حرف ها
به تعداد انسان های زیر خاک ،یک احساس آسمانی اما نه...
این روز ها خودم رو سپردم به دست باد ، منتظرم حادثه با من سخن بگوید منتظر یک معجزم یک معجزه ای شبیه
به یک زندگی ساده . دنبال یک رویام رویایی برای آرامش ، آرامشی از جنس دوست داشتنی بودن .
می بینم همه چیز رو کافه نیمه شب را می بینم ، عروس آبان را می بینم که زیر لب جملات عاشقانه زمزمه می
کند. اما من...
قدم گذاشته ام بر ترانه سکوت تا شاید از این ترانه به دالان بهشت برسم . از فصل کوچ گذشتم اما مثل همیشه
نبود به راستی بوی کوچ می داد نیمکت ما خالی بود تو کوچ کرده بودی و حالا به فصل سرد رسیدم . من ،بیدو مالیخولیای عزیز هز سه از یک جنسیم
از جنس بودن اما این بودن باید همراه باشد باحرف هایی که استخوان در گلو نمی گذارد بیرون بیاید.