سکوت

به سکوت سرد مرداب قسم
که تو نیلوفر چشمان منی
و دل خسته ی من میترسد
که تو پژمرده شوی
به سکوت سرد مرداب قسم
که تو نیلوفر چشمان منی
و دل خسته ی من میترسد
که تو پژمرده شوی

خـــــــــدا

خـــــــــدا گفت : او را به جهنم ببریـــــــــــد ؛

برگشت و نگاهی به خـــــــدا کــرد ؛

خــــــدا گفت : صبــــــــر کنید ؛ او را به بهشت ببریـــــــــــد ؛

فرشتگان ســـــــــؤال کردند : چــــــــــــرا ؟

جــــواب آمـــــــــــد :

چــــــــون او هنوز به من امیدوار است ... ... ... !!!!!

تو سینه این دل من میخواد آتیش بگیره
مونده سر دوراهی چه راهی پیش بگیره
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه

وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم 
ازش جدا نمیشم
نمی تونه مرغ دلم از حسودی بخونه
نمی دونه روی کدوم شاخه باید بمونه

اگه یه روز ببینم کسی براش میمیره
حسودی رو میاره دلم آتیش میگیره
میترسم حرفای خوبی توی گوشش بخونه
میترسم اون تا به سحر تو خلوتش بمونه
وای دارم آتیش میگیرم
دیگه از غصه و غم
دلم میخواد بمیرم
وای اگه برگرده پیشم
براش پروانه میشم 
ازش جدا نمیشم
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه
یکی حالا پیدا شده قدر اونو میدونه
رگ خواب یار منو رقیب من میدونه

عاشق

عاشق که میشوی...

مواظب خودت باش
شبهای باقیمانده عمرت
به این سادگیها
صبح نخواهند شد...!

گل فروش

رفتم نشستم کنارش گفتم :


برای چی نمیری گـُلات رو بفروشی ؟


گفت : بفروشم که چی ؟ تا دیروز می فروختم که با پولش


آبجی مو ببرم دکتر دیشب حالش بد شد و مُرد ،


با گریه گفت : تو می خواستی گـُل بخری ؟


گفتم : بخرم که چی ؟ تا دیروز می خریدم برای عشقم


امروز فهمیدم باید فراموشش کنم...! اشکاشو که پاک کرد


یه گـل بهم داد گفت :بگیر باید از نو شروع کرد


تو بدون عشقت ، من بدون خواهرم .. ♥

عید

لبخند زدی و آسمان آبی شد

شبهای قشنگ دی مهتابی شد

پروانه پس از تولد زیبایت

تا آخر عمر غرق بی تابی شد


با سلام دوستان گرامی عید تمامی دوستان مبارک آرزو دارم لحظه های شادی داشته باشین 

پیرمرد

فاصله دختر تا پیر مرد اندازه یک نفر بود؛ روی نیمکتی چوبی؛ روبه روی یک آب نمای سنگی.

پیرمرد از دختر پرسید :
- غمگینی؟
- نه

- مطمئنی؟
- نه
- چرا گریه می کنی؟
- دوستام منو دوست ندارن
- چرا؟
- جون قشنگ نیستم
- قبلا اینو به تو گفتن؟
- نه
- ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم
- راست می گی؟
- از ته قلبم آره

دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش دوید؛ شاد شاد
چند دقیقه بعد پیر مرد اشک هاش را پاک کرد؛ کیفش را باز کرد؛ عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت...

پسر بچه

پسر بچه ای تند خو در روستایی زندگی میکرد. روزی پدرش جعبه ای میخ به او داد و گفت هربار که عصبانی میشود و کنترلش را از دست میدهد باید یک میخ در حصار بکوبد. روز نخست پسر 37 میخ در حصار کوبید. اما به تدریج تعداد میخ ها در طول روز کم شدند. او دریافت که کنترل کردن عصبانیتش آسان تر از کوبیدن آن میخها در حصار است. در نهایت روزی فرا رسید که آن پسر اصلا عصبانی نشد. او با افتخار این موضوع را به اطلاع پدرش رساند و پدر به او گفت باید هر روزی که توانست جلوی خشم خود را بگیرد یکی از میخهای کوبیده شده در حصار را بیرون بکشد. روزها سپری شدند تا اینکه پسر همه میخها را از حصار بیرون آورد. پدر دست او را گرفت و به طرف حصار برد.


"کارت را خوب انجام داری پسرم. اما به سوراخهای حصار نگاه کن. حصار هیچوقت مثل روز اولش نخواهد شد. وقتی موقع عصبانیت چیزی میگویی، حرفهایت مثل این، شکافهایی برجای میگذارند. مهم نیست چند بار عذر خواهی کنی، چون اثر زخم همیشه باقی می ماند.

روز مادر

مادر کودکش را شیر می دهد
و کودک از نور چشم مادر
خواندن و نوشتن می آموزد

وقتی کمی بزرگتر شد
کیف مادر را خالی می کند
تا بسته سیگاری بخرد

بر استخوان های لاغر
و کم خون مادر راه می رود
تا از دانشگاه فارغ التحصیل شود

وقتی برای خودش مردی شد
پا روی پا می اندازد
و در یکی از کافه تریاهای روشنفکران
کنفرانس مطبوعاتی ترتیب می دهد و می گوید :
عقل زن کامل نیست ...

سال نو مبارک

 
ی

سال نو را به همه ایرانیان در اقصی نقاط دنیا تبریک و شادباش می گویم و امیدوارم سالی خوب و خوش یمن در انتظار همه باشد.