لباسهای مهمونیم رو پوشیدم صدرا هم آماده نشسته داره کارتون میبینه منتظر کیا هستیم شام دعوت همسایه
قبلیمونیم و تا حالا هم کیا نرسیده خونه یه جلسه کاری داره که تا الان طول کشیده 
منم داشت اعصابم داغون میشد گفتم بیام اینجا تا برگشتنش خودمو مشغول کنم 
تو این خونه دیگه جا افتادم ولی صدار یه خورده دلتنگ خونه قبلیمون میشه وقتی میخوایم بریم اونجا که چیزی
برداریم و بیاریم میبینم که داره با حسرت در ودیواراشو نگا میکنه اخه این صدار خیلی زود وابسته میشه وبه شدت
یه خورده زمان نیاز داره تا قبول کنه که اینجا میمونیم فعللللللللللللللللللا
همسایه هامون تا حالا که خوب بودن امیدوارم از اینجا به بعد هم همینطور باشه فقط تو این ساختمون نمیدونم از
چیشه که انگار سر وصدا ها زود میرن بیرون
همیشه مواظبم صدامو برا صدرا نبرم بالا از وقتی امدیم اینجا
نتونستمراحت صدام رو رها کنم
خب دیگه همسایگیه
اینروزا هم امتحانات پسرمه و سرم باون گرمه دوستامم میخواستن بیان خونمون نگه شون داشتم برا بعد امتحانات
راستش از وقتی جابجا شدم همش مهمون داریم البته من از مهمون داری خوشم میاد و دوست دارم خونم
همیشه پر مهمون باشه ومنم بتونم به بهترین صورت ازشون پذیرایی کنم 
تو این ماه هم تولد من و همسری هم بود که برا خوشون ماجرایی شدن خلاصه شو بگم که
ما یعنی من و همسری تولد هامون رو سه نفری میگیریم من و کیا و صدرا
روز تولد من برف امده بود و مدرسه ها تعطیل شدن برا همین صدرا با باباش رفته بود و اونجا (تو محل کار
کیا)دندونش درد گرفته بود که کیا با پدر شوهرم صدرا رو فرستاد خونه تا ببرمش دندون پزشکی نگو صدرا تو ماشین
به پدرشوهرم میگه که امروز تولد مامانمه
منم از همه جا بی خبر وقتی اوردش خونه چند بار بهش تعارف کردم که آقاجون شام رو بیاین بمونین ولی خب
قبول نکرد حتی ما رو تا دم دندون پزشکی رسوند من بازم اونجا گفتم که بزارین کلیدا رو بدم شما برین خونه ما
ولی بازم قبول نکرد و گفت کار دارم و...
خلاصه اونشب ما تولد رو مث هر سال دیگه گرفتیم فرداش هم شام دعوت اونا بودیم (منزل مادرشوهر)که بعد از
اینکه شام خوردیم و خواستیم بریم خونه مون پدر شوهرم شروع کرد به گله وشکایت که صنم ما رو برا تولدش
دعوت نکرد و... هر چه گفتم من که به شما گفتم شام بیاید خونمون گفت نه که نه باید میگفتی تولدمه...
اونقدر گفت و گفت تا اعصاب ما رو داغون کرد هر چی هم میگفتم نخواستم برا کادو تو زحمت بیفتید تو کتش
نمیرفت 
میگفت اگه تو منو برا تولد دعوت میکردی من برات یه سکه میاوردم و...
اقا از ما اصرار از پدر شوهر انکار 
اخرش کیا گفت 10 روز بعد تولدمه بیا تولد من بدون کادو هم نیا 
10 روز بعد برا کیا تولد گرفتم شام مفصلی هم ترتیب دادم پدر شوهر و برادر شوهر 3 رو دعوت کردم امدن پدر
شوهرم سکه اورده بود از من هم عذر خواهی کرد که دخترم من اونروز بعد از رفتن شما متوجه شدم که تو بخاطر
خود من اسم تولد رو نیاوردی و...
ولی دیگه من ول کن نبودم و میگفتم آقا جون از این به بعد من شما رو برا تولد خودم تولد کیا تولد صدرا سالگرد
عقدمون سالگرد ازدواجمون ولنتاین و... دعوت میکنم از سکه هم کمتر نمیخوام باید برامون بیارید چون ما همه این
روزها رو کیک میخریم و اگه شما رو دعوت نکنیم ناراحت میشید و...
حالا هم رفتیم به بقیه برادر شوهرا گفتیم که هر کی تولدش باشه آقاجون براش سکه میبره
الان همه میخوان
دعوتش کنن با یه حساب سر انگشتی امسال براش بالای بیست میلیون آب میخوره
الان هم هی میگیم و
میخندیم همه ازم تشکر میکنن کهتولد من باعث شد همه خانوادشون کادو بگیرن
بعله اینم از تولد ما از این به بعد فک نکنم دیگه پدر شوهر به کسی گیر الکی بده 
خب دیگه برم هی به کیا زنگ بزنم تا ببینم چی میشه رضایت میده تموم کنه جلسه رو یا نه