اسمی برا عنوان ندارم

نمی دونم چرا دستم به نوشتن نمیره اصلا به زور دارم میام نت از یه طرف خوشحالم که این اعتیادم خود به خود

درمان شد از طرف دیگه هم شرمنده دوستای گلم هستم که کمتر میرسم بیام وبهشون سر بزنم خودتون به

بزرگی خودتون ببخشید عزیزای من

تو هفته ای که گذشت دو بار مهمونی داشتم یکی عصرونه برا دوستای باشگاهم بود یکی هم مهمونی شام برا

خانواده خودم

تو روزی که دوستام بودن برا عصرونه لازانیای رولتی و سالاد کلم وتیرامیسو درست کردم کلی هم زدیم و رقصیدیم

بچه ها هم اتاق صدرا رو ترکونده بودن یعنی یه جای پا پیدا نمیکردم برم تو ومرتبش کنم

برا شام خانواده خودم هم زرشک پلو وسوپ وسالاد کلم وسالاد کاهو وتیرامیسو وژله رولتی و توپی مرغ درست

کردم که واقعا اگه خواهر وسطیم زودتر نمیومد کمکم رسما هلاک میشدم اخه تعداد هم 30 نفری بود برا همین

کارم مشکل بود

برا سه شنبه هم دعوت تولد دارم درست روزیه که صدرا کلاس یو سی مس داره وانجا هم گفتن که نباید غیبت

داشته باشه چون از امتحان حذف میشه به کیا گفتم زودتر اونروز از سر کار برگرده که صدرا رو بسپرمش دست اون

اوکی داده ولی از برنامه های شوهر من نمیشه سر در اورد دقیقه نود مشخص میشه اونروز برا شینیون میخوام

برم آرایشگاه  که بازم اون هم بستگی به حضور آقا کیا داره که زودتر بیاد چون نمی تونم صدرا رو تو خونه تنها بزارم

امروز رو هم بخاطر سردی هوا مدرسه ها رو تعطیل کردن صدرا هم  تلوزیون رو ازم گرفته و یکریز داره کارتون میبینه

بعد از ظهر هم میخوام یه سر برم خونه مامانم اینا خیلی وقته که نرفتم یه دو هفته ای میشه


حال وروز

احوال دوس جونیای خودم خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟ما هم خوبیم کیا حالش یه خورده بهتر شده منم دارم یواش

یواش خوب میشم شکر خدا

یکشنبه که ولادت بود قرار بود یکی از خواهرام بیاد خونمون برام مربای بالنگ درست کنه که همین بهونه شد وهمه

خواهرا و خواهر زاده ها رو برا نهار دعوت کردم نهار هم زرشک پلو با سوپ و سالاد کلم وسالاد یونانی وژله رولتی

درست کردم انصافا خوب شده بودن خیلی هم بهمون خوش گذشت اونروز یکی از فامیلای کیا فوت کرده بود

که کیا رفته بود برا تشیع جنازه و شب هم دیر برگشت

دیروز هم مراسم سومشون بود که ما هم رفتیم بعد از مسجد وسر خاک یه سر هم رفتیم خونه اون مرحوم که

موقعی که میخواستیم پا شیم بیاییم یه دعوایی شد بیا وببین دعوای پسر خانواده با داماد نوه شون بود

راستش این دامادنوه شون خیلی بهشون رسیدگی میکرده مخصوصا روزای اخر اون مرحوم که بد جور هم مریض

بوده این داماده همه کاری براش کرده ولی پسر خانواده اصلا نیومده یه سر هم بزنه وحال باباش رو بپرسهپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

وقتی هم که دوماده به پسره زنگ میزنه که حال بابات اصلا خوش نیس بیا وببینش برمیگرده یه حرف ناجوری به این میگه پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/که من شرمم میشه اینجا بنویسم و همین باعث دلخوری بین این دوتا میشه که روز سوم یه

دعوایی راه انداختن بیا وببین من که دست وپاهام میلرزید زود با جاریم امدیم بیرون ولی پدر شوهر و مادر

شوهرم که بزرگ فامیل هم محسوب میشن موندن

حالا انگار نمیدونم ارثشو میخواد یا چی ولی هر طوری هم که باشه روز سوم رو به گند کشیدن

الان دوستم قراره بیاد خونمون براش چن تا مدل با دانتل خواسته بود که پیدا کردم میخواد بیاد ببینه ببره برا خیاط

یکشنبه میخوام دوستام رو دعوت کنم عصرونه پنجشنبه اینده هم خواهرام رو برا شام

صدرا رو تو کلاسهای UCMASثبت نام کردیم که از این هفته هم شروع میشه سه روز میره ژیمناستیک یه روز هم

میره اونجا اصرار داشت کلاس نقاشی هم بفرستمش که مخالفت کردم و گفتم بمونه برا تعطیلات خسته میشی

خب دیگه اینم از حال وروز این چن روزمون

خانواده مریض

این هفته اصلا هفته خوبی نبود برام از یه طرف خودم شدید سرما خوردم از یه طرف کیا سنگ کلیه داره و امونمون

رو بریده از طرف دیگه هم صدرا یه خورده نا خوش احوال بود

هممون مریض وبی حوصله بودیم الان صدرا یه خورده خوب شده منم یه رمقی پیدا کردم که بیام نت کیا رو هم

بردیم سنگ شکنی بعد از سنگ شکنی چن تا خورده ریزه امده ولی هنوز از اصل کاری خبری نیس طفلی کلی

لاغر شده رنگ به چهرش هم نمونده

خلاصه داریم اینجوری میگذرونیم تا خدا چی بخواد این هفته قرار بود برام مهمون بیاد بخاطر شرایط بدمون موکولش

کردم یه وقت دیگه  امتحانات بچمم هم تموم شد خدا شکر

امروز میخواستم یه حال اساسی به خونه بدم و عوض این یه هفته رو در بیارم ولی بازم نشد هنوز اون قوا رو پیدا

نکردم که چن ساعت پشت سر هم کار کنم ایشالا فردا از شرمندگی خونه هم درمیام


سکه بارون

لباسهای مهمونیم رو پوشیدم صدرا هم آماده نشسته داره کارتون میبینه منتظر کیا هستیم شام دعوت همسایه

قبلیمونیم و تا حالا هم کیا نرسیده خونه یه جلسه کاری داره که تا الان طول کشیده منتظر

منم داشت اعصابم داغون میشد گفتم بیام اینجا تا برگشتنش خودمو مشغول کنم مژه

تو این خونه دیگه جا افتادم ولی صدار یه خورده دلتنگ خونه قبلیمون میشه وقتی میخوایم بریم اونجا که چیزی

برداریم و بیاریم میبینم که داره با حسرت در ودیواراشو نگا میکنه اخه این صدار خیلی زود وابسته میشه وبه شدت

یه خورده زمان نیاز داره تا قبول کنه که اینجا میمونیم فعللللللللللللللللللا

همسایه هامون تا حالا که خوب بودن امیدوارم از اینجا به بعد هم همینطور باشه فقط تو این ساختمون نمیدونم از

چیشه که انگار سر وصدا ها زود میرن بیرون سوالهمیشه مواظبم صدامو برا صدرا نبرم بالا  از وقتی امدیم اینجا

نتونستمراحت صدام رو رها کنم نیشخندخب دیگه همسایگیه

اینروزا هم امتحانات پسرمه و سرم باون گرمه دوستامم میخواستن بیان خونمون نگه شون داشتم برا بعد امتحانات

راستش از وقتی جابجا شدم همش مهمون داریم البته من از مهمون داری خوشم میاد و دوست دارم خونم

همیشه پر مهمون باشه ومنم بتونم به بهترین صورت ازشون پذیرایی کنم قلب

تو این ماه هم تولد من و همسری هم بود که برا خوشون ماجرایی شدن خلاصه شو بگم که

ما یعنی من و همسری تولد هامون رو سه نفری میگیریم  من و کیا و صدرا

روز تولد من برف امده بود و مدرسه ها تعطیل شدن برا همین صدرا با باباش رفته بود و اونجا (تو محل کار

کیا)دندونش درد گرفته بود که کیا با پدر شوهرم صدرا رو فرستاد خونه تا ببرمش دندون پزشکی نگو صدرا تو ماشین

به پدرشوهرم میگه که امروز تولد مامانمه

منم از همه جا بی خبر وقتی اوردش خونه چند بار بهش تعارف کردم که آقاجون شام رو بیاین بمونین ولی خب

قبول نکرد حتی ما رو تا دم دندون پزشکی رسوند من بازم اونجا گفتم که بزارین کلیدا رو بدم شما برین خونه ما 

ولی بازم قبول نکرد و گفت کار دارم و...I don't know - New!

خلاصه اونشب ما تولد رو مث هر سال دیگه گرفتیم فرداش هم شام دعوت اونا بودیم (منزل مادرشوهر)که بعد از

اینکه شام خوردیم و خواستیم بریم خونه مون پدر شوهرم شروع کرد به گله وشکایت که صنم ما رو برا تولدش

دعوت نکرد و... هر چه گفتم من که به شما گفتم شام بیاید خونمون گفت نه که نه باید میگفتی تولدمه...

اونقدر گفت و گفت تا اعصاب ما رو داغون کرد هر چی هم میگفتم نخواستم برا کادو تو زحمت بیفتید تو کتش

نمیرفت عصبانی

میگفت اگه تو منو برا تولد دعوت میکردی من برات یه سکه میاوردم و...

اقا از ما اصرار از پدر شوهر انکار چشم

اخرش کیا گفت 10 روز بعد تولدمه بیا تولد من  بدون کادو هم نیا عینک

10 روز بعد برا کیا تولد گرفتم شام مفصلی هم ترتیب دادم پدر شوهر و برادر شوهر 3 رو دعوت کردم امدن پدر

شوهرم سکه اورده بود از من هم عذر خواهی کرد که دخترم من اونروز بعد از رفتن شما متوجه شدم که تو بخاطر

خود من اسم تولد رو نیاوردی و...

ولی دیگه من ول کن نبودم و میگفتم آقا جون از این به بعد من شما رو برا تولد خودم تولد کیا تولد صدرا سالگرد

عقدمون سالگرد ازدواجمون ولنتاین و... دعوت میکنم از سکه هم کمتر نمیخوام باید برامون بیارید چون ما همه این

روزها رو کیک میخریم و اگه شما رو دعوت نکنیم ناراحت میشید و...نیشخند

حالا هم رفتیم به بقیه برادر شوهرا گفتیم که هر کی تولدش باشه آقاجون براش سکه میبرهنیشخند الان همه میخوان

دعوتش کنن با یه حساب سر انگشتی امسال براش بالای بیست میلیون آب میخورهنیشخند الان هم هی میگیم و

میخندیم همه ازم تشکر میکنن کهتولد من  باعث شد همه خانوادشون کادو بگیرننیشخند

بعله اینم از تولد ما  از این به بعد فک نکنم دیگه پدر شوهر به کسی گیر الکی بده زبان

خب دیگه برم هی به کیا زنگ بزنم تا ببینم چی میشه رضایت میده تموم کنه جلسه رو یا نهعصبانی


سلام به همه دوستان خوب وبامرام خودم Hello

خوبید خوشگلای من ؟خوشید ؟

من شرمنده تک تک شماها هستم که نتونستم تو این مدت یه خبر از خودم براتون بزارم راستش نت

نداشتم و الان که این پست رو میزارم جن دقیقه ای از وصل نتم نمیگذره

بدو بدو امدم اینجا دلم برا همتون یه ذره شده بود این پست رو گذاشتم فقط برا اعلام اینکه زنده ام و هنوز نمردم

میخوام بیام وب همه تون برا همین پست مفصل رو بعدا مینویسم

اثاث کشی

خونه پر از کارتنه کارتنایی که چن روزه نشستم و جمعشون کردم وقتی نگاشون میکنم میگم ای خدا حالا کی میخواد فردا اینهمه کارتن رو باز دوباره باز کنه و از نو بچینه اوه

فردا اثاثارو میبریم همه چی هماهنگ شده ولییییییییییییییییییی اونجایی که گرفتیم قرار بود کاغذ دیواری شه که مونده وفردا میاد که تمومش کنه حالا شما حدس بزنید حال و اعصاب منو ...عصبانی

به همسری گفتم ما که تو خونه خودمونیم یکی دو روز دیرتر بریم ولی اون بیچاره هم چون همه چی رو هماهنک کرده  دیگه خیلیا واسه پس فردا وقت نمیدن که بیان برا اثاثا خلاصه  فردا برا صنم یه روز خیلی شلوغه

الان تو اون خونه جدیده بودیم پرده دوز داشت پرده هارو نصب میکرد نصاب لوستر لوستر ها رو نصاب اجاق گاز ...

کیا هم که اون وسطا

سرویس خواب صدرا رو عوض کردیم براش از اون سرویس خوابی که تختش ماشینه گرفتیم جمعا 5 تیکه ست تو

مغازه که دیدم اندازاش به نظرم خوب امد ولی امروز که اوردن و تو اتاق نصبش کردن دیدم وای خیلی فضای اتاق رو

گرفته من دوست داشتم وسط اتاق صدرا باز باشه ولی الان که وسایلش رو گذاشتن میبینم که وسط فقط  یه 4

متری فضا میمونه یعنی حسابی خورد تو ذوقم ولی خب دیگه چاره ای نیس چش صدرا هم خیلی این سرویس رو

گرفته برا همین دلم نمیاد که عوضش کنم و بچم ناراحت شه

الان هم به زور از اون خونه برش داشتم اوردمش اینجا دوس داشت پیش باباش بمونه اوردمش تا رفت تو جاش

خوابش برد الان هم خواب هفت پادشاه رو میبینه

منم که از فکر وخیال نمیدونم امشب خوابم میگیره یا نه Whoop De Doo

نمیدونم اونجا نت داره یا نه اگر هم نداشت میام از این خونه فعلا بهتون سر میزنم 

خدا کنه همسایه های اون خونه مث اینجا خوب باشنpraying

کشفیدم

اینروزا خیلی سرم شلوغه خونه مون رو گذاشتیم برا فروش

یه خونه کلنگی دیدیم میخواییم اونو بخریم و خودمون بسازیم واسه همین رفتیم یه اپاتمان دیگه اجاره کردیم که دو

سالی اونجا باشیم چون فصل اثاث کشی هم نیس به زور تونستیم اینجا رو پیدا کنیم چن جای دیگه رو هم

نشونمون داده بودن که زیاد به دلمون ننشست من یه اپارتمان سه خوابه میخواستم ولی خب نشد اینجایی هم

که گرفتیم دو خوابه ست 170 متره خودش هم دست اوله خیلی بدلم نشس هفته اینده اثاث کشی دارم چون

متراژ خونه هم بزرگه چن قلم وسایل هم نیاز دارم که باید خریداری کنم برا همین از وقتمم هم کم میارم

از صدرا بگم که ریشه استرسش رو بالاخره کشف کردم و انگشت به دهان ماندم  فک میکنید چی بود ؟ اگه صد سال هم فک کنید نمیتونید علتش رو پیدا کنید پس بزارین خودم بگم

پارسال که صدرا کلاس آمادگی میرفت کلا کوه اعتماد به نفس بود بچم یعنی حتی برگه اعلام روزهای امتحانی

رو هم به من نداده بود و اون هفته ای که من بی خبر از همه جا پی مهمونی بودم نگو اقا صدرا هم داره امتحاناتش رو میگذرونهپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/ هر چند او ترم رو پاس کرد وشاگرد سوم کلاسشون هم شد ولی خیلی وقتا لای

کتاب رو باز نمیکرد و همیشه پی شیطونی کردن بود یه روز بهش گفتم چرا تو مدرسه اینهمه شیطونی میکنی  یه روز اخراج میشی میمونی ها گفت باشه مگه چی میشه اخراج هم بشم میرم پیش بابا کار میکنمپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

(دیگه نمیگم باباش چیکاره ست چون ممکنه خیلیاتون بشناسین ولی یه مجموعه بزرگ داره که اونجا مشغوله )و

این باعث شده بود صدرا پیش خودش بگه که همه که میان پیش بابام کار کنن یکیش هم من

دیدم هیج جوره نمیشه راضیش کرد گفتم نه تو نمیتونی بری اونجا اگه سواد نداشته باشی مال ومنال بابات به

کارت نمیاد بابا درس خونده تونسته موفق بشه و این ربطی به تو نداره وتو با درس خوندنه که میتونی به اون حد برسی و...

خلاصه اقا ما اینا رو گفتیم تا بلکه این پسرمون یه خورده به خودش بیاد و دست از شیطنت برداره

نگو این حرفای من مونده تو ذهن این بچه و بعده یه سال خودشو نشون داده

اونروزی گریه میکرد و میگفت من نمی خوام تو اینده فقیر شم من باید خیلی خوب درس بخونم گفتم اخه این چه

حرفیه که میرنی و...بعده کلی فک کردن یادم افتاد که پارسال بهش چی گفته بودم  بچه های دعا فروش رو که تو خیابون میبینه فک میکنه اگه درس نخونه میشه مث اونا و همش میترسه

خلاصه بازم یه عالمه باهاش حرف زدم که نه عزیزم تو هیچ وقت فقیر نمیشی همه دارو ندار ما مال تو ... رفتم

مدرسه اش وقتی موضوع رو به مدیر و معلمش گفتم کلی خندیدن که ببین کی این حرف رو میزنه

باباش هم کلی باهاش حرف زده و بهش روحیه داده الان بهتره وارومتر شده یعنی تونستم به حد تعادل

برسونمش بهش گفتم که درسش بخاطر منزلت اجتماعیش تو جامعه ست و باعث ثروت وفقر نمیشه الان خیالش راحت شده درس هم خوب وبا علاقه میخونه پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

ولی واقعا این چن روزه پدرم درامد تا علت اینهمه استرس رو پیدا کنم

استرس صدرا

سلام عزیزای من

خوبید ؟خوشید ؟ سلامتید ؟به خاطر این غیبتم شرمنده گل روی تک تک تون هستم

این چند وقته نتم قطع بود و نتونستم بهتون سر بزنم ولی دلم برا تک تکتون تنگ شده بود

منم تو این مدت حسابی مشغول مطالعه بودم از یه طرف هم یه دوستی داره باهام زبان کار میکنه صدرا رو هم

که نگو تو درس خوندن زیاده روی میکنه و اعصاب برام نذاشته قبل از شروع سال تحصیلی دلهره داشتم اخه از

خیلیا شنیده بودم پایه اول سخته صدرا هم که شلوغ و بازیگوش مونده بودم باهاش چطور باید کار کنم ولی الان

که درساشون شروع شده دیگه ورق برگشته این منم که هی سرش غر میزنم که بسه بچه کم خودتو خسته کن

با اینکه درسشو یاد میگیره ولی بازم استرس داره وهی باید تمرین کنه با معلمش هم حرف زدم دیگه نمیدونم

چی بشه وقتی هم که صبح میشه میشینه گریه میکنه که من هیچی بلد نیستم و... خلاصه حسابی فکرم درگیر

صدراست

چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟/


دیروز صدرا کلاس ژیمناستیک داشت قرار بود منم کتابهای اشپزیم رو به یکی از مامانای هم باشگاهی صدرا بدم

وقتی سه تا کتاب رو گذاشتم تو کیف دستی دیدم خیلی سنگین شد ولی چون به اون خانمه قول داده بودم

براش ببرم دیگه نخواستم بدقولی کنمو یکی یکی ببرمشون این شد که با صدرا و یه کیف دستی سنگین  پیاده راه

افتادیم سمت باشگاهاوه

چهار راه رو که رد کردیم یه پیر زن 60 70 ساله دیدم با  لباس وکیف کهنه موهای سرش که از جلوی روسری 

دیده میشد کوتاه بود در حد 3 -4 سانت سفید  که سر موهاش رنگ حنا داشت با عصا داشت را میرفت حالش

خوب نبود مستاصل بود ازم ادرس پرسید فقط اسم خیابون منم گفتم درسته همین خیابونی که الان هستیمه بعد

گفت که گم شدم ونمی تونم خونمون رو پیدا کنم

ازش پرسیدم ادرسی شماره تلفنی تو کیفت نداری بدی زنگ بزنم به بچه هات بیا دنبالت گفت نه بچه ندارم تنها با

پرستارم زندگی میکنم هیچ ادرس و شماره ای هم ندارم ناراحت

هوا خیلی سرد بود اصلا دلم نیومد اونجوری بزارمش وبرم دستمو محکم گرفته بود و میگفت اگه خونمو پیدا کنی

خیلی ممنونت میشم هی هم به خودشه وپیری فحش میداد که ببین اخر به چه  روزی افتادم که حتی نمیدونم

الان کجام نگران

اون خیابون رو تا ته بردم و به هرکی هم میرسیدم نشونش میدادم ولی کسی اونو نمیشناخت بعضیا میگفتن تو

اذیت میشی تا ادرس اینو پیدا کنی  ول کن برو بعضیا هم دعا میکردن

رسیدیم جلوی باشگاه صدرا رو از همون جلوی در فرستاد م رفت وخودم با اون خانمه واون کیف سنگینم را افتادم

به چن تا نگهبان وسرباز هم نشونش دادم ولی ...

همینطور که دستمو گرفته بود و میرفتیم یهو ماشین کیا رو دیدم که پیچید به همون خیابونی که ما توش بودم  قرار

بود دیروز اونم بیاد باشگاه تا پیشرفت  صدرا رو ببینه براش دست تکون دادم دید ونگه داشت جریان رو براش از اول

توضیح دادم و گفتم از کجا این خانم رو تا اینجا اوردم  کیا رفت به  دفتر امام جمعه که تو اون خیابون بود  وجریان رو

گفت یکی از اونا شناختش و ادرس داد بردیم  گفت تو محلشون بپرسین خونه شو نشونتون میدن تا ما رسیدیم به

محله این خانمه بعععععله دیدم همه میشناسنش

ولیییییییییییییییییییییییییییییییییی چی میگفتن ؟اینجاش جالبهتعجب

میگفتن این خانم عادتشه الکی میگه گم شدم هر بار یکی رو اینجوری سر کار میزاره تعجب

بخدا من که کلا هنگ کرده بودم ابرو

بعده رفتن خانم پیره کیا هی بهم نگا میکردو میخندید میگفت خانم ساده منو باش تواین سرما با این کیف سنگین

پای پیاده یه ساعته داره برا کسی که فیلم بازی میکنه دنبال ادرس میگرده قهقهه

منم حرفی برا گفتن نداشتم یعنی الان هم هنوز روشن نشدم که اخههههههههههههههه چرااااااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟سوال

همسری هم برگشت

بعععععععععععععععععله بلاخره همسری ما هم امد و بسی ما خوشحال گشتیم قلب

از صدرا که نگم بهتره هر وقت اسم باباش میومد اشک بهش امون نمیداد و...ناراحت

پنجشنبه ظهر رسید دیگه موند پیش ما سر کار نرفتdancing هر چند در نبودش ماشین که دستم بود نیاز به تعمیر پیدا کرده بود بخاطر رسیدن موعد تعویض صفحه کلاجش اصلا نمیشد رانندگی کرد نیشخند

ماشین رو برد تعمیر گاه و برگشت خونه پیشمون

برامون سوغاتی هم اورده بود واسه من یه گردنی نقره که سنگ وسطش یاقوت قرمز و سنگهای دورش یاقوتهای قرمز و سبز ه خریده خیلی دوستش دارم لبخندواسه صدرا هم گیتار و تفنگ خریده

دوستش هم از شیراز برامون مسقطی وشیرینی و رب انار وعرق و شیره خرماو ...فرستاده بود پری روز یه سره وسایلا رو جابجا میکردم اوهدیروز هم رفتیم بیرون برا صبحونه ونهار  یه عالمه هم پارچه خریدم تا مانتو پاییزی و پالتو و بلوز بدوزم مژه

وقتی میشینم به خیاطی اصلا گذرزمان رو حس نمیکنم

الان هم صدرا رو فرستادم مدرسه خونه رو مرتب کردم باید نهار رو بار بزارم برم کلاس یوگا گفتم بیام یه آپ کوچولو بکنم وبرمبای بای