پست ثابت



دیشب با خدا دعوایم شد؛

با هم قهر کردیم ... 

فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد.

 رفتم گوشه ای نشستم.

 چند قطره اشک ریختم و خوابم برد.

 صبح که بیدار شدم،

مادرم گفت:

" نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد."...

پست ثابت

 

 

سلام بچه ها

من اومدم بعد از مدت ها....

خوبین همگی

خب خدا رو شکر

دوستان عزیز دوستان قدیم دوستان جدید لطفا از وبلاگ دیگه منم بازدید کنین شاید مطلبی که میخواستین اونجا باشه.

پروژها؛پروپزال ها؛مقالات ترجمه شده؛نمونه سوالات و غیره.....

منتظرتونم.

آدرس وبلاگ    sodi66.mihanblog.com

عشقولانه

  کسی رو داری که ..

وقتی اعصاب نداری درکت کنه...

وقتی دلت گرفته قربون صدقه ات بره...

وقتی بهونه میگیری .. بفهمتت و صبور باشه..

و از همه مهم تر دوستت داشته باشه و ..

تو هم دوستش داشته باشی ...

اگه داری قدرشـــــــو بدون و هیچ جوری...
از دستش نده.. !!



 خوشــبخـتی یعنـی ..

اون لحظه که بدونی ..
عشـــقت اومــده ...
بمونه برای همیشه



 تــــــــــو که باشی کافیست !!

مگر من به جز ..

" نفـــــس "
چه میخواهم عشــــــقم ؟ !




دیوانه نمی گوید دوستت دام

دیوانه میرود

تمام دوست داشتنی ها را

به هر جان کندنی که شده،جمع میکند از هر دری

و میزند زیر بغلش

و میریزد به پای کسی که

هیچوقت قرار نیست بفهمد دوستش دارد

ولنتاین


 

مال من باش ولنتاین

من این آرزوی ولنتاین را برای تو می فرستم، با آغوشها و بوسه ها

جائی را میسازم اینجا نزدیک خودم ، که فقط برای توست



اگه شکلات بودی شیرین ترین بودی . اگه عروسک بودی بغلی ترین بودی

اگه شمع بودی روشن ترین بودی و تا زمانی که دوست منی عزیز ترینی ولنتاین مبارک



 

امروز روز سپاس گذاری از خداوند است

زیرا که عشق را آفرید تا یادمان باشد کسی هست برای عاشق بودن

تا با تمام وجود به او بگوییم

عشق من روزت مبارک




سلام درسته که نشد برات خرس و قلب بخرم اما این اس ام اس رو برات بفرستادم

تا بدونی همیشه دوست دارم ولنتاین مبارک



من یه سری هدیه گرفتم . .. اما نمی دونم این ولنتاین كیه كه هدیه ها رو بدم بهش



دوستای گلم ولنتاینتون پیشاپیش مبارک






                         نه چتر با خودت داشتی

                                 

                                نه روزنامه


                                   نه چمدان

 

             عاشقت شدم


            از کجا میدانستم مسافری؟



نمی گذاشتم به آسانی دل ببری

اگر میدانستم بعد از تو زندگی کردن چقدر دل می خواهد!!؟



با نگاهی

هرس کن

علف های هرز دلتنگی را



در جستجوی تو چشمانم از نفس افتاد

در کجای جغرافیای دلت ایستاده ام که خانه ات

ابری است

همیشه دلتنگ توام




فرقی نمی کند

بگویم وبدانی

یا

نگویم وبدانی

فاصله دورت نمیکند

در خوب ترین جای جهان جا داری

جایی که دست هیچ کس به تو نمیرسد

دلم....

غریبه


شاید سال ها بعد در گذر جاده ها بی تفاوت ازکنارهم بگذریم

و تو!

              آهسته زیر لب بگویی چقدر آن غریبه شبیه خاطراتم بود.......

ملاقات با خدا


ظهر یک روز سرد زمستانی، وقتی امیلی به خانه برگشت، پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره پست روی آن بود. فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود. او با تعجب پاکت را

باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند:

« امیلی عزیز،

عصر امروز به خانه تو می آیم تا تو را ملاقات کنم.

با عشق، خدا»

امیلی همان طور که بادست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت، با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان کابینت خالی اشپزخانه  را به یاد آورد و با خود گفت: « من، که چیزی برای پذیرایی ندارم! » پس نگاهی به کیف پولش انداخت. او فقط 5 دلار و 40 سنت داشت. با این حال به سمت فروشگاه رفت و یک قرص نان فرانسوی و دو بطری شیر خرید. وقتی از  فروشگاه بیرون آمد، برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد و  عصرانه را حاضر کند. در راه برگشت، زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند. مرد فقیر به امیلی گفت: « خانم، ما خانه و پولی نداریم. بسیار سردمان است و گرسنه هستیم. آیا امکان دارد به ما کمکی کنید؟ »

امیلی جواب داد:آ« متاسفم ، من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام. »

مرد گفت:آ« بسیار خوب خانم،متشکرم» و بعد دستش را روی شانه همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند، امیلی درد شدیدی را در  قلبش احساس کرد. به سرعت دنبال آنها دوید: آ« آقا، خانم، خواهش می کنم صبر کنید. » وقتی امیلی به زن و مردفقیر رسید، سبد غذا را به آنها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت.

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد. وقتی امیلی به خانه رسید، یک لحظه ناراحت شد چون

خدامی خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیرایی از خدا نداشت. همان طور که در را باز می کرد، پاکت نامه دیگری را روی زمین دید. نامه را برداشت و باز کرد:

امیلی عزیز،
از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم
با عشق خدا...

آدمها..


به پشت سر نگاه میکنم..
شاید کسى مرا دوست داشته باشد… اما افسوس!!! همه ی آدمها کاسه ى آب بدست منتظر رفتن من هستند…
نگران نباشید آدمها.. طولی نمیکشد، من بزودی از دنیاتان خواهم رفت
..!


 سکسکه م گرفته بود،گفتم مرا بترسان،دستم را رها کرد،نفسم بند آمد...



 کاش بعد از همه دلقک بازیهایم… کسی می آمد ماسک را از روی صورتم بر میداشت! میگفت… حالا از دردهایت بگو… من گوش میکنم




امشب...



امـشبـ هـیچـی نـمے خـوآهـم !
نـه آغـوشـتـ رآ

نـه نـوازش عـآشقـآنـه اتـ رآ

نـه بـوسـه هـآے شـیریـنتـ...

فقـطـ بـیـآ
مےخـوآهـم تـآ سحـر بـه چشـمـآن زیبــــایتـ خیـره بـمــآنـم

هـمیـن کـآفـی استـ

بـرآے آرامـش قلبـــ بــی قـرآرم

تـو فقـط بـیــآ . . .