شعر عاشقانه معاصر ایران

زیباترین اشعار عاشقانه خاص و کوتاه فارسی

شعر معاصر ایران | مرا که بی تو هرگزم به خود بخوان | مریم محمدیان
Post by : دلبان      Date : سه شنبه ۱۴۰۴/۰۲/۱۶      Time : 1

شعر معاصر ایران مرا که بی تو هرگزم مریم محمدیان

مرا که بی تو "هرگزم" به خود بخوان، چنان "همیشه" باش و بی‌زمان‌ترین
شروع نه! تمام نه! ادامه باش ، پرنده‌ای به سمت آسمان‌ترین

دو شاخه‌ی غنوده در بر همند، دو مصرع ادامه‌دار مبهمند
چه بیت تازه‌ایست بازوان تو که باز می‌شوند و توامان‌ترین

هجوم ماه در دهان من تویی، چه ماه روشنی‌ست در دهان من
اگرچه نور لفظ نیمه کاره‌ایست به وصف روشن تو ناتوان‌ترین

چه اتفاق عاشقانه‌ای شدی که اشک می‌شوم برای رفتنت
نریز بلکه خوب‌تر ببینمش، نریز اشک! ای فلان فلان‌ترین!

تو "رفتنی" که می‌رسی و می‌روی ، کدام رودخانه هم مسیر توست؟
که پا نهاده‌ای و جا نمانده‌ای بر آب‌ها، روانِ /ه‍ در روان‌ترین

به آسمان پرنده‌ای ببخش تا هوای تازه‌ای به پا کنی در آن
پرنده‌ها هزار می‌شوند و در هزار گوشه گوشه پرده‌خوان‌ترین

حرامیانِ در تو دل که برده‌اند، حرامیانِ در تو شعر می‌شوند
دهان من گلی‌ست در دهان تو‌، شکفته می‌شوی غزل‌دهان‌ترین!

.

.

.


مریم محمدیان
1363 | گرگان


اشعار عاشقانه | دیوانه می‌خوابد ولی بهتر نخواهد شد | بهدین اروند
Post by : دلبان      Date : جمعه ۱۴۰۳/۰۷/۲۰      Time : 6

اشعار عاشقانه بهدین

.

حتی اگر بر عرشه‌ی کشتی شده با نوح
می‌آیی و بر ساحل اهواز پایت را...
من گیج‌های آخرم را می‌زنم وقتی
از پشت سر با دست‌هایم، چشم‌هایت را...

دستی به دستم می‌کشی اما نمی‌دانی
بو می‌کشی؛ سیگار من یادت نمی‌آید
چین و چروکم درّه‌ی جن‌هاست، گم‌نامم
حتی تو هم اَسرار من یادت نمی‌آید

اینجا به‌جای هردومان دلتنگ خواهم بود
دلتنگ چشمانی که روزی رو به راهم بود
با خنده‌ای از درد می‌گویم:" ولش کن با!"
او با چه راضی می‌شود، او خود گواهم بود

یا/دش نمی‌آید خرابم، تکیه‌‌گاهم بود
یا ساعتِ شن هم رسوبِ جاکشی دارد
دلتنگی‌ام باشد برای "ساعتت چند است؟"
"زود" است و خوزستان غروب جاکشی دارد

جان می‌کند
جان می‌کند
جان می‌کند اما
این شعرها اندازه‌ی جان کندن ما نیست
در بازوانت، گور کوچکتر برای من!
می‌میرمت؛ این زندگی بر گردن ما نیست

...

از "پل سیا" هرجا درافتادم به یادم باش
یا بطری خالی فرستادم، به یادم باش
آدم فریب دشمنانش را نخواهد خورد
می‌بخشمت اما نگو ساده‌م؛ به یادم باش

با شاعر کله‌خرت یک‌ذره آدم باش
حیوان وحشی توی دامم؛ می‌جَرم خود را
من روزگار بهتری در خواب می‌دیدم
از صبح بیداریم، بالای سرم خود را...

سر می‌برم در پای نیزاری که گل کرده
کابوس‌هایم شاعرت را پاک خل کرده

مردیکه با هر دینگه‌مارو خر نخواهد شد
دیوانه می‌خوابد ولی بهتر نخواهد شد

...

دنیای از ما بهترانستی ولی او: بد
دیوانه‌ می‌خوابد که دریا را نیاشوبد
در خواب‌هایش ناخدا با دسته‌ای موبد
دارد درون سینه‌اش دمام می‌کوبد

بُم‌بُم صدای پای یک زن، لای جاشوها
لالایی مادر به گوش بچه شاشوها:

"بختک مو بیداره ولی بختم کِلُم خوابه
آب از سر دریا گذشته، ساحلُم خوابه"

می‌خواستم برگردم و پشت سرم باشی
پشت سرم، آیینه‌ی یادآورم باشی

می‌دیدمت از بادبان، از لَنجِ بی‌جاشو
-اَهلاً و سهلاً! مرحبا! ای رنجِ بی‌جاشو!

اهواز خود را با زمستان جل نخواهد کرد!
بابونه‌های پشتِ گوش‌ت گل نخواهد کرد!

این شهر نفرین‌ست دخترجان! طلسمت کو؟
من وان‌یکادم کشکله‌ی شیراز! اسمت کو؟

از روزنه‌ت گردن کشیدم روزگارم را
باریکه‌ی شعر سپیدم، سیر یارم را

دیدم که دریا لنگرش را بست در چشمت
کل می‌کشد کاکاسیاهی مست در چشمت

با من بگو:
...وقتی که شب مهتاب را/هی کرد
با دختری در چشم‌های خود چه خواهی کرد؟

با دختری شش‌ساله‌تر وقتی که می‌خندی
وقتی دخیلت را به پای رفته می‌بندی

من دیر برگشتم به کشتی؛
موجِ آبم برد
دنیای من رویای کوتاهی‌ست...
خوابم برد

دور از تو جان دادم ولی اهواز می‌ماند
این شعرها پیش تو هم یک راز می‌ماند؟

...

دستی به انگشتم کشید و گفت:
- تب داری
شب‌های بغدادی میان ده حَلب داری

هم بندری متروکه‌ داری در گلوگاهت
هم بوی شهری سوخته می‌آید از آهت

آن روزها یک جنگ‌جو در پیکرت جان داشت
انگشت‌هایت لهجه‌ی سیگار ارزان‌ داشت

کوکوی تنهایی که گندم توی مشتش بود
بادی که می‌رقصید اما سوز پشتش بود

از رعشه‌ات، ترس‌ت، نفس‌های سراسیمه‌ت
نامت اگر پاییز باشد می‌شناسیمت

اصلاً بگو:
این رد خون ماست بر دیوار؟
اینجا نوشتم: دوستت...
اینجاست؟
بر دیوار؟

این سایه‌ی افتاده بر دیوار ماهاییم
ماییم که از آن دورها داریم می‌آییم؟

دختر که می‌خندد گل از هر گونه می‌روید
پشتِ سرش خردادی از بابونه می‌روید

از چشم‌ها تا پنجه در کامند، می‌بینی؟
دیوانه‌ها بیدار و آرامند، می‌بینی؟

...

با چشم‌هایت بسته می‌بینم صدایت را
بو می‌کشم بابونه‌های رد پایت را
...من گیج‌های آخرم را می‌زنم وقتی
از پشت سر با دست‌هایم، چشم‌هایت را...

می‌بندم و این بند آخر شعر خواهم بود
کارونم و جاریت خواهم کرد دخترجان
[پاییز در اهواز بی‌سیگار می‌ماند؟!
پاییز سیگاریت خواهم کرد، دخترجان]

.

.

.


بهدین اروند
1370 | شوش


اشعار عاشقانه معاصر | باز کن دو آهوانه را لوند من | علی‌اکبر یاغی‌تبار
Post by : دلبان      Date : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۶/۲۵      Time : 8

اشعار عاشقانه یاغی تبار آهوانه لوند من

.

بازکن دو آهوانه را؛ لوند من!
شهر اگرچه دستِ این دعانویس‌هاست
بازکن دو آهوانه را و شک نکن
موریانه، ختمِ میزِ این رئیس‌هاست

قند من! تو «سر برهنه» باش؛ اگرچه شهر،
شهرِ «وابرهنه»‌ها و «پابرهنه» هاست
قند من! لوند من! تو سربرهنه باش؛
دور اگرچه دور جاعل الحدیث‌هاست

با دو خنجر از دو قوسِ متّصل به هم،
سربرهنه در علف چر و چمن بِچَم.
قند دلپسند من! بدان که آن دو خم،
خشمِ بندِ بام و سقف و طاقدیس‌هاست

زن، سپید؛ تن، سپید؛ تا کفن، سپید؛
رنگِ بخت و تخت و رخت: [مطلقاً سپید]
لقِّ هرچه شرع و شحنه! خون بریز! خون،
خون، اصالتِ نژادیِ قمیص‌هاست

پیش از آن که شهر و شُبهه، مُثله‌ات کند
بر خلافِ رسمِ شیخکان، «مرا ببوس»!
گرچه این طرف تذکّر چماق ها؛
یا در آن طرف تبختر پلیس‌هاست

هم پیاله‌ات اگر به سنگ دست برد
تا مطهّرت کند؛ از او به دل نگیر!
در گدار گریه، گاه فکر می‌کنم:
این «خبیثه» در خور همین «خبیث» هاست

دلپسند پای بند من! بلند من!
شور باد!؛ کور باد و از تو دورباد!
چشم اگر به دستِ پستِ کورکاسه‌ها
دست اگر درازِ نانِ این حریص‌هاست

جای عِرق «خاک وخون»، سفاهت وجنون
زیرِ جلدِ این سیاه جامه -نامه‌ها
گرمِ قطعِ آخرین رگ و پیِ حیات،
پشتِ رأفتِ نهفته در حدیث‌هاست

می‌برند و می‌درند و می‌چرند و ما...
ما هنوز هم بر این عقیده ثابتیم:
کار، کار شاخ شیخ وشاه و شحنه نیست
شک نکن که کار، کار انگلیس هاست!!!

.

.

.


علی‌اکبر یاغی‌تبار
1358 | بابلسر


اشعار عاشقانه معاصر | مثل داش آکل که برق چشم یک دختر به بادش داده باشد | علی اکبر یاغی تبار
Post by : دلبان      Date : جمعه ۱۴۰۳/۰۶/۰۲      Time : 15

بهترین اشعار عاشقانه معاصر یاغی تبار داش آکل

.

مثل داش آکل که برق چشم یک دختر به بادش داده باشد
مثل یک فرمان که نارو خوردن از «قیصر» به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض، چون مردی که بی‌رحمانه ترکش کرده باشی
بدتر از آن، مثل فرزندی که یک مادر به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض از تصویر دنیایی که بی تو جای من نیست
بغض دارم؛ مثل یک «باور» که یک «یاور» به بادش داده باشد

مثل «دارا» یی که «اسکندر» شکارش کرده باشد درد دارد
پشت سالاری که دست غدر همسنگر به بادش داده باشد

حال من؟ حالِ غرورِ شاعرِ فحلی که شاگردِ عزیزش
با سرآمد خواندنِ یک شاعرِ دیگر به بادش داده باشد

شانه‌ام هم وزنِ نامِ خانه‌ام ویران و رنج آجین و زخمی است
مثل یک کشور که ظلم حاکمی خودسر به بادش داده باشد

شرمگاه مرده برمی‌خیزد؛ امّا برنخواهد خاست هرگز
پشتِ گرمی که خیانت دیدن از همسر به بادش داده باشد

حسِّ مافوقِ به سربازان خیانت کرده حسّ دردناکی است
مثل ایمانی که کفرِ شخصِ پیغمبر به بادش داده باشد

بغض دارم؛ بغض، هم سنگِ «برادرخوانده» یِ خودخوانده‌ای که
نارفیقی، تحتِ نامِ نامیِ «خواهر» به بادش داده باشد

شکّ ندارم که تو برمی گردی؛ امّا بر نخواهد گشت دیگر
حرمتِ شعری که مدحِ یک ستم‌پرور به بادش داده باشد

.

.

.


علی‌اکبر یاغی‌تبار
1358 | بابلسر


اشعار برگزیده معاصر | این شب اگر تا صبح شب باشد چه خواهد شد | سیدمهدی موسوی
Post by : دلبان      Date : جمعه ۱۴۰۳/۰۵/۰۵      Time : 20

بهترین اشعار برگزیده معاصر بهدین اروند رستم بگلو مهدی موسوی

.

پیراهنم را، از تنم محکم درآوردند
از پیله ی ابریشم ِ صبحم درآوردند

پاییز بود و قصّه ی تلخ ِ جدایی ها
دلتنگی ِ مصنوعی ِ آدم فضایی ها

با دست های مهربان، اندوه دَم کردن
با قرص احساسات، نزدیکی به هم کردن

خوابیدن ِ با ناکسان در عین ِ بیداری
با تخت ِ بی ناموس ها همزادپنداری

یک عدّه گاو و گوسفند این و آن بودند
یک عدّه از خر بودن خود شادمان بودند

مردم، جهان را با دهان و روده می‌دیدند
عرفان ما را حلقه ی مفقوده می‌دیدند

با لات های شهر، فکر ِ سرخوشی بودند
با نابرادرها پی ِ قیصرکشی بودند

تنها سکوت ِ بعد ِ باران، هم‌صدایت بود
خونم که بیرون می زد از رگ در هوایت بود

با بغض هایم قورت دادم دردهایت را
قسمت نکردم با کسی هم، دردهایت را

هر روز، شب، هر روز، شب هر روز، شب بودیم
در چشم ِ خرمایی ِ هم، باغ ِ رطب بودیم

پاییز بود و قصّه ی پیراهنت کردند
از مولوی تا شوش تن تن تن تنت کردند

با دوستان ِ جانی خود نقشه ها چیدند
هم میوه های باغ را، هم باغ را چیدند!

تا بود دنیا، دست آدم های ابله بود
نادانی این شهر، تا دندان مسلح بود!

این شب اگر تا صبح شب باشد چه خواهد شد؟!
پیشانی ِ ما خیس ِ تب باشد چه خواهد شد؟!

این روزها از هم خبرهای بدی داریم
خوابیده ایم و باز دنیای بدی داریم

ما را ده ِ مهر و یک ِ دی ماه عاشق کرد
باران به دست باد داد آنگاه عاشق کرد

مشروب خوردم تا شب دنیا سحر باشد
مشروب خوردی روزگارت تلخ تر باشد

وقتی تمام ِ دست ها در باختن بودند
وقتی تمام ِ مردهای شهر، زن بودند

وقتی کلید خانه مان را دشمنان بردند
وقتی تو را یک روز، صبح ِ ناگهان بردند

وقتی تو را در عین ِ خوبی بستری کردند
تنها برایت شعرهایت مادری کردند

تو بودی و تاریکی ِ دنیای هرجایی
تنها عروسک هات فهمیدند تنهایی

در نامه هایم می نوشتم دوستت دارم!
در نامه هایت می نوشتی دوستی داری؟!!!

من به تمام ِ مردم ِ این شهر شک دارم
من با تو تنها دردهای مشترک دارم

حال ِ تو را از مشت های خسته می پرسم
از بوسه های خونی ِ لب بسته می پرسم

حال ِ تو را از آخرین گنجشک ِ در باران
می پرسم از دیوانگی های کرج ـ تهران

می خواهمت با عشق با غم های بسیارم
باور نخواهی کرد امّا دوستت دارم

مشروب خواهم خورد تا این راه کج باشد
تا دست هایم توی دستت در کرج باشد...

.

.


سید مهدی موسوی
1355 | تهران


.

شعر معاصر عاشقانه | دختر هنوز موی تو دیوانه می‌کند | بهدین اروند
Post by : دلبان      Date : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۴/۰۷      Time : 0

اشعار معاصر عاشقانه بهدین اروند شعر اعتراضی امروز ایران

.

پرسید:
-بهتری؟
-به جهنم! تو بهتری؟
-من هم؛
و دست برد به اینجای روسری

اینجا؛ همین گره که به بختم اشاره داشت
زن زیر روسری خودش استخاره داشت

او رودخانه داشت ولی رم نکرده بود
طغیان نکرده بود و دلیرم نکرده بود

از پشت میز زل زده بودم به دست‌هاش
آیینه‌ی تمام‌نمای شکست‌هاش

آیینه‌ی تمام‌نمایش شکسته و
در چشم‌هاش دخترِ پیری نشسته و...

هیچ‌اعتنا به عالم طوبا نمی‌کند
انگشت از کلاله‌ی مو، وا نمی‌کند

گیسی تنک به شانه‌ی خود دانه می‌کند
-دختر! هنوز موی تو دیوانه می‌کند!-

حالا که چاه ‌پشت سر ماست، چاله پیش
یادت بخیر دخترک بیست‌سالِ پیش

از پشت سر نگو که خودت روبه‌رویَمی
هذیان مرگ: نه!...
غزلم: نه
گلویمی

می‌خوانمت به حنجره‌ام تا جوان شوی
از اصفهان درآمده نصف‌جهان شوی

آواز دیلمان تو پیچیده باشد و...
باروت نه! هوای تو ارکیده باشد و...

خطِّ امانِ جبهه‌ی بی‌عارمان شوی
آتش بسی میانه‌ی کشتارمان شوی

...

.

.

اما
بهار آمد و با او نیامدی

«برگشت آب رفته به شاجو؛ نیامدی»[1]

دنیا گذشت؛ بی‌سروسامان‌تر از خودش
چون سفله‌پروری که به نادان‌تر از خودش...

تاریخ یاد می‌دهد از گُرده‌ی خدا
غسالخانه‌های خدا؛ مرده‌ی خدا

بعد از تو روزگار، همین پیر بدخرفت
شهر مرا، تبار مرا تا مرا گرفت

عمری‌ست صفر مرزی آواره‌گیستم
یک کولبر که زیر خودم می‌گریستم

کوبانی ‌ام، تمام تنم تیر می‌کشد
از روژوا به دامنِ اِزمیر می‌کشد

از پیش‌مرگه‌ها چه کسی زنده می‌شود
این زندگی کنار تو شرمنده می‌شود

از ردّ خون میانه‌ی ابیات، خسته‌ام
شعر از دهان شاعر دندان شکسته‌ام

می‌خواهمت؛ ولی چگونه‌ میان جنازه‌ها
با آستین خالیِ آدم قراضه‌‌ها

یک دست که برای تو شاعر نمی‌شود
شاعر، جوان که مُرد، معاصر نمی‌شود

[...اینجا برای بار هزارم دلم گرفت
ول کرد و رفت پشتِ پری‌خانه، لم گرفت]

گفتم بهار جنگ تموم می‌شه، یارمو
وردارم و برم؛ همه دار و ندارمو

کولم بگیرم و وطنی دست و پا کنم
پیدا نشد به پیرهنش اکتفا کنم

یادَم نَبود پیرهَنِش دَرد می‌کنِه
هَرکس مُهاجِرِه وَطَنِش درد می‌کنِه

-هی دُختَرک...! تمامِ تنم ایرَوانِ تو !
«جغرافیای کوچک من، بازوان تو...»[2]

.

.

[یک لحظه ماند، پلک نزد، کائنات ماند
چشمش به سمت پنجره چرخید و مات ماند]

- من خوب می شوم ته این قصه پس چرا
هی بغض می‌کنم به تماشا دریچه را؟!

هی بغض می‌کنم به سرانجام دیگری
راه سقوط دگر از بامِ دیگری

از ارتفاع پست خودم هم فروترم
با خاطرات پشت سرم روبروترم

یادت که نیست: لعنت آخر حرام شد
«لیلا دوباره قسمت ابن‌سلام شد»[3]

یادت که نیست شاعر من!
می گریختی
فحشی فرو نخورده‌امت؛ تا نریختی...

نبض مرا بگیر و بگو: وا نداده‌ام
انگشت از کلاله‌ی مو وا نداده‌ام

در هر شقیقه‌ام دو سه کفتار می‌تپد
زخمی میان این همه بی‌عار می‌تپد

اما گواه باش مرا:
زنده‌ام هنوز
با فحش‌های تازه برازنده‌ام هنوز
هرتکه از تمامِ خودم را میان سوز
دندان گرفته‌ام که پراکنده‌ام هنوز

می‌بینمت که لنگرِ پهلو گرفته‌ای
یک لاشه‌ای... کنار خودت بو گرفته‌ای

این بازوان خسته که آویز شانه‌اند
آن دست‌های جوهری و شاعرانه‌اند؟!

با من بگو:
چگونه به آخر رسیده‌ای؟
یارت کجاست؟
هی که به سنگر رسیده‌ای

حالا بلند شو غزلت را غلاف کن
با آخرین خشاب خودت اعتراف کن
.

.

[1] . از اخوان‌ثالث:«بهار آمد پریشان باغ من افسرده بود اما/ به جو برگشت آب رفته، ماهی مرده بود اما»

[2] . از علیرضا بدیع:«جغرافیای کوچک من بازوان توست/ ای کاش تنگ‌تر شود این سرزمین به من»

[3] . مطلع غزلی از حسین منزوی:«لیلا دوباره قسمت ابن‌سلام شد/ عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد»

.

.

.

.


بهدین اروند
1370 | شوش


بهترین اشعار معاصر | آن زن پرنده بود که در قرعه بردمش | حنیف خورشیدی
Post by : دلبان      Date : پنجشنبه ۱۴۰۳/۰۳/۱۰      Time : 20

اشعار آوانگارد پیشرو غزل پست مدرن حنیف خورشیدی بهدین اروند رستم بگلو

.

تصویر گنگ آدم و اهن ... کنار ریل
در ذهن کودتا شده ی من...کنار ریل
میلاد سربلند و پریدن...کنار ریل
یک جفت چشم و ...حسرت دیدن...
جوراب های پاره ی یک زن...کنار ریل

شاید...زنی که وقت سفر شعر می نوشت
هر روز زیر چند نفر .... شعر می نوشت

یک عمر غرقه بود در اندوه و ماتمش
پرواز مرده بود در افکار مبهمش
دیوانه ای که معجزه می کرد با غمش
آن زن پرنده بود که در قرعه بردمش
یک شب برای سکس به باران سپردمش

مس های سرخ مثل زر ناب می شدند
هر روز توی کرست زن آب می شدند

در لابلای پیرهنش نقطه چین شدند
مردان مست تاول شک و یقین شدند
مانند روح وارد دیوار چین شدند
گاهی چنان شدند و زمانی چنین شدند
کاندوم نبود و ...وارد میدان مین شدند

او داشت بوی فاجعه ی خاک می گرفت
هر شب برای چند نفر... ساک می گرفت

باران که می گرفت به عشق ترانه و ...
آوازهای باکره ی عاشقانه و ...
موهای باز و ... ریختنش روی شانه و ...
سودای دوری از غم پیدای خانه و ...
لبخند های ساده تر و بی بهانه و ...

وقتی که بازگشت خودش را به دار زد
در چشم خلق/ پرده ی خود را کنار زد

از برجک خمیده ی یک مرد استوار
پایین کشید جسم خودش را {که بی قرار}
وارفته از مقاربتی تلخ و بی حصار
باران درد بود و غم نان و....... {انتظار}
در ذهن زن :غرور شکستن طناب دار

صد بار روی برجک مردم قیام کرد
دیکلوفناک خورد و...خودش را حرام کرد}

روحی که سال هاست پی رنج بردن است
امروز یک پرنده ی در حال مردن است
هر لحظه در مباهله ی زخم خوردن است
در انتظار حادثه ی جان سپردن است
یک پا به گور و... (پای دگر توی جردن است)

در طالعش هزار نفر شیهه می کشند
خود را به سرزمین تنش هدیه می دهند

از روی برج / غربت میلاد را ندید
شیرین نبود و حسرت فرهاد را ندید
مردم...هوار...گریه ی افراد را...ندید
درگیر بود و شدت فریاد را ندید
وقتی پرید دامنه ی باد را ندید....

جوراب های پاره ی او را که باد برد
خیام از تناسخ او اجتهاد برد...!

.

.


حنیف خورشیدی
1359 | بهشهر


شعر معاصر | باغی آتش گرفته در چشمت | محمدرضا حاج‌رستم‌بگلو
Post by : دلبان      Date : شنبه ۱۴۰۳/۰۲/۱۵      Time : 20

شعر عاشقانه معاصر رستم بلگو حسین جنتی فاضل نظری بهدین اروند

.

باغی آتش گرفته در چشمت، شاه‌توتی است پاره‌ی دهنت
دشمنی نیست بین ما ، الّا : پوشش بی‌دلیل پیرهنت

پشت در پشت عاشقت بودیم، من و شیراز و بلخ و نیشابور
تو بگو دفتر همه شُعَراست، گر سوالی کنند از وطنت

کمرت استوای زن یعنی، سینه آتشفشان تن یعنی
مادرت کیست؟ در کدام رَحِم؟ نقش بسته چم و خم بدنت

می‌نشینم مگر تو رد بشوی، می‌دوم تا مگر که خسته شوی
می‌کشم امتداد راهی را، به امید در آن قدم زدنت

تو قدم می‌زنی، قدم من را، تو نفس می‌کشی، هوس من را
هوس لا به لای هر نفسم، قفس سینه و نفس زدنت

تو اگر مرغ عشق من باشی، بازوانم بدون شک قفسند
واقعا حیف! اگر که این آغوش، تنگ باشد برای پر زدنت

شرح یک روح در دو تن حرف است! داستان دو روح و یک تن را
می‌نویسم اگر شبی تن من بخورد لحظه‌ای گره به تنت

می‌روی‌هات را نمی‌بینم، نیستی‌هات را نمی خوابم
خواب و بیدار عصر هر شنبه، می‌نشینم به شوق آمدنت

.

.


محمدرضا حاج‌رستم‌بگلو
1353 / تهران


شعر معاصر | تف به آن قومی که مظلومین‌شان فرهیخته‌ند | بهدین اروند
Post by : دلبان      Date : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۵      Time : 3

شعر عاشقانه معاصر بهدین اروند حسین جنتی رستم بگلو

.

پشت سر پروردگار تازه براَنگیختند
بافتند "تاریخ" را و "بافت" را تاریختند

آبکش بودیم و از بس آرد با ما بیختند
نعشِ ما را بر در و دیوار می‌آویختند

مادران- نانی به خون آغشته- می‌گفتند:
-«اشک
نقلِ شاباش است»
روی حجله‌مان می‌ریختند

-چاه خشکیده که دلو از ما نمی‌دزدد پدر!
- لال شو!
فریاد کردیم
دزدها بگریختند

توسری خوردیم و خیلی شیک صلح انگاشتیم
تف به آن قومی که مظلومین‌شان فرهیخته‌ند

ما :
که گرماگرمِ مردن، غصه‌ی نان داشتیم
ما که دندان داشتیم و خیرِ سر جان داشتیم

نعش‌مان بر شانه‌ی نامادرانی لال باد!
میوه‌شان را پار روبه برده بود؛ امسال "باد"

صیدِ مردارم که در نیّت شهادت داشتم
من به یادت داشتم بانو! که عادت داشتم

حلقه‌ی داری به دوشم؛ پنج و نیمِ چشم‌هات[1]
اشهد ان لا الله جز رجیمِ چشم‌هات...!

من تو را از نام بیش، از آب و دانه‌م بیشتر
دوست می‌دارم تو را از واژگانم بیشتر!

کاش دستم را بگیری؛ تب که دارم سرد نیست
مردتان آن مردِ مغروری که ترکت کرد، نیست

زاده‌ی پایان روزم[2]؛ روزگارم چشم‌هات
در کدامین گور شب را می‌سپارم؛ چشم‌هات؟

ما که عمری کارگر بودیم؛ بعد از مرگ‌ هم[3]
ما که پیش از مرگ نابودیم؛ بعد از مرگ هم

می‌بریدیم و هنوزا هر کشاکش می‌زدند
نعشِ ما را توی خرمشهر آتش می‌زدند

انفرادی داشتند و حرفِ آرش می‌زدند
رفته‌گانِ جاکشم بانگِ بیارش می‌زدند

دست می‌دادم به هر دستی گریبان می‌گرفت
جای بابا هر که نان می‌داد، دندان می‌گرفت

خونِ دل دارم کمی از مثنوی حرّاف‌تر
لابه‌لایِ آن‌چه مالیده‌ست، با من صاف‌تر!

لابه‌لای‌ آن‌چه مالیده‌ست، شاعر بوده‌ام
دفترم را قاتلم دیده‌ست، شاعر بوده‌ام

سینه‌ی دیوار هم شعری به یادت داشتم
من به یادت داشتم؛
آری
زیادت داشتم

.

[1]. وامی از علی حیدری:«مرگ من: پنج و نیمِ چشمانت»
[2] . وامی از احمد شاملو:«زاده‌ی پایان روزم، زین سبب/ راه من یکسر گذشت از شهر شب»
[3] . وامی از سابیرهاکا

.

.

.


بهدین اروند
1370 | شوش


جدیدترین اشعار فارسی | حبس کرده خودش را قفس به میله‌ی خویش | حسین جنتی
Post by : دلبان      Date : چهارشنبه ۱۴۰۳/۰۲/۰۵      Time : 1

تصویر شعر عاشقانه شاعران معاصر حسین جنتی بهدین اروند

.

امان ندیده کسی از گزند حیله‌ی خویش
که حبس کرده خودش را قفس به میله‌ی خویش

مباد فتنه چو فانوس در دلت باشد
که نیست راه رهایی هم از فتیله‌ی خویش!

به فکر فتح جهان آن قبیل می‌افتند
که بر نیامده‌اند از پس قبیله‌ی خویش!

به فکر فتح جهان‌اند و می‌توانی دید
هزار مسئله دارند در طویله‌ی خویش!!

فغان که این دله دزدان به وهم گرد زمین
چنان خوش اند که فرزند من به تیله‌ی خویش!

... کدام می‌کشدم عنکبوت یا نساج
چه ها که دیده‌ام از روزنان پیله‌ی خویش

.

.


حسین جنتی
1359/ ورامین


اشعار عاشقانه | مرگ من پنج و نیم چشمانت | علی حیدری
Post by : دلبان      Date : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۸      Time : 5

اشعار عاشقانه ناب امروزی ایران

خواب گنجشکها بر آشوبد، گیسوانت اگر وزانده شود
گیسوانت درخت سدری که، باید از سمت باد خوانده شود

آسمان‌ها انار می بارند، کوه‌ها آبشار می بارند
دشت‌ها کبک و سار می‌بارند وقتی آغوش تو تکانده شود

خواب دیدم که از ته کوچه فوت کردی کف دو دستت را
بوسه‌های تو قاصدک شده‌اند تا به لب‌های من رسانده شود

دست‌هایت دو تکه ابر سفید، سایه افکنده روی خوزستان
وقت آن است آفتاب جنوب، دیگر از شهر خویش رانده شود

وقتی از خواب صبح گندمزار مثل باد بهار میگذری
دل سرمست خوشه‌های جنون، سوی هر گام تو کشانده شود

ای شراب هزار سال اندوه سر کشیدم لبان سرخت را
پس محال است بعد مردن هم مستی‌ات از سرم پرانده شود

مرگ من پنج صبح چشمانت، چشم‌های تو جوخه‌ی اعدام
پلک‌هایت اگر به هم بخورد همه‌ی ماشه‌ها چکانده شود

.

.


علی حیدری
1362/ خوزستان


شعر عاشقانه امروز | زن ماشه را دو ثانیه قبلش چکانده بود | کورش کیانی قلعه سردی
Post by : دلبان      Date : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۸      Time : 4

اشعار عاشقانه ایران کورش کیانی قلعه سردی

از روی دست خط قشنگش كه مانده بود
ديشب به احتمال قــوی شعر خوانده بود

اسمش بهار بود، ولــی موج انفـــجار
پروانه های روسری اش را پرانده بود

پرتاب ناگهانــــــــی خون روی صورتش
چندين گل شقايق كوچک نشانده بود

وقتــــی پليس وارد اين اتفاق شد
چيزی برای ثبت جنايت نمانده بود

گفتند: مرد نيمه شب با دوچرخه اش
خود را به كوچه گل مريم رسانده بود

می خواست اعتراف بزرگــی كند ولی
زن ماشه را دو ثانيه قبلش چكانده بود

.

.


کورش کیانی قلعه‌سردی
1359/ ایذه


اشعار عاشقانه | می‌بوسمت تمام جهان مست می‌شود | بهدین اروند
Post by : دلبان      Date : سه شنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۸      Time : 4

اشعار عاشقانه امروز بهدین اروند صفحه شعر عاشقی

از من قبول کن! وطنی را که رفتنی‌ست
پیراهنی به دست برادر که ناتنی‌ست
وقتی که سرمه -سرمه‌ی تر- چشم‌روشنی‌ست
وقتی هوای سینه‌ی اهواز مازنی‌ست!
وقتی نفس کشیدنمان عین خودزنی‌ست
وقتی حریف بایدمان هر ولیکنی‌ست
وقتی ردای واژه تناتوش هر عنی‌ست

این شعر را به دست تو دادم: شکستنی‌ست!

… تقدیم می‌کنم: به سرابم خوش آمدی
پلکی بزن! به پیله‌ی خوابم خوش آمدی

آن‌جا که دست می‌کشم از دور؛ می‌رسد
… می‌بوسمت و موسم انگور می‌رسد

می‌بوسمت تمام جهان مست می‌شود
آغوش وعده‌گاه دو هم‌دست می‌شود

جغرافیای کوچکی از شوش دارمت
یک سرزمین تازه در آغوش دارمت

باغی که فتح ناشده مابین دست‌هام
لمست به گاهِ بوسه
تنت: حین دست‌هام

کشف جزیره‌های معما که تن به تن
… متروکه‌اند پای تو؛ در من قدم بزن

[در من قدم زدی و تنم سوسَنا شکفت
بوسیدمت که شاعرمان در ادامه گفت]

ای لهجه‌ی غروب و غم‌انگیزّ سوسنا
این‌بار هم به‌نام تو:
اغفر ذنوبنا!

باغت انار باد! لبت خون چکیده آ
خون از لبت چکیده غزل آفریده آ

می‌خواهمت؛ چنان که غزل یار کهنه را
یک جنگجوی کهنه هوادار کهنه را

چون شادگان بهار و خراسان کلام را
چون واژگان خسته که حسن ختام را

از من قبول کن همه‌ی آن‌چه نیستم:
مرتیکه‌ای که پشت خودم می‌گریستم

مردی که دست می‌کشد از دور
– تب چرا
شعری به یار دادم و یاری حلبچه را

دستی به شوش دارم و دستی به شوشتر
چشمی که سیل می‌شود و داریوش، تر

گورالعظیمِ ماهی و خلخال و آسیه‌م
من نفت و نخل و نیشکرم؛ می‌شناسی‌ام

آیینه انتفاضه‌ی خنّاق می‌کنم
انگشت را عصاکش قنداق می‌کنم
این اشک‌ها برای تو کارون نمی‌شود
سیگار می‌کشی غزلی چاق می‌کنم:

«آنا‌ن‌که خاک را به نظر کیمیا کنند»
یارب مباد گوشه‌ی چشمی به ما کنند

ما خود به زیر لاشه‌ی خود گرده می‌شویم
شاید به نعش کولبران اکتفا کنند

گربه نماز کرد و سرِ حقّه باز کرد
با زخم‌های باز بگو تا حیا کنند

آه ای جنوبِ تفته‌ی آتش‌نشینِ نور
وی تربتی که اهل‌نظر توتیا کنند

مرگ‌ام!
قبول کن که تو بخشنده‌ای ولی
مگذار سایه‌ها کفنت را عبا کنند

.

.


بهدین اروند
1370/ شوش


شعر روز ایران | خسته از هر سه‌شنبه‌ی سگ دو | مزدک نظافت
Post by : دلبان      Date : دوشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۷      Time : 15

اشعار عاشقانه روز ایران مزدک نظافت

شنبه‌ی روزِ اولِ کاری، شنبه‌های بدونِ خوشحالی
شنبه‌های غرور له شده و شنبه‌های سیاهِ حمّالی
(ابر از رویِ ماه می گذرد! تیغ از توی چشم‌های زنت!)

پرسه در میوه‌های پوسیده، توی بازارهای یکشنبه!
جانِ ارزان‌تر از دو کیلو موز! ربط زیبای گردن و پنبه!
(دو الاغ و کشیش بر پیانو، می روند از مقابلِ دهنت!)

فوتبالی‌ترین دوشنبه‌ی سال، شام و عادت به بوی ماهیِ تُن
جنگ و جنجالِ “دایی” و “عادل”، خواب رفتن کنارِ تلویزیون
(بعد، از دست‌هات مورچه‌ها، حمله‌ور می شوند سمت تنت)

خسته از هر سه‌شنبه‌ی سگ‌دو! خسته از کار و بار و لَه‌لَه‌ها!
با زبانِ دراز وا رفتن، روی تختی کنار ابله ها
(سورئالی‌ترین سگِ بونوئل، که فرو رفته پاش در لجنت!)

دور رفتن به سمتِ جایی پرت، حل شدن در چهارشنبه‌ی دود
لِه شدن توی زیرسیگاری، وسطِ کافه‌های بغض‌آلود
(دست‌های بُریده در تصویر! حسرتِ لحظه های پر زدنت!)

پنج‌شنبه، غروب، قبرستان، چند شاخه گلایلِ پرپر
گریه بر روی شانه‌های رفیق! گریه کردن سرِ مزارِ پدر!
(گیر کردی میانِ اسلحه‌ها، پیچ خوردی به پیچشِ کفنت!)

جمعه‌های گرسنه در ساحل، خنده‌ی شهر از شکم‌سیری!
انتظارِ ظهور یک موعود از خرافات مردمِ ک.ی.ر.ی!
(دو نفر تا گلو میانِ شن! جای صد زخم تیر در بدنت!)

.

.


مزدک نظافت
1369/ گیلان


اشعار روز فارسی | نشسته‌ام بغل مرگ دست در گردن | سیدحامد احمدی
Post by : دلبان      Date : یکشنبه ۱۴۰۳/۰۱/۲۶      Time : 23

اشعار خاص تاثیرگذار سیدخامد احمدی بهدین اروند حسین جنتی

مرا سری ست مسافر سوار بر گردن

بر آن سرم که نپیچد سر از سفر گردن

چه گردنی! که به گردون نمی سپارد سر

عجب سری! که ندارد ازو خبر گردن

اگر که گل نکند میوه ی سرافرازی

بریده به که درختی ست بی ثمر گردن

سری که تن دهد آغوش بی بخاری را

سرش مخوان که کدویی ست رسته بر گردن

اگر سر از غلیان چون سپند برنجهد

زند کنایه به کبریت بی خطر گردن

سرم هماره بماند وبال گردن من

به بار منت گردن نهد اگر گردن

صدای پای تبر پر زد از دهان خبر

بسی نمانده درآرد ز شوق پر گردن

به جان مرگ قسم دم به دم قدم به قدم

نشسته ام بغل مرگ؛ دست در گردن

چو دختری که ز دست پدر نپیچد سر

چو مادری که نگرداند از پسر گردن

به سوی مرگ چنان می دوم به سر که مرا

نمی رسد ز تکاپو به گرد سر گردن

به خون دشنه چنان تشنه ام که دشنه به خون

بگو گلو کند از خون خویش تر گردن

برو که نزد تو زانو نمی زنم ای لات

وگر درآورد از پالهنگ سر گردن

برو که شیر خدا را فرو نمی آید

ز ریسمانک پوسیده ی عمر گردن

اگر هرآینه سر تا به پای دار شوی

مقابل تو شوم پای تا به سر گردن

طناب دار مدال شهادت است ای کاش

شود به حلقه ی دار تو مفتخر گردن

به دلو دار اگر از چاه تن برآرم سر

شود مرا بدل از بیرق ظفر گردن

به ساز دار برقصد نهاده سر به طبق

زهی هنر که ندارد جز این هنر گردن

همینکه گزمه کند عزم نیزه بارانم

سپرده ام که کند سینه را سپر گردن

ز طول قامت این نیزه های سرگردان

مراست یک سر و گردن بلندتر گردن

عقاب سر به فلک برده ی مجرد را

کسی ندیده برد سر به زیر پر گردن

کمر مبند به تحقیر مرد فحل از جهل

من آن نیم که مرا افتد از کمر گردن

من آن نیم که به تاوان گردن افرازی

شوم قفاخور خوکان مختصرگردن

به راستی که ترا می سپارم الا سر

چنانکه پیش تو خم می کنم مگر گردن

وگر زدست تو سر زد تبر چه سرزنشی؟

به پیشواز تبر می دود به سر گردن

بزن که داشته بر گردن سراندازان

تبر هرآینه حقی بزرگ بر گردن

به احترام تبر گردن منا برخیز

که باعتبار* تبر گشته معتبر گردن

وگرنه سر به دل لاک بردگان را هم

ظهور می کند از غیبت تبر گردن

فرو نیامدن ای قوم کار هر سر نیست

چنانکه خم نشدن نیست کار هر گردن

سر سران نبرازد مگر به گردن من

سر مرا نفرازد مگر ابرگردن

نهم به پیروی شیخ شهر گردن اگر

کشد ز پیروی مبتدا خبر گردن

بلی دهد اسدالله با معاویه دست

اگر نهد به سگ ماده شیر نر گردن

گرفته یکتنه خون ها ز خلق نازکدل

فقیه سرکش گردنکلفت بر گردن

چرا به کیفر آهنگری به بلخ اندر

زنم ز مسگر مسکین شوشتر گردن؟

سران فتنه چو بر دوش گردن فتنه ست

برید باید از این مار چندسر گردن

مرا پدر ز پدر گفت آنچه را که شنفت

چه گفت؟ گفت که بشکن ز بی پدر گردن

ز شیخ و شاه و شریف ای پسر ببرّ و ببر

ازین مثلث تزویر و زور و زر گردن

به عقل و زهد و شرف برکن و بپیچ و منه

ز نفس سفله دل از سیم سر به زر گردن

ز خیر شر و ز سودای خیر اگر گذری

درآوری ز فراسوی خیر و شر گردن

نترس باش که دارد به رغم بیش اندیش

میان اینهمه جا ریشه در جگر گردن

فغان مکن که قضا آنقدر قدر نبود

که ازقضا ز قضا نشکند قدر گردن

به عشق حضرت خورشید مشعل اندر دست

کشد ز بستر شب دختر سحر گردن

همیشه تا که سخن گیرد از دهن فرمان

همیشه تا که پذیرد ز سر اثر گردن

ستبرسینه و ستوارپای و سنگین سر

درازدست و قوی پنجه و قدرگردن

هجات می کنم ای ماردوش گرگ آغوش

قفات می زنم ای گاوریش خرگردن

.

.


سیدحامد احمدی


next page

آرشیو شعر امروز از شاعران معاصر: حسین جنتی | جابر نوری | بهدین اروند | سیدمهدی موسوی | حنیف خورشیدی | محمدرضا حاج رستم‌بگلو | سیدحامد احمدی | علی حیدری | مریم جعفری آذرمانی | علی‌اکبر یاغی‌تبار | کاظم بهمنی | مزدک نظافت | کورش کیانی قلعه سردی و...
past
categories
tags
friends
code
template designed by black theme