ثـــــ ــآ بــِــ ــتـــــ

 

 

بعضـــی حرفها رو نمیشه گُفـــت؛ باید خورد..! ولـــی بعضـــی حرفارو نه میشه گفت،نه میشه خورد..! میمونه ســر دلت! میشه دل تــنـــگی...میشه بـــغــــــض! ...میشه ســـکــــوت!... میشه همون وقتــی که خودتم نمیدونـــی چه مرگته!

 

فصل نو

سلام به هرکسی که شاید این پست رو ببینه و بخونه

از اخرین پستی که گذاشتم تقریبا ۵ سال میگذره و بله، قطعا اتفاق های خیلی زیاد و دور از باوری تو این مدت افتاده.

غیره منتظره ترینش - حتی برای خودم- ازدواج کردنم بود، با کسی که اصلا قبول نمیکردم حتی ببینمش، ولی بعد از دیدنش انقدر پشت هم اتفاقای عجیب رخ داد و جریان حرکتمون تند و رو به جلو شد، که به خودمون اومدیم و دیدیم با گذشت کمتر از ۴ ماه از آشناییمون عقد کردیم!

ادامه نوشته

99/09/22

باورم نمیشه که دو سال و اندی میشه که نیومدم و پستی نذاشتم!! :)

گذر زمان از چیزی که فکرشو میکنین سریعتر و مزخرف تره

تو این سالها فقط از دست دادم

پدرم، پدربزرگم، عموی عزیزم...

زندگیم به بی معنی ترین حالت ممکنش داره سپری میشه و هیچ معنا و مفهومی برام نداره

در واقع انگیزه ی خاصی برای همت کردن تو زندگیم ندارم فقط تلاش میکنم برای یه سری خورده اتفاق ها مثل گذروندن دانشگاه و اروم اروم اماده شدن برای کنکور ارشد

کرونا اومد و تا الان نزدیک ده ماهه که خونه نشینم کرده، منی که بخاطر شرایط دانشگاهم شده بودم ادم جاده و مدام تو سفر بودم، که دوسال و نیم تو خوابگاه با دوستام بودم و حالا همه چی پوچ شده، انگار که وسط یه خواب شیرین یهو سقوط کنی و از خواب بپری :)

زندگی نمیدونم خوبیشو هم داره ولی مزخرفه جز حس رنج و دلتنگی و عذاب چیزی برام نداره

سالهاست که میدونم راهی دارم میرم اشتباهه، مسیری که در پیش گرفتم غلطه، تمام این مدت میدونستم اما جرات تغییر رو نداشتم

اگ این پستو میبینین "تو رو خدا نترسین از تغییر همه چی شدنیه"!!

با یه حال خراب دارم زندگی میکنم سعی میکنم مشغول شم و به خودم انرژی تزریق کنم ولی فکر یه چیزایی ادمو از پا میندازه

"سراغ چیزای ممنوعه نرین"!!

میشن خوره میوفتن به جون و قلب و فکر ادم و از پا میندازنت! :)

نمیدونم قراره این حالو تا کی داشته باشم و این مسیرو تا کی ادامه بدم ولی با شناختی که از خود ترسو و سست عنصرم دارم مطمئنم یروز به خودم میام و اگ زنده مونده باشم شدم یه پیرزن 70 80 ساله یا یه قلب پر غصه و دلتنگی و حسرت و یه عمری که رسما سوزوندتش

" هرجا حس کردین دارین اشتباه میکنین فوری برگردین یا مسیرتونو عوض کنین مطمئن باشین پشیمون نمیشین، ولی از ادامه دادن همون راه قبلی حتما پشیمون میشین"!

حتی اگ بعد تغییر مسیر خوردین به بن بست بازم مسیرتونو عوض کنین و سرزنش نکنین خودتونو اینجوری خیلی بهتره تا تو سکون بمونین و یه عمر حسرت چیزایی که معلوم نیس خوب از اب در میومدن یا نه رو بخورین

 

" اقا خانوم، تغییرو قبول کن، سست نباش، نترسسسسسسسس"

هیچی ندارم برای نوشتن

واقعا هیچی

مغز فعالم از کار افتاده

مدتهاست هیچ کتابی نخوندم

حتی یه رمان آبکی آنلاین!!

دلم برای نوشتن تنگ شده

زندگیم خوبه ولی انگار انگیزه ای توش پیدا نمیشه واسه نوشتن

حالم خوبه

ولی همچنان دلم میخواد زمان به عقب برگرده

وبمو ک میبینم لینکامو که میبینم دلم تنگ میشه برای گذشته

کاش آیندم بتونه حالش خوب تر از الانم باشه

ن که الان حال زندگیم بده نه خوبه

ولی فقط ـــــــــــــــــــــــــــ یه خط صافه

خدایا یه هیجان یه اتفاق کوچیک خاص یه چیزی که فعال کن نویسنده ی ذهنمو لطفا نصیب فرما!

آمین!!!

زندگی

سلام

چند باری اومدم و گفتم که میخام برگردم و دوباره شروع کنم اما خب همش نشد...

دیگه یه سالی میشه کنکور تموم شده و الان دانشجوام اونم دانشجو معلم!

ینی قراره بشم معلم مملکت اونم تاریخ!

تاریخو دوست دارم اما معلمی هیچوقت تو اولویتام نبود ینی هیچوقت بهش فکر نمیکردم اما خب بعضی وقتا این شرایط زندگیه که برات تصمیم میگیره:):

 

 

ادامه نوشته

...

@

من

هیچوقت

بانوی شعرهای کسی نبودم

گیسوان مواج هم نداشتم که بسپارم به دست های باد

تا سمفونی بنوازد در پیچ و تابش؛

من

خنده های دلفریب و چشم های رنگی هم ندارم

شاید

کسی مست نگاهم هم نشده باشد

من

موهای صاف و تقریبا کوتاهی دارم

که یواشکی

در بالکن خانه می ایستم

و عشق میکنم از درهم شدنشان در باد

من

بانوی شعرهای کسی نبوده ام

من 

یکی از همان عابرانی هستم

که شاعرها غرق در فکر

از کنارشان عبور میکنند

تا بروند و برسند جایی

که شعر بنویسند برای معشوقه های مو فرفریشان

من

دختری هستم در شعرهای خودم

که کنار پنجره ی اتاقش می ایستد

و لبخند میزند به شمعدانی های کوچک دوست داشتنی اش

و چایش را مینوشد

من

دختر شعرهایم را دوست دارم...

 

 

16/4/96

صحیــــــــــــــــــــح

هللو اِگِینننن

حالتون چطوره؟؟؟

قرار بود سروسامون بدم اینجارو ولی عوووووووووو نشد دیگه درس و مدرسه و کنکورو این حرفا خخخخ

الانم ک نشستیمممم تا جواب کنکور بیاد ببینیم کجا قراره شوت شیم

خب فعلن ک حرفی نی انشاالله فرصتای دیگه درخدمتتونیم.

روز و شب بر شما خوش

بای بای

:)

 

سسسسسسسسسلام

خب خب خب

بالاخره کمر همتمو یکم بستم مشاوری که میخاستمم یافتمو شروع کردم درس خوندنمو.خداکنه بتونم یه جای خوب قبول شم^_^

 

دیروز یکی از بهرین روزای زندگیم بود.وقتی واقعا از سوپرایز شدنم توسط دوستام واسه تولدم ناامید شده بودم خییییییییلی خاص سوپرایزم کردن و واقعا ازته دل خوشحال شدم.

خدایا دوستامو حفظ کن!!!آمین

آرزویی که قبل فوت کردن شمع کیکم که جای 17 برام شمع یک گذاشته بودنخوشبختی دوستامو همه ی اطرافیانم بود.بنظرم این بزرگترین و بهترین چیزیه که میتونستم آرزو کنم.

 

دوستون دارم 

یا علی

 

 

 

پ.ن:بازم دو شهریور تولدم بود.روز تولدم خوشحال نبودم ولی فرداش ینی دیروز عالی بود.مرسیم از همه ی دوستام

پ.ن2:هیچ استیکرو اموجی ای،جای این اموجیای قدیمی و خاطره سازو نمیگیره

دوباره سرپا میکنم :))

سلام به هرکی که این وبو میبینیه و هرکی که نمیبینه این وبو :)

 

چند وقت پیش ها بود که یادم میاد بلاگفا دچار مشکل شد و من هم وبلاگم یه سری از پستاشو قالبشو و کداشو از دست داد و من دیگه کار کردن تو این وب به دلم نمی نشست.و تازه یکی دوتا از وبلاگامم از دست دادم!!!!!!

البته فقط نه به این خاطر با باز شدن خیلی زیاد پای فضای مجازی به موبایلا و برنامه هایی که رو کار اومد بازار وب نویسی یجورایی از رونق سابقش افتاد.

خوب یادمه که دو سه سال پیش چقد وب نویسی طرفدار داشتو خوشحال بودم از وب داشتنو و خوندن کامنتای بقیه و پستایی که میذاشتم و بقیه میذاشتن ، خلاصه دنیایی بود برای خودش

اینجوری شد که کم کم از دنیای وب و وب نویسی دور افتادم و خدا میدونه که همیشه چقد مشتاق بودم که بیام و پست بذارم.

من این وبو ساخته بودم که دلنوشته ها و کلا نوشته های خودمو خلاصه یه اتفاقایی از زندگیمو توش بنویسم و این کارم کردم

تو این یه سالی که نبودم خیلی اتفاقا برام افتاد.

وقتی بعد این همه مدت اومدم یه سر به وبم زدم و اخرین پستمو دیدم خیلی خیلی دلم گرفت.

یادمه نوشته بودم از ازدست دادن دوتا عزیز تو اون سال گذشته و مریضی بابامو اینکه حس میکنه خوب میشه و حال خوبی دارم برعکس سال های دیگه...

حالا میخوام یه توضیحی بدم درباره اتفاقایی که افتاد :

پدرم ، پدر عزیز و دوست داشتنیم مردی که با همه ی خوبی ها و بدیاش عاشقش بودم شش روز بعد گذاشتن اون پست یعنی هفتم فروردین 94 تنهام گذاشت برای همیشه و فکر میکنم این منم که بیشتر از همه هنوزم دلتنگشم و تا یادش میوفتم بغضم میگیره...

تو این یه سال زندگیمونو دوباره ساختیم ینی منو مادرمو خواهرم.

سوم دبیرستانمو تموم کردمو هنوزم مث ادم نشستم واسه کنکور درس بخونم :|

تو این یه سال به فاصله ی کمتر از دوماه تونستم دوبار عشقمو کسی که تکیه گاه زندگیم شده بعد پدرم و خیلی به وجودش افتخار میکنم و ببینم.اخه راهمون خیلی از هم دوره...

خواهرم داره درسشو میخونه و باعث میشه تا یکی دوسال دیگه یه پرستار خوشگل و مهربون تحویل جامعه داده بشه

خواهره عزیز دلم میخواد ازدواج کنه و فقط یه مشکل کوچولو جلوی راهشونه که امیدوارم خیلی زود حل شه.

مادرم هم میخواد ازدواج کنه و کیس مورد نظرشو پیدا کرده.با ازدواجش مخالفتی ندارم فقط چون از اینکه بخواد دوباره از یه مرد ضربه بخوره محتاطمو نگرانشم،اخه خیلی به دل نمیشینه اون اقا.

اون ها هم یه مشکل جلوی راهشون هست که امیدوارم حل شه و بقیه زندگیشو خوشبخت باشه.

سال چهارمم قراره تنها باشم ینی منطقه بندی کردنو عزیز ترین دوستم تو یه مدرسه ی دیگه افتاده.البته منم باید اونجا میرفتم اما شانسی که اوردم این بود که یکی از داشن اموزا انتقالی گرفت اون مدرسه و من تونستم تو مدرسه ی خودم بمونم.اخه سخته سال اخر دبیر و مدرسه عوض کنی.جای شکرش باقیه چن تا از همکلاسیام هم باهام اینجا هستن.

اخه میدونین سال اخر خیلی خاطره میشه واسه ادم مخصوصا که با دوستات شر و شور بازی در بیاری تو مدرسه

خب اینم از خلاصه ی سالی که گذشت.

میخوام باز شروع کنم به کار تو وبلاگم. میخوام دوباره تا جایی که میتونم بهش سرو سامون بدم.یادمه اون موقعا که چت روم میرفتیم یکی افتاده بود تو کار هک کردن وبامونو من ادرس وبمو تغییر داده بودمو یه حرف "A" به اخرش اضافه کردم.البته وب قبلی هم سرجاشه ولی خالیه دیگه:)

میخوام دوباره نوشته هامو بذارم تو وب.شاید زیاد نباشن چون خیلی دستم به نوشتن نمیره و خیلی وقته که استادمو ندیدمو ازش خبری ندارم و دلم تنگ شده واسه خوندن نوشته هام براشو نقد کردن شیرینش:)))

 

خلاصه که دوستتون دارم کسایی که شاید مسیرتون بخوره به وب منو یه نیم نگاهی هم بهش بندازین:)

 

یا علی مدد

عید صورتی. . .

"بسم الله الرحمن الرحیم"

 

سلام.

سال نو مبارک

یه سال دیگه گذشت

سومین عیدی که با این وب دارم

امسال سال خاصی بود

هم خوبی داشت هم بدی

البته خوبیش شاید کمتر بود ... نمیدونم...

بدیاش...

از دست دادن کسایی بود که خیلی دوسشون داشتم

مث عمو مسعودم...

مث مرتضای عزیز...

و بیماری و درد

مث تومور مغزی پدرم

و توی کما رفتنش

و نبودنش توی خونه موقع تحویل سال

البته چن روزه ارومم

یه حسی بهم میگه خوب میشه

و امیدوارم بشه

امسال برعکس سالهای دیگه

که موقع تحویل 

یه غم عجیب مینشست رو دلم

و اذیتم میکرد و گریم میگرفت

آرومم

امسال ارومم

و خوشحال

حس میکنم امسال سال خوبی میشه واسم، ینی واسه ی همه

امیدوارم هم همینجور باشه

مخصوصا واسه "هدیه ی عزیز خدا"

خلاصه که 

سالتون قشنگ

صورتی

اروم

مهربون

و دوست داشتنی...

 

 

دل دنیارو خون کردیو رفتی . . .

 

تختے کہ امروز صبح خالے شد ...

و قلبے کہ دیگر روے تکرار نیست...

و ھوادارانے کہ دیگر نمے توانند نگرانت شوند...

و صدایے کہ تا ابد جاودانہ مے ماند

خداحافظ مرتضے ...!

 

 ♫♫♫♫♫♫♫♫

 

یکی هست، که دیگه نیست…

خداحافظ مرتضی

آروم و راحت بخواب، همیشه در قلب ما زنده خواهی ماند.

جای خالیش هیچگاه پر نخواهد شد اما این تنها صداست که میماند.

 

 

♫♫♫♫♫♫♫♫

 

میگفتی 'یکی هست' ...حالا رفتی ...دیگه کسی نیست ‌

 
' جاده ی احساسم یه طرفه' میشه
 
بی حضور صدای نابت
 
'بغضم 'میشکنه از غم نبودت
 
دیگه 'نگرانت نیستم '...میدونم که جات راحته
 
صدای شرشر بارون نیست ..
 
صدای اشکایه من که 'ستایشت 'میکردم
 
رفتی' یکی یکدونه ی 'موسیقی نسل من
 
به خدا میسپارمت ...توهمیشه جاودانه ای

 

 

 ♫♫♫♫♫♫♫♫

 

 

ای کاش هنوز هم

قلبت روی تکرار بود

مرتضی جان

ای کاش هنوز هم

نگران بودیم که نگیره دلت...

ولی تو پرکشیدی

و ما ماندیم و صد افسوس و آه

چیزی نمیتوان گفت

که همگی از شوکِ رفتنت

مسخ شده و تورا

در لابه لای آهنگ هایت

جستجو میکنیم

تمام ملودی ها را پِلِی کرده ام

در پِیِ تو

ولی افسوس که

این صدا به ابدیت پیوسته است...

روحت شاد شریک لحظه های پر از بغضِ ما

روحت شاد شریک هق هقِ شبانه ی دخترکانی

که سر بر بالین فرو برده و باریدند

آرام بخواب ای بهارِ خزان زده...

 

♫♫♫♫♫♫♫♫

 

دوباره نم نم بارون صدای شرشر ناودون

دل بازم بی قراره

دوباره رنگ چشاتو خیال عاشقی باتو

این دل آروم نداره نداره نداره

 

شبامو خواب نوازش ، دوباره هق هق و بالش

گریه یعنی ستایش

ستایش تو و چشمات ، دلم هنوز تورو میخواد

دل بازم پر زده واسه عطر نفس هات

♫♫♫

اتاقم عطر تو داره ، دلم گرفته دوباره

کار من انتظاره

یه عکس و درد دلامو ، میریزه اشک چشامو

غم تمومی نداره نداره نداره

صدای باد و کوچه ، داره تو خونه می پیچه

قلبم آروم نمیشه

بغل گرفتمت انگار ، دوباره خوابه و تکرار

باز نبودی و من تکیه دادم به دیوار

ستایش یعنی این دیوونگی ها

شبیه حس خوب تو دل ِ ما

نگا کن تو چشای بیقرارم

چقد این لحظه هارو دوست دارم

تصور میکنم پیشم نشستی

چقد خوبه چقد خوبه که هستی

ستایش یعنی این حسی که دارم

نمی تونم تورو تنها بزارم

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

روحت شاد مرتضی...بدون اغراق جزو بهترینا بودی

 

همینــــ...!

 

 

محرم

نگو محرم آمد ...

که محرم آمدنی نیست ...

محرم همیشگی است 

و بدبختی ما

از آن جا شروع شد

که پنداشتیم

محرم یک دهه می آید و می رود...!!!

محرم از کی هست شد؟؟؟

آیا تا به حال از خود پرسیده ایی؟؟؟

از آن زمان که غدیر نیست شد!!!

غدیر را نیست کردند و ما نظاره کردیم!

وقتی غدیر فراموش شد

محرم برپا شد!

محــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم

عــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــزای

نادیـــــــــــــده گرفتـــــــــــــــــــن 

غدیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر

است




السلام علیك یا ابا عبد الله الحسین (ع)






Ashura-sms-92.jpg

خ

@

 

 

 

خَ.ســــ.تَ.مـ

وَلــیــــ

میــمونَمــ . . .

 

 

تولدت مبارک...

 @

 

 

تولدت مبارک کوچولوی دوست داشتنیه من...

تولد دو سالگیت مبارک...

کوچولوی تنهای من ازت ممنونم...

بخاطر این دوسال ازت ممنونم

ممنون که تحملم کردی

منو...نوشته هامو...

مرسی که خسته نشدی از دستم...

با یه دلنوشته شروع کردم...

با درد نوشته ادامه دادم...

حالا هم "درده دل نوشته"...

تورو سیاهپوش کردم

یهو شاد کردمت 

ولی...

موقت

حالا سفیدی

عروسی

ولی

ببخش اگه یه عروس پردردی...

ببخش اگ پر از "دل تنگی های من"ی...

ببخش اگه ...

ببخش اگه هنوزم اشکامو تودل تو خالی میکنم...

ببخش اگ یه سالیه بی حوصله شدم

ببخش اگ یه سال بی ذوق و خوشحالی اومدم سراغت...

ببخش اگ بخوام بازم سیاهپوشت کنم...

ببخش اگ اصلی ترینارو قرمز نوشتم...

ببخش اگ تنهات گذاشتم ، کسی نمیاد بهت سر بزنه

ببخش تنهایی...

ببخش منو کوچولوی دوساله ی من

رفیق موندنیه من

ببخش که ادرستو تغییر دادمو تنها ترت کردم میدونم مث من غصه دار شدی از این تغییر...

ببخش کوچولوی من که روز تولدتو یه روز دیرتر به یاد اوردم

ببخش که حالا هم بغضم گرفته...

کوچولوی من

میدونم خستت کردم

پس دعا کن برام که از دست نوشته هام و غصه هام خلاص شی

من دیگه درست بشو نیستم

ولی

شاید بتونم

بخاطر تو

بخاطر هدیه ای که خدا بهم داد

دردایی که نمیدونم چی هستن و چرا بهشون مبتلا شدم و چرا روحمو سرطانی کردن رو زنده به گور کنم

میدونم نمیمیرن  ولی

حداقل میتونم یکم ازشون دور شم...

"تولدمبارک وبلاگ دوست داشتنیه من

 

 

 

 

 

پ.ن:کاش حد اقل هنوز یکی از رفیقام اینجا پیداشون میشد تورو از تنهایی در میاورد

همه یا بستن یا رفتن یا کشتن یا فراموش کردن....

 

تولدم...

@

 

دروغ میگویند

آرزوی قبل از فوت کردن شمع های تولد بر آورده میشود

اگر دروغ نیست

پس چرا " تو " هنوز نیستی؟؟؟

 

 

پ.ن 1: شمع ها اروم اروم اشک میریزن

پا به پای من

من ،

تنها

بی تو

تولدم

مبارک نیست...

 

پ.ن 2: امسال شمع نبود ،

کیک هم نبود ،

"تو" هم نبودی ،

و من ،

هزار سال دیگه

پیرتر شدم ....

من ...

@

 

نادان ترین انسان عالم میشوم

وقتی

نمیدانم

بدون تو

چگونه میشود صبح کرد شب ها را ...

 

من

@

 

مینویسم

مینویسم

مینویسم

و این ؛

کار همیشه ی من است

که ناگفته بماند

کهنه درد های من . . . 

 

خبر امد ...

 
 
 
حرفی نیست فقط . . .
 
تولدتون مبارک اقا
 
به برکت همین روزا
 
دستمونو بگیر
 
تنهامون نذار
 
اقا
 
پرگناهیم ولی . . .
 
منتظریم اقا
       
                منتظر . . .
 

بدبختی

اعصابم خط خطیه

چرا اخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جون کندم نوشتم

صفه بسته شد

همه فررررررررررررررت

خدایا

اه

هیچیشم یادم نمونده

بدبختیه بخدا

اااااااااااااااااااااااااااااه

تو

@


خیره میشوم به آسمان

که قطره قطره باران میشود

و من؛

در ته مانده ی هفت رنگش

وضو میگیرم

و رو به قبله ی نسیمی میشوم

که به سمت عشق میوزد

قامت میبندم

و اقتدا میکنم به بهار

که ذره ذره در وجودم سبز می شود.

بوی گل سرخ می آید

تمام میشود عبادت زمینی ام

به سکوت می نشینم

پلک پروانه میپرد،

و من خودم هم میدانم

که تو

جایی همین نزدیکی ها

                       به دیدارم آمده ای . . .

و



پــیــش پـــیــش ولنــتــــــ
ــــــــآـــین مــــــبارکــــــــ



"تو"

@


اِمــشَــب تَـــنــــ ــهــآ نیــــــسـتَـــمـ

خـــــــــــیــ ـآلَــــتـــ  دَر گــــــــــــوشَـــــــــــــــــم

عــــآشِــقــ ـآنِـــهـ نَـــجــــو ـآ مـــــیکُــــنَــد . . .



"تو"

@



چِــشمــ بَــر هَــمـ مـــے گُــذارَمــ

دَســـتـ مـــے کِـــشــے رویــــِ مـــو ــهـ ــآیَــمــ وَ دَر ـآغـوشَــمـ مـــے کِـــشـــے

چِــشمــ ــهـ ــآیَــمــ رـآ بــــ ـآز مـــے کُـــنَــمـ

نـــــیــستـــــے ، نَـــبــود یـــ . . .

اَز کـِــهـ یــ ـآد گِـــرِفــتـهـ ایــ

ایـــن قـــ ـآیــِمـ بــ ـآشَـــکـ بــ ـآزیـ ـهــ ـآیــِـ بَـــرـعَکــسـ رـآ . . .



"قاصدک"

@


قآصِـנَڪ  נِلـ مـــے ωپـــــآرَנ بـــِــﮧ بــــ ـآנ

وَ

فَـرـآمــوشـــ مـــے ڪُـنَـנ  ڪـِہ

بــــ ـآנ رَفـــتـَــنـωـتــ


بــــ ـآנ مـــے رَوَנ ؛

قآصِـנَڪ مـے مــآنَـנ

وَ


נِلــــے ڪـِہ نیــωـتــ . . .


" تو "

@


اَز تـَـ ـمـ ـآ ـمـِـ נ ُـنــ ـیــآ


چــــیـز ِ یــــآנــے نـِمـیـפֿــوـآهــ
مـ


جُـز נُو حَـــ ـرفـــ


"تــُـو"


تو


@




میگویم "تو"

    و

          انار

             سرخ میشود


...


جشن تولـב یکـ سالگے ات

هدیــﮧ از جانب خـבا:

سرطـــــــــــان خون

هــבیــﮧ ے تولــב چهار سالگے ات:

قطع בرمان و نگاهـ ویژه ے خـבا

حال چنــב ماهـ از تولـב پنج سالگے ات میگذرב

.

تومور مغزے....

بازهمـ اتاقـ عملـ

باز همـ گریــﮧ و نالــــﮧ

بازهم خــבا و خــבا و خــבا و خــבا   



خــבآ مــآ کـ پــآکـ نیستیمـ

بـ حقـ فاطمـــﮧ زهــرا شفـــآ بـבهـ :(

اشتراکـ بذاریـــטּ



بچـه اگه به اشتـراک نمیزارین شمـآرو به حق این شبای عزیزمـ و ماه عزیز براش دعـآ کنید

 خدایآ این طفلک  دوباره به اغـوش مادرو پدرش برگردونـه

(الهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــِی آمین )

شب

@


شبی سرد

      بالشتی خیس

              شانه هایی که میلرزند . . .



میشه. . .


   

   به ماه نگاه میکنم...

بین؛امشب ماه زیادی قشنگه...درست مثل تو. . .

حسودیم میشه به ماه

ماهی که نگاه تورو داره

حسودیم میشه بهش

چون

چشمای تو داره بهش نگاه میکنه

حسودیم میشه به ماه

خیلی. . .

ولی

آرومم میکنه دیدن آسمونی که بالاسر تو هم هست

بالا سر هر دوتامونه

امشب ماه زیادی قشنگه

مثل تو. . .

میشه ماه شبای من باشی؟

ماهی که همیشه داری بهش نگاه میکنی؛

تا حالا بهت گفته هروقت نگاش کردم گریه م گرفته؟

گفته هروقت دیدمش یاد تو افتادم؟

گفته؟؟؟

امشب ماه زیادی قشنگه

درست مثل تو عشق من. . .

میشه

            ماه

                   شبای

                              من

                                 باشی؟. . .










 پنج شنبه            19:20                                                                  1392/7/25

امروز تولد منه...


سلام دوس جونام خووووووووووبین؟؟؟؟



 امروز تولدمه بکس


مبارکم باشه :دی     


     یه سال بزرگتر شدم یه سال دیوونه تر

خیلی فک کردم دیدم امسالرو تموم کردم


تصمیم گرفتم خودم رو به خودم کادو بدم بس که عاشق خودمم


یه همچی ادم خود شیفته ایم من :دی


    خودیه بسه خیلی جوگیر شدم   




دووووووووووووووووووووووووستون دارم


    بابای تا پست بعدی



  




پ.ن:سرعت نتم اففففففتضاحه ایییییی خدا