بعد از یک سال

سلام!دوستای عزیزم حالتون خوبه؟چه خبرا؟

من الان بعد از یک سال و نیم دارم پست میذارم.حوصله ندارم همه چیز رو تعریف کنم فقط خبر های مهم رو میگم.

اول اینکه من عاشق مهدی نبودم!این حالتی ک داشتم فقط یک واکنش دفاعی بود که بخاطر افسردگی شدید ایجاد شده بود.وقتی حتی به این موضوع فکر میکنم اعصابم بهم میریزه پس بگذریم...

در سال گذشته من تصمیم گرفتم که ازدواج کنم!چون بر خلاف اکثر دخترها من میل به تشکیل خانواده دارم نه ارتباط دوست دختر و دوست پسری.چندتا خواستگار راه دادم اما هنوز که خبری نیست.

مادرم میخواد به زودی بره و تهران زندگی کنه یعنی مارو ترک کنه.خوب چیکار کنم از دست من که کاری بر نمیاد.فقط امیدم به خداست...

خواهرم که دوسال پیش کنکوری بود امسال سال اول دانشگاه رو تمام کرد.انشاالله که خوشبخت بشه.

دیگه چیزی یادم نمیاد.فقط اینکه دلم خییییییییییییییلی براتون تنگ شده.کاش بشه دوباره این پیج رو راه بندازم.امروز تا بتوانم میام و به وبلاگهاتون سر میزنم و کامنت میزارم.لطفا شما هم با کامنتاتون منو یاری کنید.دوستتون دارم.

مادربزرگ عزیزم

سلام!حالتون خوبه؟بچه ها اتفاقات خیلی زیادی افتاده ولی اصلا وقت ندارم بیام براتون بگم.دیشب برای دومین بار پس از مرگ مامانجون خوابش رو دیدم.چقدر دلم براش تنگ شده.تو خوابم شب بود تو یک باغ؛یک تخت چوبی بزرگ یک گوشه ی باغ بود که مامانجون روش خوابیده بود.من داشتم توی باغ راه می رفتم که دیدمش؛رفتم پیشش روی تخت.تا منو دید لبخند بزرگی زد و پاشد و نشست،بغلش کردم و گفتم خوبی مامانی؟اونم گفت که خوبه و حال منو پرسید بعد خواست برام چای بریزه که گفتم نه نمیخوام وقت نداریم میخوام خودت روببینم!اونم نشست و به پشتی ای تکیه داد.پرسیدم که از این که مردی خوشحالی؟و اونم سر تکون داد و گفت آره منم سرم رو پایین انداختم و گفتم خوشحالم که خوشحاله و با غم زیادی نگاش کردم.مامانجون گفت که نباید انقدر ناراحت باشی و منم گفتم که نمیخوام خودخواه باشم ولی نمیتوانم.گفت نبودن من توی این دنیا واسه همه بهتره تو هم به زندگیت برس،بعد نگاهی به باغ کرد و یاد گل هاش افتاد و گفت جعبه ی گل هام کجاست؟من گفتم پیش عمو علی.گفت ازشون خوب مراقبت میکنه؟منم جواب دادم بله شکر خدا

دیگه یادم نیست فقط این رو یادمه که پس از مدت کوتاهی که حرف زدیم دیگه وقت رفتنش شد و با برگردوندن سرش از سمت من غیب شد و منو تو غم تنها گذاشت.

به یاد مادربزرگم امروز یکی از شعر های بچگیمون رو تغییر دادم و نوشتم(البته آخراش قافیه نداره اما حرف های دلمه)


مادربزرگ عزیزم کفن پوشیده

تو قبر عمیقش آروم خوابیده

یه روز تابستانی خبرش بهم رسیده

مادربزرگم،چشمات رو باز کن

وقتی من مردم اونوقت لالا کن

بیا بریم توی حیاط برات توت بچینم

بازم بگم دوست دارم

روی گونت بذر بوسه بکارم

تنها لحظه های شادمون رو تکرار کنم

می خوام لبخندت رو ببینم

می خوام آغوشت رو احساس کنم

می خوام جبران روزهای تنهاییمون رو بکنم

یادته آرزو داشتی برات دوتا کبوتر عاشق بکشم؟

خواستم بکشم

فرصت ندادی..

سوتی خفن

سلام بچه ها!خوبید؟چه خبرا؟

درسته امسال سال مزخرف و گندی هست ولی عاری از اتفاقات خنده دار نیست.من هر وقت اتفاقات خیلی خنده داری تو مدرسه برام اتفاق میفته برای مادرم تعریف میکنم تا بقیه رو هم شاد کنم ولی مامانم دفعه ی آخر با تاکید بهم گفت که این خاطره های خنده دارت رو بنویس و منم گفتم که از این به بعد هروقت وقت کنم توی وب می نویسمشون گرچه مادر من منظورش نوشتن در دفترچه خاطرات بود ولی من حال اونو ندارم!میخوام الان اولین اتفاق خنده داری رو که امسال افتاد رو براتون بگم که البته از همه خنده دارتره(اگه نخوانی نصف عمرت بر هواست).

اواسط آبان بود؛همیشه سرویس اول سرویسی بود که من و یکی دیگه از بچه ها به نام آناهیتا توش هستیم و سرویس دوم با فاصله ی کمی از ما میرسه که توش یکی از بچه ها به نام دنیا هست.بقیه ی سرویس ها هم ترتیب ندارند.

خلاصه اون روز من و دنیا و آناهیتا و دوتا از بچه های دیگه به نام فاطمه و الهه نشسته بودیم و داشتیم حرف میزدیم البته آناهیتا چون خیلی خابش میومد روی زمین دراز کشیده بود!!!نمیدونم چی شد که بحثمون کشید به مراسم شب احیا!الهه گفت من اگه شب احیا نرم مسجد شبم شب نمیشه!!آناهیتا هم گفت که من اصلا تا حالا مسجد نرفتم!!فاطمه گفت:«اصلا نیازی نیست که حتما بری مسجد من که شبای احیا تنها میمونم خونه و با آقا انصاری حـــال میکنم!!»آقا یک دفعه کلاس منفجر شد انقدر خندیدیم که از چشمامون داشت اشک میومد!این فاطمه هم که نفهمیده بود چه خبره وقتی دید ما آروم نمیشیم گفت:«وا مگه چی گفتم؟؟»ماهم همینجور داشتیم میخندیدیم که آناهیتا پاشد در حال خندیدن جمله ی فاطمه رو تجزیه کرد:«..شب های احیـــا...توخـــونه...آقا انصاری...حــــال!!!»و ما غش غش میخندیدیم و فاطمه تازه فهمید چه خبره و از خجالت سرخ شد و بعد با دستپاچگی صداش رو بالا برد و گفت«نــــــــــــــــــــه!!!....منظور من این نبود..منظورم با صداش بود...اه..اصلا..اصلامنحرفا...پیرمرده شصت سالشه،نه هفتاد سالشه»با گفتن این حرف دنیا دستاش رو به حالت خاصی تکون داد و گفت«این که بدتر شد!!پس حال میکنی؟؟؟»و دوباره خنده ی ما شدید شد!اناهیتا گفت«چندومیشی؟؟»و من گفتم«چهل و هشتمیش!!»البته اینم بگم  که کنایه هایی که ما میزنیم خیلی عمیقه و فقط خودمون میفهمیم مثلا این چهل و هشتمی که من گفتم کنایه از یکدونه از شاه های صفویه که چهل و هشت تا زن از تمامی سنین داشته!!!

خلاصه اون روز فاطمه ی بدبخت وقتی میرفت بیرون از کلاس بچه هایی که بیرون بودند می خندیدند و وقتی میومد تو مایی که تو بودیم می خندیدیم!!خلاصه حسابی صواب کرد چون بعد از ماه ها من اینجوری خندیدم بقیه رو نمیدونم!!

هی زندگی

هی زندگی...

چرا انقدر شلاق ات را محکم میزنی؟؟؟به خدا جرم من انقدر ها هم نیست...

فقط عاشق شده ام

متن کوتاه

سلام!بچه ها وقت ندارم حرف بزنم فقط اومدم بگم که جدیدا زدم تو کار نوشتن متن های کوتاه غم انگیز(نمی دونم بهش چی میگن)و گاه و بی گاه میام براتون می نویسمشون.خوب؟؟من برم که مامانم خفه ام کرد!!!

ناراحتم کردید

سلام سلام!خوب هستید؟من اصلا خوب نیستم!از دست شما خیلی ناراحت هستم.آخه من مثلا تو پست قبلی ازتون یک سوالی پرسیده بودم!اخه چی میشد جوابم رو میدادید؟؟هاااا؟؟خیلی ناراحتم کردید...حالا که اینجوری کردید من خودم تصمیم میگیرم..این قالبه به دلم نمی چسبه قالب خودم رو می خوام و همین الان هم جایگزینش می کنم...


بعد نوشت=عوض نمیشه..عوض نمیشه این قالب لعنتی!!!میگه بارگزاری بعضی از کدها در قالب شما ممنوع است!!!

نظر سنجی قالب وب

سلام سلام سلام!بچه ها همین الان که اومدم ببینم پست قبلیم توی وبلاگ ثبت شده یا نه که دیدم قالب وبلاگم نیست!!!آره نبود اون قالب زشت سفید ساده ی بلاگفا بود!!منم سکته کردم و سریعا رفتم یک قالب برای وبم بگذارم تا قالب خودم رو پیدا کنم.الان قالب رو پیدا کردم اما شک کردم این قالب که الان رو وبمه یا قالب خودم؟؟پس گفتم نیاز به کمک شما دارم.


کدام قالب برتر است؟چرا؟

دریغ از یک لحظه وقت

سلام!چه خبر؟بچه ها انقدر حرف دارم بهتون بگم،انقدر اتفاقات مهم افتاده که میخوام براتون تعریف کنم ولی دریغ از یک لحظه وقت برای سرزدن به وب خودم،به وب شما، خلاصه به وب همه!!!نمیدونم امسال چرا انقدر همه ی معلم ها و مدیرمون نفهم

شدن!!خدایی خیلی اذیت میکنن!!روزی چندتا امتحان داریم!!دیروز زنگ اول امتحان ترم علوم  داشتیم،زنگ دوم امتحان میان ترم دینی و زنگ سوم امتحان میان ترم املا!!!زنگ آخر هم که ورزش بود درس نمیخواد.

انقدر دلم میخواد زیاد آپ کنم ولی نمیشه...

چند تا عکس از بچگیم توی کامپیوتر پیدا کردم دیدمشون اصلا روحیم باز شد؛میگفتم ببین بچه بودم چه قدر شاد بودم!!آخه توی یکیش با یک کلاگیس فرفری مش یک ژست بانمک گرفته بودم!حالا نمیدونم عکسه رو بزارم یا نزارم؟؟؟شما بگید.

دیشب یکدفعه از خواب پریدم دنبال یک دفتر و مداد میگشتم آخه یک شعر به ذهنم رسیده بود باید سریع می نوشتمش ولی نمیدونم اولاش رو چه کار کنم؟کمکم کنید.اینم از شعر=


میخوام برم عزیزم،دارم از غمت می میرم

فلج شدم تو این دنیا،دیگه برات چیکار کنم؟

می خوام برم ز پیش تو،می خوام دورشم ز عشق تو

یادم میاد روزی رو که،پر می کشیدم توی خوشی

اما حالا باید غرق بشم تو بدبختی

عشق تو برای من چیزی جز بدبختی نداشت

عشق من برای تو چیزی جز غم نداشت

دل بستن من به تو فقط یک اشتباه بود

«امیدی نبود...هر چه که بود...تاریکی بود...غم بود...تنهایی بود»

رمئو به جولیت نرسید،شیرین به فرهاد نرسید،لیلی به مجنون نرسید

ما می رسیم؟؟؟

میخوام بگم عزیزم،قصه ی ما همینه،قصه ی عشق همینه

وقتی که عاشق میشی،باید از زندگیت غافل شی

از خوشیات دور بشی،تو درد و رنج تنها شی

انقدر سریع رد نشو از کنارم،من که به جز تو کسی رو ندارم

کمی بنگر به زندگیم،کمی فکرکن در بدبختیم

وقتی تو روز افسرده بودم

شبا تو تخت گریون بودم

سر سجاده ی نماز صبح،اشک رو چشمام ماسیده بود

سادگی اشتباهمه،گناه من عاشق شدنه

جدایی سرنوشتمه،تنهایی تقدیر منه

هالووین مبارک

سلام علیکم!حال شما؟خوب هستین؟با کمی تاخیر هالوین رو بهتون تبریک میگم.من هالوین رو خیلی دوست دارم و خییلی دلم میخواد یک بار با دوستام جشن بگیرمش و افسوس...

خوب بریم سراغ خوراکی ها؛هرچی میل دارید بهم بگید بگم براتون بیارن.

1-آبنبات ذرت،حتما همتون میدونید که توی شب هالوین همه آبنبات زیاد میخورند؛یکی از معروف ترین آبنبات های هالووین آبنبات ذرت هست که من براتون توی یک دیگ ریختم.

2-کیک شکلاتی،کیک خوراکی ای هست که اصولا همه وقتی که خوشحال هستند یا جشنی دارند با اون از خودشون پذیرایی میکنند و من چون خیلی شکلات دوست دارم کیک شکلاتی گذاشتم.

3-شراب قرمز،خوب فکر نمیکنم این خیلی نیاز به توضیح داشته باشه خودتون حسابی آشنایید.

برای غذای اصلی هم پیتزا داریم..به به..بفرمایید.

چه قدر بخور بخور شد!!راستی یک هدیه هم برای هالوین میخوام بهتون بدم؛یک عکس متحرک ترسناک که دیگه جرات نکنید تلوزیون ببینید!!

خوب دیگه من برم پی کارم.بای بای

پام شکست

سلام!خوب هستید؟بنده در این دو هفته ی اخیر یک سره دنبال وقتی بودم که بیام آپ کنم ولی هیچ وقتی نبود!خوب من براتون کلی خبر دارم اول از همه این رو بگم که از بقیه مهم تره؛خوب جونم براتون بگه که هفته ی پیش شنبه یعنی چهار آبان من وقتی از مدرسه برگشتم داشتم از پله های حیاطمون پایین میامدم نمیدونم چرا یک دفعه بند کیفم باز شد و افتاد جلوی پام و تعادل من رو بهم زد و من داشتم میفتادم که پای چپم محکم خورد به ستون جلوی پله ها و بعد بنده مثل سفره روی زمین پهن شدم و از دردی که یک دفعه در بدنم پخش شده بود به گریه افتادم!خلاصه یک دقیقه ای گریه کردم تا آروم شدم..خییلی ترسیده بودم آخه توی اون لحظه نمیتوانستم پام رو تکون بدم و وقتی که نگاش کردم کج شده بود اول فکر کردم شکسته بعد گفتم حتما در رفته ولی یکم بعد تونستم پام روتکون بدم و فکر کردم هیچی نشده.وقتی اومدم توی خونه مامانم گفت چی شده گفتم زمین خوردم؛خواهرم هم خنده اش گرفته بود میگفت از فرق سرت تا کف پات خاکی شده!!پام خیلی باد کرده بود نشون بابام دادم گفت که چیزی نیست خوب میشه!

شب ساعت شش یا هفت بود که مامانم دید پام هنوز درد میکنه و نمیتوانم زمین بزارم بردم بیمارستان،توی بیمارستان هم برام ویلچر گرفت؛ما رفتیم بخش اورژانس و یک پرستار اومد پام رو معاینه کنه؛انقدر پام رو فشار داد که نزدیک بود گریه کنم.خانومه گفت برید عکس بگیرید.وقتی عکس رو گرفتیم و اوردیم پیشش گفت که شکستگی واضحی نیست ولی گفت دوشنبه ساعت نه صبح بیایم پیش متخصص اورتوپد تا ببینه چه خبره و اینم گفت که الان برم پام رو گچ بگیرم که اگه چیزی باشه بدتر نشه.خلاصه ما وقتی دوشنبه رفتیم پیش متخصص بهمون گفت که یک شکستگی داره؛اون استخوانی که زیر استخوان انگشت کوچیکه ی پاهست اون شکسته و باید یک ماه توی گچ باشه.البته یک چیز ترسناک تر هم گفت؛گفت که اگه یک ضربه بخوره انگشت کوچیکه ی پا کلا جدا میشه و شکستگی شدید میشه!!دکتر برام گچ کوتاه یعنی گچ خارجی بست تا راحت تر باشم.آهان راستی گفت که یک جفت عصای زیر بغلی هم بگیرم!خلاصه چلاغ شدم دیگه!!

بچه ها من باید برم کار دارم. خداحافظ تا بعد

اعصاب آسیاب شده

بچه ها الان یه پست گذاشته بودم کلی هم روش کار کرده بودم ولی وقتی نوشتنش تموم شد یک دفعه دستم خورد روی یک دکمه ی دیگه همش پرید!!اعصابم خورد که چه عرض کنم آسیاب شد!!خوب برید پست پایین رو هم بخوانید یکی از شعر های خودمه(تاسیر گرفته از شعر یکی از دوستان) منم برم به خودکشیم برسم!!

شعر خودم

خدایا ببین چه کرده با من

خدایا ببین منو فریب داد

خدایا ببین چطور ولم کرد

او همونی بود که عاشق ترم کرد

اوهمانی بود که میگفت دوستت دارم من

خدایا ببین چه دردی داره

وقتی بودن و نبودنت فرقی نداره

خدایا ببین داره میکشتم آخر

خدایا ببین میخوام بمیرم

میخوام در آغوش تو بمیرم

بزار بیام پیشت آروم بگیرم

بانو آیووانا تنها تر از همیشه

سلام بچه ها!خسته شدم از اینکه همش باید برای دیر آپ کردنم معذرت خواهی کنم؛میدونید،این چند وقته دچار مشکلات روحی زیادی شدم انگار یکدفعه دنیا روی سرم خراب شد.وعضیتم خیلی بد بود دو هفته ی پیش شروع به بهبودی کردم بعد دو روز بهتر شدم ولی دیگه تغییری نکردم.تیک عصبی گرفتم،روی بینیم حساس شدم.چند روز پیش خواهرم به مادرم گفت که باید منو ببرند پیش روان شناس ولی من به سرعت مخالفت کردم،دلم نمیخواهد برم و بود و نبودم رو به یکی که اصلا نمیشناسمش بگم.

چندوقته زدم تو کار شعر گفتن؛شعرام همچین تعریفی ندارند ولی خوب بد هم نیستند.نمیتوانم بگم که از این به بعد وبم غمگینه ولی خیلی شادم نیست؛میتوانم بگم از این به بعد همه چی توش یافت میشه(مخصوصا متن شعر).نمیگم از این به بعد زود زود آپ میکنم میگم سعی میکنم زود زود آپ کنم.خداحافظ همتون باشه تا آپ بعدی

از طرف بانو آیووانا تنها تر از همیشه

بی اعصاب

سلام!خوفین؟ماشاالله ترکوندین یک روزه نظرات شد بیست تا  آفرین خوشم اومد ハート。パステルカラー。可愛い。 のデコメ絵文字 انگار از تصویر متحرکه هم خیلی خوشتون اومد نه  خوب پس از این به بعد تصویر متحرک هم زیاد میزارم  من دیگه الان باید برم لباس بپوشم که با مامانم برم خریدهای مدرسه رو بکنم  بعدشم همه باهم میریم سینما فیلم(هیس دختران فریاد نمیزنند)ملغب به هیس رو ببینیم خوب الان یک شعر هم از سهراب سپهری بخونیم و بریم=


هر کجا هستی باش ، به درک !

پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین مال خودت …

اصن خاک تو سرت …



゜*パステル*゜ のデコメ絵文字اه سهراب سپهری هم که اعصاب ندارهه゜*パステル*゜ のデコメ絵文字

چه خبرا؟؟

سلام سلام سلام!خوبین؟خوشین؟چه خبرا؟خیلی ببخشید که انقدر دیر آپ کردم دیگه تکرار نمیشه!مدرسه ها هم که دیگه داره شروع میشه شما آماده اید؟من که نه هیچی نخریدم فقط چند تا دفتر از پارسال مونده و کیف و جامدادیم رو هم خودم بافتم!!بهله همچین آدم هنرمندی  هستم من  حالا که بحث هنر شد اینم بگم که بنده قرار بود امسال تابستون یک وب دیگه هم بزنم که از طریغ اون چیز هایی رو که میبافم رو بفروشم مثل دسبند،تل،هد بند و...ولی نشد فقط توی مدرسه دسبند و تل میفروختم ولی امسال میخوام پاپیون که به صورت گره ای بسته میشه و دسبند و از اون شالگردن ها که روی مقنعه بسته میشه بفروشم  خوب دیگه جونم براتون بگه...چی چی بگه دیگه خودم همه چی رو گفتم این تصویر متحرک رو هم گذاشتم یکم دیگم دورهم باشیم بخندیم  منم دیگه قاطی کردم بریم


Radsms funny07 تصاویر خنده دار متحرک (سری اول)

متن شعر هزار قصه

سلام!مثل همیشه خوبین؟آره شما که خوبین فقط حال من بده.از همتون به خواطر دلداری هاتون متشکرم انشاالله برای  هیچ کدامتون هیچ وقت از این مشکلات پیش نیاد.واقعا دلم میخواد بیام وب هاتون و مطالبتون رو بخوانم ولی دست خودم نیست حال هیچ کاری رو ندارم دلخور نشید.

تشیع جنازه خیلی بد بود خیییلی بد و وحشتناک.خوشبختانه من به خودم تسلت دارم و به خودم اجازه ندادم خیلی نزدیک برم و جسد رو ببینم اگه دیده بودم الان خیلی حالم بدتر بود.جزو وحشتناک ترین چیزها گریه های عمه هام بود؛هرکدام رو که بقل میکردم یه دل سیر گریه میکردند،یه کدامشون در حالی که حق حق گریه میکرد میگفت که مادربزرگم روز های آخر همش میگفته دلم برای ستاره(خواهرم) و ....(خودم)تنگ شده میخوام ببینمشون..ولی نشد...

خوب من نمیخوام همه چی رو بگم چون خوب شما که گناهی ندارید ناراحت میشید فقط بگم که روز هفتمش جمعه هست سوم هم دیروز بود.خوب فکر کنم همتون آهنگ هزار قصه ی گروه پالت رو شنیدین،من اولین باری که این آهنگ رو شنیدم خیلی ازش بدم آمد ولی الان برام معنی داره؛من متن این آهنگ رو براتون گذاشتم برید بخوانیدش.خداحافظ تا بعد


دلا دیدی که خورشید از شب سرد

چو آتش سر ز خاکستر براورد


زهر خون دلی سروی قد افراشت

به هر سروی،تذروی نغمه برداشت


که خورشید از شب سرد

چو آتش سر برون کرد


که از خون دل ما

تذروی نغمه سر کرد


صدای خون در آواز تذرو است

دلا این یادگار خون سرو است


دلا دیدی،که خورشید از شب سرد

چو آتش سر ز خاکستر برون کرد


برادر نوجوونه برادر غرق خونه

برادر مثل خورشید سر میکشه تو خونه


خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره

خونه ی مادربزرگه شادی و قصه داره


خونه ی مادربزرگه هزارتا قصه داره

خونه ی مادربزرگه شادی و قصه داره


کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره

دشتاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره


کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره

دشتاش پر از بوی گل اینجا همش بهاره

مادربزرگ

سلام بچه ها!خوبید؟ببخشید این چندوقته نبودم آخه میدونید یه اتفاقی افتاده؛بعضیاتون میدونید که مادر بزرگ من که هشتاد و پنج سالش بود شش ماه پیش رو توی بیمارستان بوده و دو ماه و نیم قبلی رو به طور کامل در آی سیو(مراقبت های ویژه)بوده خیلی وضعییت قم انگیزی داشت پدر بیچارم هرشب ساعت دوازده میومد خونه چون بعد کارش میرفت پیش مامانجونم برای همه این وضعیت خیلی سخت بود. 

دیروز من و خاهرم داشتیم آهنگ گوش میدادیم که یک دفعه این آهنگ شروع شد و شروع به خوندن کرد«خونه خوبه خونه بوی مامانم رو میده خونه خوبه خونه مامانم امیده»همون لحظه زنگ در به صدا دراومد و من سریع گفتم وای این آهنگ رو ببند بابا بشنوه ناراحت میشه ولی کسی گوش نداد خاهرم در رو برای بابام باز کرد ولی تا در رو باز کرد پرید بقل بابام و بلند بلند گریه کرد من همینجوری داشتم نگاه میکردم نمیدونستم چی شده بعد خاهرم اومد منو بقل کرد و به گریش ادامه داد گفتم چی شده؟گفت مامانجون امروز فوت کرده!!خیلی بد بود خییییلی نمیدونستم چیکار کنم گریم هم نمیومد اصلا نمیتوانم گریه کنم خییلی حالم بده فقط کارم اینه که یه گوشه تنها بشینم و فکر کنم همش به خاطرات اندکی که با مامانجونم داشتم فکر میکنم آخه به خاطر یه سری مشکلات خیلی کم میدیدمش.یه بار برده بودمش تو حیاط پشت درخت توت نشسته بود و منم داشتم براش توت میچیدم میدادم بهش.اون موقع گفت هیشکی منو دوست نداره من همیشه تنهام این رو که گفت ایستادم بر گشتم و بهش گفتم نه مامانجون من خیلی دوست دارم اما خوب نمیتوانم زیاد بیام ولی بهت قول میدم از این به بعد بیش تر میام بعد هم گونش رو بوسیدم.طفلی خیلی خوشحال شد.به همه میگفت که نوم منو دوست داره و بازم میاد پیشم.ببخشید که نتوانستم به قولم عمل کنم خییلی ببخشید تقصیر من نیست نمیشه

تشیع جنازه امروزه خیلی باور کردنش سخته.مادر بزرگم وصیت کرده توی شیخون خاکش کنیم ولی قبر توی شیخون بیست ملیونه!اینم وصیت کرده که طلاهاش رو بدیم به یتیم ها حالا ما نمیدونیم از کجا این پول هارو گیر بیاریم آخه باید با بیمارستان تصویه حساب کنیم و پول قبر رو بدیم و شامی که امشب باید بدیم هم کلی خرج داره تازه هفتم و چهلم هم هست..خیلی وضعیت سختیه اینشاالله برای کسی پیش نیاد.خوب بچه ها من دیگه باید برم سعی میکنم هرچه زود تر بیام به وب هاتون و مطالبتون رو بخوانم ممنون میشم اگه با نظراتتون منو یاری کنید.خداحافظ

تاس رنگی

سلام سلام سلاااااااااااااام!این نظر سنجیه خیلی جالبه جواب بدیدهمش جز 3 و 4 خیلی قشنگه ولی من خودم با 4 اومدم

این پستم رو همینجوری گذاشتم دورهم باشیم ولی فردا پس فردا یه پست میذارم که توش دوباره تولد داریماین عکس رو ببینید.خدایی قشنگ نیست؟من که خودم عاشق تاس هستم

تولد نازی جون

سلامHelloحالتون خوفه؟من که خوفم.گفته بودم که جمعه رفته بودیم کرج،خیلی خوش گذشتاون شب تولد دختری بود که رفته بودیم خونشون(نازنین)؛ساعت 12 و 25 دقیقه ی نصفه شب ایشون 17 ساله میشدنما برای ناهار رسیدیم غذا هم پلو قیمه بود،از اون چرباششب همه رفتیم پیتزایی پاپریکا یعنی پیتزایی که نه هم پیتزا داشت هم چیپس و پنیر داشت هم ساندویچ و...نفری یه چیپس و پنیر سفارش دادیم و دو تا پیتزا و یک مرغ سوخاری و یک سیبزمینی سرخ کرده و یک قارچ سوخاری که همه با هم بخوریم.اصلا میز داشت میترکید انقدر که ما غذا سفارش داده بودیم،6 نفر هم بیشتر نبودیما..میخواستم از میز عکس بگیرم براتون بزارم ولی ملت فرصت ندادن که حمله ور شدنsmiley

بعد از شام رفتیم کیک بگیریم ولی شکلاتی تموم کرده بود نازی انقدر قر زد که نگواخرش یه کیک خوشگل گرفتیم بعدش هم به سمت خانه پیاده روی کردیممن و نازنین پشت سر همه داشتیم راه میرفتیم و حرف میزدیم یه دفعه یه ماشینه دقیقا پشت سر ما ایستاد بعد هم وقتی ماشین هنوز به طور کامل نیستاده بود از صندلی بقل راننده یه پسره پیاده شد و پشت سرما تند تند راه میومد ما سرعتمون رو زیاد تر کردیم ولی پسره داشت بهمون میرسید که یک دفعه به طور ناخودآگاه شروع کردیم به دویدن!وقتی به بقیه رسیدیم زدیم زیر خنده این منگلا!نگو ماشینه تاکسی بود داشت مسافر پیاده میکرد...

ساعت یک ربع به 12 رسیدیم خونه و بعد بزن و برقصساعت 12 و بیست دقیقه هم کیک و پیش دستی هارو اوردیم و دورش نشستیم بعد شمع هارو گزاشتیم سر ساعت 12 و 25 دقیقه هم نازی جون شمع هارو فوت کرد و تولد رو مبارک کرد

خدا هم خواست به نازنین کادو بده توی کیک شکلاتی از آب در اومد اونم چه شکلاتی دیگه داشت به سیاهی میزدfest33.gif

این از عکس کیک

http://www.8pic.ir/images/07519588680926650821.jpg

اینم از یه زاویه ی دیگه

http://www.8pic.ir/images/82643069495193470276.jpg

عکس بریده شدش رو هم بعدن براتون میزارم

خوب این از ماجرای تولد نازی جون.بای تا بعد

..................

سلام سلام سلام سلاااااااااااااام

حالتون خوبه؟چه طور مطورید؟با روزگی چه میکنید؟امسال روزه گرفتن خیلی سخت شده؛آخه الان کره ی زمین در گرمترین حالتش قرار دارهیکی از آیت الله ها که گفته اگه توی ماه رمضان خیلی تشنه میشید میتوانید آب بخورید!!!

من الان کرج هستم اومدم مهمونی

نظرتون در مورد قالب جدیدم چیه؟

این ببه ای رو ببینید خیلی جیگرهمگه نه؟


خوب حالا من این همه حرف زدم شمام یکم حرف بزنید؛این نظرسنجی رو گذاشتم جوابشو بدید


من خودم8(جواب بقیه نظرسنجی هارو هم دادم)

توجه توجه

سلامArabic Veilبچه ها من این رو تو وب یکی از دوستان دیدم گفتم بذارمش توی وبم ملت آگاه بشن؛البته اینم بگم که از ترس دچار شدن به یک مشکل بزرگ هم بودشما هم همکاری کنید این رو به اشتراک بگذارید تا همه ببینند


اخرین sms

سلامFlowerحالتون خوبه؟به این سوال جواب بدید و تورو به خدااااااااا راستش رو بگید(معرفت خودتون رو نشون میدیدا)


آخرین اس خودم=سلام!خوبی؟چیکار میکنی؟

در مورد تو

ای تویی که الان داری این مطلب رو میخونی،آره با توام!اینا در مورد توهه.برو بخونشون

1- تو الان تو اينترنتی  Computer


2- توی یه وبلاگ باحال هستی


3- تو يک انسان هستی  


4- الان داری پست من رو میخونی  


5- تو نمی تونی وقتی زبونت بيرونه بگی ژ   


7- الان داری امتحان می كنی ببینی میتوانی بگی یا نه


8- الان خندت گرفت


9- اصلا نديدی كه عدد 6 رو جا انداخته ام  


10 الان چک كردی ببينی واقعا 6 رو جا انداختم يا نه 


11- الان بازم خنديدی


12- نمیدونی من يه عددی رو هم چند بار نوشتم 


13- الان چک كردی ببينی كدومه 


14- پيداش نكردی.فکر کردی سرکارت گذاشتم


15- ولی نمی دونی كه من الان دارم به تو می خندم چون منظورم


 عدد 1 بوده كه 7 بار نوشتمش 



نبرد خونین و خشن این دو تکواندوکار

  ببینید چه جوری میجنگند  

           

نتایج مسابقه

سلامممنون که انقدر با من همکاری کردید و جواب سوال ها رو دادید.الان وقت دادن جواب هاست.

1=جواب سوال یک چیز خیلی پیچیده ای نیست ولی هیچ کس نتوانست جواب درست رو بگه به غیر از شادی جون که به روش دیگه ای این معما رو حل کرد.توی جواب اصلی ما دو تا از سر هارو یک طرف و دوتای دیگه رو یک طرف ترازو میزاریم.هر کدام که سنگین تر بود رو به طور جداگانه در ترازو قرار میدیم و سر سنگین رو پیدا میکنیم اگر هم وزنه مساوی شده بود اون دو تایی رو که کنار گذاشته بودیم رو وزن میکنیم؛به همین سادگیLibra

2=جراح که فقط مرد نیست زن هم هست پس جراح مادرش بوده

3=صندلی میزاریم بشینه

4=خیلی از دوستان گفته بودن مورچه ها دارند دایره وار میچرخند ولی اگه جواب این بود پشت سر هر مورچه دو تا بود.جواب اصلی خنده داره؛مورچه ی سومی توهم میزده

5=شخصی که کور بوده لال نبوده پس حرف میزنه

اینم از جواب ها؛حالا بریم سراغ برندگان مسابقه

سوال اول=

-شادی

سوال دوم=

-عارفه

-یلدا

-شادی

-کیان

-بهاره

-mary

-bahare

سوال سوم=

-آقا شاهین

-mary

-بهاره

سوال چهارم=

-mary

سوال پنجم=

-شادی

-تسنیم

-مهسا

-یلدا

-بهاره

-bahare

خوب اینم از برندگان مسابقه.از همتون به خواطر شرکت در مسابقه ممنونم

تارا جون

سلام بچه ها...

من امروز فهمیدم که یه اتفاق خیلییییییییییییییییییییییی بد افتاده...

تارا جوووووووون رگشو زده...

ممکنه خدایی نکرده زبونم لال بمیره...

تو رو خدا واسش دعا کنین زود خوب شه...

آخه تارا هنوز جوونه...هنوز زوده که بره...

تو لینکام به رویای دخی نانازی بزنین..

اون وبلاگشه...

امان از دست این تارا..این همه آدم رو به گریه انداخته..

خدایا خودت کمکش کن

معمای شب

سلااااااااااااااااااااام

امروز میخوام تستتون کنم.ببینم مختون چه قدره؟؟فندوق؟؟

من مقداری معما طرح کردم.شما میتوانید توی قسمت نظرات جواب هایی رو که فهمیدید رو بگید تقلب هم نکنید.آخه چیز خاصی که نیست فقط یک مسابقه برای سرگرمیه.هفته ی دیگه جواب ها و برندگان اعلام میشوند.خوب دیگه بریدخودتون رو صابت کنید

1=ما 6 تا سر قطع شده داریم.همشون کاملا شبیه هم هستند ولی یکیشون سنگین تر هست.چجوری میتوانیم فقط با دو بار وزن کردن(وزنه ی دوکفه ای)اون سر رو پیدا کنیم؟

2=پدری همراه با پسرش در ماشین نشسته بودند.آنها تصادف میکنند و پدر همان جا میمیرد.پسر را به بیمارستان میبرند ولی وقتی که جراح میاید تا جراحی را آغاز کند میگوید:((من نمیتوانم این را عمل کنم چون پسرمه.))چطور این ممکن است؟

3=اگر کسی قلبش بایستد شما برای نجات دادنش چه کار میکنید؟Begging

4=سه تا مورچه داشتند پشت سر هم راه میرفتند.از اولی پرسیدن چند تا مورچه پشت سرته گفت دوتا.از دومی پرسیدند چند تا مورچه پشت سرته گفت یکی.از سومی پرسیدند چند تا مورچه پشت سرته گفت سه تا!چطور این ممکنه؟

5=یک شخص کر و لال میخواهد مسواک بخرد.او با در آوردن ادای مسواک زدن منظور خود را به فروشنده میفهماند و موفق به خرید مسواک میشود.در همان حال شخص کوری وارد مقازه میشود که میخواهد عینک آفتابی بخرد.او چه گونه باید فروشنده را متوجه منظور خود کند؟

باز باران با ترانه

سلام!حالتون خوبه؟Balloonsمن چند روز پیش رفته بودم سراغ دفتر های بچگیم.من اون موقه ها هر چیزی به ذهنم میرسید رو مینوشتمتو یکی از دفترا یک چیزی دیدم که به خاطرش انقدر خندیدم که دل درد گرفتم.شغر باز باران با ترانه رو که یادتونه؛خوب من این شعر رو میخواستم مثلا عاشقانه بکنم(مسخره نکنیدا،بچه بودم).


باز باران با ترانه

با گوهر های فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آید روز باران

گردش یک عشق شیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های تهران

جوانی بیست ساله بودم

شاد و خرم

نرم و نازک

چست و چابک

با دو پایی بزرگانه

می دویدم در پی عشق

دور می گشتم ز خانه

می شنیدم از پرنده

از لب عشق وزنده

عشق های پنهانی

راز های جاودانی

پیش عشق مرد فردا

زندگانی خواه تیره

خواه روشن

هست زیبا

هست زیبا

هست زیبا

نظر میخوام

سلام بچه ها!حالتون خوبه؟حال من که اصلا خوب نیست؛آخه این چه وعضشه؟چرا نظر نمیدید؟چشمام خشک شد از بس در انتظار نظر به مانیتور زل زدم!!!منم گناه دارم خوب!

آیا میدانید نظر گذاشتن فقط چند ثانیه طول میکشد؟!


آیا میدانید نظر گذاشتن باعث شادی دل من و بالا رفتن انگیزم

میشود

و یک در این دنیا و  

100 در آخرت ثواب دارد؟!


آیا میدانید خرابی ماوس به خواطر نظر گذاشتن نمیباشد؟!


از این به بعد هرکی هر پستی رو که میخوانه براش نظر میزاره

پس من منتظر نظراتتون هستم 

ماهی بخت برگشته

سلام!خوب هستین؟این روزا خیلی زیاد میام آخه بیکارم!!

دیشب با چند تا از دوستان رفته بودیم کافی شاپ.همینجوری نشسته بودیم که یک دفعه چشممون افتاد به یک آکواریوم که روبه رومون قرار داشت.آقا منم جانورشناس شدم شروع کردم به فحش دادن به کسی که این حیوانات رو کنار هم تو یک آکواریوم کوچک قرار داده!آخه کدام آدم ابله ای دو عدد لاک پشت منیاتوری(گوشت خوار هستن)با یک مدل خرچنک(گوشت خوار هستن)و شش عدد ماهی که نصفشون گوشت خوار بودن رو پیش هم گذاشته؟؟؟

یک مدت که گذشت یک دفعه ما دیدیم که خرچنگه یکی از ماهی ها رو گاز گرفته و برده یک گوشه و داره میخورتش!!ما یکی از کارکنان کافی شاپ رو صدا کردیم بهش گفتیم آقاهه میگفت آخه تا حالا از این اتفاق ها نیفتاده میگم آخه مرد حسابی این گوشت خواره ماهی هم گوشت داره چیش عجیبه؟؟شما باید از هم جداشون کنی تا این جوری نشه.

دوباره یک مدتی که گذشت یک ماهی اومد طرف اون یکی که مرده بود؛ما گفتیم آخیی میخود براش عذا داری کنه ولی بعدش دیدیم نه خیر اومده مهمانی!!این ماهی شروع کرد به خوردن چشم های اون بیچاره!!!

آخه این چه دنیایی است؟ظلم و ستم و خیانت همه جا رو پر کرده!!مدتی بعد از اون ماهی بخت برگشته فقط یک اسکلت و مقدار کمی گوشت باقی مانده بود!!هییی میبینید تورو به خدا چه وعضشه؟؟؟

به امید دنیایی بهتر تا آپ بعدی بای بای!