(97)
او که بخواهد
از این تاریکی و تنگنا
رها خواهی شد
ولی
به تاریکی و تنگنای دیگری
وارد خواهی شد
دعا می کنم رها باشی
از هر تاریکی و تنگنایی
او که بخواهد
از این تاریکی و تنگنا
رها خواهی شد
ولی
به تاریکی و تنگنای دیگری
وارد خواهی شد
دعا می کنم رها باشی
از هر تاریکی و تنگنایی
این روزها
خسته شدم از انتظار ...
از روزهای تکراری و ملال آور ...
از در و دیواری که منو احاطه کردن ...
نمی دونم دلم چی می خواد ...
چشمای بی حوصله ام ابری ِ ...
به عمری که مثل باد می گذره بی تفاوت نگاه می کنم ...
در عجبم که دقیقه ها به سختی میگذره ...
گم شدم در هیچ ...
منتظرم شاید کسی پیدام کنه ...
خسته ام از من ...
وقتی دست و پای کوچکی
در درونت حرکت می کند
و تو برای در آغوش کشیدنش
لحظه شماری می کنی ...
پ.ن:
خدایا این طعم شیرین را همه بچشان ...
الحمدلله ...
حرفهایت را قورت بده !
کسی نیست
اگر چه همه هستند
ولی خوب که نگاه کنی
کسی نیست ...
پ.ن:
دلم بدجور گرفته ...
همه ی همه ی همه
بدون تو
یعنی هیچ هیچ هیچ
پس ای همه ی من
...منو در هیچ رها نکن
بازهم مرا غرق مهربانی اش کرد
باز هم نوازشم کرد
و نعمت شیرین دیگری در دامنم گذاشت
و حالا من واسطه ای هستم برای بودن دیگری ...
فرصتی است برای بودن ...
بودنی برای ماندگاری ...
برای ابدیت ...
تو خواستی ...
برای بودن همین کافی است ...
و همین کافی نیست ...
باز هم بخواه ...
خواسته هایت را دوست دارم ...
دلم هم تو را می خواهد ... هم ...
می دانی ...
منتظر می مانم ...
سبحانک ما اضیق الطرق علی من لم تکن دلیله ...
پاک و منزهی ای پرودگار اگر تو راهنما نباشی چقدر راه ها تنگ و دشوار است ...
پ.ن:
- دلم گرفته ... منو به دعایی مهمان کنید ...
26 سال از آن روز گذشت ...
به یاد ندارم ...
روزی را که در آغوش خدا متولد شدم
زمانی را که سوالم کرد و بله گفتم
شبی را که مرا از خانه ام به اینجا فرستاد
و گریه ها و بی قراری های بعد از جدایی را
فقط می دانم که
روز به روز گریه ها و بی قراری هایم
کم و کمتر شد
لذت در خانه بودن
آغوش مهربانش
همه و همه را
از یاد بردم !!!
نمی دانم چرا و چگونه زندگی کرده ام
که به خانه برگشتن
برایم هولناک است
و انگار فراموشی
همه ی چیزای خوب را از یادم برده
کاش بیدار شوم ...