حقایق بیشتر+شفاف سازی

سلام

وقتی چند به چند وقت میای این جا سوال جوابا قدیمی میشه

اما من همیشه خبرای جالبی دارم، البته این بار از کسی خبر دارم که سالها دوسش داشتم ولی با یک تصمیم جدی سعی کردم فراموشش کنم و از زندگیم حذفش کنم

بله فرید، کسی که سال ها علاقه وافری بهش داشتم و تله پاتی عجیبی باهم داشتیم، اما ورود فرد دیگه ای به زندگیم منو با این واقعیت روبرو کرد که زندگی بعضی وقتا به دلخواه ما نمیگذره، باید از یه چیزایی بگذریم تا چیزای با ارزش تری بدست بیاریم.

این فرد، واقعیت رو بهم فهموند که لیاقت من تنهایی و بی مهری و بی توجهی از طرف کسی که عاشقانه دوسش دارم نیس، بهم فهموند وقتی موقعیت هایی برای ازدواج عاقلانه پیش روم هست نباید با دخالت بیش از حد احساساتم، این شانس رو از خودم بگیرم.من از فرید گذشتم و به خدا توکل کردم و خودم رو دست سرنوشت سپردم. برای همین فراموش کردنش برام سخت نبود، چون خدا کمک حالم بود.

خبر تازم اینه که فرید به تازگی بایکی از دوستانم ازدواج کرده و من از این بابت خوشحالم، شاید ازدواج ما تو اون دوران کار اشتباهی بود که با کمک خدا این اتفاق نیافتاد و خدا بهترین هارو برای هردوی ما رقم زد. وقتی به عقب برمیگردم، میبینم کار خوبی انجام دادم و پشیمون نیستم.

با اون فرد هم بعد ازدواج با همسرم به کلی قطع ارتباط کردم، البته با خیلی از دوستام قطع ارتباط کردم که ایشون اولیش بود.اما من بخش مهمی از زندگیم رو بهش مدیونم.

بهترین روزای زندگی

سلام به اونایی که با وجود این همه پیشرفت باز هرازچندگاهی به اینجا سر میزنن

حدود سه ساله که اینجا نیومدم، ولی نیومدم دلیل بر نبودن نیس، ما هستیم مثل همیشه ولی پر جمعیت تر، خدا بهم لطف کرد و من مادر دو پسر هستم یک پسر دهه نودی و یک پسر هزار چارصدی

مادر بودن به نظرم سخت ترین مسئولیت دنیاس، تو این چهار سالی که مادر شدم که امروزم تولد پسر بزرگم هست، تجربیات خیلی زیادی بدست آوردم، از خودگذشتگی واقعی رو تجربه کردم، از بهترین چیزای زندگیم بخاطر راحتی و آسایش بچه هام گذشتم و خیلی وقتا بخاطرشون احساساتمو زیر پا گذاشتم و محکم و قوی دربرابر مشکلات پیش روم وایستادم تا فقط لبخند رو لب پسرام باشه، حاضرم همه کاری بکنم تا خوب تربیت بشن، تا بتونن بچگی کنن و با این اوصاف فرد خوبی برای خودشون باشن و به کمال انسانیت برسن

وقتی مادر میشی خیلی چیزا برات کمرنگ میشه و بعضی چیزا پررنگ! اینکه من یه موجود رو بیشتر از خودم دوس داشته باشم خیلی عجیبه، اینکه من از علایقم بزنم که باعث میشه از نظر روانی تخلیه نشم، خیلی عجیبه برام!

حس مادری حس غریبیه، یه حس ناب و عالی و بنظرم یه مرحله خیلی سخت از زندگی، زندگی که تو آینده چند تا انسان دیگه بشدت موثری.

امشب اومدم و مقداری از خاطرات قدیمیم رو خوندم با بعضیاش بغض کردمو با بعضیاش از ته دل شاد شدم، وقتی هشت سال پیش مامانم برام دوربین خرید خیلی ذوقش رو داشتم، همه جا دستم بود و ازم بسختی جدا میشد، ولی حالا چی، با پیشرفت گوشیا بازم دوربین خانگی همون جایگاه رو نداره اما من همچنان خیلی خیلی دوست دارم ولی دیگه کارایی گذشته رو نداره

محیا دخترم برا خودش خانومی شده و امسال کلاس چهارمه، محیا دو تا داداش داره و حسام ازدواج کرده ویه پسر داره و تعداد نوه ها همچنان در حال افزایش.

پسرام هر روز در حال قد کشیدن و منو پدرشون در حال زندگی با دوتا فسقلی ناز

بعد از مدت ها با خبرهای جدید

سلام

دیگه فکر کنم از دوستای قدیمی کسی نمونده و همه به اینستاگرام نقل مکان کردن

اما من هنوز دوس دارم بعضی وقتا بیام اینجا و حرفای دلم رو بنویسم

تو این مدتی که نبودم تقریبا دوسال گذشته و من مادر شدم و یه پسر کوچولوی ناز و خوشگل و تپل مپل و عشقولی و جیگر مامان و عشق بابا دارم، به نظرتون تعریف از پسرم کافی بود یا بازم بگم😄

پسرم الان ۱۵ ماهشه و خیلی شیطونی میکنه، در مقایسه با بیشتر بچه ها پسر آرومیه و خیلی اذیتم نمیکنه اما بازم پسر کوچولو هست و کنجکاو و شیطون و تو دل برو. از دلبریش فقط همین قدر بگم که دل همه عمو و عمه و خاله و دایی رو برد و همه براش یه دوس آوردن یا تو راهن و دارن یواش یواش میرسن. از سال پیش تا الان ۴ تا پسر به خانوادمون اضافه شده و تا عید قراره ۲پسره دیگه اضافه بشه.

یعنی من عاشق تیمی هستم که اینا میخوان تشکیل بدن. در حد یه تیم فوتبال پسر داریم😆

البته من و همسریم هنوز به اندازه قبل نه!!! خیلی خیلی بیشتر از قبل عاشق همدیگه هستیم و داریم به زندگیمون ادامه میدیم.و هنوزم که هنوزه همسرم نفسه منه. البته همسری الان بیشتره از یه ساله که پدر شده و عجیب پدر بودن بهش میاد.

راستی اینم اضافه کنم دی ماه امسال خیلی اتفاقای بدی برای همه افتاد که اولیش شهادت سردارمون بود و دومیش فاجعه هواپیما.

یکی از دلایل اینجا نوشتنم همینا بودن، چون غمشون خیلی سنگین بودن، با نوشتن بتونم کمی دردمو تسکین بدم و آروم شم.

خدا همه رفتگان و شهدا رو بیامرزه و ما را به شفاعتشون برسونه.

در فراق همسری

سلام دوستان عزیزم

این پست در خانه مامانم اینا نوشته میشود

همسرجان در مسافرت کاری بسر می برند و من به خانه مادر نقل مکان کرده ام.

خیلی لفظ قلم شد.

دلم برا همسریم تنگ شده، انقد همیشه پیشم بوده که الان دارم از نبودش دیوونه میشم

بعضی روزا اینقد دلم تنگش میشه که مثل بچه ها شروع به بهانه گیری میکنم. ولی موقع حرف زدن باهاش یجوری حرف میزنم که انگار اتفاقی نیفتاده یا دل تنگش نیستم،ولی تو دلم فقط دلتنگیه و دلتنگیه و دلتنگی

از بس که مهربونه یه دقیقه نبودش هم حس میشه،چه برسه به چندین روز و ساعت،برای منی که بدجوری وابسته و دل بسته شم.

خلاصه که این دوری باعث افزایش محبت و اثبات عشق میشه،اینکه هردو بدون هم اینطوری بی قراریم دلمونو قرص میکنه که دعواهای کوچیک و اختلاف نظرا نمک زندگیه و اصلش اینه که ما بدون هم نمیتونین نفس بکشیم،چه برسه به کارای دیگه.

 

اندر احوالات ما

سلام

درسته دیگه کمتر کسی میاد وبلاگ ولی من اینجا نوشتن رو دوس دارم

خیلی خاطره ها با این وبلاگ دارم.

هم خوب هم بد.

این روزا هوای تبریز حسابی برفیه.منم که عاشق برف. و البته همسری بیشتر از من برف دوست... خلاصه که تو این مورد خیلی با هم همنظریم. مثلا همسری آدم برفی درست میکنه و باهم کلی خوش میگذرونیم با برف. بعدش چندتا گلوله برفی میزنه به چش و چال من و من هرچی میزنم جا خالی میده و حرص میخورم.... خلاصه خوش میگذره.... از این که هر کاری میکنم استقبال میکنه راضیم... از اینکه تو شیطونیام باهام پایه اس و ضد حال نمیزنه خیلی خوشحالم...

از یه طرفم امتحان دارم و مشغول ترجمه متون.... و ترجمه متن خیلی سخت میباشد وبه فسفر های مغز رحم نمیکند..... اگه این ترمم تموم شه فقط یه ترمم میمونه تا تموم بشم...

از یه طرفم تو دور و اطراف همه نی نی دارن و ما بسی عاشق نی نی هستیم...ولی فعلا درس مانع نی نی است.... ولی دلمان نی نی خوشگل موشگل و تپل مپل میخواد...که بیاد و آسایش و آرامش زندگی مون رو بگیره...والا

اولین یلدا هم کنار همسر جان خیلی خوب بود... و اولین شب یلدا همرا خانواده شوهر وکادوی مادر شوهر که بسی پسندیدم ....دست مادرشوهر گلم دردنکنه.... و این را هم اضافه کنم که بنده بسی بسیار مادرشوهر دوست میباشم...زیرا مادرشوهر جیگرهههههه... برعکس خیلی از عروسا

در آخر باید اضافه کنم که من عاشق عشقممممممم

زندگی مشترک

سلام دوستان

من عرووووس شدم

18روز پیش در چنین وقتی من عروس بودم

چقدر روزا زود میگذره...و چقدر زندگی کنار همسر خوب و مهربون لذت بخشه

یعنی زندگی مجردی و متاهلی خیلی باهم متفادته

نمیشه گف کدومش بهتره.چون هر کدوم مشخصه خودشو داره.من از هر دوش تا الان راضیم.دلیل اصلی این رضایت هم همسر نازنینمه

امروزمممم تولد عشقمه البته به گفته من به روایتی.... تولد اصلیش آذره.ولی باباجون یه سه ماه زودتر گرفته شناسنامه رو..امروز تولد شناسنامه ایشه...

عروسیم واقعا یه روز خیلی به یادموندنی و خوبی بود.

خیلی دوس داشتم روز عروسیمون رو

انشالله خدا قسمت مجردا کنه و این روز رو تجربه کنن.

خداروشکر خیلی خوش گذشت.هم به ما و هم به همه مهمونامون...

از هفته بعدم دانشگاه شروع میشه و باز من درگیر درس و مشق میشم

عروسی

سلام دوستای گلم

در حال تدارک مراسم عروسی هستیم و هر روز با همسرجان در خیابان ها ومراکز خرید...

همسرجان چقدر از خستگی این روز ها ناله میکند...

ولی این روزها نیز در گذرند و همه منتظر رسیدن مراسم عروسی

و من وهمسرجان بیشتر از همه منتظر آن روز

روزی سرنوشت ساز والبته بسیار دلپذیر و بیاد ماندنی..

کاش پدرم هم این روزهارا می دید.

عروسی ته تغاری حس عجیبی دارد(گفته ی مادر گرام)

و من چقدر خانه عشقمان را دوست دارم

خانه ای که وجب به وجب آن بوی عشق میدهد و چقدر احساس آرامش دارم در آن چهاردیواری

برای برگزاری هرچه بهتر عروسی دعا کنید دوستان

اولین مسافرت

سلام

ما امسال عید اولین مسافرتمون رو تجربه کردیم البته تنها نبودیم و خانواده همسرم هم بودن. به هر حال به ما که خیلی خوشگذشت.مخصوصا لحظات کنار هم بودنمون

حدود ده روز،روز و شبو با هم بودیم و این باعث شد من به آقامون عادت کنمو الان که میره سر کارو منم میرم دانشگاه برام سخت میشه .دوریش و ندیدنش خیلی دل تنگم میکنه.البته آقامون زودی از دلم درمیاره ها

مسافرت قم و مشهد و شمال رفتیم.که از این روزا حدود نصفش رو تو راه بودیم و بقیش رو هم باهم بودیم.خلاصه خیلی خوب بود.

ازدواج

سلام دوستای گل

من پنج شنبه 22 بهمن با یکی از بهترینای روی زمین ازدواج کردم.و خیلی بابت داشتنش خوشحالم.با اینکه تصمیمم یهویی بود ولی از این که دارمش خیلی احساس خوبی دارم

اولین تولدمم کنار عشقم خیلی خیلی بهم خوش گذشت

کاش خیلی وقت پیش ازدواج می کردم

خیلی خیلی خیلی زیاد دوسش دارم و عاشقش شدم.

حس میکنم خیلی وقته میشناسمش و بودن همیشگیش کنارم آرامشه واسم

فعلا عقد کردیم و تمامی مراسما مونده

کاش زودتربریم خونمون

نامزدی دوران خیلی خوبیه به ما که خیلی خوش میگذره

 

شروع سومین سال دانشگاه

سلام دوستان سومین سال دانشگاه شروع شد

اصلا باورش سخته که چقدر زود این روزا میگذره و ما رفته رفته سنمون بیشتر میشه و روزای جوونیمون به سرعت سپری میشه.

تو این مدت خیلی دلم واسه وبلاگمو دوستام و پستای طولانی نوشتنام تنگ شده بود.ولی مگه این گوشیا میزارن ما زندگیمونوبکنیم. البته قدرت ترک گوشی رو دارم و وابستگی نسبت بهش ندارم.

و اما بگم از روزای تابستون که خیلیخیلی گرم و سوزان بود و این خنکی پاییز خیلی دلچسب و خوشاینده مخصوصا واسه ماها که بدنمون بیشتر تحمل سرما رو داره نسبت به گرما.تابستون خوب بود.واسه من که خوش گذشت.خیلی اتفاقای خوبی افتاد و قراره بیافته در آینده

تو زمانی که سعی کردم فرید رو فراموش کنم خیلی سختی نکشیدم یعنی فکر نمیکردم فراموش کردنش اینقدر راحت و بی دردسر باشه.ولی ایلان از این تصمیمم خیلی خوشحالم

حالا میتونم قشنگ و منطقی درباره مرد زندگیم و آیندم تصمیم بگیرم.تو تابستون هم خواستگارهای بسیار فراوانی آمده و رفتند و همه جواب منفی شنیدند.زیرا که بنده تا درسم به اتمام نرسیده به ازدواج نیاندیشیده و نمی اندیشم.به نظر من شوهر مانع پشرفت است و نمیگذارد ما هر کار دلمان میخواد انجام دهیم.

فعلا مجردی رو عشق است در کنار دوستان عزیزتر از جان و مهربان.