به بهانه پستچیِ چیستا یثربی(سبک زندگی)

فسبح باسم ربک العظیم...

قبل نوشت: این متن رو آبان ماه نوشته بودم. همزمان با انتشار داستان پستچی در شبکه های اجتماعی. اما چون توی گوشیم تایپ کرده بودم و باهاش به اینترنتم وصل نمیشم که بتونم با یه کپی پیست انتقالش بدم اینجا، هیچوقت حوصله م نگرفت دوباره اینجا تایپش کنم. اما دیگه خودمم از سکوت اینجا خسته شدم. پس دوباره تایپ میکنم.

یک روز خیلی اتفاقی با داستان پستچی خانم یثربی آشنا شدم که قصه ای ست پنهان از گذشته عاشقانه ی خود. عشقی که هرکسی قصه اش را خواند آن را ستود و آرزوهای خوبی برایش کرد. عشقی که من را هم به گریستن پای روایتش واداشت و به فکر فرو برد. فکر اینکه چرا عشق های اسطوره ای و خاص غالبا آن عشق هایی ست که به وصال نرسیده است؟ 

قصد قضاوت ندارم. فقط خواندن این داستان و تصمیماتی که طرفین گرفتند و موجب شد که رنگ وصال را نبینند، مرا به این فکر واداشت:

عشقی که وصال را تجربه نکرده است، شاید تا ابد داغ و پرحرارت و شورانگیز بماند. اما سرانجام عشقهای به وصال رسیده چیست؟ چرا کمتر داستان افسانه ای و اسطوره ای وجود دارد که به روایت عشقی بپردازد که ذر فراز و نشیب زندگی زناشویی شکل گرفته است؟ عشق به خودی خود زیباست. ولی هنر نیست. چون برای همه اتفاق می افتد.1 این نگه داشتن عشق است که هنر است، آن هم در شرایطی که با معشوقت زیر یک سقف بروی و در فراز و نشیب زندگی، آنجا که اختلاف سلیقه ها و اختلاف نظرها خود را نشان می دهند، آنجا که مشکلات رخ می نمایند، آنجا که احتمالا روحیات و خلقیات متفاوت و گاه متضاد رو می شوند، همچنان سرسخت پای عشقت بمانی و عاشق تر از پیش شوی. اطمینان دارم چنین عشق هایی هم بر روی زمین متولد شده و سرافرازانه زیسته اند. گاهی هم روایت شده اند؛ مثل قصه واقعی دختر شینا که توصیه میکنم هرکه نخوانده، حتما بخواند.

شاید همان عاشق و معشوق های اسطوره ای اگر زندگی با یکدیگر را تجربه می کردند، آنگونه عاشق نمی ماندند. شاید هم می ماندند. گفتم که در پی قضاوت نیستم، اما آنچه که برایم مسلم است این است که شناختی که در متن زندگی مشترک شکل می گیرد شناختی بسیار دقیق تر و عمیق تر و واقعی تر است. این شناخت بسته به شخصیت آدمها و بسته به نحوه برخورد طرفین با این شناخت(یعنی همان هنر زندگی کردن)، می تواند محبت ها را بیشتر کند یا کمتر. و قطعا هنر بیشتری می خواهد که شخصی را همانگونه که هست و در پس همه مشکلات زندگی، دوستش بداری و همراهی اش کنی. این عاشقی هم سخت تر است و هم زیبا تر. برای مردان و زنان آینده سرزمینم چنین آرزویی دارم...2

_________________________________________

1: بیشتر که فکر کردم دیدم شاید این جمله م غلط باشه: عشق برای همه اتفاق می افتد. از این نظر غلطه که عشق واقعی هم خودش هنره. خیلی ها به خاطر عدم شناخت از احساسات و حالات انسانی، احساسات دیگه ای رو به جای عشق  اشتباه میگیرن. فکر میکنن عاشق شدن ولی در حقیقت دچار اشتباهن. پس شاید خود عاشق شدن هم هنرمندی بخواد....

2: این جمله آخر از خود خانوم یثربیه.

 

بعد نوشت: سال نوی همه دوستان قدیمی که احتمالا دیگه به اینجا سر نمیزنن و هر دوستی که اینجا رو میخونه مبارک. انشالله بهترینهای مادی و معنوی در این سال، قسمت ملت بزرگ ایران بشه...

از... به ....

فسبح باسم ربک العظیم...

از یک اصولگرای انقلابی

 به ذوق زدگانِ اصلاح طلب: آخه عزیزان من! بیشتر کرسی های مجلس که بازم به اصولگراها رسید و مجلس دهم هم مجلس اصولگرا شد. چرا؟ آخه چرا شکست تون رو یه جوری نشون میدید انگار پیروزید؟ هاااااان؟

به هرحال ما اصولگراها از قضا خیلیم دموکراتیم و به رای مردم احترام میذاریم و خدشه ای توش نیست. رای آوردن لیست تهران تون مبارک باشه. انشالله همه نماینده ها بعد از اعلام نتایج قطعی اختلافات حزبی رو کنار بذارن و رو به وحدت ملی بیارن و با هم آینده ی بهتری رو برامون ترسیم کنن.

از یک انقلابیِ اصولگرا

به ذوق زدگانِ ضد نظام: آخه شما چی میگید این وسط؟ ما خودمون با خودمون یه سری اختلافا داریم، خودمونم بلدیم حلش کنیم. کسی که رای نمیده حق اظهار نظر هم نداره. شماها که حتی نمیایید رای بدید و قواعد بازی رو قبول ندارید و سلامت انتخاباتو زیر سوال میبرید و  معتقدید انتخابات آزاد برگزار نمیشه، از چی ذوق زده اید؟شماها الان باید سرتونو بندازید پایین خجالت بکشید. به کوری چشم ضدانقلاب انتخابات در سلامت و آزادی کامل مثل همیشه برگزار شد و پیروزی واقعی از آنِ نظام شد. اگه نظام می خواست تقلب کنه امروز بیش از هر زمان دیگه ای نیاز داشت به تقلب، تا کسانی که تفکرشون به نظام نزدیک تره به طور کامل راس امور قرار بگیرن. بدنه اصلی اصلاح طلبا از خود نظامن. پس شما برو جلو بوق بزن....

جوون مرگ

فسبح باسم ربک العظیم....

در عرض دو هفته دور و بر من سه تا جوون، جوون مرگ شدن.

اولی آقایی که سه ماه بود عقد کرده بود. دومی آقای 24 ساله ای که یک سال از عروسی شون می گذشت. سومی آقایی که هنوز یک ماه هم از عروسی شون نگذشته بود.

اولی آنفولانزا گرفت. دومی شب خوابید و صبح بیدار نشد. سومی رو برق گرفت. 

حالا از اون طرف:

دختری که زندگی خیلی سختی رو گذرونده بود و تازه با ازدواج با یه مرد خوب داشت به آرامش می رسید، آرامشش 3 ماه هم دوام نیاورد و همسرشو از دست داد. به خاطر یه مریضی ساده: آنفولانزا.

دختر 20 ساله  ای که یه سال بود عروسی کرده بود و هنوز هزاران آرزو داشت، همسرش رو از دست داد. به راحت ترین و غیرقابل باورترین شکل ممکن. شب خوابید و صبح بیدار نشد.

دختری که شادمانه تکاپوی شوهرش رو برای خرید زمین و ساخت خونه و فراهم کردن وسایل زندگی می دید و حالا تازه عروس و داماد وارد خونه نوسازی شدن که خودشون براش زحمت کشیده بودن، اون خونه و وسایل تنها سه هفته کنار هم بودن شون رو دید و ... او هم همسرش رو از دست داد. در اثر برق گرفتگی.

چقدر زندگی دل نبستنیه. فکر می کنیم مرگ چقدر دوره. فکر می کنیم شیرینی ها چقدر بلند و دنباله دارن. فکر می کنیم مگه چه اتفاقی ممکنه بیفته که بمیریم؟هیچی، خیلی ساده ست.همین امشب که می خوابی و کلی برای فردا و فرداهات برنامه داری، دیگه صبح رو نخواهی دید. 

چقدر پوچ و بی اعتبار. چقدر غیرقابل اعتماد. 

و چقدر بد که آدم باورش نمیاد چنین اتفاقی برای خودش بیفته. اول زندگی با کلی برنامه و آرزو یهو ناغافل بمیری یا همسرتو از دست بدی.

همه میمیرن. همه میمیریم. اما چه جوری؟ کجا؟ در چه حالی؟ 

بعضیا میگن اینا دیوونه ن اول جوونی بلند میشن میرن اونور مرزهای ایران میجنگن و خودشون رو به کشتن میدن و زن های جوون  شون رو بیوه می کنن و بچه های کوچیک شون رو یتیم.

من میگم مگه این سه تا جوون نمردن؟ کدوم بهتره؟

مرگ با اختیار، از روی آگاهی، به خاطر خدا، فداکارانه و عزت مندانه ؟ 

یا

مرگ با اجبار، از روی سهل انگاری یا مریضی و به خاطر هیچ؟

وقتی شروع کردم به نوشتن این مطلب اصلا قصد مقایسه این دو رو نداشتم. فقط می خواستم از پوچ بودن و بی اعتبار بودن دنیا بنویسم، ولی این موضوع هم یه دفعه به ذهنم رسید. 

مرگ حقه. سراغ هر کسی هم یه جوری میاد. نه اینکه اینایی که الان اینطوری از دنیا رفتن خدای نکرده آدمای بدی بودن، نه. منظورم به کساییه که انقدر از رفتن این جوونا انتقاد میکنن. مگه آدما مانا و نامیرا هستن  توی این دنیا که بعضیا انقدر میگن اینا چرا میرن؟ خب میبینید که! جوونای دیگه هم دارن میمیرن. به شکل های مختلف. اینم یه جورشه. شماها که خیلی طرفدار آزادی و اختیار هستید و جبر رو دوست ندارید. چطور موقع مرگ که میشه مرگ با اختیار بد میشه؟ چون خودتون عرضه ی اینو ندارید که از جبر مرگ خلاص بشید و مرگ اختیاری رو انتخاب کنید، انقدر انتقاد می کنید. چون فکر میکنید خودتون و دیگران حالا حالاها تو این دنیا هستید و خوش می گذرونید این حرفا رو میزنید. چون فکر میکنید شما تو این دنیا می مونید و اون دیوونه ها میرن جنگ و میمیرن. چون فکر می کنید زندگی یعنی خور و خواب و خوش گذروندن.

در حالیکه در قاموس انسانهای رشد یافته، زندگی چیزی نیست جز عقیده و جهاد در راه اون عقیده.

برای اونا افت داره تو رختخواب بمیرن. اصلا مرگ براشون افت داره. اینایی که شهید میشن حیفه که بمیرن. اینا باید حیات جاودان داشته باشن«احیا عند ربهم یرزقون». مردن مال شماست و شهادت هنر مردان خداست...

این وری ها، اون وری ها

فسبح باسم ربک العظیم...

«وحدت، وحدت، وحدت». این روزها خیلی به این وازه فکر می کنم. وازه ای که زیاد می شنویم ولی برایش کاری نمی کنیم. 

هفته ی وحدت است و ما در پی وحدت با برادران اهل سنت بر مبنای مشترکات. اما وحدت دیگری هم این روزها جای خالی اش احساس می شود. وحدت و انسجامِ جامعه در آستانه ی انتخابات. برای تحقق یافتن وحدت هم مردم نقش دارند و هم مسئولین. بیشتر و کمتر هم ندارد.

کاش کمی دست از یادآوری وظایف دیگران بر می داشتیم. کاش منتظر نبودیم مسئولین خود را اصلاح کنند، مردم خود را اصلاح کنند، دیگران خود را اصلاح کنند. اگر هر کدام همان جا که هستیم برای وحدت و برای همه چیزهای دیگری که اجتماع به آن نیاز دارد قدمی برمیداشتیم اوضاع مان بهتر از این بود. این قدم قدم ها سیل به راه می انداخت و هر که را ساز مخالف می زد با خود می برد. ساز مخالفِ وحدت.

می شود اختلاف سلیقه داشت، می شود اختلاف نظر سیاسی داشت، می شود حتی اختلاف در جهان بینی داشت اما محترم بود و مودب. 

نمی دانم چپ و راست و این حزب و آن حزب و  خط کشی «این وری و اون وری»از کی به جان ملت ما افتاد و نمی دانم این نفرتی که  بین بعضی از ماست از کی شکل گرفت.

وجود احزاب و اختلاف نظر و چپ و راست بد نیست و اتفاقا لازم است. آنجایی بد می شود که این می شود مبنای تصمیم گیری ما برای برخورد با همدیگر، می شود یک خط کش میلیمتری که هرکس یک میلیمتر با من فاصله داشت یعنی غلط است و می شود به او توهین کرد.

قطعا یک حقیقت بیشتر وجود ندارد و «حق» واحد است. برعکس باطل که متکثر است. اما صرف نظر از اینکه حق کدام است، آیا می شود این حق را به زور فحش و توهین به خورد یکدیگر داد؟

گاهی به آدم هایی که با من تفاوت فکری دارند، دقیق می شوم. احساس می کنم فرسنگ ها فاصله داریم و احساس می کنم از امثال من متنفرند.بعضی هایشان صراحتا می گویند. ما هم گاها به آنها گفته ایم. اگر نه  در روی همدیگر، پشت سر هم گفته ایم. البته کاش انقدر مودب و محترم باشیم که لااقل در روی همدگیر توهین نکنیم. اما فرقی هم ندارد. چون تا زمانی که همدگیر را دوست نداشته باشیم هرگز به نقطه اشتراکی نخواهیم رسید. هرگز اصلاح نمی شویم و اصلاح نمی کنیم. تنها زمانی می توانیم رشد کنیم که بپذیریم اگر اشتباه فکر می کنیم، فقط اشتباه فکر می کنیم. ولی همچنان هم کیش و آیین اگر نه، هموطن اگر نه، هم نوع هستیم. ما هموطن و هم نوع یکدیگریم و به خون هم تشنه مان کردند. مرز جغرافیایی مان یکی ست و وسیع، همه را در خود جای می دهد.ولی مرزبندی خوب و بدمان هزار تاست و باریک.

مرز حق و باطل باریک است، اما آدم ها می توانند بین این مرز جابه جا شوند. وقتی دو نفر با هم دعوا و اختلاف دارند تا زمانی که سر هم داد می زنند هیچوقت آرامش برنمی گردد. ولی وقتی یکی کوتاه آمد و معذرتخواهی کرد، آنوقت می شود نشست و حرف زد و اختلاف ها را برطرف کرد یا لااقل اشتراکات را پر رنگ کرد. پس بیایید با هم مهربان باشیم و متحد. در مقطع کنونی دشمن از هیچ چیز به اندازه چند دستگی و فحش و فحش کاری ما لذت نمی برد.

قرار است با هم این کشور را بسازیم. بدون همدیگر نمی توانیم، بدون اتحاد نمی توانیم. اگر همدیگر را دوست نداشته باشیم، اگر اخلاق های بد مشترک مان را کنار نگذاریم و اخلاق خوب جایگزینش نکنیم، نمی توانیم.

ما می توانیم ولی نه با این وضعیت. نه هیچکس از آن سوی دنیا برای ما پیشرفت و دموکراسی ارمغان خواهد آورد و نه کسی از آسمان من و سلوی فروخواهد فرستاد.

 دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه/ کی می تونه جز من وتو درد ما رو چاره کنه؟

این بیت شعر تعبیر همین آیه از قرآن است:

ان الله  لا یغیر ما بقوم حتی یغیروا ما بانفسهم... یا علی

تیتر خوب زدن هم انگیزه می خواد

فسبح باسم ربک العظیم...

دوست دارم بنویسم. خیلی دوست دارم. 

اما دستم به نوشتن نمیره. بارها و بارها صفحه "نوشته جدید" رو باز کردم و خواستم بنویسم. با یه موضوع مشخص با یه هدف روشن. ولی نتونستم.

به خصوص وقتی چند وقت قبل بعد از اتمام فیلم"تعبیر وارونه یک رویا" یه تحلیل نوشتم و گذاشتم و بعد از یکی دو هفته فهمیدم مطلبم غیب شده. 

سوال پست قبل رو شاید باید دوباره پرسید: بلاگفا، آری یا نه؟

بلاگفا، آری یا نه؟

فسبح باسم ربک العظیم

منم مثل همه بلاگفایی ها از روزی که بخش مدیریتم باز نشد منتظر بودم و نگران. و زمانی که بعدازمدتی نسبتا طولانی بخش مدیریت وبلاگها باز شد٬ بازهم مثل بقیه بلاگفایی ها ازاین که بخش زیادی از پست ها و کامنتهامو از دست داده بودم ناراحت شدم. و فکر کردم آیا باید کوچ کرد یا نه؟ مثل وقتایی که میخواییم اسباب کشی کنیم از یه خونه ای و دلمون نمیاد. اول گفتم میرم. همون وبلاگی رو که تو بیان برای معرفی کتاب ساختم، همون رو کلا استفاده میکنم. ولی بازم پیش خودم گفتم به این دنیای مجازی چه اعتمادی هست؟ چه ضمانتی وجود داره بدتر از این اتفاق برای سرویس های دیگه نیفته؟ اصلا به طور کلی به این دنیا اعتمادی هست؟هیچ چیز اینجا نامیرا نیست. پس تصمیم گرفتم همین جا بمونم. با اینکه درست چند روز قبل از خرابی بلاگفا دو تا پست نوشته بودم و ثبت موقت کرده بودم که بیام سر فرصت ویرایش کنم و بذارمشون و بعد از درست شدنش، اون مطالب پریده بود. ولی عیب نداره. دوباره مینویسمشون.

اولیش خبر طلبیده شدنم بود. بالاخره ائمه ی عتبات عالیات ما رو طلبیدن و راهی اون دیار شدیم به اتفاق آقای همسر. همونطور که قولش رو داده بودن. 10 روز سفری دل انگیز داشتیم و بعد از 10 روز که از زیارت برگشتیم، درست روز ولادت آقا امام حسین(ع) جشن کوچکی گرفتیم و زندگی مشترک مون رو شروع کردیم. اینا رو قبل از سفر کربلا نوشته بودم که منتشر کنم ولی قسمت نبود و بلاگفا ترکید. :)

یه مدت خیلی بی حوصله شده بودم واسه برگشت. هی میومدم در وبلاگو باز میکردم یه چرخی میزدم میرفتم. دل و دماغ به روز کردنشو نداشتم. ولی حالا این میتونه یه شروع دوباره باشه اگه خدا بخواد. 

سعی میکنم بیشتر به روز بشم.

یاعلی

من آنم که رستم بود قهرمان...

فسبح باسم ربک العظیم

باز هم بحث خرید و بازار و اقتصاد در این روزهای پر تکاپوی آخر سال داغ داغ است. اما این پست خانوم مسیر بود که من را هم بر آن داشت که دست به قلم شوم من باب بحث چالش برانگیز خرید کالای ایرانی.

البته که من هم معتقد نیستم به هر قیمتی و با هر کیفیت بیخودی باید جنس ایرانی خرید.

اما خنده ام می گیرد از کسانی که وقتی می خواهند درباره اسلام و ضررهایی که به ایران وارد کرده حرف بزنند رگ غیرت ایرانی شان باد می کند و فریاد زنده باد ایران و ایرانی سر میدهند که آی ما ایرانی ها چنینیم و چنانیم. از گذشته ی درخشانمان حرف میزنند، از کوروش و داریوش و و سرفرازی هایشان. از افتخار کردن به آریایی بودن و پاس داشتن سنت ها و جشن های باستانی و هزار از این حرفهایی که ما هم میزنیم و به آن اعتقاد داریم. اما به رفتار و عملکردشان که نگاه میکنی خنده ات می گیرد.

لباس مارک پوشیدن افتخارشان است، برایشان جنس ایرانی خریدن افت دارد و حاضرند هرجنسی بخرند که فقط اسمش خارجی ست و خدای نکرده تولید داخل نباشد حتی اگر مال فلان کشور نه چندان پیشرفته باشد، ولنتاین را به هم تبریک می گویند و کادوهای فانتزی بی ربط به فرهنگمان برای هم می خرند. از رفتار غربی ها تقلید کورکورانه میکنند بدون اینکه معنایش را بدانند. در بحث های روشنفکری شان هزار نسبت ناروا به هموطنانشان  میدهند و هزار عیب و ایراد بر خصلت ها و خلق و خوی ایرانی ها وارد می کنند. خلاصه تناقض از سرتاپای رفتارشان می بارد.آنجا که می خواهند اسلام را بکوبند، ایران و ایرانی برایشان با عظمت و محبوب است و تعصب های شدید دارند ولی در مواقع دیگر...

گفتم که. من هم معتقد نیستم به هر قیمتی و با هر کیفیت بیخودی باید جنس ایرانی خرید. اما آنجا که واقعا کیفیت قابل قبولی وجود دارد ولو اینکه دو پله از نمونه خارجی اش پایین تر باشد چرا تعصبی به خرج نمیدهند؟ چرا انقدر احساس حقارت میکنند و همین که بشنوند ایرانی ست نگاهش هم نمیکنند و می گویند پس آشغال است. حقارت تا کجا؟ کمبود عزت و اعتماد به نفس تا کجا؟ ایرانی هایی که فناوری های پیچیده ی هسته ای، هوا و فضا، نانو، رادیو دارو و... را به دست آورده اند، انقدر عرضه ندارند که یک شامپو، دستمال کاغذی، جوراب، لباس، چینی، کریستال، لوازم برقی، آچار پیچ گوشتی، چاقو و چنگال، کیف و کفش تولید کنند؟ واقعا موبایل و تبلت درست کردن سخت تر است یا ماهواره به فضا پرتاب کردن؟

نمیگویم هرچه در ایران دارد تولید می شود با کیفیت و مرغوب و قیمت مناسب است و پولمان را بریزیم در سطل آشغال. اما مطمئنم خیلی هایشان ارزش یک بار امتحان کردن را دارند. خیلی هایشان ارزش این را دارند که پول بدهیم تا سرمایه ایرانی نخوابد و کارگر و کارمند و تکنسین و مهندس ایرانی بیکار نماند. ارزش دارند که بخریم تا پولمان از کشور خارج نشود و در چرخه ی اقتصادی کشور بماند و سرمایه تولیدکننده هایمان هم بهشان برگردد تا بتوانند محصول خود را ارتقا دهند. تا کی از بیکاری جوان هایمان می نالیم و کوچکترین قدمی در راه برطرف شدنش برنمیداریم؟ بخش عظیمی از مشکلات اقتصادی و بیکاری کشور ما فقط با رفتن به سمت تولید برطرف میشود. و تولید هم سرپا نمیشود مگر با حمایت ما. تلاش مسئولین و سرمایه ی سرمایه دار و انصاف و تلاش تولید کننده به جای خود. اما من هم سهمی دارم تا برادر 25 ساله ام کارش را از دست ندهد و بتواند ازدواج کند. اما متاسفانه کشور ما یک کشور مصرف کننده است. در میان عامه مردم تولید معنایی ندارد و این یک اشتباه بزرگ است.

واضح است وقتی در یک خانه فقط یک نفر کار کند و پول بیاورد و 10 نفر دیگر فقط بخورند و مصرف کنند، بالاخره یک روزی سرمایه خانواده تمام میشود. طبیعی ست که وقتی کالای خارجی می خریم پولمان را از چرخه اقتصاد کشور خارج کرده ایم و هیچ راه بازگشتی ندارد و مشکلی به مشکلات اقتصادی کشور اضافه می شود و سرمایه دار خارجی با پول منِ ایرانی کالایش را روز به روز ارتقا می دهد و باز من می روم و می خرم و به به و چه چه می کنم.

این ها حرف های واضح و روشنی ست. فکر میکنم هر منطق سالمی که پیچ و مهره اش جابه جا نشده باشد این را می پذیرد. اما چرا بعضی ها تا این حد در برابر فهمیدن مقاومت می کنند؟!

یک نفر، رسانه میشود

فسبح باسم ربک العظیم...

اول که پیامتان را خواندم متعجب شدم. از خودم پرسیدم که چی؟ حالا کی قراره این پیام رو بخونه؟ اصلا گیرم که بخونن به ما چه که با اونا حرف بزنیم و بهشون پیام بدیم.

این فکرها در سرم میپرخید و خط به خط پیام را می خواندم. هرچه پایین تر رفتم ابهامات برایم کمرنگ تر و نهایتا حل شد. یادم آمد تلاش های شبانه روزی رسانه های غربی را که در تلاشند اسلام را نه در ذهن نامسلمانان که در ذهن خود مسلمانان نیز تخریب کنند. یادم آمد جوان های مملکت ما را نشانه گرفته اند و از زمین و آسمان شبهه پراکنی می کنند تا آنها را لااقل به شک بیاندازد. یادم آمد سال 88 تا شلوغ کردن های چند نفر از جوانان ما را در خیابان ها دیدند بلندگوهایشان را روشن کردند و فریاد زدند ما با شماییم، ما از شما حمایت میکنیم، به کارتون ادامه بدید، انقلاب کنید و...

احساسات بچه های ما را تحریک کردند، دروغ هایشان را بیشتر کردند، به این انحراف آنها دامن زدند. ذهن جوانان ما را به سوال ها و شبهه های پوچ درباره اسلام و جمهوری اسلامی مشغول کردند. 

حالا آقا جان، شما یک نفره رسانه شدید. یک نفره ایستادید تا در این فرصت دلهای آماده آنان را هدایت کنید. با مطرح کردن چند سوال ساده و کلیدی آنها را به تفکر عمیق تر دعوت کردید.

کار رسانه های آنها این بود که با شلوغ کاری، دروغ گویی، بزرک نمایی مشکلات، با هیاهو و جنجال و تحریک احساسات برانگیخته شده، قدرت تفکر را از جوانان ما سلب کنند و آتش خشم آنها را فروزان تر کنند و همچنان هم مشغول همان تلاش مذبوحانه خود هستند. 

اما شما خیلی آرام و متین فقط چند سوال پرسیدید. شما آنها را دعوت به تفکر کردید و شاید پاسخ این سوالات خشم آنها را برانگیزد، اما قطعا این خشم از سر آگاهی و تعقل است نه کورکورانه و جاهلانه.

آقا به خاطر شکی که در لحظات اولِ خواندن پیامتان به من دست داد, عذرمیخواهم. حالا که از این شک عبور کردم، یقینم به شما و حکیم بودنتان بیشتر شد. آقا حلال مان کن که بچه های خوبی نیستیم...

___________________________________________________

من عاشق محمدم 

ادعا

فسبح باسم ربک العظیم

 

اربعین امسال از اطرافیان من کسانی رفتن کربلا که...که شاید اگر از من میپرسیدن میگفتم فلانی چه میدونه امام حسین کیه. 

حالا امام حسین اونا رو صدا زد، دعوتشون کرد و رفتن به پابوسی. رفتن و با صفای دل برگشتن. انگار قلبشونو شست و شو دادن. 

اونوقت من روسیاه... 

امان از ادعا.

 البته از کرم و فضل امام حسین بعید نیست که ما رو هم دعوت کنه. چیزی از آقایی آقا کم نمیشه که ما رو سیاه ها هم بریم زیارتش. میدونم یه روزی نوبت ما هم میشه. ولی امیدوارم اون روز انقدر تشنه باشم که برم و از اون دریا، خوب بهره ببرم. 

چشم به راه اون روزم.

عزاداریهای همه قبول ان شالله. زیارت های از راه نزدیک و دور همه هم قبول باشه.

ان شالله خدا کمک کنه به زودی این وبلاگ به حالت قبل درمیاد و فعال میشه. توکلت علی الله...

آیا کربلا رفتن با ازدواج کردن تناقضی دارد؟

فسبح باسم ربک العظیم....

قبل نوشت: این یک مقاله تحلیلی نیست؛ بازخوانی یک اتفاق واقعی ست.

هفته اول مهرماه رفتم تهران برای انجام کارهای کربلا. تحویل گذرنامه و عکس و پول و...

دو روزی که آنجا ماندیم، مادر جان زنگ زدند که: کی میای؟

ما هم به شوخی گفتیم: حالا اومدم خوابگاه، بذارید بیشتر پیش بچه ها بمونم. نمیام تا شنبه.

_ چی؟ شنبه؟ نه. هرجا هستی جمعه خودتو میرسونی

_ چه خبره؟

_ مهمون داریم.

دو زاری ما افتاد که "مهمون" یعنی چی ولی خودمون رو زدیم به اون راه که : مهمون کیه؟

_ مهمون دیگه. مهمون.

_ آهان. متوجه شدم. چشم، میام.

خلاصه جمعه مهمونا اومدن. همون جلسه اول، خانواده ی ما، آقا پسر رو پسندیدن و جو همه رو گرفت که به سلامتی دخترمون قراره ازدواج کنه. جلسه دوم که دوباره اومدن برای صحبت، چند روز بیشتر به عید قربان، یعنی روز کربلا رفتن ما نمونده بود. ولی از اونجایی که خانواده ما کار رو تموم شده میدونستن، زدن زیر کربلا رفتن و گفتن نمیخواد بری، صبر کن شوهرت میبردت!!!!

بنابراین به طرز ناجوانمردانه ای کربلای ما لغو شد.

چهارشنبه صبح، یعنی 30 مهر 93 بود که در حرم امن و باصفای حضرت فاطمه معصومه(س) عقد کردیم. معنویت اون لحظات رو زیر بارش عنایت خانوم، تا عمر دارم فراموش نخواهم کرد. هر چند که با این ازدواج مجبورم بار سفر از این شهرِ عزیز و دوست داشتنی ببندم و برم. آخرش شد اون چیزی که ازش میترسیدم، اما راضی هستیم به رضای خدا...

 خلاصه، با اینکه اولش خیلی غر میزدم که چرا به خاطر اینکه درگیر ازدواج شدم، نباید کربلا برم، اما الان واقعا درک کردم که آقا امام حسین(ع) خودشون میدونن هر کسی رو چه موقعی بطلبن که واقعا وقتش باشه. همون روز بی شک خودشون همه اسباب و وسایلش رو فراهم میکنن. به امید اون روز...

التماس دعا از همه دوستانی که اینجا رو میخونن.

______________________________________________________________

ب.ن1: لینک دیدنی درباره این روزهای شاد رفقای ما: +

بون2: یواش یواش باید اینجا رو سیاه پوش کنیم و علم حسین(ع) رو بلند کنیم. بوی محرم داره میاد...