همانا هیچ کس نفهمید خداوند هم تنهاییش
را فریاد میزند:
همان گونه که میگوید قل هو الله و احد
همانا هیچ کس نفهمید خداوند هم تنهاییش
را فریاد میزند:
همان گونه که میگوید قل هو الله و احد
نمی دانم چشمانت با من چه می کند وقتی که نگاهم می کنی چنان دلم از شیطنت نگاهت می لرزد که حس می کنم چقدر زیباست فدا شدن برای چشمهایی که تمام دنیاست...
نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند و اینک باران... بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند و چشمانم را نوازش می دهد تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم...
مثل آسمانی که امشب می بارد
آموخته ام اگر کسي يادم نکرد
او را ياد کنم
شايد او از من تنهاتر باشد ...
شخصی در حال نماز
خواندن در راهی بود و مجنون بدون
این که متوجه شود از بین او و سجادهاش
عبور كردمرد نمازش راقطع كردو دادزد هی
چرا بین من وخدایم فاصله انداختی؟مجنون
به خود آمد و گفت من كه عاشق لیلی
هستم تو را ندیدم تو كه عاشق خدای
لیلی هستی چگونه مرا دیدی...!
***********************
********************
*****************
**************
************
*********
*******
*****
***
**
یادم را پاک کنی... عشقم را چه میکنی؟
اصلا همه را پاک کن
هر آنچه از من داری
از من که چیزی کم نمیشود...
فقط بگو با وجدانت چه میکنی؟
نکند آن را هم پاک کرده ای؟
نــــــــــــه ! شدنی نیست...
نمیتوانی آنچه که نداشتی را پاک کنی.
سکوت نکن...
حرف بزن...
با من حرف بزن...
مدت هاست که گوش هایم را برای شنیدنت تیز کرده ام...
برای خاطره بازی فرداها...
برای فرداها...
و حرف هایی که از تو در گوشم جا میماند...!
حرف هایی از جنس خستگی...!
از جنس خاک خورده شدن و کهنه شدن و فساد یک احساس...!
از جنس بلوغ دوران...!
و سکوت یک همهمه در بغض گوشه گیر شهر...
و تویی که دیگر ،
صدایت هم برای من آشنا نیست...
و لحن کلامت که در هر واژه فریاد میزند:
"تو... به من... بدهکاری"
و من که آرام آرام اشک هایم را
یکی یکی در مشتم پنهان میکنم تا به آسمان بگویم:
فقط دل تو نمیگیرد...
" گاهی من هم، ابری میشوم...! "
به خیابانی که تابلوی ممنوع ندارد
تو تنها مسافر این راه
و ماهی کوچک خیالت مرده
رد خاطرات باران را گرفتی
به پرواز کبوترها خندیدی
پاکت نامه ای که هنوز روی میز است
و عابری که در خیالی گم شده
داغیِ اصطکاکِ لبهایمان ،
تداعیِ جهنمی باشد ،
که به خاطرِ گناهِ " تجاوزِ لبهایمان به هم " ،
در انتظارمان است ...
هرچه بیشتر برایش قرص بنویسند
بیشتر زنده میماند
مثل من
که خیال میکنم
هرچه بیشتر برایت شعر بگویم......
من از قبیله " زلیخا " آمده ام
آنقدر عشقت را جار میزنم تا خدا برایم کف بزند....
فرق نمیکند فرشته باشی یا آدم
یوسف باشی یا سلیمان....قالیچه ی دل من بدون اسم رمز نام " تو " پرواز نمیکند...
زنانه پای این عشق می ایستم....
مردانه دوستم داری؟؟؟؟!!!!!!
به اندازه همه تان برایش عاشقی کرده ام............!!!!!!!
زمان عاشق مرگ است
نمیدانم کی؟! بوسه بر لبان مرگ خواهد زد!!
او به مرگ میرسد...یا..
....مرگ در آغوش زمان
در تمام لحظه هايم هيچکس خلوت تنهاييم را حس نکرد
آسمان غم گرفته هيچگاه برکه ی طوفانيم را حس نکرد
آنکه سامان غزل هايم از اوست
بي سر و سامانيم را حس نکرد
مي رسد روزي که بي من روزها را سر کني
مي رسد روزي که مرگ عشق را باور کني
می رسد روزی که تنها در کنار عکس من
قصه ی عشق کهنه ام را مو به مو از بر کنی
فقط يك بار ديگه برگردم به دوران مدرسه...
ساعت انشاء...
بهم بگن موضوع انشاء: هرچه ميخواهد دل تنگت بگو...
يا مثلا موضوع آزاد!!!
اونوقت بجاي نوشتن از فوايد درخت و درختكاري...
دیـــگه خيلي حرفا واسه نوشتن داشتم...
خدایامن اگربدباشم،
تورابـنده خوب بسیـاراسـت،
امـا اگـر تـو یـاور م نبـا شـی ،
مـن را خدایـی دگـر کـجــاهـسـت ؟!!!!!!
نمیدانم پس از مرگم چه خواهد شد!
نمیخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم چه خواهد ساخت.
ولی بسیار مشتاقم كه از خاك گلویم سوتكی سازد.
گلویم سوتكی باشد به دست كودكی گستاخ و بازیگوش.
و او هر روز پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد.
و خواب خفتگان خفته را بیدار سازد.
بدینسان بشكند دائم سكوت مرگبارم را.............
من که مي دانم شبي ، عمرم به پايان مي رسد
نوبت خاموشيِ من ، سهل و آسان مي رسد
من که مي دانم که تا ، سرگرم بزم هستي ام
مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد
پس چرا ، پس چرا عاشق نباشم ، پس چرا عاشق نباشم
من که مي دانم به دنيا اعتباري نيست نيست
بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست.
من که ميدانم اجل ، ناخوانده و بي دادگر
...سرزده مي ايد و راه فراري نيست
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
من که مي دانم شبي ، عمرم به پايان مي رسد
نوبت نوبتِ خاموشيِ من ، سهل و آسان مي رسد
پس چرا ؟ پس چرا عاشق نباشم ؟
اینگونه نگاه کنيد...
مرد را به عقلش نه به ثروتش
زن را به وفايش نه به جمالش
دوست را به محبتش نه به کلامش
عاشق را به صبرش نه به ادعايش
مال را به برکتش نه به مقدارش
خانه را به آرامشش نه به اندازه اش
اتومبيل را به کاراییش نه به مدلش
دانشمند را به علمش نه به مدرکش
مدير را به عمل کردش نه به جایگاهش
نويسنده را به باورهايش نه به تعداد کتابهايش
شخص را به انسانيتش نه به ظاهرش
اشتباه من این بود
هر جا رنجیدم لبخند زدم
فکر کردند درد ندارم
سنگین تر زدند ضربه ها را
دیـــروز ، همیـــن حوالـــی
زلـــزله ای آمــد…
حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!!
بـی خـبـر از اینـ ـکـه ” مــن”
بـه ایـن لـرزیـدنـهـا
سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ…
بـه لـرزشـهای شـدید شـانه هایـمــــ
و تـرکــــهای عمــیــق قــلــبــمـــ…
درامتداد نگاهت گم کرده ام تمام ارزوهایم را..
میخواستم سراغاز نگاهت باشم تالبریز شوم
ازعطرباتو بودن...
میخواستم این بارعاشقانه به زندگی بنگرم
من تورادر بیکران این دنیای وانفساگم کرده ام
وحرف نگاه من و تو ناتمام مانده است
کجاست حدیث چشمانت
تامن پایانش باشم...!