سبز رنگی که به آیینه آویزان شده بود ؛ پاره شد و دانه های تسبیح هر کدام به سویی افتاد. لای شیار دنده ؛ لای تمام درزها و بیشتر زیر پا پخش شدند . مشخص نشد که کدامشان دستش به قندان روی داشبورد خورد و تمام قند ها و خاک قند ها روی داشبورد و صندلی شاگرد و حتی کف کابین پخش شد . گاز پیک نیکی کوچک همچنان با شعله ای اندک به رنگ آبی ملایم می سوخت . شیف در حال عوض شدن بود و همه منتظر بودند تا شب کار ها خلاصه گزارش و عملکرد واحد ها را به پرسنل صبحکار بدهند .

***

سول وقتی از در پشتی آزمایشگاه وارد سالن شد ، مثل همیشه اش نبود . نه سلامی ، نه علیکی ! هیچی . عین چهارپاي برافروخته و راه گم کرده وارد شد . سبد قرمز پلاستیکی ظرفهاي نمونه گیري را بطور واضح پرت کرد . رعایت دستورالعمل نمونه هاي گرفته شده پیشکش .

حتی نزدیک بود ظرف نمونه نفتاي سبک روي سینک پخش شود . نمونه هاي گازي را هم همان بالا روي سینک رها کرد . توپها ، دوسه تایی افتادن روي زمین . تاپ . تلوپ . تلپ .تاپ . عین توپ بسکتبال کم رمق شده و بی بخار قل خوردند کنار دستگاه گازکروماتوگراف . رسول بی اعتنا به تداوم حرکت توپ هاي نمونه هاي گازي ، دستهایش را بسرعت شست و خیلی سریع در چشم برهم زدنی لباسکار سراسري یک تکه اش را از تن کند و مچاله اش کرد داخل کیسه زباله و انداخت داخل کمد لباس هاي آلوده و آماده ارسال به خشکشویی . نوبت خشکشویی لباسکارها و روپوش هاي پرسنل آزمایشگاهها دوشنبه ها بود و کمد هنوز جاي خالی زیادي داشت .

رسول بی اعتنا به بسته کیسه زباله هایی که روی کابینت پخش شده بود ؛ با شدت و سرعت شروع کرد به وضو گرفتن . شلپ . شالاپ . شلوپ . قطرات آب روي آیینه دستشویی بصورت رگبار نقش می بستند . همزمان همراه با حرکات تند و سریع وضو گرفتن شروع کرد به اذان و اقامه گفتن و زیر لب خیلی آهسته بس بس بس می گفت. عباس سرپرست شیفت که از ابتدا با تعجب رفتار رسول را زیر نظر گرفته بود ، در حالیکه هنوز چاي دوم صبحانه اش را نخورده بود ، سرش را به آرامی از پشت مانیتور بالاتر آورد وگفت :چته ؟ چیزي شده ؟ وضو و نماز چه وقته ؟

رسول شیر آب را بست و با دستهاي خیس موهاي سفید پریشان شده اش را نظم می داد .

: وضو واسه نماز چه وقته ؟ خیر باشه قبل از ظهري ! هنوز سه چهار ساعتی تا اذان ظهرمونده ها ؟

رسول بی اعتنا به حرفهاي عباس ، تند ، تند و پیاپی هفت ، هشت ده برگ کاغذ دستمال کاغذي بیرون کشید و شروع کرد به خشک کردن دست و صورتش . عباس که دیگه کاملااز رفتارهاي نمونه گیر واحد شاکی شده بود باصداي بلند تري گفت : چه خبرته ؟ رسول این بسته دستمال کاغذي سهمیه یک ماه واحده ها ! ... کجایی تو ؟ چته ؟

رسول بی تفاوت به حرفهاي عباس همانطور که زیر لب براي مرتبه چندم اذان و اقامه راتند تند زمزمه می کرد ، تکه موکت لوله شده اي را که معمولا براي نماز خواندن به سمت قبله پهن می کردند را برداشت و روي زمین انداخت و با وسواس به سمت قبله تنظیم کرد . جای قرار گرفتن گوشه موکت روی سرامیک ها با ماژیک علامت گذاری شده بود ولی معمولا با چند بار تی کشیدن پاک میشد و رسول از این موضوع همیشه شاکی بود ، هر چند زاویه و سرامیک را حفظ شده بود .

به محض باز شدن موکت ، بوي عرق پا و بوي رطوبت ناشی از رد کثیف جورابهاي خیس ، مشام را آزار می داد . رسول زیر لب مدام بس بس بس می کرد . آیه هایی را می خواند .اما فقط حرف (س) لابلاي سرعت بالاي کلامش قابل شنیدن بود و گاهی هم الله اکبر رامی شد شنید .

عباس که از پشت میز و سیستم کامپیوتر و مانیتور با لیوان چاي در دست بلند شده بود و بادست دیگرش هم بینی اش را محکم گرفته بود ، در حالیکه به سمت در خروجی سالن آزمایشگاه می رفت ، گفت : بوي هل و گلاب راه انداختی سر صبحی !

رسول بی اعتنا قامت بست و کمتر از سی ثانیه به رکوع رفت و سجده کرد .

عباس در آستانه در بود که تلفن واحد زنگ خورد . سریع برگشت و برخلاف همیشه که با همه همکارها با شوخی و طنز صحبت می کرد ، این بار خیلی رسمی و اداري جواب تلفن رامیداد : بله ، بله ، سرپرست خودم هستم .

چند ثانیه اي سکوت شد و گوش هاي رسول تیز تر از همیشه منتظر شنیدن بود تا اینکه عباس ادامه داد : بله ، بله ، ایشون اینجا تشریف دارن ... بله ، مثل هر روز صبح ، بله ، نمونه هاي نفتاي سبک ، بله و نمونه هاي گازي ...

رسول که بعد از شنیدن صداي زنگ تلفن واحد ، همچنان در سجده اول باقی مانده بود وخشک اش زده بود به وضوع صداي تالاپ تالاپ ضربان قلبش را در آن حالت خمیده و سربه مهر گذاشته شده می شنید ، زیر چشمی از آن زاویه پایین و تنگ و کج در حالت سجده ، عباس و میز سرپرستی را می پایید .

عباس لیوان چاي را روي میز گذاشت و ادامه داد : بله ایشون سمپل من هستند ، بله همون نمونه گیر ، ... اختیار دارید از من با سابقه تر هستند ... خواهش می کنم ... بله ، بله واحدتخلیه نفتاي سبک هم نمونه گیري داریم هر روز صبح ... مطابق دستورالعمل اجرایی ... بله از همون تانکر هایی که ازعراق میاد ... ایشون ؟ بله هستند ... گوشی خدمتتون ، از من خدا حافظ ... رسووول !

رسول الله اکبر بلندي گفت و عباس ادامه داد : عههه ببخشید سر نماز هستند . بله . والا منم نمیدونم نمازچه وقته ! بله چشم صبر می کنم . نه خواهش می کنم . مشکلی نیست . گوشی محضر شریف تون باشه ...

عباس گوشی تلفن را به آرامی روي میز گذاشت . رسول از همان سجده اول که بی حرکت مانده بود ، سر بلند کرد و سریع سلام نماز را داد و نمازش را تمام کرد و آهسته به سمت گوشی تلفن آمد . نفس عمیقی کشید . دو سه تا سرفه اي کرد تا صدایش صاف شود . گوشی رابرداشت و گفت : الو ... الو ... بوق ... بوق ... بوق ... تلفن بوق اشغال ممتد می خورد .

رسول پرسید : کی بود عباس آقا ؟

: عههه علیک سلام آقا رسول ... رییس حراست بود ، پی تو می گشت .

* * *

: آ آ آ آ عرض کنم محمد رسول خدامی مجد ، معروف به حاج رسول به شماره

پرسنلی 66694511 ، که عددشصت و نه مشخص می کنه ایشون سال 69 به

استخدام وزارت نفت درآمده ، نیروي زیر دیپلم ، مجرد و از ایثارگران محترم ... آ آ آپنج سال سابقه اسارت داشته ! آدم مذهبی و خیر ، معمولا براي عروسی همه همکارهاش پول زیادي بهشون قرض می داده ولی هیچ وقت توي جشن عروسی هیچ کدوم شرکت نکرده . میگن که براي هزینه ساخت خونه و یا حتی شهریه دانشگاه ازاد بچه هاي همکاراهاش همیشه بهشون پول قرض می داده . کلا آدم ساکت و محترمی هست . نه اهل دود و سیگار و نه اهل حاشیه اي چیزي ، فقط گهگاه کوهنوردي می کنه و عضو تیم کوهنوردي شرکت هم هست ...

: آقا کافیه این اطلاعات خیلی به کار من نمیاد .. من با همه احترامی که به سلسله مراتب دارم و درک درستی از جایگاه جنابعالی در شورای تامین امنیت استان دارم ؛ اما ... ببخشید ها ... واقعا تعجبم از رفتار شما !

افسر آگاهی این را گفت و حرفهاي رییس حراست را قطع کرد .

اما رییس حراست با اخم و خیلی جدي خطاب به افسر آگاهی ادامه داد و گفت :

: آقا ... حواستون باشه ایشون از نیروهاي ارزشی و با سابقه و جبهه رفته شرکت

هستند . در آستانه بازنشستگی اند .از مظلوم ترین نیروهاي شرکت هست .

افسر آگاهی گفت : با این همه مظلومیت اش از کجا می دونسته که دوربین هاي پشت واحد تخلیه نفتا ، فقط لایو تصویر میدن و اصلا روي دیتا سنتر و سرورها ضبط نمی شن ؟ این اطلاعات محرمانه را از کجا داشت ؟ الان تنها مظنون مون فقط ایشونه !

رییس حراست چند ثانیه اي سکوت کرد و در جواب گفت : اگر برفرض محال کاراین باشه ، بازم میگم اگه کار این رسول بخواد باشه ، دونستن این موضوع کار سختی نیست . بچه های آی تی معمولا دهن شون چفت و بستی نداره . موقع نهار توي رستوران ، توي سرویس برگشت ، توي بانک ، توي کتابخونه اصلا هر جایی ، میتونه غیرمستقیم شنیده باشه . حتی شاید با یکی از اینا توي شهرك پتروشیمی همسایه یادوست باشه . اجازه بدید الان به بچه ها بسپارم اسم همسایه ها و دوستانش را در بیارن !

افسر آگاهی گفت : اون ها را برام بفرستید اما با اجازه تون امشب همکارتون باید پیش ما باشه تا بازجویی فنی بشه ! به هر حال پرونده قتل هست و یک راننده تانکرخارجی کشته شده . حساسیت هاي روي این عراقی را هم که شما دیگه خودتون خوب میدونید این روزا ...

رییس حراست گفت : باشه رسول اینجاست . آماده است . فقط ... فقط عههه ..

: فقط چی ؟

فقط اگه میشه من یه دقیقه اي خودم باهاش صحبت کنم تا شما هم یه چایی

بخورید ...

: باشه آقا . فقط لطفا سریعتر . الان دادستان بشدت پیگر اعترافه و قاضی کشیک هم از ظهر مرتب داره با من تماس می گیره ... زودتر باید کار را جمع کنیم . با این شناختی که شما ازش دارید ، خیلی کار سختی نیست ...اما فقط لطفا با گوشی من تمام صحبت هاتون را ضبط کنید ... روي این بزنید ضبط میشه و یه بار دیگه بزنید قطع میشه ...

: والا این خودش دیروز تک نفره براي همه مون زیارت عاشورا برگزار کرد ... من یه دقیقه قسم اش بدم این مرد رو ...

رییس حراست دکمه را زد و وارد اتاقی شد که رسول در آن اتاق روي صندلی

نشسته بود و یک بطری آب معدنی کوچک و ظرف یک بار مصرف غذاي نهار اش هم دست نخورده و باز نشده کنارش بود .

: رسول ... جان جدت ، تو را به همه مقدساتت ، این کار تو بود ؟ آخه این چه کاري بود که کردي مرد مومن ؟ سر چی در گیر شدي ؟

رسول که سرش را پایین انداخته بود و تسبیح می گرداند و زیر لب ذکر می گفت ، ذکر را قطع کرد و پاهایش را روي هم انداخت و گفت :

: کسی علیه من مدرکی نداره ؟ چی میگید شماها ؟ از کی هست من را آوردید اینجا نشوندید ! بذار برم نمونه های عصر را جمع کنم ...

: رسول پنج دقیقه فرصت داري بگی چرا ؟ ببین رسول اینکه امروز اینقدر طول

دادي تا نمونه ها را آوردي ، اینکه لباسکارت پاره شده بود و انداختی قاطی

لباسکارهاي کثیف براي خشکشویی ، اینکه فقط نمونه گیر از تانکر هاي عراقی توي این شیفت فقط تو هستی ؟ بازم دلیل می خوایی ؟

: اینا که دلیل نمی شه ،لباسکار گیر می کنه و پاره میشه ،اسمش با خودشه ،لباس کاره دیگه ...

: رسول گوش کن ، بذار دو خط گزارش بعد از ظهري اینا را بخونم برات ، با این حرفهامیخوان ببرنت آگاهی.خدا گواهه نمی خوام اذیت بشی،گوش کن نوشته :علی رغم اینکه صحنه بطرز کاملا ماهرانه اي چیده شده است ، اما حالت چشمها و بخصوص رنگ صورت وکبودی ناحیه گردن ، در بررسی اولیه صحنه جرم و بخصوص تشخیص اولیه نماینده پزشکی قانونی،خفگی در اثر فشرده شدن مجراي تنفسی بوده و نه به علت گاز گرفتگی ناشی از انتشار گاز منواکسید کربن باگاز پیک نیکی داخل کابین راننده ! افسر تجسس پلیس آگاهی هم تشخیص داد باتوجه به کج و معوج شدن آیینه هاي داخل کابین و قندان خالی و قندهای پخش شده کف کابین و بهم ریختگی عمومی فضاي کابین ، قطعا قبل از وقوع قتل ، زد و خورد داخل کابین راننده صورت گرفته ... بازم بگم یا کافیه ؟

: خوب پس سبحان الله ! هوووم ، خوب خدا را شکر اون راننده عراقی پیرسگ سقط شد ؟ این که عالیه .خدا رو شکر.باید نماز شکر خوند .حالا واقعا مرده ؟ قطعا مرده؟میخوام بدونم صداي امبولانس را که شنیدم گفتم شاید برسن و بتونن احیاءش کنن!

: رسول چرا کشتیش ؟ نمی خوام این آگاهی چیا ببرن بزنندت ... لت و پارت کنن ...عزت و آبروی تو برای من و شرکت مهمه ؛ فقط تو به من بگو چرا ؟ من با هییت مدیره صحبت می کنم دیه شو بدن ... یه کاري می کنیم همون بگن در اثر خفگی با گاز بوده ... من قول نمی دم بهت ولی تمام تلاش ام را می کنم .

: مهم نیست ... دیگه برام مهم نیست ... همین که کابوس سالهاي سال را پاك

کردم کافیه برام ... میدونی چند سال از خودم متنفر بودم ؟

: یعنی چی این حرفها ؟ متوجه نمی شم ...

: اون پیر سگ یه جورایی شاگرد پسرش بود . میشناختمشون . همیشه از کردستان عراق و کرکوك نفتاي سبک میارن براي واحد الفین .دو سالی میشه خودش و پسرش ...

: عههه ! پس کامل میشناختی اینو ؟ شنیده بودم عربی بلدي و با این راننده عراقی ها عربی صحبت می کنی ...

: آره خو ... من پنج سال اسیر بودم ... از همون پونزده سالگی تا وقتی که برگشتم .

: خیلی ها اسیر بودن ولی مثل تو عربی یاد نگرفتن ؛ تو خیلی باهوش بودی که عربی یاد گرفتی ... حالا مگه چه چیزی بهت گفت که دخل شوآوردي ؟ الان پسرش کجاست ؟

: پسرش رفته قم . دیروز رفت . اینا وقتی میان اینجا و تانکرهاشون توی صف منتظر می مونن واسه تخلیه نفتا ؛ میرن شهرک پتروشیمی آژانس میگرن و میرن قم...

: میرن قم زیارت ؟

: نخیر میرن قم صیغه بازی و کثافت کاری ! اونجا عراقی زیاده . دوست و آشنا زیاد دارن ...

: تو آخه چطور از این جزییات خبر داری ؟

: خوب این بیشرف ها همه اش برای همدیگه تعریف می کنن دیگه ... من از حرفهای خودشون متوجه میشم ...

: یعنی الان تو بخاطر خوشگذرونی و کثافت کاری اینا غیرتی شدی ؟

: نه راستش چون ما یه زمانی با اینها رو در رو می جنگیدیم ... دشمن بودند ...

: پس به این دلیل که دشمن دیروزت شده دوست خوشگذرون امروزت زدی یارو را نفله کردی ؟

: نه ... من ماه ها منتظر این بودم که تنها بیاد داخل که بالاخره تنها گیرش آوردم . آخه میدونی اون پیر سگ افسر بازنشسته ارتش عراق بود . معاون بازداشتگاه اسراي ایرانی در الرمادي ... من عین پنج سال اسارت خدماتی ویژه دفترش بودم . خودش منو از بین یه جماعت اسیر انتخاب کرد ، آشغال عوضی عین پنج سالشو ازم کام میگرفت ...

: یا خدا ... یعنی چی ؟

روزهاي اول به زور و اجبار و کتک انجام شد ... اینقدر من را زد ... با اون بازوهای قوی و ورزیده اش دستهای من را از پشت می گرفت و به زور ...

رسول آب دهانش را قورت داد و ادامه داد : آخه من فقط پونزده سالم بود ... نه ریش داشتم و نه سیبیل ؛ تازه اعزام شده بودیم که اسیر شدم ... یه بار وقتی میخواست ترفیع بگیره ... ؛ رسول آه بلندی کشید و سکوت کرد ...

: وقتی میخواست ترفیع بگیره چی ؟

: بیشرف وقتی میخواست ترفیع درجه بگیره ؛ منو یک هفته به مافوش هدیه داد ... هدیه داد ... می فهمی یعنی چی ؟ بخدا اگه بفهمی یعنی چی ! خیلی بلا سر من آورد ... خیلی ... دوست ندارم تکرار کنم ... از خودم بدم میاد ...

رسول نفس عمیقی کشید و ادامه داد

: نزدیک روزهاي تبادل اسرا اسم مرا گذاشت نفر آخر ... آخرین نفر ... روزهاي آخر هم روزي چند بار ...

در حالیکه رسول به گوشه اتاق خیره شده بود ، باریکه زلالی از اشک از چشمهایش جاري شده بود ... ادامه داد : همیشه از خودم بدم می آمد و صد بار میخواستم خودکشی کنم که خدا رو شکر آمدم سر کار و سرم گرم شد اینجا ...

: اما آخه حاج رسول تو از کجا میدونی که این اون افسره بوده که اذیتت می کرده ؟ میدونی الان چند سال از جنگ گذشته ؟

: من که روز اول شناختمش ... از تن صداش ... از راه رفتن اش ... اما وقتی تابستون شدوبخاطر گرما گاهی لخت و کم لباس بدنشو دیدم و اون خالکوبی بزرگ روی بازوهاشو دیدم بعدش ، دنیا روي سرم خراب شد وهمه خاطره ها برام زنده شد ؛ دیگه یقین پیدا کردم حالا که خودش با ماشین پسرش تا اینجا آمده ؛ دیگه بالاخره این کثافت باید به سزاي عملش برسه ... مدت ها منتظر بودم تا یه دفعه تنها بیاد داخل سایت و پسرش همراهش نباشه ؛ میدونستم پسرش مدارک را داده و دربست گرفته رفته قم ؛ تا باباش بیاد داخل و تخلیه کنه ؛ همه مدارك ماشین و بازرگانی به اسم پسرشه ، اگه پتروشیمی نبود ، خداگواهه خودش و ماشین اش را یکجا آتیش می زدم ...

رییس حراست دکمه ضبط صدا را روي توقف نگه داشت . بطری آب معدنی کوچک را برداشت و باز کرد و داد به دست رسول .

شهرام صاحب الزمانی . آدینه هفتم فوریه 2025 . اورلینز ؛ آنتاریو

تخلیه نفتا

تخلیه نفتا

اواخر پاییز بود و هوای بیرون سرد بود . تمام فضای شیشه جلوی کابین و هر دو در شاگرد و راننده تانکر را بخار گرفته بود . از بس تقلا کردند ؛پتو و پشتی و زیر اندازها پخش و پلا شد . آیینه بزرگ که لحظه ای راننده از آن آویزان شده بود تا رها شود ؛ کج و معوج شد . تسبیح سبز رنگی به آیینه آویزان شده بود ؛ پاره شد و دانه های تسبیح هر کدام به سویی افتاد . مشخص نشد که کدامشان دستش به قندان روی داشبورد خورد و تمام قند ها و خاک قند ها روی داشبورد و صندلی شاگرد و حتی کف کابین پخش شد . گاز پیک نیکی کوچک همچنان با شعله ای اندک به رنگ آبی ملایم می سوخت . شیف در حال عوض شدن بود و همه منتظر بودند تا شب کار ها خلاصه گزارش و عملکرد واحد ها را به پرسنل صبحکار بدهند .

***

سول وقتی از در پشتی آزمایشگاه وارد سالن شد ، مثل همیشه اش نبود . نه سلامی ، نه علیکی ! هیچی . عین چهارپاي برافروخته و راه گم کرده وارد شد . سبد قرمز پلاستیکی ظرفهاي نمونه گیري را بطور واضح پرت کرد . رعایت دستورالعمل نمونه هاي گرفته شده پیشکش .

حتی نزدیک بود ظرف نمونه نفتاي سبک روي سینک پخش شود . نمونه هاي گازي را هم همان بالا روي سینک رها کرد . توپها ، دوسه تایی افتادن روي زمین . تاپ . تلوپ . تلپ .تاپ . عین توپ بسکتبال کم رمق شده و بی بخار قل خوردند کنار دستگاه گازکروماتوگراف . رسول بی اعتنا به تداوم حرکت توپ هاي نمونه هاي گازي ، دستهایش را بسرعت شست و خیلی سریع در چشم برهم زدنی لباسکار سراسري یک تکه اش را از تن کند و مچاله اش کرد داخل کیسه زباله و انداخت داخل کمد لباس هاي آلوده و آماده ارسال به خشکشویی . نوبت خشکشویی لباسکارها و روپوش هاي پرسنل آزمایشگاهها دوشنبه ها بود و کمد هنوز جاي خالی زیادي داشت .

رسول بی اعتنا به بسته کیسه زباله هایی که روی کابینت پخش شده بود ؛ با شدت و سرعت شروع کرد به وضو گرفتن . شلپ . شالاپ . شلوپ . قطرات آب روي آیینه دستشویی بصورت رگبار نقش می بستند . همزمان همراه با حرکات تند و سریع وضو گرفتن شروع کرد به اذان و اقامه گفتن و زیر لب خیلی آهسته بس بس بس می گفت. عباس سرپرست شیفت که از ابتدا با تعجب رفتار رسول را زیر نظر گرفته بود ، در حالیکه هنوز چاي دوم صبحانه اش را نخورده بود ، سرش را به آرامی از پشت مانیتور بالاتر آورد وگفت :چته ؟ چیزي شده ؟ وضو و نماز چه وقته ؟

رسول شیر آب را بست و با دستهاي خیس موهاي سفید پریشان شده اش را نظم می داد .

: وضو واسه نماز چه وقته ؟ خیر باشه قبل از ظهري ! هنوز سه چهار ساعتی تا اذان ظهرمونده ها ؟

رسول بی اعتنا به حرفهاي عباس ، تند ، تند و پیاپی هفت ، هشت ده برگ کاغذ دستمال کاغذي بیرون کشید و شروع کرد به خشک کردن دست و صورتش . عباس که دیگه کاملااز رفتارهاي نمونه گیر واحد شاکی شده بود باصداي بلند تري گفت : چه خبرته ؟ رسول این بسته دستمال کاغذي سهمیه یک ماه واحده ها ! ... کجایی تو ؟ چته ؟

رسول بی تفاوت به حرفهاي عباس همانطور که زیر لب براي مرتبه چندم اذان و اقامه راتند تند زمزمه می کرد ، تکه موکت لوله شده اي را که معمولا براي نماز خواندن به سمت قبله پهن می کردند را برداشت و روي زمین انداخت و با وسواس به سمت قبله تنظیم کرد . جای قرار گرفتن گوشه موکت روی سرامیک ها با ماژیک علامت گذاری شده بود ولی معمولا با چند بار تی کشیدن پاک میشد و رسول از این موضوع همیشه شاکی بود ، هر چند زاویه و سرامیک را حفظ شده بود .

به محض باز شدن موکت ، بوي عرق پا و بوي رطوبت ناشی از رد کثیف جورابهاي خیس ، مشام را آزار می داد . رسول زیر لب مدام بس بس بس می کرد . آیه هایی را می خواند .اما فقط حرف (س) لابلاي سرعت بالاي کلامش قابل شنیدن بود و گاهی هم الله اکبر رامی شد شنید .

عباس که از پشت میز و سیستم کامپیوتر و مانیتور با لیوان چاي در دست بلند شده بود و بادست دیگرش هم بینی اش را محکم گرفته بود ، در حالیکه به سمت در خروجی سالن آزمایشگاه می رفت ، گفت : بوي هل و گلاب راه انداختی سر صبحی !

رسول بی اعتنا قامت بست و کمتر از سی ثانیه به رکوع رفت و سجده کرد .

عباس در آستانه در بود که تلفن واحد زنگ خورد . سریع برگشت و برخلاف همیشه که با همه همکارها با شوخی و طنز صحبت می کرد ، این بار خیلی رسمی و اداري جواب تلفن رامیداد : بله ، بله ، سرپرست خودم هستم .

چند ثانیه اي سکوت شد و گوش هاي رسول تیز تر از همیشه منتظر شنیدن بود تا اینکه عباس ادامه داد : بله ، بله ، ایشون اینجا تشریف دارن ... بله ، مثل هر روز صبح ، بله ، نمونه هاي نفتاي سبک ، بله و نمونه هاي گازي ...

رسول که بعد از شنیدن صداي زنگ تلفن واحد ، همچنان در سجده اول باقی مانده بود وخشک اش زده بود به وضوع صداي تالاپ تالاپ ضربان قلبش را در آن حالت خمیده و سربه مهر گذاشته شده می شنید ، زیر چشمی از آن زاویه پایین و تنگ و کج در حالت سجده ، عباس و میز سرپرستی را می پایید .

عباس لیوان چاي را روي میز گذاشت و ادامه داد : بله ایشون سمپل من هستند ، بله همون نمونه گیر ، ... اختیار دارید از من با سابقه تر هستند ... خواهش می کنم ... بله ، بله واحدتخلیه نفتاي سبک هم نمونه گیري داریم هر روز صبح ... مطابق دستورالعمل اجرایی ... بله از همون تانکر هایی که ازعراق میاد ... ایشون ؟ بله هستند ... گوشی خدمتتون ، از من خدا حافظ ... رسووول !

رسول الله اکبر بلندي گفت و عباس ادامه داد : عههه ببخشید سر نماز هستند . بله . والا منم نمیدونم نمازچه وقته ! بله چشم صبر می کنم . نه خواهش می کنم . مشکلی نیست . گوشی محضر شریف تون باشه ...

عباس گوشی تلفن را به آرامی روي میز گذاشت . رسول از همان سجده اول که بی حرکت مانده بود ، سر بلند کرد و سریع سلام نماز را داد و نمازش را تمام کرد و آهسته به سمت گوشی تلفن آمد . نفس عمیقی کشید . دو سه تا سرفه اي کرد تا صدایش صاف شود . گوشی رابرداشت و گفت : الو ... الو ... بوق ... بوق ... بوق ... تلفن بوق اشغال ممتد می خورد .

رسول پرسید : کی بود عباس آقا ؟

: عههه علیک سلام آقا رسول ... رییس حراست بود ، پی تو می گشت .

* * *

: آ آ آ آ عرض کنم محمد رسول خدامی مجد ، معروف به حاج رسول به شماره

پرسنلی 66694511 ، که عددشصت و نه مشخص می کنه ایشون سال 69 به

استخدام وزارت نفت درآمده ، نیروي زیر دیپلم ، مجرد و از ایثارگران محترم ... آ آ آپنج سال سابقه اسارت داشته ! آدم مذهبی و خیر ، معمولا براي عروسی همه همکارهاش پول زیادي بهشون قرض می داده ولی هیچ وقت توي جشن عروسی هیچ کدوم شرکت نکرده . میگن که براي هزینه ساخت خونه و یا حتی شهریه دانشگاه ازاد بچه هاي همکاراهاش همیشه بهشون پول قرض می داده . کلا آدم ساکت و محترمی هست . نه اهل دود و سیگار و نه اهل حاشیه اي چیزي ، فقط گهگاه کوهنوردي می کنه و عضو تیم کوهنوردي شرکت هم هست ...

: آقا کافیه این اطلاعات خیلی به کار من نمیاد .. من با همه احترامی که به سلسله مراتب دارم و درک درستی از جایگاه جنابعالی در شورای تامین امنیت استان دارم ؛ اما ... ببخشید ها ... واقعا تعجبم از شما !

افسر آگاهی این را گفت و حرفهاي رییس حراست را قطع کرد .

اما رییس حراست با اخم و خیلی جدي خطاب به افسر آگاهی ادامه داد و گفت :

: آقا ... حواستون باشه ایشون از نیروهاي ارزشی و با سابقه و جبهه رفته شرکت

هستند . در آستانه بازنشستگی اند .از مظلوم ترین نیروهاي شرکت هست .

افسر آگاهی گفت : با این همه مظلومیت اش از کجا می دونسته که دوربین هاي پشت واحد تخلیه نفتا ، فقط لایو تصویر میدن و اصلا روي دیتا سنتر و سرورها ضبط نمی شن ؟ این اطلاعات محرمانه را از کجا داشت ؟ الان تنها مظنون مون فقط ایشونه !

رییس حراست چند ثانیه اي سکوت کرد و در جواب گفت : اگر برفرض محال کاراین باشه ، بازم میگم اگه کار این رسول بخواد باشه ، دونستن این موضوع کار سختی نیست . بچه های آی تی معمولا دهن شون چفت و بستی نداره . موقع نهار توي رستوران ، توي سرویس برگشت ، توي بانک ، توي کتابخونه اصلا هر جایی ، میتونه غیرمستقیم شنیده باشه . حتی شاید با یکی از اینا توي شهرك پتروشیمی همسایه یادوست باشه . اجازه بدید الان به بچه ها بسپارم اسم همسایه ها و دوستانش را در بیارن !

افسر آگاهی گفت : اون ها را برام بفرستید اما با اجازه تون امشب همکارتون باید پیش ما باشه تا بازجویی فنی بشه ! به هر حال پرونده قتل هست و یک راننده تانکرخارجی کشته شده . حساسیت هاي روي این عراقی را هم که شما دیگه خودتون خوب میدونید این روزا ...

رییس حراست گفت : باشه رسول اینجاست . آماده است . فقط ... فقط عههه ..

: فقط چی ؟

فقط اگه میشه من یه دقیقه اي خودم باهاش صحبت کنم تا شما هم یه چایی

بخورید ...

: باشه آقا . فقط لطفا سریعتر . الان دادستان بشدت پیگر اعترافه و قاضی کشیک هم از ظهر مرتب داره با من تماس می گیره ... زودتر باید کار را جمع کنیم . با این شناختی که شما ازش دارید ، خیلی کار سختی نیست ...اما فقط لطفا با گوشی من تمام صحبت هاتون را ضبط کنید ... روي این بزنید ضبط میشه و یه بار دیگه بزنید قطع میشه ...

: والا این خودش دیروز تک نفره براي همه مون زیارت عاشورا برگزار کرد ... من یه دقیقه قسم اش بدم این مرد رو ...

رییس حراست دکمه را زد و وارد اتاقی شد که رسول در آن اتاق روي صندلی

نشسته بود و یک بطری آب معدنی کوچک و ظرف یک بار مصرف غذاي نهار اش هم دست نخورده و باز نشده کنارش بود .

: رسول ... جان جدت ، تو را به همه مقدساتت ، این کار تو بود ؟ آخه این چه کاري بود که کردي مرد مومن ؟ سر چی در گیر شدي ؟

رسول که سرش را پایین انداخته بود و تسبیح می گرداند و زیر لب ذکر می گفت ، ذکر را قطع کرد و پاهایش را روي هم انداخت و گفت :

: کسی علیه من مدرکی نداره ؟ چی میگید شماها ؟ از کی هست من را آوردید اینجا نشوندید ! بذار برم نمونه های عصر را جمع کنم ...

: رسول پنج دقیقه فرصت داري بگی چرا ؟ ببین رسول اینکه امروز اینقدر طول

دادي تا نمونه ها را آوردي ، اینکه لباسکارت پاره شده بود و انداختی قاطی

لباسکارهاي کثیف براي خشکشویی ، اینکه فقط نمونه گیر از تانکر هاي عراقی توي این شیفت فقط تو هستی ؟ بازم دلیل می خوایی ؟

: اینا که دلیل نمی شه ،لباسکار گیر می کنه و پاره میشه ،اسمش با خودشه ،لباس کاره دیگه ...

: رسول گوش کن ، بذار دو خط گزارش بعد از ظهري اینا را بخونم برات ، با این حرفهامیخوان ببرنت آگاهی.خدا گواهه نمی خوام اذیت بشی،گوش کن نوشته :علی رغم اینکه صحنه بطرز کاملا ماهرانه اي چیده شده است ، اما حالت چشمها و بخصوص رنگ صورت وکبودی ناحیه گردن ، در تشخیص اولیه نماینده پزشکی قانونی،خفگی در اثر فشرده شدن مجراي تنفسی بوده و نه به علت گاز گرفتگی ناشی از انتشار گاز منواکسید کربن باگاز پیک نیکی داخل کابین راننده ! افسر تجسس پلیس آگاهی هم تشخیص داد باتوجه به کج و معوج شدن آیینه هاي داخل کابین و قندان خالی و قندهای پخش شده کف کابین و بهم ریختگی عمومی فضاي کابین ، قطعا قبل از وقوع قتل ، زد و خورد داخل کابین راننده صورت گرفته ... بازم بگم یا کافیه ؟

: خوب پس سبحان الله ! هوووم ، خوب خدا را شکر اون راننده عراقی پیرسگ سقط شد ؟ این که عالیه .خدا رو شکر.باید نماز شکر خوند .حالا واقعا مرده ؟ قطعا مرده؟میخوام بدونم صداي امبولانس را که شنیدم گفتم شاید برسن و بتونن احیاءش کنن!

: رسول چرا کشتیش ؟ نمی خوام این آگاهی چیا ببرن بزنندت ... لت و پارت کنن ...عزت و آبروی تو برای من و شرکت مهمه ؛ فقط تو به من بگو چرا ؟ من با هییت مدیره صحبت می کنم دیه شو بدن ... یه کاري می کنیم همون بگن در اثر خفگی با گاز بوده ... من قول نمی دم بهت ولی تمام تلاش ام را می کنم .

: مهم نیست ... دیگه برام مهم نیست ... همین که کابوس سالهاي سال را پاك

کردم کافیه برام ... میدونی چند سال از خودم متنفر بودم ؟

: یعنی چی این حرفها ؟ متوجه نمی شم ...

: اون پیر سگ یه جورایی شاگرد پسرش بود . میشناختمشون . همیشه از کردستان عراق و کرکوك نفتاي سبک میارن براي واحد الفین .دو سالی میشه خودش و پسرش ...

: عههه ! پس کامل میشناختی اینو ؟ شنیده بودم عربی بلدي و با این راننده عراقی ها عربی صحبت می کنی ...

: آره خو ... من پنج سال اسیر بودم ... از چهارده پونزده سالگی تا وقتی که برگشتم .

: خیلی ها اسیر بودن ولی مثل تو عربی یاد نگرفتن ... چه چیزی بهت گفت که دخل شوآوردي ؟ الان پسرش کجاست ؟

: پسرش رفته قم . اینا وقتی میان اینجا و تانکرهاشون توی صف منتظر می مونن واسه تخلیه نفتا ؛ میرن شهرک پتروشیمی آژانس میگرن و میرن قم...

: میرن قم زیارت ؟

: نه میرن قم صیغه بازی و کثافت بازی ... اونجا عراقی زیاده . دوست و آشنا زیاد دارن ...

: تو آخه چطور از این جزییات خبر داری ؟

: خوب این بیشرف های همه اش برای همدیگه تعریف می کنن دیگه ... من از حرفهای خودشون متوجه میشم...

: یعنی الان تو بخاطر خوشگذرونی و کثافت کاری اینا غیرتی شدی ؟

: ما یه زمانی با اینها رو در رو می جنگیدیم ... دشمن بودند ...

: پس به این دلیل که دشمن دیروزت شده دوست خوشگذرون امروزت زدی یارو را نفله کردی ؟

: نه من ماه ها منتظر این بودم که تنها بیاد داخل که بالاخره تنها گیرش آوردم . آخه میدونی اون پیر سگ افسر بازنشسته ارتش عراق بود . معاون بازداشتگاه اسراي ایرانی در الرمادي ... من پنج سال اسارت خدماتی ویژه دفترش بودم . خودش منو از بین یه جماعت اسیر انتخاب کرد ، آشغال عوضی عین پنج سالشو ازم کام گرفت ...

: یا خدا ... یعنی چی ؟

روزهاي اول به زور و اجبار و کتک شد ... اینقدر من را زد ...

رسول نفس عمیقی کشید و ادامه داد

: نزدیک روزهاي تبادل اسرا اسم مرا گذاشت نفر آخر ... آخرین نفر ... روزهاي آخر هم روزي چند بار ...

در حالیکه رسول به گوشه اتاق خیره شده بود ، باریکه زلالی از اشک از چشمهایش جاري شده بود ... ادامه داد : همیشه از خودم بدم می آمد و صد بار میخواستم خودکشی کنم که خدا رو شکر آمدم سر کار و سرم گرم شد اینجا ...

: اما آخه حاج رسول تو از کجا میدونی که این اون افسره بوده که اذیتت می کرده ؟ میدونی الان چند سال از جنگ گذشته ؟

: من که روز اول شناختمش ... از تن صداش ... از راه رفتن اش ... اما وقتی تابستون شدوبخاطر گرما گاهی لخت و کم لباس بدنشو دیدم ، دنیا روي سرم خراب شد وهمه خاطره ها برام زنده شد ... دیگه یقین پیدا کردم که بالاخره باید این کثافت به سزاي عملش برسه ... مدت ها منتظر بودم تا یه دفعه تنها بیاد و پسرش همراهش نباشه ... همه مدارك ماشین و بازرگانی به اسم پسرشه ، اگه پتروشیمی نبود ، خداگواهه خودش و ماشین اش را یکجا آتیش می زدم ...

رییس حراست دکمه ضبط صدا را روي توقف نگه داشت . بطری آب معدنی کوچک را برداشت و باز کرد و داد به دست رسول .

شهرام صاحب الزمانی . آدینه هفتم فوریه 2025 . اورلینز ؛ آنتاریو

رسول

رسول
رسول وقتی از در پشتی آزمایشگاه وارد سالن شد ، مثل همیشه اش نبود . نه سلامی ، نه
علیکی ! عین چهارپاي برافروخته و راه گم کرده وارد شد . سبد قرمز پلاستیکی ظرفهاي
نمونه گیري را بطور واضح پرت کرد . رعایت دستورالعمل نمونه هاي گرفته شده که بماند .
حتی نزدیک بود ظرف نمونه نفتاي سبک روي سینک پخش شود . نمونه هاي گازي را هم
همان بالا روي سینک رها کرد . توپها ، دوسه تایی افتادن روي زمین . تاپ . تلوپ . تلپ .
تاپ . عین توپ بسکتبال کم رمق شده و بی بخار قل خوردند کنار دستگاه گاز
کروماتوگراف . رسول بی عتنا به تداوم حرکت توپ هاي نمونه هاي گازي ، دستهایش را
بسرعت شست و خیلی سریع در چشم برهم زدنی لباسکار سراسري یک تکه اش را از تن
کند و مچاله اش کرد داخل کیسه زباله و انداخت داخل کمد لباس هاي آلوده و آماده ارسال
به خشکشویی . نوبت خشکشویی لباسکارها و روپوش هاي پرسنل آزمایشگاهها دوشنبه ها
بود و کمد هنوز جاي خالی زیادي داشت .
رسول با شدت و سرعت شروع کرد به وضو گرفتن . شلپ . شالاپ . شلوپ . قطرات آب
روي آیینه دستشویی بصورت رگبار نقش می بستند . همزمان همراه با حرکات تند و سریع
وضو گرفتن شروع کرد به اذان و اقامه گفتن و زیر لب خیلی آهسته بس بس بس می گفت.
عباس سرپرست شیفت که از ابتدا با تعجب رفتار رسول را زیر نظر گرفته بود ، در حالیکه
هنوز چاي دوم صبحانه اش را نخورده بود ، سرش را به آرامی از پشت مانیتور بالاتر آورد و
گفت :چته ؟ چیزي شده ؟ وضو و نماز چه وقته ؟
رسول شیر آب را بستن و با دستهاي خیس موهاي سفید پریشان شده اش را نظم می داد .
: وضو واسه نماز چه وقته ؟ خیر باشه قبل از ظهري ! هنوز سه چهار ساعتی تا اذان ظهر
مونده ها ؟
2
رسول بی اعتنا به حرفهاي عباس ، تند ، تند و پیاپی هفت ، هشت ده برگ کاغذ دستمال
کاغذي بیرون کشید و شروع کرد به خشک کردن دست و صورتش . عباس که دیگه کاملا
از رفتارهاي نمونه گیر واحد شاکی شده بود باصداي بلند تري گفت : چه خبرته ؟ رسول این
بسته دستمال کاغذي سهمیه یک ماه واحده ها ! ... کجایی تو ؟ چته ؟
رسول بی تفاوت به حرفهاي عباس همانطور که زیر لب براي مرتبه چندم اذان و اقامه را
تند تند زمزمه می کرد ، تکه موکت لوله شده اي را که معمولا براي نماز خواندن به سمت
قبله پهن می کردند را برداشت و روي زمین انداخت و با وسواس به سمت قبله تنظیم کرد .
به محض باز شدن موکت ، بوي عرق پا و بوي رطوبت ناشی از رد کثیف جورابهاي خیس ،
مشام را آزار می داد . رسول زیر لب مدام بس بس بس می کرد . آیه هایی را می خواند .
اما فقط حرف (س) لابلاي سرعت بالاي کلامش قابل شنیدن بود و گاهی هم الله اکبر را
میشد شنید .
عباس که از پشت میز و سیستم کامپیوتر و مانیتور با لیوان چاي در دست بلند شده بود و با
دست دیگرش هم بینی اش را محکم گرفته بود ، در حالیکه به سمت در خروجی سالن
آزمایشگاه می رفت ، گفت : بوي هل و گلاب راه انداختی سر صبحی !
رسول بی اعتنا قامت بست و کمتر از سی ثانیه به رکوع رفت و سجده کرد .
عباس در آستانه در بود که تلفن واحد زنگ خورد . سریع برگشت و برخلاف همیشه که با
همه همکارها با شوخی و طنز صحبت می کرد ، این بار خیلی رسمی و اداري جواب تلفن را
میداد : بله ، بله ، سرپرست خودم هستم .
چند ثانیه اي سکوت شد و گوش هاي رسول تیز تر از همیشه منتظر شنیدن بود تا اینکه
عباس ادامه داد : بله ، بله ، ایشون اینجا تشریف دارن ... بله ، مثل هر روز صبح ، بله ، نمونه
هاي نفتاي سبک ، بله و نمونه هاي گازي ...
رسول که بعد از شنیدن صداي زنگ تلفن واحد ، همچنان در سجده اول باقی مانده بود و
خشک اش زده بود به وضوع صداي تالاپ تالاپ ضربان قلبش را در آن حالت خمیده و سر
به مهر گذاشته شده می شنید .
3
عباس لیوان چاي را روي میز گذاشت و ادامه داد : بله ایشون سمپل من هستند ، بله همون
نمونه گیر ، ... اختیار دارید از من با سابقه تر هستند ... خواهش می کنم ... بله ، بله واحد
تخلیه نفتاي سبک هم نمونه گیري داریم هر روز صبح ... بله از همون تانکر هایی که از
عراق میاد ... ایشون ؟ بله هستند ... گوشی خدمتتون ، از من خدا حافظ ... رسووول !
رسول الله اکبر بلندي گفت و عباس ادامه داد : ببخشید سر نماز هستند . بله . والا منم نمی
دونم نمازچه وقته ! بله چشم صبر می کنم . نه خواهش می کنم . مشکلی نیست . گوشی
محضر شریف تون باشه ...
عباس گوشی تلفن را به آرامی روي میز گذاشت . رسول از همان سجده اول که بی حرکت
مانده بود ، سر بلند کرد و سریع سلام نماز را داد و نمازش را تمام کرد و به سمت گوشی
تلفن آمد . نفس عمیقی کشید . دو سه تا سرفه اي کرد تا صدایش صاف شود . گوشی را
برداشت و گفت : الو ... الو ... بوق ... بوق ... بوق ... تلفن بوق اشغال ممتد می خورد .
رسول پرسید : کی بود عباس آقا ؟
: عههه علیک سلام آقا رسول ... رییس حراست بود ، پی تو می گشت .
* * *
: آ آ آ آ عرض کنم محمد رسول خدامی مجد ، معروف به حاج رسول به شماره
پرسنلی 66694511 ، که عددشصت و نه مشخص می کنه ایشون سال 69 به
استخدام وزارت نفت درآمده ، نیروي زیر دیپلم ، مجرد و از ایثارگران محترم ... آ آ آ
پنج سال سابقه اسارت داشته ! آدم مذهبی و خیر ، معمولا براي عروسی همه
همکارهاش پول زیادي بهشون قرض می داده ولی هیچ وقت توي جشن عروسی
هیچ کدوم شرکت نکرده . میگن که براي هزینه ساخت خونه و یا حتی شهریه
دانشگاه ازاد بچه هاي همکاراهاش همیشه بهشون پول قرض می داده . کلا آدم
ساکت و محترمی هست . نه اهل دود و سیگار و نه اهل حاشیه اي چیزي ، فقط
گهگاه کوهنوردي می کنه و عضو تیم کوهنوردي شرکت هم هست ...
: آقا کافیه این اطلاعات خیلی به کار من نمیاد .. تعجبم از شما !
4
افسر آگاهی این را گفت و حرفهاي رییس حراست را قطع کرد .
اما رییس حراست با اخم و خیلی جدي خطاب به افسر آگاهی ادامه داد و گفت :
: آقا ... حواستون باشه ایشون از نیروهاي ارزشی و با سابقه و جبهه رفته شرکت
هستند . در آستانه بازنشستگی اند .از مظلوم ترین نیروهاي شرکت هست .
افسر آگاهی گفت : با این همه مظلومیت اش از کجا می دونسته که دوربین هاي
پشت واحد تخلیه نفتا ، فقط لایو تصویر میدن و اصلا روي دیتا سنتر و سرورها ضبط
نمی شن ؟ این اطلاعات محرمانه را از کجا داشت ؟ الان تنها مظنون مون فقط
ایشونه !
رییس حراست چند ثانیه اي سکوت کرد و در جواب گفت : اگر برفرض محال کار
این باشه ، بازم میگم اگه کار این رسول بخواد باشه ، دونستن این موضوع کار
معمولا دهن شون چفت و بستی نداره . موقع نهار IT سختی نیست . بچه هاي
توي رستوران ، توي سرویس برگشت ، توي بانک ، توي کتابخونه میتونه غیر
مستقیم شنیده باشه . حتی شاید با یکی از اینا توي شهرك پتروشیمی همسایه یا
دوست باشه . اجازه بدید الان به بچه ها بسپارم اسم همسایه ها و دوستانش را در
بیارن !
افسر آگاهی گفت : اون ها را برام بفرستید اما با اجازه تون امشب همکارتون باید
پیش ما باشه تا بازجویی فنی بشه ! به هر حال پرونده قتل هست و یک راننده تانکر
خارجی کشته شده . حساسیت هاي روي عراق را هم که شما خوب میدونید ...
رییس حراست گفت : باشه رسول اینجاست . آماده است . فقط ... فقط عههه ..
: فقط چی ؟
فقط اگه میشه من یه دقیقه اي خودم باهاش صحبت کنم تا شما هم یه چایی
بخورید ...
5
: باشه آقا . فقط لطفا سریعتر . الان دادستان بشدت پیگر اعترافه و قاضی کشیک
هم از ظهر مرتب داره با من تماس می گیره ... زودتر باید کار را جمع کنیم . با این
شناختی که شما ازش دارید ، خیلی کار سختی نیست ... عههه فقط لطفا با گوشی
من تمام صحبت هاتون را ضبط کنید ... روي این بزنید ضبط میشه و یه بار دیگه
بزنید قطع میشه ...
: والا این خودش دیروز تک نفره براي همه مون زیارت عاشورا برگزار کرد ... من یه
دقیقه قسم اش بدم این مرد رو ...
رییس حراست دکمه را زد و وارد اتاقی شد که رسول در آن اتاق روي صندلی
نشسته بود و ظرف غذاي نهار اش هم دست نخورده کنارش بود .
: رسول ... جان جدت ، تو را به همه مقدساتت ، این کار تو بود ؟ آخه این چه کاري
بود که کردي مرد مومن ؟ سر چی در گیر شدي ؟
رسول که سرش را پایین انداخته بود و تسبیح می گرداند و زیر لب ذکر می گفت ،
ذکر را قطع کرد و پاهایش را روي هم انداخت و گفت :
: کسی علیه من مدرکی نداره ؟ چی میگید شما ؟
: رسول پنج دقیقه فرصت داري بگی چرا ؟ ببین رسول اینکه امروز اینقدر طول
دادي تا نمونه ها را آوردي ، اینکه لباسکارت پاره شده بود و انداختی قاطی
لباسکارهاي کثیف براي خشکشویی ، اینکه فقط نمونه گیر از تانکر هاي عراقی توي
این شیفت فقط تو هستی ؟ بازم دلیل می خوایی ؟
: اینا که دلیل نمی شه ... لباسکار گیر می کنه و پاره میشه ... اسمش با خودشه ،
لباس کاره ...
: رسول گوش کن ... بذار دو خط گزارش بعد از ظهري اینا را بخونم برات ... با این
حرفها میخوان ببرنت آگاهی ... نمی خوام اذیت بشی ... گوش کن ... علی رغم اینکه
صحنه بطرز کاملا ماهرانه اي چیده شده است ، اما حالت چشمها و بخصوص رنگ
6
صورت و ناحیه گردن ، در تشخیص پزشکی قانونی ، خفگی در اثر فشرده شدن
مجراي تنفسی بوده و نه به علت گاز گرفتگی ناشی از انتشار گاز منواکسید کربن با
گاز پیک نیکی داخل کابین راننده ! افسر تجسس پلیس آگاهی هم تشخیص داد با
توجه به کج و معوج آیینه هاي داخل کابین و قندان خالی و قندها پخش شده کف
کابین و بهم ریختگی عمومی فضاي کابین ، قطعا قبل از وقوع قتل ، زد و خورد داخل
کابین راننده صورت گرفته ... بازم بگم یا کافیه ؟
: اي ول ... سبحان الله ... هوووم ... اون راننده عراقی پیرسگ سقط شد ؟ این که
عالیه ... خدا رو شکر ... باید نماز شکر خوند ... حالا مرده ؟ قطعا مرده ؟ میخوام
بدونم ... صداي امبولانس را که شنیدم گفتم شاید احیاش کنن !
: رسول چرا کشتیش ؟ نمی خوام این آگاهی چیا ببرن بزنندت ... لت و پارت کنن ...
تو به من بگو چرا ؟ من با هییت مدیره صحبت می کنم دیه شو بدن ... یه کاري می
کنیم همون بگن در اثر خفگی با گاز بوده ... من قول نمی دم بهت ولی تمام تلاش
ام را می کنم .
: مهم نیست ... دیگه برام مهم نیست ... همین که کابوس سالهاي سال را پاك
کردم کافیه برام ...
: یعنی چی این حرفها ؟
: اون پیر سگ یه جورایی شاگرد پسرش بود . میشناختمشون . همیشه از کردستان
عراق و کرکوك نفتاي سبک میارن براي واحد الفین .دو سالی میشه ... خودش و
پسرش ...
: عههه ! پس کامل میشناختی اینو ؟ شنیده بودم عربی بلدي و با این راننده عراقی
ها عربی صحبت می کنی ...
: آره خو ... من پنج سال اسیر بودم ... از چهارده پونزده سالگی تا وقتی که برگشتم
7
: خیلی ها اسیر بودن ولی مثل تو عربی یاد نگرفتن ... چی بهت گفت که دخل شو
آوردي ؟ پسرش کجاست ؟
: ماه ها منتظر این بودم که تنها بیاد که بالاخره تنها گیرش آوردم . اون پیر سگ
افسر بازنشسته ارتش عراق بود . معاون بازداشتگاه اسراي ایرانی در الرمادي ... من
پنج سال اسارت خدماتی ویژه دفترش بودم . عین پنج سالشو ازم کام گرفت ...
روزهاي اول به زور و اجبار ولی بعد ها عادي شد ... نزدیک روزهاي تبادل اسرا اسم
مرا گذاشت نفر آخر ... آخرین نفر ... روزهاي آخر روزي چند بار ...
در حالیکه رسول به گوشه اتاق خیره شده بود ، باریکه زلالی از اشک از چشمهایش
جاري شده بود ... ادامه داد : همیشه از خودم بدم می آمد و صد بار میخواستم
خودکشی کنم که خدا رو شکر آمدم سر کار و سرم گرم شد اینجا ...
: آخه حاج رسول تو از کجا میدونی که این اون افسره بوده که اذیتت می کرده ؟
: من که روز اول شناختمش ... از تن صداش ... از راه رفتن اش ... اما وقتی تابستون
شدوبخاطر گرما گاهی لخت و کم لباس بدنشو دیدم ، دنیا روي سرم خراب شد و
همه خاطره ها برام زنده شد ... دیگه یقین پیدا کردم که بالاخره باید این لواط کار به
سزاي عملش برسه ... مدت ها منتظر بودم تا یه دفعه تنها بیاد و پسرش همراهش
نباشه ... همه مدارك ماشین و بازرگانی به اسم پسرشه ، اگه پتروشیمی نبود ، خدا
گواهه خودش و ماشین اش را یکجا آتیش می زدم ...
رییس حراست دکمه ضبط صدا را روي توقف نگه داشت .

شهرام صاحب الزمانی
آدینه هفتم فوریه 2025
اورلینز ؛ آنتاریو

هفده نفر

طبیعت کار

خورشید کم رونق شده بود و هوا داشت تاریک می شدکه وسط اوج شلوغی کار عصر ، یکی از راننده ها سراسیمه آمد و گفت : آقا بار آمد . بالاخره آمد .

همه مون به هم نگاه کردیم که یعنی الان وسط این همه شلوغی چکار کنیم ؟

منوچهر خودش ول کرد و رفت عقب . احتمالا بارها را موقت بچینه توی راهرو تا سر فرصت.

راننده کامیون و شاگردش عین گنجشک سرما زده آمدن چسبیدن به آون . پچ پچ می کردند . من که نفهمیدم چی میگن ولی انگار صحبت این بود که از صبح تا حالا چیزی نخوردن . منوچهر هنوز نرفته ، برگشت و گفت : یکی تون بیاد کمک کنه . بعد انگار که صاعقه ای زده باشه ، نگاهش به نگاه من گره خورد و گفت : یه چند دقیقه ای خودت هم دربیار و هم ببر . یه نگاه هم به بچه ها کرد و گفت : تند تر ، تند تر . دوباره شد دفتر چهل برگ . خیلی دس دس می کنید .

صبح ها ساعت نه باز می کنیم . خدا نکنه کسی چند دقیقه دیر بیاد . صد رحمت به پادگان و اضافه خدمت و بازداشتی . تازه ، حتی اگه سر ساعت نه هم برسی ، حسابت با کرام الکاتبین است . باید ده دقیقه به نه جلو مغازه باشی . منوچهر همیشه میگه : طبیعت این شغل اینه که ده دقیقه زودتر باید سر کارت حاضر باشی و ده دقیقه دیر تر هم بری خونه .

چند وقت هست که هر دوتا بازوهام درد می کنند . شب ها خواب ندارم از شدت درد . واقعا چرا هر دو بازو آخه ؟ من که چپ دست هستم .موقع شلوغی صدای جیغ جیغ چاپگر سوزنی واقعا آزار دهنده است . استرس زاست . صد رحمت به صدای آمبولانس و ماشین آتش نشانی .سفارش پشت سفارش ، قیژ قیژ پرینت میشه .همه سفارش ها هم محدودیت زمانی دارن .سفارش دیر بشه مجانی میشه و هیهات فلک . دیگه خر بیار و باقالی بارکن . همینطوری اش صدای منوچهر موقع شلوغی به قدر کفایت روی مخ میره : سریعتر ، سریعتر . تیم ضعیفه ها . همیشه این حرفها را وقتی که تند تند با قدمهای کوتاه کوتاه از پشت میاد سمت آشپزخانه میزنه . دسته کلیدش هم که شایدهفتصد هشتصد گرم انواع کلید و شاه کلید گاوصندوق بهش آویزانه ، همیشه به سر کمرش وصل هست . موقع راه رفتن تند تند با قدمهای کوتاه کوتاه مثل زنگوله به صدا در میاد . بارها شده که چیزی نداشته بگه و فقط از صدای زنگوله اش فهمیدیم که داره میاد سمت آشپزخانه !

سه روز در هفته بار میاد . معمولا روزهای زوج . صبح ها . همه مون هم باید ول کنیم وبریم بار جدید را بچینیم توی انبار و سردخانه . منوچهر میگه : روتیشن را رعایت کنید . منظورش اینه که جنس جدید بره عقب توی قفسه ها و جنس های قدیمی زودتر مصرف بشه . ما هم می گیم چشم . ولی خوب چشم میشه پشم ! توی اون کانکس سرد که هر لحظه استرس داری در به روت قفل بشه و تو اون داخل تاریک و تنها بمونی و یخ بزنی ، کسی حوصله روتیشن دیگه نداره . من که رعایت نمی کنم .بعضی وقتها که می فهمه خودش میره ودرستش میکنه ،هیچ وقت هم کسی گردن نمی گیره که چیو چطوری چیده !

امروز انگار جاده خراب بوده ، تصادف شده بوده ، راهبندان شده بوده ، چه میدونم ! فقط این وسط منوچهر شده عین مرغ سر کنده که چرا سفارش ها نیامده . هر چقدر هم موبایل راننده را میگیره در دسترس نیست . این جور وقت ها زنگ میزنه به شعبه های دیگه که اگر کتف و بال کم آوردم یا چه میدونم اون کوفت و اون زهر مار نرسید به دستم ، یکی از راننده ها می فرستم شما به من بدید تا وقتی که به دستم رسید بهتون بر می گردونم .

همیشه منفی ترین حالت میاد جلوی چشمش . خدا نکنه مشتری سفارش بده فلان چیز رو میخوام و فلان چیز تمام شده باشه . خصوصا سفارش های آن لاین . دیگه اون وقع منوچهر چشم هایش را می بندد و راحت دهانش را باز می کند و کلفت گویی و تیکه پرانی هایش مثل مسلسل روی حالت رگبار ، لاینقطع شروع میشه . یه نفس طول و عرض مغازه را میره و غر میزنه و میگه : هفده نفر را حقوق نمی دم که اینطوری بشه وضع و روزگارم !

عدد هفده را از کجاش درمیاره واقعا نمی دونم . ما که چهار ، پنج نفریم . من هم تازه یکسال شده که آمدم . خودش و داداشش هم میگن از قدیم بودن .صندوق دار ها هم هستند که معمولا دختر هستند و پارت تایم میان . با راننده های دلیوری سرجمع با خودش و داداشش یازده نفر نمی شیم . اما اون هی میگه هفده نفر رو حقوق میدم .

امروز هم از اون روزهای شلوغه ، نمی دونم تعطیلات شده یا مسابقه ای چیزی هست ! من که تقویم از دستم در رفته . زرر ، زرر چاپگر واقعا استرس زا شده . رول کاغذ را از این ور می بلعه و از اون ور قی میکنه . کسی فرصت نمی کنه کاغذ را پاره کنه . لحظه به لحظه هم حجم کاغذ ها بیشتر و بیشتر میشه و بقول منوچهر میشه دفتر چهل برگ !

چشمهاش را گرد میکنه و میگه یکی به داد اون دفتر چهل برگ برسه . تازه یکی از بچه ها که کاغذ را جمع کنه باید بتونه به ترتیب اولویت بندی شون کنه .که معمولا داداشش اینکار را می کنه . اول سفارش های دلیوری ، بعد سفارشهای جلو ، دست آخر هم اسنپ فود .

اسنپ فود ها انگار بچه سرراهی اند . هر چی ریختی ، هر چی شد ، پخت ، پخت . نپخت ، نپخت . اصلا سوخت ، سوخت ! به کتف ات . آخ که چقدر کتف ام درد می کنه . منوچهر میگه سود اسنپ فود سیزده درصده و اصلا صرف نمی کنه و حساب نیست . روز شده تعداد اسنپ فودی ها از تعداد سفارش های خودمون بیشتر بوده ولی اصلا حساب نیست . فقط سفارش های خودمون قابل حسابه . مثلا میگه امروز خوب خلوت بودید ها چون عدد سفارش ها سه رقمی نشده .

بیست تا کتف و بال با سس باربیکیو روش . اینو یکی از بچه های خمیر زن داد زد و گفت .

نفر اول خط ، خمیر زن هست که سفارش ها را میگرد و خمیرش را آماده می کند و می دهد دست نفر بعدی برای سس زدن و پنیر پاشی . اگر هم سفارش سوخاری داشت با صدای بلند اعلام می کند تا اون وری ها بزنن .

تق تق صدای باز و بسته شدن در آون همیشه با موج شدید گرما همراه هست . ششدانگ حواسم به اون قسمت تاریک آون بود که یک مرتبه دختره سراسیمه آمد و گفت : اون دوتا مدیوم سبزیجات را در آوردی ؟

جوابش را ندادم . زررر ، زرررر صدای چاپگر وحشت آفرین شده ، انگار صداش توی گودی جمجمه چند دور می پیچه. توی این شرایط کم مونده کسی هم شکایت کنه و سفارش اش مفت و مجانی بشه . صدای زنگوله آمد و پشت بندش منوچهر داد زد : اونقدر پنیر نریز بابا ... گرونترین چیز همین پنیره خدا گواهه ! هنوز نفهمیدید ! بفکر سلامتی مشتری باشید ، نباید اینقدر چرب بشه . بعد برگشت یه نگاه به من کرد و گفت : تند تر ، تند تر ... چرا اینقدر سوخته در میاری ؟ مشتری اینو ببینه دیگه این ورا نمیاد ها ! اینطوری نمی تونیم با هم ادامه بدیم ها ! آون دو ، آون سه ، اون عقب نذار زیرش سفید میشه . اینقدر نپخته ندید دست مردم . غر هاش را که زد ، دوباره برگشت عقب و صدای جیلینگ جیلینگ زنگوله اش کم کم ، کم شد . آون هاش هم خرابه . این طرف میذاری میسوزه و ذغال میشه اون طرف میذاری زیرش سفید درمیاد و میشه عین چلوار . داداشش هم میدونه . معمولا این جور مواقع یه نگاهی به من میکنه و هیچی هم نمی گه . موج گرما توی صورتم بود وخیس عرق شده بودم .دوباره دختره گفت : پرسیدم دوتا مدیوم را در آوردی ؟

گفتم : مدیوم داخل آون ها ندارم . فقط لارج هست و اکسترا لارج !

دختره با تعجب گفت : وا ... یه ساعت پیش سفارش را از جلو گرفتم ، چطور تا حالا آماده نشده ؟ بعدش رفت اون طرف و از بچه های خط پرسید و اونا گفتن زدیم .

صدای زنگوله آمد و منوچهر رسید و با تعجب از دختره پرسید تو اینجا چکار میکنی ؟

دختره گفت : آقا دوتا مدیوم سبزیجات از جلو سفارش گرفتم نیست !

: نیست ؟ یعنی چی که نیست ؟ کو ؟ کو ؟ کو کاغذ سفارش اش کجاست ؟ بده ببینم ...

یهو خودش عین سگ پلیس شروع کرد تند تند گشتن لای کاغذهای سفارش ها ...

یکی فریاد زد : دوتا ، ده تا کتف و بال بدون سس .

دختره خیلی حق به جانب گفت : آقا اینا میگن زدیم ، ایشون میگه توی آون فقط سایز بزرگ دارم .

گرمای آون ها نفس ام را گرفته بود و تند تند پیتزاها را بیرون می آوردم و با برگ سفارش مطابقت می دادم و سریع می بریدم . خیلی به کتف و بازو فشار میاد وقتی حجم کار بالا میره .

ناگهان منوچهر فریاد زد : ایناهاش ! این را که در آوردی کجاست ؟ کوش ؟ کجا گذاشتی ؟ چرا نیست ؟ بعد شروع کرد به گشتن این ور و اون ور و لا به لای همه پیتزاها ! در جعبه ها را باز می کرد و نگاه می کرد و ایراد می گرفت .

:چه خبره اینقدر پپرونی ریختید ؟ مگه سفارش مال پسرخاله ات ه ؟

روی آون ، زیر آون را می گشت و تق تق در کابینت ها باز و بسته میکرد و میگفت : چرا اینجا اینقدر بی صاحاب شده ؟ حتی توی سطل زباله ها را هم دید و بازرسی کرد . نبود که نبود .

برگ سفارش را که دیدم ، یهو یادم افتاد ، عهه آره یه ربع بیست دقیقه پیش در آورده بودم . بعد از اینکه کات زدم و بریدم ، مثل همیشه گذاشتم روی آون تا بیان ببرن جلو .

اما الان نیست . توی افکار خودم غوطه ور بودم که یک مرتبه منوچهر داد زد و گفت :

اون دوتا مدیوم کجاست ؟ از ترس یه تکونی خوردم وحرفی نداشتم که بزنم فقط با تعجب نگاهش می کردم و تند تند پیتزا می بریدم . وضعیت دشواری بود اگر قبول می کردم که دیدم و بریدم ، باید الان نشون میدادم و می گفتم ایناهاش ! اما واقعا چیزی اونجا نبود . تنها حرفی که تونستم بگم این بود که : آقا الان فقط سایز بزرگ داخل آون دارم .

گردنش را سی درجه سمت من کج کرد و گفت : یعنی تو ندیدی ؟ نبریدی ؟ نپختی اصلا ؟

همزمان که پیتزا می بریدم و به پته پته افتاده بودم توی صورت منوچهر نگاه می کردم . صورتش شده بود عین اون وقتها که بازرس بهداشت میاد و گیر میده به سوسیس و کالباس های تاریخ گذشته. عصبی شده بود . یک مرتبه حواسم پرت شدو یهو انگشت خودم را با کاتر بریدم و خون زیادی آمد و خون سرخ قاطی سس قرمز پیتزا شد .

منوچهر با خونسردی گفت : برو دستت رو بشور و بعد رو کرد به بچه های خط و گفت یه ذره پنیر بریزید روی این قرمزی ها و دوباره بذارش توی آون چهل ثانیه بمونه .

یکی از راننده ها آمد داخل آشپزخانه و گفت : آقا اینا میخوان برن ، مرجوعی چیزی نداری ببرن ؟ بعد یه نگاهی به من کرد و گفت : اوه اوه دستت چی شده ؟ محکم بگیر محکم بگیر تا خون اش بند بیاد . بعد رو کرد به منوچهر و گفت : آقا فلاسک شون را هم آب جوش کردم براشون ، خیلی هم تشکر کردن برای پیتزا . منم گفتم آقا منوچهر سفره داره ، درخونه بازه ، همیش به کارگر جماعت میرسه ! آقا براشون جالب بود و میگفتن از کجا میدونستید ما وجترین هستیم ؟چند لحظه ای سکوت شد . کسی حرفی نمی زد و فقط صدای چاپگر روی مخ بود . راننده سکوت را شکست و گفت : پس چیزی نیست بدم ببرن آقا ؟

راننده که رفت دوباره چند لحظه ای سکوت شد . من دستم را می بستم و نگران بودم چیزی توی آون نسوزه .منوچهر که آروم شده بود ، گشت دنبال برگ سفارش و داد به بچه های خط و گفت : اینو دوباره بزنید . صدای زنگوله اش می آمد که به دختره گفت : بهش بگو بیست دقیقه دیگه درمیاد .

نمی تونستم پارو را توی دستم بگیرم و وقتی در آون را بازکردم با هجوم حرارت انگشتم ذوق ذوق می کرد . لعنتی درد اینم امشب اضافه شد .

دختره گفت : آقا خیلی وقته منتظره ها . شاکی نشه یه وقت !

منوچهر گفت : بگو شرمنده ، میبینه که شلوغیم !

صدای بلندی فریاد زد : دوتا بیست تا کتف و بال با سس هالوپینو روش ...

شهرام صاحب الزمانی

یکشنبه ، بیست و ششم ژانویه 2025

اورلینز ؛ آنتاریو

صحبت الله

حاج صحبت الله فاضلی
: خجالت بکش ... حیاکن ، دست به من نزن ، جیغ می کشما !
- باع ! یعنی چی ؟ پس اون همه قول و قرارمون چی شد ؟ من واسه خودت میگم ؛ بالاخره حرفی زده بودم ، پاش هستم .
: برو بابا ... الان دیگه نه ! برو پی کارت ! بعد از این همه وقت الان ؟ اونم اینجا ؟ جلو چشم آفا !!
- یعنی چی عزیزم ؟ آخه مگه من فرصت داشتم و نیامدم ؟ خودت که داری می بینی ؟ خدا وکیلی وقت داشتم و دریغ کردم ازت ؟
: خبر دارم وقت نداری ! میدونم که هر شب زیارت میری ! میدونم کجاها را زیارت می کنی !
- خوب من که هر شب زیارت میرم ... اینو که همه میدونن ... کارمه ... کارهر شبه
: همه هم میدونن غسل زیارتت را به جماعت بجا میاری ؟
حاجی که انگار با مشت ضربه محکمی به سرش خورده باشه دستهایش را از دور کمر رحیمه شل کرد و خیره شد به چشمهای سبز رحیمه و با غیظ گفت : این چرت و پرت ها چیه داری میگی ؟ حرف دهنت رو بفهم !
رحیمه دستهای حاجی را پس زد و گفت : بذار برگردیم . شوهر عشرت باید کلاه اش را بالاتر بذاره ؛ هر چند همه اهل محل میدونن عشرت را رد کرده اینجا که واسه خودش خونه را خالی کنه !
بعد از کارتن ها پایین آمد و چادرش را از زمین برداشت و سرش کرد و به سرعت به در خروجی رفت . حاجی که گیج و منگ شده بود و قافیه را باخته بود به خودش آمد و به سرعت جلوی در آشپزخانه ایستاد و گفت : خیلی اشتباه گرفتی رحیمه ، من دیشب گوهر شاد بودم تا یه ساعت بعد از نماز صبح که رفتم نونوایی ...
رحیمه که گوشه چادرش را محکم گرفته بود گفت : آره آره میدونم تو آدم با خدایی هستی ؛ فقط نمی دونی که برنجی که اینطوری ری می کشه و قد علم می کنه را باید همون دم سحر بیایی خیس کنی که واسه نهار ظهرت جواب بده . چادر عشرت را که واسش آوردم ، گفتم خوابه در نزدم و آمدم تو که شنیدم صداتون از توی حموم میاد ... قبول باشه حاجی ! من که همه چیو دیدم و چیزی هم تا الان نگفتم باشه تا به موقع اش ... الانم خودت میدونی و ظرفهای نشسته ات و شام امشب ات و نهار و شام فردات ... من میخوام برم زیارت ؛ نه ازپشت پنجره ! میخوام برم پیش آقا و زار بزنم واسش ...
- رحیمه ... رحیمه من نوکرتم بخدا ... اذیت مون نکن این دم آخری ... بذار بخیر و خوشی تموم بشه ... من گوه بخورم دیگه
رحیمه حرفش را قطع کردو گفت : برو بابا ... اصلا مریض ام ... ناخوش ام ... کی گفته من مثل حمال واست کار کنم و خوشی اش را عشرته بکنه ... برو کنار از جلو در ... داد می زنما
- رحیمه من جبران می کنم برات ... عین ده روزش را باهات حساب می کنم
: یک کلمه دیگه حرف بزنی آبروتو می برم ... از سر راهم برو کنار ... فقط برگردیم بلدم چکار کنم .
حاجی چشمکی زد و گفت : رحیمه امشب ساعت دو بیا اتاق خودم ...
- برو بابا ...
...
درحالیکه خمیازه می کشید وارد آشپزخانه شد . چرت بعد از نهار واقعا نعمتی بود . هر چند کوتاه . وسط این همه شلوغی کارها می چسبید . وارد که شد ، سمت راست انبوه ظرفهای شسته نشده و تلمبار شده روی سینک توجهش را جلب کرد . سیاهی لشگر مگس هایی که مهمانی گرفته بودندومرتب دستهایشان را بهم می مالیدند از دور و برسطل زباله ای که مشخص بود از دیروز خالی نشده به پرواز در آمدند. بوی فساد غذاهای مانده بینی را آزار می داد . این شرایط برایش قابل قبول نبود . تعجب کرد . خواست زیر کتری را روشن کند و چای عصر را بگذارد که دید جعبه چای خالی است . سطل قند بدون در رها شده هم میزبان مگس ها بود . روی زمین قابلمه ها و دیگ های شسته نشده هم روی هم تلمبار شده بودند.
...
حاج صحبت الله فاضلی سالهای سال بود که در این کار تجربه داشت .به اصطلاح زیر و بم کار دستش بود .همیشه هم همه جوانب کار را بررسی می کرد . طبیعت کار طوری بود که معمولا حوادث و اتفافات غیر منتظره زیادی هم در طی آن پیش می آمد . آنقدر در این مسیر ها رفت و آمد کرده بود که برای هر حادثه و رخدادی همیشه حاضر و آماده بود و راه حلی در چنته داشت . خودش به خوبی میدانست که چقدر مسولیت سنگینی دارد . غالبا یک جماعت حدود چهل نفره را با خودش همراه می کرد و این طرف و آن طرف می برد . اما این روزها شرایط طوری بود که کاسبی قدری دشوار شده بود ، هزینه ها بالا رفته بود و به اصطلاح دخل و خرج نمی کرد .آنها هم که پول و پله ای داشتنددیگر اکثر سفرهایشان را با ماشین شخصی می رفتند و از آن برنامه های هفتگی و ماهانه رسیده بود به دو سه ماهی یکبار برنامه .تازه این اواخر لیست هم به زور پر میشد . آنقدر در مسجد محل تبلیغات می کرد و شرایط اقساط می پذیرفت تا شاید لیست اتوبوس پر شود . این سفر آخر هم که برای کم کردن هزینه ها همه تیم را از بین خود زائرها چید .آشپز و ظرفشور ونظافتچی را هم یکی کرد و خودش هم تا جایئکه می توانست کمک حال بود و همکاری می کرد تا کار جمع شود و برای وعده غذایی بعدی شرایط را فراهم می کرد .
چند وقتی بود که لیست روی عدد ۳۹ قفل شده بود و کسی هم مشتاق نبود .هر چقدر هم در مسجد بین دو نماز از ثواب زیارت ها نقل قول گفتند و حرف زدند ، لیست پر نشد که نشد . اما در مسجد هر وقت کسی نذری مفصلی داشت همیشه مقدار زیادی از کارهایش را رحیمه انجام می داد . شوهری نداشت و اختیارش با خودش بود . زیت و تر و فرز بود و حاج صحبت الله اینها را خیلی خوب میدانست رحیمه می توانست برای چهل نفر به راحتی آشپزی کند .خودش هم وردست بود . فقط این موضوع که خودش و او بتوانند دو نفری در طبقه چهارم مهمانپذیر همکاری کنند و اگر دست شان به هم خورد یا حجابی کم و زیاد شد و... خلاصه برای اینکه حرف و حدیثی پیش نیاید را با رحیمه مطرح کرد و پیشنهاد داد که صیغه محرمیتی بخوانند و لازم نیست که کسی هم خبردار شود . صیغه ده روزه ای بخوانند و مهریه اش هم هزینه سفر رحیمه باشد. رحیمه گفت : حاج صحبت الله من سفره دویست نفری انداختم و جمع کردم ؛ چهل نفر که دیگه واسه من کاری نداره !
...
: بهت گفتن غذات خیلی کم نمک بود ؟
- اون همه نمکدون ، خوب نمک بزنن به غذا شون . عوض تشکر و دست درد نکنی شون هی غر می زنن ! یه روز میایی و میگی که میگن ترشه ! شب اول یادته گفتن شور بود ؟ همینه که هست !
حاج صحبت الله از جسارت و حاضر جوابی رحیمه تعجب کرد و جا خورد . پیش خودش فکر کرد شاید خسته است . به سمت یخچال رفت و داخل یخچال را نگاه کرد و گفت :
چیزی لازم نداری ؟
جوابی نشنید . دوباره پرسید . همین ها که داری کافیه ؟ گفتی چیزی نمی خوایی ؟
چیزی شده ؟ قهری ؟ رحیمه ! الو ؟
رحیمه با وجود هیکل ریز و اندام نحیف اش به خشم آمد و با صدایی بلند گفت :
خجالت نمی کشی ؟ من همه اش توی این آشپزخونه جون می کنم و نه خیری از شما دیدم و نه حتی یه زیارت ساده رفتم . همه اش هم شب و روز مثل کلفت توی این آشپزخونه بودم!
حاج صحبت الله که جا خورده بود گفت :
یواش بابا ... رحیمه حالا خو سوار اتوبوس نشدیم که برگردیم که بخوایی گلایه کنی ...
الان بیا ... بیا ... می خوایی زیارت کنی ؟ بیا این ور ... بیا دم پنجره ...
حاج صحبت الله دست رحیمه را گرفت و کشید سمت پنجره روبه حرم و در طی مسیر با پا بشقاب ها و کاسه های خورشت خوری که خورشت ظهر روی شان ماسیده بود را کنار زد و لیوان های یکبار مصرف کثیف دوغی را هم با نوک پا شوت کرد سمت سطل زباله که پرواز مگسها بالای سطل زباله را سیاه کرد .
بعد سریع جعبه روغن و رب را روی هم گذاشت و خیلی فرز و با مهارت رحیمه را بغل کرد و گذاشت روی جعبه ها و گفت :
حرم را می بینی ؟ سلام بده ...
خودش همزمان پهلوی رحیمه را می مالید و زیر لب سلام داد ... اسلام علیک یا ...
دوباره گفت : حیاط را میبینی چقدر شلوغه ؟ ضریح اسماعیل طلا را می بینی ؟ سلام بده ... سلام بده ...
همین که رحیمه خواست سلام بدهد ، بازدم نفس اش را با فشار زیاد بیرون داد و سفیدی چشمهایش ابتدا به سبزی و سپس به تمام فضای حدقه غلبه کرد . پاهایش شل شد و خودش را سپرد به دست های قوی حاج صحبت الله که با مهارتی خاص کم کم ، بالاو بالاتر می رفت و در حرکتی ملایم ، مشغول نوازش و کشف بود . ناخواسته چادرش به آرامی روی زمین افتاد . موهای کوتاهش حفاظتی از گردن سفید و مرمری اش نمی کردند . رحیمه چشمهایش را بسته بود و چیزی نمی دید و نای ایستان نداشت . صدای نفس زدن هایش تند تر می شد که ناگهان صدایی از بیرون آشپزخانه پرسید :
این چایی عصر آمده نشد ؟ میخواییم بریم زیارت .

شهرام صاحب الزمانی
بیست و چهارم اکتبر ۲۰۲۴
اورلینز ؛ آنتاریو

صحبت الله

صحبت الله

خجالت بکش ... حیاحاج کن ، دست به من نزن ، دستت بهم بخوره جیغ می کشما ! 

 باع ! یعنی چی ؟ پس اون همه قول و قرارمون چی شد ؟ من واسه خودت میگم ؛ بالاخره منم حرفی زده بودم ، پاش هستم دیگه 

 برو بابا ... الان دیگه نه ! برو پی کارت ! بعد از این همه وقت الان ؟ اونم اینجا ؟ جلو چشم آفا !! 

 یعنی چی عزیزم ؟ آخه مگه من فرصت داشتم و نیامدم ؟ خودت که داری می بینی ؟ خدا وکیلی وقت داشتم و دریغ کردم ازت ؟ انصافا وقت شد ؟ 

 خبر دارم وقت نداری ! میدونم که هر شب زیارت میری ! خیلی هم خوب میدونم که کجاها را زیارت می کنی ! 

 خوب من که هر شب زیارت میرم ؛ آره ؛ اینو که همه میدونن کارمه ... کارهر شبه 

 همه هم میدونن غسل زیارتت را به جماعت بجا میاری ؟ 

حاجی که انگار با مشت ضربه محکمی به سرش خورده باشه دستهایش را از دور کمر رحیمه شل کرد و خیره شد به چشمهای سبز رحیمه و با غیظ گفت :  این چرت و پرت ها چیه داری میگی ؟ حرف دهنت رو بفهم ! 

رحیمه دستهای حاجی را کامل پس زد و گفت :  بذار برگردیم . شوهر عشرت باید کلاه اش را بالاتر بذاره ؛ هر چند همه اهل محل میدونن عشرت را رد کرده اینجا که اون ور واسه خودش خونه را خالی کنه ! 

بعد از روی کارتن های رب گوجه و روغن نباتی پایین آمد و چادرش را از زمین برداشت و سرش کرد و به سرعت به سمت در خروجی رفت . حاجی که گیج و منگ شده بود و قافیه را باخته بود به خودش آمد و با سرعت خودش را جلوی در آشپزخانه رساند ؛ محکم ایستاد و گفت :  خیلی اشتباه گرفتی رحیمه ، من دیشب گوهر شاد بودم تا یه ساعت بعد از نماز صبح که رفتم نونوایی نون تازه واسه صبحونه بگیرم 

رحیمه که گوشه چادرش را محکم گرفته بود گفت :  آره آره میدونم تو آدم با خدایی هستی ؛ فقط نمی دونی که برنجی که اینطوری ری می کشه و قد علم می کنه را باید همون دم سحر بیایی خیس کنی که واسه نهار ظهرت جواب بده . چادر عشرت را که واسش آوردم ، با خودم گفتم شاید خوابه در نزدم و یواشی آمدم تو که شنیدم صداتون از توی حموم میاد ! غسل زیارت به جماعت قبول باشه حاجی ! من که همه چیو دیدم و چیزی هم تا الان نگفتم و با خودم گفتم باشه تا به موقع اش ... الانم خودت میدونی و ظرفهای نشسته ات و شام امشب ات و نهار و شام فردات ... من دیگه میخوام برم زیارت ؛ اما نه ازپشت پنجره ! میخوام راستی راستی برم پیش آقا و زار بزنم واسش 

صحبت الله که عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود ؛ با چشمانی شرمنده و خمار ملتمسانه روبه رحیمه کرد و گفت : رحیمه ... رحیمه من نوکرتم بخدا ! جان جدت اذیت مون نکن این دم آخری ! بذار بخیر و خوشی تموم بشه ؛ من گوه بخورم دیگه ... 

رحیمه حرفش را قطع کردو گفت :  برو بابا ... اصلا مریض ام ... ناخوش ام ... کی گفته من مثل حمال واست کار کنم و خوشی اش را عشرت عنتر بکنه ... برو کنار از جلو در ... برو کنار و گرنه داد می زنما 

 رحیمه من جبران می کنم برات ... عین ده روزش را باهات دو برابر حساب می کنم 

 یک کلمه دیگه حرف بزنی آبروتو می برم ... از سر راه برو کنار ... فقط برگردیم ... خوب بلدم چکار کنم ... 

صحبت الله آخرین تیر در ترکش اش رارها کرد و تمام تمرکزش را بر لوندی صدای دورگه مردانه اش گذاشت و با ظرافت چشمک ریزی زد و گفت  رحیمه جون امشب ساعت دو بیا اتاق خودم عزیز دلم ... 

 برو بابا ... اییشش

...

درحالیکه خمیازه می کشید وارد آشپزخانه شد . چرت بعد از نهار واقعا نعمتی بود ، هر چند کوتاه . وسط این همه شلوغی کارها می چسبید . وارد که شد ، سمت راست انبوه ظرفهای شسته نشده و تلمبار شده روی سینک توجهش را جلب کرد . سیاهی لشگر مگس هایی که مهمانی گرفته بودند و از خوشی مفرط مرتب دستهایشان را بهم می مالیدند و بر فراز سطل زباله ای که مشخص بود از دیروز خالی نشده شادی کنان به پرواز در می آمدند. بوی فساد ته غذاهای مانده بینی را آزار می داد . این شرایط برایش قابل قبول نبود . هیچگاه سابقه نداشت که آشپزخانه اینطوری شده باشد . شایسته نبود کسی اینجا را در این وضعیت ببیند. خیلی تعجب کرد . خواست زیر کتری را روشن کند و چای عصر را بگذارد که دید جعبه چای خالی است . روی سطل قند هم که بدون در رها شده بود از فوج مگس سیاهی میزد . انگار سطل قند فقط میزبان مگس ها شده بود . روی زمین قابلمه ها و دیگ های شسته نشده هم ، روی همدیگر تلمبار شده بودند و گوشه و کنار و زیر قابلمه های کثیف فضا مهیا بود برای ضیافت سوسک ها که با اولین قدم های ورود صحبت الله به آشپزخانه همگی بسرعت متفرق شدند .

...

حاج صحبت الله سالهای سال بود که در این کار تجربه داشت . به اصطلاح زیر و بم کار دستش بود . همیشه هم همه جوانب کار را بررسی می کرد . طبیعت کار طوری بود که معمولا حوادث و اتفافات غیر منتظره زیادی هم در طی آن پیش می آمد . آنقدر در این مسیر ها رفت و آمد کرده بود که برای هر حادثه و رخدادی همیشه حاضر و آماده بود و راه حلی در چنته داشت . خودش به خوبی میدانست که چقدر مسولیت سنگینی دارد . غالبا یک جماعت حدود چهل نفره را با خودش همراه می کرد و این طرف و آن طرف می برد . اما این روزها شرایط طوری بود که کاسبی قدری دشوار شده بود ، هزینه ها بالا رفته بود و به اصطلاح دخل و خرج نمی کرد .آنها هم که پول و پله ای داشتند دیگر اکثر سفرهای شان را با ماشین شخصی می رفتند و از آن برنامه های هفتگی و ماهانه رسیده بود به دو سه ماهی یکبار برنامه .تازه این اواخر لیست هم به زور پر میشد . آنقدر در مسجد محل تبلیغات می کرد و شرایط اقساط می پذیرفت تا شاید لیست اتوبوس پر شود . این سفر آخر هم که برای کم کردن هزینه ها همه تیم را از بین خود زائرها چید .آشپز و ظرف شور و نظافت چی را هم یکی کرد و خودش هم تا جاییکه می توانست کمک حال بود و همکاری می کرد تا کار جمع شود و به محض اینکه سفره را جمع می کردند ، سریع برای وعده های غذایی بعدی شرایط را فراهم می کرد . در تمام این سالها مدیریت هییتی را خوب بلد شده بود .

اما چند وقتی بود که لیست روی عدد ۳۹ قفل شده بود و کسی هم مشتاق نبود . هر چقدر هم در مسجد بین دو نماز از ثواب زیارت ها نقل قول گفتند و حرف زدند ، لیست پر نشد که نشد . اما در مسجد هر وقت کسی نذری مفصلی داشت همیشه مقدار زیادی از کارهایش را رحیمه انجام می داد . شوهری نداشت و اختیارش با خودش بود . زیت و تر و فرز بود و حاج صحبت الله اینها را خیلی خوب میدانست . رحیمه می توانست برای چهل نفر به راحتی آشپزی کند .خودش هم وردست بود . فقط این موضوع که خودش و او بتوانند دو نفری در طبقه چهارم مهمانپذیر همکاری کنند و اگر احیانا در حین کار دست شان به هم خورد یا حجابی کم و زیاد شد واحیانا گوشه لباسی بالا یا پایین رفت و... خلاصه برای اینکه حرف و حدیثی پیش نیاید را با رحیمه مطرح کرد و پیشنهاد داد که صیغه محرمیتی بخوانند و لازم نیست که کسی هم خبردار شود . رحیمه ابتدا هیچ نگفت . اما وقتی صحبت الله پیشنهاد داد که صیغه ده روزه ای بخوانند و مهریه اش هم هزینه سفر رحیمه باشد، رحیمه گفت : حاج صحبت الله من سفره دویست نفری انداختم و جمع کردم ، چهل نفر که دیگه واسه من کاری نداره ! 

صحبت الله که موقع طرح موضوع خیلی جدی شده بود و مرتب دستی به ریش های پر پشت اش می کشید ، وقتی این حرف را شنید ، ناگهان ریش هایش را رها کرد و مثل مگس تنها در داخل سرویس بهداشتی های بین راه ، که مدتهاست نظافت نشده دستهایش را بهم مالید و گفت :  پس زودتر جمع و جور کن که پس فردا حرکته 

...

 بهت گفتن غذات خیلی کم نمک بود ؟ 

 اون همه نمکدون ، خوب نمک بزنن به غذا شون . عوض تشکر و دست درد نکنی شون هی غر می زنن ! یه روز میایی و میگی که میگن ترشه ! شب اول یادته گفتن شور بود ؟ همینه که هست ! 

حاج صحبت الله از جسارت و حاضر جوابی رحیمه تعجب کرد و جا خورد . پیش خودش فکر کرد شاید خسته است . حتما خیلی خسته است که اینجا را با این همه کثافت رها کرده به حال خودش . به سمت یخچال رفت و داخل یخچال را نگاه کرد و گفت :

چیزی لازم نداری ؟ 

جوابی نشنید . دوباره پرسید: همین ها که داری کافیه ؟ گفتی چیزی نمی خوایی ؟

چیزی شده ؟ قهری ؟ رحیمه ! الو ؟

رحیمه با وجود هیکل ریز و اندام نحیف اش به خشم آمد و با صدایی بلند گفت :

خجالت نمی کشی ؟ من همه اش توی این آشپزخونه جون می کنم و نه خیری از شما دیدم و نه حتی یه زیارت ساده رفتم . همه اش هم شب و روز مثل کلفت توی این آشپزخونه بودم! 

حاج صحبت الله که با این لحن حرف زدن رحیمه چشمهایش گرد شده بود با تعجب گفت :

یواش بابا ... رحیمه حالا خو سوار اتوبوس نشدیم که برگردیم که بخوایی گلایه کنی ...

الان بیا ... بیا ... می خوایی زیارت کنی ؟ بیا این ور ... بیا دم پنجره ...

حاج صحبت الله دست رحیمه را گرفت و کشید سمت پنجره روبه حرم و در طی مسیر با پا بشقاب ها و کاسه های خورشت خوری که خورشت ظهر روی شان ماسیده بود را کنار زد و لیوان های یکبار مصرف کثیف دوغی را هم با نوک پا شوت کرد سمت سطل زباله که پرواز دسته جمعی مگسها بالای سطل زباله را سیاه کرد .

بعد سریع جعبه روغن و رب را روی هم گذاشت و خیلی فرز و با مهارت رحیمه را بغل کرد و گذاشت روی جعبه ها و گفت : حرم را می بینی ؟ سلام بده ... 

خودش همزمان آرام و ریتمیک پهلوی رحیمه را می مالید و زیر لب سلام داد :  اسلام علیک یا س س س  و چیزهای نا مفهومی میگفت

دوباره گفت :  حیاط را میبینی چقدر شلوغه ؟ ضریح اسماعیل طلا را می بینی ؟ سلام بده ... سلام بده ... زود باش 

همین که رحیمه خواست سلام بدهد ، بازدم نفس اش را با فشار زیاد بیرون داد و سفیدی چشمهایش ابتدا به سبزی و سپس به تمام فضای حدقه غلبه کرد . پاهایش شل شد و خودش را سپرد به دست های قوی حاج صحبت الله که با مهارتی خاص کم کم ، بالاو بالاتر می رفت و در حرکتی ملایم و مستمر ، مشغول نوازش و کشف بود . ناخواسته چادرش به آرامی روی زمین افتاد . موهای کوتاهش حفاظتی از گردن سفید و مرمری اش نمی کردند . رحیمه چشمهایش را بسته بود و چیزی نمی دید و نای ایستان نداشت . صدای نفس زدن هایش تند تر می شد که ناگهان صدایی از بیرون آشپزخانه پرسید :

این چایی عصر آمده نشد ؟ میخواییم بریم زیارت . دیر میشه ها .

شهرام صاحب الزمانی

بیست و چهارم اکتبر ۲۰۲۴

اورلینز ؛ آنتاریو

مجمع عمومی سالیانه

مجمع
لحظه ای که افتاد شوک شدم ؛ بدنم یخ کرد و چند لحظه ای اصلا خون به مغزم نرسید . اسفناک ترین شرایط ممکن پیش آمد . کاش زودتر کارش را تموم می کرد . دلم ضعف می رفت . طبیعی بود که اصلا دلم نمی خواست کسی توی این وضعیت من را ببیند . معنی نداشت ؛ هزار تا فکر و خیال می کردند ؛ هر کسی که می دید ؛ هر کدومشون . هوای بیرون هم سرد بود و احتمال داشت سرما بخورم . خودم هم در شرایط نامناسبی بودم . بعد از اون همه ماجرا واقعا نمی دونم چرا تن به این پیشنهاد سخیف دادم . البته واقعا چاره دیگه ای هم نداشتم . با اینکه دیر وقت بود ولی سر و صدا و هیاهوی خیابان هم روی اعصاب بود . عدد نهایی را هم باید به مدیرعامل پیامک می کردم ؛ خودش گفت حتی اگر شده ساعت دوی نصفه شب بفرست . مثل همیشه بازم همه کارها موند تا دقیقه آخر . از بالکن طبقه بالا هم بوی سیگار می آمد . بوی سیگار و شکم خالی دل ضعفه را بیشتر می کرد .
نگرانی ام بیشتر به این علت بود که هر لحظه ممکن بود یکی از کارمندها از شام برگردند و من را توی این وضعیت نامناسب ببینند . زشت بود . خبرش به فردا نمی رسید ؛ کسری از ثانیه توی تمام کانال ها و گروه های اداره می پیچید که خبر دارید فلانی چه کرده ؟ حالا بیا و جمع اش کن . یکی دوبار به سرم زد که بساط این سفره ای که دور گردنم پیچیده شده بود را جمع کنم و خیلی عادی و ریلکس بلند شوم و بروم پشت میزم و شامم را کوفت کنم . اصلا هم به روی خودم نیاورم که چه شده . اما نمی شد و بد جور تابلو بود . باید از این وضعیت رقت انگیز خارج می شدم یه عالمه کار داشتم هنوز. خیلی دیر کرد. هر وقت هم که کمی فضا ساکت میشد باد صدای رقت انگیزخش خش سفره یکبار مصرف را بلند می کرد . بلند شدم و خواستم بهش زنگ بزنم و بدونم کجاست و چی شد .همین که بلند شدم و قبل از اینکه دستم بره سمت گوشی ؛ بوی کبابی که توی اتاق پیچیده بود از پنجره باز بالکن قشنگ به مشام می رسید . گرسنه ام بود . ضغف داشتم . زنگ زدم . برنداشت . اصلا در دسترس نبود . احتمالا توی آسانسور یا هنوز توی پارکینگ بود . خش خش پلاستیک های دور گردنم که با وزیدن باد بلند می شد حوصله سر بر بود و کلافه ام کرده بود . خواستم بساط اش را جمع و جور کنم وحداقل شامم را بخورم که با قیافه ای درهم و برهم از در وارد شد و گفت : آقا ... شرمنده ؛ هزار تیکه شده . این دیگه درست نمی شه بنظرت چکار کنیم الان؟ گفتم : با صدایی خفه ؛ تقریبا فریاد زدم و گفتم به نظر من !! الان نظر من را توی این شرایط می خواهی پسر جون ؟
تهیه گزارش های نهایی سندهای مالی و محاسبه سود و زیان و از همه اینها مهمتر مشخص کردن عدد نهایی و دقیق سود هر سهم برای مجمع فردا تمام شب و روز این پنج شش هفته اخیر من را کامل درگیر کرده بود . یک ماهی میشد که پنجشنبه ها و جمعه ها هم سر کار بودم هر چقدر هم که جلو تر می رفتیم کار سخت تر و سخت تر میشد و مشکلات کار نمایان تر میشد . مسٔولیت کارم زیاد بود . بخصوص که امسال نماینده سازمان بورس هم ناظر بر گزارش عملکرد در مجمع حاضر می شد . نرسیدم . واقعا این چند هفته نرسیدم که به خودم برسم . بازهم طبق روال قرار بود خودم به عنوان مدیر مالی شرکت ؛ مجری و برگزار کننده مراسم مجمع عمومی سالانه باشم . الان می فهمم که چه اشتباهی کردم وقتی دو سه هفته قبل ؛ چندین بار این کارمندهای روابط عمومی آمدند دفتر و گفتند برای تهیه کلیپی که قرار است در مجمع از دستاوردهای شرکت برای سهامداران و نمایندگانشان و همه مهمانان پخش شود و شما هم باید این دیالوگ ها را بگویی ؛ من ؛ هی بهانه آوردم و آن ها را پیچوندم و وعده فردا و فرصت مناسب را دادم . آنقدر این فردا ؛ فردا کردن ها تکرار شد که عین انبوه ورق های نو و دست نخورده کتاب درسی در شب امتحان ماند تا دقیقا امشب . شب قبل از مجمع . حتی دو سه شب پیش وقتی که کارگردان آوردند و فیلمبردار و نور و صدا و اینها ؛وقتی گفتم فرصت بدید تا سر و وضعم را بهتر کنم ؛ مدیر روابط عمومی و تیم فیلمساز بسرعت قبول کردند . چون بقول مدیر روابط عمومی انبوه زلف های پریشان و درویشی چهره ام را پوشانده بود و خودم دیده نمی شدم .
همسرم اما این موهای بلند را دوست داشت و توی خونه گاهی خودش با کش می بست و می خندید من هم همراهی می کردم .اما صبح ها با موهایی آشفته و پریشان راهی اداره و جلسات می شدم . تا آنجا که بعد از جلسه امروز عصر ؛ جلوی در آسانسور منشی مدیرعامل من را صدا زد و گفت : با شما کار دارن !
استرسی من را گرفت که چه موضوعی قرار هست مدیرعامل به من بگوید . هزار فکر کرده و نکرده در ذهن ام مرور شد. چه موضوعی است خصوصی بگوید که جلوی جمع و در جلسه نگفت ؟
وقتی وارد شدم ؛ مدیر عامل بدون مقدمه گفت :راستی چند وقتیه میخوام بهت بگم ؛ تیپ ات و خصوصا موهات اصلا در شان مدیر مالی نیست واسه خودت و پرستیژ خودت و شرکت میگم . عرق سردی روی پیشانی ام نشست و با خجالت در جواب گفتم : صورتهای مالی تمام بشه ؛ چشم ... وقت نمیشه آقا بخدا... عدد سود دربیاد ... چشم امشب ترتیب اش را میدم . واسه فردا حواسم هست آقا ...
حالااین وسط همسرم هم بشدت تاکید داشت و مرتب می گفت : حالا که تا اینجا گذاشتی بلند شده فقط برو پیش عزیز الله سلمانی! قلق موهات دست اونه . بعد در حالیکه به موازات کنارم دراز کشیده بود و با موهای بلند من بازی می کردوپیچ وتاب شون میداد با لبخند دلنشینی گفت: فقط عزیزالله بری ها عزیزم ! زنگ بزن؛ازش بپرس کی وقت داره برو پیشش ! حیفه بخدا تا اینجا گذاشتی بلند بشه . خیلی بهت میاد .
خانوادگی از نوجوانی مشتری عزیز الله بودیم . خودم ؛ داداشام ؛ همه بچه های فامیل.کارش حرف نداشت انصافا . اما این چند روز گذشته هر چی زنگ میزدم بهش ؛ گوشی اش خاموش بود . همین دو سه روز گذشته بود که از بس تحت فشار بودم یکی از کارمند ها را فرستادم به آدرس اش که از همسایه هاش سوال کنه استاد کجاست ؟
گفته بودن که عزیز الله رفته شهرستان و وقتی هم که میره شهرستان همیشه میره باغ خودش و اونجا هم اصلا آنتن دهی نداره . ازاین گوشی قدیمی ها هم داشت که هرچی پیامک براش فرستادم بی فایده بود . داداشم یه بار گفته بود سالهاست پیامک های گوشی اش پر شده و ظرفیت نداره و پیامک جدید نمی رسه بهش . اما خانمم اصرار داشت و می گفت تو که اینهمه صبر کردی ؛ بازهم صبر کن بالاخره سر و کله اش پیدا می شه . امروز عصر هم باز امیدوار بودم که بیاد و کار را دقیقه آخر تمام کند ولی وقتی که کار به ساعت های آخر رسید اونقدر تحت فشار بودم که یکی از کارمند ها را فرستادم برود یه سلمانی درست و حسابی ؛ ترجیحا از یک منطقه و محله خوشنام یا هر کسی که خودش بهتر می شناسد را بیاورد ؛ یه مبلغ مناسبی دستمزد بگیرد و بیاید همین اینجا در دفتر کارم و کار را تمام کند . دیگر قیافه گرفتن و چند روزی سر سنگین شدن خانمم مهم نبود . مسله مهم کار بود و به قدر کفایت این سلمانی رفتن و نرفتن در این روزهای پایانی مانده به مجمع ؛ انرژی و تمرکز من را گرفته بود . هر نیم ساعت یکبار هم از روابط عمومی زنگ می زدند که هر وقت آماده هستی بگو تا تیم بیاد و ما داریم کارهای نهایی تدوین را انجام می دهیم و فقط صحنه های مربط به شما مانده و ... بقیه حرفها را نشنیدم و بدون خداحافظی گوشی را قطع کردم . این پسره هم تا گزارش هایش را کامل کرد و راه افتاد و از شرکت بیرون رفت ؛ ساعت حوالی نه شب شده بود . موضوع به نحوی توی واحد مالی پیچیده بود که اصلاح سر و سلمانی رفتن من به مراتب از تعیین قیمت نهایی سودخالص سهامداران به ازای هر سهم مهمتر شده بود . بازهم از روابط عمومی زنگ زدند ؛ برداشتم و درجا قطع کردم . با لحنی تقریبا شبیه به فریاد به منشی گفتم : زنگ بزن بالا به اینا بگو هروقت مهندس آماده شد ما خودمون اطلاع میدیم . اینقدر زنگ نزنن رو مخی ها !
این چندمین شب پیاپی بود که شام خونه نبودم . بعد از سفارش شام برای خودم و بچه های واحد؛ پسره زنگ زد و گفت : مهندس همه بسته اند هیچ کس باز نیست این اطراف! ساعت مانیتور را نگاه کردم ده و یازده دقیقه شده بود. داشت حرف میزد که قطع کردم . من که به کسی چیزی نگفتم اما موضوع به سرعت نور توی واحد مالی پیچید . مرتب صحبتهای مدیرعامل و تاکیدش توی ذهنم مرور میشد . واقعا تمرکزی بر کار نداشتم و مستاصل شده بودم .
با اینکه من صحبتی از حرفهای مدیر عامل نکردم ولی کارشناس ها خیلی سر به سرم می گذاشتن . خصوصا دخترا صحبت کش مو و این حرفها را می زدند . پاهایم را ریتمیک تند تند تکان تکان می دادم و خودکار را بی هدف در بین انگشتانم بازی می دادم و در به در به دنبال راه حلی برای خروج از بحران بودم ؛تا اینکه وقتی خالد خواست فنجان چایی را جلوی من بگذارد ؛ با دست چپش ؛ طوری تند تند انگشتهای اشاره و میانه اش را بهم می زد که انگار از روی عمد میخواست تمام حواس و توجه من را به خودش جلب کند . خالد ؛ آبدارچی واحد بود و برای استخدام اش خودم بااون مصاحبه کرده بودم . سالهای سال بود که کارهای خارج از اداره واحد مالی را و حتی کارهای متفرقه و شخصی همه همکارها را انجام می داد . عین دوتا چشمهایم به خالد اعتماد داشتم. به کارهای متفرقه زیادی هم مسلط بود .
فنجان چای را که گذاشت ؛ اینبار با هر دو دست راست و چپ حالت قیچی کردن را انجام میداد و با صدایی کشیده و لبخندی به اندازه نیم عرض صورت اش گفت : حله آقا ... حله نگران نباش ! خودم برات ترتیب اش را میدم .
اهمیتی به حرفش ندادم و مشغول ادامه کارم شدم . خودکار توی دستم بود اما چند لحظه ای ذهنم درگیر افول مسیر از استادعزیز الله به خالدآبدارچی شد ؛ فقط نمی دونستم به خانمم چی بگم ؟ به خودم که آمدم دیدم چایی یخ کرده . به منشی گفتم : خالد را صدا کن بیاد . سریع . وقتی خالد آمد ؛ بهش گفتم : اول اینو عوضش کن ... بعدشم بگو ببینم چیو گفتی حله ؟
وقتی صورتش را نزدیک گوشم کرد تا آهسته صحبت کند بوی عرق تیشرت خاکستری رنگ اش که مشخص بود مدتهاست با شرایط شست و شو قهر بوده طوری مشامم را زد که سرم را کامل عقب کشیدم .
سرش را به دنبال سر من کمی حرکت داد و دم گوشم گفت : خودم براتون می زنم آقا ... حله !
ملغمه ای از بوی بد دهانش و بوی عرق تیشرت اش حالم را طوری بهم زد که گفتم : چایی که دیگه نمی خواد بیاری ... فقط بگو ببینم از کی تا حالا تو سلمانی شدی و ما خبر نداشتیم ؟
گفت : اون هم به چشم ؛ بذار تازه دم برات میام با گلاب . نگران نباش دیگه آًقا ... حله !
گفتم : یعنی چی میگم همین الان بگو ببینم از کی تا حالا تو سلمونی شدی و من خبر نداشتم ؟
گفت : از وقتی که شما گفتی آچار فرانسه واحد من هستم دیگه ... راستش توی بچگی هام یه مدت توی ولایت شاگرد سلمانی بودم آقا ... تضمینی برات می زنم . نگران نباش ... حله آقا ! یه دورگیری ساده می کنم براتون . جوری کار را براتون دربیارم که مشتری بشید .
هرچند با اعتماد به نفس بالا حرف می زد ولی من خیلی حرفش را جدی نگرفتم و گفتم : باشه حالا باهات صحبت می کنم . خواستم یه مشورتی با خانمم بکنم . شماره اش را گرفتم ولی چون از واکنش اش مطلع بودم زود قطع کردم ؛ چقدر تحقیرم می کرد اگر می فهمید که خالد قرار است موهایم را کوتاه کند ! تصمیم گرفتم در عمل انجام شده قرار اش بدم . تازه اگرهم دو و سه شب می رسیدم خونه و فردا هم شش صبح می زدم بیرون اصلا متوجه نمی شد و برای مجمع اعصاب و روان ام را خورد نمی کرد و داد و قال راه نمی انداخت .
چند دقیقه بعد ؛ وقتی بوی کباب کوبیده ای را که پیک رستوران آورد توی سالن واحد مالی پیچید ؛ کارمندها هم یکی یکی پیچیدن سمت نماز و شام . حداقل یکساعتی کسی در سالن نبود . من عمدا با صدایی که تقریبا همه متوجه بشن گفتم : خالد من پشت میزخودم میخورم . شماها همه تون برید سالن غذا خوری و راحت شام تون را میل کنید . قشنگ یکساعت وقت استراحت تون هست بعد در حالیکه کج کردم سمت سرویس بهداشتی روبه خالد کردم و گفتم : خالد بی زحمت فلفل سیاه و آبلیمو را هم برام بذار .
خالد غذای بچه ها را طبق لیست از داخل سبد یکی یکی دادو موقع تقسیم غذاها دخترهایی که سبزیجات پخته سفارش داده بودند با حالتی شبیه آغاز تهوع ؛ طوری مقنعه شون را جلوی دهان و بینی گرفته بودن که بوی دل انگیز کباب آزارشان ندهد .
دخترها هم می خواستند پشت میز خودشان شام بخورند . همین که متوجه شدم با چشم و ابرو و حرکت دست چپ ام ؛ طوری که انگار می خواهم چیزی را باد بزنم به منشی فهماندم که خیر همه تون برید سالن غذا خوری .
چشمهای خالد برق میزد . دست به سینه جلوی در واحد ایستاده بود و خروج بچه ها را نگاه می کرد . صورتش می درخشید و انگار منتظر خروج نفر آخر بود . سبد قرمز غذا با چند تا بسته سماق و پیازهای یک چهارم شده داخل پلاستیکهای مربع و نان لواش اضافی بسته بندی شده و قاشق و چنگالهای پلاستیکی که بدون مشتری مانده بودند ؛ همچنان خودش یک تنه و با حجم خالی بوی کباب را در فضا منتشر می کرد .بنظرم آمد که از عمد چند قطره ای از روغن کباب را روی سبد ریخته بودند تا فضا را معطر کند و غیر مستقیم بازاریابی کرده باشند.
واقعا دلم می خواست که اول شام بخورم و بعد با آرامش بنشینم زیر دست خالد که دیدم الان بهترین فرصت هست ؛ چون کسی بجز من و اون در واحد نیست . خالد سریع در را بست و صندلی در بالکن گذاشت . رول سفره یکبار مصرفی را که معمولا صبح ها کارمند ها صبحانه می خوردند را هم آورد . آیینه مربع شکلی به اندازه کاغذ آ چهار به همراه شانه پلاستیکی و ماشین اصلاح را روی گاوصندوقی که داخل بالکن بود گذاشت . گاوصندوق با اولویت سوم را داخل بالکن گذاشته بودیم درست کنار نرده ها تا بشود در بالکن را کامل باز کرد . شانس آوردم که در جلسه امنیت فیزیکی تصویب نشد برای بالکن دو در سه متری واحد مالی هم دوربین نصب شود . در اون صورت الان بچه های حراست فیزیکی هم از توی دوربین نظارت می کردند که چگونه خالد قرار است من را اصلاح کند و چه مدلی بزند . خالد حجم بزرگی از سفره یکبار مصرف را دور گردنم پیچید . آیینه را روی گاوصندوق گذاشت وشانه و ماشین اصلاح اش را که از نویی برق می زد را برداشت و شروع کرد.بازهم از بالکن بالا بوی سیگار می آمد . بچه های روابط عمومی عین دیزل در حال سرعتگیری لاینقطع سیگار می کشیدند. انگشت اشاره ام را به علامت سکوت روی بینی گذاشتم و بعد رو به خالد به بالکن طبقه بالا اشاره کردم .
دلشوره عجیبی داشتم و دل توی دلم نبود که کسی در این لحظه وارد نشود و من را با این وضعیت نبیند . به خالد سفارش کرده بودم که در را طوری ببندد که مثل جلسات داخلی به راحتی باز نشود . از ترس خیس عرق شده بودم . صدای ملایم قیییژژژه ماشین اصلاح که درآمد و کمی که اصلاح کرد ؛ خنکی هوا ؛ روی قسمت های کم موی سرم ؛ حس خوشایند سبکی می داد . باد ملایمی می وزرید و موهای نقره ای پشت سر هم روی سفره ریخته می شد . چند لحظه ای که گذشت و مقداری که اصلاح کرد ؛ خالد دستگاه اصلاح اش را روی گاوصندوق در امتداد سفره ای که به دور گردنم پیچیپده بود؛ گذاشت و آیینه را برداشت که قسمتی از شاهکارش را به من نشان دهد . روی سفره پلاستیکی فقط ماشین اصلاح بود و خالد خیلی آرام و در گوشی شروع کرد به تعریف کردن از کار خودش . ناگهان باد محکم تری وزید و سفره را در هم پیچید و ماشین اصلاح به مانند ته دیگ عزیز کرده ای که در کنار بشقاب برای لقمه پایانی کنار گذاشته باشی و یک مرتبه سفره را بتکانند و تو عزیز کرده ات را در هوا ببینی و در جا با بغض قیدش را بزنی ؛ به هوا بلند شد و به پایین پرت شد . از پایین و داخل حیاط صدایی آمد ولی کسی چیزی نگفت . خالد خواست فریاد بزند که دوباره انگشت اشاره را روی بینی ام گذاشتم و او فقط دو دستی روی سرش زد .
خالد وقتی برگشت و در واحد را بست همانجا محکم به در تکیه داد ؛ طوریکه بخواد مانع ورود فرد دیگه ای بشود. سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت : هزار تیکه شد آقا ! درست بشو نیست !
آقا گفتن نداره خدا شاهده این ماشین را همین امروز عصر وقتی فهمیدم ماجرا چیه فقط بخاطر شما خریدم . شما به گردن من خیلی حق دارید .
گفتم : باشه فعلا بیا این بساط را جمع کن و بالکن را نظافت کن و یه پارچه ای ؛ کلاهی چیزی پیدا کن من فعلا بذارم سرم تا ببینم چه گلی باید به سرم بگیرم . اول اینجا را مرتب کن .
اما خالد همونطور که هر دو دستش پشت سرش بود و به در تکیه داده بود گفت :
آقا یکی دیگه هم از قدیم دارم . یه خورده اتصالی داشت صبر کن اون یکی را بیارم و امتحان کنم توکل بخدا شاید جواب بده و شرمنده نشم و بشه کار را جمع کنیم .
سردم شده بود و حسابی گرسنه بودم . خیلی واضح با عصبانیت و با صدایی آرام فریاد زدم : فقط زود باش خالد تا کسی نیامده . بدو . خالد سریع آمد و از توی یه جعبه با ظاهری داغون و کثیف یه ماشین اصلاح قدیمی درآورد . وقتی اون جعبه قدیمی را دیدم متوجه شدم که نه بابا خالد راست میگفت و گویا از قدیم اینکاره بوده و کمی دلم آرام گرفت و خیالم از نتیجه کار راحت شد .اما همین که دوشاخه را به برق زد ؛ ناگهان جرقه ای زد و کل ساختمان در تاریکی فرو رفت . در اوج زمانی که قیافه بهت زده من و خالد بهم قفل شده بود و قبل از اینکه من قدرت تلکم پیدا کنم و چیزی بگم ؛ دادی یا فریادی بزنم ؛ داد و فریاد و صدای جیغ و شیون جوری از طبقه بالا آمد که قشنگ توی تمام طبقات ساختمان شنیده میشد ؛ یکی جیغ کشید و داد زد ای وای ؛ داد و بیداد ؛ هر چی فیلم و کلیپ درست کرده بودیم واسه فردا ؛ سیو نکرده پرید ؛ پس این یو پی اس ها چرا کار نکردند ؟ جیغ و داد و فریاد و ای وای خدا ای ... وای کلیپ مجمع پرید و صدای دویدن در تاریکی و بلند بلند فریاد زدن هاشون دیگر مجالی برای خروج کلام از دهان من باقی نگذاشت .
دهان حداکثر باز شده را کوچک کردم و خیلی آهسته به خالد گفتم : جمع اش کن تا کسی بو نبرده . گند زدی که . گفت : آقا الان نگهبان ها فیوزها را می زنن و برق میاد . بذار سریع درست اش ...
دیگه نگذاشتم ادامه بده و سریع پریدم وسط حرفش و گفتم : اون درست بشو نیست . ولش کن . فقط سریع یه جوری این طرف را مثل اون طرف که خالی کردی درست کن تا لااقل بتونم جلو مردم و دوربین ظاهربشم . حالا قشنگ شدن اش ؛ سرت را بخوره .
گفت : آقا صبر کن با قیچی درستش می کنم . سخته ولی میشه کار را در بیاری !
چیزی نگفتم و چاره ای هم نداشتم . برق هم آمد ولی صدای داد و فریاد همچنان از طبقه بالا بلند بود؛ هر کسی تقصیر را به گردن یکی دیگه می انداخت و دنبال مقصر می گشتن .
خالد هم سریع راه افتاد و از روی میز بچه ها یکی دوتا قیچی بزرگ و کوچیک برداشت وآمد سمت من . گفتم : خالد ... آخه این قیچی کاغذه واسه اینکار که نیست .
گفت : شما کارت نباشه . بشین . خیلی طول نمی کشه .
گفتم : فقط بدو جان هر کسی که دوستش داری ... بدو تا بچه ها نیامدن
گفت : نگران نباش مهندس . الان دیگه چراغ بالکن را خاموش می کنم . کسی هم وارد شد متوجه ما نشه !
گفتم : آخه پسر جون توی تاریکی چطوری می بینی شما که چکار داری میکنی ؟
جوابی نداد . چراغ را که خاموش کرد من هم کمی آروم شدم .اون هم شروع کرد . اما قیچی اولی که از روی میز دخترها برداشته بود که اصلا کار نکرد . دسته اش را با چسب قطره ای چسبانده بودند و تا یک حرکت محکم بهم زد ؛ دوباره شکست . قیچی دومی هم کند بود و اصلا جواب نداد . آنقدر موهایم را می کشید که از شدت درد میخواستم فریاد بزنم . صورتم از خشم داغ شده بود و چیزی نمی گفتم . خالد با شرمندگی گفت : چند ساله این قیچی ها روی میز اینهاست ؟ مهندس چاره ای نیست باید از انبار قیچی نو بگیرم!
گفتم : انبار ؟ این وقت شب ؟ انبار دار که هر روزقبل ازساعت چهار یه جوری میزنه بیرون که به ترافیک عصر نخوره . الان هم که ورد به انبار مجوز میخواد .
بی اعتنا به حرفهای من سریع تلفن بی سیم روی میز من را آورد و دست من داد و گفت : زنگ بزن حراست کلید انبار را اونا دارن . بعدشم خودش شماره داخلی حراست را گرفت و گوشی را به من داد .
گفتم : الو ... حراست فیزیکی ؟ سرشیفت نگهبان الان کیه ؟ ... آها باشه ...خودم را معرفی کردم که با احترام گفت می شناسد و شماره من افتاده ؛ با خیال راحت تر از قبل گفتم : آقا کلید انبار را با مسولیت من بدید به خالد ... آره همون آبدارچی واحد مالی ... الو ... اون کیه که داره میگه مجوز میخواد ... خوب اینو که منم خودم میدونم مجوز میخواد... باشه ... باشه ... خودتون زنگ بزنید به انباردارو بهش بگید مدیر مالی داخل انبار کار داره آره عزیزم معلومه که یه چیزی میخوام بردارم . اونجا که شصت تا دوربین داره بعدشم یکی از خودتون باهاش برید و صورتجلسه کنید . من فردا نه نه فردا که مجمع هست ؛ پس فردا خودم مجوزشو از معاونت اش می گیرم .... چی ؟ ... آقا چرا با من بحث می کنی ... چی ؟ انبار دار الان باشگاهه و گوشی اش خاموشه ؟ ... بعدشم میره استخر ؟ شما آمار باشگاه رفتن انبار دار را از کجا داری ؟ ...
شقیقه هام تیر می کشید و اون به حرفهاش ادامه داد و من بی اعتنا گوشی را دادم به خالد و گفتم :
اول بگرد یه کلاهی چیزی پیدا کن تا بذارم روی سرم بعدشم بگرد توی واحد های مختلف روی میز منشی ها یه قیچی درست و حسابی پیدا کن و بیار و کارت را تموم کن .
خالد گفت : آقا در اتاق ها بسته است این وقت شب . همه اتفاقا زودتر رفتن واسه خاطربرنامه فردا.
گفتم : برو طبقه بالا از همین بچه های روابط عمومی یه قیچی بگیر و بیا وفقط حواست باشه حرفی راجع به قطع برق و این حرفهانزنی .
خالد که رفت سراغ کلاه و قیچی ؛ یکی از دخترها از در وارد شد و گفت : وااا مهندس چرا هنوز شام تون را میل نکردید ؟
گفتم : فعلا تنهام بگذارید ... سر درد دارم . کسی توی بالکن نیاد لطفا . گزارش هاتون را ایمیل کنید و برید . خودم جمع بندی می کنم . فردا هم سرساعت هشت با سر و وضع مرتب بیایید مجمع . یه جوری تیپ بزنید که در شأن واحد مالی و شرکت باشه . متوجه منظورم که هستی .
دختره گفت : چشم مهندس ویه قدم جلو آمد سمت در بالکن .
سریع یه قدم از در فاصله گرفتم و با صدای بلند تری گفتم :
همه اینهایی را که بهت گفتم به بقیه بچه ها هم بگو . لطفا کسی هم مزاحم من نشه .
گفت : چیزی شده آقا ؟
گفتم : نه چیزی نشده . فقط میخوام تنها باشم . زودتر نمودار گیری کنید و برید برای فردا آماده بشید.عدد سود سهام را روی کاغذ بنویسید و بگذارید روی کیبورد . تا فردا می بینمتون ردیف دوم بشینید . شما ها مالی چی هستید . بعد خیلی سریع در بالکن را به روی خودم بستم و نشستم روی صندلی .
با هر دو دست موهای این طرف و اون طرف را لمس کردم .یه تفاوت چشمگیری محسوس بود .
انگشتهایم یخ کرده بودند . گرسنه ام بود . دیگه بوی کباب نمی آمد . قطعا یخ کرده بود و ماسیده بود . خواستم به خانمم زنگ بزنم .واقعا به دلداری اش نیاز داشتم . اما دیروقت بود شاید نگران می شد . آخه زنگ بزنم بهش چی بگم . بغض کردم . گریه ام گرفت . طبقه بالایی ها همچنان بلند بلند و با عصبانیت صحبت می کردند . همینکه قطره اول اشک مراحل نهایی خروج از چشمم را بررسی می کرد و در شک و تردید بود که جاری بشود یا نشود ؛ طرحی در ذهنم جرقه زد و حالم جا آمد . اینطوری هم حسابی حال خانمم را می گرفتم و تلافی تمام تحقیر ها و تیکه انداختن هاش را می کردم و هم یه منت چند صد کیلویی روی سر مدیر عامل می گذاشتم که فقط بخاطر حرف شما این کار را کردم . راستش تنوعی هم بود . یه جورایی هم باکلاس بود . یه وقتهایی هم مد شده بود . خالد وقتی آمد و با تعجب دید من دارم شام میخورم گفت :عهه آقا بذار براتون گرم اش کنم . ماسیده الان غذاتون . ولی آقا عجب قیچی های نو و آکبندی داشتن این بچه های روابط عمومی .
جوابش را ندادم و آخرین قاشق را که بلعیدم گفتم : کلاه را بده به من باید سریع بریم خونه ما و نیم ساعته برگردیم.
خالد با تعجب گفت : خونه شما آقا ؟ خیر باشه این وقت شب .
گفتم : آره ؛ فقط زود باش که خیلی دیر شده و خیلی هم آروم باید بریم بالا . بی سر وصدا .
مسیری که همیشه حداقل دو ساعت توی ترافیک بودم را نیم ساعته طی کردم ساعت حوالی یک شب بود که خیلی آهسته داخل منزل شدیم . خالد خواست یا الله بگوید که دوباره انگشت اشاره ام را روی بینی گذاشتم و سریع پیراهن ام را در آوردم و داخل حمام شدم . آهسته و با صدایی خفه و شمرده شمرده در گوش خالد گفتم : فقط ... زود ... باش ... یه دست بتراش بره ... چیزی جا نذاری .
1) خالد دستهایش می لرزید و آن قدر در کارش عجله کرد که چند جای سرم را برید و خون جاری شد . اهمیتی ندادم . باریکه خون از فرق سرم جاری شد و بعد از عبور از مسیر وسط پیشانی ام از نوک بینی ام جاری شد و چند قطره ای روی سرامیک های سفید طرح انداختند . با جورابم پاک کردم . باریکه دوم و سوم هم ختم شدند به انبوه ابروهای پر پشت و مسیری به موازات خط ریش . خوابم گرفته بود و چشمهایم احتمالا برای چند لحظه ای روی هم رفت و واقعا متوجه نشدم چه زمان خانمم برای دستشویی رفتن بیدار شد و با شک و تردید در حمام را باز کرد و من را در آن وضعیت با چشمهایی بسته دید. اصلا نفهمیدم گذر زمان را از لحظه ای که با صدای وحشتناک جیغ اش به خودم آمدم و تا تلاش کردیم به هوش بیاید و خالد اورژانس خبر کرد و همسایه ها بیرون ریختن ومن با وضعیت نا مناسب عقب آمبولانس نشستم را اصلا نفهمیدم . زمان به قدری سریع گذشت که ساعت داخل اورژانس بیمارستان حوالی دو و نیم صبح را نشان می داد . وقتی به خودم آمد یادم آمد ساعت دو شده است و من هنوز عدد نهایی سود هر سهم را برای مدیر عامل پیامک نکرده ام . نگاهی به اطراف کردم . خالد روی صندلی اورژانس خوابش برده بود . دستی به سرم کشیدم و مشت مشت موهای نیمه تراشیده و نتراشیده را لمس می کردم . مثل گندم زار هایی که یک قسمت اش را درو کرده اند و گندم های قسمت های دیگر هنوز با غرور در مقابل دستگاه درو تسلیم نشده اند . همانقدر نا همگون ؛ همانقدر متناقض . به خودم که آمدم به این نتیجه رسیدم با این وضعیت قطعا کارم را از دست خواهم داد . آبرو ریزی بزرگی در پیش رو بود . فرصت خیلی کم بود . خالد را بیدار کردم و رفتیم سراغ جمع کردن بدبختی هام .
شهرام صاحب الزمانی

شنبه بیست و پنجم فروردینماه ۱۴۰۳
بازنویسی اول : یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳
سیزدهم اپریل 2024 اورلینز
Edit Ver 01 : 16/June/2024

دیدار بد هنگام

دیدار بد موقع
کمتر کسی از ماجرا خبر داشت.بجز من و خودشون دوتا، شاید هیچ کس . تازه من هم که خبر داشتم ، باور نداشتم که اونا بخوان این کار را واقعا انجام بدن. بنابراین من حتی جرات نکردم که بخوام به آزاده چیزی بگم . اولش گفتم حالا اینا یه چیزی گفتن ، ولی مگه مغز خر خوردن که بخوان برن اونجا ؟ اونم این وقت شب ! حالا اگه عصر می رفتن بازم یه چیزی. ولی وقتی پیچید سمت آخرین میدون شهر به سمت کمربندی ، به زحمت خودمو بهشون رسوندم و وسط اون همه شلوغی و هیاهو و بوق ، بوق ، با صدای بلند پرسیدم : میشه بگی کجا داری میری ؟ داری از شهر خارج میشی ها !
داماد گفت : همون که عصری بهت گفتم شاید بریم دیگه !
سرمای هوا اذیت می کرد و سوز داشت ،با بخاری که از دهنم بیرون می آمد، پرسیدم : حالا واقعا لازمه که این صحنه فیلمبرداری بشه ؟
عروس تمام بدنشو چرخوند سمت شیشه و خیلی جدی گفت : من که بهتون گفته بودم باید با بابام خداحافظی کنم !
گفتم : آخه اینهمه آدم بیان همراه مون درست نیست ها ! زن و بچه همراه شونه ، فامیلا و دوستای خودتونن ! بچه ها قطعا میترسن ...
نذاشت حرفم تموم بشه ، تیک آف کشید و گازشو گرفت و لایی کشید ورفت... همه ماشین ها هم بوق بوق کنان دنبالشون .
وقتی برگشتم و سوارماشین خودمون شدم ، آزاده که حسابی خسته شده بود و خستگی را توی تمام صورتش میشد دید ، پرسید : نگفت کجا میرن ؟
خونه شون کجاست ؟ اینجا که دیگه خارج شهره !
جوابی ندادم . میدونستم هر جوابی که بدم ، چه غوغایی بپا میشه !
ادامه داد: نکنه دوباره میخوان برن جایی بزنن و برقصن ؟ بسه دیگه بخدا ! گرفتیم همه رو!
هر طور فکرشو کردم دیدم نمی تونم چیزی بگم . بهتره خودم را مثلا در عمل انجام شده قرار بدم . خیلی خوب میدونستم که آزاده چقدر فوبیا داره از این قضیه !
با خودم فکر کردم کاشکی خودم تنها می رفتم ، کاش یه جایی آزاده را پیاده می کردم و برمی گشتم سراغش ! ولی دیگه خیلی دیر شده بود . آخه کجا توی جاده خارج شهر پیاده اش کنم ؟اونم این ساعت ؟ واقعا نمی دونستم چطور بهش موضوع را بگم ؟
توی افکار خودم غوطه ور بودم که داد زد : آهایی ! کجایی ؟ با توام... گفتی به اندازه کافی فیلم از رقص شون داری و فقط ده دوازده دقیقه دیگه از فیلم خام بیشتر نمونده ؟ اونم واسه جهیزیه شونه ؟ بسه دیگه ! جهیزیه شون را هم خودت برو بگیر ، من خیلی خسته ام! باطری هم دوخط بیشتر نداری ها !
با وجود خستگی اش یه ریز حرف میزد و من فقط خودم را در اون محیط تصور می کردم . بگی نگی خودم هم ترس برم داشته بود !
جاده در قرق ماشین های کاروان همراه عروس و داماد بود که بوق ، بوق کنان ماشین عروس را همراهی می کردند .
دوباره گفت : حواست هست چی بهت گفتم ؟ نگفتی اصلا اینجا کجاست که اینا میخوان برن؟
لال شده بودم و حرفی نمی زدم . میدونستم اگر کوچکترین حرفی بزنم ، داد و هوارش بلند میشه و عصبی میشه و دعوا درست میکنه . واقعا نمی دونستم چکار باید بکنم و چی بگم؟
خیلی آروم گفتم : مشتریه دیگه ... هرچی میگه باید گوش داد ... الانم امشب ، شب اوناست!
گفت از بس که تو رو میدی به مشتری ! الان هیچ معلوم هست کدوم گوری میخوان برن ؟
گفتم : چه میدونم من ! فقط فهمیدم که دختره گفت که میخواد با باباش خداحافظی کنه!
در طول مسیر ، تیرهای چراغ برق دو سه تا درمیان یکی روشن بودن و اکثر مسیر در تاریکی و ظلمات فرو رفته بود .
آزاده گفت : چی گفتی ؟ کجا قراره بره خداحافظی کنه ؟
- همون که خودت گفتی دیگه !
- من جایی را نگفتم !
- چرا گفتی !
- نه تو گفتی میخواد بره با باباش خداحافظی کنه !
- آره دیگه ... همین ...
- خوب این یعنی چی ؟ یعنی چی که با باباش خداحافظی کنه ؟
- ولم کن دیگه ... عههه چه میدونم
- ول ی ی ه
رد غبار گرد و خاک که به هوا بلند شده بوددر زیر نور چراغ های روشن ماشین ها خودنمایی می کرد . گاه و بیگاه صدای تق و توق بسته شدن در یکی از ماشین ها از دور و نزدیک شنیده می شد. هیچ صدایی از هیچ کسی نمی آمد . انگار نه انگار تا همین چند لحظه قبل ، همه سیستم های صوتی ماشین ها در رقابت بلندی صدا از هم سبقت می گرفتن ! تک و توک کسی پیاده میشد و سیگار می کشید . بوی سوختگی لنت ترمز توی هوا پیچیده بود . بعضی ها که مست بودند گاهی با صدای بلند حرفی می زدند ولی خیلی سریع اطرافیان اش او را ساکت می کردند .
هر ماشینی را که نگاه می کردی ، تقریبا تمام خانمها با لباس های فاخر و شیک و آرایش های غلیظ ، از ترس می لرزیدند . البته که هوا هم سرد بود .
آزاده سرش را بطور کامل خم کرده بود زیر داشبود و علنا می لرزید .
بخوبی می دونستم که تا مدتها قهر خواهدبود و سر سنیگن ! تا دو سه روز آینده هم منت کشی جواب نمی داد .
داماد جلو آمد و گفت : همینجاست ...
قطعه بیست و هفت ، ردیف سوم از بالا ...
پیاده شدم . اما علنا زانوهایم می لرزید . ماشین را روشن نگه داشتم و بخاری را زدم و صدای رادیو را بلند کردم . مجری راه شب چرت و پرت میگفت .
آب دهانم را قورت دادم و دوربین را از صندلی عقب برداشتم . دوربین را روشن کردم . یک خط باطری داشت که مرتب آلارم میداد . ای وای ... اگه الان این یک خط باطری هم بره وسط این قبرستون کجا میشه باطری شارژ کرد؟
به آزاده گفتم : تو که گفتی دوخط باطری داره !
جوابی نداد.
داماد گفت شما جلو تر برو توی قطعه بالای سر مزار مستقر شو که وقتی ما وارد قطعه می شیم بتونی بگیری ...
نمی دونم از سرمای هوا بود یا ترس ولی با صدای بلند دندونک می زدم .
دو سه قدم که برداشتم دیدم همه جماعت توی ماشین هاشون نشستن و دارن کارهای ما سه نفر را نگاه می کنن . دیگه کسی نبود دنباله توری عروس را بگیره واسش و د نبال توری سفیدش روی خاک و خل و مزار ها کشیده میشد .کمی که وارد محوطه قطعه شدم دیدم هیچ چیزی پیدا نیست . برگشتم و گفتم : دوست عزیز اینجا ببین چقدر تاریکه !
من خودم تو را به زحمت می بینم ! آخه چیو فیلم بگیرم من ؟ ببین نور نیست ...
گفت : من نمی دونم مشگل شماست ... یه کاریش کن ... یه پرژکتور داشتی روی دوربین ات؟
گفتم دارم ...ولی کلا یه خط باطری دارم ... الان میخوایی بریم مرده شور خونه یه پریز پیدا کنیم و باطری شارژ کنیم ؟ آخه برادر من ، دوست عزیز ، قرارمون فیلمبرداری توی تاریکی محض نبود ؟ بود ؟ حق با شماست ها ! ولی اصلا نمیشه کار کرد آقا ... نه فوکوس میده نه نورسنجی می کنه ... عملا دستگاه فلجه !
شما برید خداحافظی کنید با مرحوم پدر ... من هفت هشت ده دقیقه دیگه بیشتر کاست ندارم . اونم بذاریم برای جهیزیه تون و خداحافظی تون بگیرم دیگه ... لطفا همکاری کنید . این صحنه انصافا نیازی نیست توی فیلم باشه . حالا اگرم باشه ، هیچ فکر کردی که من چه آهنگی روش بذارم ؟ چرا اینقدر اصرار دارید؟
عروس گفت : راجع به آهنگ اش هم فکر کردم . آهنگ عجب رسمیه ، رسم زمونه را بذارید. فقط لطفا حداقل سه دقیقه اینجا فیلم داشته باشیم . می خوام بابا را ببوسم ! بعد بغض اش ترکید و گریست ... جوری هق هق میکرد که شانه هایش تکان تکان می خورد ...
کم کم دوسه تا از دوستان داماد و پسرعموهایش و پسرخاله هایش جلو آمدند و پرسیدند : چی شده ؟ چرا دس دس می کنی آقا ؟ چرا مردم را توی سرما معطل کردی ؟بگیر آقا ... هر چی که داماد میگه باید انجام بدی ...
گفتم : بله درسته ... شما درست می فرمایید ولی وقتی اینقدر تاریکه من چکار کنم ؟ چیو بگیرم آخه ؟ اصلا چیزی معلوم نیست که بشه بگیری ...
یکی شون که اصلا صورتش معلوم نبود و نور چراغ ماشین کامل به پشت سرش خورده بود و ضد نور شده بود ، از اون وسط گفت : بگیر آقا ... معطل نکن ... مشکل ات فقط اینه ؟ بیا بعد با صدای بلند فریاد زد : بچه ها ماشین هاتون رو دورتا دور قطعه نور بالا بدید تا آقای فیلمبردار بتونه کارشو انجام بده ... رقابت برای خدمت در شب عروسی آقای داماد بالا گرفت . هر کسی با هر ماشینی مشغول دور زدن و جابجا شدن شده بود . دوباره گرد و خاک به هوا بلند شد و ماشین ها بسرعت جابجا شدندو فضای سورئالی ایجاد شد . من هم رفتم وسط . بالای سر مزار پدر عروس و مستقر شدم . نور قابل قبولی درست شده بود . میشد کار کرد . همین که خواستم بگم بیایید و فیلم را بگیرم ، ناگهان از آخرین ماشینی که ملحق شد ، صدای جیغ و فریاد بلند شد و نور ماشین آسمان تیره را شکافت . پراید هاچ بک در تاریکی دنده عقب گرفته بود تا جایی برای خود باز کند و از قافله نورپردازان جا نماند که چرخهای عقب در گورهای تازه کنده و آماده شده افتاد و جلوی ماشین به آسمان می نگریست ... هیاهویی شد . مهمانها با کت و شلوار و کراوات و بوی الکل تا خرخره نوشیده شده ، همه به سمت اون ماشین حرکت کردند ... زن ها در صندلی عقب پراید هاچ بک چون رسما خود را داخل گور می دیدند ، ممتد با صدای بلندجیغ می کشیدند . با هزار زحمت و مرارت و خنده هاچ بک سرپا شد و ماجرا ختم به خیر شد . بعضی ها از خنده روده بر شده بودند و لاینقطع قهقه می زدند . مرد میانسالی غر می زد که اینقدر نخندید معصیت داره ... اون زیر پاتون تازه آدم خاک کردن ها ... این وسط یکی دو نفر هم هنگام زود زدن برای بیرون آوردن هاچ بک ، خشتکشان جر خورد و جداگانه اسباب خنده شدند . به سرمای هوا عادت کرده بودم . ترس ام هم از محیط کم شده بود. بالاخره راش ها را گرفتم . نماهای دور بد نشد ولی نماهای نزدیک ریده مان شد . عروس اونقدر گریست که اشک هایش ، آرایش اش را از یک عروس زیبا و جذاب ، به موجودی وحشتناک با سیاهی ترسناک دور حدقه چشم تبدیل کردند .
وقتی برگشتم ، هنوز آزاده سرش روی داشبود بود و در گوشش هندزفری گذاشته بود و پاهایش را تکان تکان میداد . در مسیر برگشت ، داخل شهر وقتی که اولین تیر چراغ برق نوری به داخل ماشین تاباند ، نگاهش کردم ، متوجه شدم حسابی گریسته است و چشمهایش هنوز خیس و اشکی است . شاید دلش برای عروس سوخته بود یا شاید از جایی دیگر غصه داشت .شایدم ترسیده بود و گریسته بود . نفهمیدم . در طول مسیر هم هیچ حرفی نزد . قشنگ معلوم بود که صحنه سقوط پراید را هم اصلا ندیده و نفهمیده . من که گاهی یادم می آمد می خندیدم ولی آزاده کاملا ساکت و بی روح شده بود . هیچی نمی گفت . کار که تمام شد ، جلوی در پارکینگ خونه ، قبل از پیاده شدن گفت : واسه مراسم های بعدی ات حتما فیلمبردار خانم آفیش کن . من دیگه نیستم ! خیلی دلم میخواد بدونم راش قبرستون را نصفه شبی ، ساعتی چند میخوایی دستمزد بدی ؟
.

شهرام صاحب الزمانی
بیست و چهارم اکتبر ۲۰۲۴
اورلینز ؛ آنتاریو

حاج صحبت الله فاضلی

حاج صحبت الله فاضلی
: خجالت بکش ... حیاکن ، دست به من نزن ، جیغ می کشما !
- باع ! یعنی چی ؟ پس اون همه قول و قرارمون چی شد ؟ من واسه خودت میگم ؛ بالاخره حرفی زده بودم ، پاش هستم .
: برو بابا ... الان دیگه نه ! برو پی کارت ! بعد از این همه وقت الان ؟ اونم اینجا ؟ جلو چشم آفا !!
- یعنی چی عزیزم ؟ آخه مگه من فرصت داشتم و نیامدم ؟ خودت که داری می بینی ؟ خدا وکیلی وقت داشتم و دریغ کردم ازت ؟
: خبر دارم وقت نداری ! میدونم که هر شب زیارت میری ! میدونم کجاها را زیارت می کنی !
- خوب من که هر شب زیارت میرم ... اینو که همه میدونن ... کارمه ... کارهر شبه
: همه هم میدونن غسل زیارتت را به جماعت بجا میاری ؟
حاجی که انگار با مشت ضربه محکمی به سرش خورده باشه دستهایش را از دور کمر رحیمه شل کرد و خیره شد به چشمهای سبز رحیمه و با غیظ گفت : این چرت و پرت ها چیه داری میگی ؟ حرف دهنت رو بفهم !
رحیمه دستهای حاجی را پس زد و گفت : بذار برگردیم . شوهر عشرت باید کلاه اش را بالاتر بذاره ؛ هر چند همه اهل محل میدونن عشرت را رد کرده اینجا که واسه خودش خونه را خالی کنه !
بعد از کارتن ها پایین آمد و چادرش را از زمین برداشت و سرش کرد و به سرعت به در خروجی رفت . حاجی که گیج و منگ شده بود و قافیه را باخته بود به خودش آمد و به سرعت جلوی در آشپزخانه ایستاد و گفت : خیلی اشتباه گرفتی رحیمه ، من دیشب گوهر شاد بودم تا یه ساعت بعد از نماز صبح که رفتم نونوایی ...
رحیمه که گوشه چادرش را محکم گرفته بود گفت : آره آره میدونم تو آدم با خدایی هستی ؛ فقط نمی دونی که برنجی که اینطوری ری می کشه و قد علم می کنه را باید همون دم سحر بیایی خیس کنی که واسه نهار ظهرت جواب بده . چادر عشرت را که واسش آوردم ، گفتم خوابه در نزدم و آمدم تو که شنیدم صداتون از توی حموم میاد ... قبول باشه حاجی ! من که همه چیو دیدم و چیزی هم تا الان نگفتم باشه تا به موقع اش ... الانم خودت میدونی و ظرفهای نشسته ات و شام امشب ات و نهار و شام فردات ... من میخوام برم زیارت ؛ نه ازپشت پنجره ! میخوام برم پیش آقا و زار بزنم واسش ...
- رحیمه ... رحیمه من نوکرتم بخدا ... اذیت مون نکن این دم آخری ... بذار بخیر و خوشی تموم بشه ... من گوه بخورم دیگه
رحیمه حرفش را قطع کردو گفت : برو بابا ... اصلا مریض ام ... ناخوش ام ... کی گفته من مثل حمال واست کار کنم و خوشی اش را عشرته بکنه ... برو کنار از جلو در ... داد می زنما
- رحیمه من جبران می کنم برات ... عین ده روزش را باهات حساب می کنم
: یک کلمه دیگه حرف بزنی آبروتو می برم ... از سر راهم برو کنار ... فقط برگردیم بلدم چکار کنم .
حاجی چشمکی زد و گفت : رحیمه امشب ساعت دو بیا اتاق خودم ...
- برو بابا ...
درحالیکه خمیازه می کشید وارد آشپزخانه شد . چرت بعد از نهار واقعا نعمتی بود . هر چند کوتاه . وسط این همه شلوغی کارها می چسبید . وارد که شد ، سمت راست انبوه ظرفهای شسته نشده و تلمبار شده روی سینک توجهش را جلب کرد . سیاهی لشگر مگس هایی که مهمانی گرفته بودندومرتب دستهایشان را بهم می مالیدند از دور و برسطل زباله ای که مشخص بود از دیروز خالی نشده به پرواز در آمدند. بوی فساد غذاهای مانده بینی را آزار می داد . این شرایط برایش قابل قبول نبود . تعجب کرد . خواست زیر کتری را روشن کند و چای عصر را بگذارد که دید جعبه چای خالی است . سطل قند بدون در رها شده هم میزبان مگس ها بود . روی زمین قابلمه ها و دیگ های شسته نشده هم روی هم تلمبار شده بودند.

حاج صحبت الله فاضلی سالهای سال بود که در این کار تجربه داشت .به اصطلاح زیر و بم کار دستش بود .همیشه هم همه جوانب کار را بررسی می کرد . طبیعت کار طوری بود که معمولا حوادث و اتفافات غیر منتظره زیادی هم در طی آن پیش می آمد . آنقدر در این مسیر ها رفت و آمد کرده بود که برای هر حادثه و رخدادی همیشه حاضر و آماده بود و راه حلی در چنته داشت . خودش به خوبی میدانست که چقدر مسولیت سنگینی دارد . غالبا یک جماعت حدود چهل نفره را با خودش همراه می کرد و این طرف و آن طرف می برد . اما این روزها شرایط طوری بود که کاسبی قدری دشوار شده بود ، هزینه ها بالا رفته بود و به اصطلاح دخل و خرج نمی کرد .آنها هم که پول و پله ای داشتنددیگر اکثر سفرهایشان را با ماشین شخصی می رفتند و از آن برنامه های هفتگی و ماهانه رسیده بود به دو سه ماهی یکبار برنامه .تازه این اواخر لیست هم به زور پر میشد . آنقدر در مسجد محل تبلیغات می کرد و شرایط اقساط می پذیرفت تا شاید لیست اتوبوس پر شود . این سفر آخر هم که برای کم کردن هزینه ها همه تیم را از بین خود زائرها چید .آشپز و ظرفشور ونظافتچی را هم یکی کرد و خودش هم تا جایئکه می توانست کمک حال بود و همکاری می کرد تا کار جمع شود و برای وعده غذایی بعدی شرایط را فراهم می کرد .
چند وقتی بود که لیست روی عدد ۳۹ قفل شده بود و کسی هم مشتاق نبود .هر چقدر هم در مسجد بین دو نماز از ثواب زیارت ها نقل قول گفتند و حرف زدند ، لیست پر نشد که نشد . اما در مسجد هر وقت کسی نذری مفصلی داشت همیشه مقدار زیادی از کارهایش را رحیمه انجام می داد . شوهری نداشت و اختیارش با خودش بود . زیت و تر و فرز بود و حاج صحبت الله اینها را خیلی خوب میدانست رحیمه می توانست برای چهل نفر به راحتی آشپزی کند .خودش هم وردست بود . فقط این موضوع که خودش و او بتوانند دو نفری در طبقه چهارم مهمانپذیر همکاری کنند و اگر دست شان به هم خورد یا حجابی کم و زیاد شد و... خلاصه برای اینکه حرف و حدیثی پیش نیاید را با رحیمه مطرح کرد و پیشنهاد داد که صیغه محرمیتی بخوانند و لازم نیست که کسی هم خبردار شود . صیغه ده روزه ای بخوانند و مهریه اش هم هزینه سفر رحیمه باشد. رحیمه گفت : حاج صحبت الله من سفره دویست نفری انداختم و جمع کردم ؛ چهل نفر که دیگه واسه من کاری نداره !
: بهت گفتن غذات خیلی کم نمک بود ؟
- اون همه نمکدون ، خوب نمک بزنن به غذا شون . عوض تشکر و دست درد نکنی شون هی غر می زنن ! یه روز میایی و میگی که میگن ترشه ! شب اول یادته گفتن شور بود ؟ همینه که هست !
حاج صحبت الله از جسارت و حاضر جوابی رحیمه تعجب کرد و جا خورد . پیش خودش فکر کرد شاید خسته است . به سمت یخچال رفت و داخل یخچال را نگاه کرد و گفت :
چیزی لازم نداری ؟
جوابی نشنید . دوباره پرسید . همین ها که داری کافیه ؟ گفتی چیزی نمی خوایی ؟
چیزی شده ؟ قهری ؟ رحیمه ! الو ؟
رحیمه با وجود هیکل ریز و اندام نحیف اش به خشم آمد و با صدایی بلند گفت :
خجالت نمی کشی ؟ من همه اش توی این آشپزخونه جون می کنم و نه خیری از شما دیدم و نه حتی یه زیارت ساده رفتم . همه اش هم شب و روز مثل کلفت توی این آشپزخونه بودم!
حاج صحبت الله که جا خورده بود گفت :
یواش بابا ... رحیمه حالا خو سوار اتوبوس نشدیم که برگردیم که بخوایی گلایه کنی ...
الان بیا ... بیا ... می خوایی زیارت کنی ؟ بیا این ور ... بیا دم پنجره ...
حاج صحبت الله دست رحیمه را گرفت و کشید سمت پنجره روبه حرم و در طی مسیر با پا بشقاب ها و کاسه های خورشت خوری که خورشت ظهر روی شان ماسیده بود را کنار زد و لیوان های یکبار مصرف کثیف دوغی را هم با نوک پا شوت کرد سمت سطل زباله که پرواز مگسها بالای سطل زباله را سیاه کرد .
بعد سریع جعبه روغن و رب را روی هم گذاشت و خیلی فرز و با مهارت رحیمه را بغل کرد و گذاشت روی جعبه ها و گفت :
حرم را می بینی ؟ سلام بده ...
خودش همزمان پهلوی رحیمه را می مالید و زیر لب سلام داد ...
دوباره گفت : حیاط را میبینی چقدر شلوغه ؟ ضریح اسماعیل طلا را می بینی ؟ سلام بده ... سلام بده ...
همین که رحیمه خواست سلام بدهد ، بازدم نفس اش را با فشار زیاد بیرون داد و سفیدی چشمهایش ابتدا به سبزی و سپس به تمام فضای حدقه غلبه کرد . پاهایش شل شد و خودش را سپرد به دست های قوی حاج صحبت الله که با مهارتی خاص کم کم ، بالاو بالاتر می رفت و در حرکتی ملایم ، مشغول نوازش و کشف بود .
رحیمه چشمهایش بسته بود و چیزی نمی دید و نای ایستان نداشت .
ناگهان صدایی از بیرون آشپزخانه پرسید :
این چایی عصر آمده نشد ؟ میخواییم بریم زیارت .


شهرام صاحب الزمانی
بیست و چهارم اکتبر ۲۰۲۴
اورلینز ؛ آنتاریو

مجمع

مجمع

از وقتی که افتادحسابی عصبی شدم ؛ بدنم یخ کرد و چند لحظه ای اصلا خون به مغزم نرسید . اسفناک ترین شرایط ممکن پیش آمد . کاش زودتر کارش را تموم می کرد . دلم ضعف می رفت . طبیعی بود که اصلا دلم نمی خواست کسی توی این وضعیت من را ببیند . معنی نداشت ؛ هزار تا فکر و خیال می کردند ؛ هر کسی که می دید ؛ هر کدومشون . هوای بیرون هم سرد بود و احتمال داشت سرما بخورم . خودم هم در شرایط نامناسبی بودم . بعد از اون همه ماجرا واقعا نمی دونم چرا تن به این پیشنهاد سخیف دادم . البته دیگه واقعا چاره دیگه ای هم نداشتم . با اینکه دیر وقت بود ولی سر و صدا و هیاهوی خیابان هم روی اعصاب بود . عدد نهایی را هم باید به مدیرعامل پیامک می کردم ؛ خودش گفت حتی اگر شده ساعت دوی نصفه شب بفرست . از بالکن طبقه بالا هم بوی سیگار می آمد . بوی سیگار و شکم خالی دل ضعفه را بیشتر می کرد .

نگرانی ام بیشتر به این علت بود که هر لحظه ممکن بود یکی از کارمندها از شام برگردند و من را توی این وضعیت نامناسب ببینند . زشت بود . از فردا صبح توی اداره می پیچید که خبر دارید دیشب فلانی چه کرده ؟ حالا بیا و جمع اش کن . یکی دوبار به سرم زد که بساط این سفره ای که دور گردنم پیچیده شده بود را جمع کنم و خیلی عادی و ریلکس بلند شوم و بروم پشت میزم و شامم را کوفت کنم . اصلا هم به روی خودم نیاورم که چه شده . اما نمی شد و بد جور تابلو بود . باید از این وضعیت رقت انگیز خارج می شدم یه عالمه کار داشتم هنوز. خیلی دیر کرد. هر وقت هم که کمی فضا ساکت میشد باد صدای رقت انگیزخش خش سفره یکبار مصرف را بلند می کرد . بلند شدم و خواستم بهش زنگ بزنم و بدونم کجاست و چی شد .همین که بلند شدم و قبل از اینکه دستم بره سمت گوشی ؛ بوی کبابی که توی اتاق پیچیده بود از پنجره باز بالکن قشنگ به مشام می رسید . گرسنه ام بود . ضغف داشتم . زنگ زدم . برنداشت . اصلا در دسترس نبود . احتمالا توی آسانسور یا هنوز توی پارکینگ بود . خش خش پلاستیک های دور گردنم که با وزیدن باد بلند می شد حوصله سر بر بود . خواستم بساط اش را جمع و جور کنم وحداقل شامم را بخورم که با قیافه ای درهم و برهم از در وارد شد و گفت : آقا ... شرمنده ؛ هزار تیکه شده . این دیگه درست نمی شه بنظرت چکار کنیم الان؟ گفتم : تقریبا فریاد زدم و گفتم به نظر من !! الان نظر من را توی این شرایط می خواهی ؟

تهیه گزارش های نهایی سندهای مالی و محاسبه سود و زیان و از همه اینها مهمتر مشخص کردن عدد نهایی و دقیق سود هر سهم برای مجمع فردا تمام شب و روز این پنج شش هفته اخیر من را کامل درگیر کرده بود . پنجشنبه ها و جمعه ها هم سر کار بودم هر چقدر هم که جلو تر می رفتیم کار سخت تر و سخت تر میشد و مشکلات کار نمایان تر میشد . مسٔولیت کارم زیاد بود . بخصوص که امسال نماینده سازمان بورس هم ناظر بر گزارش عملکرد در مجمع حاضر می شد . نرسیدم . واقعا این چند هفته نرسیدم که به خودم برسم . بازهم طبق روال قرار بود خودم به عنوان مدیر مالی شرکت مجری و برگزار کننده مراسم مجمع عمومی سالانه باشم . الان می فهمم که چه اشتباهی کردم وقتی دو سه هفته قبل ؛ چندین بار این کارمندهای روابط عمومی آمدند دفتر و گفتند برای تهیه کلیپی که قرار است در مجمع از دستاوردهای شرکت برای سهامداران و نمایندگانشان و همه مهمانان پخش شود و شما هم باید این دیالوگ ها را بگویی ؛ من ؛ هی بهانه آوردم و آن ها را پیچوندم و وعده فردا و فرصت مناسب را دادم . آنقدر این فردا ؛ فردا کردن ها تکرار شد که عین انبوه ورق های نو و دست نخورده کتاب درسی در شب امتحان ماند تا دقیقا امشب . شب قبل از مجمع . حتی دو سه شب پیش وقتی که کارگردان آوردند و فیلمبردار و نور و صدا و اینها ؛وقتی گفتم فرصت بدید تا سر و وضعم را بهتر کنم ؛ مدیر روابط عمومی و تیم فیلمساز بسرعت قبول کردند . چون بقول مدیر روابط عمومی انبوه زلف های پریشان و درویشی چهره ام را پوشانده بود و خودم دیده نمی شدم .

همسرم اما این موهای بلند را دوست داشت و توی خونه گاهی خودش با کش می بست و می خندید من هم همراهی می کردم .اما صبح ها با موهایی آشفته و پریشان راهی اداره و جلسات می شدم . ماجرا وقتی داستان شد که بعد از جلسه امروز عصر ؛ جلوی در آسانسور منشی مدیرعامل من را صدا زد و گفت : با شما کار دارن !

استرسی من را گرفت که چه موضوعی قرار هست مدیرعامل به من بگوید . هزار فکر کرده و نکرده در ذهن ام مرور شد. چه موضوعی است خصوصی بگوید که جلوی جمع و در جلسه نگفت ؟

وقتی وارد شدم ؛ مدیر عامل بدون مقدمه گفت :راستی چند وقتیه میخوام بهت بگم ؛ تیپ ات و خصوصا موهات اصلا در شان مدیر مالی نیست واسه خودت و پرستیژ خودت و شرکت میگم . عرق سردی روی پیشانی ام نشست و با خجالت در جواب گفتم : صورتهای مالی تمام بشه ؛ چشم ... وقت نمیشه آقا بخدا ...

حالااین وسط همسرم هم بشدت تاکید داشت و مرتب می گفت : حالا که تا اینجا گذاشتی بلند شده فقط برو پیش عزیز الله سلمانی ! قلق موهات دست اونه . فقط عزیزالله بری ها عزیزم . زنگ بزن ؛ ازش بپرس کی وقت داره برو پیشش !

خانوادگی از نوجوانی مشتری عزیز الله بودیم . خودم ؛ داداشام ؛ همه بچه های فامیل . کارش حرف نداشت انصافا . اما هر چی زنگ میزدم بهش ؛ گوش اش خاموش بود . همین دو سه روز گذشته بود که از بس زنم گیر داد و تحت فشار بودم یکی از کارمند ها را فرستادم به آدرس اش که از همسایه هاش سوال کنه استاد کجاست ؟

گفته بودن که عزیز الله رفته شهرستان و وقتی هم که میره شهرستان همیشه میره باغ خودش و اونجا هم اصلا آنتن دهی نداره . ازاین گوشی قدیمی ها هم داشت که هرچی پیامک براش فرستادم بی فایده بود . داداشم یه بار گفته بود سالهاست پیامک های گوشی اش پر شده و ظرفیت نداره و پیامک جدید نمی رسه بهش . اما خانمم اصرار داشت و می گفت تو که اینهمه صبر کردی ؛ بازهم صبر کن بالاخره سر و کله اش پیدا می شه . امروز عصر هم باز امیدوار بودم که بیاد و کار را دقیقه آخر تمام کند ولی وقتی که کار به ساعت های آخر رسید اونقدر گیر و گور بودم که یکی از کارمند ها را فرستادم برود یه سلمانی درست و حسابی ؛ ترجیحا از یک منطقه و محله خوشنام یا هر کسی که خودش بهتر می شناسد را بیاورد ؛ یه هزینه مناسبی دستمزد بگیرد و بیاید اینجا و دفتر کار و کار را تمام کند . دیگر قیافه گرفتن و چند روزی سر سنگین شدن خانمم مهم نبود . مسله مهم کار بود و به قدر کفایت این سلمانی رفتن و نرفتن در این روزهای مانده به مجمع ؛ انرژی و تمرکز من را گرفته بود . هر نیم ساعت یکبار هم از روابط عمومی زنگ می زدند که هر وقت آماده هستی بگو تا تیم بیاد و ما داریم کارهای نهایی تدوین را انجام می دهیم و فقط صحنه های مربط به شما مانده و ... بقیه حرفها را نشنیدم و بدون خداحافظی گوشی را قطع کردم . این پسره هم تا گزارش هایش را کامل کرد و راه افتاد و از شرکت بیرون رفت ؛ ساعت حوالی نه شب شده بود . موضوع به نحوی توی واحد مالی پیچیده بود که اصلاح سر و سلمانی رفتن من به مراتب از تعیین قیمت نهایی سودخالص سهامداران به ازای هر سهم مهمتر شده بود . بازهم از روابط عمومی زنگ زدند ؛ برداشتم و درجا قطع کردم . با لحنی تقریبا شبیه به فریاد به منشی گفتم : زنگ بزن بالا به اینا بگو هروقت مهندس آماده شد ما خودمون اطلاع میدیم . اینقدر زنگ نزنن رو مخی ها !

این چندمین شب پیاپی بود که شام خونه نبودم . بعد از سفارش شام خودم و بچه های واحد؛ پسره زنگ زد و گفت : مهندس همه بسته اند هیچ کس باز نیست این اطراف ! ساعت مانیتور را نگاه کردم ده و یازده دقیقه شده بود . موضوع به سرعت نور توی واحد مالی پیچید . مرتب صحبتهای مدیرعامل و تاکیدش توی ذهنم مرور میشد . واقعا تمرکزی بر کار نداشتم و مستاصل شده بودم .

با اینکه من صحبتی از حرفهای مدیر عامل نکردم ولی کارشناس ها خیلی سر به سرم می گذاشتن . خصوصا دخترا صحبت کش مو و این حرفها را می زدن . تا اینکه وقتی خالد خواست فنجان چایی را جلوی من بگذارد ؛ با دست چپش ؛ طوری تند تند انگشتهای اشاره و میانه اش را بهم می زد که انگار از روی عمد میخواست تمام حواس و توجه من را به خودش جلب کند . خالد ؛ آبدارچی واحد بود و برای استخدام اش خودم باهاش مصاحبه کرده بودم . سالهای سال بود که کارهای خارج از اداره واحد مالی را و حتی کارهای متفرقه و شخصی همه مون را انجام می داد . عین دوتا چشمهایم به خالد اعتماد داشتم . قابل اعتماد بود و مسلط .

فنجان را که گذاشت ؛ اینبار با هر دو دست راست و چپ حالت قیچی کردن را انجام میداد و با صدایی کشیده و لبخندی به اندازه نیم عرض صورت اش گفت : حله آقا ... حله نگران نباش ! خودم برات ترتیب اش را میدم .

اهمیتی به حرفش ندادم و مشغول ادامه کارم شدم . خودکار توی دستم بود اما چند لحظه ای ذهنم درگیر مسیر افول از عزیز الله به خالد شد ؛ فقط نمی دونستم به خانمم چی بگم ؟ چقدر تحقیرم می کرد اگر می فهمید که خالد موهایم را کوتاه کرده ! به خودم که آمدم دیدم چایی یخ کرده . به منشی گفتم : خالد را صدا کن بیاد . سریع . وقتی خالد آمد ؛ بهش گفتم : اول اینو عوضش کن ... بعدشم بگو ببینم چیو گفتی حله ؟

وقتی صورتش را نزدیک گوشم کرد تا آهسته صحبت کند بوی عرق تیشرت خاکستری رنگ اش که مشخص بود مدتهاست با شرایط شست و شو قهر بوده طوری مشامم را زد که سرم را کامل عقب کشیدم .

سرش را به دنبال سر من کمی حرکت داد و دم گوشم گفت : خودم براتون می زنم آقا ... حله !

ملغمه ای از بوی بد دهانش و بوی عرق تیشرت اش حالم را طوری بهم زد که گفتم : چایی که دیگه نمی خواد بیاری ... فقط بگو ببینم از کی تا حالا تو سلمانی شدی و ما خبر نداشتیم ؟

گفت : اون هم به چشم ؛ بذار تازه دم برات میام با گلاب . گلاب بهتون آرامش میده . نگران نباش دیگه آًقا ... حله !

گفتم : یعنی چی میگم بگو ببینم از کی تا حالا تو سلمونی شدی و من خبر نداشتم ؟

گفت : از وقتی که شما گفتی آچار فرانسه واحد من هستم دیگه ... راستش توی بچگی هام یه مدت توی ولایت شاگرد سلمانی بودم آقا ... تضمینی برات می زنم . نگران نباش ... حله آقا ! یه دورگیری ساده می کنم براتون . جوری کار را براتون دربیارم که مشتری بشید .

هرچند با اعتماد به نفس بالا حرف می زد ولی من خیلی حرفش را جدی نگرفتم و گفتم : باشه حالا باهات صحبت می کنم . خواستم یه مشورتی با خانمم بکنم . شماره اش را گرفتم ولی چون از واکنش اش مطلع بودم زود قطع کردم و تصمیم گرفتم در عمل انجام شده قرار اش بدم . تازه اگرهم دو و سه شب می رسیدم خونه و فردا هم شش صبح می زدم بیرون اصلا متوجه نمی شد و برای مجمع اعصاب ام را خورد نمی کرد و داد و قال راه نمی انداخت .

چند دقیقه بعد ؛ وقتی بوی کباب کوبیده ای را که پیک رستوران آورد توی سالن واحد مالی پیچید ؛ کارمندها هم یکی یکی پیچیدن سمت نماز و شام . حداقل یکساعتی کسی در سالن نبود . من عمدا با صدایی که تقریبا همه متوجه بشن گفتم : خالد من پشت میزخودم میخورم . شماها همه تون برید سالن غذا خوری و راحت شام تون را میل کنید . قشنگ یکساعت وقت استراحت تون هست بعد در حالیکه کج کردم سمت سرویس بهداشتی روبه خالد کردم و گفتم : خالد بی زحمت فلفل سیاه و آبلیمو را هم برام بذار .

خالد غذای بچه ها را طبق لیست از داخل سبد یکی یکی دادو موقع تقسیم غذاها دخترهایی که سبزیجات پخته سفارش داده بودند با حالتی شبیه آغاز تهوع ؛ طوری مقنعه شون را جلوی دهان و بینی گرفته بودن که بوی دل انگیز کباب آزارشان ندهد .

دخترها هم می خواستند پشت میز خودشان شام بخورند . همین که متوجه شدم با چشم و ابرو و حرکت دست چپ ام ؛ طوری که انگار می خواهم چیزی را باد بزنم به منشی فهماندم که خیر همه تون برید سالن غذا خوری .

چشمهای خالد برق میزد . دست به سینه جلوی در واحد ایستاده بود و خروج بچه ها را نگاه می کرد . صورتش می درخشید و انگار منتظر خروج نفر آخر بود . سبد قرمز غذا با چند تا بسته سماق و پیازهای یک چهارم شده داخل پلاستیکهای مربع و نان لواش اضافی بسته بندی شده و قاشق و چنگالهای پلاستیکی که بدون مشتری مانده بودند ؛ همچنان خودش یک تنه و با حجم خالی بوی کباب را در فضا منتشر می کرد .بنظرم آمد که از عمد چند قطره ای از روغن کباب را روی سبد ریخته بودن تا فضا را معطر کند و غیر مستقیم بازاریابی کرده باشند.

واقعا دلم می خواست که اول شام بخورم و بعد با آرامش بنشینم زیر دست خالد که دیدم الان بهترین فرصت هست ؛ چون کسی بجز من و اون در واحد نیست . خالد سریع در را بست و صندلی در بالکن گذاشت . رول سفره یکبار مصرفی را که معمولا صبح ها کارمند ها صبحانه می خوردند را هم آورد . آیینه مربع شکلی به اندازه کاغذ آ چهار به همراه شانه پلاستیکی و ماشین اصلاح را روی باکس چوبی کاغذ باطله ها که داخل بالکن بود گذاشت . بخاطر گاوصندوق با اولویت سوم را داخل بالکن گذاشته بودیم درست کنار نرده ها تا بشود در بالکن را کامل باز کرد . شانس آوردم که در جلسه امنیت فیزیکی تصویب نشد برای بالکن دو در سه متری واحد مالی هم دوربین نصب شود . در اون صورت الان بچه های حراست فیزیکی هم از توی دوربین نظارت می کردند که چگونه خالد قرار است من را اصلاح کندو چه مدلی بزند . خالد حجم بزرگی از سفره یکبار مصرف را دور گردنم پیچید . آیینه را روی گاوصندوق گذاشت وشانه و ماشین اصلاح اش را که از نویی برق می زد را برداشت و شروع کرد.بازهم از بالکن بالا بوی سیگار می آمد . بچه های روابط عمومی عین دیزل در حال سرعتگیری لاینقطع سیگار می کشیدند. انگشت اشاره ام را به علامت سکوت روی بینی گذاشتم و بعد رو به خالد به بالکن طبقه بالا اشاره کردم .

دلشوره عجیبی داشتم و دل توی دلم نبود که کسی در این لحظه وارد نشود و من را با این وضعیت نبیند . به خالد سفارش کرده بودم که در را طوری ببندد که مثل جلسات داخلی به راحتی باز نشود . از ترس خیس عرق شده بودم . صدای ملایم قیییژژژه ماشین اصلاح که درآمد و کمی که اصلاح کرد ؛ خنکی هوا ؛ روی قسمت های کم موی سرم ؛ حس خوشایند سبکی می داد . باد ملایمی می وزرید و موهای نقره ای پشت سر هم روی سفره ریخته می شد . چند لحظه ای که گذشت و مقداری که اصلاح کرد ؛ خالد دستگاه اصلاح اش را روی گاوصندوق در امتداد سفره ای که به دور گردنم پیچیپده بود؛ گذاشت و آیینه را برداشت که قسمتی از شاهکارش را به من نشان دهد . روی سفره پلاستیکی فقط ماشین اصلاح بود و خالد خیلی آرام و در گوشی شروع کرد به تعریف کردن از کار خودش . ناگهان باد محکم تری وزید و سفره را در هم پیچید و ماشین اصلاح به مانند ته دیگ عزیز کرده ای که در کنار بشقاب برای لقمه پایانی کنار گذاشته باشی و یک مرتبه سفره را بتکانند و تو عزیز کرده ات را در هوا ببینی و در جا با بغض قیدش را بزنی ؛ به هوا بلند شد و به پایین پرت شد . از پایین و داخل حیاط صدایی آمد ولی کسی چیزی نگفت . خالد خواست فریاد بزند که دوباره انگشت اشاره را روی بینی اش گذاشتم و او فقط دو دستی روی سرش زد .

خالد وقتی برگشت و در واحد را بست همانجا محکم به در تکیه داد ؛ طوریکه بخواد مانع ورود فرد دیگه ای بشه . سرش را پایین انداخت و با شرمندگی گفت : هزار تیکه شد آقا ! درست بشو نیست !

آقا گفتن نداره این ماشین را همین امروز عصر وقتی فهمیدم ماجرا چیه بخاطر شما خریدم . شما به گردن من خیلی حق دارید .

گفتم : باشه فعلا بیا این بساط را جمع کن و بالکن را نظافت کن و یه پارچه ای ؛ کلاهی چیزی پیدا کن من فعلا بذارم سرم تا ببینم چه گلی باید به سرم بگیرم . اول اینجا را مرتب کن .

اما خالد همونطور که هر دو دستش پشت سرش بود و به در تکیه داده بود گفت :

آقا یکی دیگه هم از قدیم دارم . یه خورده اتصالی داشت صبر کن اون یکی را بیارم و امتحان کنم توکل بخدا شاید جواب بده و شرمنده نشم و بشه کار را جمع کنیم .

سردم شده بود و حسابی گرسنه بودم . خیلی واضح فریاد زدم : فقط زود باش خالد تا کسی نیامده . بدو . خالد سریع آمد و از توی یه جعبه باظاهری داغون و کثیف یه ماشین اصلاح قدیمی درآورد . وقتی اون جعبه قدیمی را دیدم متوجه شدم که نه بابا خالد راست میگفت و گویا از قدیم اینکاره بوده و کمی دلم آرام گرفت و خیالم از نتیجه کار راحت شد .اما همین که دوشاخه را به برق زد ؛ ناگهان جرقه ای زد و کل ساختمان در تاریکی فرو رفت . در اوج زمانی که قیافه بهت زده من و خالد بهم قفل شده بود و قبل از اینکه من قدرت تلکم پیدا کنم و چیزی بگم ؛ دادی یا فریادی بزنم . داد و فریاد و صدای جیغ و شیون جوری از طبقه بالا آمد که قشنگ توی بالکن شنیده میشد ؛ یکی جیغ کشید و داد زد ای وای ؛ داد و بیدا ؛ هر چی فیلم و کلیپ درست کرده بودیم واسه فردا ؛ سیو نکرده پرید ؛ پس این یو پی اس ها چرا کار نکردند ؟ جیغ و داد و فریاد و وای وای کلیپ مجمع پرید و صدای دویدن در تاریکی و بلند بلند فریاد زدن هاشون دیگر مجالی برای خروج کلام از دهان من باقی نگذاشت .

دهان حداکثر باز شده را کوچک کردم و خیلی آهسته به خالد گفتم : جمع اش کن تا کسی بو نبرده . گند زدی که . گفت : آقا الان نگهبان ها فیوزها را می زنن و برق میاد . بذار سریع درست اش ...

دیگه نگذاشتم ادامه بده و سریع پریدم وسط حرفش و گفتم : اون درست بشو نیست . ولش کن . فقط سریع یه جوری این طرف را مثل اون طرف که خالی کردی درست کن تا لااقل بشه جلو مردم ظاهر شد . حالا قشنگ شدن اش ؛ سرت را بخوره .

گفت : آقا صبر کن با قیچی درستش می کنم . سخته ولی میشه کار را در بیاری !

چیزی نگفتم و چاره ای هم نداشتم . برق هم آمد ولی صدای داد و فریاد همچنان از طبقه بالا بلند بود؛ هر کسی تقصیر را به گردن یکی دیگه می انداخت و دنبال مقصر می گشتن .

خالد هم سریع راه افتاد و از روی میز بچه ها یکی دوتا قیچی بزرگ و کوچیک برداشت وآمد سمت من . گفتم : خالد ... آخه این قیچی کاغذه واسه اینکار که نیست .

گفت : شما کارت نباشه . بشین . خیلی طول نمی کشه .

گفتم : فقط بدو جان هر کسی که دوستش داری ... بدو تا بچه ها نیامدن

گفت : نگران نباش مهندس . الان دیگه چراغ بالکن را خاموش می کنم . کسی هم وارد شد متوجه ما نشه !

گفتم : آخه پسر جون توی تاریکی چطوری می بینی شما که چکار داری میکنی ؟

جوابی نداد . چراغ را که خاموش کرد من هم کمی آروم شدم .اون هم شروع کرد . اما قیچی اولی که از روی میز دخترها برداشته بود که اصلا کار نکرد . دسته اش را با چسب قطره ای چسبانده بودند و تا یک حرکت محکم بهم زد ؛ دوباره شکست . قیچی دومی هم کند بود و اصلا جواب نداد . آنقدر موهایم را می کشید که از شدت درد میخواستم فریاد بزنم . صورتم از خشم داغ شده بود و چیزی نمی گفتم . خالد با شرمندگی گفت : چند ساله این قیچی ها روی میز اینهاست ؟ مهندس چاره ای نیست باید از انبار قیچی نو بگیرم!

گفتم : انبار ؟ این وقت شب ؟ انبار دار که هر روزقبل ازساعت چهار یه جوری میزنه بیرون که به ترافیک عصر نخوره . الان هم که ورد به انبار مجوز میخواد .

بی اعتنا به حرفهای من سریع تلفن بی سیم روی میز من را آورد و دست من داد و گفت : زنگ بزن حراست کلید انبار را اونا دارن . بعدشم خودش شماره داخلی حراست را گرفت و گوشی را به من داد .

گفتم : الو ... حراست فیزیکی ؟ سرشیفت نگهبان الان کیه ؟ ... آها باشه ...خودم را معرفی کردم که با احترام گفت می شناسد و شماره من افتاده ؛ با خیال راحت تر از قبل گفتم : آقا کلید انبار را با مسولیت من بدید به خالد ... آره همون آبدارچی واحد مالی ... الو ... اون کیه که داره میگه مجوز میخواد ... منم میدونم مجوز میخواد... باشه ... باشه ... خودتون زنگ بزنید به انباردارو بهش بگید مدیر مالی داخل انبار کار داره آره عزیزم معلومه که یه چیزی میخوام بردارم . اونجا که شصت تا دوربین داره بعدشم یکی از خودتون باهاش برید و صورتجلسه کنید .من صبح خودم مجوزشو از معاونت اش می گیرم .... چی ؟ ... آقا چرا با من بحث می کنی ... چی ؟ انبار دار الان باشگاهه و گوشی اش خاموشه ؟ ... بعدشم میره استخر ؟ شما آمار باشگاه رفتن و استخر رفتن انبار دار را از کجا داری ؟ ...

شقیقه هام تیر می کشید و اون به حرفهاش ادامه داد و من بی اعتنا گوشی را دادم به خالد و گفتم :

اول بگرد یه کلاهی چیزی پیدا کن تا بذارم روی سرم بعدشم بگرد توی واحد های مختلف روی میز منشی ها یه قیچی درست و حسابی پیدا کن و بیار و کارت را تموم کن .

خالد گفت : آقا در اتاق ها بسته است این وقت شب . همه اتفاقا زودتر رفتن واسه برنامه .

گفتم : برو طبقه بالا از همین بچه های روابط عمومی یه قیچی بگیر و بیا وفقط حواست باشه حرفی راجع به قطع برق و این حرفهانزنی .

خالد که رفت سراغ کلاه و قیچی ؛ یکی از دخترها از در وارد شد و گفت : وااا مهندس چرا هنوز شام تون را میل نکردید ؟

گفتم : فعلا تنهام بگذارید ... سر درد دارم . کسی توی بالکن نیاد لطفا . گزارش هاتون را ایمیل کنید و برید . خودم جمع بندی می کنم . فردا هم سرساعت هشت با سر و وضع مرتب بیایید مجمع . یه جوری تیپ بزنید که در شأن واحد مالی و شرکت باشه . متوجه منظورم که هستی .

دختره گفت : چشم مهندس ویه قدم جلو آمد سمت در بالکن .

سریع یه قدم از در فاصله گرفتم و با صدای بلند تری گفتم :

همه اینهایی را که بهت گفتم به بقیه بچه ها هم بگو . لطفا کسی هم مزاحم من نشه .

گفت : چیزی شده آقا ؟

گفتم : نه چیزی نشده . فقط میخوام تنها باشم . زودتر نمودار گیری کنید و برید برای فردا آماده بشید.عدد سود سهام را روی کاغذ بنویسید و بگذارید روی کیبورد . تا فردا .

در بالکن را به روی خودم بستم و نشستم روی صندلی .

با هر دو دست موهای این طرف و اون طرف را لمس کردم .یه تفاوت چشمگیری محسوس بود .

انگشتهایم یخ کرده بودند . گرسنه ام بود . دیگه بوی کباب نمی آمد . قطعا یخ کرده بود و ماسیده بود . خواستم به خانمم زنگ بزنم .واقعا به دلداری اش نیاز داشتم . اما دیروقت بود شاید نگران می شد . آخه زنگ بزنم بهش چی بگم . بغض کردم . گریه ام گرفت . طبقه بالایی ها همچنان بلند بلند و با عصبانیت صحبت می کردند .

شهرام صاحب الزمانی

شنبه بیست و پنجم فروردینماه ۱۴۰۳

بازنویسی اول : یکشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۳

سیزدهم اپریل 2024 اورلینز

Edit Ver 01 : 16/June/2024

+97Kg

+97 کیلوگرم .

برای آخرین بار همه چیز را کنترل کردم . باطری ها ؛ مموری ها ؛ وضعیت تمیزی لنزها؛ زمان زیادی نداشتم . بشدت یک ماشین گرفتم تا دروازه ملایر ؛ سعی کردم تیپ و ظاهرم معمولی باشد و حتی کمی بیش از حد ساده . نمی خواستم خیلی جلب توجه کنم با دوربین حرفه ای و یک لنز بزرگ . بنابراین طوری لباس پوشیدم و کوله ساده ای انتخاب کردم که در این خلوتی جاده کسی هوس نکنه من را خفت گیر کنه . وقتی به ترمینال رسیدم ؛ تک و توک ماشین بیشتر نبودن . یک پژوی سواری از این بین راهی ها داد میزد : همدان ؛ همدان یک نفر ؛ همدان یک نفر حرکت .چپیدم داخل وراننده حرکت کرد .کوله را روی پام گذاشتم و به نوعی کوله را در بغلم گرفتم .به بقیه مسافرها هم اعتنایی نکردم و سعی کردم یه کمی بخوابم تا وقتی که رسیدم بیجار حداقل سرحال و بدون خستگی باشم .در طی مسیر چند بار چک کردم که باید از سمت دروازه شرقی شهر همدان به سمت دروازه و خروجی غرب شهر برم . میدونستم تا رسیدم باید سریع یه دربستی بگیرم ولی واقعا نمی دونستم بگم دربست کجا ؟ خواستم از این مسافرهای بغل دستی یا حتی خود راننده بپرسم ولی اصلا حس اش نبود که چشمم را باز کنم و بخوام ارتباط بگیرم . تازه از کجا معلوم که اونها خودشون میدونستن ؟ فقط برام مهم بود که تا قبل از ظهر به بیجار برسم . سر ظهر هم اگر نشد که دیگه حداقل ساعت یک اونجا باشم . رادیو پخش پژو بین شهری زو ور پخش می کرد و سعی می کردم که گوش نکنم . ولی نمیشد . لاجرم سرم را بین کف دستهایم گرفتم و روی کوله گذاشتم و خوابیدم تا رسید به همدان . سریع اولین نفر پریدم پایین و به اولین تاکسی پیکان زهوار در رفته ای که جلوم سبز شد دست تکان دادم و گفتم دربست و منتظر جواب نموندم و پریدم بالا . نشستم صندلی عقب و خیلی سریع و واضح به راننده گفتم من را سریع بذار دروازه ای که ماشین های بیجار میرن و توضیح دادم که خیلی عجله دارم و کرایه هم هر چقدر که تو بگی قبوله . راننده حرفی نزد . هیچی نگفت . فقط چند دقیقه یکبار از توی آینه ماشین خیره به من نگاه می کرد و تا من نگاهش می کردم سریع نگاهش را می دزدید .

کوله را کنار خودم روی صندلی عقب خواباندم و خواستم حواسم را عمدا به تماشای خیابان پرت کنم ولی زیر چشمی متوجه نگاه های گاه و بیگاه راننده بودم . راننده جوانی هم سن و سال خودم بنظر می رسید با موهایی از ته تراشیده و گردنی که جای چند طرح تتو داشت . گاهی آنقدر خیره به من نگاه می کرد تا جاییکه سر چهار راه دوم نزدیک بود کامل با ماشین جلویی تصادف کنه . بهش گفتم چیزی شده آقا؟

جوابی نداد . سعی کردم رد نگاهم با خیرگی رد نگاهش عمدا تلاقی کند تا با چشم و ابرو بگم ها ... چته؟ ولی نمی شد خیلی حرفه ای نگاهش را می دزدید . اینبار بوق ممتد ماشین بغل دستی او را به خودش آورد. دیگه طاقت نیاوردم و خیلی جدی پرسیدم : عمو دنبال چیزی می گردی ؟ باز هم جوابی نداد . کم کم رفتارش شک برانگیز شده بود و اصلا احساس خوبی نداشتم . به امید اینکه جوابی بده و بتونم سر صحبت را باهاش باز کنم پرسیدم کی می رسیم ؟بجز صدای زوزه گیربکس در سربالایی صدای دیگه ای نیامد . بازهم جوابم را نداد و برای چندمین بار از توی آیینه خیره به من نگاه کرد . دیگه کم کم داشتم از رفتارش عصبانی میشدم و توی ذهن ام به این فکر می کردم که با صدای بلند تری بهش بگم پیاده میشم .همینجا نگه دار . پیاده میشم . توی حال و هوای خودم بودم که یهو راننده با لحنی خیلی جدی پرسید : هنوزم باشگاه میری ؟

گفتم : باشگاه چی ؟

لبخند تلخی زد و گفت : از شکم ات معلوم بود که دیگه کنار گذاشتی و تعطیل اش کردی

گفتم : با شگاه چی ؟ منظورت ورزشه ؟

گفت : منم خیلی ساله گذاشتم کنار . ولی تو بوکسور خوبی بودی ؟

گفتم : بوکس ؟ یک مرتبه تمام خاطرات دوران دبیرستان برام زنده شد و فهمیدم که چی میگه و گفتم : اوه آره یه زمان بوکس کار می کردم .

پرسید : سنگین وزن بودی ؟ درسته ؟

من که هنوز مشغول مرور کردن خاطراتم در ذهن ام بودم و دنبال می گشتم که اینکه این یارو کجا با من توی بوکس بوده مثل گیج ها جواب اش را دادم و گفتم : آها ... آره ... بوکس یه دوره ای کار می کردم و خیلی زود گذاشتم کنار ؛ البته بیشتر بخاطر درس خوندن بود . به درس و مشق لطمه می زد . نه دیگه سالهای سال هست که کار نمی کنم .

یک مرتبه به انبوه درختهای کنار خیابان خیره شدم و ذهن ام رفت توی اون سالها و اینکه واقعا چقدر تمرین می کردم و عجب بدنی داشتم . بیست دور دویدن دور زمین فوتبال شوخی نبود . یادش بخیر که هیچ زمانی به اندازه اون سالها قوی و پر قدرت نبودم .

با دوچرخه تا باشگاه می رفتم و بر می گشتم و وقتی که می رسیدم گرم بودم و وقتی که بر می گشتم هم هنوز خیس عرق بودم و انگار من کمی بیشتر از بقیه ورزش می کردم. توی افکار خودم غرق شده بودم و هنوز توی این شک بودم که این راننده همدانی چطور ماجرای بوکس رفتن من را اینقدر دقیق می دونه . داشتم هم وزن ها و حتی هم باشگاهی ها را مرور می کردم . اسم هیچ کدومشون به ذهن ام نیامد . فقط اسم مربی مون را یادم بود . آقای عسگری که فردای روز بعد اون مسابقه لعنتی با موتورگازی آمد در خونه و احوال پرسی کرد . یک شب هم وقتی که فهمید دیگه خانواده بوکس را ممنوع کردن و من دیگه باشگاه نمی رم آمد و صحبت کرد که حیف هستی و بیا ادامه بده . جوانان هم وزن تو نیست و تو هم خیلی آماده ای و از این حرفها زد و رفت . توی مرور خاطرات بودم که یهو راننده گفت : آقای یه چیزی بگم ؟

گفتم : بفرما

گفت : آقا اسمت را یادم رفته ولی قیافه ات را تا دیدم شناختم و شک نکردم که خودتی .

گفتم : خوب

یه مکث نسبتا مدت داری کرد و دنده را عوض کرد وگفت : فقط موهات سفید شده و خیلی چاق شدی .

دیگه داشت حوصله ام سر می رفت بهش گفتم : بگو ببینم آقا جان چی میخواستی بگی ؟ اصلا من خودم یادم رفته بود که یه زمانی بوکس کار می کردم و اونوقت بگو ببینم تو من را چطور یادت مونده بود؟

گفت : قول میدی ؟

گفتم : قول چی بدم ؟

گفت : آقا ترابخدا

گفتم : خوب بگو ببیم چی شده آقاجان ؟

ماشین پشت چراغ قرمز طولانی گیر کرده بود و راننده باز هم خیره از توی آیینه نگاهم کرد و گفت : آقا ... و حرفش را قطع کرد .

کم کم داشتم از شرایط موجود شاکی می شدم که این یارو راننده چی میخواد بگه که نمی گه و پنهان می کنه ؟

گفتم : خوب بگو دیگه ... چی میخوای بگی ؟ فقط هی میگی آقا ...

یه جوری با تشر و توپ پر بهش گفتم خوب بگو دیگه که خودش هم فهمید منظورم این هست که بابا سابیدی منو ... بنال دیگه ... ناله ات دربیاد

نفس عمیقی کشید و در بازدم طولانی گفت : حلالم کن . قول بده حلالم می کنی .

وقتی که بالاخره نالید و خیالم کمی راحت شد ؛ به وضوح دیدم که سرش را پایین انداخته و داره پدال ها را می شماره و رنگ صورتش هم طوری سرخ شده که بعضی از این تتوها تا مرز محو شدن پیش رفتن .

گفتم : چیو حلال کنم داداش ؟

گفت : واقعا شرمنده ات ام . ببخشید بخدا بچه بودم و بچه گی کردم . همه مون توی اون سن بچه بودیم . تراخدا حلالم کن .

دیگه خیالم از استرس اینکه چی میخواد بگه خالی شده بود و یه کمی توی صندلی عقب بیشتر ول کردم خودم و گفتم : آخه چیو حلال کنم عامو ؟ تو فقط تند تر برو . من که بلد نیستم از مسیر خلوت تر برو . تا من زود تر به کارم برسم . خوشه حلالت .

یه مرتبه احساس کردم که شونه هاشت داره می لرزه و فین فین می کنه و آب دماغ اش را با ریتم خاصی بالا می کشه . به خودم گفتم این دیگه چش شد ؟ نه به اون تتوهای و کله تراشیده اش و نه به این احساساتش . زانوهام را سفت ستون کردم به صندلی جلو و با یه لحنی که بیخیالی ازش می بارید گفتم : نگفتی ها ؟ فقط بگو چیو باید حلال کنم؟

انگار که منتظر بود تا من ازش بخوام . سریع و بلافاصله جواب داد: آخه میدونی بدبختی من هم از همون روز شروع شد . جوانی ام نابود شد و همه اش شد بدبختی روی بدبختی . خدا نیامرزه مربی مون را . خبر دارم سکته کرده و افتاده گوشه خونه . مگه چه ارزشی داشت که اون کارها را با من و تو کرد ؟ کثافت .

مشتاق شدم بدونم که چیه داستان و پرسیدم : مربی چی ؟ کدوم مربی را میگی ؟ من که فقط یه مربی داشتم. مرد خوبی بود . همیشه حواسش به من بود و هوای من را داشت .

گفت : نه بابا مربی شما که سن و سالی ازش گذشته بود . مربی خودمون را میگم . همون سال که مسابقات قهرمانی کشور توی اراک برگزار شد یادته ؟

یهو سالن پر از جمعیت جلوی چشمم ظاهر شد . دوتا رینگ ها را کنار هم بسته بودن و فرش پهن کرده بودن و سالن را برای جشن روزهای انقلاب خیلی تزیین کرده بودن . صدای بلندگوی سالن که اسم من را خوند و همون لحظه چقدر انرژی توی بدنم جمع شد و هیاهوی تماشاگرا و تشویق اونا را مگه میشه فراموش کرد . گفتم : آره یه چیزایی یادمه . من که خیلی آماده بودم . خیلی بدنسازی کرده بودم . حسرت ششماه ته دیگ خوردن و برنج و ماکارانی خوردن از هم بیشتر بود ولی یادمه مسابقه اول؛همون مسابقه اول ناک اوت شدم و افتادم . جوری افتادم که بقیه مسابقات را دیگه حتی دنبال هم نکردم . یادمه مسابقه اولم با ...

سریع پرید وسط حرفم و گفت : با همدان بود .

سریع از روی صندلی عقب جابجا شدم و سرم را در فضای فاصله بین دو صندلی جلو آوردم و خیره بهش نگاه کردم و گفتم : یعنی ... اون که منو زد ... یعنی تو بودی ؟

از ترس اینکه من ضربه ای چیزی بهش بزنم کمی جابجا شد و خودش را کشید کنار و گفت : حلالم کن .

گفتم : لعنتی ... من فقط بیست ثانیه بود که روی رینگ آمده بودم . تو چرا اینقدر زود ضربه زدی ؟

گفت : میدونم . همه چیو میدونم . من هنوز سوت داور تمام نشده بود بدون دست دادن با تو و درست موقعی که تو آمدی دست بدی و گاردت باز بود بهت ضربه زدم .

دوباره اون لحظه توی ذهنم مرور شد . چنان ضربه ای بهم زد که سالن با همه تماشاچی هاش دور سرم چرخید . عین این کارتون ها بلبل سفید ؛ دقیقا سفید دور سرم می چرخید و شمارش معکوس داور شروع شد. همه جا را خاکستری میدیدم و وقتی که به زور بلند شدم حتی توان تعدل نداشتم .

کاملا صورتم به صورتش نزدیک شده بودو گفتم : تو خیلی نامردی کردی ... خیلی

گفت : آره میدونم . میدونم تو خیلی آماده بودی . قیافه وحشتناک و صورت خشن و هیکل درشتی داشتی . همه مون ازت می ترسیدیم .

گفتم : تنها به اضافه 97 کیلوی جوانان اراک من بودم .

گفت : میدونم مربی مون ... هم سن و سال خودمون بود . گفت اینو بزنی رفتی فینال .

گفتم : آخه دهنت سرویس وقتی من با تو مسابقه داشتم اصلا حسابت نمی کردم که ...ولی تو اونقدر بازی راسریع شروع کردی و چطوری اون ضربه را زدی ؟ چرا دستکش به دستکش نکردی و دست ندادی نامرد ؟

گفت : آره میدونم ... همه چیو میدونم دیگه خجالتم نده .

دوباره اون پروانه ها و بلبل های سفید و آبی که دور سرم می چرخیدن جلوی چشمهام ظاهر شد . از همه تلخ تر این بود که تمام دوهزار و پونصد نفری که توی ورزشگاه پنج مرداد چند ثانیه قبل اش با کف و سوت من را تشویق می کردن یهو ساکت شدن ... لال مادرزاد شدن . هیچ کس نفهمید که وسط رینگ چی شد . با صدای بلند تری فریاد زدم و گفتم : دهنت سرویس تو حتی فرصت ندادی داور بگه بوکس که یعنی شروع کنید . مثل چی آمدی روی رنگ و منو زدی و ناک اوت ام کردی ؟

جابجا شدم و برگشتم عقب و تکیه دادم به صندلی . چند لحظه ای سکوت شد . یهو بی مقدمه و خیلی خونسرد گفت : حشیش کشیده بودم .

گفتم : چی ؟...

گفت : حلالم کن . حشیش کشیده بودم . گفتم که همه مون از تو می ترسیدیم . بدنت ... بازوها جای سوختگی صورت و گردنت حسابی ترسناک بودی برامون . قوی هم بودی . مربی ام گفت : اینو بزنی رفتی فینال . خودش برام یه سیگار بار گذاشت و گفت سیگاری حشیش را سریع بکش و نیشه کن و بروبالا و امانش نده

انگار بعد اون همه سال یک سطل آب روی سرم خالی کرده باشن.

گفتم : ای ی ی ی توی روح تون . میدونی بعد از اون ضربه ناک اوت من دیگه بوکس نرفتم ؟ تا چند روز گیج بودم و امتحان شیمی ام را هم تجدید شدم و دیگه خانواده اجازه ندادن باشگاه برم و دور بوکس را خط کشیدم .

گفت : ( عوضی دیگه اینبار واسه خودش داشت می گفت) من برای مسابقه بعد از تو هم دوتا سیگاری بار زدم ولی چون بازم زود شروع کردم اینبار داور اخطار داد و آخرشم حذف شدم .

بی اعتنا به حرفهای اخیرش گفتم : ( انگار که با خودم بودم ) من هنوز دستکش و کیسه ام را دارم . چرم اصل بودن مال من .

گفت : من بعدش معتاد شدم . همه زندگی ام را واسه مواد دادم رفت . خلاف روی خلاف . یه مدت هم ساقی شدم و زندان و این حرفها . الانم این لگن مال بچه های کمپ هست .

گفتم : کی می رسیم ؟

گفت : یه چهار راه دیگه مونده تا ترمینال غرب همدان .

زوزه گیربکس ماشین اش در خیابان تنگ یک طرفه می پیچید و من تازه یاد اون روزهایی افتادم که با ورزش سنگین فیکس نود و هفت کیلو بودم و چه نفسی داشتم . خواستم بهش بگم خوب کثافت تو هم ریدی به زندگی ورزشی من و ورزش من را تباه کردی ؛ که اون پیش دستی کرد و گفت : رسیدیم ولی نگا هیچ ماشینی نیست . میخوایی خودم برسونمت ؟ سه ساعته می رسونمت .

شهرام صاحب الزمانی

بیست و نهم اسفندماه 1402

نوزدهم مارس 2024

اورلینز اونتاریو

حسن آقا خیاط

حسن آقا خیاط

حسن آقا خیاط ؛ خیاط ماهر و مسلطی بود که البته بیشتر شهرت و آوازه اش بخاطر کارهای تعمیراتی روی کت و شلوارو لباس های مردانه بود . زمستانها حتی کاپشن هم خوب تعمیر می کرد . خلاصه اینکه مثلا پیراهن دوز نبود یا کت و شلوار دوز نبود . اما تعمیرات اش عالی بود . مغازه اش انتهای بازار سرپوشیده بود . چند دکان مانده به حوالی میدان ارک .دکان چهار در پنج متر که داخل اش را آبی آسمانی نقاشی کرده بود و بریده های انواع و اقسام مجلات رنگی و سیاه و سفید را با پونزهای زرد رنگ به دیوار چسبانده بود . بریده مجله ای که عکسی از مدال گرفتن تختی داشت تا بریده نقاشی از ضحاک ماردوش و حتی عکسی از دکتر علی شریعتی هم اون لا به لا کنار عکس کشتی گیرها و وزنه بردار ها بود . خلاصه اینکه چشات حسابی سرگرم میشد تا وقتی که منتظر بودی کارت را تحویل بگیری . دعاهای روزهای هفته و مناجات خاص ماه رمضان پوستر های بزرگ تری بودند که زیر آنها همیشه دو یا سه گونی کهنه پارچه بود که برای وصله و پینه کردن لباسهای تعمیراتی از آنها استفاده می کرد . دو سه تا صندلی چوبی لهستانی برای مشتری ها داشت و روی میز کار خودش یک اطوی ذغالی بزرگ زنگ زده همیشه خودنمایی می کرد .

حسن آقا خیاط هیکل قوی و چهارشانه ای داشت . با اینکه تمام بدنش عضلات ورزیده و تسمه ای داشت ولی همیشه پیراهن ساده ای می پوشید و هیچوقت خودنمایی نمی کرد . سن و سالی ازش گذشته بود و اهل خودنمایی نبود . من از چند سال پیش که مربی باشگاه شدم دقتم روی بدن و عضلات افراد بیشتر شده بود . خودمم همیشه پای ثابت مسابقه ها بودم . سالها بود که دیگه من برنامه میدادم و توی باشگاه های بالا و پایین شهر شاگرد داشتم . شماره ام را همه دارن . همین هفته پیش از چندتا از مسول فنی داروخانه ها تماس داشتم ؛ سلام و علیکم و صحبت و اینا که بیا داروها و مکمل های ما را تبلیغ کن فروش بره و اینقدر درصد هم سودت تضمین شده است . گفتم باشه حضوری میام صحبت می کنیم . اما خدا گواهه اینقدر درگیر آماده سازی واسه مسابقه ها هستم که هنوز فرصت نشده برم ته و توی ماجرا را دربیارم .

بعد از چهار سوق ؛ فاصله زیادی تا مغازه حسن آقا نبود . عمدا مسیر را از داخل خود بازار پیاده انتخاب می کردم تا برم مغازه اش و بنشینم چایی بخورم و کمی از خاطرات قدیم برام بگه و توی این فرصت تک و تعریف هاش شلوار لی ها را هم تعمیر کنه .

حسن آقا خیاط از اون مذهبی های قدیمی بود . اهل نماز و روزه و اینا بود . مسجدی و اهل هییت .

وقتی بازوهای درشت و کار شده ام را که مثل همیشه عمدا با تیشرت مشکی چسبون آستین کوتاه بیرون انداخته بودم را دراز کردم و شلوار لی های بهش دادم ؛ چشمهایش برقی زد و وراندازم کرد و گفت : اهل ورزش هم هستی ها ماشالا !

گفتم : بله حسن آقا ... خیلی ساله کار می کنم . الان دیگه مربی شدم و باشگاه دارم . هم خودم کار می کنم و هم هرچی بلدم به جوانها یاد میدم . دیگه دور ؛ دور جوانهاست .

حسن آقا با همون لحن ساده و صمیمی خودش درحالیکه داشت نخ آبی رنگی را داخل سوراخ سوزن می کرد ؛ لبخندی زد و گفت : باریک الله ... باریک الله ... باریک الله ... از بچگی ات مشتری ام بودی یادته با آقاجان ات می آمدی .ماشاالله ... ماشاالله ... ماشاالله ... پس الان یعنی حسابی قوی و پهلوانی ؟ میایی مشت بندازیم ؟

گفتم : حسن آقا زمین خورده ات ام ؛ بیخیال .

حسن آقا قاه قاه خندید و دندانهای یک در میان نداشته اش را نمایان کرد . سرش را پایین انداخت و مشغول کار شد . چند دقیقه بعد درحالیکه سوزن و نخ آبی را به دندان گرفته بود با فشار زیاد ؛ روبه من ؛ دوطرف پارچه شلوارلی را محکم از هم می کشید تا ثابت کند دوخت سفت و محکمی انجام داده . صدایی را هم از خودش در می آورد که یعنی نهایت زورش را می زند . عههه ... عههه

رفت سراغ شلوار مخمل و پرسید : وزنه هم میزنی ؟

گفتم : بله حسن آقا ؛ سنگین می زنم . هر روز . چند تا حرکت هست که حداقل چهار پنج بار تمرین صدتایی ؛ گاهی نزدیک مسابقه ها صد و پنجاه تایی ؛ دویست تایی .

حسن آقا درحالیکه قشنگ مشخص بود حواسش جای دیگه ای است و به جزییات حرفهای من توجهی نمی کنه گفت : باریک الله ... باریک الله ... باریک الله ... ببین این غلط می کنه دیگه از اینجا پاره بشه . نه ببین منظورم این بود که وزنه چند کیلیویی تا حالا زدی ؟ وزن اش را میخواستم بدونم .

خیلی خونسرد و سریع گفتم : بجز سری دمبل هام که از بیست و پنج و هفتاد و پنج تا صد هستند ؛ هارتلر صد و بیست و سی را یک ضرب و صد و پنجاه را هم دو ضرب می زنم . می خوایید فیلم شو ببنید . دارم توی گوشی ام .

بی اعتنا به دو جمله آخر من گفت : آفرین ... آفرین ... آفرین ورزشکاری ها ... ماشاالله ؛ ماشاالله به این جوان . ببین عمو من نخ همرنگ این مخمل کبریتی را پیدا نکردم . یکمی تیره تر که اشکال نداره ؟ توی فاق و خشتک ات می افته ؛ خیلی دیده نمی شه .

گفتم : بزن بره حسن آقا . دم شمام گرم . طاقت نیاوردم و گفتم شمام باستانی کاری عمو نه ؟ آخه مشخصه که خیلی هیکل ات عضلانی ها ... میدونی خدا شاهده من که خیلی ارادت دارم بهت حسن آقا . وقتی این حرفها را می زدم پشت اش به من بود و توی قفسه نخ و سوزن ها داشت دنبال چیزی می گشت . جوابم را نداد و انگار حرفهام براش اصلا مهم نبود .

وقتی که برگشت یک مرتبه بدون مقدمه پرسید : علامت می بری ؟

جا خوردم . اهل این برنامه ها نبودم .خیلی هم از این بچه هییتی ها خوشم نمی آمد . خصوصا این سالها . با چشمهای خودم دیده بودم ؛ نءشه می کنن ؛ چیزی می خورن یا می کشن و میرن زیر علامت و چهلچراغ . هیچ خوشم نمی آمد ازشون کارهاشون فقط واسه جلب توجه دخترا بود .

یهو به خودم آمدم و پرسیدم : علامت ؟! ... کدوم علامت ؟

گفت : همین علامت هفده تیغه ای مسجد آقاضیا الدین میدون ارک را میگم دیگه .میدونی دیگه این روزها جوانها دیگه خیلی اهلش نیستن . مثل قدیما نیست که سر علم کشی و علامت و چلچراغ بردن همیشه دعوا باشه . قدیمی های هییت هم خو همگی پیر و پاتال شدن .الان حالشو داری امشب بیایی ؟

بدنت که میدونم آماده است . خدا خیرت بده . یکی دو گذر ببری کافیه . جلوی بچه محل ها ؛ بچا حصار ؛ بچا قلعه ؛ آبرومونو خریدی .

جا خوردم . انتظار این درخواست را نداشتم . برای اینکه کم نیارم و دل حسن آقا را به دست آورده باشم ؛ گفتم : چی ؟یعنی واسه کی میخوایید ؛ یعنی ساعت چند باید بیام ؟

گفت : کار دوخت اینا که تموم بشه ؛ با هم بریم تا یه کمربند خوب برات پیدا کنم .

پرسیدم : همین امشب ؟

دیگه حرفی نزد تا وقتی که چراغ دکانش را خاموش کرد ودر دکانش را بست و با چند تایی از اون قفلهای قدیمی که دیگه الان عتیقه محسوب می شدن و جاشون توی خرده ریز فروشهای بازار خلاویز بود ؛ در را از سه جا ؛ بالا و پایین و وسط چفت و بست کرد وقفل زد و بعدشم با همه همسایه دکان های این ور و آن ور خداحافظی کرد . جلو تر از من و محکم تر قدم بر می داشت . تا رسیدیم به حیاط مسجد . این بچه هییتی ها جمع شده بودن دور و بر علامت و مرتب بهش دستمال می کشیدن و پر رنگی شتر مرغ می گذاشتن و بر میداشتن که مثلا اینجا قرمز بهش می خوره یا سبز یا زرد ؟

حسن آقا از وضو گرفتن که آمد همه ساکت شدن و مرتب ایستادن . حسن آقا در گوش یه پسره قد بلند دیلاقی چیزی گفت و اون هم بلافاصله من را صدا زد و گفت : بیا پهلوان ببینم کدوم بهت میخوره ؟

چند دقیقه بعد دوسه نفری افتادن به جون من و یه کمربند درشت و ضخیمی را خیلی سفت و محکم دو نفری بهم بستن . حسن آقا خیلی راحت و سریع کمربند زهواردررفته قدیمی خودش را به تنهایی پوشیده بود و آماده شده بود . صدای طبل و سنج زن ها یواش یواش بلند شد . بلندگوها را تست می کردند ... یک دو سه امتحان می کنیم ... یک دو سه امتحان می کنیم ... تپش قلب گرفتم ؛ بطوریه صدای ضربان قلبم با صدای طبل زدن طبال ها ریتم ایجاد کرده بود . از بس که کمربندم پهن و درشت و محکم شده بود به سختی می توانستم نفس عمیق بکشم . احساس کردم گوشهایم داغ شده اند . به هر جان کندنی که بود چند نفس عمیق کشیدم .هر کسی که از راه می رسید یا از داخل مسجد وارد حیاط می شد ؛ حسن آقا با آب و تاب من را بهش معرفی می کرد و مرتب برایم صلوات می فرستادند و خلاصه اینکه شرایطی پیش آمده بود که تا یکساعت قبل اصلا فکرش را هم نمی کردم . یکی اسفند دود می کرد و مرتب می گفت بر چشم بد لعنت و یه پسر موفرفری هم گلاب می پاشید . مخصوصا روی بازوهای لختم که به عمد به بدنم چسبانده بودم تا پهن تر و درشت تر جلوه کند ؛ بیشتر گلاب اسپری می کرد بطوریکه بازوهام کاملا خیس خیس شد . بوی گلاب در فضا پیچید و با بوی اسفند قاطی شد . هییت راه افتاد و علامت بزرگ هفده تیغه ای مسجد آقا ضیاءالدین اول از همه قرار گرفت . سر جای علامت دوم و سوم و چهارم و پنجم به بعد کلی دعوا و مرافه و سر و صدا بود . هر کسی میخواست علامت دوم باشد ؛ به نسبت قدمت و سابقه صاحب علامت در هییت یا نمی دونم چه قانونهای نانوشته ای داشتند که کلی جر و بحث می کردند و مرتب جای علامت ها عوض می شد .شب اول بود و هنوز هییت شان نظم نگرفته بود . خیره به رفتار اون جوانها بودم و حواسم بود که سیگار پشت سیگار و خوب می فهمیدم که چه خبره !

یک مرتبه حسن آقا از پشت سر دستی کشید به عضلات کتف و کولم و گفت : ماشاالله ... ماشاالله ... آماده ای بریم ؟ جا خوردم و سعی کردم صاف بایستم و کمی فضای باد خور برای درز کمربند بین کتف و شانه هایم باز کنم .

حسن آقا قرآنی را بوسید و رفت زیر علامت هفده تیغه ای که در اون هیاهو کلی با زنگوله هاش و آویخته هایش سر و صدا و جیرینگ جیرینگ می کرد . گوسفندی را کشتند و هییت به راه افتاد . گوسفند دست و پا می زد و باریکه ای از خون تا جوی آب کنار خیابان جاری شد . مراقب بودم کفش هایم خونی نشود . حواسم بود که لخته خون ممکن است باعث سر خوردن شود . بیشتر که دقت کردم متوجه شدم دو سه نفر از بچه های هییت دوش به دوش من و همراه من قدم بر می دارند ؛ انگار که مراقب من بودند . من باید بعد از حسن آقا علامت را می کشیدم و می بردم . در امتداد مسیر خیابان اصلی ؛ حسن آقا ؛ راحت و بی استرس یک دستی علامت را نگه داشته بود و کامل یک گذر بازار را برد . حداقل پونصد ششصد متر نمی دونم شایدم هفتصد هشتصد متر ؛ علامت را راحت کشید و خم به ابرو نیاورد و برد . دیگه کم کم داشت نوبت من می شد . خوب بود . آماده و مسلط بودم . نوبت من شد . بچه ها ریختن دور و بر حسن آقا تا علامت را براش نگه دارن . حسن آقا در با صورتی که خیس عرق شده بود با لبخند از زیر علامت بیرون آمد و در حالیکه چشمهایش برق می زد با اشاره به قد و هیکل من نفس نفس زنان گفت : به قوت بازوهاش صلوات . بچه های هییت دور و برم عین پروانه می چرخیدند به دقت میله را داخل گودی کمربند تنظیم کردند و شفت رفت داخل و همه در یک لحظه علامت را رها کردند .

صلوات پشت صلوات می فرستادند .قدم اول را که برداشتم احساس کردم داخل آسفالت کف خیابان فرو رفتم . به سختی قدم بر می داشتم .لعنتی سنگین تر از آن چیزی بود که تصورش را می کردم . همین هفته قبل وزنه صد و هفتاد کیلیویی را دو ضرب رفتم . حداقل پنج بار بالا بردم . ولی الان انگار این پرهای شترمرغ ها و این زنگوله های لعنتی که دلینگ و دلینگ صدا می دن از صد و هفتاد کیلو هم بیشتر شده بودن . زانوها هام عینهو سینی پر از استکان چای نذری در قطار درجه سه به وضوح می لرزیدن . یک حرکت خطا ؛ فقط یک حرکت خطا کافی بود تا آبروی ام در تمام دوران ورزشی ام بر باد بره .اشتباه کردم که گرم نکردم . خیلی اشتباه کردم که گرم نکردم . ولی مگر جلوی این همه بچه پررو میشد گرم کنی ؟ مگر حسن آقا خودش گرم کرد و رفت زیر علامت؟

کم کم سنگینی نگاه عابرها به سنگینی وزن علامت اضافه می شد . جمعست مشتاق تمام پیاده روهای اطراف را پر کرده بودن .شک نداشتم که لابه لای این جمعیت از شاگردام ؛ شاید دوستام و آشناها هستند و دارند من را تماشا می کنند .اگر شده به مردن مردن باید هر طور شده تا اون چراغ قرمز راهنمایی سر چهارراه می بردم . لعنتی خیلی سنگین بود . چه خبر بوده این همه سنگینی . طوری برام سنگین بود که توی هیچ مسابقه ای اینطوری کم نیاورده بودم .دیگه زانوهام سست شده بود و علنا لرزش زانو هام را خودم قشنگ حس می کردم .کفش هام بیشتر از هر وقت به پام تنگ شده بود و قشنگ احساس می کردم با هر قدمی که زمین می گذارم پنجه پام پنج برابر میشه و عنقریب است که کفش ام از چند قسمت پاره بشه بعدشم مچ پام بشکنه و یا زانوهام خرد بشن و با صورت کف خیابان پخش زمین بشم . حس می کردم تا کمر توی آسفالت فرو رفتم . برای من در اون لحظه حرکت بر روی آسفالت که نبود ؛ چیزی شبیه فرو رفتن در باتلاق سفت و خشک بود . علنا قدم کوتاه تر شده بود .واقعا توان نداشتم که قدمی از قدم بردارم . به سختی سرم را بالا گرفتم تا چراغ راهنمایی خیلی مانده بود.موهایم خیس شده بود ؛ عرق سردی کرده بودم و عرق سرد از پیشانی توی چشمهایم می رفت و چشمهایم می سوخت و مجبور بودم چشمهایم را ببندم و باز کنم .

خواستم حسن آقا را صدا کنم . اما قدرت کلام نداشتم . انرژی ام کامل تحلیل رفته بود . هیچ خبری هم ازش نبود .خواستم به یکی از این بچه ها بگم نفر بعدی ؛ اما نفر بعدی در کار نبود . برای این علامت بزرگ کسی داوطلب نبود . فقط من بودم و حسن آقاخیاط. ناگهان احساس کردم جایی گیر کردم و تعادلم را از دست دادم .با صدایی خفه فریاد زدم بگیریدش ... بگیر آقا ... کمک بده بگیر... یک مرتبه بچه ها ریختن دور و برم با صدای بلند به همدیگه می گفتن : گیر کرده ؛ گیر کرده به شاخه درخت ... این چند قدم آخر را کج رفتی پهلوان ... چند تا دست پشمالو آمد جلوی صورتم و از اون بین شون یه نفر گفت : پهلوان ولش کن سرتیغه گیر کرد لای شاخه ها . دستهای زیادی مشغول شدن و تیغه علامت را از جای شفت جدا کردن و در یک لحظه احساس کردم از کف آسفالت بلند شدم و بالا امدم .سبک شدم . تمام تیشرت ام خیس عرق شده بود . علامت را گذاشتن روی یک چرخ مخصوص و کج اش کردند تا از عرض خیابان رد بشه و به شاخ و برگها گیر نکنه .نفس نفس زنان پرسیدم : حسن آقا کجاست ؟

گفتن : رفت توی دسته سینه بزنه ؛ خیالم راحت شد که این طرف ها نیست و من را نمی بینه . کم کم سرعت قدم هام را اونقدر کم کردم تا یواش یواش قاطی گروه طبل زن ها و سنج زن ها و دمام زن ها شدم . یواش یواش بند و سگک های کمربند پهن را شل کردم و عقب عقب رفتم تا رسیدم به وانت نیسان مداح . کمربند را که در آوردم سرمای هوا روی تیشرت خیس ام شلاق می زد .برای لحظه ای یخ کردم . کمربند را انداختم پشت نیسان و به یه پسره ای که زیر ابروها شو خیلی حرفه ای برداشته بود و بنظر مسول بندگوها بود گفتم : آقا اینو بده به حسن آقا خیاط . صدای نوحه شون خیلی بلند شده بود . یه گروه یه چیزی می گفتن و گروه دیگه یه چیز دیگه ای جواب می دادن .عقب عقب رفتم و وقتی سینه زن ها خواستند به سمت چپ چهار راه بپیچند ؛ من یواشکی طوریکه هیچ کس متوجه ام نشد ؛ قاطی جمعیت شدم .سرم پایین بود و یواش یواش صدای نوحه هییت دور می شد .

مرتب با خودم فکر می کردم خدا کنه کسی از دوست و آشنا و شاگردام منو ندیده باشه . تازه دیده باشن . میگم یه گذر نذر هر سال ام هست که بردم دیگه . شما از اول اش را ندیدید . بعد از این روزهای عزاداری هم می رم سراغ شلوارها .یه ذره آبها از آسیاب بیفته و این دهه تمام بشه . دو سه هفته دیگه . چطوری توی روی حسن آقا نگاه کنم ؟ چی بهش بگم ؟ البته اگر حسن آقا هم چیزی گفت ؛ بالاخره یه چیزی سر هم می کنم و بهش می گم . نمی دونم شایدم اصلا نرم سراغ شلوارهاو بیخیالشون بشم .شایدم کسی را بفرستم بره بگیره .

شهرام صاحب الزمانی

یکشنبه سیزدهم اسفندماه 1402

سوم مارس 2024 اورلینز

انجدان

انجدان
یک ساعتی میشه که زنگ زدم و منتظرم تا پلیس بیاد . با این تصادفی که شد و گندی که زدم ماشین ام خیلی کار داره و قشنگ یک هفته ای باید بخوابه . از همون اول خودم مقصر بودم .وسط اون همه شلوغی کار و مراسم نباید کارالان اضافه که تقریبا هیچ نفعی برام نداشت را قبول می کردم .اولش هم خودم ششدانگ راضی نبودم .
- ها ... مثلا میخوایی بری انجدان عکاسی کنی که چی ؟
- : محمدی گفت دیگه ‍؛ میدونی که معمولا زمستونها برنامه میگیره ؛ حتما برنامه زنده دعوتم میکنه
- مثلا داری مردم داری میکنی؟ یعنی چی الان وسط مراسم وشلوغی ها ؛ توی کار خودمون موندیم اونوقت تو میخوایی بری انجدان عکاسی کنی ؟ پیامک بده بهش و بگو نتونستم و خلاص یا چه میدونم از عکسهای قبلی ات بده بره یا سرچ کن ببین چی هست توی نت بفرست براش بره
- آره دیگه محمدی هم گوش هاش درازه و توی سازمان شون هم کسی نیست بره سرچ کنه
خودم باید حدس می زدم که وسط تابستون اونم عصر جمعه ؛ انجدان بخاطر همه قشنگی هاش باید اینقدر شلوغ باشه . اصلا شرایط مناسبی برای عکاسی نبود . دور و بر سرآب و سرچشمه که قیامت بود از شلوغی ؛ همه زیر اندازهای رنگ وارنگ انداخته بودن و بساط آش رشته عصر جمعه همه جا برپا بود . بوی آش دلم را برد . سمت رودخونه هم همینطور از دور معلوم بود ماشین های سفید وسیاه کنار هم یکدست نا منظم پارک کرده بودن و حتی کوچه باغهای گردو پشت سر هم کیپ تا کیپ ماشین پارک شده بود . اونقدر که به زور لایی رد می کردم . دور و بر اسل آب که سوزن انداز نبود . حتی جا برای گله گوسفند ها نبود که بیان آب بخورن . با این همه شلوغی موقع عکاسی نبود . ولش کن . باید این فضای قشنگ را وسط هفته که خلوته بیام . به محمدی میگم که اگه ممکنه برنامه اش رو عقب بندازه . صادقانه بهش میگم که فقط بخاطر کار تو رفتم ولی خیلی شلوغ بود و نمیشد کار کرد . باید از اول به حرف خانمم گوش می دادم .
وقتی که تند و سریع برگشتم ؛ سرپیچ خروجی از دهات خواستم نزنم به ماشین های پارک شده کنار رودخانه ؛ عجله ام داشتم ؛ دستپاچه شدم و توی محاسبه موقعیت کم آوردم و محکم کوبیدم به کناره دیوار سنگی . صدای بلندی داد و طوریکه همه نگاه هابرگشت سمت ماشین و من . جلو سمت شاگرد قشنگ رفت .جمع شد . کاسه چراغ خورد شد . برای تهیه کروکی و استفاده از بیمه باید زنگ می زدم پلیس بیاد توی این شلوغی و ازدحام جمعیت . همین الانش چند نفری دور و برم جمع شده بودن . یه نفر پیشنهاد کرد الان اگه زنگ بزنی به پلیس بگی تا نصفه شب علاف میشی .ماشین ات را آروم ببر دهات یه جای امن پارک کن و فردا صبح که خلوته خودت بیا و زنگ بزن ۱۱۰ ؛ اینطوری کمتر علاف میشی.
پیشنهادش وقتی کاملتر شد که گفت خودمم می رسونمت شهر.
هوا خیلی عالی بود و گوش بعد از چند دقیقه به صدای غرش آبی که از سرچشمه با فشار زیاد بیرون می آمد و ذرات قطرات آب را در هوا اسپری می شد عادت می کرد . سر در های خونه های قدیمی با صفا و سنگی برای نشستن و رفع خستگی و شاید هم گپ و گفت که جلوی در هر خانه کنار در تعبیه شده ؛ چشم انداز زیبایی ایجاد کرده بود .
همینکه خواستم قدری پایین تر برم از دوردست ماشین راهنمایی و رانندگی را دیدم .وقتی رسید شیشه اش را تا نصفه پایین آورد من دولا شدم و سلام دادم . سلام جناب سرهنگ ؛ ببخشید جناب سروان .
سروان درشت هیکل و چهارشانه بودبا موهای سیاه و چشمانی زاغ . وقتی که پیاده شد ؛ قبل از اینکه ماشین ام را نگاه کنه ؛ فقط چشم در فضای سرچشمه انداخت و اطراف را می پایید.
بدون اینکه سلام و علیکی بکند گفت: عجب دهات با صفایی هست؛چه آبی داره ماشاالله ... چی بود اسمش اینجا؟
راننده اش که پسر خوش تیپ و خوش قیافه ای بود پیاده شد و گفت : موقعیت را روستای انجدان بیسیم کردن قربان .
راننده اش سرباز وظیفه ای بود با چشمان آبی و موهای خیلی کوتاه بور . چهره اش دلنشین بود .
یکی دوقدم جلو تر رفتم و مجددا عرض ادب و احترام کردم و خوشامد گفتم .
سروان هنوز به مناظر اطراف چشم می دواندو نه به من و نه به ماشین هیچ نگاهی نمی کرد .
مسیر قدم هایم را به سمت ماشین کج کردم که یعنی تخته سیاه مورد نظر این ور هست .
سروان به راننده اش گفت : رسولی تا میتونی اینجا نفس بکش. ببین چه هوای خوبی داره . زندگی واقعی را اینا میکنن ها
بعد دستهایش را باز کرد و نفس عمیقی کشید . چند بار تکرار کرد تا اینکه صدای زنگ موبایل اش نفس عمیق کشیدن اش و باز کردن دستهایش را برهم زد . سریع به گوشه ای رفت و مشغول مکالمه شد . آرام شمره و خصوصی حرف می زد .
حرف هایش که روبه پایان بود به سمت من آمد . در آخرین حرفش گفت : باشه باشه عزیزم ؛ خودم به راننده وانت زنگ می زنم و هماهنگ می کنم که چه زمانی وسایل سیسمونی را بیاره و بعد بهت میگم که تو هم با آبجی ات هماهنگ کنی واسه چیدمان ؛ باشه باشه فعلا ...گفتم که هماهنگ می کنم . مکالمه اش که تمام شد ؛ جلو رفتم و با احترام دو دستی مدارک خودم و ماشین را تقدیم اش کردم و همزمان توضیح دادم که خودم زدم به دیواره سنگی و فقط کشیدن کروکی مزاحم شون شدم .
سروان یکی دو قدم جلو آمد ودر حالیکه هنوز گوشی اش دستش بود ؛ هیچ اعتنایی به مدارک نکرد . نگاهی سرسری به ماشین انداخت و گفت : این کروکی لازم نداره ؛ کروکی نمی خواد فقط گفتی ساعت چند تصادف کردی؟
من و من کردم و گفتم : من فقط یه کروکی برای بیمه میخوام که بتونم از بیمه اش استفاده کنم . فقط همین . شکایتی هم از کسی ندارم . حالا شما میشه لطف کنید ؟
اصلا جالب نبود بهش بگم دیشب تصادف کردم و الان زنگ زدم پلیس . خواستم وساطت راننده اش همون پسره سربازه را هم بگیرم که یک لحظه رد نگاهم ختم شد به چهره پسره سربازه که به بدنه ماشین پلیس تکیه داده بود . بنظرم خیلی برای عکاسی مدل مناسب بود . اگه موهاش را بذاره بلند بشه عالی میشه . کیس خوبیه برای مدل . تو حس خودم بودم که سروان پرسید : این دیواره کجاست ؟
گفتم : دیوار سنگی منظورتون هست ؟
گفت : نه اون را که گفتم دیگه ؛ مهم نیست و کروکی نمی خواد . این دیوار را پرسیدم کجاست ؟ همین که ازش دود در میاد .
بعد اشاره کرد به دودکش حمام روستا .
گفتم : حمام روستاست دیگه . حمام قدیمی و جالبیه ؛ تازه بازسازی اش کردن .خزینه هم داره . آبش هم همیشه تازه و تمیزه . صبح شنبه هم کسی حمام نمیره معمولا تا غروب . خلوت خلوته . فقط جناب سروان ببخشیدا من به بیمه بگم افسر فرمودن کروکی نمیخواد ؛ آخه این خسارتش زیاده ها ...
جوابم را نداد و در حالیکه دکمه بالای پیراهنش را باز کرده بود و به آرامی موهای سینه اش را نوازش می کرد ؛ رو به سرباز کرد و گفت : رسولی دربیار بریم حموم !
سرباز گفت : نه ممنونم جناب سروان من دیشب آسایشگاه دوش گرفتم .
سروان گفت : رسولی گیرت نمیاد از این حمام های روستا ؛ جایی نیست دیگه از این حمام ها
سرباز گفت : آخه جناب سروان وسایل حمام که چیزی همراهمون نیست قربان ؛ نمی شه که بی وسیله قربان
سروان گفت : وسیله نمی خواد ؛ لنگ هست که حتما خودشون میدن ؛ چیزی هم نیاز بود می خریم ؛ حمام قدیمی ها همیشه همه چی دارن ؛ پارک اش کن زیر سایه اون درخت بزرگه و قفل اش کن و بیا ...
سرباز در حالیکه به من نگاه می کرد و چشم ابرو بالا می انداخت خیلی محترمانه گفت : من بخدا احتیاجی به حمام ندارم ؛ صبر می کنم تا شما برید و بیایید . حالا شاید اصلا نوبت زنانه باشه ؛ آخه حمام های دهانه میدونم زنانه مردانه صبح و عصره
سروان اخم تندی به سرباز کرد و گفت:خاک بر سر بیشعورت کنن . حقته که از صبح تاشب توی ظل گرما کنار جاده وایستی و مثل حمال ها پست بدی و عرق از چاک کونت سرازیر بشه ؛ وقتی بهت میگم بیا ؛ بیا دیگه بفهم .
سرباز گفت : آخه ... من ...الان ! آخه نمی گن چرا ماموریت اینقدر طول کشید؟ پشت بیسیم باشم بهتر نیست ؟
سروان گفت : زر اضافه نزن ... من رفتم تمام ؛ آمدی ها .
سرباز گفت : بخدا جناب سروان من بیست و یک ماه خدمتم و فقط سه ماه دیگه مونده ؛ نگن ترک پست کرده ... بیخال من شو ... خداییش
سروان در حالیکه همچنان اخم کرده بود با تحکم گفت : گوشی ات را خاموش کن ولی بیسیم را بذار روی اون حالت که فقط پیام می گیره ...
سرباز گفت : قربان عقیدتی چی ... داستان رفیعی نشه دوباره ... برای خاطر خودتون میگم ... ببخشید ها جسارت نباشه سروان گفت : رفیعی خودش میخارید و می خواست کل آسایشگاه را بکشه به خودش ؛ حساب اون گوه با تو خیلی فرق می کنه ؛ بعد در حالیکه بقیه دکمه های پیراهن اش را باز میکرد از پله های حمام پایین رفت .
من که تا این لحظه هاج و واج به حرفهای این دوتا حیران مونده بودم و کم کم فهمیدم قضیه از چه قراره ؛ سریع پریدم آخرین پله و پرسیدم : ببخشید جناب سروان کروکی ...
حرفم را قطع کرد و گفت: چرا متوجه نیستی گفتم دیگه کروکی نمی خواد ؛ برو بیمه اگر خواستن من هر روز سه راه خمین هستم بیا اونجا برات کروکی می کشم ؛ بعد طوری داد زد رسولی کجایی ؟ که صداش در محیط بسته حمام روستا طنین انداز شد . سریع رفت سمت لنگ های خشک و داد زد یا الله یا الله کسی نیست ؟
من همون جلوی در گفتم نه فکر نکنم حمومی الان باشه نوبت آب داره واسه باغش تا ظهر نمیاد . مخصوصا اینطوری گفتم که راحت باشه خیر سرش کثافت کولاخ .
سروان در حالیکه گوشی تلفن همراهش را خاموش می کرد رو به من کرد و گفت : پدر جان شما هم زودتر ماشین را بردار و ببر درستش کن ؛ با این وضعیتش چهل پنجاه تا بیشتر نمی تونی بری . بیمه هم واحد خسارتش تا ساعت یک بیشتر نیستن ؛ زودتر برو که امروز کارت انجام بشه .
فاصله انجدان تا سه راهی خمین که فقط یک مسیر داشت را همیشه بیست دقیقه تا نیم ساعته می رفتم . اما حالا با این وضعیت ماشین ام ؛ یک و ساعت و نیم طول کشید بخاطراینکه خیلی آهسته آمدم و در تمام مدت هیچ ماشین پلیسی ندیدم که از من جلو بزنه .

شهرام صاحب الزمانی ؛ اورلینز؛ ۱۴ اکتبر ۲۰۲۳

زباله نیمه شب

زبالهء نیمه شب

اولین بار نبود که اینطوری میشد . قبلا هم پیش آمده بود . آشنای دور یا فامیل دور یا حتی از دوستان قدیمی خودم از آب در می آمدند . حالا بسلامتی امشب هم توی اوج کار و خستگی من ، عروس خانوم ، همکلاسی و دوست قدیمی آزاده از آب درآمد .

از دید من مشتری های معمولی بودند ، کلا سطح کار متوسط بود .منوی انتخابی شون هم معمولی بود . ولی این وسط آزاده ول کن نبود . نمی دونم انگیزه اش چی بود ، یا چه چیزی در اون دوران مدرسه بین شون گذشته بود که آزاده تمام تکنیک ها و حالت ها و افکت های خاص را براشون بکار می برد .خیلی بیشتر از کل هزینه فیلمبرداری و عکسبرداری شون فقط از من کار کشید .از آخرین باری که اینطوری سنگین کار کرده بودم سالها می گذشت . کلی غرولند کردم ، با چشم و ابرو بهش غیظ کردم شاید گوشی دستش بیاد . گاهی عمدا باطری ها را کامل شارژ نمی کردم که شاید بفهمه که یعنی بسه دیگه بابا . اما انگار تازه به وجد آمده بود. واقعا خسته ام کرده بودن . ساعت از دو و نیم شب گذشته بود . داماد هم مثل من حسابی خسته شده بود ولی چیزی نمی گفت و عین این متعجب ها فقط نگاه می کرد و گاهی خیلی سرد نقشی ادا می کرد .

ولی این دو تا زن ول کن ماجرا نبودند. هی کر کر کر می خندیدند و از خاطره مدرسه شون با خانم فلانی و خانم بهمانی می گفتن و دوباره یه راش جدید و بعدش هم پرت و پرت و پرت چند تا عکس جدید .

خودم به خوبی می فهمیدم که قیافه ام سرشار از خشم و خستگی است . ولی اینبار گویا نوبت آزاده بود که تلافی همه غرولندهای مراسم های قبلی و ایراد گرفتن ها در گذشته از کارش را سر من در بیاره و جلوی این تازه عروس و داماد همه چیو به رخ ام بکشه !

با خنده و کنایه می گفت : استاد ! ( همه می دونستن که منظورش با من هست ) شما که همیشه میگفتی حق با مشتری است و باید همیشه مشتری مداری کنیم !! مرتب فرمایش می فرمودین این شب خیلی برای مشتری هامون مهمه ... حالا پاشو لطفا درس پس بده ، پاشو عزیزم از این دوست خوشگل من چند تا نما آینه ای بگیر . پاشو دیگه . بعدشم نگاه منو میخوام توی مونتاژ این طوری در بیاد .

دستهایش را یه حالتی کرد که اصلا نگاهش نکردم و حتی نفهمیدم منظورش چی بود و چی گفت .سرم پایین بود و چهره ام اخمو . با اینحال نگاه سنگینی به آزاده کردم و هرچی که می گفت انجام می دادم .

توی دلم گفتم چنان مشتری مداری توی برگشت نشونت بدم که دیگه نصفه شبی ادای آدمهای شاد و با انرژی و مثبت اندیش را برای من در نیاری ! بیشتر از این لج ام گرفته بود که میدیدم چقدر برای این دوستش داره خودشو هلاک میکنهو برای بقیه مشتری ها معمولا این جور وقتها چقدر زود خسته میشه و چقدر کم کاری میکنه و چقدر غر می زنه که حالا واجب بود واسه اینا از این نما ها بگیری . همین هفته پیش مراسم قبلی ، ساعت دوازه شب گفت : قرتی بازی درنیار ، بسه دیگه خودتو لوس نکن واسه این تازه به دوران رسیده ها . کات کن بریم .

کارم را که تمام کردم از عروس و داماد خداحافظی کردم و وقتی دوربین را به آزاده دادم ، نیشگون ریز و محکمی از دستش گرفتم که یهو دستش را عین عقرب زده ها سریع کنار کشید و منم که آماده بودم بلند گفتم : یواشش ، بپا دوربین را نندازی استاد ! بعد با اخم به صورتش نگاه کردم و گفتم : یه خط باطری و فقط سه چهار دقیقه فیلم داری ، من میرم جلو در خونه شون . زودتر صحنه خداحافظی شون را بگیر، الان باطری تمام میشه نخوایی دوباره نیم ساعت وایستی شارژش کنی !

همه وسایل را من می برم تو فقط نور و دوربین و سیم سیار را بیار .

ساعت سه صبح بود که در خونه شون را باز کردم . هوای توی کوچه خنک بود و نسیم ملایمی می وزید . ماشین توی خیابان بود و همینجا جلوی در خونه ، فرصت خوبی بود که باطری ها را جمع کنم و وسایل را مرتب کنم تا یواش یواش آزاده هم بیاد . به آرامی سیم شارژرها را جمع می کردم در سکوتی که فقط گهگاه صدای وزیدن باد لای شاخ و برگ درختها شنیده میشد ، احساس کردم صدای هق هق گریه ای میاد . گوش هایم را تیز کردم ، درست فهمیده بودم صدای گریه بود . وقتی تمرکزم را بیشتر کردم متوجه شدم صدای نجوایی هم همزمان با صدای گریه به گوش می رسید . وسایل را رها کردم از چهار ، پنج ماشین پارک شده توی کوچه که رد شدم ، دیدم مرد میانسالی با پیژامه آبی و زیر پوش سفید زیر پنجره ساختمان یک طبقه ای ایستاده و هق هق گریه می کند !

آنقدر گریسته بود که تمام زیر پوشش و موهای جو گندمی سینه هایش خیس خیس شده بودند . جلوتر که رفتم متوجه شدم صدای ظریف زنی در حال موعظه به سختی شنیده میشد. زن داخل منزل ، پشت پنجره حفاظ دار ، درست بالای سر مرد با چادری سفید ایستاده بود و به آرامی و با طمانینه با مرد حرف می زد . انگار روضه سوزناکی، چیزی میخواند ، چون با هر جمله ای که میگفت مرد هق هق گریه میکرد . هنوز هیچکدام متوجه حضور من نشده بودند .

دقت کردم شنیدم زن می گفت : اجازه بده ، اجازه بده ، همه همسایه ها بفهمن آقا منصور چه مرد خوب و با نزاکتی هست! اصلا بد دهن نیست . فحش نمیده نه نه نه نه هیچ . دست بزن ؟ نه نه نه نه دست بزن نداره ... الهی دستش بشکنه هر کسی که دست روی زن اش دست بلند کنه . فقط حاج آقا منصور ، فقط بذار همسایه ها صبح زود که میخوان برن سر کار بفهمن آقا منصور هیچوقت دست روی زن اش بلند نمی کنه ... یه مرد نمونه است حاج آقا منصور بخدا !

زن یک ریز حرف می زد و مرد هم یک ضرب گریه می کرد . نه می تونستم جلوتر برم و نه میتونستم دخالت کنم . شرایط خاصی بود . فقط از حرفهای زن متوجه شدم که شرایط خوبی ندارن و گویا مرد عصبی است و فحش میده و دست بزن داره . امشب هم زن دو سه ساعت قبل به بهانه اینکه مرد زباله ها را بیرون بگذارد، به محض اینکه آقا از خونه بیرون رفته ، در را روی او بسته و قفل کرده و می خواهد که حسابی آبروی مرد را ببرد .

زن یکسره با گوشه و کنایه حرف می زد و مرد را تحقیر می کرد . مرد هم گاهی گریه اش را قطع می کرد و با التماس می گفت ترابخدا در را باز کن ، غلط کردم ، دیگه تکرار نمیشه . یکبار هم گفت : لااقل شلوار قهوه اییه را بده با پیراهن سفیده من برم سرکار فقط . زن هم با قاطعیت می گفت : خیر حاج آقا منصور اجازه بده همه اهل محل بفهمند که تو چه مرد خوب و خوش اخلاقی هستی !

مردد بودم . خواستم جلو بروم و پا در میانی کنم ، که ناگهان صدای بسته شدن در خونه عروس و داماد آمد . آزاده بی خبر از همه جا با صدای بلند گفت : وسایل را ول کردی وسط کوچه کجا رفتی استاد ؟

دوربین به دست نزدیک شد . سیم سیار را جمع نکرده بود و همه اش را روی زمین می کشید . ناخودآگاه بلند گفتم چرا اینو جمع نکردی هنوز و داری روی زمین می کشیش ؟؟ آخه تو چرا اینقدر بی سلیقه ای ؟

دوربین را داد دستم و گفت : تو با سلیقه تر جمع می کنی ، پس خودت زحمت اش را بکش تا من کیف ها را بیارم .

زن که متوجه حضور ما شده بود ؛ در حالیکه صورتش را محکمتر با چادر می پوشاند ، پرسید :

از واحد مرکزی خبر هستید ؟

بگیر آقا ... فیلم بگیر ... گزارش تهیه کن برادر از حاج آقا منصور ، مرد شماره یک همه مردها ، رزمنده ...

منصور عین برق گرفته ها تکانی خورد و از جایش جابجا شد و به سرعت به سمت من آمد . بعد با اخم و خیلی تند گفت : آقانکنی ، فیلم نگیری یه وقت ! من موقیعت شغلی خاصی دارم ها ... اگر خطایی بکنی همین الان میدم بازداشتت بکنن .

دوربین ات توقیفه !

من که حسابی جا خورده بودم ، به ریش بلند و پیشانی کبره بسته اش دقت کردم و گفتم ، فیلمبردار مجالس هستیم ، کارت اتحادیه هم دارم . نه آقا من کاری به کار شما ندارم . بعد بی اختیار با صدایی بلند تر گفتم ، خانم لطفا در را باز کن ، آقاتون بیرون موندن پشت در .

خانم با حاضر جوابی گفت : ایشون با همین وضعیت تا اذان ظهر در کوچه خواهند ماند .

مرد دوباره به گریه افتاد .آزاده رسید و گفت : چیه ؟ چه خبره ؟ چی شده ؟ یواشتر ... ساعت سه و نیم صبحه !

جمع کن بریم بابا خوابمون میاد .

مرد که وجود آزاده را غنیمت بزرگی دانست ، چشمهایش برقی زد و به التماس آزاده افتاد . گفت خانم شما از همسر من خواهش کنید که در را باز کنه ... من را ببخشه ... من همین جا به شما قول میدم که دیگه ...

زن با صدایی بلند تر ادامه داد : .... دیگه دست روی زنش بلند نمی کنه ... بشنو و باور نکن خواهر

آزاده با چشم و ابرو اشاره کرد که بریم .

منم با چشم و ابرو به آزاده اون زن چادری بالای پنجره را نشون دادم .

گفتم تا شما صحبت کنید منم این سیم سیار را جمع می کنم .

آزاده رفت زیر پنجره و آرام آرام با زن مشغول صحبت شد . گاهی صدای زن بالا می رفت ولی آزاده آرامش می کرد.

مرد به کمک من آمد و دوتایی سیم سیار را آرام آرام جمع کردیم . یواشی بهش گفتم حاجی چرا مشاور نمی رید ؟ گفت من خودم ده تا مشاور زیر دستم کار می کنن ! این زن مریضه ! چون دوستش دارم طلاقش نمی دم .

کف هر دو دستم حسابی کثیف شده بود ، با بی میلی توی جیبم دنبال سوییچ می گشتم و مراقب بودم که شلوارم کثیف نشه. گفتم : شما هم که میزنی داداش ... درست نیست .

گفت : دست خودم نیست . جانبازم . چهل درصدی ام .

گفتم : ماشاالله خوب سالم و تپل موپولی ...

گفت : نه ... چهل درصد روانی ... موجی ام ... چهل درصدی ام ...

به آزاده گفتم : حالا بگو خانم در را باز کنه من دستهام را بشورم . ثواب داره بخدا

آزاده برگشت ، بدون اینکه نگاهم کنه خیلی یواش گفت : الان در را باز میکنه . همه تون یه کرباس اید . از استادش بگیرتا موجی اش. سوییچ را بده من ، خوابم میاد .

مرد به سرعت وارد منزل شد و جلوی درگاهی در ایستاد .شلینگ آب را باز کرد و وقتی شستن دستم تمام شد ، گفت : دادگاه خانواده کار داشتی ، بیا معاونت ، پیش خودم . فقط حواست باشه شتر دیدی ، ندیدی . شب بخیر .

گفتم : چشم ، ولی ، دیگه صبح بخیر حاجی .

هوا روشن شده بود . توی ماشین وقتی خواستم دنده را عوض کنم ، دست بردم تا دست آزاده را بگیرم و ببوسم و یه جوری اون ویشگون لعنتی را از دلش در بیارم . بسرعت و عین عقرب گزیده ها دستش را کشید . صندلی را خواباند و صورتش را به سمت پنجره کج کرد و چشمهایش را بست .

شهرام صاحب الزمانی

سهروردی شمالی

یکشنبه بیست و ششم تیرماه صفر دو

نذر ثقیل

نذر ثقیل

شهین خانم زن همسایه ، آموزگار ابتدایی بود که بیشتر سالهای خدمتش را در قبل از انقلاب معلمی کرده بود . در کوچه اوحدی همسایه دیوار به دیوارمان بود . بیشتر خرید های خانه را مامان با همراهی شهین خانم انجام میداد . از این رو رفیق گرمابه و گلستان که چه عرض کنم ، ولی رفیق صف نانوایی و سبزی فروشی و صف پنیر کوپنی از بقالی محله بودند .

تقریبا هم سن و سال هم بودند و هر دو چقدر عصبانی شده بودند وقتی که یه روز توی صف کره و روغن کوپنی ، جلوی تمام هم محلی ها ، خانم حاج یحیا ، با صدای بلند از هر دو شون پرسیده بود چرا کوچه اوحدی ، کوچه شما ، هیچ شهیدی تقدیم جنگ و اسلام و امام و انقلاب نکرده ؟ هان ؟ ماشاالله این همه جوان رعنا و رشید داره محله تون ؟ که بلافاصله شهین خانم با حاضر جوابی با صدای بلند گفته بود : خدا کنه کوچه شما اسمش بشه کوچه شهیدان یحیایی و مامان هم بلند گفته بود : الهی آمین !

عصرها موقع سبزی پاک کردن ، توی حیاط گاهی این خاطره را می گفتن و هردو قاه قاه بلند می خندیدند و گاهی مامان از اون قهقه های معروف اش میزد که صداش تا چند تا خونه اون ورتر می رفت .

اون روزها حال و احوال خمینی خوب نبود .مریض بود و در بستر بیماری در بیمارستان افتاده بود . تلویزیون مرتب هر شب نشون اش میداد . گوینده خبر ، دو سه شبی بود که میگفت تیم پزشکی از مردم همیشه در صحنه می خواهد که برای شفای عاجل امام امت دعا کنند . خرداد فصل امتحانات بود . وقتی بیشتر شبها بیدار می ماندم برای درس خواندن ، از پچ پچ ها و خنده ریز مامان با بابام فهمیدم گویا شهین خانم بازهم حرف جالبی زده که هر کسی میشنود بی اختیار خنده اش می گیرد . توی کوچه مون هم پسربزرگترها ، دبیرستانی ها ، هر هر می کردن و می گفتن شنیدی شهین خانم چی نذر کرده ؟

مثلا خودم چند بار با گوشهای خودم شنیدم که آرش گفت : شرط سنگینی بسته ها ! بعد با دوستاش همه با هم می خندیدند ولی به ما بچه های کم سن و سال تر چیزی نمی گفتن . صبح اون روز که گوینده خبر ساعت هفت رادیو ، انا لله و انا الیه راجعون معروف اش را گفت ؛ یک مرتبه همه شوک شدیم . همه گیج و شوک زده شده بودیم ولی مامان و بابا ریز می خندیدند و هی به نوبت دم پنجره اتاق پذیرایی یواشکی ، گوشه پرده مخمل قرمز را کنار می زدند وبه تماشای کوچه می ایستادند و با چشم و ابرو به همدیگه اشاره می کردند و لبخند از صورتشون محو نمی شد . سریع خبر رسید که امتحانات خرداد فعلا همه شون مالیده شدن. خبرخوبی بود .نیم ساعتی بعد از صبحانه خوردن ، وقتی مثل روال روزهای قبل رفتم توی کوچه ، از دیدن اون همه پسر بچه از محله خودمون گرفته تا محله های اطراف تعجب کردم .

برام خیلی جالب بود . بچه های کوچه شهید غلامی همه شون بلا استثنا آمده بودن . پرهام و پارسا که فوتبال شون خدا بود و خودشون دوتایی یه تیم بودن واسه خودشون و همیشه عارشون می آمد بیان توی کوچه ما و فوتبال بزنیم ، حسابی تیپ زده بودن و زیر سایه درخت سرکوچه ایستاده بودن و حالا آمده بودن با بچه محل های ما گرم گرفته بودن و پچ پچ می کردن . بچه های کوچه شهید یحیایی ، حامد و حسین اینا هم همه شون بودن . حتی اون پسر تپله که می گفتن مریضه . یعنی چاقی اش بخاطر مریضی اش هست و همیشه دروازه وامی ایستاد . جالب تر از همه اینکه بچه های کوچه شنطیایی به پسر خاله ها و پسر دایی هاشون هم گفته بودن که بیان . خلاصه اینکه کوچه خیلی شلوغ شده بودو صدای گفتگوهای دو سه چهار نفره بچه ها همه جا شنیده میشد . گاهی برخی بلند بلند می خندیدند و قهقه سر میدادند . اون وسط من و رضا و محمد که سه تایی تقریبا هم سن و سال بودیم ، کمی گیج و حیران بودیم . البته خیلی زود فهمیدم که رضا یه چیزایی میدونه . رضا گفت : فکر کنم همه این پسرا آمدن واسه وقتی که شهین خانم میخواد از خونه شون بیاد بیرون !

من گفتم : خوب بیاد . مگه چیه ؟ حالا این همه پسر ، نصب بچه های کوچه های لب رودخونه ریختن توی محله ما که چی بشه ؟ یه دفعه نخوان دعوا کنن !

محمد گفت : آخرین باری که کوچه اینقدر شلوغ بود یادتونه ؟ تشییع جنازه بابای آقای ابطحی بود . یادته وقتی پیرمرد جنازه اش را ازخونه بیرون آوردن تو چقدر ترسیدی ؟ همون وقت که تو تا یه مدت شبها از ترس خوابت نمی برد ها ! یادته؟ هی بهت گفتم به جنازه اون پیرمرد نگاه نکن . بابا مرده و دیگه تموم شده و خلاص ....

محمد راست میگفت ، یادم آمد یهو . دوباره یه ترسی به وجودم ریخت . یک مرتبه رضا حرفهای ما را قطع کرد و گفت : حالا اینا که غریبه اند و کسی کاری بهشون نداره ،ولی زشته بهتره ما بریم توی خونه هامون . یه وقت بیرون بیاد فکر نکنه ما هم وایستادیم واسه تماشا ! ضایع اس خداییش !

هر چقدر سعی کردم از رضا جریان را بپرسم نمی شد .قشنگ معلوم بود کامل همه چیو میدونه دهن سرویس . خیلی ضایع میشدم که رضا بفهمه همه عالم و آدم میدونن جریان شهین خانم را ، ولی من که مامانم دوست نزدیک شهین خانم هست ، از موضوع بی خبرم .

یواش یواش یارکشی ها شروع شد و بچه ها وایستادن الکی فوتبال بازی کردن و هی تیغی روپایی می زدن . هر وقت هم خانمی یا دختر بچه ای رد میشد ، یکی داد می زد : بازی استوپه ! ... صبر می کردن تا اون دختر یا خانم رد بشه و بعد بقیه بازی .

چقدر این پرهام و پارسا پر رو بودن . آخرین بار سر کیک و نوشابه بازی کردیم که باختن و ندادن و گفتن دیگه پا توی کوچه شما نمی گذاریم و خودشون جر زن بودن ولی چون تیغی بازی می کردن ، وقتی می باختن ، الکی می کشوندن به دعوا که نخوان پول باخت بدن و کیک و نوشابه را بخرن .

نزدیک ظهر شده بود و هوا خیلی گرم بود . یهو یه پسره گولاخ نره خری داد زد : پس کی میایی بیرون نذرت رو ادا کنی ؟ هوا خیلی گرمه ها ... خبرداری ؟ یهو همه جمعیت ترکیدن از خنده ، حتی رضا هم خندید . ولی بازم من نفهمیدم جریانو !!

رفتم سمت خونه و همینکه در حیاط را باز کردم ، خیلی از بچه ها هجوم آوردن واسه آب خوردن از سر شیلنگ حیاط مون . یک دفعه گوشه حیاط چشمم به دوچرخه بابا افتاد و دیدم ، دوچرخه اش هنوز توی حیاطه و امروز سر کار نرفته . احتمالا تعطیل بودن یا شایدم بخاطر همین نذر شهین خانم مونده بود خونه و سر کار نرفته بود .

ظهر که شد ، یواش یواش سر و صدای تک و توک مادر ها بلند می شد که بچه ها شون را صدا می زدند که بیا خونه نهاریخ کرد.

منم بشقاب غذامو گرفتم دستم و رفتم توی اتاقم و در را بستم و نشستم پشت پنجره تا ببینم آخرش بالاخره جریان چیه !

کم کم جمعیت متفرق شدند و رفتند و کوچه مثل هر روز ظهر این موقع خالی و خلوت شد .

مامانم وقتی سر زده وارد اتاقم شد و دید من کنار پنجره اتاقم نشستم و هنوز بشقاب غذام دست نخورده است ، غش غش خندید و گفت : مامان شهین خانم اون کار را نمی کنه ! بیا بشین سر سفره قشنگ غذات را بخور ... آخه بچه تو را چه به می نی ژوپ ؟

پرسیدم : چی شی گفتی ؟ مینی جوب ؟ مینی جوب چیه دیگه ؟

بشقاب را از لبه طاقچه کنار پنجره برداشت و دانه های برنج ریخته شده اطرافش را جمع کرد و گفت : مینی ژوپ دیگه ... مگه ندیدی ؟

دوباره پرسیدم : خوب این چی چی هست ؟ بگو دیگه برام ...

گفت : دیدی بابا ، هزار بار دیدی . توی این مجله قدیمی ها زیاد دیدی . یه دامن کوتاه رسمی هست دیگه

گفتم : آها ... واسه خانوماست؟

گفت : آره دیگه یه دامن کوتاه بالای زانو . بعد هم با دستش که دانه های برنج توی مشتش بود ، به بالای زانوش اشاره کرد.

پرسیدم : خوب حالا چی میشه ؟

گفت : هیچی بابا ، شهین یه حرف مفتی زده ، ولی مگه میتونه!

قبل از اینکه از اتاق بیرون بره ، پریدم و دستش را گرفتم و گفتم : مامان ترابخدا بگو شهین خانم چی گفته ؟

از صبح تا حالا همه میدونن الا من !

مامان دوباره خندید و گفت : حالا می دونم حالا امتحان نهایی کلاس پنجمی ها عقب افتاده ، ولی اینو بدون ، دیرتر میگیرن ولی حتما سخت تر میگیرن ها . بشین درسهات را بخون .

گفتم : مامان بگو دیگه اهههه!

دوباره خندید و کلافه از اینکه من از رو نمی رم گفت : هیچی بابا ، شهین دو سه هفته پیش گفت نذر می کنم اگه خمینی بمیره ، بدون چادر با مینی ژوپ میرم تا سر کوچه و از ذوق ام حسابی قر میدم . همین

بعدش مامان وقتی از اتاق بیرون می رفت گفت : پسر جون بیا سر میز ، قشنگ ناهارت را بخور عزیزم .

بعدها شهین خانم ، قسم و آیه خورده بود و به مامانم گفته بود که ساعت دو ، دو نیم ، ظهر ، وقتی که هیچکس توی کوچه نبوده ، بدون چادر و با مینی ژوپ مشکی اش از ته کوچه تا سر کوچه با منوچهر شوهرش باهم رفتن و برگشتن و حتی زیر درخت سر کوچه هم حسابی رقصیده و قر داده .

ولی گوه میخورد . من تا غروب اون روز از لب پنجره تکون نخوردم . پنجره باریکه اتاق من مسلط به تمام کوچه بود .

همراه شهر

یازدهم تیرماه صفر دو

حاج اتحاد

حاج اتحاد

مرد طوری دستهایش می لرزید که صدای شلق شلق بهم خوردن استکان با نعلبکی و قندان با در شیشه ای اش لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشد . ناگهان استکان چای داغ را برداشت و یکضرب همه را هورت کشید و وقتی سینی را در هوا بلند کرد ، قندان در هوا رها شد و حبه های قند در هوا پخش شدند ، همچنان سینی در دستش می لرزید که ناگهان سینی را محکم به صورت و گوش زن کوبید . چهره اش از خشم عین آن وقتهایی شده بود که خون جلوی چشمانش را می گرفت و دیگر هیچ چیزی حالیش نمی شد . مثل همیشه به لکنت افتاد و پرسید :

  • چی چی چی چی میگه این بچه ؟ هاآآآآ تو تو تو تو تو چه گهی خوردی ؟

زن که گریه امانش را بریده بود ، زیر لب مرتب پسر بچه اش را نفرین می کرد که مرده شور ببردت اینقدر چرت و پرت میگی . این حرفها را از کجات در میاری بچه سرتق هوچی فتنه درست کن .

در حالیکه باریکه نازنکی از خون از گوشش جاری شده بود مرتب به مرد التماس می کرد و می گفت : بخدا با مادرم و خواهرام رفته بودیم . این سرتق هذیان میگه خدا لعنتش کنه .

مرد که سفیدی لایه نازکی از گچ روی ابروها و شقیقه اش خودنمایی میکرد ، در این هفت سالی که از ازدواج شان می گذشت هیچگاه تا این حدعصبانی نشده بود . نه بد دل بود و نه غیرتی . گچکار ساده ای بود که غالب روزهای هفته دوغ آب می زد و کشته می کشید ور دست معمار. بعد از خدمت ازدواج کرده بود و همسرش که دختر وسطی خاله بزرگه اش بود را برایش گرفته بودن . تند تند نفس می کشید ، با صدای بلند فریاد زد : مهین پ پ پ پ پ پرسیدم این بچه چی چی چی چی چی میگه ؟ هان ؟ مهین هق هق گریه می کرد و شانه هایش می لرزید .پوست سفید سمت چپ صورتش که سینی خورده بود ، قرمز شده بود و متورم . در حالیکه اندام ظریف اش را میان پاهایش جمع کرده بود ، با گریه گفت:

رسول بخداحاج اتحاد را همه می شناسن ... اون با همه زن ها اینطوری حرف میزنه ... دست خودش نیست ...

رسول که به وضوح لب هایش می لرزیدند ، چمشهایش گرد تر از همیشه شد و با تعجب پرسید : با همه زنها ؟ عجب ... عجب ... عجب ... یعنی با مادر و خواهرتم ؟ گوه خورده این د دد د د دیوث قرمساق . پاشو بریم جلو مغازه اش تا تکلیف این هر هر هر هر هرزه را معلوم کنیم.

مهین خودش را در آغوش همسرش انداخت و گفت : آبرو ریزی نکن دم عروسی . جلو باجناق هات زشته بخدا . خصوصا جلو این تازه داماده .

  • با جناق هام هم ، یک یک یک یک یک یک از یک بی غیرت ترن ...

مهین سرش را روی سینه شوهرش گذاشت و گفت :

  • حاج اتحاد چیزی توی دلش نیست . با همه زن ها اینطوریه . حالا پسره زده به کون نکشیده تو هم واسه من غیرتی شده و چرت و پرت میگه .اصلا گوه خورد آمد توی مغازه ...

رسول با تندی و خشم مهین را از سینه هایش جدا کرد و سمت جالباسی و سپس سمت در رفت . مهین با همه ریز نقشی و اندام ظریف اش سریع جستی زد و بلند شد و جلوی در ایستاد و گفت :

  • رسول ! آبرو ریزی نکن .. الان بازار تعطیله ! کجا میخوای بری ؟ حالا آخه مگه اون چی گفته اصلا ؟

رسول کمی آروم شد و با تعجب به صورت مهین خیره نگاه کرد و گفت :

  • آخه اون د د د د د د یوث از کجا همه چی زن های این شهر را میدونه؟ ها ؟ د د د د د دیوث مال همه را هم میدونه و درست هم میگه . جا جا جا جا کش ... ب ب ب ب ب بذار برم ... آتیش بزنم مغازه شو ...خراب کنم سرش اون حجره شو . اصلا شماها غلط کردید بدون مرد رفتید خرید عروسی

حاج اتحاد ، که خودش بخوبی میدانست تاحالا حتی برای زیارت قم هم ازدروازه شهر اراک خارج نشده ، پیرمرد نورانی بود با محاسنی بلند و سفید و جای مهر در پیشانی . حجره ای بزرگ در بازار سرپوشیده قدیمی اراک داشت . حجره ای که سقفی با تیرهای چوبی داشت و دیوارهایی با گچ های کم رمق و ریخته شده . میز بزرگی در وسط حجره بود که روی آن بصورت فله انبوهی از لباس زیر زنانه غالبا به رنگهای سفید و سیاه و خاکستری و کرم و قهوه ای تلمبار شده بود و همیشه چند تایی از مشتری هایش خانمهایی بودند که گوشه چادر را به دندان گرفته و با هر دوست از بین این انبوه لباس زیر ها در حال انتخاب بودند . کمی آنطرف تر میز کوچکتری هم بود که انواع لوازم آرایش بصورت فله و درهم و برهم روی آن ریخته شده بود. البته آینه صفحه گرد کوچکی هم بود که خانمها رنگ لوازم آرایش را روی صورت خود امتحان می کردند .اما گنجه کناری که غالبا درش بسته بود برای تازه عروس ها و خانمهای سانتی مانتال بود . داخل گنجه انواع لباس زیر در فرم توری و گیپور در رنگهای قرمز و نارنجی و سبز و زرد و گاهی هم بنفش بود .جوراب شلواری شیشه ای و لباس خواب هم بود . آن سالها در بازار اراک رسم نبود حجره دارها شاگرد مغازه زن داشته باشند . برای همین حاج اتحاد خودش عهده دار امورات مغازه بود. دوستانی داشت که از بندر یا تهران برایش بار بصورت فله می فرستادند و گونی بارها را از گاراژ آ حبیب می داد سیروس حمال می آورد حجره و می گذاشت روی میزها و می رفت . سیروس شیرین عقل بود و بسرعت گونی شورت و سوتینها را خالی می کرد و روی هم می ریخت برای مشتریهای حجره . حاج اتحاد که برای ساخت پاساژاش در گوشه باغ ملی بیش از هر زمان دیگری به نقدینگی نیاز داشت ، مدتها بود که عادت کرده بود، برای فروش بیشتر ، هر انتخابی را که خانمهای مشتری می کردند ، به بهترین نحو از آن انتخاب تعریف و تمجید می کردکه این حرفها گاهی حاشیه ساز و دردسر ساز می شد .

  • بردار خواهرم ... آره همونو بردار ... اندازه ات هست ... شک نکن ... فیت خودته ، اینا را همه از خارجه برای من میارن ... بردار خواهرم ... برش دار معطل نکن ... تمیز اندازه ات هست .

حاج اتحاد این حرفها را تند تند می زد و در حالیکه خانمها غش غش می خندیدند و برخی هم هیچ خوششان نمی آمد

  • آخه حاج آقا این رنگش خیلی قشنگه ولی برای من بزرگه سایزش ، کوچیکترشو نداری ؟
  • بردار خواهرم، همونو بردار ... بردار بذار راحت باشن ... بردار تا سر برج دیگه بار جدید نمیارم خدا گواههه ... بری تا سر بازار و برگردی می بینی دیگه نیست ها ... برش دار بهت میگم .

تو گویی انگار سایز و اندازه همه خانمها را از زیر چادر با مهارتی ستودنی میدانست . در اوج حیاء همیشه به پنجره حجره اش می نگریست و هیچگاه با مشتری چشم در چشم نمی شد . تسبیح می گرداند و مرتب به خانمهای مردد کمک می کرد . " تو پوستت سفیده خواهرم این سیاهه رو بردار بیشتر خودشو نشون میده ... بیشتر به چشم میا"

جلو در حجره اش با خط نستعلیق نوشته بود " ورود آقایان ممنوع " اما گویی خودش آقا نبود و این ممنوعیت برای همه بود الا شخص خودش . پسر بچه را هم راه نمی داد ، به هر خانم یا دختری هم که در انتخاب رژ یا کرم مردد بود می گفت : همه شونو بردار ... تخفیف میدم بهت . خیلی به لب ات میخوره . این فقط واسه پوست توعه ... بردار بهت میگم دختر جون.

رسول که نسبت به باجناق هاش و مخصوصا تازه داماد ، جایگاه اجتماعی پایینتری داشت ، سعی داشت که از موضوع خرید لباس زیر عروسی از حجره حاج اتحادبهترین استفاده را به نفع خودش بکنه تا هم حسابی پیش خاله و شوهر خاله محبوب و عزیز بشه و هم اینکه گربه را جلوی در حجله برای تازه داماد کشته باشه تا تازه داماد اوضاع و احوال دستش بیاد و از رسول قشنگ حساب ببره و کمتر هر هر هر هر هر کنه با خواهر زنها که مثلا زن خودش را بخنده بندازه.

رسول با قلدری و به راحتی بدن ظریف و لاغر اندام مهین را جلوی در به وسط هال هول داد و کنار زدو بلافاصله دمپایی پوشید و راهی بازار شد. برای اینکه در کوچه و محله مهین آویزان اش نشود و مانع رفتن اش نشود ، فاصله سر گوچه تا خیابان را دوید و حسابی از منزل دور شد .مهین همینکه به خودش آمد سریع چادرش را بر سر کرد و بلافاصله پشت سر رسول راهی بازار شد . همینکه کفش هایش را می پوشید ، با خودش فکر کرد که پسرشان را هم ببرد و در راه از او بخواهد که منکر حرفهایش بشود و بگوید از خودش حرف زده .بعد هم با چشم و ابرو به حاج اتحاد بفهماند که شوهرش اشتباه شنیده و غائله بخوابد . مبادا حرف و حدیث به گوش فامیلای تازه داماد برسد و خواهرش انگشت نمای فامیلش شود . اما هر چه تلاش کرد که تند تر بدوند ، پسر کوچکش همراهی اش نمی کرد و اینکه بخواهد پسرش را بغل کند و بدود هم از آن جثه ریز و نحیف برنمی آمد .

سرچراغ بود و بجز بقالی ها ، مغازه ها تک و توک در حال بستن بودند .

رسول آرامتر قدم بر می داشت . در دلش آشوب بود . حالا برود به حاج اتحاد چه بگوید؟ مثلا برود و بگوید که مردک پفیوز تو اندازه سینه بند و شورت زن های مردم را از کجا بلدی که می گی اندازه ات هست ؟ پدر سگ مگه تو کجا اندازه گرفتی که همه را میدونی ؟ آخه دیوث به بدن زن نامحرم چکار داری؟ ... خوب بعدش چی ؟ یقیه اش را بگیرد و او را بزند؟ الان سرشب در این خلوتی بازار که کسی نمی آید و ما را از هم جدا کند . اصلا الان کسی نمی فهمه که موضوع ناموسی بوده و اصولا چرا رسول با حاج اتحاد درگیر شده !

یک لحظه ایستاد . مکث کرد . به ذهن اش آمد که از همینجا برگردد و به مهین بگوید که رفت و مغازه حاج اتحاد بسته بود . به مهین خیلی جدی بگوید که خیلی شانس آورد حرامزاده و گرنه امشب در گور میخوابید .

اما رسول بخوبی میدانست که حتما مهین دنبال او خواهد آمدو اگر احیانا مهین از خیابان پشتی به بازار می رفت و می دید که حجره حاج اتحاد باز هست و خبری از دعوا نیست آن وقت چه !

برگشت به پشت سرش نگاه کرد . کسی نبود . خیابان نور کم رمقی داشت . تا حجره حاج اتحاد چیزی نمانده بود . آرامتر قدم برمیداشت . نور ملایم موتور گازی رکس چند لحظه ای مسیر را روشن کرد . به پایین نگاه کرد . انگشت شصت پایش از پارگی جوراب بیرون زده بود و از داخل دمپایی خود نمایی می کرد . آخر دیگر این چه وضعی بود که بیرون آمده بود . اگر کسی او را با این وضعیت میدید خیلی زشت بود . اصلا سر و وضعش مناسب دعوا نبود . آخر چه کسی با دمپایی می رود دعوای ناموسی ! بهتر بود جورابش را در بیاورد . هر چند هوا کمی سرد بود اما هر دو جفت جورابش را بیرون آورد . اینطوری بهتر شد . همینکه جورابهایش را گلوله کرد و در جیب گذاشت ، صدای آرام و آشنایی شنید ،

  • به به به به به به مش رسول گچکار ! اینطرفا؟ میدونی چند وقت بود پی تو بودم ؟

برای حاج اتحاد شناختن افرادی که با اونها کار داشت در شهر اراک با جمعیت کم آن سالها کار دشواری نبود .

رسول یک مرتبه جا خورد و ایستاد . حاج اتحاد در حال بستن حجره اش بود . رسول به سختی سلام داد

  • س س س س س س سلام حاج اتحاد ...
  • سلام رسول ، مدتی هست پی ات بودم ، دیدم کم پیدایی ، گفتم لابد رفتی تهران فعلگی و گچکاری !
  • نه نه نه نخیر حاج اتحاد ... آخه شما ...
  • خونه ات را بلد نبودم ، وگرنه میخواستم بیام در خونه تون . به بچه های دورمیدون سپردم که بهت بگن من باهات کار دارم ... بیا ... بیا تو ...

بعد حاج اتحاد چراغ های مغازه را روشن کردو دوباره به رسول گفت :

  • بیا تو ... بیا ببین این سقف و این دیوارها رو ... نگا... نگا ... همه اش ریخته ، اونا خو دارن می ریزن دیگه کامل

رسول در حالیکه جلو ورودی در ایستاده بود گفت:

  • آ آ آ خه ممنوعه واسه مردا ...
  • بیا تو بابا ... این وقت شب دیگه آزاده

رسول زیر چشمی به انبوه تلمبار شده لباس زیر ها روی میز بزرگ وسط نگاه می کرد و وانمود می کرد که حواسش به حرفهای حاج اتحاد هست و گاهی حرفهای او را تایید می کرد .

حاج اتحاد دستی روی شانه های کشیده رسول انداخت و گفت :

-شبونه باید ترتیب کار را بدی ، من روزا مشتری دارم ، نمی شه . حتی جمعه ها هم شلوغم . اینجا هم خو دیدی فقط زنا میان .

مهین وقتی جلوی در حجره رسید و از دور دید که دست حاج اتحاد روی شانه رسول است و از دعوا خبری نیست ، تعجب کرد و با ترس و لرز سلام داد . حاج اتحاد پرسید :

  • عیال شماست ؟

رسول سرش را پایین انداخت . حاج اتحاد بلند گفت :

  • بفرما داخل خواهرم ، بفرما

اینو قشنگ بزن ، همین روزا سفت کاری طبقه پایین پاساژ از دست درمیاد .به مهندس میگم سفید کاری اش کار خود رسوله . سفید کاری پاساژ هم با خودته . یواش یواش ، کم کم پولشو بهت میدم ، گفته باشم گچ اش با خودته ها . باهم کنار می یاییم خیلی دنبال ات بودم بابا . بعد حاج اتحاد رو کرد به مهین که دیگر حالا وسط حجره بود و گفت :

  • هر چی میخوایی بردار خواهرم . این بارم از بندر رسیده . همه اش خارجیه . زن دکترا و خانم مهندسا و زنای سرهنگا از اینا می برن . بردار خواهرم . بردار ما حالا حالا ها با رسول حساب کتاب داریم .هر چی میخوایی بردار

مهین در حالیکه چشمش به در گنجه دوخته شده بود ، دستی به داخل گوش اش کشید و خون های خشک شده را جدا کرد .

شهرام صاحب الزمانی . بیست و هشتم ماه بسال صفر دو

تهران . سهروردی شمالی

آرامگاه خانوادگی

آرامگاه خانوادگی

محمود آقا کارمند بازنشسته راه آهن بود . سوزنبان یا کادر اداری ، فرقی نمی کرد . پسرش فرهاد خوش سیما و جذاب بود .موهایی بلند و لخت با صدایی مخملی و خیلی هم خوش رو و خوش خنده . بعد از فوت مادر فرهاد ، محمود آقا زن دوم اختیار کرد . هرچند که در ابتدا روابط علنی نداشتند ولی همینکه اندکی رفت و آمد گاه و بیگاه زن بابا در منزل بیشتر شد ، اختلافات پدر و پسر هم به اوج رسید . فرهاد هم که هنوز در سوگ مادر بود ، پا را از فحاشی و کتک کاری فراتر گذاشت و گاهی پدر و زن پدر ، هر دو را از خانه بیرون می کرد . محمود آقا مرتب فرهاد را نفرین می کرد با صدای بلند و به نحوی که همه اطرافیان هم بشنوند . بعد از عقد رسمی زن دوم ، یکماه نشد که محمود آقا به مرگ طبیعی مرد و انگار فقط قرار بود یک حقوق مستمری از راه آهن برای آن زن دوم تا آخر عمرش بر قرار شود .

بتول زن مرده شور غسالخانه ، کارمند شهرداری بود و زن و شوهر باهم همکار و هر دو هم سالها بود که غسال بودند . این زوج هم مثل همه زن و شوهر ها گهگاه دعوا می کردند و به تیپ و تاپ هم می زدند . بیشتر بحث ها اما سر پول بود. طبقه بالای غسالخانه ، سوئیتی بود که شهرداری در اختیار بتول و مراد گذاشته بود . گاه خارج ساعات اداری و حتی برخی شبها وقت و بی وقت جنازه ای را می آوردند ، مراد که کلید سردخانه را داشت ، جنازه را می دید ، رسید می داد و پذیرش می کرد . صبح اول وقت هم به مدیر آرامستان گزارش می داد که شرح ما وقع شب قبل چه بوده است .

اخیرا فرهاد حال و روز خوبی نداشت . مرتب بد شانسی می آورد . از ناسازگاریهای همسرش تا نا رفیقی ها و بد مرامی ها و حتی این آخری یعنی اخراج اش از محل کار و بیکار شدن اش خیلی اذیت اش می کرد . به هر کسی از دوست و آشنا که می رسید و سفره دلش را باز می کرد و درد و دل می کرد ، همه یک چیز واحد می گفتند . عاق والدین شدی فرهاد . این جمله در بین همه مشترک بود . یک روز یکی از دوستانش به او پیشنهاد داد که غرورش را بشکند و یکی دو شب تا صبح برود کنار قبر پدرش ، توبه کند و تا خود صبح با گریه از محمود آقا بخواهد که او را ببخشد و برایش دعا کند. وقتی مشکلاتش بیشتر و بیشتر میشد این پیشنهاد هم جدی تر و پر رنگ تر میشد . انگار همه کارهایش قفل شده بودند و کلید این قفل فقط با دعای خیر پدرش محمود آقا خدا بیامرز باز میشد .

چند باری دم دمای غروب به آرامستان سر زد . داخل آرامگاه خانوادگی رفت ، آبی پاشید و کمی هم گریست . ولی وقتی که هوا تاریک شد و همه جا ساکت شد ، ترس و وحشت شدیدی سراسر وجودش را گرفت بطوریکه صدای ضربان قلبش را درآن سکوت آزار دهنده سر شب گورستان به وضوح می شنید . طاقت نیاورد و بیخیال توبه شد و بسرعت از آن محیط دور شد . ولی وقتی آن شب اندکی آنجا ماند ، برای اولین بار به ذهن اش رسید که چرا آرامگاه خانوادگی آنها اصلا برق ندارد ؟ یک روز برقکار آورد و سیم کشی رو کار کردند ولی در نهایت متوجه شد که از کنتور برق و انشعاب هم خبری نیست . دل را به دریا زد و تصمیم گرفت که در نهایت آن یک شب با شمع و چراغ قوه فضا را روشن کند .

دعواهای مراد و بتول بیشتر بر سر انعام هایی بود که همراهان متوفی به آنان می دادند . همان چیزی که مرسوم است . تا با احترام و دقت بیشتری جنازه عزیزانشان را بشورند . از طرفی بعضی وقتها هم ، پیش می آمد که ماههای متوالی از حقوق شهرداری خبری نبود و گذران زندگی فقط با همین انعام ها ممکن میشد . گاهی مراد و گاهی هم بتول ، تا جائیکه امکان داشت انعام ها را می پیچاندند . ولی وقتی ضایع می شدند ، دعوا بالا می گرفت . چون از در و همسایه خبری نبود ، با صدای بلند و راحت به همدیگر فحاشی می کردند . همیشه هم آخرش بتول با گریه مراد را نفرین می کرد که : الهی جنازه ات عین این زیر تریلی ها مونده ها بشه به حق علی .

در نهایت هم پول را مقر می آمد وباز می گرداند و قهر می کرد و شام هم نمی خورد و با تهدید می کرد که :

یه روز از دست توی بیغیرت میذارم و میرم . حالا ببین کی بشه .

بعد هم در رختخواب با صدای بلند گریه می کرد تا خوابش می برد .

مراد هم با خونسردی کامل جوابش معمولایکی از این سه جمله بود:

جایی راهت نمی دن ... جایی نداری که بری... گوه نخور بی بابا ننه.

فرهاد به برقکار سپرد وقتی که کارت تمام شد این کلید یدک آرامگاه را بده به یکی از این مرده شورها . برای انعام گاهی نظافت می کنند . گاهی هم برف روبی . بدی دست اون زنه بهتره .

فرهاد با پیشنهاد بچه محل های قدیم تصمیم گرفت واسه شروع و برای غلبه بر ترس و وحشت با سری گرم شده و در اوج مستی و راستی نزد پدر برود و شب توبه را مثل یک مرد سحر کند و همین کار را هم کرد .

بتول و مراد که روز سخت و پر کاری را پشت سر گذاشته بودند ، شب ، قبل از شام مشغول حساب و کتاب بودند که بازهم دعوا بالا گرفت .

مراداز اون تصادفیه که پنج شش نفر بودن ، له شده ها ، پرسید که چقدر دادن بهت ؟

بتول هم سرسنگین جواب داد اونا که چهار تا از مرده ها شون مرد بودن ، پس حتما به تو دادن ، نه به من ...

مراد : سگ تو روح آدم دروغگو . به من که دادن ، گفتن به خانم هم دادیم .

بتول : به من ندادن ! داده بودن که می گفتم . مگه تا حالا نگفتم!

مراد : از اون زن بیمارستانیه چقدر گرفتی ؟

بتول : کدوم رو میگی ؟ امروز شلوغ بود دیدی که ! چه میدونم کیو میگی؟

مراد: همون که صبح اول وقت با آمبولانس خارجیه آوردنش . جوون بود .

بتول : آهان ... اونو میگی ... آره دادن بهم .

مراد : خوب بنال بگو چقدر دادن ؟

بتول : نفهمیدم دستم خیس بود ... صد دادن ... دویست دادن ... چقدر دادن

مراد : ای زنیکه دروغگو ! آخه اونا با اون دک و پوزشون ، اون فامیلاشون ، اون ماشیناشون ، میگی صد دادن ! دویست دادن ؟

بتول : همون بغل دسته این دختره خاک ات کنم اگه دروغ بگم ... اونم واسه این دو زار پولا ... اه

جر و بحث بالا گرفت و فحش های رکیک و آبدار رد و بدل میشد . بتول که از همان نزدیک ظهر خوب می دانست که حتما شب برای دو میلیون تومانی که واسه جنازه اون دختر خوشگله همون که هی میگفتن مدل بوده ، سر صبح انعام درشتی گرفته و شب حتما واسه خاطرش استنتاق میشه و اصلا حال و حوصله دعوا و مرافهه را هم نداشت ، و هیچ هم خوشش نمی آمد که مثل همیشه در آخر مجبور شود همه پولش را عین این احمق ها دو دستی تقدیم مراد بکند ؛ همان نزدیک ظهر ، در دو سه مرحله یواشکی ، همان وقتی که مراد حسابی سرش شلوغ کارش بود ، دور از چشم جماعت ، متکا و دو پتو را با خود به آرامگاهی برد که کلیدش را داشت و گاهی هم آنجا را نظافت می کرد و از اون آقا خوشتیپه انعامی می گرفت . اینطوری هم ، حسابی مراد را می ترساند تا دیگر گوه اضافی نخورد و اینقدر گیر ندهد و هم آنقدر خسته بود که در این هوای خنک تا صبح راحت خوابش ببرد و فقط میخواست به مراد ثابت کند که بی کس و کار نیست و در شهر اقوامش همه او را دوست دارند و جایی دارد که به وقتش بگذارد و برود و شبی را آنجا بماند .

فرهاد وقتی نزدیک آرامگاه شد ، بطری را تا انتها بدون مزه سر کشید و داخل سطل زباله انداخت . حسابی گرم شده بود که وارد آرامگاه شد و در حالت خوش مستی با سنگ قبر پدرش نجوا می کرد . درد و دل می کرد . گریه می کرد .گاهی نیم نگاهی هم به سنگ مزار مادرش می انداخت و او را برای حرفهایش شاهد می گرفت . مرتب می گفت ببخشید ، جوان بودم ، نفهم بودم .انگار سه نفری در تاریکی دمدمای غروب دور میز آشپزخانه نشسته اند و فرهاد با هر دوی آنها ، هم پدر و هم مادر ، رو در رو صحبت می کند . آرام ولی با کلمه های کش دار و گاهی سنگین و البته خیلی هم منطقی . دلش خیلی سیگار میخواست . می طلبید و جلوی پدر و مادر زشت بود . درست نبود سیگار بکشد . هوا دیگه کاملا تاریک شده بود و کم کم نوبت عذر خواهی بود و دیده بوسی . خسته هم شده بود از اینکه از غروب روی دو زانو نشسته بود . کم کم وا داد ، به پهلوی چپ دراز کشید و دست چپ اش را زیر سرش گذاشت و سنگ سفید مزار پدرش را با دست راست بغل کرد و درحالیکه گریه می کرد مرتب می گفت : محمود آقا منو ببخش ، غلط کردم ، گوه خوردم ، ترابخدا منو ببخش . نجواهایش کش دار می شدند و نا مفهوم کم کم پلکهایش سنگین شد که صدای شکسته شدن شیشه ای از فاصله ای دور سکوت گورستان را شکست . فرهاد کم کم خوابش گرفته بود و جملات را نصفه و نیمه بیان می کرد .

مراد با خشم فریاد زد : بی بابا و ننه جایی نداری که بری ، عنی هم نیستی که کسی بخواد ببردتت نصفه شبی ، میدونم که اونا بهت خیلی پول دادن .

بتول بدون آنکه کلامی پاسخ بدهد ، چادرمشکی اش را سر کرد، نگاهی با اخم به صورت مراد انداخت و از اتاق بیرون رفت و آنچنان محکم در سوئیت را بهم زد که شیشه های بالای در شکست و پخش زمین شد و تمام راهرو با خرده شیشه یکی شد . بتول با دمپایی جلو بسته ، با چالاکی در آن تاریکی بسرعت از روی شیشه ها رد شد و خیلی مراقب بود که شیشه به پایش نرود و زخمی نشود . طول خیابان اداری آرامستان را طی کرد و بعد کمی آرام دوید تا در ردیف آرامگاهها به آرامگاه خانوادگی ای رسید که از همان ظهر عمدا در آن را باز گذاشته بود و پتو و متکا اش را آنجا گذاشته بود . بسرعت داخل پرید و فقط مراقب بود که مراد تعقیب اش نکرده باشد . یکی دوبار سرش را یواشکی بیرون برد و تمام طول مسیر را پایید . هیچ خبری نبود . فقط صدای جیرجیرک می آمد و از دور دستها صدای واق واق زدن یه گله سگ به گوش می رسید . کم کم چشمش به تاریکی مطلق عادت میکرد .

مراد هاج و واج از گستاخی بتول و رفتاری که تا بحال سابقه نداشت ، رفت پشت پنجره و رفتن بتول را تا جائیکه امکان داشت از پشت پنجره نگاه می کرد ، پرده را کامل کنار زد به امید اینکه بتول بایستد یا از ترس پشیمان شود و برگردد . آنقدر با نگاهش تعقیب اش کرد تا اینکه در تاریکی مطلق و پشت شاخ و برگ درختهای خیابان اداری از نظر گم شد .

مراد با خودش گفت : کجا رفت این زنیکه احمق ؟ تا بحال سابقه نداشت که اینطوری قهر کنه . از تمام فامیلها خیالش راحت بود . اوصولا کسی بتول را آدم حساب نمی کرد که بخواهد شب به منزلش برود . فقط خواهرش . ولی برای رفتن به خانه خواهرش در دهات هم این وقت شب ماشین گیرش نمی آمد . اما اگر خانه خواهرش برود، باجناق اش چه خواهد گفت؟اینها به درک فردا صبح جواب مدیر آرامستان را چه بدهد ؟ جنازه های اموات مردم چه می شود ؟ نکند از کار اخراجش کنن ؟ اگر این خانه سازمانی را از او بگیرند کجا برود ؟ نخواهند بروند از شهرستانهای اطراف غسال زن بیاورند و هزینه را از حقوق او کم کنند ؟ مگر غسال زن به این آسانی ها پیدا می شود .تمام این افکار ذهن اش را شخم می زدند و مراد داشت دیوانه میشد . نه بخاطر بتول و اینکه ناموس اش کجا رفته و الان چه می کند ؟ بلکه فقط و فقط نگران شغل اش بود و اعتماد و آبرویی که پیش مدیر آرامستان از دست می داد . چه جوابی داشت که بدهد ؟

سریع به خودش آمد ، خیلی تند و فرز شلوارش را پوشید و از خانه خارج شد . کفش هایش را از جا کفشی بیرون انداخت یه لنگه اش کمی آن ور تر افتاد و یکی دو قدم با پای برهنه قدم برداشت تا بپوشد و در حالیکه هنوز کفش اش را درست و حسابی به پا نکرده بود ، کف پایش سوخت. شیشه ای زخمت و خشن کف پایش را برید ،بی مقدمه ناله اش به هوا رفت . برای لحظه ای چشمانش را بست و مشت هایش را بهم فشرد . بازحمت زیاد خودش را کنترل کرد و لنگان لنگان و به سختی در مسیری که آخرین بار بتول را دیده بود در همان خیابان اداری آرامستان ، به راه افتاد .

بتول پتو را دولا پهن کرد و روی آن نشست . نفس عمیقی کشید ودست برد لای پستانهای نرم و کش آمده اش و کیف پارچه ای سفیدی که با پارچه متقال خودش دوخته بود را بیرون آورد . بوی عرق میداد ولی پر از پول بود . بعد از مدتها دلش میخواست همه پولهایش را خوشگل روی زمین بچیند و بشمارد و لذت ببرد از اینکه چقدر پول دارد . در آن تاریکی به وضوح چشمهایش برق می زد . به آرامی اسکناس ها را به ردیف کنار هم می چید . یک ردیف . دو ردیف . حالا دیگر باید کمی عقب تر می رفت تا روی پتو جا برای بقیه اسکناس ها هم باشد . در آن تاریکی که دیگر قشنگ به آن عادت کرده بود ، دندانهای سفیدش در قاب چهره خندان اش خودنمایی می کرد . مرتب در ذهن اش تصویری از خرید کردن در بازار طلا فروشها را مرور می کرد . دکانهای طلا فروش های بازار راست هم بودند . پر نور و درخشان . کساب ها همه لبخند به لب داشتند و همیشه یک دستشان در ویترین های پراز طلا مشغول مرتب کردن و چیدن بود . هم النگو دوست داشت و هم گردنبند . از بچگی النگوی جفت دوست داشت . اما از دست این مراد قرمساق نمی توانست چیزی بخرد . الان یه جورایی احساس می کرد که روی این پتو از حقوق یک ماه و یا دوماه هم بیشتر پول دارد و چقدر احساس خوشبختی میکرد . از دور دست صدای واق واق گروهی سگها شنیده میشد و بجز آن ، سکوت محض تمام آرامستان را در بر گرفته بود .

فرهاد که در این لحظه بطور کامل خوابش برده بود ، دست راستش از روی لبه سنگ مزار پدرش جدا شد و خودش خیلی راحت بحالت طاق باز برگشت و خوابید ولی همان دست راست اش شتلق به موزائیک های کف آرامگاه برخورد کرد . طنین صدا در محوطه شش متر در هشت متر آرامگاه پیچید .

بتول در حالیکه دست چپش هنوز مشغول نوازش اسکناسهای ردیف شده روی پتو بود به آرامی و با تعجب برگشت و در تاریکی که چشمهایش دیگر کاملا به آن عادت کرده بودند ، در فاصله چند متری خودش جنازه ای را دیدکه طاقباز دراز به دراز افتاده است . با وحشت زیاد و از ترس جیغ بلندی کشید و تصور کرد که جن دیده و باصدای بلند شروع کرد به بسم الله بسم الله گفتن چون خیلی به سمت راست چرخیده بود و حسابی هم ترسیده بود ، گردنش گرفت و خشک شد و به پته په افتاد . در حالیکه گردنش به سمت راست بدنش و روبه هیکل فرهاد خشک شده بود ، بسرعت و کورمال کورمال اسکناسها را جمع می کرد و در آن شرایط خودش هم خوب می فهمید که حتما تعدادی اسکناس جا مانده و همه را کامل جمع نکرده است .

مراد که گرمی و رطوبت خون را قشنگ حس می کرد ، ترس و وحشت از بیکاری و نا امیدی از پیدا کردن بتول تمام تمرکزش را از او گرفته بود ، به زمین و زمان فحش میداد و همه را در بدبخت شدن اش مقصر می دانست در آن شرایط لنگان لنگان راه می رفت و رد خفیفی از خون از خود بجا می گذاشت ، ناگهان، وقتی صدای جیغ بتول را شنید ، قند در دلش آب شد و چشمهایش از شادی برق زدند و امید به زندگی اش برگشت . زیر لب گفت : گیرت آوردم ماچه سگ تخم حروم . بعد قدمهایش را بلند تر و محکمتر به سمت منبع صدا یعنی ردیف آرامگاه های خانوادگی برداشت .

بتول که الان دیگر شعاع دست کشیدن هایش روی پتو برای جمع کردن اسکناس ها مرزهای پتو را رد کرد بود و علنا روی موزاییک سرد آرامگاه دست می کشید و مرتب لبه پتو رابالا میداد ومی کاوید که مبادا اسکناسی باقی نمانده باشد ، وقتی حرکتی از جنازه ندید ، کمی به خودش آمد و بسم الله بسم الله گفتن هایش آرامتر و ملایمتر شد. وقتی بیشتر دقت کرد ، متوجه شد که انگار جنازه خروپف می کند .کف دست چپ اش همچنان موزاییک های سرد و کثیف کف آرامگاه و زیر پتو را در آن تاریکی شب می کاوید ، هرچه اسکناس هم در دست راستش جمع کرده بود مجددا به جای امن ِداخل سوتین و لای پستانهایش هدایت کرد . در همان حالت نسشته خودش را روی زمین کشید و کمی به جنازه نزدیک تر شد . حالا دیگر شک نداشت که این جنازه ، جنازه نیست و هیکل مردی است که خیلی سنگین و عمیق خوابیده .

مراد به آرامگاه اول و دوم که رسید خیلی زود فهمید که تا آرامگاه چهارم و حتی پنجم هم در همه آرامگاه ها بسته اند . جلوتر اما ، چشم یاری نمی کرد . تاریک بود . کم کم داشت نگران میشد . بعد از صدای جیغ ، صدای دیگری از بتول نشنیده بود . در حالیکه همچنان از کف پایش خونریزی شدیدی داشت ولی لنگان لنگان و تند تند از جلوی در آرامگاههای خانوادگی رد میشد . در را امتحان می کرد ، قفل بود ، نگاهی به داخل می انداخت ، در آن تاریکی هیچ چیزی جز چند سنگ قبر دیده نمی شد و با عجله سراغ آرامگاه بعدی میرفت . شیشه در و پنجره برخی آرامگاه ها شکسته بودند که کار برایش راحت میشد ولی وقتی به آرامگاهی می رسید که تمام شیشه هایش سالم بودند و داخل خوب دیده نمیشد ، چند لحظه ای نفس را در سینه حبس می کرد و گوشش را به پنجره می چسباند طوریکه صدای ذوق ذوق زدن رگ پاره شده پایش را هم در آن سکوت محض متوجه میشد و در نهایت بسرعت سراغ آرامگاه بعدی می رفت .

بتول وقتی نزدیک تر شد از روی موهای لخت و بلند فرهاد جنازه را شناخت .اما صدای خرو پف اش آنقدر بلند و واضح شده بود که یقین پیدا کرد این همون آقاهه است که گاهی کلید همین آرامگاه را بهم میده تا اینجا را نظافت کنم . مردک احمق چرا اینجا گرفته خوابیده ؟ مگه خودش خونه و زندگی نداره ؟

نزدیکتر شد ، به آرامی صدا زد : آقا ؟ چند ثانیه ای مکث کرد و بلند تر گفت : داداش ! هی عمو ...صورتش را که نزدیکتر به صورت فرهاد کرد متوجه بوی گند زهر ماری شد . زیر لب گفت : خاک بر سرتون ، زهر ماری کوفت می کنید و میایید اینجا گپه مرگتون را میگذارید که چی بشه بدختها ؟ دوباره صورتش را نزدیک به صورت فرهاد کرد اما اینبار بینی خودش اش را گرفت که بوی الکل اذیت اش نکند و به آرامی با پشت دست چند ضربه به صورت فرهاد زد . سعی کرد در گوشش بلند تر صدایش بزند و صورتش را خیلی نزدیکتر کرد که یک مرتبه صدای بلند مراد در اتاقک آرامگاه پیچید : قرمساق حرومزاده چه گهی میخوری اینجا ؟ ببینم این تن لش کیه این وسطه ؟

بتول در حالیکه همچنان روی زمین نشسته بود ، به آرامی برگشت و با خونسردی جواب داد : خفه شو الدنگ ، زر مفت هم نزن این یارو صاحاب این آرامگاهه است . زهر ماری کوفت کرده ، نمی دونم چرا اینجا خوابش برده ؟

بی تفاوت به حضور مراد ، الان بتول جرات بیشتری پیدا کرد و شروع کرد به تکان تکان دادن فرهاد و بلند تر گفت : هی آقاهه ... هی عامو ... هی آقا ... . با تو ام بتول ... چه گهی داری میخوری ؟ ولی بتول بی تفاوت به کارش ادامه داد.

مراد که خون زیادی ازش رفته بود و خونسردی و بی تفاوتی بتول را هم نمی توانست تحمل کند ، با هدف کتک زدن و با انگیزه مشت و لگد زدن به سمت بتول هجوم برد . از آنجا که کوتاه زمانی بود که پای راست خودن آلودش را روی زمین میکشید و در تاریکی هم ، پتو دولایه ای را که کف آرامگاه پهن شده بود و لبه هایش کنار رفته و بالا آمده بودند ، راهم نمی توانست ببیند ، و از طرفی تمام انرژی اش را هم در لگدی که میخواست حواله بتول کند ذخیره کرده بود ، همینکه خواست پای چپش را بلند کند و حواله پهلو و کمر بتول کند ، یک مرتبه پایش به پتو گیر کرد و با شدت هر چه تمام تر سکندری خورد و با آنچنان صدای بلندی نقش زمین شد که فرهاد از خواب پرید . مراد با صورت نقش زمین شد . پیشانی اش به لبه تیز صیقل خورده سنگ مزار مادر فرهاد برخورد کرد و از چند جا شکافت و از بینی و پیشانی اش خون فوران زد و دست راستش طوری شکست که علنا از آرنج آویزان شد .از درد با صدای بلند نعره می زد و فحش میداد .

فرهاد هاج و واج و در حالی که هنوز مست و گرم بود ، گرمای قطرات خون پیشانی مراد را روی صورتش حس کرد . چند ثانیه ای طول کشید تا هر سه هاج و واج به همدیگر نگاه کردند تا اینکه مراد از هوش رفت و دراز به دراز در کف آرامگاه پهن شد .

شهرام صاحب الزمانی . نهم اردیبهشت ماه بسال صفر دو

تهران . سهروردی شمالی