زودتربیا....

پاییز شده بود

وباد....

خبرآمدنت را

در لابلای برگهای افتاده روی زمین

باخود می آورد....

پاییز گذشت

وتو...

هرگز نیامدی...

پاییز ، بهانه بود

تابازهم ازتوبگویم

ازباد

ازبرگ

ازآمدن و ماندن...

زودتربیا

بیاتادیگرازپاییز نگویم

بیا تابهار!

خوش قول ترین فصل زمین شود

زودتربیا

بیا تاشعرهایم اینهمه رنگ غم نگیرند

زودتربیا...

 

وابسته ام مکن. ...

مرا به خود وابسته مکن...

تب تو...

زود از سرم می پرد...

نه دلتنگ نگاهت خواهم شد...

نه بیقرار حرفهایت...

بگذار همین گونه بگذرد. ..

روزهای میان من وتو. .

روزهای بی هدف ...

روزهای بی انتها. ..

روزهای انتظار. ..

بگذار بگذرد. ..

شب های بیقرار. ..

حرف ، های بی دوام. ..

گشت، های بی اساس. ..

وابسته ام، مکن. ..

 

 

هوای سرد

هوی هوی باد پاییزی...

خش خش برگان افتاده زیر پای عابران...

نسیم سرد ..

سوزش گلو از تغییر فصل...

ومن...

بیخیال از تغییر زمان...

کنار یادتو ...

پشت پنجره...

باران ...

را مینگرم وشتاب قطره ها برای رسیدن به زمین...

زمینی که من شوقی برای ماندن روی ان ندارم...

کاش میدانستی...

کاش میدانستی هرزمان خبری از تو میرسد

غرق در رویا میشوم...

وانگاه که نیستی

چه خم ها که به ابرو نمیکشم ...

ماه من...

کاش گاهی بر نهانخانه ی قلبم گذری میکردی...

ومن از شوق به بلندای حضورت می پریدم...

کاش...

برای تو

اه...

هوای دلم چه ابریست

ثانیه هایم کشدار میروند...

وزبانم سنگین...

هزارحرف نگفته دارم باتو...

هرچه مینویسم همراه باد میرود...

ودر سردی نگاه تو یخ میزند...

 

مادر

اشک در چشمانم مینشیند

ان زمان که دستان پینه بسته ی تو را مینگرم ....

...مادرم...

 کدامین هدیه را نثارت کنم

نه برای پاس داشتن روزت

نه برای قدردانی از تو...

.نه!

که میدانم نخواهد شد...

فقط برای اینکه دلم کمی ارام بگیرد...

بوی تو ...

امروزتورا حس کردم...

که از لابه لای زمان میایی...

همراه باد...

بالبخندی بر لب...

نمیدانم!

ان لبخندنشان چه بود...

بر دل زارم میخندیدی یا از شوق دیدارم؟؟؟؟؟؟

در دستان باد...

تمام لحظه هایم ...حرفهایم ...شعرهایم... سمفونی شده اند...

سمفونی باد...

انگار حرفهایم در باد گم میشوند و تو انها را نمیشنوی...

فریاد می زنم ....صدایت میکنم....

نه !!!

تو نمیشنوی

اه....

این چه احساسیست؟؟؟

خوب فکر کن...

نمیدانم ...

شاید تو مرا به دست باد سپرده باشی...

.

 

 

حرف دل باران...

توخودگفتی که اینجا نمی ایی 

متنهایم را نمیخوانی...

حرف نگفته  بسیار دارم انگارلبریزم...

ازعشق ازعاشقی...

 ازهمه ی ان حرفهایی که جرات گفتش به خودت راندارم...

ازبی توماندنها خسته ام مرا توان دوری تو نیست...

نه نه انگار لبریز تو شده ام...

می ایی میخندی حرف میزنی ...عاشق تر که میشوم میروی

کاش میدانستی ...کاش...

راستی زمین چه بخیل است...

جانمیدهد مرا در خود...

ارام نمیگیرم نه اینجا نه انجا...

تو بگو کی وکجا قرار میابم؟

 فقط  میخواهم ارام سربرشانه ات کمی بخوابم...

ای عشق...

عشق را تن پوش جانم ميکني

چتري از گل سايبانم ميکني

اي صداي عشق در جان و تنم

آن سکوت ساده و تنها منم

من پر از اندوه چشمان تو ام

آشناي دل پريشان تو ام

آتش عشق تو در جان منست

عاشقي معناي ايمان منست

کي به آرامي صدايم مي کني؟

از غم دوري رهايم مي کني؟

اي که در عشق و صداقت نوبري

کي مرا با خود از اينجا مي بري ؟

 

شعرهایم را فقط تو بخوان...

شعرهایم را فقط تو بخوان

اری تو...

توکه مانند خون در رگهایم جریان داری

تو که در وجودم ریشه دوانده ای

وروز به روز بزرگتر میشوی

وهمچون نهالی رشد میکنی

                 ***

شعرهایم را فقط تو بخوان

ای تمام هستی من

ای بهانه ی بودنم

 

دستهایم تورا کم دارند

                    هر لحظه و هردم

بیا ای بهتر از جانم...

                   شعرهایم را فقط تو بخوان

 

تورا روزی با خودم خواهد برد...

من تورا دوباره خواهم دید

درهمین روزهای سرد فاصله

وبا طبقی از گل تورا دوباره صدا خواهم زد...

تورا دوباره خواهم دیدکه بر دل ساده دلم میخندی

من در ان روز به تو پیغام خوشی خواهم داد

وسوار بر تن ابری به همان کلبه ی ویران دل خود خواهم برد

ودر انجا که صورت ناز تورا هر دو چشمان ترم منتظرند...

ودر ان لحظه ی پاک

 که دو چشمان ترم با تن گرم نگاهت همه دم میپیچد

تو به خوبی دل مجنون شده را میبینی

که ز بیدادی این فاصله ها خون دل از دو چشم ترش میبارد...

فرصتی بار دگر بر من نیست

که مرا با دل تو باز کلامی باشد

لحظه ها بر تن من میتازند

و در این غربت سردتن بی جان مرا

چون نهالی به تن خشک زمین میکارند...

 

شب بی کسی...

عشقم  به اغوشم بکش امشب که خیلی بی کسم

امشب که با زخمای خیس شبو به صبح نمی رسم

                                   ***

عشقم به اغوشم بکش شاید هنوز دیر نشده

شاید هنوز دستای تو از بوسه هام سیر نشده

                                  ***

زخمای بارون خوردمو تو بوسه هات پنهان بکن

این همه دوست داشتنمو یه جوری تو جبران بکن

                                 ***

به پای تو جنگیدمو مغلوب این دنیا شدم

ببخش که واسه عشق تو پیش همه رسوا شدم

قیمت دل شکستن؟؟؟

هنوزدارم میگردم

دنبال پاسخم...

برای چراهایی که جوابش را ندادی

اری چرا؟؟؟

به کدامین گناه؟؟؟

به کدامین قیمت؟؟؟

کاش میگفتی قیمت این همه دل شکستن را...

شاید معامله میکردیم

ودگرنیاز نبود...

دلی را بشکنی که تورا به قیمت جانش می پرستید...

 

 

توراکم دارم...

آنها که از دور نگاه میکنند می گویند:" تو چه کم داری؟"هیچ!!"

 


و من باران اشکهایم را در ابرچشمانم پنهان میکنم




و با لبخند پوچی به نشانه تایید سر تکان می دهم ....



اما خودم میدانم که هر گاه درون خود را میکاوم

 

 به یک غم بزرگ میرسم...


و آن غم نبودن توست !!!



من در کنار همه تو را کم دارم...

ازعشق توگریزی نیست...

هرچه بیشتر می گریزم

به تو نزدیکتر می شوم

هر چه رو برمی گردانم

تو را بیشتر می بینم

جزیره ای هستم

در آب های شیدایی

از همه سو

به تو محدودم.

هزار و یک آینه

تصویرت را می چرخانند

از تو آغاز می شوم

در تو پایان می گیرم


روز پدر مبارک

 

پدر ای چراغ خونه! مرد دریا، مرد بارون

                                             با تو زندگی یه باغه، بی تو سرده مثل زندون

هر چی دارم از تو دارم ، تو بهار آرزوها

                                             هنوزم اگه نگیری، دستامو می افتم از پا . .

 

 

 

این روزها...

این روزها دلم برای خودم تنگ میشود

خودم را میبینم که حدیث سرگردانیم را

دارم در گوش باد زمزمه میکنم...

این روزها سالهاست که از مردنم گذشته

درست از لحظه ای که برای اخرین بار بوسیدمت

                          دیگر جان ندارم

ومیدانم فقط بوسه های مهتابی تو مرا زنده میکند

این روزها بیشتر از همیشه دلم برای خودم تنگ میشود

بس که ناباورانه از ابتدا ی قصه ی خواستنت

تا انتهای روایت نداشتنت یک نفس دویده ام

وتمام راههایی را که به تو میرسد صدبار طی کرده ام

این روزها قصه ی رسواییم در شهر زبان  به زبان میگردد

ومن هنوز غرق این پندار کهنه و نمناکم

که کجای این داستان بود که دلم را به ناگاه

             نزد چشمانت جاگذاشتم

 

خالی تر از خالی...


عشق از من دورو پايم لنگ بود

 قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود

 تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه!

 فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه!

 هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت

 هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست

 حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم

 گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت

 يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

عشق پاک من و تو...

من وتوبا هم مای تاریخیم

نبض فریادیم سقف بالای مرزازادیم

ماستون های سخت بنیادیم

گندم سبزدشت ابادیم

من و تو با هم از بهارانیم

ابروبارانیم جنگل سبز سرودارانیم

در تن گلهانطفه ی عطریم نقطه ی عطفیم

باهم نور خورشیدیم صبح امیدیم

***

بی هم شب تاریکیم راه باریکیم

که به پرتگاه سخت نابودی بس چه نزدیکیم

من و تو بی هم تن بی روحیم

من و تو بی هم انقدر هیچیم انقدر خالی

نه به دل قیلی نه به سر قالی

زخمی دست پاییزیم ازغم ودرد هردو لبریزیم

***

من و تو با هم بدتر از اینها

گر زمین افتیم باز برخیزیم

***

من وتو بی هم گرچه موجودیم

گر زمین افتیم هردو نابودیم

لیک ما باهم هردو پابرجاهردو در سودیم

***

چشم خود باز کن دفتر عشق را زین پس اغاز کن

پا اگربسته اسمان باز است قصدپرواز است

 

 

 

توروح بارانی مادر...

فریادفریاد

توساحرانه زیبایی زیبا

توجادوی غریب تماشایی

وبرق هوشیاری

در چشمهایت رخشان

تومثل خواب کودکانه

شادبه افسانه ای

 توشادی بزرگ منی

ای مادر...

توعاشقانه باروری ازمهر

مثل سرخگلی در باد

درروزگار اینهمه بیداد

در روزگار اینهمه تنهایی

توعدل وافتابی

نورونوازشی

تپشی بر دل

وزشی بر جان

سرمیگذارم ارام بر سینه ات

وچشمه وار میگویم از شوق...

تو روح بارانی مادر

 

باز هم صبر...

به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم

يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم .

من صبورم اما . . .

چقدر با همه ی عاشقيم محزونم !

و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ

مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم .

من صبورم اما . . .

بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم

بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب

و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم .

من صبورم اما . . .

آه . . آه . . . اين بغض گران صبر

مینویسمت!!!

این بار مینویسمت...

"تو"را میان اصطحکاک مداد و کاغذ گیر خواهم انداخت

شاید اینگونه بشود تورا" تجربه" کرد!!!

برای تو مینویسم...

برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...

برای تویی که قلبم منزلگه عشق توست...

برای تویی که احساسم از ان وجود نازنین توست...

برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد...

برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...

برای تویی که مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...

برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی...

برای تویی که هر لحظه دوریت برایم مثل یک قرن است...

برای تویی که سکوتت سختترین شکنجه ی من است...

بر ای تویی که قلبت پاک است...

برای تویی که عشقت معنای بودنم است...

برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است...

برای تویی که ارزوهایت ارزویم است...

دوستت دارم تا..........!نه.....!

دیگر برای دوست داشتنهایم تایی وجود ندارد...

بی حدومرز دوستت دارم

 

سکوت!!!

در سکوتم نشسته ام و به اطرافم نگاه میکنم
 
 و به روز هایی که گذشت فکر میکنم

روزهایی که به سرعت رفت به خاطره تبدیل شد

دیگه دلخوشی جز دفتر تنهایی ندارم

دفتری که یکی یکی برگ هاش با خاطره ها پر شده

به خودم می گم چطور ِ که دفتر طاقت غصه هام رو در بیارم

یکی یکی برگهاشو ورق می زنم هر چی بیشتر به آخرش نزدیک می شم
 
تنهاییم بیشتروبیشتر می شه ...

نمی دونم چرا توی این سکوت منتظرم

حس انتظاری که برای خودم هم تازگی داره

شاید باز دلتنگ شدم

دلتنگ مهربانی که هفت روز هفته به حرف هام گوش می ده
 
و در جواب فقط سکوت رو بدرقه راهم می کنه...


دلتنگم...

 


بي تو هواي خاطرم همواره سرد است


اما دلم پاييزرا باورنکردست


تو با مني هر جا که هستم ، خواب وبيدار


بي تو نگاهم غرق دلتنگي و درد است


خورشيد من ، فردا به اميد تو زيباست


برمن بتاب اين عشق پايان نبرد است


بي تو نمي خواهم نفس را ، زندگي را


مهرتو درعمق وجودم خانه کرده است


برگرد با من باش ، دلتنگم برايت


بي توهواي خاطرم همواره سرد است
 

باورم کن...

باور کن نگاهم را التماس چشمهایم را

 
دوست داشتن و معجزه ی عشق را


با هر نفس تو را تکرار میکنم ای اشنای غریب لحظه هایم


کاش می شکستی سکوت صدایت را

 
تا فریاد طوفان عشق را در تو بیدار کند

 

تمام هستی من...

اگر دریای دل آبیست تویی فانوس زیبایش

اگر آیئنه یک دنیاست تویی مفهوم و معنایش
تو یعنی دسته ای گل را از آن سوی افق چیدن

تو یعنی پاکی باران تو یعنی لذت دیدن

تو یعنی یک شقایق را به یک پروانه بخشیدن

تو یعنی از سحر تا شب به زیبایی درخشیدن
تو یعنی یک کبوتر را زتنهایی رها کردن

خدای آسمان ها را به آرامی صدا کردن
تو یعنی روح باران را متین و ساده بوسیدن

و یا در پاسخ یک لطف به روی غنچه خندیدن
اگر چه دوری از اینجا تو یعنی اوج زیبایی

کنارم هستی و هر شب به خوابم باز می آیی
اگر هرگز نمی خوابند دو چشم سرخ و نمناکم

اگر در فکر چشمانت شکسته قلب غمناکم
ولی یادم نخواهد رفت که یاد تو هنوز اینجاست

میان سایه روشن ها دل شیدای من تنهاست
نباید زود می رفتی و از دل کوچ می کردی

افق ها منتظر ماندن که از این راه برگردی
اگر یک آسمان دل را به قسط عشق بردارم

میان عشق و زیبایی تورا من دوست می دارم
 

سادگی از ته دلبستگیم پیدابود...

یه شب اومدی ساده تو خاطرم 

میگفتی واسه ات از همه میگذرم

پرازسادگی بود حرف دلت...

هنوز حرفاتو کاملا از برم

 

من خوش خیال ساده شد باورم

تاگفتی غم چشماتو از برم

میگفتی فقط با توام همنفس

بدون تو پاییزیو پرپرم

 

چه کوربودچشم دلم بی عصا

که میدید تورو هدیه ای از خدا

میگفت باخودش تا ابد یارمه

میمونه همیشه برام اشنا

 

ندونست عشق تو پوشالیه

نمایی زتصویر خوشحالیه

چقد صادقو ساده بود باورام

همون باورایی که توخالیه

 

 

معلم

معلم اولین فانوس دریا            معلم ختم سختیهای دنیا

×رویا×

تو مي رفتي

و با لبخند مي گفتي

كه باز ايم

و من هرگز ندانستم

كه ان لبخند زيبايت

برايم مي شود رويا