خانم وکیل
روزمون مبارک.
سلام دوست جونام گفتم تا بعد امتحان بای ولی دلم نیومد روزمونو تبریک نگم
فرشته های روی زمین روزتون مبارک.
و باز هم شبهای قهوه خوری.......

سلام ۵ روزه دیگه امتحانام شروع میشه حجمش زیاد نیست ولی اصلا حال درس خوندن ندارم. فعلآ بای تا آخر امتحانات.
التماس دعا...

![]()
می شه خداروحس کرد

واقعا حرف زدن با كي بيشتر از خدا آدمو آروم مي كنه .ديدي وقتي با يكي حرف ميزني و حواسش به تو نيست چقدر اعصابت خورد ميشه. ولي با اينكه خدارو نميبيني مطمئني كه به حرفت گوش ميده و چقدر هم آروم ميشي.
ببخشيد شما ثروتمنديد ؟
ببخشيد شما ثروتمنديد ؟
هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها افتاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد:«ببخشين خانم!شما پولدارين ؟ »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
(مثل فنجون قهوه من نگاش کنید رنگش مثل همه)
مرداد
سلام من اومدم .خوب اول اینه کامپیوترم خراب شده بود تازه اوردمش خونه دلم براش تنگ شده بود آقاهه گفت آخرای عمرشه
.تو این مدت کارهای زیادی انجام دادم ترم تابستونمون شروع شده و با زبون روزه هیچی تو کلاس نمی فهمیم از اول ماه رمضون همش پالسم منفی بود همش می خوابیدم البته خواب روزه دار عبادته
نه حال داشتم مطالعه کنم نه بیرون برم خلاصه یه روز باید میرفتم دانشگاه قبلیم که دو ترم پیش انتقال گرفتم راستشو بخواید دلم خونه انقدر پشیمونم که اومدم از یه دانشگاه خوب با استادا و بچه های خوب اومدم تو یه دانشگاه ...چون راهش نزدیکه فقط بخاطر اینکه خواهرم اغفالم کرد بیا مامانینا برات ماشین میخرن
ما هم اومدیمو الان خر هم ندارم سوارشم چه برسه به ماشین
(نکته اخلافی این قسمت به حرف خواهراتون گوش ندید).خلاصه رفتم اون دانشگاه پیگیر بشم چرا هنوز پروندمو نفرستادن دیدم یکه از استادامون که خیلی دوسش دارم داره به بچه های گروه خودمون درس میده منم نیم ساعت پشت در کلاس ایستادم دیدم یه بحثی شده دوست داشتم نظرمو بگم چون میدونستم درسته در زدم و اجازه گرفتم همه غافلگیر شدن نشستم و جوابو گفتم خدارو شکر درست بود شاید بگید چرا اینارو می نویسم ولی شده تا حالا جایی برید که حالو هواتونو عوض کنه اونجا برای من همینطوره تمام پالسهای منفی ازم دور شد .دارم ثانیه شماری می کنم تا بهمن که کارشناسی برم اونجا
اوف تموم شد
چیزی نمی تونم بگم
امتحان
سهراب
نه تو میمانی ونه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی ......
به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت ...
غصه هم می گذرد
آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
لحظه ها عریانند
به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز
سال نو مبارک
کوهنوردی
جالبتر از همه اینکه وقتی بچه ها بلند صحبت می کردن کوه شروع می کرد به ریزش وقتی ریزش میکرد بعضی ها جیغ می کشیدن کوه بیشتر میریخت ![]()
کوه نوردی خیلی خوبه هر چند وقت لازمه واقعا تو کوه آدم فکرش باز میشه و همه غم وقصه هاش یادش میره ومهمتر از همه به بزرگی وعظمت خدا بیشتر از همیشه پی میبره.
تقدیم به شما
هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو ,هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق
وصفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن
شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریاست بر درش برگ
گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار مینویسم ای یار خانه ما اینجاست تا که
سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست؟
سلام
سلام به همه اونایی که منو لایق دونستن و بهم سر زدن .
من بعد از مدت ها این افتخار نصیبم شد دوباره به جمه وبلاگی ها برگردم .
یه دردو دل کوچولو و یه نصیحت برا هممون محیط وبلاگ بر خلاف ...محیط سالم و دوست داشتنی ودر عین حال
آموزنده وآرامش بخشه یه جورایی هم خیلی چیزها یاد می گیریم هم با هم دردو دل می کنیم .پس مراقب
جمعمون باشیم
کوچه
کوچه....
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ،همه تن چشم شدم خیره به
دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،شدم آن عاشق
دیوانه که بودم .درنهانخانه جانم گل یادتو درخشید ،باغ صد خاطره خندید
،عطر صد خاطره پیچیدیادم آمد که شبیباهم از آن کوچه گذشتیم ،پرگشودیم
ودرآن خلوت دل خواسته گشتیم ،ساعتی بر لب آن جوی نشستیم ،تو همه
راز جهان ریخته در چشم سیاهت ،من همه محو تماشای نگاهت ،آسمان
صاف و شب آرام ،بخت خندان وزمان رام.خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
،شاخه ها دست برآورده به مهتاب .
شب و مهتاب وگل و سنگ ،همه دل داده به آواز شباهنگ .
یادم آید تو به من گفتی ،از این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر
کن .آب،آیینه عشق گذران است ،تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است .
باش فردا که دلت باد گران است .تا فراموش کنی ،چندی از این شهر سفر کن .
با تو گفتم :حذر از عشق !؟ ندانم سفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم ،نتوانم .
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ،چون کبوتر لب بام تو نشستم .
تو به من سنگ زدی !من رمیدم ،نه گسستم .
باز گفتی که توصیادی و من آهوی دشتم !
تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم .حذر از عشق ندانم ،نتوانم .
اشکی از شاخه فرو ریخت ،مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت .
اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر چشم تو خندید !
یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .پای در دامن
امروزکشیدم .نگسستم ...نرمیدم ...
رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم !
نگرفتی دگراز عاشقی آزرده خبر هم ! نه کنی دگراز آن کوچه گذر هم !
بی تو،اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...
زمستان
زمستان است.......
سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟
مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي
منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم، دشنام پس آفرينش، نغمهي ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج ميلرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است
سلامت را نميخواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
اینم یه مطلب از یکه از فامیلهای شاعرمون
مخند آری .سالهاست که فکر تو را آبستنم .
زهرا
چندتا جمله کوچولو با موضوعات متفاوت
گر چه آلوده دنیای غریبم اما... سینه ای پاک به پهنای صداقت دارم .دل من عاطفه را میفهمد .من به خود میبالم باکسی سبز تر از عشق رفاقت دارم.
تو سیب سرخ کدامین بهشت گم شده ای که باز با تو میشکند توبه آدم .
چه دنیای عجیبی همه می گویند حرف دلت را بزن اما هر وقت حرف دلم را زدم انگار دل همه را زدم.
گاهی انقدر دلم از زندگی سیر می شود که می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم.و رویش دراز بکشم .آرامو آسوده ...مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب است.
سهراب
|
سراب
| |||
|
آفتاب است و، بيابان چه فراخ! نيست در آن نه گياه و نه درخت. غير آواي غرابان، ديگر بسته هر بانگي از اين وادي رخت. در پس پرده اي از گرد و غبار نقطه اي لرزد از دور سياه: چشم اگر پيش رود، مي بيند آدمي هست كه مي پويد راه. تنش از خستگي افتاده ز كار. بر سرو رويش بنشسته غبار. شده از تشنگي اش خشك گلو. پاي عريانش مجروح ز خار. هر قدم پيش رود، پاي افق چشم او بيند دريايي آب. اندكي راه چو مي پيمايد مي كند فكر كه مي بيند خواب |
یک داستان کوچولو
داستان کوتاه غذای دانشجویی
ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم.
یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است
سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند
سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته
و بلند میشود تا آنها را بیاورد
وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافهاش)، آنجا نشسته
و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند.
اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.
او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذاییاش را ندارد.
در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.
جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد.
دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.
به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند
و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را.
همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است
مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند.
آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد.
و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند،
و ظرف غذایش را که دستنخورده روی میز مانده است.
توضیح پائولو کوئلیو:
من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم میکنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار میکنند
و آنها را افرادی پایینمرتبه میدانند. داستان را به همۀ این آدمها تقدیم میکنم که با وجود نیتهای خوبشان، دیگران را از بالا نگاه میکنند
و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیشداوریها رها کنیم
وگرنه احتمال دارد مثل احمقها رفتار کنیم؛
مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر میکرد در بالاترین نقطۀ تمدن است
در حالی که آفریقاییِ دانشآموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد….
وهم
|
وهم
| |||
|
جهان، آلودة خواب است. فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ چنان كه من به روي خويش در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست و ديوارش فرو مي خواندم در گوش: ميان اين همه انگار چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست! شب از وحشت گرانبار است. جهان آلودة خواب است و من در وهم خود بيدار: چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟ |
سرنوشت
سر را به تازیانه او خم نمی کنم!
افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم
زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.
با تازیانه های گرانبار جانگداز
پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!
جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است
این بندگی، که زندگیش نام کرده است!
بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی
جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.
گر من به تنگنای ملال آور حیات
آسوده یکنفس زده باشم حرام من!
تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب
می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.
هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک
تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !
ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟
من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.
یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن
با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!
ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !
زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.
شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ
روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!
ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست
بر من ببخش زندگی جاودانه را !
منشین که دست مرگ زبندم رها کند.
محکم بزن به شانه من تازیانه را .
جام
جام.....
همه میپرسند :
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ؟
روی این آبی آرام بلند ،
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟
چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری ؟
نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها ،
من به این جمله نمی اندیشم !
من مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
بغض پاینده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را میشنوم ،
می بینم ،
من به این جمله نمی اندیشم
به تو می اندیشم ،
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ،
تو بدان این را تنها تو بدان .
تو بیا ،
تو بمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب !
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز ،
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر،
تو ببند !
تو بخواه !
پاسخ چلچله ها را تو بگو،
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من تنها تو بمان !
در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است ،
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!
هشدار
آن که در بیراهه قدم بر می دارد آرمان خویش را گم کرده است
![]()
بی وفا
بی وفا.........
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را باز گم کردم زشادی دست و پای خویش را
با شتاب ابرهای نیمه شب می رفت و بود پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را
چون گلی مهتاب گون در گلبلی از آبنوس روشنی می داد مشکین جامه های خویش را
گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش تا بپوشد خنده های نابجای خویش را
می درخشید از میان تیرهگی ها گردنش چون تکان می داد از زلف مشک سای خویش را
گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم دیدمش وزیاد بردم گفته های خویش را
دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل گر چه بی غافل بود آن مه مبتلای خویش
این چه ذوق و اضطراب است این چه مشکل حالتی ست
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را
تا به من نزدیک شد گفتم سلام ای آشنا
گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را
کاش بشناسد مرا آن بی وفا دختر امید
آه اگر بی گاه باشد آشنای خویش را
به سبک انساهای بزرگ
جملات كوچك به سبك انسانهاي بزرگ! ![]()
براي اينكه آدم خوشبيني شود، بينياش را عمل كرد![]()
نگاهش آنقدر يخ بود كه وقتي نگاهم كرد، از شدت سرما لرزيدم.
در روز باراني چتر الگوي فداكاري است.![]()
ضبط از صداي بلند نوار سردرد گرفت.
آسمان به زمين آمد ديد خبري نيست![]()
آلبالو گران بود، چشمانش انگور ميچيد.![]()
هر لقمهاي را كه فرو ميدهم، معدهام فرياد ميزند: خوش آمدي
وقتي ميخواهم حرف پنهاني بزنم، گوشهايم را ميگيرم.![]()
براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم.