سلام...

مڹ زمیڹ و زمانو به هم مے دوزم

براے یہ لحظہ لبخندت

بہ مڹ بگے بمیر مے میرم

براے رضایت قلبت...

به نام یگانه ی گیتی


====================================================
سلام
سال جدید رو به همه تبریک میگم...

دوستای عزیز من ازدواج کردم...
از خدا ممنونم که کمک کرد تا به عشقم برسم.

اشک دلم

من از این فاصله ها دلگیرم

دل من تنگ همان خاطره هاست

چشم من در غم باز دیدن تو

غرق اشک و غم این حسرت هاست...

قلب من می خواهد

کم کند فاصله را

چشم من سد شده بر راه دلم

غرق این رویاهاست

کوچه ی دلتنگی مدت هاست

خالی شده از رنگ عبور

قطرات اشکم می خواهند

بشوند باران و ببارند

خیس کنند این کوچه ی بی پایان را

گونه ام پر شده از سردی اشک

گونه ام خسته شده از سرما

تو مرو از پس این فاصله ها

خدایا...

خدایا من فقط از خودت می خوام.می دونم فقط خودت می تونی.می دونم باید با صبر آشنا بشم...با دلتنگی بسازم...با غصه خو بگیرم...با گریه نفس بکشم.اما اگه آخرش همون شروعی باشه که آرزوش رو دارم همه ی اینا رو به جون می خرم.
کمک کن بتونم.سخته خدا جونم.ولی اگه کمکم کنی همین ((صبر)) سختی که حرفشو می زنم میشه آسون ترین کار دنیا.

الان با دلتنگی هام یه خونه می سازم...با اشک تزیینش می کنم اما اسمش ((کلبه ی غم))نیست...((کلبه ی عشقه))

خدایا کمک کن همه ی اتفاقا طوری باشه که دوست دارم...قول میدم راضیت کنم.

خودت کارا رو خوب پیش ببر...خودت هوای زندگیمو داشته باش.

شکایت

نیمه شب غرق در رویا بود

دختری با یک دل پر غوغا

چشم او خسته شده از گریه

دست او لرزان و بی آوا

او دید در آن رویای شیرینش

یک قاضی...مکانی به نام دادگاه

دخترک راه می رفت در آن راهروها

سردرگم...به فکر فردا!

دخترک دل شکسته شده بود

پیدا بود که خسته شده بود

تا که او رسید بر قاضی

دیده اش پر شد از اشک و آه

قصه ی درد خود چگونه می گفت؟!

او که می هراسید از حکم ها...

ناگهان آرام شد و بی احساس

یاد آن مرد افتاد و روزها...

((من از خودم شکایت دارم

به جرم تمام این دردها

به جرم عشق و دل تنگی و بی صبری

به جرم اشک و آه و این دل سردی))

دخترک حرف دلش را می زد

گرچه از دل خودش شاکی بود...

((چشم من خسته شده از گریه

گونه ام یخ زده از این سرما

با خودم چه کرده ام من؟افسوس!

تو که رفتی و دلم شد تنها...))

قلب قاضی شروع کرد به درد

اشک او می ریخت از پلک ها...

((با خودت چه کرده ای ای دختر!

در غم عشق بدون فردا...

حکم من چیست برای قلبت؟!

قلب تو مرده دگر از غم ها))



سلام...بابت تاخیر دو ماهم از همه ی دوستام معذرت می خوام...

 



نمی دونم چرا همش حس می کنم سرنوشت منم مثل همین دختره میشه.

و اي كاش...

مي نوشتم اگر دستانم نمي لرزيد

مي سرودم اگر در حافظه ام واژه اي باقي مانده بود
مي خواندم اگر قلبم هنوز مي فهميد...
اما كيست كه در اين تاريك لحظه هاي بي هنگام زندگي شعر بگويد...
گاهي با خود چنين مي انديشم كه ديگر در هيچ سروده اي جاي ندارم...ديگر ناگفته اي نمانده.
اما چه ايرادي دارد كه گفته ها را تكرار كنيم...هرچند كه هميشه ناگفته وجود دارد...

و اي كاش وجود نداشت.
در پي شهامتم...براي باقي ناگفته ها.اگر يافتي قدري هم براي من كنار بگذار...
برايم ديگر اهميت ندارد كه ديگران از من گريزانند...حتي اگر همه گريزان باشند.
شايد هنوز در پس گويچه هاي فاسد يك رويا جاي داشته باشم
و اي كاش نداشتم...
فرقي نمي كند...ماندن و رفتن اين ثانيه ها فرقي نمي كند
وقتي همه ي اين افق ها جايي براي فراموشي شده...
و اي كاش هنوز هم جايي براي عشق ميافتم...

مثل من

بیا با من هویدا شو

بیا همرنگ باران شو

بیا تا قصه ای گوییم

بیا رنگ بهاران شو

چونان یک لحظه ی زیبا

بیا چون ابر گریان شو

مپرس از گریه و شادی

بیا یک لحظه آسان شو

کجاها رفته ای با دل؟

جدا از رنگ دل ها شو

فراموشی مگر سخت است؟

دمی از عشق بیزار شو

اگر این آسمان آبیست

گریزان از دیاران شو!

من از این عشق و بی صبری

من از دلتنگی و دیدار

گریزان از تب و دردم

تو هم یک لحظه فارغ شو

ببین تنهایی آسان است

تو هم تنهای تنها شو...

زندگي چيست؟

سلام.خوبين؟!
تا حالا پيش نيومده بود حالتون رو اين جوري بپرسم...اكثر اوقات فقط يه شعر جديد گذاشتم و ازتون خواستم نقدش كنيد كه البته همه ي شما اين كارو واسم انجام دادين.ممنونم ازتون...
اين چند روز يا بهتره بگم اين چند ماه...تو راه زندگيم يه دو راهي بزرگ ايجاد شده...
بين دو راه گير كردم و به جايي رسيدم كه واقعا نمي دونم چي درسته و چي غلطه!
ديگه به حرفاي هيچ كس گوش نمي دم...حرفاي هيچ كس رو قبول نمي كنم...خودمم نمي دونم چرا.
خيليا از دستم كلافه شدن.

حالا تصميم گرفتم كه هيچ كدوم از اين دو تا راه رو انتخاب نكنم تا خدا خودش يكيشو واسم انتخاب كنه.
اما يه سوال بزرگ دارم...زندگي چيه؟؟؟؟؟؟؟؟كي قراره ناراحتي و دل تنگي ما آدما تموم شه؟؟؟؟؟

 

حس خوب بودنت

از ابتدای تو

نیست واژه در قلم

عطر و رنگ زندگی

شعری به دفترم

از گل و شکوفه ها

از حس زندگی

گفت از هوای تو

تو بگو دلدادگی!

گرچه در نوشته ات

نیست رنگ عاشقی

من به رنگ دفترت

تو شروع و تازگی

شب به شب ستاره ها

غرق شوق دیدنت

ماه شد سرد و رها

به هوای دیدنت

گویا شنیده از

آن نگاه نافذت!

امشب فرشته ها

به هوای بودنت

همگی غرق دعا

غرق رنگ رفتنت

از صدای قلب تو

دسته دسته آرزو

شعر ناب زندگی

هست در رکاب تو...

فقط برای این هفت روز...

هم وطن عزیز آزی خانم ، وقتی شنیدم که جواب آزمایشها نشان داده که مادرت سرطان ریه از نوع بدخیم دارد خیلی ناراحت شدم. این تنها کاری ست که از دستهای ناتوانم برمی آید..من و هر خواننده ی این متن دعا میکنیم که مراحل درمان مادر مهربانت به خوبی طی شود و او سلامتیش را دوباره بدست آورد..

 

هر دعا ، اهدای یک سلول سالم

 

درخواست صمیمانه: لطفا این متن را عیناً و یا به سلیقه ی خود برای مدت 7 روز بعنوان پست ثابت در بلاگ خود قرار دهید..

این زنجیره می تواند به معجزه تبدیل شود ...

+ برگرفته از وبلاگ مستانه ها

تنهايي

جمعي از ديوانگان

از غم دلدادگان

از صداي بي كسي

با كمي دلواپسي

جمع در يك خانه اند!

صحبت آنها ز دوست

صحبت از طعم وفاست!

آنچه مي گويد صدا

يادي از خاطره هاست

صحبت از قلب و دعاست!

تك به تك آوايشان

از صميم قلبشان

پاك و روياييست چون

سكه ي زرد طلاست!

من شنيدم از صدا

از صداي بي صدا

((عشق در خانه ي ماست))

اندكي بعد از صدا

گشت پژمرده كسي:

((من دارم اعتراض!

اعتراض از بي كسي))

جملگي سرد شدند

غرق در آواي او

اشكي از رنگ وداع

جمع در چشمان او...

او اين گونه نواخت

آوايي از سكوت:

((من ندارم هيچ كس!

هيچ كس را جز سقوط

خانه ام در بي كسي

غرق در خاموشي است

قلب من آرام و سرد

غرقه در تنهايي است

روزهايم بي هدف

عاري از دلتنگي است

شب هايم بي نفس

هر شبم تاريك و سرد!

ديگر اين دلمردگي

يار ديرينم شده

مرگ آرام و هبوط

آرزوي من شده))

همه ي ديوانگان

مثل رنگ بي كسي

از غم آن يارشان

اشك در چشمانشان...

متن رها...

شاید از عمق نگاه

شاید از رنگ سپید تپش خاطره ها

شاید از سردی راه

شاید از پاقدم رهگذر جاده ها

شاید از حبس سکوت

دلمان جا مانده

بی خبر از همه جا!

دلمان دل کنده

نه برای رفتن

که برای بودن

نه برای دیدن

که به قصد احساس!

سخن از غنچه بگو چون که دلم می شنود

سخن از عطر بهار...

سخن از طعم لطیف تنه ی جاده ها!

دل من آگاه است

بر همه
 متن غبار

و صدایی از عمق

که دلم می شنود

و هوایی از دور

شاید از حس بهار...!



بنا به نظر یکی از دوستان تغییراتی در شعر ایجاد شد.به امید اینکه مورد پسند واقع گردد.

راه خدا

به امید تپش یک احساس

به امید روزی

که در آن هیچ نباشد جنگی!

به امید بودن

بودن هستی و یک صلح و صفا!

به امید پایان...

به امید مرگ

همه ی نامردان...

خبر از روز بده

خبر از روی سپید همه ی خاطره ها!

کاش آسان باشد

کندن ریشه ی این رنگ سیاه...

کاش ما دیر نکنیم

بر سر دیدن روی تنه ی آرامش...

تو بگو آخر این قصه ی ما آرام است...

تو بگو می دانی!

به امید یک رنگ

رنگ خوب پاکی

رنگ زیبای همان آرامش...

تو بگو در دل خود

از تمام گله ها و آمال!

تو بگو حرف دلت

تا خدا گوش کند

کاش ما

با دل و روی رها

برسانیم خود را

به همان جاده ی آبی رنگ

به همان لحظه ی ناب زیبا

به همان جاده ای

که نباشد پایانش چیزی

جز همان نام خدا...!


فقط بگم در مصرع ((به اميد مرگ)) حرف ((گ)) داراي كسره مي باشد......

تو بگو؟

سلام....

فقط اومدم که بگم:

خیلی دلم گرفته......همین و بس.

انتقام

تا کدامین آواز

ره به این همواریست

تا به کی این لبخند

همچنان رویاییست

خاطرات غنچه

مثل یک دیباچه

ثبت در گلبرگ است

ثبت در رویاهاست

گل به گل می خندد

پاسخ لبخندش

شبنم پاکی هاست...

چشم های آهو

نگران از صیاد

دست و پایش لرزان

در پی یک چشمه...

در ادامه آهو

می رسد بر چشمه

تپش قلبش را

ماهیان در گوشند...

قلب آهو ترسان

میهمانی دارد...

تیر سخت صیاد

میهمان قلبش...

به کدامین جرمش

غرق در خون گشته

آهویی معصوم

آهویی بی راز...

چشمهایش این بار

نگریزند از ترس

تیر آن چشمانش

در دل صیاد است...

می درد قلبش را

غرق در خون صیاد

انتقامی سخت است

انتقامی پر راز...

 

   قدمت را بگذار                                                                                   

زیر بام این شهر

خلوت پنجره هاست

نه صدایی نه کسی

راه آرامی هاست

پشت این پنجره ها

نه گلی است نه درخت

گله از خاطره است

گله از سختی هاست

رنگ رعب آمیز

غم و اندوه سیاه

روی آورده به من

روی آورده به ما

وحشت از صبح سپید

میهمان تو شده

رنگ آرامش دگر

سرد و ناپیدا شده

پنجره را بگشا

گرچه امیدی نیست

قدمت را بگذار

قدمم در راه است

وقت ترس دیگر گذشت

رنگ خورشید آمد

جای مهمانت گرفت

رنگ این خورشید زرد

غنچه را باید دید

ترس را باید چید

رنگ شادی و وفا

رنگ این صلح و صفا

خود به خود می آید

رنگ سبز آشتی

گله را می برد و

مثل یک برگ درخت

جان می گیرد با نور

قدمت را بگذار

قدمم در راه است...


...باشد که مورد پسند واقع شود...

قصه ی بودن من...

همچو یک قطره ی اشک

غرق سیلی ز نگاه

همچو آیینه ی غم

تک و تنها و رها

سرنوشتم را من

زیر آسمان دیدم

لحظه ی گم شدنم

مثل یک رویا بود

یک نفس آه شدم

غرق دریاها شدم

دریا اما مرا

هدیه کرد به هوا

رفتم تا آسمان

نزد خورشید خدا

من نمی دانم چه شد

پس از آن ابر شدم

سخت باریدم و من

قطره ی باران شدم...


بین خودمون بمونه:یه چیزی سر جاش نیست!من خوبم تو خوبی ما خوبیم اما یه چیزی هست که خوب نیست!

طلوع

  با کدامین واژه آغاز کنم وصف طلوع زیبایت را ای خورشید زندگی بخش!چگونه تعریف کنم شروع

تابشت را که ناتوانم از وصف روشنایی بی نهایتت...

تویی که تاریکی شب را در هم می پاشی و هم چون آتش به دل آسمان می باری و گرمای لطیفت را به

همه می بخشی...

من زیبایی درخشانت را دیدم که آرام و استوار از دل کوه خود را نمایان کردی و زخم های تیره و تار آسمان
شب را تسکین بخشیدی و چنان آرامشی به آسمان هدیه کردی که رنگش از سیاهی به آبی تغییر کرد و
نفس کشید...

من رنگ زرد پر عطوفتت را درک کردم هنگامی که به آهستگی و با متانت پهنه ی آسمان را به

خود اختصاص دادی و هم چون پادشاهی بر تخت آسمان نشستی و تو چه پادشاهی هستی که هر چه

می بخشی تمام نمی شوی...

و تو چقدر  بزرگی که تمام دنیا را روشن می کنی و همه تو را می بینند و تو با غرور دوست داشتنی خود

به همه می نگری و خود را تحسین می کنی و همه نیز تو را تحسین می کنند چرا که تو شایسته ی

نهایت تحسین هستی...

و تو آن قدر مغروری که هیچ کس توان ندارد به تو خیره شود و زیبایی درخشانت را مستقیم ببیند...

و تو خورشیدی...


ديروز تو خيابون يه خانم ازم آدرس پرسيد ولي من اشتباه آدرس دادم چون داشتم توي ذهنم مطلب طراحي مي كردم.بعد از چند دقيقه به خودم اومدم ولي هرچي دنبال خانومه گشتم پيداش نكردم...
خدا كنه ديگه تكرار نشه...

او...

او نخستين واژه از اين دفتر پر برگ و بار
او نخستين حرف يك دنياي تار
او به مثل برگ گل
او غرق در درياي پر آوازه ي آبي و صاف
خسته از تاريكي و رنگ سياه
قصد ترك خانه كرده مي رود
كس به او مي گويد اي دوست كجا؟؟؟
پاسخش سرد است و يك آه بلند
پاسخش اتمام جريان شب است
در ادامه مي رسد از راه اين تك برگ گل
مي شكافد آسمان را
مي رود بر دل كوه
اين مسافر تكيه كرده سخت بر روز سياه
خسته از پژمردگي
خسته از دلمردگي
ميزبان او تمام سايه ها
دست او ديگر ندارد تاب سردي اين واهمه ها
مي گريزد از تمام غصه ها
من كه يك شاهد شدم بر تمام ماجرا
زير لب گفتم فقط:
كمكش كن اي خدا...

راز

صفحات دفتر زندگي ام را تك به تك مي نگرم...غم هست شادي هست.رويا هست آرزو هست...اما خاليست جاي يك راز در دفترم.نه اينكه رازي وجود ندارد.وجود دارد ولي خود را پنهان نموده در جايي ديگر.من جست وجو مي كنم رازم را در لا به لاي صداي امواج دريا.امواجي كه گاه آرامند گاه پرخروش و گاه ناراحت.حس كرده ام كه گاهي اين امواج ناراحتند.گويا در اين مواقع دريا با آسمان بحث مي كند بر سر اينكه آسمان رنگ آبي اش را از دريا گرفته يا دريا رنگ آبي خود را از آسمان گرفته.جوابش را من هم نمي دانم...رازم را در سبزينه هاي پر پيچ و خم يك برگ سبز جست و جو مي كنم.رگبرگ هايش بيشتر به رمان شبيه اند.شروعي دارند پر اميد ادامه اي طولاني و پاياني محكم!بازمي گردم.راز من اينجا هم نيست.نمي خواهم رازم را در گل جست و جو كنم.نمي خواهم به بهانه ي يافتن رازم گل را پرپر كنم و زندگي را از او بگيرم.
حلقه هاي ساليانه ي درخت را نگاه مي كنم.سن درخت را مي فهمم.حتي درخت هم رازي دارد كه نهفته در تنه اش است خداي من.......
ابرها را مي بينم كه چه پر اميدند...هرچه فكر مي كنم مي بينم ابرها رازي جز باران ندارند...
من بارانم...راز ابرها...

تو بگو رنگت را

تو چه رنگي هستي

رنگ گل يا دريا؟

رنگ ماه آرام

يا كه خورشيد خدا؟

تو بگو رنگت را

رنگ بال و پر عشق

يا به رنگ رويا؟

مهراس از سايه

تو بگو رنگت را

من گمان مي كردم

آبي هستي تو

بعد فهميدم كه

آبي از تو آبيست

من تصور كردم

رنگ خورشيد هستي

اما ديدم باز

بي تو خورشيدي نيست

رنگ سبز رگبرگ

بي تو گويي هيچ است

رنگ زيباي طلا

بي تو همرنگ مس است

رنگ تو مهتابيست

رنگ تو درياييست

رنگ تو روياييست

رنگ تو بي رنگ است

رنگ تو مثل وفاست

آينه ي مهر و صفاست...


تقديم به همه ي كسايي كه بي رنگن!يعني صادق و با وفا هستن.

 

تو گوش کن ولی من حرف نمی زنم...

توی دلم یه حرفایی خونه کردن...یه حرفایی که گفتنشون سخته...نمی دونم گفتن این حرفا رو به چی تشبیه کنم.
یه مثال ساده:فرض کنید سر جلسه ی امتحان فیزیک هستید.چند تا مسئله ی سخت روبروی شما توی برگه هستن.جای جواب همه شون هم خالی مونده.همه ی فرمولا رو بلدی...نمونه ی سوالا رو قبلا حل کردی...ولی هرچی فکر می کنی راه حلی واسه سوالا پیدا نمی کنی.به سوال خیره می شی تا خودش یه جوری حل شه ولی نمی شه.اعصابت خورد میشه...وقت کشی می کنی ولی هر کاری می کنی ۱۲۰ دقیقه ی لعنتی امتحان سپری نمی شه.آخر سر قاطی می کنی و برگه ات رو زودتر می دی و میای بیرون تا یه نفس راحت بکشی.اما تازه اول استرسه.یعنی چند می شی؟؟؟۱۰ یا ۹ یا ۸ یا ....
حالا از بحث نمره بگذریم چون چند وقت دیگه نمره ها خودشون میان سراغمون...گفتن حرفایی که توی دلم هستن مثل امتحان فیزیکه...
وقتی حرفی توی دلت می مونه خیلی اذیت می شی.تو این جور وقتا خدا خیلی بهت کمک می کنه...

ببخشید که استرس وارد کردم...

به یاد نیما یوشیج

در نخستین ساعات شب

این چراغ رفته را خاموش تر کن

من به سوی رخنه های شهرهای روشنایی

راهبرم را به خوبی می شناسم خوب می دانم

من خطوطی را که با ظلمت نوشته اند

واندر آن اندیشه ی دیوارسازان می دهد تصویر

دیرگاهی هست می خوانم...


ببخشید که بدون مناسبت بود.به نیما یوشیج ارادت خاصی دارم پس مناسبت نمی خواد!!!

نفس

احساسم را گم کرده ام در فاصله ای واهی.پرتوهای زندگی بخش آفتاب بی دعوت خود را مهمان چشمانم می کنند و گرمایشان نفسم را رهایی می بخشد...کلماتی که مدت هاست در خانه خانه ی دلم منجمد شده اند حال آزاد می شوند و صفحه ی سفید کاغذ را می آرایند.نوشتن هم چون گام نهادن روی شن های نرم ساحل پر احساس است.عمق احساس و نهایت اندیشه با هم می آمیزند و تو از این ترکیب خود را باز می یابی که در بین انبوهی از کلمات مات و مبهوت مانده ای و به کلمه ی بعد می اندیشی...در قلبت رنگی از عشق پدید می آید که به خودی خود شامل همه ی رنگ هاست.کاش نهراسیم از قلم.کاش دوست باشیم با کلمات.کاش گم شویم در این کلمات و خود را هم چون واژه ای تصور کنیم...هر واژه ای که خودمان بخواهیم.یکی دوست دارد ((زیبا)) باشد و دیگری می خواهد ((رها)) شود.واژه ها بی نهایتند و یکی از یکی تازه تر.باید در نوشتن قلب را استاد اندیشه کرد.انیشه باید از احساس جمله بندی یاد بگیرد و کلمات را کنار هم بچیند...
امیدوارم خوشتون بیاد.

این روزها...این روزها رنگ خورشید برایم مفهوم تر شده.طعم زندگی برایم خاص شده.این روزها لمس قطرات باران برایم پر معنا شده...رنگ غم و اندوه برایم ناپایدار و گذرا شده.این روز ها راحت تر در گیسوی چمن ها گام  می نهم و یاد گرفته ام که گل ها را نچینم و زیبایی شان را در خانه شان تماشا کنم!!!این روزها شاپرک ها به من اعتماد می کنند و بی واهمه انگشتان مرا برای استراحت کوتاهشان انتخاب می کنند...حس غریبی است حس قدم برداشتن شاپرک روی دستانم.تا به حال نمی دانستم که این همه راز نهفته است در صحبت آرام حیوانات با هم.نمی دانم چرا دقت نمی کردم به این اسرار! اسراری که بوی زندگی از لطافتشان حس می شود...دوست دارم غرق شوم در صدای گویای پرندگان و سرود هستی را از آنها فرا گیرم.می خواهم با تک تکشان صحبت کنم...  کاش درک کنیم طبیعت را که زبان شیوای خداست برای صحبت با ما و ما به این سادگی از کنارش می گذریم.

                                                    به نام تنهاترين                                                                  سلام.من بارانم.قراره واستون بنويسم.البته درحدي نيستم كه ادعاي نويسندگي كنم.آخه نوشتن كار هر كسي نيست.ولي خوشحال ميشم كه با نظر هاي سازندتون بهم كمك كنيد.