امشب نذاشتم مثه همه ی هزار و یک شبهای دیگه ای که هزاران سطر و خطور در ورق ذهنم نوشته می شد فراموش شوند ..
امشب دلم عجیب گرفته است ...
اگر جای جای و خاک به خاک این شهر بزرگ و پر از هیاهوی تهران را بگردی هرگز جایی را پیدا نخواهی کرد که صفای گلزار شهدای شیراز را حتی ، حتی ذره ای داشته باشد ... اگر همه ی مزار شهدای گمنام های دانشکاههای تهران حتی دانشگاه علم و صنعت را زیارت کنی ، ذره ای از صفای شهدای گمنام دانشگاه شیراز را نخواهی یافت ... اصلا انگار که شهدای شیراز عجیب دلربایند و با صفا ... هر وقت قشر ما دلش میگرفت یا کارش جایی لنگ می زد کافی بود یک تک پا تا گلزار شهدا برود .... انگار میقات و قیامتی بر پا می شد .... عجیب دلتنگ آنم که لحظه ای دلم را به دریای خاکی شهدای شیراز بزنم .....عجیب دلتنگم ....
شهدای شیراز بدجور هوای همشهریاشونو داشتند ...
شهدای شیراز ....
نمیدونم به کدامین سرنوشت هزاران کیلومتر دور افتاده ام از عزیزانی که هیچ جایگزینی بر آن ها نیست و هیچ محفل و مجلس و مکانی صفای دل را برقرار نمی کنند ....
امشب دلم به ضریح قبور عطراگین شهدای شیراز دخیل بسته است .... ای کاش گوشه نگاهی کنند و از غفلت تاریکی و خاموشی نجاتم بخشند ....
امشب عجیب دلتنگ محفل دوستان بسیجیم شده ام ... دلتنگ راهیان نور ها ....دلتنگ طلائیه ... دلتنگ شلمچه ...فتح المبین ... دلتنگ مشهد ها .... یا اما رضا (ع) .....دلتنگ همه چیزم ..... و افسوس و هزار افسوس که دیگر چنان روزهایی نخاهد آمد .....
دلم اینجا صفایی ندارد ....
آنقدر مسافت ها بهم دورند که حتی وقتی امامزاده صالح و شاه عبدالعظیم میروم دیگر رمقی برای صفای دل نمی ماند .....
امشبم بارونی شده .... دل من تاریکی شده ...
پس چرا اربابم منو .... یه نگاهی نمیندازه ....
الهی العفو .....