• ¨¯`• • ¨¯`• • ¨¯`•  پـــــــــــــــــــايـــــــــــــــــــــــــــــــــــــان • ¨¯`• • ¨¯`• • ¨¯`•


هر چيزي يه روز تموم ميشه واينم پايان بلاگم

ديگه نه ذوق و شوقي واسه ادامه دادنش دارم و نه حوصلش دارم

شايد يه روزي برگشتم

مرسي از همه دوستاني كه اين چند وقت باهام بودن

هر خوبي و بدي ديدين حلال كنين

يادتون نره واسم دعا كنيد

همتون به خدا ميسپارم...

پايان

دستهایم برایت شعر می نویسند

اما تو نخواهی خواند

آتش عشق در چشمانم غوطه می زند

ولی تو هرگز نخواهی دید

و من با این همه اندوه از کنارت خواهم گذشت

و باز تو درک نخواهی کرد

عشق من ...

مرا تنها مگذار

کنار این پرچین های کوتاه که یادآور لحظات و خنده های ما بود

یا کنار آن چنار بلند که عمری در بازیهایمان برآن چشم گذاشتیم

کنار آن دیوار کاه گلی که با گریه تو گریستم

تو از من پرسیدی چرا اشک می ریزم و من گفتم ...

یاد داری نگاه آخر را

چه آسوده می گذشتی و جا می گذاشتی

اکنون می گذارم و می گذرم

نه از تو ... نه از دنیای تو ...


آری از هستی و خاطراتت می گذرم


گرچه اينجا نيستي

گرچه اینجا نیستی...

هر جا که  میرم ، یا هر کاری كه  می کنم ،

صورت تو رو در روياهام  می بینم ، دلم برات تنگ میشه .

دلم برای همه چیز گفتن با تو تنگ میشه ،

دلم برای نوازشت تنگ میشه ،

دلم برای همه چیزایی که با هم سهیم بودیم  تنگ میشه ،

دلتنگی برای تو رو دوست ندارم ، احساس سرد و تنهاییست

کاش می تونستم با تو باشم ، همین حالا...

تا گرمای عشقمون برف های زمستون این دوری رو آب کنه ،

اما چون  نمی تونم همین حالا با تو باشم ،

نا چارم به رویای زمانی که با هم خواهیم بود قانع باشم...


ياد تو

هر روز یاد تو در خاطرم گل می کند

 و عطر حضورت مشامم را می نوازد

آیا در شامگاه غربت اسم مرا به زبان خواهی آورد؟

حضورت آفتابی ترین روزها را ...

و رفتنت غم انگیز ترین شبها را  تقدیم من کرد.

 غریبه هایی که روزی مرا با تو آشنا کردند

ببین مرا چگونه از خودم جدا کردند.

هنوز چشمان من از خواب صبح سنگین بود

که مرا به کوه نفس گیر عاشقی بردند

و از بلند ترین قله ها رها کردند

و حالا تو رفته ای

و من مانده ام با غم بی پایان تو ...


درد و دل

 

امشب باز از ميان سنگباران حرفهاي مردم گذشتم

و هواي ابري دلم را در نهايت خاموشي ها يافتم.

ميان سكوت خط خطي شدم...

غزل هاي نا سروده اي سرودم...

باز فهميدم قافيه هايش جاي رديف های  آن را پر كرده...

و آن زمان بود كه سروده ام را خط خطي كردم،

و دوباره غزلي از نو سرودم.

هر چند سروده هايم رنگ و بوي اولي را نداشت.

حالا از گذر زمان تا حد مرگ مي ترسم...

مي ترسم ديوانم را بدزدند و يك كلاغ چهل كلاغش كنند.

هوا كه ابري می شود،دلش مي خواهد ببارد...

هوا هميشه همان کاری  را مي كند كه دلش مي خواهد...

و من از كار دلش سخت آزرده ام.

من مانده ام  و هواي باراني كه تنها پاييز را دوست دارد...

حالا مي ميرم و مردنم با زير خاك رفتن تفاوتي ندارد.

مردن بس شيرين است كه پاي كوبيدن مجال بيان آن را از من گرفته است.

به انديشه ي ساده و ابتدايي خويش مي انديشم.

درست در نقطه ي پوچي سقوط مي كنم...

و انديشه هايم را، آن بالا جا مي گذارم و با تنهایی هایم سقوط میکنم.

مي خواهم بگريم  و دنيا دوستي را بشويم...

و زير سنگینی سكوت از ويراني خاطراتم بشكنم.

دلم مي سوزد،به خاطرت دلم مي سوزد...

و نمي دانم حرفهايم را در كدامين سكوت منفجر كننده انهدام كنم.

دلم برايت تنگ شده ، اما تنگ دل نشده ام .

دوستت دارم به اندازه ي تمام آدمهايي كه دوستشان نداشته ام ...

شايد به وسعت تنهايي هايم...

كه با هيچ فرمول منطقي حل نخواهد شد.


خسته ام

  خسته ام . خسته اي كه ديگر حتي تحمل اين خستگي ها را نيز ندارد .

پاهايم ناي راه رفتن ، اين راه رفتن هاي بيهوده ، در اين راه هاي تاريك

در اين وحشت سراي زندگي و در اين افكار بي هدف را  ندارد .

چشمانم ناي ديدن ، ديدن نامردمي ها ، نامردي ها و

گذشتن هاي آشناها از هم ، همچون غريبه ها را ندارد .

چشمانم ديگر حتي توان  باريدن را نيز ندارد .

دستانم جان چنگ زدن هاي بيهوده و ريسمان دريدن هاي مكرر

و بي نتيجه را ندارد .

جان نوشتن ، نوشتن حرف هاي دلم

دلي كه در نبرد با زمان تباه شده است ، را ندارد .

ديگر در دستانم توان اينكه عشق را گدايي كنند نيست .

ديگر در خود توان جنگيدن با سرنوشتي كه از پيش تعيين شده است

و ستيز با آن در عاقبت و نهايت امر تاثيري ندارد را نمي بينم .

دلم حتي ديگر توان عاشقانه زيستن را ندارد .

قلبم پر از نشانه هايي از زخم هايي است كه در راه زندگي نصيبش شده است .

مغزم ديگر قدرت اعتماد كردن را ندارد .

روزگار حتي اعتماد را برايم باقي نگذاشته و از من ستانده .

اما يك كار را مي خواهم انجام دهم و آن اين است كه تمام توانم را

در دستان و گلويم جمع كنم و از اعماق وجودم فرياد سر دهم

تا آنجا كه صدايم به عرش كبريايي برسد و بگويم :

چرا ؟ چرا من ؟ تا كجا بايد پيش روم ؟ بگويم كه خسته است اين تن رنجورم

و احتياج به مرهمي دارد كه آرام گيرد .

 و در همين حين دستانم را بالا برم و بخواهم كه ديگر تمام شود

و زمانه سر سازگاري با من بگذارد ، دعا كنم ،

دعا كنم به درگاه خداوند مهربان كه مرا نجات دهد .


              خیلی نامردی


 *****************************************************

 

راحت باش


مطمئن باش و برو


ضربه ات خيلي كاري بود


دل منم سخت شکست


و چه زشت به من و سادگی ام خندیدی


به من و عشقی پاک


که پر از یادت بود


و خیالم می گفت


تا ابد مال تو بود


تو برو..... برو تا راحت تر


تکه های دل خود را آرام سر هم بند زنم


شايد نمي دانستي پرنده زخمي روحم پشت ميله هاي قفس عاشقت بوده


راهي براي يافتنت نداشته


و هنوز هم گلوي پر از بغض من ،


بعد از پر كشيدن تو صدايت مي زند


كه شايد باد،صدايم را به گوشت برساند و تو بشنوي كه چقدر


دوست داشتم

 


ولي ميدوني چيه عزيزكم


من ياد گرفتم که عشق با تمام عظمتش دو سه ماه بيشتر زنده نيست


ياد گرفتم که عشق يعني فاصله و فاصله


يعني دو خط موازي که هيچگاه به هم نمي رسند


ياد گرفتم در عشق هيچکس به اندازه خودت وفادار نيست


و ياد گرفتم هر چه عا شق تري ،


تنهاتري


الان چشام از اشک پر شده تمام وجودم اما تو خبر نداري


نمی بیني دلتنگی هام، غم هام، هنوز خیره ام هستند

 

حالا می فهمم این بهانه ها برای چي بود

 

هر روز


بهانه بهانه بهانه


؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

خسته ای از من از عشقم


دیگه نمی خوای لحظه هات با من باشی


بگو که با من بودن نمی خوای بگو دلتو دادي دست كسي ولي روت نميشه بگي


مطمئنم که پشیمون شدی چون هیچ وقت عاشق من نبودی و نیستی من اينو


خوب ميفهمم


تنها ...عادت ...عادت


نياز.... نياز ... نياز



راستش را بگویم نمی خواهم همسفرم بنا به عادت کنارم باشد بنا به نياز



ونيازي كه وقتي برطرف شد راحت بتونه ترك كنه


اما من همیشه برعکس تو همیشه عاشق بودم


با اینکه می دونستم تو رو در کنارم نخواهم داشت


ولي دوست داشتم



بوي خيانت


خيلي آزارم ميده


آیا گریه ها امونم میده که بنویسم ؟؟؟


همیشه نوشتن این حرفا واسم سخت بوده، هست،


خیلی سخت تو این روزای پر گلایه هیچی برام نداشتي جز اشک


تنها قرار بی قراری من اشکهای همیشگی که همنشین لحظه هام بودند هستند


این که یه روزی بفهمی اون کسی که یه روزی می خواست تو رو


بهت خيانت كرده دلش و دستش تو دست يكي ديگه بوده


حرفایي كه تو با عشق ميگفتي براش اون همونا رو به يكي ديگه ميزده:


عجق مني واي واي...مال مني واي واي))


این گلایه هام، گریه هام، بغض هام رو بیشتر می کنه که تو این مدت من چیزی


نبودم جز


موجود اضافي كه فقط به خاطر نيازت طرفم مي اومدي


اما نمی خوام گلایه ای کنم، شکوه کنم، چون همش این روزا رو می دیدم


من اينو خونده بودم تو حرفات


فكرنكن نميدونم من خوب ميدونم


با اینکه دارم دستای تو رو تو دستای کس دیگه ای می بینم اما خیالی نیست


همین تو خوش باشی عزیز از خوشیت ما هم خوشیم

 

ولي مراقب باش اون يه نفر كه تاحالا بد دل شكونده دلتو

 

نشكونه


الهی اون روز نياد ولي اگه اومد


اگه دلتو شكوند يه روزي


منو یادت بیاری


به یاد کسی که همیشه دوست داشت با اینکه تو دوسش نداشتی


بهش خيانت كردي

 

من بخشيدمت


سکوت را انتخاب ميكنم برای حرف آخر


هیچ گلایه ای نمی کنم


هیچ شکوه ای نمی کنم


هیچ.............


فقط سکوت می کنم سکوت شاید سکوت بین من وتو تنها جواب آخر باشد


سکوت می کنم سکوت می کنم


و تنها می روم


سکوت حرف آخر بین من و تو

 

خدانگهدار براي هميشه..................


عشق من نسبت به تو مرد خودت كشتيش

دلتنگی

کاش کوچیک بودیم............

 وقتی کوچیک بودیم دلمون بزرگ بود ولی حالا که بزرگ شدیم بیشتر دلتنگیم.

 کاش کوچیک می موندیم تا حرفامونو از نگاهمون بفهمن نه حالا که بزرگ شدیم .

 و فریاد که می زنیم باز کسی حرفامونو نمی فهمه.

 ***************************************

 میدونی یه وقتی تو زندگی تمام هم و غمت اینه که

 یکی عاشقانه دوستت داشته باشه

 همش تو رویایی که اگه بشه چی میشه

 اما وقتی اون یه نفر پیدا شد تازه میفهمی چقد سخته وقتی نمیتونی

 و نمیدونی  جواب این همه عشقو بدی

 و همه به چشم یه آدم سنگ دل که اصلا لیاقت محبت کردنم نداره بهت نگاه کنن

 بعد با همه ی وجود آرزو میکنی که

 کاش همون طوری تنها بودم و فقط حسرتشو می خوردم

 امشب عجیب غصه دارم , امیدوارم خدا منو ببخشه

 و میخوام بدونی که هیچ وقت دلتنگیاتو نخواستم

 اما اگه حالا باعث دلتنگیت شدم

 همه ی دلتنگیارو از خدا میخوام

 *******************************

 این جهان به وسعت دلتنگی ست...


انتظار

روزها می گذرد و من هنوز خفته ام و خفته ام و خفته

قلبها ترمیم می شوند و من هنوز قلبم
 
شکسته است و شکسته است و شکسته

لب ها می خندند و من هنوز لبانم
 
بسته است و بسته است و بسته

چشم ها انتظار را وداع می گویند و من هنوز چشم هایم
 
منتظر است و منتظر است و منتظر

دیدگان اشک نمیریزند و من هنوز دیدگانم
 
جاری است و جاری است و جاری

سکوت

اما سکوت همچنان با من است.


سکوت رفیق نیمه راه من نیست بلکه یار همیشه من است.

 

از کودکی تا آنجا که خاطرم می آید سکوت همراه من است.

 

هنگامیکه دیگر کودکان در هیاهوی بازیهای کودکانه غوطه ور بودند

 

 من در سکوت خود آرمیده بودم.


و هنوز پس از سالها هنگامیکه دیگران در هیاهوی عشق؛

 

 هیاهوی مهر و هیاهوی نشاط غرق اند ...

 

من در سکوت خویش آرمیده ام... .

و در این حیطه نیز در سکوت خویش پنهان میشوم...

 

براش دعا کنید (داداش احمد آخه چرا؟)

سلام به همه ی دوستای گلم

الان که دارم آپ میکنم حال خیلی عجیبی دارم

آخه یکی از دوستام خودکشی کرده منظورم از بچه های نت

واقعا وقتی شنیدم خیلی شوکه شدم

الان تو کماست

فقط ازتون خواهش میکنم که با اون دلای پاکتون براش دعا کنید

خودم چند وقت پیش باهاش حرف زدم

اصلا باورم نمیشه الان تو کما باشه

همیشه مرگ دیگران برام سخت و باور نکردنی بود

فقط خواهش میکنم براش دعا کنید

دعا کنید که دوباره به زندگی برگرده

که نفس بکشه

که زندگی کنه

اینم تقدیم میکنم بهش:

چه می دونستم؟هیچکی نمی دونه.

 

منم تا وقتی اینقدر به زندگیت نزدیک نشده بودم لمس نکرده بودم

تنهاییتو ...سختیهاتو... مشکلاتتو.ناراحتم که نمی تونم کاری برات بکنم.

نمی تونم باری از روی دوشت بردارم.نمی تونم سبکت کنم.یا حتی یه

خنده از ته دلت رو لبات بشونم.تازه شدم قوز بالا قوز.



فقط یک کاری می تونم بکنم اینکه دعا کنم.شاید خدا کاری از دستش

بر بیاد ومشکلاتتو حل کنه و به اون چیزایی که لیاقتشو داری برسی.




خدایا ازت خواهش می کنم کمکش کن.اگه هستی.خواهش می کنم

نذار کم بیاره. غرور داره. زیاد هم داره.نشون نمی ده ولی من دارم با

تمام وجودم داغون شدنشو می بینم.خدایا نوبت توا .خودتو نشون بده.


دوست دارم ...

وقتی تمام غم وغصه های عالم تو نگاهت میشینه

نمی تونی با هیچ چیزی اون رو از نگاهت پاک کنی

بیشتر از قبل دارم تنهایی رو با تمام وجودم حس میکنم

تا کسی بی کس نباشه نمیتونه بگه من تنهام

 اما من تو اوج بی کسی هام یه نفر رو داشتم

اما فراموشش کرده بودم

اما اون به یاد من بود هر لحظه توی هر ثانیه به فکر من بود

اما من انقدر تو غم و تنهای یام غوطه ور شده بودم

که به کل فراموشش کرده بودم

اون خدا بود که منو تنها نذاشت

وقتی همه تنهام گذاشتن

 

با تمام وجود دوستش دارم می پرستمش کاش بتونه منو ببخشه

 

فقط همین...



سارای عزیزم چرا رفتی؟ (براش دعا کنید که زود پیشمون برگرده)

چشم هایم خسته است، زبانم بند آمده است

 

و اشک هایم مانند آبشار سرازیر شده

 

زمان زود تر از هرروز میگذرد

 

 و تپش قلبم آهسته آهسته تر از همیشه میزند ...

 

این چند وقت فقط با خاطره هایت زندگی کرد ام،

 

دستانه پر مهرت دیگر از یادم رفته ، حرفهایه پر غرورت از

 

خاطرم پاک شده ، خطاهایم از ذهنم رفته و نصیحت هایه

 

دوستانه ات هیچ چیز را در احساسم تداعی نمی کند.

 

غمی سخت در سینه ام است ، نمیدونم چند وقت گذشته

 

ولی دوسته خامت پخته و پخته تر شده ، غصه هایم در قلبه

 

کوچکم ماننده دریا شده ، ولی اسمه زیبایت فقط برایم یه

 

خاطره شده ، تو که خواستی محکم باشم

 

 به اندازه ی قطره هایه احساس اقیانوس ...

 

به نبودنت عادت کرده ام ولی

 

باز تو را با نصیحت ها و حرفهای پر غرورت میخواهم

 

چطور میتونم باور کنم؟

 

که رفتی ...

 

و من را با تنهایی هایم تنها گذاشتی ...

غم

به خودم می گویم قوی باش...

به خودم می گویم مهم نیست...

به خودم شک کردن را می آموزم :
 

آیا واقعا ارزشش را داشت...یا دارد ؟

به خودم خیلی چیز ها گفته ام...و می گویم...

به خودم می گویم...همیشه ، وقت هست برای

فراموش کردن...حداقل به اندازه ی تمامی باقی عمرت....

ولی...ته همه ی اینها این است که :
...

 

من غمگینم.

 

تنهایی رو دوست دارم

زندگی را دوست دارم

نه برایه رابطه هایه دروغیش

نه برایه آدمایی که طعم دوست دارم رو با هوس اشتباه میگیرن

زندگی رو دوست دارم

به خاطر تنها بودنش

 

تنهایی...

تنهایی رو دوست دارم

به خاطر اشکهایی که میشه در آغوشش بریزی

 

به خاطر اینکه تنهایی:

تنها کسیه که میتونی بهش اعتماد کنی

تنها کسیه که حرفایه دلت رو جایی جار نمیزنه

 

تنهایی دل سوزوندن و غصه خوردن نداره

چرا وقتی به کسی میگی تنهام

میگن:

آخی...

طفلکی تنهاست

مگه تنهایی چه گناهی کرده که اینقدر غریب شده؟

 

همه یه روزی تنها میشن

 

تنهایه تنها...

 

روزی میرسه که تنها اونه که به کمکت میاد

 

 

زندگی رو دوست دارم فقط برایه این که تنهایی رو به من نشون داد

 

هیچ وقت برایه آدم تنها غصه نخورید

اینو بدونید که همه ما تو تنهایی به خودمون فکر میکنیم

تو تنهایی آرزوهامون رو شکل میدیم

و...

تو تنهایی به تنها کسمون فکر میکنیم

تنهایی ......


تو رو خدا گریه نکن

 

پشت سرم گریه نکن مسافرم، مسافرم

 

اشکات هی حدر نده باید برم، باید برم

 

جلوی راهم نگیر نزار منم گریه کنم

 

صلاحمون اینه عزیز باید برم سفر کنم

 

طاقت اشکات ندارم تو رو خدا نزار ببارن

 

خدا نخواست، قسمت اینه که من، تو رو تنها بزارم

 

تو رو خدا گریه نکن اینقدر نگو نرو نرو

 

بغزم داره می ترکه اینقدر نگو نرو نرو

 

اینجوری بی تابی نکن الهی قربونت برم

 

خدا نگهدارت باشه باید برم باید برم


تنهايى را دوست دارم چون تنها چیزیست که کسی نمیتواند از من بگیرد

دلم برای تنهایی میسوزد...


چرا هیچکس او را دوست ندارد؟


مگر او چه گناهی کرده که تنها شده؟

 


جرم تنهایی چیست که هیچ کس او را نمی خواهد؟


 

دیشب تنهایی از اتاقم دنبالش دویدم...


ولیاو رفته بود تنهایِ تنها


نیمه شب او را مُرده کنار حوضه خانه پیدا کردم


از گریه چشمانم قرمز شده بود برایش گریستم


آخر او از تنهایی مُرده بود


تنهایی مُرد و من تنهاتر شدم


تنهایی


تنهایی 

را دوست دارم زیرا بی وفا نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی درآن نیست...

تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم...

تنهایی را دوست دارم زیرا خداوند هم تنهاست...

تنهایی را دوست دارم زیرا......


در کلبه تنهایی هایم در انتضار خواهم گریست و انتضار کشیدنم را پنهان خواهم کرد



 


هرگز تو را فرموش نخواهم کرد

هرگز تو را فرموش نخواهم کرد حتی اگر مرا از یاد ببری

 

و هرگز از تو رنجور نخواهم شد

 

چرا که تو را دوست دارم

 

دیوانه وار عاشقت شدم

 

چرا که مهربانی را در وجودت دیدم

 

با چشمانت وجودم را دگرگون ساختی

 

و اگر تو نبودی هرگز عاشق نمی شدم 

 

نه تو از عشق من دست میکشی

 

و نه قلب من از عشقت روی گردان می شود


سوگند که وجود تو در سرنوشت من نوشته شده است و

 

 اگر با مژگانت اشاره ای کنی فرسنگها راه خواهم پیمود

 

 چرا که شب عشق بسیار طولانی است


و قلبم در آرزوی تو می سوزد


آنگاه که از برابر دیدگانم دور شوی

 
خورشید وجودت پنهان می گردد


و ابرهای غم و اندوه مرا در بر می گیرند


و به دنیای غریبی می برند


همیشه در قلبم حضور داری


و عشقت زندگی ام را گل باران کرده است


تمامی این دنیا را با قلبی پر از رمز و راز به دنبالت طی

 کرده ام

محبوبم همیشه به انتظار

 

بازگشتت خواهم ماند

 

کتابخونه

... اما


اعجاز ما همين است
:

ما عشق را به مدرسه برديم

در امتداد راهرويي کوتاه

در آن کتابخانهء کوچک

تا باز اين کتاب قديمي را

که از کتابخانه امانت گرفته ايم
-

يعني همين کتاب اشارات را -

با هم يکي دو لحظه بخوانيم

ما بي صدا مطالعه مي کرديم

اما کتاب را ورق مي زديم

تنها

گاهي به هم نگاهي ...

ناگاه

انگشتهاي
)) هیس))... !

مارا

از هر طرف نشانه گرفتند
انگار

غوغاي چشمهاي من و تو

سکوت را

در آن کتابخانه رعايت نکرده بود

! ...

 


هرگز

 

هرگز دستي را نگير وقتي قصد شکستن قلبش رو داري هرگز نگو براي هميشه وقتي ميدوني جدا ميشي هرگز نگو دوست داري اگر حقيقتا به آن اهميت نميدي درباره احساست سخن نگو اگر واقعا وجود ندارد هرگز به چشماني نگاه نکن وقتي قصد دروغ گفتن داري هرگز سلامي نده وقتي ميدوني خداحافظي در پيشه هرگز به کسي نگو تنها اوست وقتي در فکرت به ديگري فکر ميکني هرگز  قلبي را قفل نکن وقتي کليدش رو نداري

 

ای کاش

ای کاش باران بودم تا غبار غم را از چشمهات می شستم

ای کاش نسیم بودم تا صورتت را نوازش می دادم

ای کا ش گل بودم تا یکی از شاخه هایم را به تو هدیه می دادم

اما افسوس که نه بارانم نه نسیم ونه گل

ولی هر چه هستم دوستت دارم

 

فاصله ها

فاصله هامون حتی اشک تو چشامون دیگه فایده ای نداره نداره

بی کسی هامون غربت تویه صدامون هیچ کسی باور نداره نداره


تنهاییه من دیگه پایونی نداره ویرونه­ی دل دیگه سامونی نداره

باید بمونم تا همیشه تک و تنها همیشه این دل میشه بازیچه غم ها