می‌گفت صدای نفس کشیدن خودش آزارش می‌دهد. به خصوص شب‌ها که ترکیب زشتی به وجود می آمد با صدای خرناس گربه‌های توی کوچه. سعی می‌کرد رد ترک‌های روی سقف را وسواس طور دنبال کند بلکه به خواب ختم شود. نهایتا بلند می‌شد و لبه تخت می نشست. کورمال کورمال پاکت سیگارش را بر میداشت. بدون این که نخی روشن کند شروع می کرد به مرور خاطرات دور و نزدیک و این کار را هرشب و هرشب با دقت زیادی انجام می‌داد.

دیشب سخت به نقش‌هایش فکر کرده بود. نقش‌هایی که در زندگی آدم‌های دور و برش داشت. مثلا نقشش در زندگی پدر و مادرش قبل از مرگشان. یا نقش مبهی که در زندگی استادش داشت. همیشه فکر می‌کرد نتوانسته جای درستی در زندگی آدم‌های دور و برش بایستد. حالا این شب‌ها که صدای تنفس منزجرکننده‌ای داشت، فرصت بیشتری داشت که نقش هایش را بیشتر و بیشتر ورانداز کند.

 

 

 

این که روزی آدم به پشت سرش نگاه کند و جاده‌ای از ظرف های جور وا جور شکسته ببیند که توی هر کدام از آن‌ها موفقیتی بوده است، شاید آن روز دیگر برداشتن ظرف جدید سخت باشد. این که روزی یقین داشته باشی توی ظرف این دنیا شما یک چیزهایی می خواستی که به انگشت شمارش نزدیک هم نشده‌ای، خب آن روز، روز سیاهی خواهد بود. آنقد سیاه و ذغالی که روی سفید آن انگشت شمار ظرف‌های نشکسته را هم سیاه می‌کند.

 

امان از ما آدم‌های صعب العلاج

 

زمان منتظر نمی ماند

 

در سال های مدرسه به دلیل نداشتن راهنمایی کافی و شرایط محیطی نتوانسته بودم تصمیم درستی برای انتخاب ادامه مسیر تحصیل بگیرم و در نهایت یک مسیرعادی را گذراندم. کمی بعد تر در دوره دانشگاه فهمیدم این موضوع را؛ که دیگر دیر شده بود. زمان منتظر نمانده بود و من با تلاطم موج آن روی جزیره دیگری افتاده بود. در سال‌های دانشگاه همچنان داشتم چوب بی صبری زمان را می خوردم و سعی می کردم " جلوی ضرر را هر وقت بگیری نفع است " باشم. اما این بار عجولانه تصمیم گرفتم و باز هم آن مسیر با ایده آل فرسنگ ها فاصله گرفت و تا آمدم "جلو ضرر را بگیر" باشم زمان را دیدم که دست گذاشته رو شانه ام و می گوید زمان منتظر نمی‌ماند. خلاصه اینطور به نظر می رسد که ما هیچوقت به زمان نمی رسیم. یا اینطور بگویم هروقت به یه نقطه ای می رسیم زمان قبلا از آنجا گذشته است و این مفهوم زیاد سختی نیست. مثل پلیس هایی که همیشه بعد از اتمام همه ماجرا می رسیدند.

از آنجایی که فقط مطمئنم زمان هنوز به نقطه پایانی زندگی من نرسیده است، داشتم فکر می کردم که چطور می توانم توی آن نقطه غافلگیرش کنم. هنوز به نتیجه ای نرسیده ام البته. فقط گاهی آرام آرام لا به لای رد پای گذشته اش به دنبال نقطه ضعف می گردم.

 

آبان

 

به هر حال آبان ماهی نیست که بتوان در آن بی خیالی طی کرد. آبان محاسن پاییز است و پاییز پادشاه فصل ها. پاییز ناگهانی می آید. یک روز بیدار می شوی و میبینی حیاط و کوچه رنگارنگ شده. آبان ولی آهسته آهسته می‌آید. چون مهر ماه گندی است و علیرغم پاییزی بودنش همیشه کند می گذرد تا آبان از راه برسد. اما وای از آذر که در چشم به هم زدنی همه را می نشاند پشت ظرف انار شب یلدا.

ما که مهر را سریع گذاشتیم پشت در، آبرویش هم دستش بود. در را بستیم و گفتیم آبان محاسن پاییز است و پاییز هم پادشاه فصل ها. آبان که آمد گفت سلام، اسم من " دلبر که جان فرسود از اوست".