بهین اشعار معاصر

صفحه برگزیده بهترین اشعار از شاعران ایرانی

برگزیده شعر ایران | ای وای مادرم | شهریار
Post by : شاعران ایران زمین      Date : دوشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۳      Time :

زیباترین اشعار شهریار ای وای مادرم

.

شهریار در یازدهم دی ۱۲۸۵ خورشیدی در روستای خشگناب در بخش قره‌چمن آذربایجان ایران در اطراف تبریز متولد شد. پدرش حاج میر آقا خشگنابی بود که در تبریز وکیل بود. شهریار درباره تاثیر و تربیت پدرش در اوان کودکی چنین گفته است: «اوّلین استاد و مربی من پدرم بود.»

او نخستین شعر خویش را در چهار سالگی به زبان ترکی آذربایجانی سرود. پس از دوران کودکی، هنگامی که به تبریز آمد، مفتون این شهر جذاب، تاریخ‌ساز و ادیب پرور شد. دوران تحصیلات اولیه خود را در مدارس تبریز گذراند و با خواندن و نوشتن زبان های ترکی، فارسی و عربی آشنا شد. پس از آن به تهران آمد و در دارالفنون تهران تا کلاس آخر مدرسه طب تحصیل کرد و در چند مریض خانه مدارج انترنی را نیز گذراند اما در سال آخر تحصیل به علت عشقی عمیق و ناراحتی خیال و پیش آمدهای دیگر از ادامه تحصیل محروم شد و با وجود مجاهدت هایی که بعدا به وسیله دوستانش به منظور تعقیب و تکمیل این یک سال تحصیل شد، شهریار رغبتی نشان نداد و ناچار شد، وارد خدمت دولتی بشود و الی‌الآخر. اما راز ماندگار شهریار هیچ‌کدام از این موارد نیست.

حسین منزوی شاعر فقید که «این ترک پارسی‌گوی» را درباره شهریار نوشته معتقد است: شاخص‌ترین بعد شاعری شهریار ارتباط او بین شعر گذشته و شعر جدید است و توفیق‌آمیزترین جنبه‌ شهریار در غزل زبان اوست. زبان ساده و نزدیک به زبان گفت‌وگو و مردم عادی باعث شده تا مخاطبان زیادی با غزل‌های او ارتباط برقرار کنند. علاوه بر زبان، حال و هوا و موضوعات غزل‌های شهریار نیز در این ارتباط صمیمانه بی‌تاثیر نیست. بهترین بخش دفتر شعر شهریار با نام مکتب شهریار شناخته می‌شود که از این بین شعر بسیار زیبای «هذیان دل» شاخص‌ترین و موفق‌ترین شعر فارسی شهریار محسوب می‌شود که ضمنا از موفق‌ترین نمونه‌های شعر پازلی هم هست؛ یعنی پاره‌هایی است که ظاهرا ارتباط چندانی به هم ندارند، ولی مجموعه‌شان شعری را می‌سازد که مانند «حیدربابا» به روایت کودکی‌های شاعر و خاطرات ذهن او می‌پردازد. با هم گزیده‌ای کوتاه از شعر زیبای «ای وای مادرم» را بخوانیم.

.

آهسته باز از بغل پلّه ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ئی سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کنج خانه صحنه ئی از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

هر روز می‌گذشت از این زیر پلّه‌ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می‌رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچّه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن، همه برف است کوچه ها

نه، او نمرده، می‌شنوم من صدای او
با بچّه‌ها هنوز سر و کلّه می‌زند
ناهید، لال شو
بیژن، برو کنار
کفگیر بی صدا
دارد برای ناخوش خود آش می‌پزد

پس این که بود؟
دیشب لحافِ رد شده بر روی من کشید
لیوان آب از بغل من کنار زد،
در نصفه‌های شب.
یک خواب سهمناک و پریدم به حال تب
نزدیک‌های صبح
او باز زیر پای من اینجا نشسته بود
آهسته با خدا،
راز و نیاز داشت
نه، او نمرده است.

آینده بود و قصّه ی بی مادریّ من
ناگاه ضجّه یی که بهم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه‌ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من مشو جدا.

باز آمدم به خانه چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دلشکسته بود:
-بردی مرا بخاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی‌گذارمت ای بینوا پسر
می‌خواستم به خنده درآیم ز اشتباه
امّا خیال بود
…ای وای مادرم

.

.

.


برگزیده شعر معاصر ایران | غزلی از هوشنگ ابتهاج | هجران
Post by : شاعران ایران زمین      Date : پنجشنبه ۵ مهر ۱۴۰۳      Time :

بهترین اشعار هوشنگ ابتهاج غزل

.
امیر هوشنگ ابتهاج معروف به هوشنگ ابتهاج و متخلص به «ه. ا. سایه»، شاعر ایرانی ششم اسفند سال ۱۳۰۶ در رشت متولد شد. پدرش «آقاخان ابتهاج» از مردان سرشناس رشت و مدتی رئیس بیمارستان پورسینای این شهر بود. هوشنگ ابتهاج دوره تحصیلات دبستان را در شهر رشت و دبیرستان را در شهر تهران سپری کرد و در همین دوران در سال ۱۳۲۵ نخستین کتاب شعرش را با نام نخستین نغمه‌ها منتشر کرد. ابتهاج از همان جوانی سرودن شعر را آغاز کرد و با موسیقی آشنا شد. او سرودن غزل را پیش گرفت و مدتی را به‌عنوان سرپرست برنامه گل‌ها در رادیوی ایران مشغول به کار شد. سایه در سال ۱۳۴۶ شمسی به اجرای شعرخوانی بر آرامگاه حافظ در جشن هنر شیراز می‌پردازد که باستانی پاریزی در سفرنامه معروف خود (از پاریز تا پاریس) استقبال شرکت‌کنندگان و هیجان آن‌ها پس از شنیدن اشعار سایه را شرح می‌دهد و می‌نویسد که تا قبل از آن هرگز باور نمی‌کرده‌است که مردم از شنیدن یک شعر نو تا این حد هیجان‌زده شوند. با هم غزلی از وی با نام «غزل هجران» بخوانیم.

.

نه لب گشايدم از گل، نه دل کشد به نَبيد
چه بی‌نشاط بهاری که بی رخِ تو رسيد

نشان داغ دل ماست، لاله‌ای که شکفت
به سوگواری زلف تو اين بنفشه دميد

به ياد زلف نگونسار شاهدان چمن
ببين در آينه جويبار، گريه‌ی بيد

بيا که خاک رهت لاله‌زار خواهد شد
ز بس که خون دل از چشم انتظار چکيد

به دور ما که همه خون دل به ساغرهاست
ز چشم ساقی غمگين که بوسه خواهد چيد

چه جای من که در اين روزگار بی‌فرياد
ز دست جور تو ناهيد بر فلک ناليد

ازين چراغ توام چشم روشنايی نيست
که کس ز آتش بيداد، غير دود نديد

گذشت عمر و به دل عشوه می‌خريم هنوز
که هست در پی شام سياه، صبح سپيد

کراست سايه در اين فتنه‌ها اميد امان
شد آن زمان که دلی بود در پناه اميد

صفای آينه‌ی خواجه بين کزين دم سرد
نشد مکدر و بر آه عاشقان بخشيد

.

.

.


غریب ترین شاعر ایران | شعری از بهرام اردبیلی
Post by : شاعران ایران زمین      Date : شنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۳      Time :

اشعار بهرام اردبیلی ذوذنبی بر خاک

.

بهرام اردبیلی خارج از کتاب بود... خود او می‌گوید تا ۱۴ سالگی سواد خواندن و نوشتن نداشت. هر چند خیلی زود نخستین شعرش را در مجله‌ای منتشر کرد اما دوران شاعری‌اش دیری نپایید و دوباره به قول خودش خارج از کتاب زندگی کرد. زمانی که در کشتی غرق در تنها کتابی بود که به همراه داشت، یعنی دیوان شمس، دختری رو به رویش نشست؛ دختری که احتمالاً دل سوزانده بود به تنهایی بهرام در شب تاریکِ کشتی تنها با یک کتاب. رو به رویش نشست و وقتی دید بهرام وقعی به او نمی‌گذارد، بلند شد و رفت. بهرام اردبیلی فردای آن روز، تنها کتابش را نیز بخشید به اقیانوس هند.
اما اردبیلی در دوران کوتاه شاعری‌اش، شعرهایی به ثبت رساند که به یقین در میان شعرهایی است که بر تارک ادبیات معاصر می‌درخشند... اردبیلی از کسی تأثیر نگرفت و رد شعرها یا شاعران گذشته و هم‌عصرش را دقیقاً نمی‌توان در آثارش مشخص کرد. با هم شعر «ذوذنبی بر خاک» را از وی بخوانیم.

.

همسرم !
این دعا و قسم را که سخت ناخواناست
به گردن اسبی بیاویز
که بر اجساد سربازان و ما خواهد گذشت .
اسبی به هیأت انسان
به هیبت بهمنی در سهند .

اردیبهشت است
قتال‌ترین ماه منظومه شمسی

فروبند درها را ای بیوه‌ی سی ساله
اسب نبی در قریبان
شیهه می‌کشد و بی‌مرکوب،
در کمند سواره نظام است .

شام،
دیگران را فطیر و کلم بده
برای بهرام
پونه بجوشان .

ماه درشت خوب
دری که به لطف باد باز و بسته می‌شود .
الامان ای جوخه
ماشه را نچکان
هنوز اندکی شب است …

برنوی روسی
سکوت قریبان را نشانه می‌گیرد
و نبی در ذهن شاعر
نشسته برباد و برارس می‌تازد.

.

.

.


شاهکارهای شعر معاصر | صدا کن مرا | سهراب سپهری
Post by : شاعران ایران زمین      Date : جمعه ۱۲ مرداد ۱۴۰۳      Time :

شاهکارهای شعر گلچین اشعار سهراب سپهری صدا کن مرا

.

صدا کن مرا.
صدای تو خوب است.
صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است
که در انتهای صمیمیت حزن می‌روید.

در ابعاد این عصر خاموش
من از طعم تصنیف در متن ادراک یک کوچه تنهاترم.
بیا تا برایت بگویم چه اندازه تنهایی من بزرگ است.
و تنهایی من شبیخون حجم تو را پیش‌بینی نمی‌کرد.
و خاصیت عشق این است.

کسی نیست؛ بیا زندگی را بدزدیم، آن وقت
میان دو دیدار قسمت کنیم.
بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم.
بیا زودتر چیزها را ببینیم.
ببین، عقربک‌های فواره در صفحه ساعت حوض
زمان را به گردی بدل می‌کنند.

بیا آب شو مثل یک واژه در سطر خاموشی‌ام.
بیا ذوب کن در کف دست من جرم نورانی عشق را.

مرا گرم کن
(و یک‌بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.)

در این کوچه‌هایی که تاریک هستند
من از حاصل ضرب تردید و کبریت می‌ترسم.
من از سطح سیمانی قرن می‌ترسم.
بیا تا نترسم من از شهرهایی که خاک سیاشان چراگاه جرثقیل است.
مرا باز کن مثل یک در به روی هبوط گلابی در این عصر معراج پولاد.
مرا خواب کن زیر یک شاخه دور از شب اصطکاک فلزات.

اگر کاشف معدن صبح آمد، صدا کن مرا.
و من، در طلوع گل یاسی از پشت انگشت‌های تو، بیدار خواهم شد.

و آن وقت
حکایت کن از بمب‌هایی که من خواب بودم، و افتاد.
حکایت کن از گونه‌هایی که من خواب بودم، و تر شد.
بگو چند مرغابی از روی دریا پریدند.
در آن گیروداری که چرخ زره‌پوش از روی رویای کودک گذر داشت
قناری نخ زرد آواز خود را به پای چه احساس آسایشی بست.
بگو در بنادر چه اجناس معصومی از راه وارد شد.
چه علمی به موسیقی مثبت بوی باروت پی برد.
چه ادراکی از طعم مجهول نان در مذاق رسالت تراوید.

و آن وقت من، مثل ایمانی از تابش استوا گرم،
تو را در سرآغاز یک باغ خواهم نشانید.

.

.

.


برگزیده شعر معاصر | پریشان باغ من افسرده بود اما | مهدی اخوان ثالث
Post by : شاعران ایران زمین      Date : یکشنبه ۱۰ تیر ۱۴۰۳      Time :

برترین اشعار مهدی اخوان ثالث پریشان باغ من

.

مهدی اخوان ثالث شاعر بزرگ معاصر، مردی وطن‌دوست بود که زندگی خود را وقف شعر اجتماعی و به تصویر کشیدن جامعه روز ایران با زبانی نمادین کرد. شعر او آینه حوادث سیاسی - اجتماعی ایران در دوره زندگی شاعری است که دلبسته آیین‌های ملی ایران بود و ردپای آن در اشعار وی به وضوح دیده می‌شود. اخوان ثالث را به‌علت کاربرد نمادهای ملی و میهنی و دلبستگی به فرهنگ باستانی ایران و لحن حماسی شعر، «فردوسی ثانی» نیز لقب دادند.

اخوان ثالث ابتدا شاعری کهن‌گرا بود؛ اما بعدها در طی ارتباط با نیما یوشیج و مطالعه شعر او، وارد فضایی جدید شد و به شعر نیمایی روی آورد. او در مرحله جدید، گوی سبقت را از نیما ربود و صاحب سبکی جدید در ادب فارسی ‌شد که شعر «زمستان» سرآغاز این تحول بود. در ادامه یک غزل از وی می‌خوانیم.

.

بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما
به جو باز آمد آب رفته؛ ماهی مرده بود اما

زمستان رفت، برفش آب شد، خورشید بازآمد
کبوتر بچه ها را سوز سرما برده بود اما

بشوید خاک قاب پنجره باران پاییزی
به پشت شیشه در تنگی، گلم پ‍‍ژمرده بود اما

هزاران نوشدارو می‌رسید از بهر سهرابم
به سهرابم هزاران ضربِ چاقو خورده بود اما

خلاصه گشت ماه و مهر تا آن سال آخر شد
بهار آمد دوباره! باغ من افسرده بود اما…

.

.

.


برگزیده بهترین اشعار معاصر | مردگان موت | نیما یوشیج
Post by : شاعران ایران زمین      Date : پنجشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۳      Time :

گلچین شعرهای نیما یوشیج مردگان موت

.

نیما یوشیج، پدر شعر نو، در خانواده‌ای اصیل در روستای یوش از توابع شهرستان نور استان مازندران متولد شد. «یوش وطن من است. من وطنم را دوست دارم برای این‌که طبیعت آن را خراب می‌کند، نه سستی و بی‌استقلالی[1]» میرزا ابراهیم‌خان اِعظام‌السلطنه، پدر او، کشاورز و گله‌دار بود و مادرش طوبی مفتاح نام داشت. به جز نیما، مهراقدس، ناکتا، ثریا و رضا(بعدها لادبن) دیگر فرزندان میرزا ابراهیم و طوبی خانم بودند. نیما در نگارش شجره‌نامه‌ی خاندان اسفندیاری می‌نویسد که تبارشان به اسپهبدان پادوسبانیان طبرستان می‌رسد. نیما به تبار و اصالت خود افتخار می‌کرد و اشعاری نیز به زبان مازندرانی سروده است.بعد از امضای قرارداد ۱۹۱۹ و بحرانی شدن اوضاع مملکت، نیما نخستین شعر بلندش یعنی مثنوی قصه‌ی رنگ‌پریده، خون سرد را سرود و با هزینه‌ی خود به چاپ رسانید. در پایان این شعر نوشته شده است: نیما نوری«یوشی».

نیما یوشیج چندی بعد یعنی در دی‌ماه ۱۳۰۱ شعر مهم «افسانه» را سرود. قسمت‌های ابتدایی شعر «افسانه» به همت میرزاده‌ی عشقی در روزنامه‌ی قرن بیستم به چاپ رسید و واکنش‌های بسیاری را به دنبال داشت. نیما مورد حمله‌ی کلامی مخالفانش قرار گرفت. مخالفان او آماده‌ی ظهور موج نویی از شعر در ادبیات فارسی نبودند، زیرا کماکان نسبت به شعر کلاسیک دچار تعصب بودند. سال ۱۳۰۴ شمسی بود که نیما با عالیه جهانگیر آشنا شد. عالیه خانم فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده‌ی روزنامه‌نویس انقلابی شهید، میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، بود. ایام عروسی نیما بود که پدرش از دنیا رفت. شرآگیم ثمره‌ی این ازدواج است که در سال ۱۳۲۱ به جمع دونفره‌ی خانواده‌ی یوشیج اضافه شد. نیما نام جدش را برای تنها پسرش انتخاب کرده است. باهم شعر مردگان موت را از وی بخوانیم.

مردگان موت با هم بزم برپا کرده می خندند
زنده پندارند خودشان را
استخوان ها می درخشد هر کجا پهلو به پهلو روی دندان ها
دنده بر هر دنده بگرفته ست پیشی
چشم رفته، کاسه ی سر کرده جای چشم ها خالی.
چند دیوار شکسته
مردگان موت می خندند، آنها راست حالی.
می کشد انگشت بی جانشان
در جهان زندگان هر دم خیالی

بوی می آید هیس
هیس از آنجا خاسته یک مرده به پا
به سرودی که سرود است
سردو نفرت زای برکرده ست آوا.

مرده‌ای برخاسته
نام دیگر مرده ی مشهور می دارد.
مرده ای یک زنده را با چشم های باز
از ره در دور می دارد.

پنجره ام را ببند ای زن!
شیشه ها را گل فروکش!
منظر این جنب و جوش موت را در پیش چشم من بهم زن!
من نمی‌خواهم کسم بیند،
یا ببینم کس.
در تمنای نگاه بی سوالم
و ردیف رنج های بی شمار من،
دردهای استخوانم بس.

مردگان موت با هم شاد می خندد
با عصیر غارت خود
در جهان زندگانی
می کنند آیا جدا، از زندگی زندگان، یک زندگانی نهانی؟

در فتیله روغنی نیست.
سقف دارد می شکافد.
هست با هر مرده ای، خش خش
هیس! تکان از جا مبادا!
پنجره ام را به زیر گل فروکش!

.

.

.


برگزیده شعر | ترانه کارون | گلچین اشعار فریدون توللی
Post by : شاعران ایران زمین      Date : دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳      Time :

گلچین اشعار معاصر فریدون توللی

فریدون تَوَلَّلی (۱۲۹۸، شیراز – ۹ خرداد ۱۳۶۴، تهران) یک شاعر، فعال سیاسی و باستان‌ شناس ایرانی بود. توللی زاده‌ی شیراز و والدینش از تیرهٔ توللی طایفه عملهٔ قشقایی بودند. پس از پایان دورهٔ آموزش‌های دبستانی و دبیرستانی در این شهر، وارد دانشگاه تهران شد و در سال ۱۳۲۰ در رشتهٔ باستان‌شناسی دانشکده ادبیات این دانشگاه فارغ‌التحصیل گردید. سپس به کار باستان‌شناسی روی آورد و تا امرداد ۱۳۳۲ چندی رئیس ادارهٔ باستان‌شناسی استان فارس بود. توللی، پس از شهریور ۱۳۲۰ وارد فعالیت‌های سیاسی شد و به نوشتن مقالات سیاسی در نشریات حزب توده و مجموعهٔ سیاسی طنزآمیزی با نام «التفاصیل» پرداخت. توللی پس از کودتای ۲۸ امرداد از فعالیت‌های سیاسی دست شست و در کتابخانهٔ دانشگاه پهلوی شیراز به کار مشغول شد. توللی بر اثر آشنایی با نیما یوشیج در شعر به‌شیوهً جدید گرایش یافت و به یکی از پیشروان آن تبدیل شد. دفترهای شعر «رها» و «نافه» او محصول همین دوران است. وی بعدها به مخالفت با فرم آزاد نیمایی پرداخت و مجموعه‌ای از غزل و قصیده به شیوهٔ قدیم را با نام «پویه» منتشر کرد.
توللی با زبان فرانسه آشنایی داشت و اشعاری از شاعران فرانسه‌زبان را به فارسی برگردانده‌است. او سرانجام پس از سال‌ها بیماری قلبی در سال ۱۳۶۴ درگذشت. همسر وی مهین توللی بود که از آن‌ها سه فرزند به نام‌های نیما و فریبا و رها به‌جای مانده‌است. توللی به‌خاطر علاقهٔ زیادش به نیما نام او را بر نخستین دختر خود می‌گذارد. باهم ترانه‌ی کارون را از وی بخوانیم.

.

بلم ، آرام چون قویی سبکبال
به نرمی بر سر كارون همی رفت
به نخلستان ساحل قرص خورشید
ز دامان افق بيرون همی رفت

شفق بازی كنان در جنبش آب
شكوه ديگر و راز دگر داشت
به دشتی پر شقایق باد سرمست
تو پنداری كه پاورچین گذر داشت

جوان پارو زنان بر سينه ی موج
بلم می‌راند و جانش در بلم بود
صدا سر داده غمگين در ره باد
گرفتار دل و بیمار غم بود:

“دو زلفونت بود تار ربابم
چه می‌خواهی ازين حال خرابم
تو كه با مو سر ياری نداری
چرا هر نيمه شو آیی به خوابم”

درون قايق از باد شبانگاه…
دو زلفی نرم نرمک تاب می‌خورد
زنی خم گشته از قايق بر امواج
سرانگشتش به چين آب می‌خورد

صدا چون بوی گل در جنبش آب
به آرامی به هر سو پخش می‌گشت
جوان می‌خواند سرشار از غمی گرم
پی دستی نوازش بخش می‌گشت :

“تو كه نوشم نئی نیشم چرایی
تو كه يارم نئی پيشم چرایی
تو كه مرهم نئی زخم دلم را
نمک پاش دل ريشم چرایی”

خموشی بود و زن در پرتو شام
رخی چون رنگ شب نيلوفری داشت
ز آزار جوان دل شاد و خرسند
سری با او، دلی با ديگری داشت

ز ديگر سوی کارون زورقی خرد
سبک بر موج لغزان پيش می‌راند
چراغی كورسو می‌زد به نيزار
صدایی سوزنام از دور می‌خواند

نسيمی اين پيام آورد و بگذشت:
“چه خوش بی مهربونی هر دو سر بی”
جوان ناليد زير لب به افسوس
“که یک سر مهربونی ، درد سر بی”

.

.


بهین شعر معاصر | افسانه | نیما یوشیج
Post by : شاعران ایران زمین      Date : چهارشنبه ۱ فروردین ۱۴۰۳      Time :

شعر افسانه نیما یوشیج

نیما یوشیج، پدر شعر نو، در خانواده‌ای اصیل در روستای یوش از توابع شهرستان نور استان مازندران متولد شد. «یوش وطن من است. من وطنم را دوست دارم برای این‌که طبیعت آن را خراب می‌کند، نه سستی و بی‌استقلالی[1]» میرزا ابراهیم‌خان اِعظام‌السلطنه، پدر او، کشاورز و گله‌دار بود و مادرش طوبی مفتاح نام داشت. به جز نیما، مهراقدس، ناکتا، ثریا و رضا(بعدها لادبن) دیگر فرزندان میرزا ابراهیم و طوبی خانم بودند. نیما در نگارش شجره‌نامه‌ی خاندان اسفندیاری می‌نویسد که تبارشان به اسپهبدان پادوسبانیان طبرستان می‌رسد. نیما به تبار و اصالت خود افتخار می‌کرد و اشعاری نیز به زبان مازندرانی سروده است.بعد از امضای قرارداد ۱۹۱۹ و بحرانی شدن اوضاع مملکت، نیما نخستین شعر بلندش یعنی مثنوی قصه‌ی رنگ‌پریده، خون سرد را سرود و با هزینه‌ی خود به چاپ رسانید. در پایان این شعر نوشته شده است: نیما نوری«یوشی».

نیما چندی بعد یعنی در دی‌ماه ۱۳۰۱ شعر مهم «افسانه» را سرود. قسمت‌های ابتدایی شعر «افسانه» به همت میرزاده‌ی عشقی در روزنامه‌ی قرن بیستم به چاپ رسید و واکنش‌های بسیاری را به دنبال داشت. با هم منظومه زیبای افسانه را بخوانیم.

در شب تیره، دیوانه ئی، کاو
دل به رنگی گریزان سپرده
در درّه ئی سرد و خلوت نشسته
همچو ساقه ی گیاهی فسرده
می کند داستانی غم آور.

در میانِ بس آشفته مانده
قصه ی دانه اش هست و دامی
وز همه گفته نا گفته مانده
از دلی رفته دارد پیامی
داستان از خیالی پریشان.

عاشق-« ای دل من، دل من، دل من !
بینوا، مضطرا، قابل من
با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصل من
جز سرشکی به رخساره ی غم.

آخر، ای بینوا دل! چه دیدی
که ره رستگاری بریدی ؟
مرغ هرزه درآئی، که برهر
شاخی و شاخساری پریدی
تا بماندی زبون و فتاده.

می توانستی ای دل رهیدن
گر نخوردی فریب زمانه
آنچه دیدی، ز خود دیدی و بس
هردم از یک ره و یک بهانه
تا تو، ای مست ! با من ستیزی.

تا بسرمستی و غمگساری
با « فسانه » کنی دوستاری
عالمی دایم از وی گریزد
با تو او را بود سازگاری
مبتلائی نیابد به از تو ».

افسانه-« مبتلائی که ماننده ی او
کس در این راه لغزان ندیده
آه ! دیری ست کاین قصّه گویند:
ازبرِ شاخه مرغی پریده
مانده بر جای از او آشیانه.

لیک این آشیان ها سراسر
بر کفِ بادها اندر آیند
رهروان اندر این راه هستند
کاندر این غم، به غم می سرایند
او یکی نیز از رهروان بود.

در برِ این خرابه مغاره
وین بلند آسمان و ستاره
سال ها با هم افسرده بودید
وز حوادث به دل پاره پاره
او ترا بوسه می زد، تو او را ».

عاشق-« سال ها با هم افسرده بودیم
سال ها، همچو واماندگانی
لیک موجی که آشفته می رفت
بودش از تو به لب داستانی.
می زدت لب، در آن موج لبخند ».

افسانه- « من بر آن موج ِ آشفته دیدم
یّکه تازی سراسیمه »
عاشق- « امامن سوی گلعذاری رسیدم
درهمش گیسوان چون معمّا
همچنان گرد بادی مشّوش ».

افسانه-« من در این لحظه از راه پنهان
نقش می بستم از او بر آبی »
عاشق-« آه، من بوسه می دادم از دور
بر رخ او به خوابی، چه خوابی !
با چه تصویرهای فسونگر!.

ای فسانه، فسانه، فسانه !
ای خدنگ تورامن نشانه،
ای علاج دل، ای داروی درد
همره گریه های شبانه
با من ِسوخته دل درچه کاری ؟

چیستی؟ ای نهان از نظرها
ای نشسته سر رهگذرها
از پسرها همه ناله بر لب
ناله ی تو همه از پدر ها
توکه ئی ؟ مادرت که؟ پدر که؟.

چون ز گهواره بیرونم آورد
مادرم، سرگذشت تو می گفت
بر من از رنگ و روی تو می زد
دیده، ازجذبه های تو می خفت
می شدم بیهش و محو و مفتون.

رفته رفته که بر ره فتادم
از پی بازی بچگانه
هر زمانی که شب در رسیدی
برلب چشمه و رودخانه
در نهان، بانگ تو می شنیدم.

ای فسانه ! مگر تو نبودی
آن زمانی که من در صحاری
می دویدم چو دیوانه، تنها
داشتم زاری و اشکباری
تو مرا اشک ها می سترُدی ؟.

آن زمانی که من مست گشته
زلف ها می فشاندم بر باد
تو نبودی مگرکه همآهنگ
می شدی با من زار و ناشاد
می زدی بر زمین آسمان را ؟

در برِ گوسفندان شبی تار
بودم افتاده من، زرد و بیمار
تو نبودی مگر آن هیولا ؟
آن سیاِه مهیبِ شرر بار؟
که کشیدم زبیم ِتو فریاد ؟

دم که لبخنده های بهاران
بود با سبزه ی جویباران
از برِ پرتوِ ماه تابان
در بنُ صخره ی کوهساران
هر کجا بزم و رزمی ترا بود.

بلبل بینوا ناله می زد
بر رخ سبزه شب ژاله می زد
روی آن ماه، ازگرمی عشق
چون گل نار تبخاله می زد
می نوشتی تو هم سرگذشتی.

سرگذشت منی ، ای فسانه !
که پریشانی و غمگساری
یا دل من به تشویش بسته
یا که دو دیده ی اشکباری
یا که شیطان رانده ز هر جای ؟

قلب پُر گیر و دار منی تو
که چنین ناشناسی و گمنام؟
یا سرشت منی، که نگشتی
در پی ِ رونق و شهرت و نام؟
یا تو بختی که از من گریزی ؟.

هر کس از جانب خود ترا راند
بی خبر که توئی جاودانه
توکه ئی ؟ ای ز هر جای رانده
با منت بوده ره، دوستانه
قطره ی اشکی آیا تو، یا غم ؟

یاد دارم شبی ماهتابی
بر سر کوه « نوبنُ » نشسته
دیده از سوز دل خواب رفته
دل ز غوغای دو دیده رَسته
باد سردی دمید ازبرِکوه.

گفت با من که: « ای طفل محزون
ازچه از خانه ی خود جدائی ؟
چیست گمگشته ی تو در این جای ؟
طفل ! گل کرده با دلربائی
« کرُگویجی » دراین دره ی تنگ.

چنگ در زلف من زد چو شانه
نرم و آهسته و دوستانه
با من خسته ی بینوا داشت
بازی و شوخی بچگانه
ای فسانه ! توآن باد سردی ؟.

ای بسا خنده ها که زدی تو
برخوشی و بدی گل من
ای بسا کامدی اشک ریزان
بر من و بر دل و حاصل من
تو ددَی یا که روئی پری وار؟

ناشناسا ! که هستی که هرجا
با من بینوا بوده ئی تو
هر زمانم کشیده در آغوش
بیهشی من افزوده ئی تو
ای فسانه ! بگو، پاسخم ده !

افسانه-« بس کن از پرسش، ای سوخته دل
بس که گفتی دلم ساختی خون
باورم شد که از غصّه مَستی
هر که راغم فزون، گفته افزون !
عاشقا ! تو مرا می شناسی.

از دل بی هیاهو نهفته
من یک آواره ی آسمانم
وز زمان و زمین باز مانده
هر چه هستم، برِعاشقانم
آنچه گوئی منم، وآنچه خواهی.

من وجودی کهن کار هستم
خوانده ی بی کسان ِگرفتار
بچه ها را به من مادر پیر
بیم و لرزه دهد در شبِ تار
من یکی قصّه ام بی سر و بنُ ».

عاشق- « تو یکی قصه ئی ؟ »
افسانه- « آری آری

قصه ی عاشق بی قراری
نا امیدی پر از اضطرابی
که به اندوه و شب زنده داری
سال ها در غم و انزوا زیست.

قصه ی عاشقی پر ز بیمم
گر مهیبم چو دیو صحاری
ور مرا پیرزنِ روستائی
غول خواند ز آدم فراری
زاده ی اضطراب جهانم.

یک زمان دختری بوده ام من
نازنین دلبری بوده ام من
چشم ها پر ز آشوب کرده
یکهّ افسونگری بوده ام من
آمدم بر مزاری نشسته.

چنگ سازنده ی من به دستی
دست دیگر یکی جام باده
نغمه ئی سازنا کرده، سرمست
شد ز چشم سیاهم گشاده
قطره قطره سرشکِ پر از خون.

درهمین لحظه تاریک می شد
در افق صورت ابرِ خونین
در میان زمین و فلک بود
اختلاط صداهای سنگین
دود از این خیمه می رفت بالا.

خواب آمد مرا دیدگان بست
جام و چنگم فتادند از دست
چنگ پاره شد و جام بشکست
من ز دست دل و دل ز من رسَت
رفتم و دیگرم تو ندیدی.

ای بسا وحشت انگیز شب ها
کز پس ابرها شد پدیدار
قامتی که ندانستی اش کیست
با صدائی حزین و دل آزار
نام من در بُن گوش تو گفت.

عاشقا ! من همان ناشناسم
آن صدایم که از دل برآید
صورت مردگان جهانم
یک دمم که چو برقی سرآید
قطره ی گرم چشمی ترَم من.

چه در آن کوه ها داشت می ساخت
دست مردم بیآلوده درگِل
لیک افسوس ! از آن لحظه دیگر
ساکنین را نشد هیچ حاصل
سال ها طی شدند از پی هم.

یک گوزن فراری در آنجا
شاخه ئی را ز برگش تهی کرد
گشت پیدا صداهای دیگر
شکل مخروطی خانه ئی فرد
کلهّ ی چند بز در چراگاه.

بعد از آن، مرد چوپان پیری
اندر آن تنگنا جُست خانه
قصه ئی گشت پیدا که در آن
بود گم هر سراغ و نشانه
کرد ازمن دراین راه معنی.

کی ولی با خبر بود از این راز
که برآن جغد هم خواند غمناک.!
ریخت آن خانه ی شوق از هم
چون نه جز نقش آن ماند برخاک
هرچه بگریست، جز چشم شیطان .

عاشق-« ای فسانه ! خسانند آنان
که فرو بسته ره را به گلزار
خس، به صد سال طوفان ننالد
گل، ز یک تند باد ست بیمار
تو مپوشان سخن ها که داری.

تو بگو با زبان دل خود
هیچکس، گوی نپسندد آن را
می توان حیله ها راند درکار
عیب باشد ولی نکته دان را
نکته پوشی پی حرف مردم.

این زبان دل افسردگان ست
نه زبان ِ پی ِنام خیزان
گوی در دل نگیرد، کسش هیچ
ما که در این جهانیم سوزان
حرف خود را بگیریم دنبال:

کی درآن کلبه ها ی دگربود ؟»
افسانه-« هیچکس جز من، ای عاشق مست !
دیدی آن شور و بشنیدی آن بانگ
از بُن بام هائی که بشکست
روی دیوارهائی که ماندند.

در یکی کلبه ی خرُد چوبین
طرف ویرانه ئی، یاد داری ؟
که یکی پیرزنِ روستائی
پنبه می رشت و می کرد زاری
خامُشی بود و تاریکی شب،

بادِ سَرد از برون نعره می زد
آتـش اندر دل کلبه می سوخت
دختری ناگه از در در آمد
که همی گفت و برسرهمی کوفت:
( ای دل من، دل من، دل من ! )

آه، از قلب خسته بر آورد
در بَرِ ما در افتاد و شد سرد.
این چنین دختر بیدلی را
هیچ دانی چه زار و زبون کرد ؟
عشق فانی کننده، منم عشق !

حاصل زندگانی منم، من !
روشنی جهانی منم، من !
من، فسانه، دل عاشقانم
گربود جسم و جانی منم، من !
من ! گل عشقم و زاده ی اشک.

یاد می آوری آن خرابه
آن شب و جنگل« آلیو» را
که تو از کهنه ها می شمردی
می زدی بوسه خوبان نو را ؟
زان زمان ها مرا دوست بودی.»

عاشق- « آن زمان ها، که از آن به ره ماند
همچنان که از سواری غباری. »
افسانه-« تند خیزی، که ره شد پس ازاو
جای خالی نمای سواری
طعمه ی این بیابان موحش »

عاشق- « لیک درخنده اش، آن نگارین
مست می خواند و سر مست می رفت
تا شناسد حریفش به مستی
جام هرجای بر دست می رفت
چه شبی ! ماه خندان، چمن نرم ! »

افسانه- « آه ! عاشق، سحر بود آندم
سینه ی آسمان باز و روشن
شد ز ره کاروان طربناک
جرسش را به جا ماند شیون
آتشش را اجاقی که شد سرد. »

عاشق-« کوه ها راست استاده بودند
درّه ها همچو دزدان خمیده.»
افسانه- « آری، ای عاشق ! افتاده بودند
دل ز کف دادگان، و ارمیده
داستانیم از آن جاست در یاد:

هر کجا فتنه بود و شب و کین
مردمی، مردمی کرده نابود
برسر کوه های « کپُاچین »
نقطه ئی سوخت در پیکر دود
طفل بی تابی آمد به دنیا.

تا بهم یار و دمساز باشیم
نکته ها آمد ازقصه کوتاه
اندر آن گوشه، چوپان زنی، زود
ناف از شیر خواری ببّرید.»
عاشق- « آه !چه زمانی، چه دلکش زمانی !
قصه ی شادمان ِدلی بود
باز آمد سوی خانه ی دل»
افسانه-« عاشقا ! جغد گو بود و بودش
آشنائی به ویرانه ی دل.»
عاشق- « آری افسانه ! یک جغد غمناک.

هر دم امشب از آنان که بودند
یاد می آورد جغد باطل
ایستاده ست، استاده گوئی
آن نگارین به ویران « ناتل »
دست بر دست و با چشم نمناک ».

افسانه – « آمده از مزار مقدس
عاشقا ! راه درمان بجوید »
عاشق-« آمده با زبانی که دارد
قصه ی رفتگان را بگوید
زندگان را بیابد دراین غم.»

افسانه-« آمده تا به دست آورد باز
عاشق، آن را که بر جا نهاده ست
لیک چه سود کاندر بیابان
هول را باز دندان گشاده ست
باید این جام گردد شکسته.

بهِ کِه، ای نقشبند فسونکار!
نقش دیگر برآری که شاید
اندراین پرده در نقشبندی
بیش ازین نزغمت غم فزاید
جلوه گیرد سپید ازسیاهی.

آنچه بگذشت چون چشمه ی نوش
بود روزی بدانگونه، کامروز
نکته این ست، دریاب فرصت
گنج در خانه، دل رنج اندوز
از چه ؟ آیا چمن دلربا نیست ؟

آن زمانی که امرود وحشی
سایه افکنده آرام برسنگ
کاکلی ها در آن جنگل دور
می سرایند با هم هماهنگ
که یکی زان میان ست خوانا.

شکوه ها را بنه، خیز و بنگر
که چگونه زمستان سر آمد
جنگل و کوه در رستخیزست
عالم از تیره روئی در آمد
چهره بگشاد و چون برق خندید.

توده ی برف بشکافت از هم
قلهّ ی کوه شد یکسر ابلق
مرد چوپان در آمد ز دَخمه
خنده زد شادمان و موفق
که دگر وقت سبزه چرانی ست.

عاشقا ! خیز کآمد بهاران
چشمه ی کوچک از کوه جوشید
گل به صحرا در آمد چو آتش
رود تیره چو طوفان خروشید
دشت از گل شده هفت رنگ.

آن پرنده پی لانه سازی
بر سر شاخه ها می سراید
خار و خاشاک دارد به منقار
شاخه ی سبز هر لحظه زاید
بچگانی همه خرد و زیبا ».

عاشق -در«سریها» به راه «ورازون»
گرگ دزدیده سرمی نماید.»
افسانه-«عاشق ! این چه حرفی ست؟ اکنون
گرگ، کاو دیری آنجا نپاید
از بهارست آنگونه رقصان.

آفتاب طلائی بتابد
برسر ژاله ی صبحگاهی
ژاله ها دانه دانه درخشند
همچون الماس و در آب ماهی
برسر موج ها زد معّلق.

تو هم، ای بینوا ! شاد بخرام
که ز هرسو نشاط بهارست
که به هرجا زمانه به رقص ست
تا به کی دیده ات اشکبارست ؟
بوسه ئی زن، که دوران رونده ست.

دور گردون گذشته ز خاطر
روی دامان این کوه بنگر
بّره های سفید و سیه را
نغمه ی زنگ ها را یکسر
چون دل عاشق آواز خوان اند.

بر سر سبزه ی «بیشُل» اینک
نازنینی ست خندان نشسته
از همه رنگ، گل های کوچک
گرد آورده و دسته بسته
تا کند هدیه ی عشق بازان.

همتی کن که دزدیده او را
هردمی جانب تو نگاهی ست
عاشقا ! گر سیه دوست داری
اینک او را دو چشم سیاهی ست
که زغوغای دل قصّه گوی ست.»

عاشق-« رو، فسانه ! که اینها فریب ست
دل ز وصل و خوشی بی نصیب ست
دیدن و سوزش و شادمانی
چه خیالی و وَهمی عجیب ست
بی خبرشاد و بینا فسرده ست.

خنده ئی ناشکفت از گل من
که ز باران ِزهری نشد تر
من به بازار کالا فروشان
داده ام هرچه را، در برابر
شادی روز گمگشته ئی را.

ای دریغا ! دریغا ! دریغا !
که همه فصل ها هست تیره
از گذشته چو یاد آورم من
چشم بیند، ولی خیره خیره
پر ز حیرانی و ناگواری.

ناشناسی دلم بُرد و گم شد
من پی دل کنون بی قرارم
لیکن از مستی باده ی دوش
می روم سر گران و خمارم
جرعه ئی بایدم، تا رهم من.»

افسانه-« که ز نو قطره ئی چند ریزی ؟
بینوا عاشقا !»
عاشق-« گر نریزم
دل چگونه تواند رهیدن ؟
چون توانم که دلشاد خیزم
بنگرم بر بساط بهاران.!»

افسانه-« حالیا تو بیا و رها کن
اول و آخر زندگانی
وز گذشته میآور دگر یاد
که بدین ها نیرزد جهانی
که زبون دل خود شوی تو »

عاشق-« لیک افسوس ! چون مارم این درد
می گزَد بندِ هر بندِ جان را
پیچم از درد بر خود چو ماران
تنگ کرده به تن استخوان را
چون فریبم در این حال کآن هست.

قلب من نامه ی آسمان هاست
مدفن آرزوها و جان هاست
ظاهرش خنده های زمانه
باطن آن سرشگ نهان هاست
چون رها دارمش، چون گریزم.

همرها ! باز آمد سیاهی
می برندم به خواهی نخواهی
می درخشد ستاره بدآنسان
که یک شعله رو در تباهی
می کشد باد، محکم غریوی.

زیر آن تپه ها که نهان ست
حالیا روبَه آواز خوان ست
کوه و جنگل بدان ماندَ اینجا
که نمایشگه روبهان ست
هرپرنده به یک شاخه درخواب »

افسانه-« هر پرنده به کنجی فسرده
شب دل ِعاشقی مست خورده»
عاشق-« خسته این خاکدان، ای فسانه !
چشم ها بسته خوابش ببرده
با خیالی دگر رفته از هوش.

بگذر از من، رها کن دلم را
که بسی خواب آشفته دیده ست
عاشق و عشق و معشوق و عالم
آنچه دیده، همه خفته دیده ست
عاشقم، خفته ام، غافلم من !

گل به جامه درون پر ز نازست
بلبل شیفته چاره سازست
رخ نتابیده، ناکام پژمرد
بازگو ! این چه غوغا، چه رازست ؟
یک دَم واین همه کشمکش ها.

واگذار، ای فسانه ! که پرسم
زین ستاره هزاران حکایت
که چگونه شکفت آن گل سرخ ؟
چه شد ؟ اکنون چه دارد شکایت؟
وز دم بادها چون بپژمرد.

آنچه من دیده ام خواب بوده
نقش یا بر رخ آب بوده
عشق، هذیان بیماری ئی بود
یا خمار می ئی ناب بوده
همرها ! این چه هنگامه ئی بود ؟

برسرِ ساحِل خلوتی ما
می دویدیم و خوشحال بودیم
با نفس های صبحی طربناک
نغمه های طرب می سُرودیم
نه غِم روزگِارِ جدائی.

کوچ می کرد با ما قبیله
ما «شماله» به کف در برِ همَ
کوه ها پهلوانان ِخودسر
سر بر افراشته، روی در هَم
گله ی ما همه رفته از پیش.

تا دم صبح می سوخت آتش
باد فرسوده می رفت و می خواند
مثل اینکه، درآن درّه ی تنگ
عده ئی رفته، یک عده می ماند
زیر دیوارِ از سَرو و شمشاد.

آه، افسانه ! در من بهشتی ست
همچو ویرانه ئی در برِ من
آبش از چشمه ی چشم نمناک
خاکش از مشُت خاکسترِ من
تا نبینی به صورت خموشم.

من بسی دیده ام صبح روشن
گل به لبخند و جنگل سترده
بس شبان اندر او ماه غمگین
کاروان را جرس ها فسرده
پای من خسته اندر بیابان.

دیده ام روی بیمارناکان
با چراغی که خاموش می شد
چون یکی داغ دل دیده محراب
ناله ئی را نهان گوش می شد
شکل دیوار، سنگین و خاموش.

در هم افتاد دندانه ی کوه
سیل برداشت ناگاه فریاد
فاخته کرد گم آشیانه
ماند توکا به ویرانه آباد
رفته از یادش اندیشه ی جفت.

که تواند مرا دوست دارد
وندرآن بهره ی خود نجوید ؟
هر کس از بهرخود در تکاپوست
کس نچیند گلی که نبوید
عشق بی حّظ و حاصل خیالی ست.

آنکه پشمینه پوشید دیری
نغمه ها زد همه جاودانه
عاشق زندگانی خود بود
بی خبر در لباس فسانه
خویشتن را فریبی همی داد.

خنده زد عقل زیرک بر این حرف
کز پی این جهان هم جهانی ست
آدمی زاده ی خاک ناچیز
بسته ی عشق های نهانی ست
عشوه ی زندگانی ست این حرف.

بار رنجی بسر، بارِ صد رنج
خواهی ار نکته ئی بشنوی راست
محو شد چشم رنجور زاری
مانده از او زبانی که گویا ست
تا دهد شرح عشق دگرسان.

حافظا ! این چه کید و دروغی ست
کز زبان می و جام و ساقی ست ؟
نالی ارتا ابد باورم نیست
که برآن عشق بازی که باقی ست
من برآن عاشقم که رونده ست.

در شگفتم ! من و تو که هستیم ؟
وز کدامین خُم کهنه مستیم ؟
ای بسا قید ها که شکستیم
باز از قید وَهمی نرستیم.
بی خبر خنده زن، بیهده نال.

ای فسانه ! رها کن در اشکم
کآتشی شعله زد، جان من سوخت
گریه را اختیاری نمانده ست
من چه سازم ؟ جز اینم نیاموخت
هرزه گردی دل، نغمه ی روح.»

افسانه-« عاشق ! اینها سخن های تو بود ؟
حرف بسیارها می توان زد
می توان چون یکی تکهّ ی دود
نقش تردید در آسمان زد
می توان چون شبی ماند خاموش.

می توان چون غلامان، به طاعت
شنوا بود و فرمانبر، اما
عشق هرلحظه پرواز جوید
عقل هر روز بیند معّما
وآدمیزاده، در این کشاکش.

لیک این نکته هست و نه جز این
ما شریک همیم اندراین کار
صد اگر نقش از دل برآید
سایه آنگونه افتد به دیوار
که ببینند و جویند مردم .

خیز اینک در این ره، که ما را
خبر از رفتگان نیست در دست
شادی آورده با هم توانیم
نقش دیگر بر این داستان بست
زشت و زیبا، نشانی که از ماست.

تو مرا خواهی و من تو را نیز
این چه کبر و چه شوخی و نازی ست ؟
به دو پا رانی، از دست خوانی
با من آیا ترا قصدِ بازی ست ؟
تو مرا سربه سرمی گذاری ؟

ای گل نو شکفته ! اگر چند
زود گشتی زبون و فسرده
از وفور جوانی چنینی
هر چه کآن زنده تر، زود تر مرده
با چنین زنده من کار دارم.

می زدم من دراین کهنه گیتی
بر دل زندگان دایماً دست
دَر از این باغ اکنون گشادند
که در از خار زاران بسی بست.
شد بهار تو با تو پدیدار.

نوگل من ! گلی، گرچه پنهان
در بُن شاخه ی خار زاری
عاشق تو، ترا باز یابد
سازد از عشق تو بیفراری
هر پرنده، ترا آشنا نیست.

بلبل بینوا زی تو آید
عاشق مبتلا زی تو آید
طینت تو همی ماجرائی ست
طالب ِماجرا زی تو آید
تو تسّلی دهِ عاشقانی !»

عاشق-« ای فسانه ! مرا آرزو نیست
که بچیندم و دوست دارند
زاده ی کوهم، آواره ی ابر
بهِ، که بر سبزه ام وا گذارند
با بهاری که هستم درآغوش.

کس نخواهم زند بردلم دست
که دلم، آشیان دلی هست
ز آشیانم اگر حاصلی نیست
من برآنم کزآن حاصلی هست
به فریب و خیالی منم خوش »

افسانه-« عاشق ! از هر فریبنده، کان هست
یک فریب دلاویز تر، من!
کهنه خواهد شدن آنچه خیزد
یک دروغ کهن خیزتر، من!
رانده ی عاقلان، خوانده ی تو.

کرده در خلوت کوه منزل »
عاشق- « همچو من »
افسانه -« چون تو از درد، خاموش
بگذارانم ز چشم آنچه بینم.»

عاشق-« تا نیابی دلی را همه خوش.»
افسانه-« دردش افتاده اندر رگ و پوست.

عاشقا ! با همه این سخن ها
به محک آمدت تکهّ ی زر
چه خوشی ؟ چه زبانی ؟ چه مقصود ؟
گردد این شاخه یک روز بی بر
لیک سیراب از این جوی اکنون.

یک حقیقت فقط هست برجا
آنچنانی که بایست، بودن
یک فریب ست ره جسته هر جا
چشم ها بسته، بایست بودن !
ما چنانیم لیکن، که هستیم.»

عاشق-« آه افسانه ! حرفی ست این راست
گر فریبی زما خاست مائیم
روزگاری اگر فرصتی ماند
بیش از این با هم اندر صفائیم
همدل و همزبان و هماهنگ.

تو دروغی ، دروغی دلاویز
تو غمی، یک غم سخت زیبا
بی بها مانده عشق و دل من
می سپارم به تو، عشق و دل را
که تو خود را به من واگذاری.

ای دروغ ! ای غم ! ای نیک و بد، تو
چه کسَت گفت از جای بر خیز ؟
چه کسَت گفت زین ره به یکسو
همچو گل بر سر شاخه آویز
همچو مهتاب در صحنه ی باغ ؟

ای دل عاشقان ! ای فسانه !
ای زده نقش ها بر زمانه !
ای که از چنگ خود باز کردی
نغمه های همه جاودانه
بوسه، بوسه، لب عاشقان را.

در پس ابرهایم نهان دار
تا صدای مرا جز فرشته
نشنوند ایچ در آسمان ها
کس نخواند زمن این نوشته
جز به دل عاشق بیقراری.

اشگ من ریز بر گونه ی او
ناله ام در دل وی بپا کن
روح گمنامم آنجا فرود آر
که برآید ازآنجای شیون
آتش آشفته خیزد زدل ها.

هان ! به پیش آی از این درّه ی تنگ
که بهین خوابگاه شبان هاست
که کسی را نه راهی برآن ست
تا در اینجا که هرچیز تنها ست
« بسرائیم دلتنگ با هم.»


منتحب شعر معاصر ایران | علی اکبر دهخدا | زندگی و اشعار
Post by : شاعران ایران زمین      Date : پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲      Time :

برگزیده بهترین اشعار ایران دهخدا

علی‌اکبر دهخدا داستان‌نویس، شاعر، طنزپرداز، روزنامه‌نگار و مبارز سیاسی، سال ‌۱۲۵۸ هجری شمسی در محله‌ سنگلج تهران به دنیا آمد. در سال ‌۱۲۷۱ مطالعه و آموزش صرف و نحو عربی و اصول و فقه اسلامی را آغاز کرد. یک سال بعد به تحصیل در مدرسه علوم اسلامی مشغول شد و در سال ‌۱۲۸۰ به عنوان دستیار محمدحسین فروغی به تدریس ادبیات فارسی در مدرسه علوم سیاسی پرداخت.

دهخدا در سال ‌۱۲۸۲ برای مأموریت از طرف سفارت ایران، به وین، رم، بخارست و پاریس سفر کرد و دو سال بعد به ایران بازگشت. در سال ‌۱۲۸۵ در امور راه‌داری و راه شوسه در خراسان به کار مشغول شد و در عین حال به فعالیت‌های سیاسی علاقه‌مند بود. مجله معروف «صوراسرافیل» را در سال ‌۱۲۸۶ منتشر کرد تا این‌که یک سال بعد و پس از انتشار ‌۳۲ شماره، مجله بسته شد. بسیاری از انقلابی‌ها و مشروطه‌خواهان، محاکمه، تبعید یا اعدام شدند. میرزا جهانگیرخان شیرازی در باغ شاه کشته شد و دهخدا به سوییس گریخت و آن‌جا هم چند شماره‌ای از مجله را منتشر کرد.

او شعر معروف «یاد آر ز شمع مرده یاد آر» را شبی پس از به‌خواب دیدن جهانگیرخان سرود. دهخدا هم‌زمان با آغاز جنگ جهانی اول مخفیانه به ایران بازگشت و تا پایان جنگ نزد خوانین چهارمحال و بختیاری ماند. آن‌جا با استفاده از کتابخانه خطی و سنگی یکی از خوانین، کار تألیف و گردآوری «امثال و حکم» و «لغت‌نامه» را شروع کرد. علت انتخاب دهخدا در زمره بهترین شاعران ایرانی حضور قدرتمندانه در عرصه‌های مختلف شعری، از طنز تا حماسه و از محاوره تا معیار است. با هم غزلی از وی بخوانیم که در حال و هوای طرفداری از مصدق سروده شده است.

ای مردم آزاده کجایید کجایید
آزادگی افسرد بیایید بیایید

در قصه و تاریخ چو آزاده بخوانید
مقصود از آزاده شمایید شمایید

بی‌شبه شما روشنی چشم جهانید
در چشمه‌ی خورشید شما نور و ضیایید

با چاره‌گری و خرد خویش به هر درد
بر مشرق رنجور دوایید دوایید

بسیار مفاخر پدرانتان و شما راست
کوشید که یک لخت بر آن‌ها بفزایید

بنمود مصدقتان آن نعمت و قدرت
کاندر کفتان هست از آن سر مگرایید

گیرید همه از دل و جان راه مصدق
زین ره درآیید اگر مرد خدایید


شعر معاصر | نیما یوشیج | زندگی و اشعار
Post by : شاعران ایران زمین      Date : پنجشنبه ۱۷ اسفند ۱۴۰۲      Time :

شعر معاصر نیما یوشیج زندگی و اشعار

نیما یوشیج، پدر شعر نو، در خانواده‌ای اصیل در روستای یوش از توابع شهرستان نور استان مازندران متولد شد. «یوش وطن من است. من وطنم را دوست دارم برای این‌که طبیعت آن را خراب می‌کند، نه سستی و بی‌استقلالی[1میرزا ابراهیم‌خان اِعظام‌السلطنه، پدر او، کشاورز و گله‌دار بود و مادرش طوبی مفتاح نام داشت. به جز نیما، مهراقدس، ناکتا، ثریا و رضا(بعدها لادبن) دیگر فرزندان میرزا ابراهیم و طوبی خانم بودند. نیما در نگارش شجره‌نامه‌ی خاندان اسفندیاری می‌نویسد که تبارشان به اسپهبدان پادوسبانیان طبرستان می‌رسد. نیما به تبار و اصالت خود افتخار می‌کرد و اشعاری نیز به زبان مازندرانی سروده است.بعد از امضای قرارداد ۱۹۱۹ و بحرانی شدن اوضاع مملکت، نیما نخستین شعر بلندش یعنی مثنوی قصه‌ی رنگ‌پریده، خون سرد را سرود و با هزینه‌ی خود به چاپ رسانید. در پایان این شعر نوشته شده است: نیما نوری«یوشی».

نیما چندی بعد یعنی در دی‌ماه ۱۳۰۱ شعر مهم «افسانه» را سرود. قسمت‌های ابتدایی شعر «افسانه» به همت میرزاده‌ی عشقی در روزنامه‌ی قرن بیستم به چاپ رسید و واکنش‌های بسیاری را به دنبال داشت. نیما مورد حمله‌ی کلامی مخالفانش قرار گرفت. مخالفان او آماده‌ی ظهور موج نویی از شعر در ادبیات فارسی نبودند، زیرا کماکان نسبت به شعر کلاسیک دچار تعصب بودند. سال ۱۳۰۴ شمسی بود که نیما با عالیه جهانگیر آشنا شد. عالیه خانم فرزند میرزا اسماعیل شیرازی و خواهرزاده‌ی روزنامه‌نویس انقلابی شهید، میرزا جهانگیرخان صوراسرافیل، بود. ایام عروسی نیما بود که پدرش از دنیا رفت. شرآگیم ثمره‌ی این ازدواج است که در سال ۱۳۲۱ به جمع دونفره‌ی خانواده‌ی یوشیج اضافه شد. نیما نام جدش را برای تنها پسرش انتخاب کرده است.

پاسها از شب گذشته است.
میهمانان جای را کرده اند خالی. دیرگاهی است
میزبان در خانه اش تنها نشسته.
در نی آجین جای خود بر ساحل متروک میسوزد اجاق او
اوست مانده.اوست خسته.

مانده زندانی به لبهایش
بس فراوان حرفها اما
با نوای نای خود در این شب تاریک پیوسته
چون سراغ از هیچ زندانی نمی گیرند
میزبان در خانه اش تنها نشسته


next page
صفحه «شعر معاصر ایران» می‌کوشد آرشیوی از زیباترین اشعار شاعران معاصر ایرانی را با شما مخاطب ادبیات به اشتراک بگذارد. کوشیده‌ایم برگزیده بهترین اشعار شاعران معاصر اعم از: ژاله اصفهانی | فریدون رهنما | نیما یوشیج | فریدون توللی | ادیب برومند | شهریار | سهراب سپهری | بهرام اردبیلی | بیژن الهی | حسین منزوی و... را در قالب سایت بهین شعر معاصر گرد آوریم. تا چه قبول افتد.
past
categories
tags
friends
code
template designed by black theme