سلام...
براے یہ لحظہ لبخندت
بہ مڹ بگے بمیر مے میرم
براے رضایت قلبت...
براے یہ لحظہ لبخندت
بہ مڹ بگے بمیر مے میرم
براے رضایت قلبت...

دوستای عزیز من ازدواج کردم...
از خدا ممنونم که کمک کرد تا به عشقم برسم.
غرق اشک و غم این حسرت هاست...
قلب من می خواهد
کم کند فاصله را
چشم من سد شده بر راه دلم
غرق این رویاهاست
کوچه ی دلتنگی مدت هاست
خالی شده از رنگ عبور
قطرات اشکم می خواهند
بشوند باران و ببارند
خیس کنند این کوچه ی بی پایان را
گونه ام پر شده از سردی اشک
گونه ام خسته شده از سرما
تو مرو از پس این فاصله ها
الان با دلتنگی هام یه خونه می سازم...با اشک تزیینش می کنم اما اسمش ((کلبه ی غم))نیست...((کلبه ی عشقه))
خدایا کمک کن همه ی اتفاقا طوری باشه که دوست دارم...قول میدم راضیت کنم.
خودت کارا رو خوب پیش ببر...خودت هوای زندگیمو داشته باش.
دختری با یک دل پر غوغا
چشم او خسته شده از گریه
دست او لرزان و بی آوا
او دید در آن رویای شیرینش
یک قاضی...مکانی به نام دادگاه
دخترک راه می رفت در آن راهروها
سردرگم...به فکر فردا!
دخترک دل شکسته شده بود
پیدا بود که خسته شده بود
تا که او رسید بر قاضی
دیده اش پر شد از اشک و آه
قصه ی درد خود چگونه می گفت؟!
او که می هراسید از حکم ها...
ناگهان آرام شد و بی احساس
یاد آن مرد افتاد و روزها...
((من از خودم شکایت دارم
به جرم تمام این دردها
به جرم عشق و دل تنگی و بی صبری
به جرم اشک و آه و این دل سردی))
دخترک حرف دلش را می زد
گرچه از دل خودش شاکی بود...
((چشم من خسته شده از گریه
گونه ام یخ زده از این سرما
با خودم چه کرده ام من؟افسوس!
تو که رفتی و دلم شد تنها...))
قلب قاضی شروع کرد به درد
اشک او می ریخت از پلک ها...
((با خودت چه کرده ای ای دختر!
در غم عشق بدون فردا...
حکم من چیست برای قلبت؟!
قلب تو مرده دگر از غم ها))
سلام...بابت تاخیر دو ماهم از همه ی دوستام معذرت می خوام...
مي سرودم اگر در حافظه ام واژه اي باقي مانده بود
مي خواندم اگر قلبم هنوز مي فهميد...
اما كيست كه در اين تاريك لحظه هاي بي هنگام زندگي شعر بگويد...
گاهي با خود چنين مي انديشم كه ديگر در هيچ سروده اي جاي ندارم...ديگر ناگفته اي نمانده.
اما چه ايرادي دارد كه گفته ها را تكرار كنيم...هرچند كه هميشه ناگفته وجود دارد...
و اي كاش وجود نداشت.
در پي شهامتم...براي باقي ناگفته ها.اگر يافتي قدري هم براي من كنار بگذار...
برايم ديگر اهميت ندارد كه ديگران از من گريزانند...حتي اگر همه گريزان باشند.
شايد هنوز در پس گويچه هاي فاسد يك رويا جاي داشته باشم
و اي كاش نداشتم...
فرقي نمي كند...ماندن و رفتن اين ثانيه ها فرقي نمي كند
وقتي همه ي اين افق ها جايي براي فراموشي شده...
و اي كاش هنوز هم جايي براي عشق ميافتم...
بیا رنگ بهاران شو
چونان یک لحظه ی زیبا
بیا چون ابر گریان شو
مپرس از گریه و شادی
بیا یک لحظه آسان شو
کجاها رفته ای با دل؟
جدا از رنگ دل ها شو
فراموشی مگر سخت است؟
دمی از عشق بیزار شو
اگر این آسمان آبیست
گریزان از دیاران شو!
من از این عشق و بی صبری
من از دلتنگی و دیدار
گریزان از تب و دردم
تو هم یک لحظه فارغ شو
ببین تنهایی آسان است
تو هم تنهای تنها شو...
حالا تصميم گرفتم كه هيچ كدوم از اين دو تا راه رو انتخاب نكنم تا خدا خودش يكيشو واسم انتخاب كنه.
اما يه سوال بزرگ دارم...زندگي چيه؟؟؟؟؟؟؟؟كي قراره ناراحتي و دل تنگي ما آدما تموم شه؟؟؟؟؟
نیست واژه در قلم
عطر و رنگ زندگی
شعری به دفترم
از گل و شکوفه ها
از حس زندگی
گفت از هوای تو
تو بگو دلدادگی!
گرچه در نوشته ات
نیست رنگ عاشقی
من به رنگ دفترت
تو شروع و تازگی
شب به شب ستاره ها
غرق شوق دیدنت
ماه شد سرد و رها
به هوای دیدنت
گویا شنیده از
آن نگاه نافذت!
امشب فرشته ها
به هوای بودنت
همگی غرق دعا
غرق رنگ رفتنت
از صدای قلب تو
دسته دسته آرزو
شعر ناب زندگی
هست در رکاب تو...
هر دعا ، اهدای یک سلول سالم
درخواست صمیمانه: لطفا این متن را عیناً و یا به سلیقه ی خود برای مدت 7 روز بعنوان پست ثابت در بلاگ خود قرار دهید..
این زنجیره می تواند به معجزه تبدیل شود ...
+ برگرفته از وبلاگ مستانه ها
صحبت از قلب و دعاست!
تك به تك آوايشان
از صميم قلبشان
پاك و روياييست چون
سكه ي زرد طلاست!
من شنيدم از صدا
از صداي بي صدا
((عشق در خانه ي ماست))
اندكي بعد از صدا
گشت پژمرده كسي:
((من دارم اعتراض!
اعتراض از بي كسي))
جملگي سرد شدند
غرق در آواي او
اشكي از رنگ وداع
جمع در چشمان او...
او اين گونه نواخت
آوايي از سكوت:
((من ندارم هيچ كس!
هيچ كس را جز سقوط
خانه ام در بي كسي
غرق در خاموشي است
قلب من آرام و سرد
غرقه در تنهايي است
روزهايم بي هدف
عاري از دلتنگي است
شب هايم بي نفس
هر شبم تاريك و سرد!
ديگر اين دلمردگي
يار ديرينم شده
مرگ آرام و هبوط
آرزوي من شده))
همه ي ديوانگان
مثل رنگ بي كسي
از غم آن يارشان
اشك در چشمانشان...
شاید از رنگ سپید تپش خاطره ها
شاید از سردی راه
شاید از پاقدم رهگذر جاده ها
شاید از حبس سکوت
دلمان جا مانده
بی خبر از همه جا!
دلمان دل کنده
نه برای رفتن
که برای بودن
نه برای دیدن
که به قصد احساس!
سخن از غنچه بگو چون که دلم می شنود
سخن از عطر بهار...
سخن از طعم لطیف تنه ی جاده ها!
دل من آگاه است
بر همه متن غبار
و صدایی از عمق
که دلم می شنود
و هوایی از دور
شاید از حس بهار...!
بنا به نظر یکی از دوستان تغییراتی در شعر ایجاد شد.به امید اینکه مورد پسند واقع گردد.
به امید روزی
که در آن هیچ نباشد جنگی!
به امید بودن
بودن هستی و یک صلح و صفا!
به امید پایان...
به امید مرگ
همه ی نامردان...
خبر از روز بده
خبر از روی سپید همه ی خاطره ها!
کاش آسان باشد
کندن ریشه ی این رنگ سیاه...
کاش ما دیر نکنیم
بر سر دیدن روی تنه ی آرامش...
تو بگو آخر این قصه ی ما آرام است...
تو بگو می دانی!
به امید یک رنگ
رنگ خوب پاکی
رنگ زیبای همان آرامش...
تو بگو در دل خود
از تمام گله ها و آمال!
تو بگو حرف دلت
تا خدا گوش کند
کاش ما
با دل و روی رها
برسانیم خود را
به همان جاده ی آبی رنگ
به همان لحظه ی ناب زیبا
به همان جاده ای
که نباشد پایانش چیزی
جز همان نام خدا...!
فقط اومدم که بگم:
خیلی دلم گرفته......همین و بس.
ره به این همواریست
تا به کی این لبخند
همچنان رویاییست
خاطرات غنچه
مثل یک دیباچه
ثبت در گلبرگ است
ثبت در رویاهاست
گل به گل می خندد
پاسخ لبخندش
شبنم پاکی هاست...
چشم های آهو
نگران از صیاد
دست و پایش لرزان
در پی یک چشمه...
در ادامه آهو
می رسد بر چشمه
تپش قلبش را
ماهیان در گوشند...
قلب آهو ترسان
میهمانی دارد...
تیر سخت صیاد
میهمان قلبش...
به کدامین جرمش
غرق در خون گشته
آهویی معصوم
آهویی بی راز...
چشمهایش این بار
نگریزند از ترس
تیر آن چشمانش
در دل صیاد است...
می درد قلبش را
غرق در خون صیاد
انتقامی سخت است
انتقامی پر راز...
خلوت پنجره هاست
نه صدایی نه کسی
راه آرامی هاست
پشت این پنجره ها
نه گلی است نه درخت
گله از خاطره است
گله از سختی هاست
رنگ رعب آمیز
غم و اندوه سیاه
روی آورده به من
روی آورده به ما
وحشت از صبح سپید
میهمان تو شده
رنگ آرامش دگر
سرد و ناپیدا شده
پنجره را بگشا
گرچه امیدی نیست
قدمت را بگذار
قدمم در راه است
وقت ترس دیگر گذشت
رنگ خورشید آمد
جای مهمانت گرفت
رنگ این خورشید زرد
غنچه را باید دید
ترس را باید چید
رنگ شادی و وفا
رنگ این صلح و صفا
خود به خود می آید
رنگ سبز آشتی
گله را می برد و
مثل یک برگ درخت
جان می گیرد با نور
قدمت را بگذار
قدمم در راه است...
غرق سیلی ز نگاه
همچو آیینه ی غم
تک و تنها و رها
سرنوشتم را من
زیر آسمان دیدم
لحظه ی گم شدنم
مثل یک رویا بود
یک نفس آه شدم
غرق دریاها شدم
دریا اما مرا
هدیه کرد به هوا
رفتم تا آسمان
نزد خورشید خدا
من نمی دانم چه شد
پس از آن ابر شدم
سخت باریدم و من
قطره ی باران شدم...
تویی که تاریکی شب را در هم می پاشی و هم چون آتش به دل آسمان می باری و گرمای لطیفت را به
همه می بخشی...
من زیبایی درخشانت را دیدم که آرام و استوار از دل کوه خود را نمایان کردی و زخم های تیره و تار آسمان
شب را تسکین بخشیدی و چنان آرامشی به آسمان هدیه کردی که رنگش از سیاهی به آبی تغییر کرد و
نفس کشید...
من رنگ زرد پر عطوفتت را درک کردم هنگامی که به آهستگی و با متانت پهنه ی آسمان را به
خود اختصاص دادی و هم چون پادشاهی بر تخت آسمان نشستی و تو چه پادشاهی هستی که هر چه
می بخشی تمام نمی شوی...
و تو چقدر بزرگی که تمام دنیا را روشن می کنی و همه تو را می بینند و تو با غرور دوست داشتنی خود
به همه می نگری و خود را تحسین می کنی و همه نیز تو را تحسین می کنند چرا که تو شایسته ی
نهایت تحسین هستی...
و تو آن قدر مغروری که هیچ کس توان ندارد به تو خیره شود و زیبایی درخشانت را مستقیم ببیند...
و تو خورشیدی...
رنگ گل يا دريا؟
رنگ ماه آرام
يا كه خورشيد خدا؟
تو بگو رنگت را
رنگ بال و پر عشق
يا به رنگ رويا؟
مهراس از سايه
تو بگو رنگت را
من گمان مي كردم
آبي هستي تو
بعد فهميدم كه
آبي از تو آبيست
من تصور كردم
رنگ خورشيد هستي
اما ديدم باز
بي تو خورشيدي نيست
رنگ سبز رگبرگ
بي تو گويي هيچ است
رنگ زيباي طلا
بي تو همرنگ مس است
رنگ تو مهتابيست
رنگ تو درياييست
رنگ تو روياييست
رنگ تو بي رنگ است
رنگ تو مثل وفاست
آينه ي مهر و صفاست...
تقديم به همه ي كسايي كه بي رنگن!يعني صادق و با وفا هستن.
در نخستین ساعات شب
این چراغ رفته را خاموش تر کن
من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی
راهبرم را به خوبی می شناسم خوب می دانم
من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند
واندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر
دیرگاهی هست می خوانم...