به دختر بودنم افتخار ميكنم

دلایلی که به دختر بودنمونمون افتخار میکنیم:
1.هیچ وقت مجبور نیستی به تعداد موهای سرت بری خواستگاری کافیه فقط یه <بله>کوچولو بگی اونم با هزار منت و ناز و کرشمه.
2.آنقدر زود همه چیزو میگیری که شش سال زود تر از آقایون به تکلیف می رسی.
3.بزرگترین پوئن:خیالت از سربازی راحته!صد سال سیاه دانشگاهم قبول نشی ککتم نمی گزه.
4.در تاریخ ایران به زیرکی معروفی.
5.یه چیز باحال:هم دامن میپوشی هم شلوار!!!!!
6.از قدیم گفتن:پشت هر مرد موفقی یه زن باذکاوت بوده.
7.نماد الهه ی عشق،زیبایی،جنگ و عقلانیت در یونان باستان به شکل زنه.
8.چند تا از جنگ های بزرگ تاریخ به خاطر عشق شدید مردها به جنس تو بوده.
9.هچکس نمیدونه تو فکره تو چی میگذره.
10.هزار جور مدل خنده داری که هر کدوم رو یه موقع تحویل میدی

نبرد رستم و جومونگ

کنون رزم جومونگ و رستم شنو، دگرها شنیدستی این هم شنو

به رستم چنین گفت اون جومونگ!

ندارم ز امثال تو هیچ باک
که گر گنده ای من ز تو برترم
اگر تو یلی من ز تو یلترم


رستم انگار بهش برخورد، یهو قاطی کرد و گفت:

منم مرد مردان ایران زمین
ز مادر نزادست چون من چنین
تو ای جوجه با این قد و هیکلت
برو تا نخورده است گرز بر سرت

جومونگ چشماشو اونطوری گشاد کرد و گفت:

تو را هیچ کس بین ایرانیان
نمی داندت چیست نام و نشان
ولی نام جومونگ و سوسانو را
همه میشناسند در هر مکان
تو جز گنده بودن به چی دلخوشی
بیا عکس من را به پوستر ببین
ببین تی وی ات را که من سوژشم
ببین حال میدن در جراید به من
منم سانگ ایل گوکه نامدار
ز من گنده تر نامده در جهان
تو در پیش من مور هم نیستی
کانال ۳ رو دیدی؟ کور که نیستی

در اینحال رستم پهلوان، لوتی نباخت و شروع به رجز خوانی کرد:

چنین گفت رستم به این مرد جنگ
جومونگا ! تویی دشمنم بی درنـگ
چنان بر تنت کـــوبم ایـــن نعلبکی
که دیگر نخواهی تو سوپ، آبــکی
مگـــر تو نـــدانی که مـن کیستم؟
من آن (تسو) سوسولت! نیستم
منم رستم، آن شیر ایــران زمین
(بویو) کوچک است در نگاهم همین

بعد از رجز خوانی رستم پهلوان، جومونگ از پشت تپه ای که آنجا پنهان شده بود آمد:

جومونگ آمد از پشت تل سیاه
کنارش(یوها) مــادر بی گنـاه!
بگفت:هین! منم آن جومونگ رشید
هم اینک صدایت به گوشــم رسید
(سوسانو) هماره بود همسرم
دهــم من به فرمان او این سرم
چون او گفته با تو نجنگم رواست
دگر هر چه گویم به او بر هواست!

و بعد از حرفهای جومونگ درد دل رستم آغاز گردید:

و این شد که رستم سخن تازه کرد
که حرف دلش گفت (پس کو نبرد؟!)
بگفت ای جومونگا که حرف دل است
که زن ها گـــرفتند اوضــاع به دست
که ما پهلوانیم و این است حالمان
که دادار باید رسد بر دل این و آن!

و اینچنین شد که دو پهلوان همدیگر را در آغوش گرفتند و بر حال خود گریه سر دادند:

بگذار تا بگرییم چون ابر در بهــــــاران
کز سنگ ناله خیزد بر حال ما جوانان!

امان از دل زينب

هر وقت سيــلي خــوردي بگو ؛ يا زهـــــــرا
هر وقت دستت را بستنـد بگو ؛ يا علــــــي
هر وقت بي يـــاور شــدي بگو ؛ يا حســــن
هر وقت آب خـــــــــــوردي بگو ؛ يا حسيـــن
هر وقت شرمنــده شـدي بگو ؛ يا عبـــــاس
واي ، اگر تشنه شدي آب نخوردي ، بي ياور شدي ، دستت را بستند ، سيلي خوردي ، شرمنده شدي بگو ؛
امــــــــان از دل زينـــــــب

خدايا دوستت دارم

گاهی دلم می گیرد ، گاهی زندگی را نمی خواهم . . .
گاهی تنهای تنها می شوم . . .
اما در همین گاه ها، می دانم خدایی در کنارم است ؛ که من قدرش را نمی دانم

عشق من خدا

خدا:بنده من نماز شب بخوان و ان يازده ركعت است 

بنده:خدايا خسته ام !نمي توانم 

خدا:بنده من دو ركعت نماز شفع و يك ركعت نماز وتر بخوان 

بنده:خدايا!خسته ام برايم مشكل است نيمه شب بيدار شوم 

خدا:بنده من قبل از خواب اين سه ركعت را بخوان 

بنده:خدايا سه ركعت زياد است

خدا:بنده من فقط يك ركعت نماز وتر بخوان 

بنده:خدايا! امروز خيلي خسته ام !ايا راه ديگري ندارد؟

خدا:بنده من قبل از خواب وضو بگير و رو به اسمان كن و بگو يا الله 

بنده:خدايا من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم ميپرد !

خدا:بنده من همانجا كه دراز كشيده اي تيمم كن و بگو ياالله 

بنده:خدايا هوا سرد است !نميتوانم دستانم را از زير پتو دربياورم 

خدا:بنده من در دلت بگو يا الله ما نماز شب برايت حساب ميكنيم 

بنده اعتنايي نميكند و ميخوابد 

خدا:ملائكه من ببينيد من انقدر ساده گرفتم اما او خوابيده است چيزي به اذان صبح نمانده  او را بيدار 

كنيد دلم برايش تنگ شده است امشب با من حرف نزده 

ملائكه:خداوندا!دوباره او را بيدار كرديم اما باز خوابيد 

خدا:ملائكه ي من در گوشش بگوييد پروردگارت منتظر توست 

ملائكه:پروردگارا!باز هم بيدار نميشود

خدا:اذان صبح را ميگويند هنگام طلوع افتاب است اي بنده من بيدار شو نماز صبخت قضا ميشود

خورشيد از مشرق سر بر مي اورد 

ملائكه:خداوندا!نميخواهي با او قهر كني؟

خدا:او جز من كسي رو ندارد ....شايد توبه كند

بنده من توبه هنگامي كه به نماز مي ايستي  من انچنان گوش فرا ميدهم كه انگار همين يك بنده 

را دارم و تو چنان غافلي كه گويي صدها خدا داري!


داستان عقرب

داستان “عقرب”
روزی مردی، عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند. او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد، اما عقرب انگشت او را نیش زد. مرد باز هم سعی کرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد، اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.رهگذری او را دید و پرسید: “برای چه عقربی را که نیش می زند، نجات می دهی؟”
مرد پاسخ داد: “این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.” چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟
عشق ورزی را متوقف نساز. لطف و مهربانی خود را دریغ نکن، حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

بدون شرح....

ﺩﺧﺘﺮﻩ ﺑﻪ ﺩﻭﺳﺖ ﭘﺴﺮﺵ ﻣﯽ ﮔﻪ:
ﺑﺮﻭ ﻳﻪ ﻧﻮﺷﻴﺪﻧﻲ ﻭﺍﺳﻢ ﺑﮕﻴﺮ
ﭘﺴﺮﻩ: ﻛﻮﻻ ﻳﺎ ﭘﭙﺴﻲ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﻛﻮﻻ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺩﺍﻳﺖ ﻳﺎ ﻋﺎﺩﻱ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺩﺍﻳﺖ
ﭘﺴﺮﻩ: ﻗﻮﻃﻲ ﻳﺎ ﺷﻴﺸﺔ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﻗﻮﻃﻲ
ﭘﺴﺮﻩ: ﻛﻮﭼﻚ ﻳﺎ ﺑﺰﺭﮒ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺍﺻﻼ ﻧﻤﻴﺨﺎﻡ .. ﻭﺍﺳﻢ ﺍﺏ ﺑﻴﺎﺭ
ﭘﺴﺮﻩ: ﻣﻌﺪﻧﻲ ﻳﺎ ﻟﻮﻟﻪ ﻛﺸﻲ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺍﺏ ﻣﻌﺪﻧﻲ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺳﺮﺩ ﻳﺎ ﮔﺮﻡ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﻣﻴﺰﻧﻤﺘـــــــــ ﺍ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺑﺎ ﭼﻮﺏ ﻳﺎ ﺩﻣﺒﺎﻱ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺣﻴﻮﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭﻭ ﻭﻭﻥ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺧﺮ ﻳﺎ ﺳﻚ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﮔﻤﺸﻮ ﺍﺯ ﺟﻠﻮ ﭼﺸﺎﻡ
ﭘﺴﺮﻩ: ﭘﻴﺎﺩﻩ ﻳﺎ ﺑﺎ ﺩﻭ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺑﺎ ﻫﺮﭼﻲ ﺑــــــﺮﻭ ﻓﻘﻂ ﻧﺒﻴﻨﻤﺖ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺑﺎﻫﺎﻡ ﻣﻴﺎﻱ ﻳﺎ ﺗﻨﻬﺎ ﺑﺮﻡ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﻣﻴﺎﻡ ﻣﻴﻜﻮﺷﻤــــــــﺖ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺑﺎ ﭼﺎﻗﻮ ﻳﺎ ﺳﺎﻃﻮﺭ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺳﺎﻃـــــــــﻮﺭ
ﭘﺴﺮﻩ: ﻗﺮﺑﺎﻧﻴﻢ ﻣﻴﻜﻨﻲ ﻳﺎ ﺗﻴﻜﻪ ﺗﻴﻜﻪ
ﺩﺧﺘﺮﻩ: ﺧـــــﺪﺍ ﻟﻌﻨﺘﺖ ﻛﻨﻪ .. ﻗﻠﺒﻢ ﻭﺍﻳﺴﺎﺩ
ﭘﺴﺮﻩ: ﺑﺒﺮﻣﺖ ﺩﻛﺘﺮ ﻳﺎ ﺩﻛﺘﺮﻭ ﺑﻴﺎﺭﻡ ﺍﻳﻨﺠﺎ
ﻭ ﻧﺎﮔﻬﺎﻥ ﺩﺧﺘﺮ ﺟﺎﻥ ﺑﻪ ﺟﺎﻥ ﺁﻓﺮﯾﻦ ﺗﺴﻠﯿﻢ
ﮐﺮﺩ "(((:

خدا

                                

خــــدا تنها روزنه امیدی است كه هیچگاه بسته نمی شود،

تنها كسی است كه با دهان بسته هم می توان صدایش كرد،

با پای شكسته هم می توان سراغش رفت،

تنها خریداریست كه اجناس شكسته را بهتر برمی دارد،

تنها كسی است كه وقتی همه رفتند می ماند،

وقتی همه پشت كردند آغوش می گشاید،

وقتی همه تنهایت گذاشتند محرمت می شود
و تنها سلطانی است كه دلش با بخشیدن آرام می
گیرد نه با تنبیه كردن.

خـــــــــــدا را برایتان آرزو دارم

دريا باش

کودکی که لنگه کفشش را امواج از او گرفته بود
روی ساحل نوشت : دریا دزد کفش های من

مردی که از دریا ماهی گرفته بود

روی ماسه ها نوشت :
دریا سخاووتمندترین سفره هستی
.
.
موج آمد و جملات را با خود شست…
…
تنها این پیام باقی ماند
حرف های دیگران را در وسعت خویش حل کن تا دریا بمانی...

اخ گفتي!

چارلي چاپلين میگه:
با پول ميشه
خانه خريد، ولى زندگى نه،
رختخواب خريد، ولى خواب نه،
ساعت خريد، ولى زمان نه،
مقام خريد، ولى احترام نه،
كتاب خريد، ولى دانش نه،
دارو خريدولى سلامتى نه،
قلب خريد ولى عشق نه!