حق ایاقلانمادا ، افسانه لرین ساغلیقینا

حق ایاقلانمادا ، افسانه لرین ساغلیقینا

خلق تاپتانمادا ، دردانه لرین ساغلیقینا


ایچیرم ایچگیمی دیوانه لرین ساغلیقینا

اود قانادلی دلی پروانه لرین ساغلیقینا


گورونور شئهلی بنفشه ، باشی چکمیش قینینا

لاله نرگس ده پریشاندی نه دن وارلیقینا


باخیرام شیشه دالیننان یاغیشین سالخیمینا

آی بولودلار دولی پیمانه لرین ساغلیقینا


یاز گونو قاره له دی قاره لی قیشلار باشیما

گورونور، مشتری دیر ایری باخیشلار باشیما


نه اویونلار گتیریبلر بو تانیشلار باشیما

ایچیرم باده نی بیگانه لرین ساغلیقینا


آغلاماخ بسدی گولوم عمرده بیر دفعه ده گول

گول! گول آچسین، سنی ساقی گول آچیلسین بو کونول


اوجا فریاد اولاجاقلار وئره جکلر گینه گول

ایاق آلتدا گووه رن دانه لرین ساغلیقینا


عمران صلاحی

اینک

قرص زندگی

با عارضه ی تهوع را

می بلعم

آنچنانکه مرگ را

در بستر بیماری

قی می کنم

و اسهال دوستی را در "بوفه"

به موال می نشینم.


پی نوشت : "بوفه" مصرف شخصی برای نویسنده دارد.

سقوط

برای سقوط نکردن، باید به جایی بند بود. اگر احمق نباشی به جایی هم گیر نمی کنی.
برای سقوط نکردن احمق بودن شرط لازم است.

چاه نوردان

چاه نوردان

 

 

پیرمرد بیخ دیوار سیاه ، زیر نور کمی که به سختی از مه سنگین عبور میکرد، نشسته بود، زانوهایش را بغل کرده بود و به پیش پایش خیره شده بود.

مرد جوان نزدیکتر شد. انگار انتظار دیدن پیرمرد را داشت. با چشمهای گرد شده سلام آرامی کرد. . احساس غریبگی نمیکرد. بیخ دیوار سیاه ، کنار پیرمرد نشست. پیرمرد هنوز خیره بود و تکانی نمی خورد. بدون اینکه نگاهش را از زمین بردارد، زیر لب گفت: تو از کجا اومدی؟ مرد جوان بلافاصله و با حاضر جوابی، جواب داد: از تو اون چاه. از اون چاه کنار درخت. همون درخت بزرگ که خشک شده.

پیرمرد سرش را به علامت تایید تکان داد.مرد جوان از اینکه بالاخره کسی را پیدا کرده بود ، خوشحال بود.

نمیدانست سر صحبت با پیرمرد را چطور باز کند. دل به دریا زد و بدون اینکه فکری درذهنش باشد پرسید:

 

ایجا زندگی میکنین؟ 

- آره.

شما از کجا اومدین؟

- اینجائیم.

پس این طرفها رو خوب میشناسین.

- چیز زیادی واسه شناختن نیست. مه ، دیوارا و ...

 

پیرمرد حوصله حرف زدن نداشت و حرفشو با بیحوصلگی برید.

مرد جوان با خودش گفت: پیرمرد خرفت!

 

پیرمرد برای اینکه دوباره اسیر سوال های پی در پی مرد جوان نشود  پرسید:

چطور اومدی اینجا؟

مرد جوان که مشتاق بود این سوال را بشنود، انگار که جواب را قبلا آماده کرده، با اشتیاق شروع به پرچانه گی کرد:

میدونی، خیلی طول کشید تا مسیر اون چاه رو پیدا کنم.  اونجایی که بودم، خیلی تاریک بود، جایی رو نمی شد دید. اینجا خیلی روشنه. هر طرف که می خواستی بچرخی باید با انگشتات دور و برت رو لمس می کردی، و دستات یخ میزد. میدونی ، سنگ ها و آجرها خیلی سرد بودند. از بچگی میخواستم بدونم آخره این راه های تاریک به کجا میرسه.

تا جایی که میتونستم با انگشتام همه جارو لمس می کردم تا بلد شم. تمام دخمه ها رو به تنهایی با همین دست هام شناختم. خیلی جاها پر بود از جک و جونور. میدونی ، چندشم میشه. هر وقت نیشم میزدن تب میکردم. در عوض وقتی تب میکردم دیگه سنگها و آجرای نمور، دستامو یخ نمیکردن.میدونی، اینجوری تو یه روز به اندازه ی چند روز میتونستم دیوارا رو لمس کنم و ازشون سر دربیارم. هنوز جای زخم نیش ها مونده، ببین دستامو!

دست هایش را پیش روی خودش دراز کرد و متوقعانه به آنها زل زد تا بلکه پیرمرد هم نگاه کند.

اما پیرمرد پاهایش را دراز کرده بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود. سعی میکرد با بخاری که از دهانش بیرون می آمد، بازی کند و آن را بصورت منقطع بیرون می داد.

مرد جوان از پیرمرد نا امید شده بود. شروع کرد جزئیات صورت پیرمرد را بررسی کند.

 پیرمرد با چشمان نیمه باز لبانش را به طرز قهرآلودی به هم فشرده بود، نمیشد حدس زد به چه چیز فکر میکند.

پیرمرد بدون اینکه سرش را برگرداند با لبخند محو تمسخرآمیزی گفت: خوب؟!

و پسر که فرصت دوباره ای  را برای صحبت پیدا کرده بود دوباره با حرارت به شرح سرگذشتش پرداخت.

اونجا مدام منو باخودشون می بردن  تا از زیر سنگ ها تخم حشره گیر بیاریم. می دونی، اونجا همه تخم حشره میخورن.

ولی من تصمیم گرفته بودم سر از کار تونل ها و دخمه ها و راهروهای تاریک دربیارم.

در حالیکه چشمهایش را پایین انداخته بود ، با صدایی ملایمی، انگار که داشت گله میکرد، ادامه داد:

تا کی باید دنبال تخم حشره ها بود. راستش همین تخم ها منو به فکر وا داشتن. گفتم حتما بچه حشره ای که تو تخمه، تا وقتی که از تخم بیرون نیومده، فکر میکنه دنیا همون جای تنگیه که داره توش زندگی میکنه. ولی نمیدونه بیرون دیواره ی نازک تخم، یه دنیای بزرگ دیگست.

بهرحال بعد مدتی فهمیدم همه ی تونلها و راههای تاریک بهم مرتبطن و به هیچ جا نمیرسن.

تا اینکه یه بار دور از چشم همه، رفتم سراغ  درخت مرگ.

پیرمرد پرسید: درخت؟

 - آره ،شبیه همین درخت خشک کنار چاه. منتها وارونه.

پیرمرد با پوزخندی گفت: آره، فهمیدم.

مرد جوان ادامه داد:

هیچکس اجازه نداره اونجا بره. میگن اون درخت آدمایی رو که بهش نزدیک شن، میبلعه و میفرسته دنیای مردگان.

اما من که رفتم، چیزی نشد. لابلای شاخه های آویزونش یه راه باریک پیدا کردم که یه سرش میرسه به اون چاه کنار درخت خشکیده.

پیرمرد کنار دیوار به پهلو دراز کشیده بود. دستاشو زیر سرش بالش کرده بود، انگار که داستانی رو داره برای هزارمین بار میشنوه ، با چشمان نیمه بازو خمار، داشت به خواب فرو میرفت.

مرد جوان که از پیرمرد خسته شده بود با خودش فکر کرد وقتش را بدون اینکه چیزی عایدش شود ، هدر داده. نمیخواست تا وقتی که پیرمرد از خواب بیدار میشه منتظربمونه. پیرمرد را به حال خود رها کرد، با عجله بلند شد و با تندی، به موازات دیوار شروع به حرکت کرد. مه غلیظ تر شده بود و جایی رو نمیشد دید. تو ذهنش هیچ تصوری از اینکه دهانه ی چاه در کدام سمت قرار دارد نداشت. شدت مه، راه رفتن رو غیر ممکن کرده بود. دستش را به سمت دیوار دراز کرد تا بوسیله ی دیوار، کورمال کورمال  قدم بردارد که پیش پایش ، بیخ دیوار چشمش به یک اسکلت برخورد.

 معلوم بود صاحب اسکلت ، وقت مرگش، زانوهایش را بغل کرده و دستهاشو زیر سرش بالش کرده بوده .

کنار اسکلت نشست. دیدن اسکلت متعجبش نکرده بود. منتظر بود تا مه رقیق تر شود و دوباره راه بیافتد.  یاد پیرمرد افتاد. بی تفاوتی پیرمرد برایش قابل تحمل نبود. از آدم های بیتفاوت متنفر بود. اونها رو همیشه حقیر میشمرد.  احساس بیتابی کرد.

بلند شد و بدون هدف و  کورمال کورمال بوسیله ی دیوار شروع به راه رفتن کرد. مه آنقدر غلیظ بود که حتی زیر پا رو هم نمیشد دید و به همین خاطر نمیتونست پاشو رو  استخونای کنار دیوارنذاره و اونها رو نشکنه. صدای شکستن استخونا با قدمهای تندی که برمیداشت هماهنگ بود. انگار داشت با پاهاش آهنگ میزد. از روی تفنن سرعتش رو بیشتر کرد تا صدای شکستن استخونا به هم پیوسته بشه.داشت سر کیف میومد که پاش با شدت به  چیزی برخورد. میشه گفت سهوا به اون چیز لگد محکمی زده بود. خم شد ، پیرمرد را دید که بدون اینکه لگد بیدارش کرده باشه همانطور دراز کشیده و دستاش رو زیر سرش بالش کرده و چشمهاشو بسته.

 کنار پیرمرد نشست. سرش رو به دیوار تکیه داد و در حالی که با بخار دهانش بازی میکرد به پیش پایش خیره شد.

 

 

از من نگذر

 

 

از من نگذر

ای سرب داغ

بر من بگذر

و پریشانم ساز

تا به سامان برسم

 

 

بخواب ،   پاشو !

 

 

بخواب ،   پاشو !

بخواب ،   پاشو!

بخواب ،   پاشو!

.

.

.

به جای ما،

شعور به فرمان

با صدای ناله

به سمت مرگ،

قدم رو!

نستالژی

 

۴۷ ثانیست. ده هزار بار بهش گوش دادم .

 

نستالژی انگوری

کارتون

 

تا جائیکه یادم می یومد کارتونای دهه شصت و نیمه اول دهه هفتاد رو لیست کردم. بازم اگه به ذهنتون میرسه بگین. 

 

الفی و لی لی بیت

 مهاجران

خانواده دکتر ارنست

یوگی و دوستان

گوریل انگوری

پت پست چی

کار و اندیشه

هشیار و بیدار

چاق و لاغر

جیمبو

نیک و نیکو

سرندی پیتی

پت و مت

اولک و بولک

نل

هاکل برفین

بچه های مدرسه والت

مورچه ی سیاه

تام و جری

پلنگ صورتی

داستان های آقای حکایت

دهکده حیوانات (شبکه دو نشون میداد)

پسر شجاع

هاچ زنبور عسل

یه کارتون ژاپنی بود که یه خواهر و برادر بودن، وقتی برقا میرفت یه موجود صورتی رنگ از تو مانیتور کامپوتر بیرون میومد، و میبردشون به آینده؟؟؟. اسمشو اگه یادتونه، بگین لطفا

سند باد

سفرهای گالیور

مارکوپولو

لوک خوش شانس

خونه مادربزرگه

ووروجک و آقای نجار

واتو  واتو

کارخونه ی اسباب بازی؟؟؟

بامزی

سه میمون ؟؟؟ (برا هم داستان تعریف میکردن)

مداد آبی (ساخت ایران بود ، جمعه ها نشون میداد )

پینوکیو

چوبین (هنوزم کابوس سگ های مکانیکی رو میبینم )

هایدی

بنر ( سنجابه)

راکون؟؟ ( اسمشو دقیقا یادم نیست )

باز مدرسم دیر شد

بچه های کوه آلپ ( دختره با پسر نجار همش قهر بود)

مورچه خوار

یدک کش ها؟؟؟ ( کشتی های کوچیک یدک کش بودن که هر دفعه باهم یه داستان داشتن)

یه دختره بود تو راه مدرسه کلاهش تبدیل به یه موجود شبیه کلاه گیس میشد؟؟

بینوایان

باخانمان

عصر فضا؟؟( شبکه دو نشون میداد.)

یه پسره بود با  روح یه سرخپوست دوست شده بود که هیشکی بجز خودش نمی دیدش؟؟

فوتبالیست ها 

قصه های مجید

مگ مگ و دوستان

قلم موی جادویی ( موهاش بلند میشد یارو ازش قلمو درست میکرد)

النگ و دولنگ( نیگاش نمیکردم)

افسانه دوقلوها

دامبو فیل پرنده

دادلی دو رایت

باغ گلها (خپل)

بچه های کوه آتشفشان

جادوگر سرزمین اوز

افسانه سه برادر

ملوان زبل

گرگ و خرگوش ( ساخت شوروی بود مقابله به مثل تام و جری )

بیگ بیگ...(پرنده بود که از دست تله های گرگه در میرفت و میگفت بیگ بیییگ...)

هادی و هدی

علی کوچولو

اسکیپی

ای کی یو سان

در جستجوی الدورادو

دختر کبریت فروش

جوجه اردک زشت

سمندون

چراغ جادو ( سریال ساخت ایران بود)

 گنجیشگک اشی مشی

 دور دنیا در ۸۰ روز

آی قیز

 

خواننده ی آهنگ پست قبلیم ،  "حاجی بابا حسین اف" هستش که این ترانه ش از رو گرامافون ضبط شده. با اینکه به هیچوجه ، هیچ ترجمه ای نمیتونه احساس بیان شده تو زبان اصلی رو منتقل کنه، بهرحال اشعار  به همراه معنیشو به فارسی نوشتم.

  

مني آتدين آي قيز آي قيز آتشه 

 ای دخترک ، ای دخترک ،در آتشم افکندی

مني آتدين آي قيز آي قيز آتشه

ای دخترک ، ای دخترک ، در آتشم افکندی


بسلمكدير عشقيني داييم پئشه م

پروردن عشقت، مدام پیشه ام شده


آتاجاغدين مني سئوديگيم، سؤيله بس نه ايچين

اگر میخواستی ازمن روی بگردانی ، بگو که دوست داشتنم از چه روی بود؟


دولدور عشقي شربت كيمي، وئر ايچيم

عشق را پر کن همچو شربت ،بده تا بنوشم


سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟

 بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟


آتاجاغدين مني سئوديگيم، سؤيله بس نه ايچين

اگر میخواستی از من روی بگردانی ، بگو که دوست داشتنم از چه روی بود؟



دولدور عشقي شربت كيمي، وئر ايچيم

عشق را پر کن همچو شربت ، بده تا بنوشم


سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
 بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟



چاغيريرام گل، هارالاردا قالميسان؟
تو را فریاد میکنم که بیا. کجا مانده ای؟

مني اينجيتمه،
مرا نرنجان

يالواريرام يار
التماست میکنم یار

مني آتما ترك ائتمه
از من روی مگردان ، ترکم مکن

چاغيريرام گل، هارالاردا قالميسان؟
تو را فریاد میکنم بیا. کجا مانده ای؟
 

مني ترك ائتمه ،
ترکم مکن

يالواريرام يار
التماست میکنم یار
 

مني آتما ترك ائتمه
از من روی مگردان ، ترکم مکن

آتاجاغدين مني سئوديگيم، سؤيله بس نه ايچين
اگر میخواستی از من روی بگردانی ، بگو که دوست داشتنم از چه روی بود؟


دولدور عشقي شربت كيمي، وئر ايچيم
عشق را پر کن همچو شربت ، بده بنوشم

سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟

آتاجاغدين مني سئوديگيم، سؤيله بس نه ايچين
اگر میخواستی از من روی بگردانی ، بگو که دوست داشتنم از چه روی بود؟


دولدور عشقي شربت كيمي، وئر ايچيم
عشق را پر کن همچو شربت ،بده تا بنوشم

سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟

سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟
---

گئتمك ايسته ييرسن،  (امان،امان...) بهانه سيز گئت
گر خواهان رفتنی ،  بی بهانه برو

اوياتما مورگولو خاطيره لرين
خاطرات مرده را زنده نکن

سسين همين سس دير، باخيشين اؤگئي
صدات همون صداست اما نگاهت غریبست

گئديرسن ، سسين ده ياد اولسون(باري...)
میری ، لااقل بذار از صدات یادی بمونه

سن دنيز بوينونا آتيلميش چيچك
تو همچون شکوفه ای بر  گریبان دریا

اوستونه دالغالار آتيلاجاقدير
موجها به رویت سرازیر خواهد شد

ساختا محبتين، ساختا سندتك، نه واخت سا اوستونده توتولاجاقدير
تا به کی محبت ساختگی ، پنهان خواهد ماند

يوللار تك دؤشه نيب آياخلارينا
به مانند راه ها ، به زیر پایت بیافتم و

سنه يالواريم مي؟
التماست کنم؟

بو مومكون دئييل
این امکان نداره

قويمارام قلبيم تك ووقاريم سينا
نمیذارم وقارم همچو قلبم بشکنه

آلچاليب ياشاماق، عؤمور، گون دئييل
خموده(پست) شدن و زیستن ، عمر و زندگی نیست

دئميرم سن اوجا بير داغسان، اگيل
نمیگم تو کوه بلندی ، خم شو

دئميرم علاجيم قاليبدير سنه
نمیگم علاجم به دست توست

نه سن ده محبت قارا پول دئييل
محبت نه در دست تو پول سیاهیست

نه من ديلنچي يه م، ال آچيم سنه
و نه من گدام تا پیش تو دست باز کنم

گئتمك ايسته ييرسن، نه دانيش، نه دين
رفتن میخوای ، نه حرفی بزن و نه کلامی

يوخ اول اوزاقلار تك، دوماندا، چمده
از نظر دور شو ، در دور دست ها ، مثل مه و غبار

نه ييمي سئوميشدين، دئيه بيلمه دين
چه ام را دوست داشتی؟ نتوانستی بگویی

اينديسه يوز عئيب گؤرورسن من ده
که حالا در من صد عیب میبینی


---


گؤزوم يول دا قالدي قالدي، آي گؤزل

چشمم، خیره به راهت ماند ، ای زیبا


گؤزوم يول دا قالدي قالدي، آي گؤزل
چشمم، خیره به راهت ماند ، ای زیبا

پاييز اولدو، يارپاقلار اولدو خزل
پاییز شد و برگها خزان

يوللارينا باخا باخا قالدي گؤزلريم
چشمم، خیره به راهت ماند ، ای زیبا

سنه چاتسين اورگيمده كي سؤزلريم
حرف دلم برسه بهت (در مقام آرزو)


سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟


يوللارينا باخا باخا قالدي گؤزلريم
چشمم، خیره به راهت ماند ، ای زیبا

سنه چاتسين اورگيمده كي سؤزلريم
حرف دلم برسه بهت(در مقام آرزو)

سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟

سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟

چاغيريرام گل، هارالاردا قالميسان؟
تو را فریاد میکنم. کجا مانده ای؟


مني ترك ائتمه
ترکم مکن


يالواريرام يار،
التماست میکنم

مني آتما، ترك ائتمه
از من روی مگردان ، ترکم مکن

چاغيريرام گل، هارالاردا قالميسان؟
تو را فریاد میکنم بیا. کجا مانده ای؟


يالواريرام يار،
التماست میکنم

مني آتما، ترك ائتمه
از من روی مگردان ، ترکم مکن

يوللارينا باخا باخا قالدي گؤزلريم
چشمم، خیره به راهت ماند ، ای زیبا

سنه چاتسين اورگيمده كي سؤزلريم
حرف دلم برسه بهت(در مقام آرزو)


سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟

 يوللارينا باخا باخا قالدي گؤزلريم
چشمم، خیره به راهت ماند ، ای زیبا

سنه چاتسين اورگيمده كي سؤزلريم
حرف دلم برسه بهت(در مقام آرزو)

سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟

سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟

سؤيله سؤيله، سنه بئله نه اولدو يار؟
بگو ، بگو ، تو را چه شد ای یار؟


chagiriram gal

 

نمیدونم خواننده این آهنگ کیه . جایی از آهنگ بغض خواننده میشکنه که بیشتر شبیه خندست! برای کسی  که معنی ترانه رو میدونه ، شیرین و حزن انگیز خواهد بود.

chagiriram gal