یه وقتایی...

می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است ...
و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی ...
در دلـت بخنــدی
به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت
صف کشیده اند ...
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند ...
زنده یاد حسین پناهی

عشق و زندگي

زندگي جيره مختصري است

 مثل يك فنجان چاي

و كنارش عشق است

مثل يك حبه ي قند...

زندگي را با عشق نوش جان بايد كرد...

نوروز مبارك

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد

برگهای سبز بيد

عطر نرگس، رقص باد

نغمه شوق پرستوهای شاد

خلوت گرم کبوترهای مست



نرم نرمک می رسد اينک بهار



خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ‌ها و دشتها

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها

خوش به حال غنچه‌های نيمه‌باز

خوش به حال دختر ميخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبريز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در اين روزگار

جامه رنگين نمی‌ پوشی بکام

باده رنگين نمی ‌بينی به جام

نقل و سبزه در ميان سفره نيست

جامت از آن می که می ‌بايد تهی است

ای دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم

ای دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

فریدون مشیری

سخنی از پائولو کوئيلو


 

انسان‌ها به شيوه هنديان بر سطح زمين راه مى‌روند.

 با يک سبد در جلو و يک سبد در پشت.

در سبد جلو, صفات نيک خود را مى‌گذاريم.

 در سبد پشتي, عيب‌هاى خود را نگه مى‌داريم.

 به همين دليل در طول زندگى چشمانمان فقط صفات نيک خودمان را مى‌بيند

 و عيوب همسفرى که جلوى ما حرکت مى‌کند.

 بدين گونه است که درباره خود بهتر از او داورى مى‌کنيم،

غافل از آن که نفر پشت سرى ما هم به همين شيوه درباره ما مى‌انديشد

به بهانه ي سالگرد تولدم 28 مهر ماه


مرا کسی نساخت

خدا ساخت ، نه آنچنان که کسی می خواست

که من کسی نداشتم ، کسم خدا بود ، کس بی کسان . او بود که مرا ساخت ،

آنچنان که خودش خواست ،نه از من پرسید و نه از آن من دیگرم .

من یک گل بی صاحب بودم .

مرا از روح خود در آن دمید و بر روی خاک و بر روی آفتاب تنها رهایم کرد

مرا به خودم وا گذاشت . عاق آسمان !

کسی هم مرا دوست نداشت به فکرم نبود .

وقتی داشتند مرا می آفریدند ،می سرشتند،

کسی آن گوشه خدا خدا نمی کرد .

وقتی داشتم روح می پذیرفتم ،

شکل می گرفتم قد می کشیدم ،چشمهایم رنگ می شد ،

چهره ام طرح می خورد ،بینی ام نجابت می گرفت ،

فرشته ظریف و شوخ و مهربان و نازک پنجه ای ،

با نوک انگشتان کوچک سحر آفرینش ، آنرا صاف و صوف نمی کرد .

بر انگاره کاشکی که تکدرختی خشک بر پرده خیالش تصویر کرده است ،

انرا تیز و عصیانگر و مهاجم نمی پرداخت .

وقتی می خواستند قامتم را بر کشند

خویشاوند شاعر خیال پرور و بلند پروازی نداشتم تا خیال و آرزوی خویش را نثار بالای من کند .

وقتی می خواستند کار دل را در سینه ام آغاز کنند ،

آشنائی دلسوز و دل شناس نداشتم تا برود و بگردد و از خزانه دلهای خوب بهترین را برگزیند

وقتی روح را خواستند در کالبدم بدمند ،

هیچکس

پریشان و ملتهب دست بکار نشد تا از

نزهتگه ارواح فرشتگان ، قدیسان ، شاعران ، عارفان

و الهه های زیبائیهای روح و خدایان هنر و احساس و ایمان نازترین

و نازنین ترین را انتخاب کند وقتی .. وقتی ... وقتی ... وقتی
دكتر علي شريعتي

خدا




*پيش از اين ها فكر مي كردم خدا*

*خانه اي دارد ميان ابر ها *   

*مثل قصر پادشاه قصه ها *

*خشتي از الماس و خشتي از طلا *

*پايه ها برجش از عاج و بلور *

*بر سر تختي نشسته با غرور*

*ماه ، برق كوچكي از تاج او *

*هر ستاره ، پولكي از تاج او *

*رعد و برق شب صداي خنده اش *

*سيل و طوفان نعره ي توفنده اش *

*دكمه ي پيراهن او افتاب *

*برق تيغ و خنجر او ماهتاب *

*هيچكس از جاي او آگاه نيست *

*هيچ كس را در حضورش راه نيست*

*پيش از اين ها خاطرم دلگير بود *

*از خدا در ذهنم اين تصوير بود*

*آن خدا بي رحم بود و خشمگين *

*خانه اش در آسمان دور از زمين*

*بود ، اما در ميان ما نبود *

*مهربان و ساده و زيبا نبود *

*در دل او دوستي جايي نداشت *

*مهرباني هيچ معنايي نداشت *

*هر مي پرسيدم از خود از خدا*

*از زمين از آسمان از ابر ها*

*زود مي گفتند اين كار خداست*

*پرس و جو از كار او كاري خطاست*

*تا ببندي چشم كورت مي كنند*

*تا شدي نزديك دورت مي كنند*

*كج گشودي دست سنگت مي كنند *   

*كج گشودي پا لنگت مي كنند*

*با همين قصه دلم مشغول بود*

*خواب هايم پر ز ديو غول بود *

*نيت من در نماز و در دعا*

*ترس بود و وحشت از خشم خدا *

*تا كه يك شب دست در دست پدر *

*راه افتادم به قصد يك سفر*

در ميان راه در يك روستا *

*خانه اي ديدم خوب و آـشنا *

*زود پرسيدم پدر اينجا كجاست؟*

*گفت اينجا خانه ي خوب خداست !*

*گفت اينجا مي شود يك لحظه ماند .*

*گوشه اي خلوت نمازي ساده خواند *

*با وضويي دست و رويي تازه كرد*

*با دل خود گفت و گويي تازه كرد*

*گفتمش پس آن خداي خشمگين *

*گفت اري خانه ي او بي رياست*

*فرش هايش از گليم و بورياست *

*مي توان با اين خدا پرواز كرد *

*سفره ي دل را برايش باز كرد*

*مي توان با او صميمي حرف زد *

*مثل ياران قديمي حرف زد*

*با زبان بي الفبا حرف زد*

*مي توان درباره ي هر چيز گفت*

*مي شود شعري خيال انگيز گفت*

*تازه فهميدم خدايم اين خداست*

*اين خداي مهربان و آشناست؟*

*دوستي از من به من نزديك تر!*

*از رگ گردن به من نزديك تر...*

زنده ياد قيصر امين پور

 

پايان مهماني

...كوله بارت بربند...

...شايد اين چند سحر فرصت آخر باشد...

...كه به مقصد برسيم...

...بشناسيم خدا...

...وبفهميم كه يك عمر چه غافل بوديم...

...مي شود آسان رفت...

...مي شود كاري كرد كه رضا باشد او...

...اي سبكبال در اين راه شگرف...

...در دعاي سحر و افطارت...

...در مناجات خدايي شدنت...

...هرگز از ياد نبر...

...من جا مانده بسي محتاجم...

معشوق

يك بار عاشقي به در خانه ي معشوق خود رفت و در را كوبيد.

معشوق پرسيد: "كيستي؟"

عاشق گفت: "منم ."

معشوق گفت: "برو ! تو هنوز در عشق خود صادق نيستي!"

عاشق رفت و و سال ديگر دوباره آمد و در را كوبيد .

معشوق گفت :" كيستي؟ "

عاشق گفت : "توئي ! "

معشوق در را باز كرد و گفت : " حالا بيا كه در عشق راست گفتاري...! "

با شاعري...


اثبات

جمع درباره ي اثبات وجود ازلي گپ مي زد

ژنده پوشي طلب برهان كرد   

شاعري شعري گفت

عاشقي آه كشيد

عارفي هوهو كرد

تاجري دسته چكش را رو كرد!

براعت استهلال

تاجري 

مجلس تفسير گذاشت

ابتدا

فاتحه بر قران خواند!

فاتحه

شاعري روي زمين

سيب سرخي را ديد

زير لب فاتحه اي خواند و گذشت!

سيد حسن حسيني


 

تقديم به پدر عزيزم 

به پاس رنج هاي صادقانه ات

و حرمت كلام  عارفانه ات

بهار را خبر كنم كه آورد

سبد سبد شكوفه را به خانه ات

پدر عزيزم روزت مبارك...!