Post by : دلبان Date : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۶ Time : 23

مرا سری ست مسافر سوار بر گردن
بر آن سرم که نپیچد سر از سفر گردن
چه گردنی! که به گردون نمی سپارد سر
عجب سری! که ندارد ازو خبر گردن
اگر که گل نکند میوه ی سرافرازی
بریده به که درختی ست بی ثمر گردن
سری که تن دهد آغوش بی بخاری را
سرش مخوان که کدویی ست رسته بر گردن
اگر سر از غلیان چون سپند برنجهد
زند کنایه به کبریت بی خطر گردن
سرم هماره بماند وبال گردن من
به بار منت گردن نهد اگر گردن
صدای پای تبر پر زد از دهان خبر
بسی نمانده درآرد ز شوق پر گردن
به جان مرگ قسم دم به دم قدم به قدم
نشسته ام بغل مرگ؛ دست در گردن
چو دختری که ز دست پدر نپیچد سر
چو مادری که نگرداند از پسر گردن
به سوی مرگ چنان می دوم به سر که مرا
نمی رسد ز تکاپو به گرد سر گردن
به خون دشنه چنان تشنه ام که دشنه به خون
بگو گلو کند از خون خویش تر گردن
برو که نزد تو زانو نمی زنم ای لات
وگر درآورد از پالهنگ سر گردن
برو که شیر خدا را فرو نمی آید
ز ریسمانک پوسیده ی عمر گردن
اگر هرآینه سر تا به پای دار شوی
مقابل تو شوم پای تا به سر گردن
طناب دار مدال شهادت است ای کاش
شود به حلقه ی دار تو مفتخر گردن
به دلو دار اگر از چاه تن برآرم سر
شود مرا بدل از بیرق ظفر گردن
به ساز دار برقصد نهاده سر به طبق
زهی هنر که ندارد جز این هنر گردن
همینکه گزمه کند عزم نیزه بارانم
سپرده ام که کند سینه را سپر گردن
ز طول قامت این نیزه های سرگردان
مراست یک سر و گردن بلندتر گردن
عقاب سر به فلک برده ی مجرد را
کسی ندیده برد سر به زیر پر گردن
کمر مبند به تحقیر مرد فحل از جهل
من آن نیم که مرا افتد از کمر گردن
من آن نیم که به تاوان گردن افرازی
شوم قفاخور خوکان مختصرگردن
به راستی که ترا می سپارم الا سر
چنانکه پیش تو خم می کنم مگر گردن
وگر زدست تو سر زد تبر چه سرزنشی؟
به پیشواز تبر می دود به سر گردن
بزن که داشته بر گردن سراندازان
تبر هرآینه حقی بزرگ بر گردن
به احترام تبر گردن منا برخیز
که باعتبار* تبر گشته معتبر گردن
وگرنه سر به دل لاک بردگان را هم
ظهور می کند از غیبت تبر گردن
فرو نیامدن ای قوم کار هر سر نیست
چنانکه خم نشدن نیست کار هر گردن
سر سران نبرازد مگر به گردن من
سر مرا نفرازد مگر ابرگردن
نهم به پیروی شیخ شهر گردن اگر
کشد ز پیروی مبتدا خبر گردن
بلی دهد اسدالله با معاویه دست
اگر نهد به سگ ماده شیر نر گردن
گرفته یکتنه خون ها ز خلق نازکدل
فقیه سرکش گردنکلفت بر گردن
چرا به کیفر آهنگری به بلخ اندر
زنم ز مسگر مسکین شوشتر گردن؟
سران فتنه چو بر دوش گردن فتنه ست
برید باید از این مار چندسر گردن
مرا پدر ز پدر گفت آنچه را که شنفت
چه گفت؟ گفت که بشکن ز بی پدر گردن
ز شیخ و شاه و شریف ای پسر ببرّ و ببر
ازین مثلث تزویر و زور و زر گردن
به عقل و زهد و شرف برکن و بپیچ و منه
ز نفس سفله دل از سیم سر به زر گردن
ز خیر شر و ز سودای خیر اگر گذری
درآوری ز فراسوی خیر و شر گردن
نترس باش که دارد به رغم بیش اندیش
میان اینهمه جا ریشه در جگر گردن
فغان مکن که قضا آنقدر قدر نبود
که ازقضا ز قضا نشکند قدر گردن
به عشق حضرت خورشید مشعل اندر دست
کشد ز بستر شب دختر سحر گردن
همیشه تا که سخن گیرد از دهن فرمان
همیشه تا که پذیرد ز سر اثر گردن
ستبرسینه و ستوارپای و سنگین سر
درازدست و قوی پنجه و قدرگردن
هجات می کنم ای ماردوش گرگ آغوش
قفات می زنم ای گاوریش خرگردن
.
.
سیدحامد احمدی