زن همسایه دلش نسوخته بود

او هر روز بازی مان را تماشا میکرد

و آبنباتهای نخورده ی بچگی اش را بین ما قسمت میکرد

ما سیر به خانه برمیگشتیم

و غذای مادر که همیشه سوخته بود.....

تمام برفها را قدم زديم

شايد تقصير ما بود كه آب رودخانه بالا آمد

سدراشكست

وشهر رابرد!

من ميدانم

نفرين خرابه ها بود كه

 حافظه ام سفيد شد وچشمهاي تو در تمام قاب ها...

حالا اينجا فقط برف است كه ميبارد

بدون هيچ رد پايي...

سپید می شوند موهایی که

بادنمی خورند

نوازش نمی شوند

به ارث نمی روند

وحتی شانه ی مادربزرگ را به یاد نمی اورند

تنها در خیال خود اسبی را سوار می شوند که آسیاب را چرخ می زند...

دل نوشت

 

شصتت را وارونه هم نمیکردی

این تن مدتها بود که سری نداشت...

فکری نداشت!!!

.

.

.

گیوتین هم به حماقتت میخندد...

ديگر كودكي گرسنه نمي ماند

با انكه سفره ها از عطر تاول دستهاي پدر خالي ست

نان ميدهي وپدر مي شوي و

پدر می شوی و

پدر می شوی؟

كليد خانه ات در جيب تمام زنان شهر جا مانده.

جغرافیای جهان را هم از بر باشیم

باز هم نمیدانیم

ارامش را در کدام خانه جستجو کنیم

تنها مسیرها را حفظ میکنیم و

کفشهایمان را پاره

با آنکه میدانم نطفه مان پیر شده

           برای داشتن نشانی از تو

                            بایادت جفت میشوم...

 

من سالهاست که بی رحمانه

عزادار گورستانی از کودکان مرده به دنیاآمده ام.

 

تنها من وآینه فهمیدیم

         

                         وقتی که میرفتی

     

                                         دهانت بوی سیب میداد...

نمیدونم چرا عجیب هوس بازی کردم.بازی با طعم کودکیهام مخصوصن دنبال بازی

که میدونستیم به زودی یه جایی هست که سک سک میکنیم ونفسمونو برای بقیه بازی تازه،

اره خوب،الان هم میدویم با این تفاوت که اخر دویدنهامون سک سکی نیست،تنها میدویمو میدویم...

 

بی دلیل سنگها را تیپا نمی کنی

وبرایم نمی خوانی

من باردار بهانه های توام

ویار بوی کوچ را دارم...

 

از بین تمامی گلها خوشبوترین ان را با اشتیاق واطمینان میچینیم وچند قدمی مخملهایش را نوازش میکنیم اما در حواسپرتی هامان بی انکه بدانیم کی؟!؟میبینیم که از دستمان افتاده است...

. تمام پیراهنم هایم رنگ تو را دارد

                       حالا که بی رنگ شدی

                          من را دختر شوم این قبیله می نامی