باغ کشی

بعد از این همه تحمل بازی های بلوگفایی بلاخره من هم تصمیم گرفتم از یک سرور دیگر برای انتشار نوشته هایم استفاده کنم. 

این هم ادرس باغ انار جدید من : http://baghanar.blogsky.com/

بازگشت خدایان

تقدیر آدمی را به هر سوی می برد و افسانه اختیار آدمی را به بازی می گیرد. خدایان  بر ما می خندند و لاف های ما را یاوه هایی بی سر و ته می پندارند که از دهان موجوداتی ضعیف جاری می شوند.

هرمس پیغام خدایان بر دوش ، المپ را به سوی دستان من می پیماید شاید این بار پیام افرودیت برای ماندن و زیستن باشد نه پیغام هراس آور هادس .

هر چه باشد من ایستاده ام در بلندای کوهی استوار ، در هجوم بادهای پاییزی ، بی هیچ هراسی از افتادن در عمق دره که اگر بیافتم هم می دانم ایستاده افتادم نه خزنده و گره خورده در آغوش خواب.

زیستن را باید زیست.

 

زخم کهنه

فکر نمی کردم برگشتن به ایران برای من این قدر اضطراب آور باشد

هراس از برگشتن به سرزمین مادری مثل یه کابوس شبانه آزارم می دهد. گرچه سلول های بدنم برای نفس کشیدن در این سرزمین آزرده ، بی قرارند اما حس مرموز و تلخی نمی خواهد برگردم.

مثل انسان زخم خورده ای  هستم که می ترسد زخم کهنه اش دوباره سرباز کند............

افسوس که جای زخم در ذهنم غوغا می کند

تو مرده ای

 تو مرده ای 

 و خاک سرد شده 

هیاهوی دست های عریانت را

ناباورانه می بلعد

 ------

ذوق زده نوشت: الان نگاه کردم دیدم به سلامتی پست های حذف شده ، مجددا نزول اجلال فرموده اند البته بدون نظرات. آیا امیدی به بازگشت هست؟

جنین های خفه شده

راستش آنقدر طول کشید این بازگشت مجلل و محترم بلوگفا ، که کلا یادم رفت چه چیزهایی قرار بود این روزها 

بنویسم اینجا.

درست مثل وقت هایی که جنینی خفه می شود و به دنیا نمی آید ، جملات هم اگر به وقت خودش متولد نشوند قطعا خفه می شوند و از بین می روند. 

نوشته هایی هم که روی کاغذ می آیند انگار دلشان نمی خواهد بچسبد به این صفحه های مجازی ، اصلا دیگر انگار لطفی ندارد دوباره بنویسی اشان 

به هر حال..............

بازگشت مفتخرانه بلوگفا - گلادیاتور ایرانی - را به جامعه مسلمانان جهان  تبریک می گم باشد که بشود همیشه بهتر بشویم نه این که فقط برگردیم که برگشته باشیم

( حالا اگه این جمله آخری رو ده بار خودم هم بخونم متوجه نمی شم از بس حکیمانه است)

بدبختی نوشت : یعنی خیلی مسخره است هر چی از بهمن گذشته تا الان پست شده همه حذف شدن ، دست بلوگفا درد نکنه با این برگشتنش

 

پاره پاره اما وطنم

غروب بود ، شب داشت خودش را بالا می کشید و بچه  ها هم بحثشان بالا گرفته بود. روی صندلی های خشک و پلاستیکی  در فضای باز زیر آسمان اردیبهشتی نشسته بودیم. کلمات مثل پروانه هایی گریزان  از ذهن ها می پریدند و در بین آدم ها سرگردان می چرخیدند. دانشجوها شوق زندگی را در بیان آزادانه عقایدشان یافته  بودند .گرچه می دانستند عمر گل کوتاه است اما این هم دمی است برای آزاد بودن ، برای فریاد کشیدن ، برای نعره زدن سال ها بی صدایی......  . اما ناگاه کلامی مثل یک شلیک تند از گلوله، مثل رگبار ناگهانی ، همه را  متوقف کرد:" مملکت همینه که هست هر کی مشکل داره بره خارج"

............

غروب تلخی  بود ، غروبی که شب هنگامش به صبح پیوند نمی خورد. چه قدر راحت این حرف بر زبان نشسته بود . چگونه ذهنی می تواند چنین تمامیت خواه ، غیر منطقی و غیر انسانی در مورد حق طبیعی یک انسان سخن بگوید؟

.............

سال های زیادی از آن غروب گذشته ، انسان های زیادی گذرنامه هایشان را در کشورهای دیگر مهر زده اند ، چمدان هایشان را دور انداخته اند و ایران را در خواب هایشان گشت و گذار می کنند. 

و من هنوز هم به حرف  پسرک فکر می کنم که باید بروم یا بمانم؟

 

تا کی ؟؟

بچه بودیم و جنگ بود و هر روز جنازه برادرانمان را در خیابان ها با فریاد های این گل پرپر ماست هدیه به رهبرماست به خاک های سرد گورستان ها می سپردیم 

بچه بودیم و تلوزیون هایمان پر بود از صحنه های رشادت های پدرانمان و جنایت های عراقی های بعثی

بچه بودیم و با بعض هایی که معلوم نبود چگونه در گلویمان به هم می پیچیدند فریاد می زدیم مرگ بر صدام

بچه بودیم و هیچ نمی دانستیم چرا رویای عروسکهایمان به جنگ ، آوارگی ، خون و گریز آغشته شده است

....

بزرگ شدیم و دیدیم که فریادمان مرگ را برای صدام به ارمغان آورد و دلمان خوش شد انگار وقتی طناب دار را 

بر گردن قاتل کودکیهایمان دیدیم

بزرگ شدیم و دیدیم نذوراتمان به سوی عراق رفت تا شهرهای مذهبی اش مثل مشهد و قم آباد شوند حتی به بهای فراموش کردن آبادان خودمان در زیر گرد و غبارهای متبرک شده

بزرگ شدیم و ناگهان دیدیم داعش به جان سرزمینی افتاده که روزی به جان سرزمین ما افتاده بود 

و ناگهان متوجه شدیم کسی نگفت مرگ بر داعش ، اما مرگ آرام بر دوش برادرانمان نشست در جنگ با داعش

و پیر شدیم و از خود می پرسیم تا کی باید تاوان پس بدهیم و تاوان چه گناهی را ؟؟؟؟؟

- امشب خبر شهادت یکی از دوستان قدیمی همسرم در جنگ با داعش، روح و روانم را به باد داد و تنها  یک سوال یک سوال تهی یک سوال تکرار شده  بر جمجمه ام فشار می آورد : تا کی ؟؟؟؟

دلسوزی برای .........

همین الان فیلم (Life Is Beautiful (1997 رو نگاه می کردم: زندگی تراژدی وار یهودیان اروپا در دوران هیتلر . 

شکی نیست حتی اگه کوره های انسان سوزی افسانه باشد ظلم و آزار تاریخی و زندگی یهودیان در گتو ها رخ داده است و این قوم از جهل همنوعان خود به اسم دین دوران طولانی آسیب دیده اند . اما من در شگفتم با وجود چنین تاریخی تلخ چرا حال که دستشان به قدرت رسیده خودشان همان می کنند که دیگران با ایشان کرده اند؟

شخصیت اصلی این داستان پدری که پسر خردسالش را به امید مشارکت در بازی که در نهایت جایزه اش یک تانک خواهد بود ، در اردوگاه های کار نازی ها زنده نگاه می دارد . راستی الان چند پدر فلسطینی فرزندانشان را به امید فرداهای بهتر امیدوار می کنند ؟ راستی چرا فقط فلسطینی ها ناچار شدند تاوان سال ها بدرفتاری با یهودی ها را تنها بپردازند؟ چرا حداقل یهودیان اشکناری نخواستند در اروپا حکومتی تشکیل بدهند؟ 

نه ما ادم ها ادم بشو نیستیم .... فقط بلدیم مظلوم نمایی کنیم ...... وقتش که برسد خودمان گرگ های درنده ای می شویم بی نظیر

-پی نوشت: حساب یهودیان بی طرف و مخالف سیاست های صهیونیست از این ماجرا جداست.

طبل حلبی در زیر تخت

گونترگراس مرد و طبل حلبی هنوز بعد از سه سال همین طور نیمه خوانده ، زیر تخت من جلوس کرده که شاید هر از گاهی برم بکوبم روش و با صدای قدرتمند پسرک ، شیشه های درک دشوار زندگی رو بشکنم. 

این اولین کتابیه که سه ساله برنگشته توی کتابخانه ، نخندید خب صداقت که تاوان نداره

نوشته ای دیرهنگام در مورد نوروز

 

حافظه تاريخ ديرگاهي مملو از خاطرات فرو شده در مه زمان است. پاره اي از زمان كه دموزي ، خداي گياهان و نباتات، از دل خاك قيام كرد تا جهان نو شود و گل و درخت به سروري او به پا خيزند. آن چنان كه باستان شناسان مي گويند، خاورميانه مهد كشت و زرع بوده است و شايد اين خود دليل روشني باشد بر حضور روايت هايي كه  “ سردي ناجوانمردانه ” هواي زمستان را كه گياه مي سوزد و مي خشكد به غيبت خدايي مرتبط بدانند كه خود حامي گياهان است و آن گاه كه “ خداي شهيد ” از عالم مرگ باز مي گردد ، جشن و پايكوبي طبيعت و انسان هم زمان مي گردد.

در بدو شكل گيري اين آئين ها ارتباط خدايان و شاهان آن قدر نزديك بود كه طبيعي به نظر مي رسيد كه شاه، متولي امور خدا در زمين ، اين آئين را به زيبايي بر پا كند. پادشاهان خاورميانه كمابيش سنت هاي مشابهي براي بزرگداشت آئين نو شدن طبيعت بر پا مي كردند. بار عام هاي آن ها پيامي بود براي گشوده شدن درهاي كاخ و از بين رفتن فاصله هاي اجتماعي  ولو براي چند روز كوتاه . گرچه اين فاصله با نوروز “ خاصه ” سريعا پوشيده مي شد اما نويدي بود براي رعيتي كه كمتر در تاريخ به چشم آمده است. به هر روي اين مراسم داراي نقاط مشتركي است  : 1- جشن و پايكوبي 2- بخشش و عفو 3- مرگ ونيستي

آوازها و نغمه هاي فولكلوريك ، شبه تئاترهاي بومي ، گل و شيريني و لباس نو و...... مهمترين ركن برگزاري مراسم نوروزي بود كه همه مردم در آن سهيم بودند اما بخشش و عفو فقط در قدرت ملوكانه بود. او به عنوان نماينده تام الاختيار خدا در زمين به يمن ديگر گون شدن  طبيعت مجرمان را مي بخشيد ، زندانيان را آزاد مي كرد و نزديكان را مورد عنايت خود قرار مي داد . سنتي كه در فراز و نشيب زمان از بين نرفت . حتي وقتي اراده جمعي بر اراده فردي و شاه غلبه يافت باز هم حمكرانان فراتر از قانون ، حقي براي بخشيدن مجرمان ديدند. هم چنان كه سنت اهداي هدايا به پادشاه در اشكال نوين باز توليد شد .به گونه اي كه امويان به طمع آن با نوروز مخالفت نكردند.

جزء سوم سنت نوروزي هر چند تناقضي آشكار با زندگي و نو شدن طبيعت دارد اما داستان مرگ خدا را در بطن خود پنهان كرده است. و از اين رو ايرانيان پنج شنبه آخر سال را به مردگان مي سپارند  . هر چند فراموش كرده اند چرا خانه ها را از آلودگي مي زدايند ، جامه مي آرايند ، آينه و شمع دان و شيريني و شربت مي گذارند تا سنتي را بر آورده باشند كه بازگشت و سركشي فروهر نيكان را ياد آور مي شود . باوري كه هم چنان زرتشتيان هم وطنشان به آن ايمان دارند .

اين سه عنصر همواره با حضور شاه معنا مي يافت اما گذر زمان شكستن حرمت قدسي شاهانه را پيش روي رعيتي گذارد كه همواره ملزم به اطاعت و بندگي بودند . جهان گذر پرشتاب خود را از دالاني مهيب به سوي تقدس شكني شاهانه طي كرد  و شاهان خاورميانه يكي بعد از ديگري قدرت ملوكانه اشان را به دست اراده مردمي سپردند. اين حركت هر چند كند اما بخشي از سرنوشت مردمي است كه نوروز هاي بسياري را در زير سايه ديكتاتوران ،تلخ كاميشان را فرو خورده اند . و اين چنين حرمت اسطوره ها در ذهن عامه مردم باز توليد مي گردد . آن چنان كه امروز مطمئنيم اوزيريس در مصر ديگر منتظر پادشاهي نيست كه بازگشت او را از عالم مردگان شاد باش بگويدو دیگر شاهی در ایران بار عام نخواهد داد که اصل بنده پروری را به جا آورده باشد.

نوروز از اسطوره ها گذر کرده و اکنون بر خوان های پر رونق شیرینی و اجیل و لباس های فاخر نشسته است.گام به گام اعمال دیروز اگر به امید بازسازی دوباره چرخه افرینش خدایان بود امروز به چرخه افرینش بندگان تبدیل شده است بااستقبال صمیمانه ای از اشکال نوین مصرف . خوب یا بدش را هر کس خود می تواند به قضاوت بنشیند ولی من که هرچه فکر می کنم معنای بیشتری در کنش اسطوره ای نیاکانم می بینم.

 

واهمه

 

بخشی از تاریخی که در این چهل سال به خاطر می آورم این بوده : دوره آرمانی ، دوره انتقاد ، دوره سرخوردگی و سرکوب و باز روز از نو روزی از نو یک آرمان جدید

صبر و حوصله در کارمان نیست امروز توافق می کنیم فردا باید همه چیز ارزان شود پس فردا می گوییم گورباباشون که هر چه کردند برای خودشون بود چی تغییر کرده مگه و بلاخره پسین فردا سرخورده و عصبی می رویم پای صندوق  رای و یک معجزت دیگر خلق می کنیم 

همش همین تکرار می شود. اگر سرخورده نشده بودیم از اصلاحات کند دوران خاتمی اصلا نیازی به تلاش ظریف و همکارانش نبود

گرچه من هم خوشحالم ولی وقتی خوب فکر می کنم کلا می شود کاری کرد که اصلا ناراحت نشویم

 

یاد.......

جوان بود با چرده ای سیه گون از تبار هندو ها ، از آن سوی سرزمین آپارتاید ، از میان دل آشوب زده آفریقا به خیالی دریا ها را پیموده بود گویی اسلام را در مرزها جا داده بودند که ایران را "وطنم" می خواند شبی میهمانمان کرد به خواندن رویای فرداهایمان او گفت و ما سبک سرانه خندیدیم و گذر ساعت ها را به شوخی گرفتیم ده سال گذشت و هرچه گفت شد اما به یاد نمی آورم از جریان مرموز سلول ها در بدنش چیزی گفته باشد نه به یاد ندارم ............. روحش آرام باد

هنوز هم عادت نکرده ام به فیس بوک و اینترنتی نوشتن . دلم کاغذ و قلم می خواد فقط کاغذ فقط قلم

و یک گوشه دنج یک پشتی ترکمنی ، یک لیوان چای داغ ، یک آسمان پر برف

هنوز هم دلم در هوس پنجره های بلند برف زده گیر کرده 

اتاق  کوچکی که از پس پنجره اش درخت نازکی در هراس باد خودش را  به شیشه ها می کشد

و وهم سایه هایش خواب های شبانه را شگفت و غریب کند.

هنوز هم دلم پیش کرسی زمستان مانده . پیش آن سایه های راز آلود والور قرمز آمریکایی بر سقف خواب هایم

هنوز هم وقتی پاییز می شود دخترک شش ساله ای در من به سوی دبستان می دود 

و رویای  پاییز در دهانم هراسناک طعم گس خود را تکرار می کند

 

معلم ها هم کم میارن

می دونید که معلم ها از اون دسته جانورهایی هستند که هیچ وقت فکر نمی کنند در پاسخ به سوالی در بمونند

شده آسمون و ریسمون رو به هم ببافند ، بلاخره یه جوابی به آدم می دند که اصلا نفهمی از کجا خوردی.

من هم چون از دسته همین جانورها هستم فکر نمی کردم روزی در پاسخ سوالی در بمونم

اونم چی در مقابل یه بچه ده ساله  وقتی با تردید ازم پرسید آدم ها برای چی به دنیا میان که بمیرن؟

و تازه اگه بهشت و جهنم نباشه چی ؟

 یعنی الان ارسطو و افلاطون و غزالی و ابن سینا و.... جای من بودند به پسرشون که با بغض داشت این سوال می پرسید چی جواب می دادند؟

کوه

 پیشنهاد غریبی بود . هر کسی که می شنید حیران می شد و پاسخ رد می داد.

-نمی توانم ،

- مگر چنین چیزی شدنی است؟

- تا کنون هیچ انسانی دست به این کار نزده است

- مگر فرشته ها را به کمک بخواهید ،....................

 اما او هیچ نگفت . به سوی کوه حرکت کرد . اولین سنگ ریزه را برداشت و به سمت راست جاده برد

روزها با شتاب می گذشت و هر روز کوه سمت چپ ، کوچک و کوچک تر می شد.

سال ها گذشت و  رهگذران دیگر خاطره کوه سمت چپ را فراموش می کردند اما همچنان هر روز می دیدند

انسانی بر بلندای کوه ،  آخرین سنگ ریزه ها را می چیند.

برف

برف ، سفید می بارید. خورشید ،زیر پتو سرش را گرم می کرد . دودکش ها ، سیگار می کشیدند و نقاش، رنگ هایش را جمع می کرد. زمستان بود ، برف ، زمین را می بارید

داستان بی نام

هنوز برای این داستان اسمی انتخاب نکرده ام.  داستان پر است از ایرادات اساسی چون هنوز از آن فاصله نگرفته ام که بتوانم ویرایش نهایی از آن انجام بدهم . پس برای چه این داستان را منتشر می کنم؟  فقط در احترام به یک احساس. چیزی در مایه های غمی که در درون آدمی ناگهان به شنیدن خبری شکل می گیرد و چیزی از درون آدمی را می پژمراند . احساسی که با تردید دیگری از زندگی و مرگ ، خشکانده می شود.

این داستان برداشت آزادی است از یک ماجرای واقعی

کشیده بود کنج دیوار آرام و بی صدا . با تردید به پشت سر نگاهی انداخته و با هراس از سایه ، شتابان در پناه دیوار بدنش را پنهان کرده بود. کسی نبود هیچ کس نبود . تاریکی و سرما ، خیابان را خالی از حضور انسان ، پیش رویش انداخته بود. همه مسیر را باید می رفت . از ماشین رو می ترسید ، هراس این هراس لعنتی آنی رهایش نمی کرد و این سوز باد توی صورتش ، شلاق می زد . باید به خانه می رسید. هر دو همان جا بودند درون همان خانه ، درون همه خاطرات کودکی ، پشت دیوارهایی که با هم از پسش دویده بودند و فغان مادر را که از دستشان به ستوه آمده بود، نشنیده گرفته بودند. باید می رفت باید صدای خنده های دوستانه ، شادی های لطیف ، مهرهای بی دریغ را در خود می کشت . باید به خانه می رسید. باد توی درخت پیش رویش پیچید شاخه ها درهم شدن ، بند موهایش را گشود و سرش را تاب داد .

-        چه عطری داره موهات. بازم سرتو بچرخون. دلم بوی خوش موهاتو می خواد.

درخت ، مبهوت چشم در چشم می گذاردش . دست می فشارد روی جسم سرد توی جیبش و با سرعت از درخت می گذرد. چه سایه وهم آوری دارد این درخت در شبی چنین تیره و تار ، درست مثل سیاهی موهایش. راه را می شناسد ، بعد از این همه سال نیازی به یاد آوردن نیست همه عادت است و گذر از خاطره های پشت کوچه. حوالی همین خیابان هم ، دیده بودش. شب که نبود شاید میانه روز بود یا او فکر کرده بود روشنای خورشید بر همه چیز تابیده است. چیزی مثل رویا ، مثل خواب ، مثل افسانه های هزار و یک شب ، فردا نیز او را به مسیر راهش کشانده بود. و روزهای بعد هم . کی با هم صحبت کرده بودند؟ نمی دانست دیگر قدیمی شده بود آن قدر قدیمی که چهره زمان از روی صورتش و موهای بلندش فرو افتاده بود. کوچه ها را طی کرد. داشت به خانه کودکی هایش نزدیک می شد. همان خانه ای که روزگاری در این خیابان سرآمد خانه های دیگر بود و آدم های مهم شهر در آن آمد و شد داشتند ؛ تک شده بود و تنها . اما امشب مهمانی بود ، آن دو هم دعوت بودند برای بحثی مهم ، تصمیمی اساسی. خودش دعوتشان کرده بود به هر دو زنگ زده بود صبح که از خواب بیدار شده بود به هر دو گفته بود که مشکلی دارد که نمی خواهد دیگران از آن مطلع شوند هیچ کس نه حتی زن هایشان و نه مادر پیرشان. فقط آن دو می توانستند مشکل را حل کنند . چگونه برداری می تواند غم برادر را تحمل کند و راهی برای گشایش مشکل او نیابد. صبر چگونه معنا می یابد برای درد گشاده برادری که دست های زخمی اش تنها آغوش برادر را می طلبد. شک ندارد هر دو آمده اند . هر دو دارند فکر می کنند که مشکل این پسر ته تغاری جسور مادرشان چیست که آن ها را به ضیافتی در خانه پدری فراخوانده است آن هم بدون حضور مادر.

پاهایش سست می شود ...، مادر . نه مگر او نبود که دم از آبروی خانواده می زد ؟ مگر او نبود که اصالت خانوادگیشان را بارها توی دهانش کوبیده بود؟ نکند او به آن ها گفته باشد که راه چاره چیست ؟ نکند....... ؟ چشم هایش سیاهی می روند. سیاهی در سیاهی تنیده می شود ، پارچه سفید در باد تکان می خورد ، خاک ، خاک ، این خاک پذیرنده ، سفیدی پارچه را می پوشاند. سر به دیوار می گذارد چیزی شور روی لب هایش می لغزد مزه مزه می کند اولین طعام تلخ و شورآب زده امروز را. دوباره دست می کشد روی جسم سرد توی جیبش سر به آسمان می گیرد ابرها در هم تنیده اند و هوا سرد است . سوز روی شانه هایش فشار می آورد در خود فشرده می شود و ناگاه خود را پیش روی خانه می بیند. درست حدس زده بود ، آمده اند. ماشین هایشان مانده پشت در و چراغ های خانه روشنند. چه خوب آمده اید به ضیافت! چه خوب ای برادران مهربان من ! کلید که می خواهد بیاندازد داخل قفل ، درنگ می کند با دستش چه کند؟ چه لرزش سخیفی داری ای دست ، جان بگیر از دست های جوانی که ماهی نگذشته درون خاک پوسیده است . دست ها فرمان نمی برند . به سختی در را می گشاید. گوشه حیاط خانه چراغ دستشویی روشن است با دری گشوده . بی اراده می رود درون اتاقک در را می بندد می ایستد و به دیوار رو به رو می نگرد. هنوز تردید داری ؟ هنوز شک داری؟ قسم خورده ای مرد ، قسم . برو ، برو درست آخرین قدم ها را باید برداری و حال ایستاده ای در این خلاء و حتی نمی خواهی با آن ها رو به رو شوی ؟ از چه می ترسی ؟

چراغ را خاموش می کند و خود را به خانه می رساند. باغچه کوچک مادر سرد و سرما زده قدم های او را نظاره می کنند.

-        برات سبزی خوردن آوردم . همه از باغچه مادرمه خودم یکی یکی واست چیدم

-         یعنی که باید یکی یکی بخورمش؟

-        یعنی که بدونی باید عروس خوبی باشی برای مادرم

-        و اگه مادرت نخواد که من عروسش باشم.

در سالن را می گشاید . صدایشان می آید . چه آسوده می خندند ، چه آسوده می خوابند .چگونه مردمانید این ها که دردهایشان به اندازه ارزنی نیست در حالی که غم های بزرگ را آبستن می شوند و درد های بزرگ را می زایند . چگونه می توانند بخندند ؟ چگونه ؟ در آشپزخانه اند . چه جایی بهتر از آن جا . رو در رو که می شوند دست در گردنش می افکند . به سختی دست هایشان را از گردنش جدا می کند. نگران به هم می نگرند . سوال ها در ذهنشان به دیواره جمجمه کوبیده می شود. پشت میز فلزی آشپزخانه می نشیندند به گرد سینی چایی با سه استکان . سوال ها هرگز فرو خورده نمی شوند حتی اگر بر زبان جاری نشوند راه چشم ها را می گشایند و راهشان را می یابند .

-        چه شده برادر ؟

غم زده به صورتشان می نگرد و دست در جیب جسم سردی را می فشارد.

-        چطور برادری هستید که درد برادر نمی دانید؟

-        کدام برادری است که تاب درد برادر داشته باشد . ولی تو هیچمان نگفته ای . علم غیبمان کجا بود برادر؟

دست می فشارد روی جسم فلزی سرد که روی  خاک باران خورده ، افتاده است . دست هایش می لرزند. باورش نمی شود موهای سیاه و خوشبویش زیر این خاک سرد ، بی بو و گلین پنهان شده باشد. براق می شود توی چشم های برادر ها .

-        یادتان هست گفتم نفسم به او بسته است ؟ گفتم او نباشد زندگی را نمی خواهم....

کلامش در فضا قاپیده می شود .

یکی : گفته بودم لایق تو نیست ، تو که از اول هم  می دانستنی ، بیخود دل بستی . زنده هم مانده بود باز قسمت شما به جدایی بود.

دیگری: بهتر از او بوده و هست ، قحط دختر که نیامده برادر جان .

و یکی : نطفه مرگ در زندگی است ، دلم به حالش می سوزد جوانمرگ شد بینوا ولی خب حیف از تو بود....

صدای جیغ ماشینی در ذهنش می پیچد ، شاخه ای که روی زمین می شکند و خونی که آسفالت خیابان را می پوشاند.

-        و برای همین خواستید که بمیره؟

هراس در چشمان برادرها موج می زند . تردید می کنند چیزی بگویند یا ........

-        چرا کشتیدش ، می گفتید برو می رفتم ، می رفتم و دیگه آبرویتان هم محفوظ می ماند توی  قلک سفالی ذهنتان .

برادرها می شکنند. خم می شوند روی میز آشپزخانه. تصویرشان پخش می شود توی سینی بی استکان و تکثیر می شود به اندازه تمام حجم سینی .

یکی : این تهمته . همش تصادف بود.

دیگری: چطور به تو می گفتیم برو؟ تو روح و نفس ما بودی چطور می گفتیم برو؟

-        و حتما فکر کردید شما حاکم همه روح ها و نفس های عالمید؟

هر دو براق می شوند توی صورتش . یکی می گوید : آره حتما آن مادر فلان کاره اش...........

دیگری: مگر وقت می کرد زنکه. به عزای دخترش هم ننشست و رفت باز سر کارش

جسم سرد حالا میان دستانش رو به روی یکی و دیگری است. چشم ها بی تابند و دست ها لرزان . برادرها بهت زده و خاموش جسم سرد را می نگرند. لحظه ها به سکوت نشسته اند . صدای شکستن چیزی تمام حجم زمان را می پوشاند. جسم سرد روی زمین افتاده است . یکی و دیگری با چشمانی از حدقه برون زده ، به دیوار خالی شده از تصویر برادر می نگرند.     

 

 یه داستانی هست دوست داره متولد شه

ولی نویسنده اش گیر کرده تو ترافیک

وقتی از دل ترافیک در میاد مدادشو پیدا نمی کنه

وقتی مداد رو پیدا کرد کاغذ پاره هاشو پیدا می کنه

وقتی کاغذها بلاخره با کلی چسب سرم می شن یکهو نویسنده می فهمه گرسنه است

بلند می شه می ره آشپزخونه تا یه چیزی بخوره

در یخچالو که باز می کنه می فهمه ای داد هیچی نداره واسه خوردن

بلند می شه می ره برای خرید که دوباره گیر می کنه توی ترافیک

............ این طوری می شه که اون داستان الان مثل یه بچه فیل گنده شده

و اگه یه روز بلاخره نویسنده از ترافیک درآد حتما روی کاغذهای پارش جا نمی شه

چیزی را گم کرده ام


 چیزی را گم کرده ام . نمی دانم کی بوده و چه و چرا آن تکه مهم این گونه از من جدا شده که حتی فراموشش کرده ام که چه بوده و چگونه و چرا. کاسه مغزم فرو خرده و تهی ، پر است از خاموشی و گمنامی . در خیابان ها گام بر می دارم چشم هایم را آنی می بندم و چهره مبهمی از آن چه گم شده در ذهنم روشن می شود و باز محو می گردد و باز از خود می پرسم چه بود آن گمشده دیرینه آشنای این ذهن پیر و فرسوده؟ ......پیاده رویی که مرا از میدان تختی به چهارراه فرهنگ می رساند خلوت است و آرام، خیابانی که نه این سویش به راستی مجسمه ای از تختی است و نه آن سویش نشانی از چهارراهی فرهنگ.

خیابان آن قدر خلوت است که حضور ناگهانی پیرمردی در آن سوی خیابان در پیاده روی سمت راستم مرا حیرت زده می کند. از کدام در و دروازه ای ناگهان بیرون جسته بود ؟ به پیرمرد نگاه می کنم : یا خدا! خواب است یا بیداری؟ شباهت است یا واقعیت؟ پیرمرد سفید روی بلند بالایی است که در سوی دیگر خیابان می رود: ساک مشکی به دست ، استوار و متفاوت . مرز خیال و واقعیت در هم ریخته است؟ نمی دانم. ولی پیرمرد نامریی نیست دیگران هم او را می بینند از کنارش به احترام رد می شوند و او با غروری عمیق در چشم هایش به پیش می رود و تنها به رو به رویش می نگرد. دست می گذارم روی سرم و به خود می گویم دیوانه شده ای ، مرد دیار خراسان را چه کارش به خیابان های  خرم آباد ؟  آن هم این چنین ، گویی به قصد خرید یا گشت و گذار در خیابان .نه قطعا اشتباه کرده ام او نیست ، او نمی تواند باشد ..... ولی چه شباهتی!

 دستهایم را در هم فرومی برم گرم می کنم و باز تصویر مغشوشی از گمشده ام در ذهنم می پیچد : چه بود لعنتی؟ چه ...؟

خیابان خلوت است دوباره پیرمرد سپید پوست سپید موی را با آن قامت بلند و هیکل لاغر و تکیده اما استوارش می نگرم. اما مرد ، سنگینی نگاهم را نمی بیند یا لمس نمی کند یا تصمیم گرفته که اصلا به روی خودش نیاورد .گام به گام هم پیش می رویم بی آن که من نگاه از او بردارم و او نگاه از پیش روی .چه ظهر زمستانی مطبوعی است ، شاید بد نباشد بدوم آن سوی خیابان و دست های پیرمرد را ببوسم. مگر همیشه دوست نداشته ام آنی بنشینم پیشش و دستهایم را بگذارم زیر چانه و با تمام وجود چشم های رنگی اش را  ببلعم . آه این پیرمرد این جا چه می کند و چگونه سرنوشتی را می تواند برای  خیابانی که بین پهلوانی و دانش سرگردان مانده است ، رقم بزند؟

به مسیر نگاه پیرمرد ،می نگرم. مغزم درد می کند . انگار کسی نیست، انگار چیزی نیست ، انگار فردایی نیست ، گمشده ها پیدا نمی شوند و پیدا ها تصمیم گرفته اند، گم شوند، ویران شوند و دیگر جز مبهم و دور در خاطره ها نیایند و نباشند. دلم می خواهد راه در رویی می بود و من هم گام پیرمرد خیره به رو به رو نمی رفتم . کاش در میان این دو خیابان کوچه فرعی بود. می شد پیچید، می شد راه را کج کرد ، می شد همه رمان های عالم را سوزاند....

 خسته ام ، ذهنم خسته است تمام زوایایش را امروز گشته ام ؛همه سوراخ و سمبه ها را ولی نمی دانم چیست که نمی توانم پیدایش کنم و حالا این پیرمرد جدی  و عبوس در آن سوی خیابان مرا به مبارزه می خواند: درست مثل دنیای رمان هایش. این چشم های سبز دوخته شده به پیش رو ، گویی از پرسه دنیای داستان ها می آیند.

به انتهای خیابان می نگرم چیزی به چهارراه نمانده. گام هایم را تندتر بر می دارم . پیاده روی کنارم را دیگر نگاه هم نمی کنم . بادی تند و سرد ، گونه ام را می آزاد .دست می کشم روی گونه هایم . سرمای دست هایم آزار دهنده تر از سوز باد ، روی صورتم می سرد و تا گلوگاهم پیش می رود سرما را فرو می خورم و با سرعت پیش می روم. حالا محمود دولت آبادی با همه رمان هایی که داخل ساک سیاهی با خود حمل می کند، پشت سرم جا مانده است. آن سوی چهارراه راننده ها فریاد می زنند : کیو یه نفر ، کیو....

 از چراغ سبزی که می خواهد خودش را قرمز کند با عجله می گذرم و می روم آن سوی خیابان می ایستم. راننده می پرسد : کیو؟.........   با حیرت به مرد می نگرم شاید چهره دیوانه ای را می بیند که با شتاب سرش را بر می گرداند و بی آن که مرا نگاه کند مسافرانش را می شمارد. به رو به رو می نگرم دولت آبادی بی عجله دارد از خیابان رو به رو می آید هم چنان ساک سیاه رنگش را به دست چپ گرفته و با وقار به سوی جلو می رود. گویی خطی کشیده باشند از ابتدای پیاده رو تا انتهایش و او چشم بسته دارد روی خط راه می رود. راننده های تاکسی تعجب زده نگاهم می کنند و من در سرم ، آخرین داستانی را که نوشته ام مرور می کنم . دولت آبادی ناگهان سر چهارراه درنگ می کند . چشم هایمان به هم می افتد چیزی درون ذهنم روشن می شود آن چه گم کرده بودم، پیدایش کرده ام. حالا حتی رنگ و بویش را هم درون ذهنم ،مزه مزه می کنم . نقطه ای سیاه که کوچک است و آرام آرام روشن می شود و می تپد. دنیای گمشده پیش رویم پر می شود از سوسک های سیاه ریزی که در میان خیابان به هر سوی چون لشکری تیره پیش می روند و فاصله تختی و فرهنگ را می پیمایند . میان هجوم تیره سوسک ها ، ورق های آخرین رمانی که خوانده ام و خودم با همین دست های خودم پاره پاره اش کرده ام ، حالا رقص کنان از آسمان فرو می ریزند و رد تفاله چای بعدازظهر که رویشان نشسته ، دلم را آشوب می کند ؛عق می زنم رو به زمین عق می زنم : همه رمان هایی که خوانده ام ، همه داستان هایی که نوشته ام ، همه اصول نگارش ادبی ، قواعد دستوری ، همه تاریخ نویسندگی را بالا می آورم.

شهر در بین کاغذها و سوسک ها فرو رفته . در تاریک و روشنایی مبهم سایه ها ، آدم ها بین تختی و فرهنگ می دوند . همه چیزی را گم کرده اند و میان دو مفهوم پیچیده ، سردرگم راه های بسته را مرور می کنند.

چشم هایم را می گشایم ، محمود دولت آبادی به خیابان دیگری پیچیده  ، و ساک رمان هایش قد استوار و بلندش را خم کرده است. سوسک ها پشت سرش رژه می روند.

 

 

خبرگزاری


سیخ های کباب در گوشه ای دست به دست می شدند و همه از نرمی و طعم


خوش کباب صحبت می کردند.


اخبار از انتشار فیلم سلفی سوری آدم خواری می گفت که نفرت جهانیان را


بر انگیخته بود.

 

سیخ ها دست به دست می شد و کسی از خود نمی پرسید : آیا گوسفندان هم


خبرگزاری دارند؟؟

خبر کوتاه

خبر کوتاه بود : دو انفجار مهیب در پایتخت عراق، صد ها کشته و زخمی به جای گذاشت.

خبر مختصر بود اما کسی نمی دانست مردی دست هایش را برای همیشه از دست داده بود و دیگر توان در

آغوش کشیدن نداشت.

 خبر نمی گفت که دخترک مادرش را از دست داده بود و زار می گریست

 کسی نمی دانست جوان آن شب می خواست با پدرش در مورد خواستگاری از دختر دایی صحبت کند

نه کسی چه می دانست میوه های مرد خون آلود در سرتاسر خیابان پخش شده بود

چرا باید اصلا کسی نگران زن حامله ای می بود که فرزندش به خون نشسته بود

 مگر فقط عراقی ها انسان هستند ؟ همه دنیا پر از خبرهای این چنینی است دیگر چه اهمیتی دارد که

تعداد کشته شدگان هزار باشد یا صد ؟

 هیچ دلیلی برای دانستن خبرهای بد وجود ندارد، هیچ دلیلی ، دنیا مسیر خشن و تلخش را پیش می برد

دانشمندان بمب ها و سلاح هایشان را تکمیل می کنند و تروریست ها بدون نام و نشان و مذهبی حتی

انسان ها را در خیابان ها سر می برند .

اینجا زمین است ،بهشتی که انسان ها با شتاب جهنمش ساخته اند


همه درخت ها همه باغ ها روزی آتش می گیرند

 زمین به نور به گرما نیازمند است

 دیگر گرمای تن آدمی ، مادرش را گرم نمی تواند کرد

سلام می دانم خسته ای


سلام

می خوام برایت بنویسم

می دانم تو هم خسته ای

می دانم تو هم سردرگمی

می دانم تو هم این روزها دست هایت را روی چشم هایت می گذاری

من هم خسته ام

تو هم رفته ای نیستی

من هم تنها مانده ام

اما می خواهم کمی برایت بنویسم

انگار کلمه هایی وسط حلقم گیر کرده اند که نمی دانم به کجا باید

بیاوزیمشان

انگار درون مغزم پر شده از کلمه و جمله های سرگردان که دلشان

می خواهد متولد شوند اما  نمی شوند اما نمی شود

درست مثل تکثیر تخم های قورباغه اند اول کوچک بودند و کم حجم  اما    

 آرام آرام زیاد شدند

بزرگ شدند و همه کاسه مغزم را گرفتند

نه من زندانیشان نکرده ام

اما راه رهایشان را هم نمی دانم

چگونه می توان زایاند وقتی هنوز مجاری تولد به بلوغ نرسیده باشند

چگونه می توان گریست وقتی غددی برای اشک ریختن تولید نشده  باشند

هنوز ابرهای خاکستری به حوالی ذهنم نرسیده اند

روزهایی که کلمات می آمدند و روی زمین را سفید می کردند گذشته است

 روزهایی که زنی پشت شیشه های بلند روی صندلی با کتابی              

می نشست و با لیوانی چای رقص برف ها را می نگریست

گذشت آن روزهای خیالاتی گذشت و حال حتی برفکی آبکی نیز         

نمی بارد

کتاب ها گران شده اند و لب تاب ها جایشان را گرفته اند

و زن دیگر حس نشستن پشت پنجره های شیشه ای را ندارد

 نه خیلی دور شده .

 همه چیز بیش از آن که باید دور شده

حتی نگاهت حتی گرمی دستانت حتی خستگی پنهان شده پشت این

مانیتورهای رنگ زده

می دانم تو هم خسته ای........

آتش


چیزهای زیادی در جهان هست که خاموش می مانند

 حرف های زیادی در سینه ها فراموش می شوند

اشک های زیادی بر پتو و بالش ها خشک می شوند

 عشق های زیادی خاطره می شوند

 و آتش های زیادی هستند که هرگز، هرگز ،هرگز برافروخته نمی شوند

 و شاید همه گناه ها بر دوش همین آتش نیافروخته باشد ، شاید 


چه آبانی بود یک هو که چشم باز کردم افتادم بودم توی سیزدهم آذر ماه و داشتم وبم را زیر و رو می کردم که چقدر خلسه  سکوت و سکون توش موج می زنه و این که بلاخره چرا لالمونی به سراغ من اومده و حتی دیگه قدرت شکرگذاری هم ندارم و بعضی وقت ها از شدت بی انگیزه ای از علایم اختصاری استفاده می کنم و دعا می کنم به جون آدم هایی که به فکر تنبل هایی مثل من هم بودند.

همیشه فکر می کردم راحت ترین کار دنیا برای من نوشتنه . اما امروز که دارم به ماه های گذشته پاییز نگاه  می کنم می بینم سخت تر از نوشتن چیز دیگه ای تو زندگی ام نبوده. انگار قلم با من قهر کرده و احساس نوشتن در درونم خشکیده . این فقط به وب ختم نمی شه متاسفانه حتی در نوشتن پایان نامه هم با همین تعلل و تنبلی و شاید درستش این باشه که بگم وحشت از نوشتن ، مواجه شدم. خب چه اشکالی داره آدم باید ترسو هم باشه دیگه یا حداقل بعد از سال ها قبول کنه که ترسو هم بوده و داشته کتمان می کرده. می بینید این همه تردید در واژه ها نشون دهنده همون اضطراب و ترس درونی منه که باید باهاش کنار بیام تا یه مدتی بگذره

 خب خدایا ازت متشکر که تونستم احساسات امروزم رو علیرغم این که خیلی حالم بد بود این جا بنویسم .شاید اگه باز با تو بیشتر حرف بزنم خودم هم آروم تر بشم .

خدایا از این که همیشه با ما هستی ممنونم و نیازی هم نمی بینم تو بودنت شک کنم یا بخوام تو رو برای کسی به اثبات برسونم. خدایا دوست دارم

درس کوچولو

هر کسی یه جوری صدام می کنه مالاییه  هی میگه اسمت چی بود: " فَ، فِ............. و بعد می زنه زیر خنده که چقدر اسمت سخت بود.

جسی که آمریکاییه دوست داره مختصر بگه " فَر " .

تیم ، مثل اکثر انگلیسی ها تبحر خاصی تو خوردن " ر " داره می گه " فزانِ " .

چینیه کلا اسم منو نمی بره و فقط می گه تو..........

نَبا ،دوست عراقیم ترجیح می ده " ز " رو از ته حلقش ادا کنه .

آنیل ،دوست نپالیم به سختی تلاش می کنه که اسممو به یاد بیاره و..........

  قبلا فکر می کردم این اسم به یادگار مانده از زبان پهلوی خیلی آسون و روانه اما الان می بینم این طوری نیست .حالا می فهمم چرا بعضی از پیرزن های فامیل دوست داشتن به من بگن " بالام جان " حالا می فهمم چقدر ترک زبان ها ، کردها ، عرب ها و بلوچ هاو ....... سختشون بوده فارسی صحبت کنن .

دوست چینی ام ازم پرسید می شه عصر بخیر رو به فارسی به من یاد بدی فردا می خوام یه عده ایرانی رو غافل گیر کنم . کلی بهش خندیدیم - من و دوستم - تا همین جمله ساده رو بهش یاد دادیم .

همه این ها رو که می ذارم کنار هم می فهمم چرا اون هایی که زبان مادریشون انگلیسیه اصلا به انگلیسی پر لهجه ما نمی خندن . انگار اون چیزی که بهش می گن تمدن تو همین رفتارهای ساده هم قابل مشاهده  است . نمی دونم....

 شاید اینم یه درسه یه درس کوچولو اما خیلی مهم تو زندگی برای یه آدم کوچولو به اسم فرزانه

ترور ملالی یوسف زی ، دخترک 14 ساله پاکستانی توسط طالبان

 این روزها همه می خواهند بدانند چرا دخترک 14 ساله پاکستانی به جرم تشویق دختران به تحصیل توسط طالبان ترور شده است ؟ هراس از یک نوجوان چیست و چگونه توجیه دینی می توان برای این عمل پیدا کرد؟ آیا دلیل دیگری نیاز هست که نشان دهد طالب ها دین را به عنوان نقابی بر بی دینیشان استفاده می کنند ؟ شاید پاسخ هراس طالبان از دخترک 14 ساله چیزی نباشد جز این که: مستبدان می دانند هر نهالی را باید در ریشه خشکاند و هر صدای  معترض را باید در گلو خفه کرد .

روزها

روزهایی هست که آدم خسته است ولی باید کار کنه

 روزهایی هست که آدم غمگینه ولی باید شاد بمونه

 روزهایی هست که آدم به کسی نیاز داره ولی تنهاست

 روزهای زیادی هست که اونی که باید اتفاق بیافته نمی افته اما وقتی آدم سرشو بالا می گیره ناگهان آسمانی آبی رنگ با لکه های پر رنگ ابر رو می بینه که بهش می گن بخند خدا همین دور و بر ها داره نگات می کنه و بعد یه قطره آب آروم می خزه روی لب هایی که به خنده باز شدن .


پاییز

پاییز که می شود دنیا دوباره خودش را باز می یابد همه زیبایی های زمینی دوباره در لحظه ای رویایی درنگ می کنند و رنگ ها دوباره خود را باز می آفرینند .

پاییز که می شود همه خاطرات کودکی هجومشان را به مغزم آغاز می کنند و مرا به دبستان کوچکی در جنوب شهر می برد. و پله های پاییزی و دفتر مشق هایی که باید مدام پر می شدند و دست های کوچکی که در تخیل پایان نوشته ها درد هایش را فرو می خورد. 

حالا در این گوشه دنیا پاییز را در شدت باران هایش می فهمم نه در کم سو شدن آفتاب . گرچه دیگر در سرزمین من جایی برای دریغ باقی نمانده است که زیستن در آن همواره دریغ است و درد .

برای زهرای عزیز

نوشته بود :عزادار مادر عزیزم هستم.

 کلمات گاه آنقدر لخت و بی پرده می شوند که دل آدمی را در هم می آشویند و من دل آشوبم شد از این همه تلخی که ناگهان کلمات بر سرم خراب کرده بودند. مادرش را فقط شنیده بود هرگز ندیده بودمش . او از مادر گفته بود و از نرگس که آن روزها با آن ها بود  و من همیشه می انگاشتم مادر زنی است سبزه رو ، نه چندان بلند با چادری همیشه بر شانه ، مهربان که گاه اخمی بر پیشانی اش ترک می خورد و صدایی که ناگفته هایی از جوانی را در خود پنهان کرده است.

 مادر را فقط شنیده بودم.اما حال از پس کلمات ، غم و تنهایی دخترکی را می خواندم که پسر های دانشگاه خاله سوسکه می نامیدندش ، دخترکی دل نازک که با چادری که لپ هایش از آن بیرون می زد تند و تیز از جلوی چشم هایم این سو آن سو می شد. دخترک که زیادی شبیه دخترهای افسانه های دور بود و شاید از همین رو بود که قلبش گنجشک وار می تپید و تو می توانستی تپش ملتهب آن را از پس لباسش ببینی .

 من مانده ام دخترک با آن قلب کوچکش چگونه این تنهایی بزرگ را تحمل خواهد کرد و چگونه از آشفتگی های این روزهای سخت خواهد گذشت ؟

دخترک آرام باش ، مادر صبورانه زیستن به تو آموخته است و فراموش نکن که مرگ همواره بخشی از لذت مداوم زندگی است . بی آن که تلخش اش را از آدمی دریغ کند نبودش همه نقصان می شود و درد . پس بایست و سلامی دیگر به روی دیگر این سکه تلخ کن که همه فرداها از آن توست.