من گوشه هایی از اولین خاطرات...

ـ تنهاـ چشم دوخته بودم به دور دستها...

به آنجا که خط هاي سفيد جاده به آسمان مي پيوست...

و گاه

         خيره ميشدم به اشک هاي آسمان!!!

اشکهايي که بر گونه هاي سرد زمين جاري مي شد...

آسمان هم دلش گرفته بود و مي باريد... مي باريد... شايد به حال ِ زار ِ من!

آسمان هم ضجه مي زد....شايد به درد بي شمار من!

آسمان هم دلش خون بود.... شايد براي چشم به خون نشسشته ي من!

نميدانم! ...

                شايد هم عاشق شده بود!

شايد از يارش جدا مانده بود.... شايد دلش تنگ بود...

و شايد...

                   «درکش ميکنم!!!»

ساعت ها من و آسمان گريستيم... با هم و چشم در چشم هم!!!

من آهسته و  ..............آسمان با صداي بلند!!!

.اشکمو کسی نمی دید و من راحت

.

.

کاش حرف هايي براي نگفتن داشتيم...

کاش فقط سکوت مي کرديم!

کاش ميشد گاهي نشنويم و نبينيم!

ديگر دلتنگي هايم را مرحمي نيست! ديگر تنهايي هايم را چاره اي نيست!

تنها ،حضور آبي ات... و وجود گرم ات... مي تواند التيام بخش لحظات دردناکم باشد!

                                             دوستت دا......!

..........اما باز همان جمله ي هميشگي: خدا بزرگ است!

باز خواهم گشت...

باز خواهم گشت و با ديدگان فرو بسته لب به جام زندگي خواهم نهاد....

باز خواهم گشت و ديگر در پي آرامش نخواهم بود...

آري ... باز ميگردم... باز ميگردم و سرنوشت را مي پذيرم!

خدايا... با من بمان و ياريم کن تا نام نورانيت پناه دستهاي بي پناهم باشد...

 و دل شکسته ام را درياب!

 

گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد

هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد

 

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل

گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد

 

بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد

درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد

 

خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد

 

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد

 

ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد

داستان واقعی عشق باور نکردنی  مارمولک به جفتش

خانه‌های ژاپن با دیوار‌هایی ساخته شده است که دارای فضای خالی هستند و آن را با چوب می‌پوشانند. در یکی از شهر‌های ژاپن، مردی دیوار خانه‌اش را برای نو سازی خراب می‌کرد که مارمولکی دید. میخ از قسمت بیرونی دیوار به پایین کوبیده شده و به اصطلاح مارمولک را میخکوب کرده بود. مرد چشم بادامی، دلش سوخت و کنجکاو شد.
وقتی موقعیت میخ را با دقت بررسی کرد حیرتزده شد و فهمید این میخ ۱۰ سال پیش هنگام ساخت خانه به دیوار کوبیده شده اما در این مدت طولانی چه اتفاقی افتاده است؟ چگونه مارمولک در این ۱۰ سال و در چنین موقعیتی زنده مانده؛ آن هم در یک فضای تاریک و بدون حرکت؟ چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است! شهروند ژاپنی متحیر این صحنه، دست از کار کشید و به تماشای مارمولک نشست. این جانور در ۱۰ سال گذشته چه کار می‌کرده؟ چگونه و چی می‌خورده؟
محو نگاه به جانور اسرارآمیز شده بود که سر و کله مارمولک دیگری پیدا شد. این مارمولک، تکه غذایی به دهان گرفته و برای جفتش برده بود.
مرد ژاپنی، ناخواسته انگشت به لب گذاشت و به خود گفت: ۱۰ سال مراقبت بی‌منت؛ چه عشق قشنگ و بی‌کلکی. چطور موجودی به این کوچکی می‌تواند عشقی به این بزرگی داشته باشد اما خیلی وقت‌ها ما انسان‌ها از هم گریزانیم؟

حیفم اومد که تو این وبلاگ هیچ شعری از حمید مصدق نباشه واسه همین این شعر را تقدیم مکنم به همه خوانندگان وبلاگ:

انشاالله باز هم از حمید مصدق مینویسم:

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

گاه می اندیشم،

             خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی میشنوی،روی تو را

کاشکی میدیدم

               شانه بالا زدنت را،

                           -بی قید-

و تکان دادن دستت که

                     -مهم نیست زیاد-

و تکان دادن سر را که،

                     -عجیب!عاقبت مرد؟

                                     -افسوس!

-کاشکی میدیدم!

من به خود میگویم:

      "چه کسی باور کرد

                 جنگل جان مرا

                     آتش عشق تو خاکستر کرد؟"

                                              (حمید مصدق)

من گوشه هایی از اولین خاطرات...

ـ تنهاـ چشم دوخته بودم به دور دستها...

به آنجا که خط هاي سفيد جاده به آسمان مي پيوست...

و گاه

         خيره ميشدم به اشک هاي آسمان!!!

اشکهايي که بر گونه هاي سرد زمين جاري مي شد...

آسمان هم دلش گرفته بود و مي باريد... مي باريد... شايد به حال ِ زار ِ من!

آسمان هم ضجه مي زد....شايد به درد بي شمار من!

آسمان هم دلش خون بود.... شايد براي چشم به خون نشسشته ي من!

نميدانم! ...

                شايد هم عاشق شده بود!

شايد از يارش جدا مانده بود.... شايد دلش تنگ بود...

و شايد...

                   «درکش ميکنم!!!»

ساعت ها من و آسمان گريستيم... با هم و چشم در چشم هم!!!

من آهسته و  ..............آسمان با صداي بلند!!!

.اشکمو کسی نمی دید و من راحت

.

.

کاش حرف هايي براي نگفتن داشتيم...

کاش فقط سکوت مي کرديم!

کاش ميشد گاهي نشنويم و نبينيم!

ديگر دلتنگي هايم را مرحمي نيست! ديگر تنهايي هايم را چاره اي نيست!

تنها ،حضور آبي ات... و وجود گرم ات... مي تواند التيام بخش لحظات دردناکم باشد!

                                             دوستت دا......!

..........اما باز همان جمله ي هميشگي: خدا بزرگ است!

باز خواهم گشت...

باز خواهم گشت و با ديدگان فرو بسته لب به جام زندگي خواهم نهاد....

باز خواهم گشت و ديگر در پي آرامش نخواهم بود...

آري ... باز ميگردم... باز ميگردم و سرنوشت را مي پذيرم!

خدايا... با من بمان و ياريم کن تا نام نورانيت پناه دستهاي بي پناهم باشد...

 و دل شکسته ام را درياب!

۴۵صفعث۶۵ث۶

آه ای زندگی!!!  منم که هنوز با این همه پوچی، از تو لبریزم ...

 

عجب رسمیه ...!؟

 

چه رسم جالبـــی ...:

محبتــت را می گذارند پای احتیـاجــتـ ،

صداقتــت را می گذارند پای ســادگیـــتـ ،

سکوتت را  می گذارند پای نفهمیــتـ  ،

نگرانیـــت را می گذارند پای تنهاییــتـ ،

و وفــاداریــت را پای بی کسیتــ ،

 

و آنقدر تکـــرار میکنــند که خـــودتـــ باورتــ میشود که تنهایی و بی کس و محـــتاج....

 

وای چه بیرحمانه است...

 

وقتی گریه میکنی همه میگن ولش کن٬

بذار راحت باشه ...

اما وقتی میخندی همه میان میگن چی شده؟

بگو ما هم بخندیم..!!

 

بگذار کمی هم سخت شوم ...؟

 

مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟

بـگـذار سـخـت باشم و سـرد...!

بـاران کـه بـاریــد... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه...

خـورشـیـد کـه تـابـیـد... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک...

اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک...

                 " او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت"...!

 

وااااای عجب روزگاری ...!!!

 

روزگاریست همه عرض بدن میخواهند

همه از دوست فقط چشم و دهن میخواهند

دیو هستند ولی مثل پری می‌پوشند

گرگ‌هایی که لباس پدری می‌پوشند

آنچه دیدند به مقیاس نظر می‌سنجند

عشق‌ را همه با دور کمر می‌سنجند

خب طبیعی ست که یک روزه به پایان برسد

عشق‌هایی که سر پیچ خیابان برسد...

 

 اینجا زمین است ...

 

اینجا زمین است ...

رسم آدم هایش عجیب است!

 اینجا گم که می شوی به جای اینکه دنبالت بگردند

فراموشت می کنند ...!

غصه نخور ...

زمین گرد است!

تویی که دیروز مرا دور زدی...

فردا به خودم خواهی رسید !!!!

حال و روزت دیدنیست ...

ای که دل بردی ز دلدارم آزارش مکن ،  آنچه او در کار من کردست در کارش مکن "وحشی بافقی"

 
 
دیگه انگیزه ای  ندارم

انگیزه ام تو بودیییی ...؟!

سلام دوستان گلم

هنوز هستم ولی

تا چند روز دیگه واسه همیشه از این شهر میرم

شاید . . .

 

 

روزهايي كه خودم بودم و بس!

تو كجا بودي پس؟

روزهايي كه دلم مرد و شكست

تو كجا بودي پس؟

***

ديگر اكنون كه شدم خاكستر

چه تفاوت دارد

ماندن و رفتن تو

ديگر عاشق بشوي هم دير است

پس برو!

***

تو كجا بودي پس وقتی که

 

اشک من دریا بود!

 

تو کجا بودی پس

 

وقتی که در دلم غوغا بود!

 

روزهایی که خودم بودم و بس!

تو کجا بودی پس...؟

 

شاعر:عليرضا فيضي

 

معدن درد...

 

زخمهایم را در نمک خوابانده ام

که خاطرت تازه بماند...

و چشمهایم را در آب نمک!

 

شاید یک روز برگشتی

 

تا به تو بگویم

 

دلیل غصه هایت...!!!

 

 

    عشقو تو قلبت مومیایی کن...

 
 
مـטּ به آمار زمیـטּ مشکوکم؟!!!
 

من به آمار زمین مشکوکم تو چطور ؟

اگر این سطح پر از آدمهاست

پس چرا این همه دلها تنهاست

 

بیخودی میگویند هیچکس تنها نیست 

چه کسی تنها نیست ؟همه از هم دورند 

همه در جمع ولی تنهایند 

 

من که در تردیدم تو چطور؟

نکند هیچکسی اینجا نیست 

 

گفته بود آن شاعر:

هر که خود تربیت خود نکند حیوان است

آدم آنست که او را پدر مادر نیست

 

من به آمار ،به این جمع 

و به این سطح که گویند پر از آدمهاست 

مشکوکم

 

نکند هیچ کسی اینجا نیست 

 

من که میگویم نیست

 

گر که هست دلش از کثرت غم فرسودست 

یا که رنجور و غریب 

خسته و مانده و در مانده به راه

پای در بند و اسیر

سرنگون مانده به چاه 

خسته و چشم به راست

 

تا که یک آدم از آنجا برسد 

همه آنجا هستند

ولی

هیچکس آنجا نیست

 وای از تنهایی

همه آنجا هستند

هیچکس آنجا نیست

هیچکس با او نیست

 

من به آمار زمین مشکوکم

 

چه عجب چیزی گفت

چه شکر حرفی زد

 

گفت:من تنهایم

هیچکس اینجا نیست

گفت: اگر اشک به دادم نرسد میشکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم

بر لب کلبه محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم میشکنم

اگر از هجر تو آهی نکشم

اندر این تنهاییی

به خدا میشکنم

 

من به آمار زمین شک دارم

چه کسی گفته که این سطح پر از آدمهاست؟

 
 
 

 
 
ஜஜ ஜஜஜ
 

 
وقتی که دیر رسیدم و تو رو با دیگری دیدم.....
 
فهمیدم که نه...!!!!!!
 
 
هرگز نرسیدن بهتر از دیر رسیدن است........
 
 
 

منو عاشق ترین آواره ی عالم صدا کن ...

 
بزرگی میگه:
 
عشق و عاشقی گریبانگیر کسانی می شود که قبل از دیدار ،
 
جمال معشوق را در آینه ی خیال ، ذهن خود و حتی در خواب 
 
 مجسم کرده اند ...
 
 
 
امشبــ کـه آمدۓ در  ـخوابـم

یادتـ نرود  ـبوسه ـها ۓ گرمتــ را برایم

تـُهفه بیاورۓ

اصلا این بـار کـه بیایۓ

دیگـر یک لحظه ـهم

دستــ هایتـ  را رـهـا نمۓ کنم

این بار مۓ برمت جایۓ

کـه خدا هم دستش بـ ِهمان نـرسد

آنـ وقتـ  تـ ُ همیشه در  ـکنارم خواهۓ مــاند

بدون وا ـهمه اۓ از رفتنتــ ...

فقط  من و « تــ ُ »

فقط بگذار یک بــار دیگر رویاۓ

بــا تـُ  بودنم را حس کنـم

قول مۓدم
 
فقط یک بــار . . . 

 
 
 
 
عاشقي

يه قلب مي خواد كه تو هر ضربانش يه بار اسم معشوقت رو بشنوي
 
عاشقي

صبر مي خواد براي تحمل روزهاي سخت دوري از معشوق

عاشقي يعني

ساعت ها ايستادند زير برف و بارون و آفتاب براي ديدن معشوق

عاشقي يعني

گريه كردن...گريه كردن...گريه كردن

عاشقي يعني

بارها خواب معشوق رو ديدن


عاشقي يعني

با ديدن معشوق ضربان قلبت بره رو هزار

عاشقي يعني

من ( حاضرم ) نباشم تا تو باشی


عاشقي يعني

مال من نباش ، اما باش و زندگي كن...!
 
 
 

                                         ღღღ  VALENTINE DAY  ღღღ

   روز ولنتاین روز ابراز  عشق ، بر تمام عاشقان مبارکباد 

             تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول                                           تصاویر زیباسازی _ سایت پارس اسکین _ بخش تصاویر زیباسازی _ سری اول 

 تصاوير زيباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نويسان،آپلودعكس، كد 
موسيقی، روزگذر دات كام http://www.roozgozar.com تا حالا بهت نگفتم ولی امروز می خوام بگم بی تو میمیرم ..

 

می خوام بگم تو دنیای منی ..

می خوام بگم با تو بودن چه لذتی داره ..

می خوام بگم دوست دارم فقط به خاطر خودت !!

می خوام بگم شدی لیلی عشقم

می خوام بگم هر وقت اراده کنی برات میمیرم !

می خوام بگم که می خوام دلمو فرش زیر پات کنم ..

می خوام بگم اگه یه روز نبینمت چقدر دلم برات تنگ میشه !!

می خوام بگم نبودنت برام پایان زندگیه !!

می خوام بگم به بلندی قله اورست و پهناوری اقیانوس اطلس دوست دارم

می خوام بگم یه گوشه چشاتو به همه دنیا نمیدم …

می خوام بگم هیچ وقت طاقت هجرتو ندارم …

می خوام بگم بیشتر از عشق مجنون به لیلی عاشقتم ..

می خوام بگم هر جور که باشی دوست دارم !!

می خوام بگم غم تو رو به شادی دیگران نمیدم !!

می خوام بگم اگه حتی من رو هم دوست نداشته باشی من دوست دارم ..

می خوام بگم مثل نفسی برام اگه نباشی منم نیستم …

می خوام بگم هر شب با خیالت می خوابم !!

می خوام بگم جایگاه همیشگیت، تو قلب منه !!

می خوام بگم حاضرم قشنگترین لحظه هام رو با سخت ترین دقایقت عوض کنم ..

می خوام بگم لحظه ای که تو رو می بینم بهترین لحظه زندگیمه !!

می خوام بگم در حد پرستش دوست دارم ….!

می خوام بگم دنیا بدون چشمات، واسم یه دروغ محضه.

 

 

دعامی کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را در انحصار

 قطره های اشک نبینم ...

  دعامی کنم که لبانت را فقط  در غنچه های لبخند ببینم ...

  دعامی کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد 

  همیشه از حرارت عشق گرم باشد ...

من برایت دعا میکنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند ...

برای شاپرک های باغچه خانه ات دعا می کنم
که بالهایشان هرگز محتاج مرهم نباشند ...


من برای خورشیدآسمان زندگیت دعا میکنم که هیچگاه غروب نکند.
 

 

 

 

منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم... منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر روی شونه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

وجود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم آری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم.

  

کبوتر و باز

مثل هیچکس
 
 
همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟

روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم.

تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود.

ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت.

آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.

گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق  نمی خوری؟

فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرم نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت:

باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همشو می خوردم. ولی شما باید…. آوا مکث کرد.

بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟

دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم و تعهد کردم.

ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت اصرار کنی.
بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟

نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.

و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو سر کشید.

در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن
عصبانی بودم.

وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج می زد.

همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت، من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه.

تقاضای او همین بود.

همسرم جیغ زد و گفت: وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه.
گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین

می شیم.
خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟

سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود؟

آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت؟

حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم: مرده و قولش.

مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟

آوا، آرزوی تو برآورده میشه.

آوا با سر تراشیده شده، صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود .

صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم.

در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام.

چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه.

خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما آوا، واقعافوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه.
اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته  نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده.
نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن
مسخره ش کنن
.

آوا هفته پیش اونو به این شکل دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، حتی فکرشو هم
نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه .

آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین.

سر جام خشک شده بودم. و… شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که فهمیدم عشق واقعی یعنی چی؟

خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن.


دکتر علی شریعتی
خداوندا!

اگر روزی‌ بشر گردی‌

ز حال بندگانت با خبر گردی‌. . .

پشیمان می‌شوی‌ از قصه خلقت، از این بودن، از این بدعت.

خداوندا تو مسئولی.

خداوندا تو می‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است،

چه رنجی ‌می‌کشد آنکس که
 انسان است و از احساس سرشار است...

فریاد زیر آب...

ز بهر عشق دل به زندان سپردم

دل وحشت زده در سینه من می لرزید

دست من ضربه به دیوار زندان کوبید

ای همسایه زندانی من 

ضربه دست مرا پاسخ گوی

ضربه دست مرا پاسخ نیست  

تا به کی باید تنهای تنها 

وندر این زندان زیست  ؟؟؟

ضربه هر چند به دیوار فرو کوبیدم

پاسخی نشنیدم

سال ها رفت که من

کرده ام با غم تنهایی خو 

دیگر از پاسخ خود نومیدم

راستی هان  

چه صدایی آمد ؟

ضربه ای کوفت به دیواره زندان دستی ؟

ضربه می کوبد همسایه زندانی من 

پاسخی می جوید 

دیده را می بندم

در دل از وحشت تنهایی او می گریم.

 



                             بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی  

 آهنگ اشتیاق دلی درد مند را 

  شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق 

 آزار این رمیده ی سر در کمند را 

  بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت 

 اندوه چیست؟، عشق کدامست؟، غم کجاست؟ 

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان 

 عمریست در هوای تو از آشیان جداست 

 دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام 

  خواهم که جاودانه بنالم به دامنت 

   شاید که جاودانه بمانی کنار من 

  ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت 

  تو آسمان آبی آرامو روشنی   

  من چون کبوتری که پرم در هوای تو  

  یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم 

  با اشک شرم خویش بریزم به پای تو 

  بگذار تا ببوسمت ای نوشخند  صبح 

  بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب 

  بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند 

  خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب 

محکوم به زندگی...

 

نگو نگو تموم شده گذشته ها گذشته

این فاصله میون ما طلسم سر گذشته

بمون بمون که اشک غم نشسته توی چشمام

 نمیشنوی فریادمو که بی تو خیلی تنهام

خدایا دلم واست یه ذره شده دیشبم مثل هر شب با گریه خوابم برد خدایا کی تموم میشه این فاصله ها ؟

الان که دارم اینا رو مینویسم سر انگشتام و لبهام کبود شده به زور انگشتامو روی کیبورد فشار میدم ولی دوست دارم بنویسم چون اگه ننویسم دق میکنم!

دلم میخواد بمیرم اینو واقعا میگم دیشب هم از خدا همینو خواستم میخوام بمیرم فقط همین!

من ادم ناامیدی نیستم چون خدا همیشه دستمو گرفته چون هیچوقت تنهام نذاشته ولی من دیگه انگیزه ای واسه زنده بودنم ندارم !

خدایا من دیگه این کالبد گناهکارم رو نمیخوام من درگه این روح زندونی رو نمیخوام فقط منو ببر پیش خودت به خودت قسم که نه بهشتت رو میخوام نه درختا و رود های قشنگش خدایا دیگه حتی ازت شادی و خوشبختی هم نمیخوام فقط منو ببر پیش خودت ! خدایا تو منو بهتر از خودم میشناسی پس واسه چی میخوای زنده بمونم خدایا تو همیشه بهم لطف کردی هیچ جایی دست رد به سینه ام نزدی ایندفعه هم بهم لطف کن خدایا نمیخوام زنده بمونم تا بیشتر ازت دور شم اگه تا حالا نفس میکشیدم واسه این بود که تو همه نفسم بودی میخواستم با هر نفسم به تو نزدیک تر بشم ولی خدا میبینی که چقدر ازت دور شده ام !

خدایا تو زندگیم دل هیچ کسو نشکوندم تو هم دلمو نشکون ! بذار واسه همیشه از این دنیا برم خدایا تو همیشه بهم خوبی کردی و منم تا اونج که تونستمبه خلقت خوبی کردم اما دیگه نمیخوام خوب باشم دیگه نمیخوام خوبی کنم خدایا فقط میخوام بیام پیشت فقط میخوام بمیرم !

خدایا من واسه زنده بودنم انگیزه ندارم اما مردن درد منو دوا میکنه اما مردن و به تو رسیدن هدف منه خدایا من دیگه هیچی ازت نمیخوام فقط بذار بمیرم فقط بخواه که نجات پیدا کنم !

نذار بشکنم نذار داغون بشم نخواه که نیست بشم من دیگه نمیتونم خودم رو تحمل کنم دیگه نمیتونم این تن گناهکار رو بپذیرم ای همه کسم تا روحم پاک پاکه منو ببر پیش خودت نذار که بیشتراز این غرق بشم  نجاتم بده خدا جون نجاتم بده !

هنوزم با تو ام بی تو تنها باور من به غیر از با تو بودن نیست هوایی در سر من

هنوز عطر تو مونده در هوای خانه من هنوزم بی قراره این دل دیوونه من

 

برام دعا کنین خیلی زیاد !



 بی مقدمه  شروع می کنم چرا که من بلد نیستم مثه همه عاشقای عاشق پیشه با لفظ قلم و حرف های پر احساس شما رو ببرم تو اوج احساس راستش یه کم هوس کردم باهاتون خودمونی تر صحبت کنم ، چیزی که خیلی ماها نمی تونیم درکش کنیم اما حالا می خوام درباره عشق دوستم صحبت کنم ،که  به شکل داستانی پردازش کردم فکر کنم چون واقعی و طبیعیه جذابیت زیادی داشته باشه /نمی دونم چرا نمی تونم راجب عشق خودم مطلبی رو بنویسم/ اره منم عاشق شدم ولی به جای اینکه بخوام حرف عاشقانه بزنم اینبار داستانی رو واسطون گذاشتم که به همه اونایی که عاشق پیشه شدن ثابت کنم که عشق واقعی اون چیزی نیست که فکر می کنید ، گاهی هم عشق از خود گذشتنه...

البته چون به دوستم قول دادم داستانشو فاش نکنم این پست رو فقط واسه دوستای گل خودم که خیلی لطف داشتن میذارم

راستی نظر یادتون نره

ادامه نوشته

 

گريه كردم گريه هم اين‌بار آرامم نكرد

هرچه كردم... هرچه... آه! انگار آرامم نكرد

 

روستا از چشم من افتاد، ديگر مثل قبل

گرمي آغوش شاليزار آرامم نكرد

 

بي تو خشكيدند پاهايم كسي راهم نبرد

درد دل با سايه و ديوار آرامم نكرد

 

خواستم ديگر فراموشت كنم، اما نشد

خواستم، اما نشد، اين كار آرامم نكرد

 

سوختم آنگونه در تب، آه! از مادر بپرس

دستمال تب بر نمدار آرامم نكرد

 

ذوق شعرم را كجا بردي كه بعد از رفتنت

عشق و شعر و دفتر و خودكار آرامم نكرد