تست دالای لاما!

اعتقادات تبتی ها به شناخت درون بسیار جالبه تا جایی که اگر کسی زمان تولد خود را به دقت و ساعت و دقیقه و ثانیه بدونه، تسلسل روح وی را در کالبدهای گذشته و آینده تشخیص خواهند داد.
 

این آزمون، یکی از آزمونهای دالایی لاما، از کاهنان برجسته اونهاست. برای این آزمون زمان بذارید و مطمئنا ازش لذت خواهید برد. دالایی لاما توصیه می کنه که اونو  بخونید چرا که براتون مفیده.

فقط ۴ سوال در پیش رو دارید

ادامه نوشته

بغلم کن مادر.....

من از اینکه شب بخوابم ُ صبح پا نشم میترسم
بغلم کن...
از اینکه اونقدر بزرگ شم که تو آغوشت جا نشم میترسم
بغلم کن...
اینجا هوا خیلی سرده، شانسِ پشتشو بهم کرده
شبام درگیرِ سردرده
بغلم کن...
من از اینکه از عشقت دلسرد شم
مثلِ بقیه ی آدما نامرد شم
تفِ سر بالای بی بر و برگرد شم میترسم
بغلم کن...
میدونم هر چی که خواستی نشدم
اونی که بتونی بهش تکیه کنی ُ واستی نشدم
آدمی که همیشه میخواستی نشدم
بغلم کن مادر...
.....................

میلاد تهرانی

پدر.......

برای پـــدر و روزهای غریبانه اش ...

قبــل از هــر چیــز ، لطفـا" بیایید و بــرای شادی و آرامش روح پــدرانی که دیگــر بینمان نیستند دعـــا کنیـــم ...

و همچنیــن بــرای سلامتی همه پــدر های دنیـــا ! تاکید می کنم ، همه پــدر های دنیـــا ...

" با قــدرت دعای کسانی که این چند خط را می خوانند ، انــرژی این پست بسیــار بالا خواهــد رفت و شما بعد از خواندنش حال تان تغییــر خواهد کــرد " :

اکثــر پــدر ها قبل از به دنیــا آمدن فــرزندشان فکر آینده او هستند ...

که بــایــد بــدوند ... آنقــدر بدوند تا شرایط ایده آلی برای زندگی خانواده شان فـراهم کننــد .

بایــد قبــول کنیــم که گــاهی همه چیــز آنطور که می خواهند یا ما از آن ها انتظار داریــم پیش نمی رود !

سنگ زندگی هر روز سنگین تر می شود ولی آنها تمام جانشان را می گذارند تا هر طور که شده کمی آن را حرکت دهنــد ...

به هــر سختی و مصیبتی ...

می خــواهند غم هایشان را به خــانه نیــاورند ... بعضی هایشان 3 شیفت کار می کنند ... تا شرمسار نباشنــد .

مــرد یک چیــز را تا آخــرین لحظه حفظ می کنــد و آن ، غــرورش است !

وای به روزی که غرورش بشکند ...

بــرای پــدرهای سرزمینمان جـُک ساختیـــم ... که کولــر را خاموش می کننــد ... بخاری را زیاد می کننــد ... صدای تلویزیون را کم می کننــد و ...

خودتان را یک لحظه جایشان بگــذارید !

فکـــر آدم که هر لحظه مشغول باشــد ... چیزی از آدم باقی نمی مانــد ... نیمی از حرکاتش غیرارادی می شود و هزار چیز دیگــر !

پــدر ها چیزی نمی گویند ... زیــاد شکایت نمی کنند ... دردهایشان را در قلبشان انبــار می کنند و به خاطر همین گاهی نمی شود به آنها نزدیک شــد !

این روزها در جامعه ما چیزی که بسیــار است درد است !

قدر پــدرهایتان را بــدانیــد که از روزی نباشنــد پشتتان بدجــوری خالی خواهد شد ...

درکشان کنیــد و این روزها بیشتر از قبل مواظب غـرور ترک خورده شان باشیــد مبادا که ناخواسته و با حرفی ساده آن را بشکنید که همه چیزشان از دست می رود !

این روزها زندگی خیلی سخت شده ... خیلی سخت ...

کمی بیشتر از قبل به آن ها محبت کنید و بگویید که به وجودشان افتخار می کنید ! همین ...

مردها چیز زیادی از زندگی نمی خواهند ...

خداوند به شما و خانواده تان عمر با عزت و سلامتی بدهد .

آمین .

______________
میــلاد تهــرانی

یه دختر...


یه دختــــــــــــــر :

اگه عکس با آرایش بذاره خودش خوشگل نیست !

چون آرایش کرده خوشگل شده !

اگه یه عکس خفن بذاره حتماً Photoshope !

اگه یه عکس بدون آرایش بذاره میگن چه اعتماد به نفسی داره !

حتماً همه جاشو عمل کرده این قیافه ی خودش نیست ...

اگه بیرون تیپ معمولی داشته باشه اسکلِ ...

اما اگه خوب تیپ بزنه قرتیه !

در کل یه دختر هر کاری کنه ....

یه بهونه پیدا میکنن که یه چیزی بچسبونن بهش ...

پس بهتــــــــــره خودت باشی دختــــــــــر !

هر چی میخوای بپوش ...

هر کاری میخوای بکن !

این زندگی مالِ توئه ! حقّته ! بقیه هرچی میخوان بگن ...

خودت باش و لذّت ببر از هر روز و هر لحظه ت ...
 

به قول.....

به قول سیمین دانشور:

من زنم و به همان اندازه از هوا سهم میبرم که ریه های مرد؛درد آور است که من آزاد نباشم تا او به گناه نیفتد،

فرم بدنم بیشتر از افکارم به چشمهایش می آیند؛تاسف بار است که باید لباسهایم را به میزان ایمان او تنظیم کنم.

دختر بودن یعنی...


چقد سخته دختر بوودن!

دختر بودن یعنی شالت افتاد...

دختر بودن یعنی سوال مسخره من وکیلم؟!

دختر بودن یعنی عکس کیه تو گوشیت...
دختر بودن یعنی آرزوی سفر مجردی رو به گور بردن...

دختر بودن یعنی همون که یه روز میره گل بچینه، میره گلاب بیاره تا بدن با اجازه بزرگترا ...

دختر بودن يعنی همونی باشی كه مادر و خاله وعمه ت هستن

دختر بودن یعنی 100 تا سکه کمه، من دخترم رو زیر 150 تا نمیدم

دختر بودن یعنی وسطه سریال بهت بگن پاشو چای بیار...
دختر بودن يعنی حق هر چيزی رو فقط وقتی داری كه تو عقدنامه نوشته باشه...

دختر بودن یعنی ساعت 8 شب دیروقته کجایی بیا خونه

دختر بودن يعنی نخواستن و خواسته شدن

دختر بودن یعنی کلی عروسک که یه دفعه میگن بزرگ شدی بسه جمعشون کن

دختر بودن يعنی "كجا داری ميری؟"

دختر بودن یعنی پسر همسایه، پسر فامیل، پسر دانشگاه در به در دنبال پیدا کردن فیسبوکت باشن

دختر بودن يعنی "تو نميخواد بری اونجا، من خودم ميرم"

دختر بودن يعنی "کی بود بهت زنگ زد؟! با کی حرف ميزدی؟"

دختر بودن یعنی " از پدرت اجازه گرفتی؟"

دختر بودن یعنی بهت بگن خیلی خودسر شدیا!

دختر بودن یعنی با لباس سفید اومدن با کفن رفتن!

دختر بودن یعنی تباه شدن زندگیت واسه "حرف مردم"

دختر بودن یعنی فراموش کردن آرزوها

دختر بودن یعنی حق نداری به انتخاب خود تصمیم بگیری....

دختر بودن يعنی اجازه گرفتن واسه هرچی، حتی نفس كشيدن...
 
دختر بودن یعنی دفن شدن در زندگی
 
و...............................................................................................

کوتاه ترین داستان کوتاه

حتما تا حالا داستانهای کوتاه زیادی خوندید، اما تاحالا فکر کردید که کوتاه ترین داستان کوتاه دنیا چیه و نوشته ی کی ؟
کوتاه ترین داستان کوتاه جهان توسط ارنست همینگوی نوشته شده :
For Sale: Baby Shoes, Never Worn.
برای فروش: کفش بچه، هرگز پوشیده نشده .


گفته میشود ارنست همینگوی این داستان ۶ کلمه ای را برای شرکت در یک مسابقه ی داستان کوتاه نوشته است و برنده ی مسابقه نیز شده است. همچنین گفته میشود که وی این داستان کوتاه را در یک شرط بندی با یکی از دوستانش که ادعا کرده بود که با ۶ کلمه نمیتوان داستان نوشت، نوشته است.
کوتاه ترین داستان ترسناک دنیا نیز داستان زیر میباشد که نویسنده ی مشخصی ندارد !
The last man on earth is sitting alone in his room and all of a sudden a Knock on the door.
آخرین انسان زمین تنها در اتاقش نشسته بود که ناگهان در زدند.

سهلام...

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!!!

 

اومدم ولی حالا میگم از مهر دیگه همیشه آپم!!!!!

 

آخه میدونید م از اول تابستون وخ نداشتم بیام وبم

 

 (برعکس همه!!!!!!!!!!!!!)

 

ولی شماها بیاید برام نظر بذارید

 

بای بایمنتظرم باشید

خدافز!!!!!!!.....

سلام دوستان ...............من رفتم!!!!!!!!!

فعلا خدانگهدار تا تابستون.

فرق درس خوندن دخترا و پسرا!

شب – خوابگاه پسران

(در اتاقی دو پسر به نام های «مهدی» و «آرمان» دراز کشیده اند. مهدی در حال نصب برنامه روی لپ تاپ و آرمان مشغول نوشتن مطالبی روی چند برگه است. در همین حال، واحدی شان، «میثاق» در حالی که به موبایلش ور می رود وارد اتاق می شود)

 

میثاق: مهدی... شایعه شده فردا صبح امتحان داریم.

مهدی: نه! راسته. امتحان پایان ترمه.


میثاق: اوخ اوخ! من اصلاً خبر نداشتم. چقدر زود امتحانا شروع شد.

مهدی: آره... منم یه چند دقیقه پیش فهمیدم. حالا چیه مگه؟! نگرانی؟ مگه تو کلاستون دختر ندارید؟!


میثاق: من و نگرانی؟ عمراً!! (به آرمان اشاره می کند) وای وای نیگاش کن! چه خرخونیه این آقا آرمان! ببین از روی جزوه های زیر قابلمه چه نُتی بر می داره!!

آرمان: تو هم یه چیزی میگیا! این برگه های تقلبه که 10 دقیقه ی پیش شروع به نوشتنش کردم. دخترای کلاس ما که مثل دخترای شما پایه نیستن. اگه کسی بهت نرسوند، باید یه قوت قلب داشته باشی یا نه؟ کار از محکم کاری...


مهدی: (همچنان که در لپ تاپش سیر می کند) آرمان جون... اگه واست زحمتی نیست چند تا برگه واسه منم بنویس. دستت درست!


(در همین حال، صدای فریاد و هیاهویی از واحد مجاور بلند می شود. پسری به نام «رضا» با خوشحالی وسط اتاق می پرد)


میثاق: چت شده؟ رو زمین بند نیستی!

رضا: استقلال همین الان دومیشم خورد!!!

مهدی: اصلا حواسم نبود.توپ تانک فشفشه استقلالی ابکشه!!!


و تمام ساکنین آن واحد، برای دیدن ادامه ی مسابقه به اتاق مجاور می شتابند. چراغ ها روشن می مانند.

 

شب – خوابگاه دختران

(دختر «شبنم» نامی با چند کتاب در دستش وارد واحد دوستش «لاله» می شود و او را در حال گریه می بیند.)

شبنم: ِ وا!... خاک برسرم! چرا داری مثل ابر بهار گریه می کنی؟!

لاله: خدا منو می کشت این روزو نمی دیدم. (همچنان به گریه ی خود ادامه می دهد.)


شبنم: بگو ببینم چی شده؟

لاله: چی می خواستی بشه؟ امروز نتیجه ی امتحان <آناتومی!!!> رو زدن تو بُرد. منی که از 6 ماه قبلش کتابامو خورده بودم، منی که به امید 20 سر جلسه ی امتحان نشسته بودم، دیدم نمره ام شده 19!!!!!! ( بر شدت گریه افزوده می شود)


شبنم: (او را در آغوش می کشد) عزیزم... گریه نکن. می فهممت. درد بزرگیه! (بغض شبنم نیز می ترکد) بهتره دیگه غصه نخوری و خودتو برای امتحان فردا آماده کنی. درس سخت و حجیمیه. می دونی که؟

لاله: (اشک هایش را آرام آرام پاک می کند) آره. می دونم! اما من اونقدر سر ماجرای امروز دلم خون بود و فقط تونستم 8 دور بخونم! می فهمی شبنم؟ فقط 8 دور... (دوباره صدای گریه اش بلند می شود) حالا چه جوری سرمو جلوی نازی و دوستاش بلند کنم؟!!


شبنم: عزیزم... دیگه گریه نکن. من و شهره هم فقط 7 - 8 دور تونستیم بخونیم!! گریه نکن دیگه. فکر کردن به این مسائل که می دونم سخته، فایده ای نداره و مشکلی رو حل نمی کنه.

لاله: نمی دونم. چرا چند روزیه که مثل قدیم دلم به درس نمیره. مثلاً امروز صبح، ساعت 5/7 بیدار شدم. باورت میشه؟!
(در همین حال، صدای جیغ و شیون از واحد مجاور به گوش می رسد. استرس عظیمی وجودِ شبنم و لاله را در بر می گیرد!دختری به نام «فرشته» با اضطراب وارد اتاق می شود.)


شبنم: چی شده فرشته؟!

فرشته: (با دلهره) کمک کنید... نازی داشت واسه بیستمین بار کتابشو می خوند که یه دفعه از حال رفت!

شبنم: لابد به خودش خیلی سخت گرفته.

فرشته: خب، منم 19 بار خوندم. این طوری نشدم! زود باشید، ببریمش دکتر.

(و تمام ساکنین آن واحد، سراسیمه برای یاری «نازی» از اتاق خارج می شوند. چراغ ها خاموش می شود.)