سكوي پرتاب شايدم ... هي ...
هر وقت ميام اينجا دلم ميگيره ... يادم مياد يه عالمه عشق و دوست و اتفاق خوب و بد رو گذروندم
اون شبا ... پاي كامپيوتر خونه ... چه شبايي رو صبح كردم ... چه شبايي رو گريه كردم...
حسرت خوردم ... از اون نوشتم و از اون يكي و از اون يكي تر !!!
فكر ميكردم يه روز نويسنده ميشم يا شايدم شاعر ... اما الان نه شاعرم نه نويسنده
حتي ديگه نميخونم كتابيو چه برسه بخام دست به قلم شم بنويسم!!!
يهو دلم هواي اون روزامو كرد ... حتي رفتم تو وبلاگ جديد كسي كه اين وبلاگو به خاطرش نوشتم
چه جالب ... چقدر عوض شده... چقد همه چي يه طور ديگه شده!!
نميدونم چرا دلم يهو خواست كه بنويسم حتي الانم فقط دارم تايپ ميكنم
پر شدم از اتفاقات و خاطرات
احتمالا ديگه هيچوقت اينجا ننويسم...نميدونم شايدم بيام!!!
دوستاني كه هنوزم هستن ... من كامنتاتونو خوندم ... ممنون از تبريك تولد و ...
نه اينكه بي معرفت باشما نه ... فقط آدما وقتي يه چيزي رو ميخان بايد يه چيزايي رو از دست بدن
مسير زندگيم به كل عوض شده و دلم نميخواد هيچ چيزي از گذشته رو با خودم يدك بكشم ...
محض اطلاعتون كه نگران شوهر كردن من بوديد ... آره نامزد دارم ولي هنوز نرفتم سر خونه زندگي خودم
زندگي پر از اتفاقات تلخم لايق اين شيريني بود كه به كسي برسم كه تمام زندگيمه
روزگار به شادي و ايام به كام


