هنوزم اینجام

سلام سلام سلام 

روزی که اینجا رو زدم به بهانه انتخابات مجلس سال 86 بود و کلا زده شد برای دعوا انتخاباتی و هویت مجهول و مجعول که البته چند همزاد دیگه هم داشت که الان خبری ازشون ندارم. اصلا و اصلا فکرش نمیکردم دو سه تا از مهمترین اتفاقات و چرخش های زندگیم از قِبَلِ نوشتن تو این دنیای مجازی موقتی اتفاق بیافته. به هر چیزی فکر میکردم جز  اینکه نوشتن اینجا من رو به دوستایی وصل کنه که ناخواسته باعث شدن دید دقیقتر و درستتر و واقعی تری نسبت به خودم بهم کادو بدن. برای منی که همه اوقاتم سالها با یه کیس و دو تا باند و ساب میگذشت و مقدار زیادی حبیب، دنیایی ساخته شد که دوباره همون کیس و دو باند و ساب بود و مقدار زیادی حبیب، ولی با نخ نت به یه جمع چند ده نفری وصل شدم که دنیای واقعا واقعی رو تو فضای ظاهرا مجازیش ساخت. 

به بهانه استوری که رضا از پیج دکتر فاطمه تو اینستاگرام امروز زد. 

لخت مادرزاد!

حالا بینیم از امروز روابط چطور پیش خواهد رفت.
اینم یه تجربه است.

بوشهری رو بردن، خشتی آوردن!

سه نفر بعد از 10 سال

یه جلسه سه نفره، عین 10 سال پیش داشتیم. خودم و صادق و امیر. 

تمام 

من و کارفرما و حضرت والا!

سلام

از رو روزایی بید که دلت میخواست سرت بوکوبی تو دیوار. 

با علی رفتیم برای پرزنت طرح.

ما بودیم و کارفرما و دوستان و با حضور حضرت والا! 👑

خلاصه طرح پشک دادن، جلسه رو بستن، طرح دادن، شستن و پهن کردن و رفتن. 

علی آقا، جناب دکتر. کار همینه. 

روزای با علی

سلام

حسابی تو دفتر با علی مشغول به کار و بگو بخندیم. 

لذت کار کردن با یه معمار خلاق کلی حال میده. 

از خصوصیات فضای معماری خل و چل بازیه! 

ایده های پیدا و پنهان😉

 

ایشالله خروجی کار هم خوب در بیاد.