من بازنده ام در بازیی بی قاعده...
در بازیی که تو به راه انداختی...
بازی عشق و غم و رویا و تله...
من پشیمانم پشیمانی زخود بی خود شده...
من هراسانم از این احساس یاسی که می بلعد قلبم را...
من پشیمانم پشیمان از همه شب زنده داری ها...
تو لبخند می زدی و من هزاران بار می مردم...
تمام فکر من می سوخت ...و بارانی پراز احساس...
و تو با یار خود جایی دگر بودی...
ومن با خوش خیالی گریه می کردم...
و آواز تو را صد بار می خواندم:
تو را تا بی نهایت دوست می دارم...
وحالا از نگاه خسته ی من٬هیچ می فهمی؟...
پشیمانم و حیرانم که ماندم در کنار تو...
هزاران بار تو را خواستم و حالا...
هیچم و بازنده ای تنها...
نمی دانم دگر مانده برایم چه از این دنیا...