** جشن تولد **
مرد از کنار پنجره دور شد و باز به قدم زدن در اتاق پرداخت.کف دستهایش را به هم می مالید
و انگشتانش را در هم فرو می کرد و پشت سر می انداخت و با حرکاتی شبیه به نرمش
اندام،خود را خم و راست می کرد.خسته شد.نگاهی دزدکی به داخل آشپزخانه انداخت.زن
روی زمین ولو شده بود و با کمک سیخ کباب،در زیر یخچال چیزی را جستجو می کرد.مرد سرک
کشید و زن بلند شد،در حالی که قاشقی در دست داشت.مرد به سرعت سرش را به عقب
کشید و دست بر دکمه تلویزیون که میان او و آشپزخانه قرار داشت گذاشت.با دلخوری زمزمه
کرد:
- بازم اخبار
پیچ تعویض کانال را گرداند.کانال بین المللی برنامه مورد علاقه او را داشت.مسابقه و
سرگرمی که در آن هزاران دلار برد و باخت می شد.تماشاچی ها که بیشتر دختران جوان
بودند جیغ می کشیدند و لپ های گلی و چاق و چله اشان را با ناخن های بلند و لاک زده چنگ
می انداختند.مجری از آن آمریکایی های درشت قامت و خوش سیما بود و با چالاکی برنامه را
اداره می کرد.مرد به روی زمین افتاد،بالشی زیر سرش گذاشت و پاهایش را ضرب دری به لبه
ساییده شده میز تکیه داد و با رغبت به تماشا پرداخت.
زن از آشپزخانه فریاد کشید:
- خفه اش کن !
مرد اعتنا نکرد.زن سر بیرون آورد:
- با توام.خفه اش کن!
- مرد دندان قروچه ای رفت و بعد،از پس خنده ای عصبی گفت:
- برنامه "سیکس تین تاو زنده " بیا بشین!
زن زبانش را درآورد و گونه راستش را بالا کشید:
- ببین برنامه "یک جو غیرت" را کدوم کانال داره؟
و از روی مرد رد شد و به اتاق خواب رفت.برنامه تمام شد.مرد مشت بر زمین کوبید:
- تف به گور پدرت!
و بلند شد و به اتاق خواب رفت.زن با صدایی خفه می نالید.
بدبخت!ببین چه جوری خوابیده!
مرد با صدایی خفه تر اما مالامال از خشم در گوش زن غرید:
- زن خجالت بکش!
زن فریاد کشید و دختر ۴ ساله اش را که در گوشه تخت خواب،چسبیده به دیوار مچاله شده
بود،بیدار کرد:
- بدبخت!من هم بدبختم مثل خودت.
این داستان ادامه دارد.....