SLM HAMEGI

HEEEEY

BELAKHARE BAD Y SAAL O NIM BARGASHTAM

مُتَنَفِرَمْ اَزْ تویے کِهـ دیوارِ بُلَنْدَمْ رآ دیدےْ  ،


ولےْ بهـ دُنْبالِ هَماטּ آجُرِ لَق دیوآرَمْ بودےْ کِهـ . . .


مَرا رآ فُروْ بریزےْ . . .


تآ  مَرا اِنْکآر کُنےْ  . . .


وَ اَزْ رُویَم رَد شَوےْ  . .

یه روزخودم و دلم

عاشق یکی و دلش شدیم

ولی اون ، خودم و دلم و ازخودش ودلش روند

دیروز با یه دسته گل اومد دیدنم بایه نگاه مهربون

نگاهی که سالها ازم دریغش میکرد..

گریه کرد وگفت؟

دلش برام تنگ شده...

ولی من فقط نگاش کردم..

چون کاری نمیتونستم بکنم..

فقط وقتی رفت سنگ قبرم ازاشکاش خیس شده بود!

باز هم

                             4wulwtgq7qpf5i2k9xfu.jpg

باز باران بي ترانه

گريه هايم عاشقانه

مي خورد بر سقف قلبم

ياد ايام تو داشتن

مي زند سيلي به صورت

باورت شايد نباشد

مرده است قلبم ز دستت

فكر آنكه با تو بودم

با تو بودم شاد بودم

توي دشت آن نگاهت

گم شدن در خاطراتت

......


بی تو بودن خیلی سخته....

قلبم را دادم به تو که عشق منی ، با تو آمدم، آمدم تا جایی که تو میخواهی، با تو می آیم ، می آیم به هر جا که بروی ، با تو میروم ، میروم هر جا که بروی....
همه جا با توام ، نیست جایی که بی تو باشم ، نیست هوایی که بی تو نفس کشیده باشم
نیست یادی در قلبم جز یاد تو ، نیست مهری جز مهر تو در دلم
چشمانم هنوز غرق نگاه زیبای تواند، آنچه پنهان است در پشت نگاهت دنیای عاشقانه من است
همه جا با توام ، آنجا و اینجا در قلبم ، اینجا و آنجا در قلبت ، می تابم و و میتابی ، میمانم و میمانی، میدانم و میدانی که چقدر هم تو مرا دوست داری ، هم من دیوانه توام...
چه خوب میفهمی در دلم چی میگذرد ، چی خوب معنا میکنی نگاهم را ، چه عاشقانه میشنوی حرفهایم را
پاسخ دل گرفته ام را با عشق میدهی، وقتی دلتنگم ، خبر داری از دل تنگم ، وقتی تشنه دیدارم ، سیراب میکنی مرا عشقم
همه جا با همیم ، نیست جایی که بی تو باشم ، نیست راهی که بی تو رفته باشم...
همه جا خاطره ، همه جا عشق ، همه جا عطر حضور تو ، جایی نیست که نباشد عطر نفسهای تو
همه جا خاطره ، جایی نیست که نمانده باشد یادی از تو....
تویی که جان داده ای به تنم و این یاد تو است که نفس میدهد به این تنی که روحش در وجود تو است
روح عشق در وجودمان، این است روزهای زندگی مان ، با عشق روزمان شب میشود و با یاد هم شبهایمان را سر میکنیم...
همه جا با توام ، تو اینجا همیشه در قلبمی و من آنجا باز هم به عشقت نفس میکشم
...

بس شنیدم داستان بی کسی

بس شنیدم قصه دلواپسی

قصه عشق از زبان هرکسی

گفته اند از نی حکایت ها بسی

حال بشنو از من این افسانه را

داستان این دل دیوانه را

چشمهایش بویی از نیرنگ داشت

دل دریغا سینه ای از سنگ داشت

با دلم انگار قصد جنگ داشت

گویی ازبامن نشستن ننگ داشت

عاشقم من، عاشقم من قصد هیچ انکار نیست

لیک با عاشق نشتن عار نیست

کار او آتش زدن من سوختن

دردل شب چشم بر دردوختن

من خریدن ناز او نفروختن

بازآتش در دلم افروختن

سوختن درعشق را از برشدیم

آتشی بودیم وخاکستر شدیم

از غم این عشق مردن باک نیست

خون دل هرلحظه خوردن باک نسیت

آه،می ترسم شبی رسوا شوم

بدتر از رسوایی ام تنها شوم

وای از این صیدوآه ازآن کمند

پیش رویم خنده پشتم پوزخند

برچنین نامهربان دل مبند

دوستان گفتن ودل نشنید پند

خانه ای ویران تر از ویرانه ام

من حقیقت نیستم افسانه ام

گرچه سوزد پر ولی پروانه ام

فاش می گویم که من دیوانه ام

تا به کی آخر چنین دیوانگی

پیله گی بهتر از این پروانگی

گفتمش آرام جانی؟

گفت:نه

گفتمش شیرین زبانی؟

گفت:نه

گفتمش نامهربانی؟

گفت:نه

می شود یک شب بمانی ؟

گفت :نه

دل شبی دور از خیالش سر نکرد

گفتمش افسوس او باور نکرد

خود نمی دانم خدایا چیستم

یک نفر با من بگوید کیستم

بس کشیدم اه از دل بردنش

آه اگر آه م بگیرد دامنش

با تمام بی کسی ها ساختم

وای بر من ساده بودم باختم

دل سپردن دست او دیوانگیست

اه غیر از من کسی دیوانه نیست

گریه کردن تا سحر کار من است

شاهد من چشم بیمار من است

فکر می کردم که او یار من است

نه فقط در فکر آزار من است

یک شب آمد زیرورویم کردو رفت

بغض تلخی در گلویم کردو رفت

مذهب او هرچه باداباد بود

خوش به حالش که اینقدر آزاد بود

بی نیاز ازمستی می شاد بود

چشمهایش مست مادر زاد بود

یک شبه از عمر سیرم کردو رفت

بیست سالم بود پیرم کرد و رفت



و من هنوز عاشقم

آنقدر که می توانم

هر شب - بدون آنکه خوابم بگیرد
 
از اول تا آخر بی وفایی هایت را بشمارم

و دست آخر

همه را فراموش کنم

آنقدر که می توانم

اسمت را

روی تمام آبهای دنیا بنویسم

و باز هم جا کم بیا ورم

آنقدر که می توانم

شب ها طوری به یادت گریه کنم که

خدا جایم را با آسمان عوض کند!

و من هنوز عاشقم

آنقدر که میتوانم

چشم هایم را ببندم

و خیال کنم:

شاید دوستم داری !!!
  

قلم بدست میگیرم تا که بنویسم ،

اما چه نویسم و چگونه نویسم تا آنطور که باید و شاید لایق و شایسته ی تو باشد ؟

تو که خود ، وجودت شایسته ی شایسته ترین هاست ،

که قلب مهربان و تپنده ات در هر لحظه و هر ثانیه عشق تولید می کند ،

و آن را در کلامی از جنس احساس و در قالب صوتی آرامش بخش

با امواجی سرشار از انرژی به سمت شنوایی من نشانه می رود !

به راستی چه پر شکوه است داشتن تو ،

چه زیباست حس تو را خواستن

و چه احساسیت در قلب ، حس تو را طلب داشتن با تمام روح و جان و تن .

چه عطریست عطری که از نفس های عمیقت در هوا جاریست ،

که تا عمق وجودم نفوذ می کند و هر روز دیوانه تر ز پیشم می کند .

آنقدر دیوانه که تا حد جنون پیش روم ،

و شوم مجنون کوی تو ،

مجنون چشمان تو ،

که درخشندگی اش خیره کننده تر از تلالو خورشید است ،

درست به همان رنگ ، اما درخشان تر .

و به شفابخشی عسل ، اما اثربخش تر ،

آنقدر اثربخش که نافذ شود به اعماق قلب من ،

و دنیایی از حرف های نهفته در دل را به تپش درآورد ،

آنقدر که تمام آن فوران کند ،

در قالب احساسی سرشار از عشق ،

سرشار از تو ،

چرا که تو خود ِ عشقی خود ِ عشق !

با ذره ذره ی وجودی که تسخیرش کردی طلبت می کنم ،

من را در سرزمینم حفظ کن ،

آن سرزمین ِ گرم ِ سرشار از عشق ،

و بتاب بر من با خورشید درخشان چشمانت !

بگذار من این عشق را با دستان تو لمس کنم ،

در سرزمین تو !

نفوذت عمیقا همیشگی ات کرد ،

تو با آن احساس ِ تِـلِـپاتی ،

درک می کنی که حس قلبم چیست .

ماندنی ترین احساس تقدیم به ماندنی ترین عشق !



دلنوشته شخصی می باشد ، لطفا کپی نکنید .


+ مخاطب خاص دارد .