ஜღقصه های دل پر غصهღஜ

دل من تنهاییشو عمریه باور کرده،لحظه های عمرشو با غصه ها سر کرده

درباره ساتیا
میــــــــدونــــی؟
یه حرفایی هست که ممکنه آدم روش نشه با کسی بزنه ولی اگه تو دلت بمونه یه عقده میشه...بیا با هم درددل کنیم...
این قصه ی منه...

من ساتـیــام،ساتیا یعنی دوست یعنی همسفر،یعنی حقیقت و راستی،زاده ی پاییزم یه پاییز سرد و برفی و غمگین،چند وقت پیشا یعنی دقیقا 26 آذر ماه 94، 27 اُمین برگ پاییزی عمرم هم از درخت زندگیم افتاد...
و در آخر منه دل خسته یه منتظـــــــــر بودم امّا دیگه منتظر کسی نیستم حتی عشق یا غم پنهوونم!
حــکــم من صادر شد:
تنهــــــــــــــــــــــــــــایی . . .

ازت ممنونم مهربووون که منو همراهی میکنی تا سرود زندگیم رو شیواتر فریاد کنم...
با تشکر از حضور گرمت...
منوی اصلی
تازه ترین مطالب
آرشیو ماهانه
دوستای ساتی
طراح قالب
امکانات
 RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM


اينجا براي من نقطه ي عطف زندگيمه!!!

سكوي پرتاب شايدم ... هي ...

هر وقت ميام اينجا دلم ميگيره ... يادم مياد يه عالمه عشق و دوست و اتفاق خوب و بد رو گذروندم

اون شبا ... پاي كامپيوتر خونه ... چه شبايي رو صبح كردم ... چه شبايي رو گريه كردم...

حسرت خوردم ... از اون نوشتم و از اون يكي و از اون يكي تر !!!

فكر ميكردم يه روز نويسنده ميشم يا شايدم شاعر ... اما الان نه شاعرم نه نويسنده

حتي ديگه نميخونم كتابيو چه برسه بخام دست به قلم شم بنويسم!!!

يهو دلم هواي اون روزامو كرد ... حتي رفتم تو وبلاگ جديد كسي كه اين وبلاگو به خاطرش نوشتم

چه جالب ... چقدر عوض شده... چقد همه چي يه طور ديگه شده!!

نميدونم چرا دلم يهو خواست كه بنويسم حتي الانم فقط دارم تايپ ميكنم

پر شدم از اتفاقات و خاطرات

احتمالا ديگه هيچوقت اينجا ننويسم...نميدونم شايدم بيام!!!

دوستاني كه هنوزم هستن ... من كامنتاتونو خوندم ... ممنون از تبريك تولد و ...

نه اينكه بي معرفت باشما نه ... فقط آدما وقتي يه چيزي رو ميخان بايد يه چيزايي رو از دست بدن

مسير زندگيم به كل عوض شده و دلم نميخواد هيچ چيزي از گذشته رو با خودم يدك بكشم ...

محض اطلاعتون كه نگران شوهر كردن من بوديد ... آره نامزد دارم ولي هنوز نرفتم سر خونه زندگي خودم

زندگي پر از اتفاقات تلخم لايق اين شيريني بود كه به كسي برسم كه تمام زندگيمه

روزگار به شادي و ايام به كام

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۰ اسفند ۱۳۹۴ساعت 13:0  توسط ساتیــــــا  | 
من خيلي وقته كه نميام اينجا ... يني نه اينكه نخام بياما كلا نميشه كه بيام ....

ميگن وقتي گذشته رو ميخاي بريزي دووور يه چيزايي بايد فدا بشه اين وسط

ما كه زورمون به مغز پر از خاطراتمون نميرسه اما اينجا هست ميشه ناديده ش گرفت.

با اينكه اينجا خود منم اما ميخام ناديده ش بگيرم.

از دوستاي خوبي كه هنوزم ميان و ميبينن اينجارو و پيامي ميزارن و حالي ميپرسن ممنونم

از دوستايي هم كه ميان و ميبينن و ساكتم ميرن بازم ممنونم

دلي تنگ شد برميگرديم سلامي ميكنيم

تنگ هم نشد كه هيچ ... البته ميدونيد چيه؟ كلا بحث دلتنگي نيست

فقط فكر كنم ذوقي برام نمونده واسه خيلي چيزا

به هر حال ... اومدم بگم هستم و سالمم و بزرگ شدم يه كم !!!

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۴ مهر ۱۳۹۴ساعت 12:55  توسط ساتیــــــا  | 
سلام به همه ي دوستان

البته اگه هنوز دوستي اينجا باقي مونده باشه!

از بس كه بلاگفاي عزيز لطف كرد و سرورش رو زود درست كرد كلا يادمون رفته بود كه بلاگ هم داريم.

به هر حال تولد دوباره مون رو تبريك ميگم.

به اميد روزهاي خوش آينده

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۵ تیر ۱۳۹۴ساعت 11:12  توسط ساتیــــــا  | 

تو مشغول مردنت بودی

هیچ چیز جلو دارت نبود

نه لحظه های خوش.

 نه آرامش.

تو مشغول مردنت بودی.

نه درختانی

که به زیرشان قدم زدی، نه درختانی که سایه سارت بودند.

نه پزشکی که بیمت می داد

نه پزشک جوان سپید مویی که یکبار جانت را نجات داد.

تو مشغول مردنت بودی.

هیچ چیز جلودارت نبود.

در اتاقت می نشستی و به شهر خیره می شدی و

مشغول مردنت بودی.

می رفتی سر کار و می گذاشتی سرما بخزد لای لباس هات.

میگذاشتی خون بتراود لای جوراب هایت.

و هیچ چیز جلودارت نبود.

نه آه های خسته ات

نه شش هایت که آب انداخته بود.

نه آستین هایت که حامل درد دستهایت بود.

هیچ چیز جلو دارت نبود.

تو مشغول مردنت بودی.

نه گذشته.

نه آینده با هوای خوش اش.

نه شکست. نه توفیق.

هیچ کاری نمی کردی فقط مشغول مردنت بودی.

ساعت را به گوشت می چسباندی

حس می کردی داری می افتی.

بر تخت دراز می کشیدی.

دست به سینه می شدی و خواب دنیای بی تو را می دیدی.

و تو مشغول مردنت بودی.

و هیچ چیز جلودارت نبود…

 

 

پ.ن: مارک استرند نویسنده ی شعر”تو مشغول مردنت بودی”

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۱ دی ۱۳۹۳ساعت 13:44  توسط ساتیــــــا  | 

يه من اُ

يه تو ا‏ُ

يه استكان چاي داغ

توي اين هواي سرد زمستوني

عجيب ميچسبه !!!

 

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳ دی ۱۳۹۳ساعت 14:43  توسط ساتیــــــا  | 

خوشبختي يعني امروز روز تولدت باشه

خوشبختي يعني از يك ماه قبل از تولدت شروع كنن به تبريك تولد گفتن بهت

خوشبختي يعني كسايي كه حتي فكرشونم نميكني بيان و تولدت رو تبريك بگن

خوشبختي يعني يه عالمه دوست خوب كه تو براشون مهمي

خوشبختي يعني با همه ي كاستي ها و بدخلقيات بازم از صميم قلب دوست داشته باشن

خوشبختي يعني وايبرتو بتركونن از ارسال اين همه استيكر هپي برد دي اي و مسيجاي خوشگل تولد

خوشبختي يعني پيج فيس بوكت، بلاگت، ايميلات و اينباكس گوشيت پر باشه از مسيج هاي تبريك تولدت

خوشبختي يعني خانواده اي كه تبريك تولد بهت نميگن تا شب از سركار بري خونه و سورپرايزت كنن!!!

خوشبختي يعني من كه 26 سال از عمرم گذشت و خدا يه تن سالم، يه زندگي خوب،يه خانواده ي عالي

و يه عالمه دوست مهربون بهم داده كه براشون مهمم...

خوشبختي يعني خدا هنوز بهم اميدواره ...

دوستاي مهربونم از همتون از صميم قلبم سپاسگزارم كه شادي روز تولدمو با تبريكاي گرمتون

دو چندان كرديد.

دوستون دارم و از خدا ميخوام هميشه برام نگهتون داره.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۳ساعت 16:9  توسط ساتیــــــا  | 
موج منفي اطرافيان حضورشان را كنارم تلخ ميكند

و من

هميشه از هر تلخي اي متنفر بودم

شيريني ات گم شده در ميان اين همه تلخي!

خودت را برسان


+ نوشته شده در  شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۳ساعت 12:46  توسط ساتیــــــا  | 

درد دارد كه ديگر حرفي براي گفتن نداشته باشي

با كسي كه تمام حرف‌هايت را فقط به او ميگفتي ...

 

پ.ن: گاهي اوقات مجبوريم كه بپذيريم كه برخي از آدم‌ها فقط مي‌توانند در قلبمان بمانند

نه در زندگيمان ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۷ مهر ۱۳۹۳ساعت 10:29  توسط ساتیــــــا  |