ماشین بابا

یــه بـارمـاشـیـن و بـرداشـتـیـم و بــا بـچـه هـا رفـتـیـم بـیـرون....حـالا صـدای ضـبـط تـا آخـر زیـاد
هـمـه هـم داشـتـیـم مـی رقـصـیـدیـم تـو مـاشـیـن,خـلاصـه یـهـو یــه افـسـرِ جـلـومـون رو گـرفـت گـفـت
بـزن بـغـل...
مـنـم به بـچـه هـا گـفـتـم ادای ایـن بـچـه بـاحـالا و بـا مـعـرفـتـها رو در بـیـاریـن بـیـخیال شـه جـریـمـه
نـکـنـه
خـلاصـه پـلـیـسـه گـفـت ایـن چـه وضـع رانـنـدگـیـه؟ مـاشـیـن بـایـد بـخـوابـه پـارکیـنـگ!!!
یــهـو مـنـم کـف و تـف قـاطـی کـردم گـفـتـم مـیـدونـی مـن کـیـم؟؟؟ اصـلا حـواسـت هـسـت بـا کـی داری
حـرف مـی زنـی؟بـگـم کـیـم ؟؟؟بــــــگـــــــم؟؟؟

رفیـقام هـم اومـدن جـلـو دهـنـمـو گـرفـتـن گـفـتـن بـیـخـیـال نـگـو بـهـش گـنـاه داره اخــراج مـیـشه....
افـسـره هـم رنـگشـو بــاخـت و آب دهـن قـورت داد گـفـت: نـه نـمـیـدونـم, بـبـخـشـیـد شـمـا کـی
هــسـتـیـن؟؟؟

مـنـم بـا یـه صـدای خـسـتـه بـش گـفـتـم: مــن یــه پــرنــدم ,آرزو دارم تـــو بــاغــم بــاشــی...
مــن یــه خــونــه ی سـرد و تــاریــکــم......(بـچـه هـا هـم دس مـیـزدن)
هـیـچـی دیـگ هـمـگـی دور هــم بـا افـسـره کـلـی خـنـدیـدیـم و گـفـت بـاهـاتـون کـلـی حـال کـردم بـچـه هـای
باحالی هـسـتـیـن آخـر سـر هـم 50 تـومـن جـریـمـه شـدیـم و مـاشـیـن هـم رفـت پـارکـیـنـگ و بــانـدهـاش
هـم بـاز کـرد و خــودمـون هـم بـردن تست اعـتـیـاد دادیـم و هــمـه چــی بـه خـیـر و خـوشـی تـمـوم شـد!!!!

باران

باز باران
با ترانه
با گوهر های فراوان
می خورد بر بام خانه
من به پشت شيشه تنها
ايستاده :
در گذرها
رودها راه اوفتاده.
شاد و خرم
يک دوسه گنجشک پرگو
باز هر دم
می پرند اين سو و آن سو
می خورد بر شيشه و در
مشت و سيلی
آسمان امروز ديگر
نيست نيلی
يادم آرد روز باران
گردش يک روز ديرين
خوب و شيرين
توی جنگل های گيلان:
کودکی دهساله بودم
شاد و خرم
نرم و نازک
چست و چابک
از پرنده
از چرنده
از خزنده
بود جنگل گرم و زنده
آسمان آبی چو دريا
يک دو ابر اينجا و آنجا
چون دل من
روز روشن
بوی جنگل تازه و تر
همچو می مستی دهنده
بر درختان می زدی پر
هر کجا زيبا پرنده
برکه ها آرام و آبی
برگ و گل هر جا نمايان
چتر نيلوفر درخشان
آفتابی
سنگ ها از آب جسته
از خزه پوشيده تن را
بس وزغ آنجا نشسته
دمبدم در شور و غوغا
رودخانه
با دوصد زيبا ترانه
زير پاهای درختان
چرخ می زد ... چرخ می زد همچو مستان
چشمه ها چون شيشه های آفتابی
نرم و خوش در جوش و لرزه
توی آنها سنگ ريزه
سرخ و سبز و زرد و آبی
با دوپای کودکانه
می پريدم همچو آهو
می دويدم از سر جو
دور می گشتم زخانه
می پراندم سنگ ريزه
تا دهد بر آب لرزه
بهر چاه و بهر چاله
می شکستم کرده خاله
می کشانيدم به پايين
شاخه های بيدمشکی
دست من می گشت رنگين
از تمشک سرخ و وحشی
می شنيدم از پرنده
داستانهای نهانی
از لب باد وزنده
راز های زندگانی
هرچه می ديدم در آنجا
بود دلکش ، بود زيبا
شاد بودم
می سرودم :
" روز ! ای روز دلارا !
داده ات خورشيد رخشان
اين چنين رخسار زيبا
ورنه بودی زشت و بی جان !
" اين درختان
با همه سبزی و خوبی
گو چه می بودند جز پاهای چوبی
گر نبودی مهر رخشان !
" روز ! ای روز دلارا !
گر دلارايی ست ، از خورشيد باشد
ای درخت سبز و زيبا
هرچه زيبايی ست از خورشيد باشد ... "
اندک اندک ، رفته رفته ، ابرها گشتند چيره
آسمان گرديده تيره
بسته شد رخساره خورشيد رخشان
ريخت باران ، ريخت باران
جنگل از باد گريزان
چرخ ها می زد چو دريا
دانه های گرد باران
پهن می گشتند هر جا
برق چون شمشير بران
پاره می کرد ابرها را
تندر ديوانه غران
مشت می زد ابرها را
روی برکه مرغ آبی
از ميانه ، از کناره
با شتابی
چرخ می زد بی شماره
گيسوی سيمين مه را
شانه می زد دست باران
باد ها با فوت خوانا
می نمودندش پريشان
سبزه در زير درختان
رفته رفته گشت دريا
توی اين دريای جوشان
جنگل وارونه پيدا
بس دلارا بود جنگل
به ! چه زيبا بود جنگل
بس ترانه ، بس فسانه
بس فسانه ، بس ترانه
بس گوارا بود باران
وه! چه زيبا بود باران
می شنيدم اندر اين گوهرفشانی
رازهای جاودانی ،پند های آسمانی
" بشنو از من کودک من
پيش چشم مرد فردا
زندگانی - خواه تيره ، خواه روشن -
هست زيبا ، هست زيبا ، هست زيبا ! "


مجدالدین میرفخرایی معروف به گلچین گیلانی

 

 


امتحان فیزیک

استاد سختگیر فیزیک اولین دانشجو را برای پرسش فرا میخواند و سئوال را مطرح میکند

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟


دانشجوی بی تجربه فورا ً جواب میدهد

 من پنجره کوپه را پائین میکشم تا باد بوزد


اکنون پروفسور میتواند سئوال اصلی را بدینترتیب مطرح کند

حال که شما پنجره کوپه را باز کرده اید....

در جریان هوای اطراف قطار اختلال حاصل میشود

و لازم است موارد زیر را محاسبه کنید

محاسبه مقا ومت جدید هوا در مقابل قطار؟

تغییر اصطکاک بین چرخها و ریل؟

آیا در اثر باز کردن پنجره، سرعت قطار کم میشود و اگر آری، به چه اندازه؟

حسب المعمول دهان دانشجو باز مانده بود و قادر به حل این مسئله نبود و سرافکنده جلسه امتحان را ترک کرد

همین بلا سر بیست دانشجوی بعدی هم آمد که همگی در امتحان شفاهی فیزیک مردود شدند

پروفسور آخرین دانشجو را برای امتحان فرا میخواند و طبق معمول سئوال اولی را میپرسد

شما در قطاری نشسته اید که با سرعت هشتاد کیلومتر در ساعت حرکت میکند و ناگهان شما گرما زده شده اید، حالا چکار میکنید؟

این دانشجوی خبره میگوید؛ من کتم را در میارم

پروفسور اضافه میکند که هوا بیش از اینها گرمه

دانشجو میگه خوب ژاکتم را هم در میارم

هوای کوپه مثل حمام زونا داغه

دانشجو میگه اصلا ً لخت مادر زاد میشم

پروفسور گوشزد میکند که دو آفریقائی نکره و نانجیب در کوپه هستند و منتظرند تا شما لخت شی

دانشجو به آرامی میگوید

میدانید آقای پروفسور، این دهمین بار است که من در امتحان شفاهی فیزیک شرکت میکنم واگر قطار مملو از آفریقائیهای ... باشد، من آن پنجره لامصب را باز نمیکنم

لیلی،رفتن است

خدا گفت: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من.

ماجرایی که باید بسازیش.شیطان گفت: تنها یک اتفاق

است. بنشین تابیفتد.

آنان که حرف شیطان را باور کردند، نشستند

و لیلی هیچ گاه اتفاق نیفتاد.

مجنون اما بلند شد، رفت تا لیلی را بسازد.

خدا گفت: لیلی درد است. درد زادنی نو. تولدی به

دست خویشتن.

شیطان گفت: آسودگی ست. خیالی ست خوش.

خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.

شیطان گفت: ماندن است. فرو رفتن در خود.

خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و

بخشیدن.

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک.

خدا گفت: لیلی سخت است. دیر است و دور از دست.

شیطان گفت: ساده است. همین جایی و دم دست.

و دنیا پر شد از لیلی های زود. لیلی های ساده

اینجایی.

لیلی های نزدیک لحظه ای.

خدا گفت: لیلی زندگی ست. زیستنی از نوعی دیگر.

لیلی جاودانگی شد و شیطان دیگر نبود.

مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست

که لیلی تا ابد طول می کشد.

خدایا

خدایا


چرا وقتی که آدم تنها میشه، غم وغصش قدریک دنیا می شه؟

می ره یک گوشه پنهون می شینه،اونجا رو مثل یه زندون می بینه

غم تنهایی اسیرت می کنه،تا بخوای بجنبی پیرت می کنه

وقتی که تنها می شم اشک تو چشام پر می زنه

غم میاد یواش یواش خونه دل در می زنه

یاد اون شبها می یفتم زیر مهتاب بهار

توی جنگل لب چشمه می نشستیم من ویار....

میگن این دنیا دیگه مثل قدیما نمی شه،

دل این آدما زشته دیگه زیبا نمی شه

اون بالا باز داره زاغ ابرارو چوب می زنه

اشک این ابرا زیاده ولی دریا نمی شه

هنرمندی خودم

سلام به تمام دوستان عزیز و معذرت می خواهم بابت غیبت طولانی خودم اومدم چند تا از نقاشی هایی که تو تابستان کشیده بودم بزارم بعد برم دوباره با غیبت طولانی تا سال بعد.

بچه ها اینارو اینجا می ذارم نه بابت اینکه فقط نگاه کنید فقط بابت اینکه یه کی پیدا بشه تا منو کشف کنه تا بتونم یه انیماتور خوب بشم.

 در ادامه مطلب

ادامه نوشته

شهریوری ها

متاسفانه فکر کنم تا آخر شهریور به هیچ وب از دوستان عزیزی که به

وبم سر می زنند ، سر بزنم و هم چنین وبم رو آپ کنم برای همین از

همه ی دوستان عذر خواهی می کنم .

اومدم اطلاع بدم که اگه به وبشون سر نزدم ناراحت نشن.

خیلی دوست داشتم برای شهریوری های عزیز تولد بگیرم (چون خودمم

شهریوری هستم)اما خوب نشد.فقط اسماشونو می گم.

7شهریورالهام زرتاختی(گوینده)،8شهریوررضاتقی پور(گزارشگررادیو

جوان)،10شهریورخودم محمدامین نبی الهی(مجری)پژمان بازغی

(بازیگر)،13شهریوردانارت(دوستم)،14شهریوراشکان صادقی(دوبلور

و گوینده)،20شهریورمحمودرضا قدیریان(گوینده وبازیگر)شاهین

جمشیدی(مجری)،21شهریورفرزادحسنی،22شهریورژیلاصادقی،23

شهریورونوس(دوستم)،25شهریورکیوان ساکت اف(مجری)

،26شهریورسیدعلی ضیا(مجری)امیرحسین مدرس(مجری و بازیگر)،27

شهریورفرهادآئیش(بازیگر)،28شهریوریوسف حیدری

تولد همه ی این عزیزان رو چه گذشته چه مونده تبریک می گم.تولد

الماس شرق هم شهریور ولی نمی دونم تو کدوم روز تولد ایشون رو هم

تبریک می گم.

عید

عیدتون مبارک

کسی که می خواد یه برنامه ای رو که تا حالا نه دیده و نه شنیده

توعمرش بشنوه ، مراجعه کنه به لینک آبنبات رو باز کنه بعد 

دانلود کنه.

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام

نقاشی روی دیوار بود، ای کاش کودک بودم تا از

ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره

تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک

بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز

را فراموش می کردم.

ادامه نوشته

تولد


امروز تولد الهام زرتاختی عزیز هست پس بیاین

شادی
کنیم دست بزنیم هورا بکشیم.

حالا دست دست دست.



الهام جان بیا شمع هارو فوت کن تا 100 سال

زنده
باشی نه 100سال کمه 120 سال نه 120 سال هم کمه همیشه زنده باشی.








الهام جان این هدیه از طرف من به تو.


گفتمش آغاز درد عشق چیست؟

يعني پاكي و صدق و صفا خودشناسي حق شناسي از وفا

يعني دور بودن ازخطا  بنده بودن خلوت دل با خدا

يعني نفس را گردن زدن پاك و طاهر گشتن روح و بدن

يعني صيقل زنگار دل ديدن اسرار غيب در جام دل

 

گفتمش آغاز درد چيست ؟

گفت آغازش سراسر بندگيست

گفتمش پايان آن را هم بگو

گفت پايانش همه شرمندگيست

گفتمش درمان دردم را بگو

گفت درماني ندارد بي دواست

گفتمش يك اندكي تسكين آن

گفت : تسكينش همه سوز و فناست