درس درس درس

با وجود اینکه  اعصابم خیلی خورده ولی درس و شروع کردم هرچند زیاد تمرکز ندارم ولی وقت زیادی هم نیست این اولین ترمه که هیچکدوم از درسهارو نخوندم.بیخیال ترم آخره راستی فردا دفترچه کاردانی به کارشناسی میاد.شاید چند روز نیام فعلآااااااااااااااااااا

فال

 

چقدر احمقانه است .........

از یک قهوه تلخ انتظار فال شیرین داشتن.


کسی باش


برای داشتن چیزی که تا به حال نداشتی، کسی باش که تا به حال نبودی.


خانم وکیل

این ترم هم تموم شد انشاالله تا بهمن به خوبی و خوشی این کاردانی تموم بشه راحتشم.یعنی میشه  یه روزهمین جا از یه روز پرکار با پرونده های مهم بنویسم .یه خانم وکیل واقعی وااااااااای باورم نمیشه.  

روزمون مبارک.

                                        

سلام دوست جونام گفتم تا بعد امتحان بای ولی دلم نیومد روزمونو تبریک نگم

فرشته های روی زمین روزتون مبارک.

و باز هم شبهای قهوه خوری.......


سلام ۵ روزه دیگه امتحانام شروع میشه حجمش زیاد نیست ولی اصلا حال درس خوندن ندارم. فعلآ بای تا آخر امتحانات.

التماس دعا...

سلام امشب دارم میرم مشهد .قسمت شد تو سال ۹۲ برای دومین بار برم.البته این دفعه داریم برا مریضی خواهرم میریم اون۸ ساله که دندونشو جراحی کرده و از اون روز به بعد حتی یک شب هم بدون درد نخوابیده تا الان کلی جراحی کرده و پیش بهترین دکترهای ایران رفته همه یه جراحی میکنن ولی هیچ فایده ای نداشت داریم میریم مشهد انشاالله امام رضاشفاش بده.شماهم لطفآ براش دعا کنید.


می شه خداروحس کرد

واقعا حرف زدن با كي بيشتر از خدا آدمو آروم مي كنه .ديدي وقتي با يكي حرف ميزني و حواسش به تو نيست چقدر اعصابت خورد ميشه. ولي با اينكه خدارو نميبيني مطمئني كه به حرفت گوش ميده و چقدر هم آروم ميشي.

ببخشيد شما ثروتمنديد ؟

 

ببخشيد شما ثروتمنديد ؟

هوا بدجورى توفانى بود و آن پسر و دختر كوچولو حسابى مچاله شده بودند. هر دو لباس هاى كهنه و گشادى به تن داشتند و پشت در خانه مى لرزيدند. پسرك پرسيد:«ببخشين خانم! شما كاغذ باطله دارين»
كاغذ باطله نداشتم و وضع مالى خودمان هم چنگى به دل نمى زد و نمى توانستم به آنها كمك كنم. مى خواستم يك جورى از سر خودم بازشان كنم كه چشمم به پاهاى كوچك آنها اف
تاد كه توى دمپايى هاى كهنه كوچكشان قرمز شده بود. گفتم: «بيايين تو يه فنجون شيركاكائوى گرم براتون درست كنم.»
آنها را داخل آشپزخانه بردم و كنار بخارى نشاندم
تا پاهايشان را گرم كنند. بعد يك فنجان شيركاكائو و كمى نان برشته و مربا به آنها دادم و مشغول كار خودم شدم. زير چشمى ديدم كه دختر كوچولو فنجان خالى را در دستش گرفت و خيره به آن نگاه كرد. بعد پرسيد:«ببخشين خانم!شما پولدارين ؟ »
نگاهى به روكش نخ نماى مبل هايمان انداختم و گفتم: «من اوه... نه!»
دختر كوچولو فنجان را با احتياط روى نعلبكى آن گذاشت و گفت: «آخه رنگ فنجون و نعلبكى اش به هم مى خوره.»
آنها درحالى كه بسته هاى كاغذى را جلوى صورتشان گرفته بودند
تا باران به صورتشان شلاق نزند، رفتند. فنجان هاى سفالى آبى رنگ را برداشتم و براى اولين بار در عمرم به رنگ آنها دقت كردم. بعد سيب زمينى ها را داخل آبگوشت ريختم و هم زدم. سيب زمينى، آبگوشت، سقفى بالاى سرم، همسرم، يك شغل خوب و دائمى، همه اينها به هم مى آمدند. صندلى ها را از جلوى بخارى برداشتم و سرجايشان گذاشتم و اتاق نشيمن كوچك خانه مان را مرتب كردم. لكه هاى كوچك دمپايى را از كنار بخارى، پاك نكردم. مى خواهم هميشه آنها را همان جا نگه دارم كه هيچ وقت يادم نرود چه آدم ثروتمندى هستم.
(مثل فنجون قهوه من نگاش کنید رنگش مثل همه)

مرداد

سلام من اومدم .خوب اول اینه کامپیوترم خراب شده بود تازه اوردمش خونه دلم براش تنگ شده بود آقاهه گفت آخرای عمرشه.تو این مدت کارهای زیادی انجام دادم ترم تابستونمون شروع شده و با زبون روزه هیچی تو کلاس نمی فهمیم از اول ماه رمضون همش پالسم منفی بود همش می خوابیدم البته خواب روزه دار عبادته نه حال داشتم مطالعه کنم نه بیرون برم خلاصه یه روز باید میرفتم دانشگاه قبلیم که دو ترم پیش انتقال گرفتم  راستشو بخواید دلم خونه انقدر پشیمونم که اومدم از یه دانشگاه خوب با استادا و بچه های خوب اومدم تو یه دانشگاه ...چون راهش نزدیکه فقط بخاطر اینکه خواهرم اغفالم کرد بیا مامانینا برات ماشین میخرن ما هم اومدیمو الان خر هم ندارم سوارشم چه برسه به ماشین (نکته اخلافی این قسمت به حرف خواهراتون گوش ندید).خلاصه رفتم اون دانشگاه پیگیر بشم چرا هنوز پروندمو نفرستادن دیدم یکه از استادامون که خیلی دوسش دارم داره به بچه های گروه خودمون درس میده منم نیم ساعت پشت در کلاس ایستادم دیدم یه بحثی شده دوست داشتم نظرمو بگم چون میدونستم درسته در زدم و اجازه گرفتم همه غافلگیر شدن نشستم و جوابو گفتم خدارو شکر درست بود شاید بگید چرا اینارو می نویسم ولی شده تا حالا جایی برید که حالو هواتونو عوض کنه اونجا برای من همینطوره تمام پالسهای منفی ازم دور شد .دارم ثانیه شماری می کنم تا بهمن که کارشناسی برم اونجا

اوف تموم شد

بالاخره امتحانات تموم شد البته به سختی.یعنی اگه خاطراته جلسه امتحانو براتون تعریف کنم چوب برمیدارید دنبالم می کنید .تو زندگیم انقدر بی دقتی نکرده بودم .خداییش تا حالا دیدید یکی به بغلیش تقلب برسونه و خودش اون سوالو ننویسه دیگه خودتون برید تا آخرش.از امتحان متون فقه بگماز استادش متنفر بودم هیچ از درسش فراری بودم بماند نبودید برگه امتحانو ببینید ۶۰تا سوال تو ۱ صفحه با خط بد استاد تازه من چندتا سوال که مهم بودو جوابش زیاد بودو حفظ کردم نگران نباشید اومد ولی ۲۵٪ داشت .از سر جلسه که اومدم بیرون انگار یه بسته زرد چوبه رو صورتم ریختن تا خونه گریه کردم چشمام داشت کور میشد گفتم حتمآ می افتم دیروز نمرش اومد خدارو شکر قبول شدم البته با کلی نذرو نیاز.

چیزی نمی تونم بگم

 کامپوترم تا اطلاع ثانوی خرابه

امتحان

سلام.کمتر میام چون قسمت شد یه سری به کتابا بزنم واقعا خدا این ترمو به خیر بگذرونه دقیقآ یک ماهه دیگه امتحانه .

سهراب

زیباترین قسم سهراب سپهری :

نه تو میمانی ونه اندوه ونه هیچ یک از مردم این آبادی ......

به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت ...

غصه هم می گذرد

آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز

سال نو مبارک

سلاااااااااااااااااااااااااااااااام با کلی تاخیر اومدم.خوب از کجا شروع کنم .آهان ۴روز قبل عید با یه جمع ۵نفره رفتیم مشهد پابوس امام رضا جاتون خالی .خیلی خوش گذشت مخصوصا لحظه سال تحویل روبروی حرم واقعا با صفا بود یه بار بچه که بودم سال تحویل روبروی حرم بودم ولی امسال یه احساس دیگه داشتم توصیفش راحت نیست عاشقای امام رضا میومدن و میرفتن خیلی با شکوه بود خلاصه بلافاصله بعد سال تحویل برگشتیم البته نایب الزیارتون بودم .لازم به ذکره که بگم قبل عید یه برنامه ریزی توپ کردم تا حسابی درس بخونم ولی ... امروز  هفدهمه و من حتی جزوه هارو باز نکردم دریغ از یه کلمه.خوش به حال اونایی که خوندن .تو این مدت دلم تو وبلاگ بود ولی وقت نشد بیام خوب حالا که اومدم ببینم کی میگه خوش اومدی ؟

کوهنوردی

وای بچه ها. جمعه رفتم کوه خیلی خوش گذشت .جاتون خیلی خالی بود ساعت ۵صبح رفتیم ۶عصر برگشتیم گروه خیلی خوبو صمیمی داریم و همه هوای همو دارن.البته لیدرمون الهی بگم خدا چیکارش کنه گفت این سری تفریحیه ولی بالغ بر ۳ساعت راه رفتیم جونمون در آمد.ولی شوخی کردم لیدر خیلی خوبی داریم .هوا خیلی سرد بود برف همه جارو پوشونده بود  

جالبتر از همه اینکه وقتی بچه ها بلند صحبت می کردن کوه شروع می کرد به ریزش وقتی ریزش میکرد بعضی ها جیغ می کشیدن کوه بیشتر میریخت 

کوه نوردی خیلی خوبه هر چند وقت لازمه واقعا تو کوه آدم فکرش باز میشه و همه غم وقصه هاش یادش میره ومهمتر از همه به بزرگی وعظمت خدا بیشتر از همیشه پی میبره.

تقدیم به شما

من دلم می خواهد خانه ای داشته باشم پر دوست کنج هر دیوارش دوست

هایم بنشینند آرام گل بگو گل بشنو ,هرکسی می خواهد وارد خانه پر عشق

 وصفایم گردد یک سبد بوی گل سرخ به من هدیه کند شرط وارد گشتن

شستشوی دلهاست شرط آن داشتن یک دل بی رنگ وریاست بر درش برگ

 گلی میکوبم روی آن با قلم سبز بهار مینویسم ای یار خانه ما اینجاست تا که

 سهراب نپرسد دگر خانه دوست کجاست؟
 

سلام

سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

سلام به همه اونایی که منو لایق دونستن و بهم سر زدن .

من بعد از مدت ها این افتخار نصیبم شد دوباره به جمه وبلاگی ها برگردم .

یه دردو دل کوچولو و یه نصیحت برا هممون محیط وبلاگ بر خلاف ...محیط سالم و دوست داشتنی ودر عین حال

آموزنده وآرامش بخشه یه جورایی هم خیلی چیزها یاد می گیریم هم با هم دردو دل می کنیم .پس مراقب

 جمعمون باشیم

 

کوچه

                    

کوچه....                                                                                                                                 

 

بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم ،همه تن چشم شدم خیره به

 دنبال تو گشتم شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم ،شدم آن عاشق

 دیوانه که بودم .درنهانخانه جانم گل یادتو درخشید ،باغ صد خاطره خندید

،عطر صد خاطره پیچیدیادم آمد که شبیباهم از آن کوچه گذشتیم ،پرگشودیم

ودرآن خلوت دل خواسته  گشتیم ،ساعتی بر لب آن جوی نشستیم ،تو همه

 راز جهان ریخته در چشم سیاهت ،من همه محو تماشای نگاهت ،آسمان

صاف و شب آرام ،بخت خندان وزمان رام.خوشه ی ماه فرو ریخته در آب

 ،شاخه ها دست برآورده به مهتاب .

شب و مهتاب وگل و سنگ ،همه دل داده به آواز شباهنگ .

یادم آید تو به من گفتی ،از این عشق حذر کن ! لحظه ای چند بر این آب نظر

 کن .آب،آیینه عشق گذران است ،تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است .

باش فردا که دلت باد گران است .تا فراموش کنی ،چندی از این شهر سفر کن .

با تو گفتم :حذر از عشق !؟ ندانم  سفر از پیش تو ؟هرگز نتوانم ،نتوانم .

روز اول که دل من به تمنای تو پر زد ،چون کبوتر لب بام تو نشستم .

تو به من سنگ زدی !من رمیدم ،نه گسستم .

باز گفتی که توصیادی و من آهوی دشتم !

تا به دام تو درافتم همه جا گشتم وگشتم .حذر از عشق ندانم ،نتوانم .

اشکی از شاخه فرو ریخت ،مرغ شب ناله ی تلخی زد و بگریخت .

اشک در چشم تو لرزید ، ماه بر چشم تو خندید !

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم .پای در دامن

 امروزکشیدم .نگسستم ...نرمیدم ...

رفت در ظلمت غم آن شب و شبهای دگر هم !

نگرفتی دگراز عاشقی آزرده خبر هم ! نه کنی دگراز آن کوچه گذر هم !

بی تو،اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...

 

زمستان

                                   

 

زمستان است.......

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند
كه ره تاريك و لغزان است
وگر دست محبت سوي كسي يازي
به اكراه آورد دست از بغل بيرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سينه مي آيد برون ، ابري شود تاريك
چو ديدار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاين است ، پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك ؟

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آي
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوي، در بگشاي

منم من، ميهمان هر شبت، لولي وش مغموم
منم من، سنگ تيپاخورده ي رنجور
منم، دشنام پس آفرينش، نغمه‌ي ناجور
نه از رومم، نه از زنگم، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشاي در، بگشاي، دلتنگم
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي‌لرزد
تگرگي نيست ، مرگي نيست
صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا! گوش سرما برده است اين، يادگار سيلي سرد زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توي مرگ اندود ، پنهان است
حريفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز يكسان است

سلامت را نمي‌خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير، درها بسته، سرها در گريبان، دستها پنهان
نفسها ابر، دلها خسته و غمگين
درختان اسكلتهاي بلور آجين
زمين دلمرده، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

 

اینم یه مطلب از یکه از فامیلهای شاعرمون

امروز دلیل تمام سرگیجه هایم را فهمیده تو باعث تمام حالت تهوع های منی.

مخند آری .سالهاست که فکر تو را آبستنم .   

 

                                                                                                                 زهرا

چندتا جمله کوچولو با موضوعات متفاوت

سعی کن آنقدر کامل باشی که بزرگترین تنبه تو برای دیگران گرفتن خودت از آنها باشه

گر چه آلوده دنیای غریبم اما... سینه ای پاک به پهنای صداقت دارم .دل من عاطفه را میفهمد .من به خود میبالم باکسی سبز تر از عشق رفاقت دارم.

تو سیب سرخ کدامین بهشت گم شده ای که باز با تو میشکند توبه آدم .

چه دنیای عجیبی همه می گویند حرف دلت را بزن اما هر وقت حرف دلم را زدم انگار دل همه را زدم.

گاهی انقدر دلم از زندگی سیر می شود که می خواهم تا سقف آسمان پرواز کنم.و رویش دراز بکشم .آرامو آسوده ...مثل ماهی حوضمان که چند روزیست روی آب است.

 

سهراب

سراب

 

آفتاب است و، بيابان چه فراخ!

نيست در آن نه گياه و نه درخت.

غير آواي غرابان، ديگر

بسته هر بانگي از اين وادي رخت.

 

در پس پرده اي از گرد و غبار

نقطه اي لرزد از دور سياه:

چشم اگر پيش رود، مي بيند

آدمي هست كه مي پويد راه.

 

تنش از خستگي افتاده ز كار.

بر سرو رويش بنشسته غبار.

شده از تشنگي اش خشك گلو.

پاي عريانش مجروح ز خار.

 

هر قدم پيش رود، پاي افق

چشم او بيند دريايي آب.

اندكي راه چو مي پيمايد

مي كند فكر كه مي بيند خواب

یک داستان کوچولو

 

داستان کوتاه غذای دانشجویی

ما در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا هستیم.

یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است

سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند

سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته

و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد

وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل آفریقا (با توجه …به قیافه‌اش)، آنجا نشسته

و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست! بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند.

اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینۀ اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست.

او حتی این را هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعدۀ غذایی‌اش را ندارد.

در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند.

جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود.

به این ترتیب، مرد سالاد را می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند

و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را.

همۀ این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است

مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد.

و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند،

و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی میز مانده است.

توضیح پائولو کوئلیو:

من این داستان زیبا را به همۀ کسانی تقدیم می‌کنم که در برابر دیگران با ترس و احتیاط رفتار می‌کنند

و آنها را افرادی پایین‌مرتبه می‌دانند. داستان را به همۀ این آدم‌ها تقدیم می‌کنم که با وجود نیت‌های خوبشان، دیگران را از بالا نگاه می‌کنند

و نسبت به آنها احساس سَروَری دارند. چقدر خوب است که همۀ ما خودمان را از پیش‌داوری‌ها رها کنیم

وگرنه احتمال دارد مثل احمق‌ها رفتار کنیم؛

مثل دختر بیچارۀ اروپایی که فکر می‌کرد در بالاترین نقطۀ تمدن است

در حالی که آفریقاییِ دانش‌آموخته به او اجازه داد از غذایش بخورد….


وهم

 

 

وهم

 

جهان، آلودة خواب است.

فرو بسته است وحشت در به روي هر تپش، هر بانگ

چنان كه من به روي خويش

در اين خلوت كه نقش دلپذيرش نيست

و ديوارش فرو مي خواندم در گوش:

ميان اين همه انگار

چه پنهان رنگ ها دارد فريب زيست!

 

شب از وحشت گرانبار است.

جهان آلودة خواب است و من در وهم خود بيدار:

چه ديگر طرح مي ريزد فريب زيست

در اين خلوت كه حيرت نقش ديوار است؟

سرنوشت

 
                                                        
سرنوشت
 
 
جان میدهم به گوشه زندان سرنوشت

  سر را به تازیانه او خم نمی کنم!

  افسوس بر دوروزه هستی نمی خورم

  زاری براین سراچه ماتم نمی کنم.

  با تازیانه های گرانبار جانگداز

  پندارد آنکه روحِ مرا رام کرده است!

  جان سختی ام نگر، که فریبم نداده است

  این بندگی، که زندگیش نام کرده است!

   بیمی به دل زمرگ ندارم، که زندگی

  جز زهر غم نریخت شرابی به جام من.

  گر من به تنگنای ملال آور حیات

  آسوده یکنفس زده باشم حرام من!

تا دل به زندگی نسپارم،به صد فریب

  می پوشم از کرشمۀ هستی نگاه را.

  هر صبح و شب چهره نهان می کنم به اشک

  تا ننگرم تبسم خورشیدو ماه را !

  ای سرنوشت، ازتو کجا می توان گریخت؟

  من راهِ آشیان خود از یاد برده ام.

  یکدم مرا به گوشۀ راحت مرا رها مکن

  با من تلاش کن که بدانم نمرده ام!

  ای سرنوشت مرد نبردت منم بیا !

  زخمی دگر بزن که نیافتاده ام هنوز.

  شادم از این شکنجه خدا را،مکن دریغ

  روح مرا در آتشِ بیداد خود بسوز!

  ای سرنوشت، هستی من در نبرد توست

  بر من ببخش زندگی جاودانه را !

  منشین که دست مرگ زبندم رها کند.

  محکم بزن به شانه من تازیانه را .

جام


جام.....                                                                                                                             
 
 
   آخرین جرعه این جام
همه میپرسند :
چیست در زمزمه مبهم آب ؟
چیست در همهمه دلکش برگ ؟
چیست در بازی آن ابر سپید ؟
روی این آبی آرام بلند ،
که ترا می برد اینگونه به ژرفای خیال ؟

چیست در خلوت خاموش کبوترها ؟
چیست در کوشش بی حاصل موج ؟
چیست در خنده جام ؟
که تو چندین ساعت
مات و مبهوت به آن می نگری ؟

نه به ابر ،
نه به آب ،
نه به برگ،
نه به این آبی آرام بلند،
نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام ،
نه به این خلوت خاموش کبوترها ،
من به این جمله نمی اندیشم !

من مناجات درختان را هنگام سحر ،
رقص عطر گل یخ را با باد ،
نفس پاک شقایق را در سینه کوه ،
صحبت چلچله ها را با صبح ،
بغض پاینده هستی را در گندم زار ،
گردش رنگ و طراوت را در گونه گل ،
همه را میشنوم ،
می بینم ،
من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم ،
ای سراپا همه خوبی ،
تک و تنها به تو می اندیشم .
همه وقت ،
همه جا ،
من به هر حال که باشم به تو می اندیشم ،
تو بدان این را تنها تو بدان .
تو بیا ،
تو بمان با من تنها تو بمان.
جای مهتاب به تاریکی شبها تو بتاب !
من فدای تو به جای همه گلها تو بخند!
اینک این من که به پای تو درافتاده ام باز ،
ریسمانی کن از آن موی دراز ،
تو بگیر،
تو ببند !

تو بخواه !
پاسخ چلچله ها را تو بگو،
قصه ابر هوا را تو بخوان !
تو بمان با من تنها تو بمان !

در دل ساغر هستی تو بجوش
من همین یک نفس از جرعه جانم باقی است ،
آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

هشدار

 

آن که در بیراهه قدم بر می دارد آرمان خویش را گم کرده است

                                                                                                                             

بی وفا

                                 

 بی وفا.........

 

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را        باز گم کردم زشادی دست و پای خویش را

با شتاب ابرهای نیمه شب می رفت و بود      پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را

چون گلی مهتاب گون در گلبلی از آبنوس      روشنی می داد مشکین جامه های خویش را

گرم صحبت بود با آن خواهر کوچکترش          تا بپوشد خنده های نابجای خویش را

می درخشید از میان تیرهگی ها گردنش     چون تکان می داد از زلف مشک سای خویش را

گفته بودم بعد از این باید فراموشش کنم      دیدمش وزیاد بردم گفته های خویش را

دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل          گر چه بی غافل بود آن مه مبتلای خویش

                    این چه ذوق و اضطراب است این چه مشکل حالتی ست

                                 با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را

                                  تا به من نزدیک شد گفتم سلام ای آشنا

                                گفتم اما هیچ نشنیدم صدای خویش را

                                کاش بشناسد مرا آن بی وفا دختر امید

                                آه اگر بی گاه باشد آشنای خویش را

به سبک انساهای بزرگ

جملات كوچك به سبك انسانهاي بزرگ!  تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

براي اينكه آدم خوش‏بيني شود، بيني‏اش را عمل كردتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

نگاهش آن‏قدر يخ بود كه وقتي نگاهم كرد، از شدت سرما لرزيدم.

 در روز باراني چتر الگوي فداكاري است.

ضبط از صداي بلند نوار سردرد گرفت.

 عكس توقف زمان است.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

آسمان به زمين آمد ديد خبري نيستتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

  آلبالو گران بود، چشمانش انگور مي‏چيد.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هر لقمه‏اي را كه فرو ميدهم، معده‏ام فرياد مي‏زند: خوش آمديتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

  وقتي مي‏خواهم حرف پنهاني بزنم، گوش‏هايم را مي‏گيرم.تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

 

  براي اينكه حرفهاي بزرگي بزنم، دهانم را زير ميكروسكوپ ميگذارم.