میگفت صدای نفس کشیدن خودش آزارش میدهد. به خصوص شبها که ترکیب زشتی به وجود می آمد با صدای خرناس گربههای توی کوچه. سعی میکرد رد ترکهای روی سقف را وسواس طور دنبال کند بلکه به خواب ختم شود. نهایتا بلند میشد و لبه تخت می نشست. کورمال کورمال پاکت سیگارش را بر میداشت. بدون این که نخی روشن کند شروع می کرد به مرور خاطرات دور و نزدیک و این کار را هرشب و هرشب با دقت زیادی انجام میداد.
دیشب سخت به نقشهایش فکر کرده بود. نقشهایی که در زندگی آدمهای دور و برش داشت. مثلا نقشش در زندگی پدر و مادرش قبل از مرگشان. یا نقش مبهی که در زندگی استادش داشت. همیشه فکر میکرد نتوانسته جای درستی در زندگی آدمهای دور و برش بایستد. حالا این شبها که صدای تنفس منزجرکنندهای داشت، فرصت بیشتری داشت که نقش هایش را بیشتر و بیشتر ورانداز کند.