اینها تراوشات ذهن یک بهروش است

آمدم، غر زدم، رفتم...

یک- سلام به رفقای خوبم. امیدوارم رو به راه باشید.

دو- همه این سال‌ها خیلی اینجا در مورد انتخابات و رای دادن و ندادن با دوستان صحبت کردیم؛ بحث‌هایی که زمان‌هایی به شدت هم داغ می‌شد. امروز اما سیستم موفق شد من رو هم تسلیم کنه و چند سالی هست که دست از امید واهی اصلاح از طریق صدوق کشیدم. می‌دونم دور و دیر بود، اما همه تلاشم رو کردم که باور نکنم فقط یه رعیت محکوم به جبرم. بگذریم. تو یه مطلب مستقل روی صفحه شخصی خودم نوشتم که چرا بعد از این همه مقاومت بالاخره سپر انداختم و الان هم نمی‌خوام به هیچ نکته‌ای در مورد مناظرات و حواشی و اخبار انتخاباتی توجه کنم. با این همه حیفم میاد یه چیزی نگم؛ این که خیلی اوقات ذات آدم‌ها عوض نمی‌شه. مثلا موجودی مثل امیرحسین ثابتی سال‌ها کیف‌کش سعید جلیلی بوده، از همین مسیر پیشرفت کرده، مجری تلویزیون شده، رفته قطر جام‌جهانی، تو افتضاح‌ترین انتخابات تاریخ مجلس و صدقه‌سری قحط‌الرجال تاریخی، رای آورده و به بهارستان رسیده، اما ظاهرا این تغییرات رو هنوز از درون باور نکرده و از نظر خودش همون نوچه و کیف‌کشیه که بود. این مدل تبلیغات و پاچه‌خاری این یارو واسه جلیلی، قشنگ نشون می‌ده حتی جایگاه ظاهرا رفیع هم علاج درد کوتوله‌ها نیست. جالبه که علاوه بر شخصیت، حتی برای جنیست خودش هم ارزش قائل نیست و از طرف جلیلی می‌ره نو برنامه‌ای می‌شینه که قرار بوده دختر یا همسر نامزدها مهمانش باشند!

سه- این اواخر بعد از سال‌های طولانی بعضی از آیتم‌های طنز «ساعت خوش» رو مرور کردم. می‌دونم که واسه خیلی‌ها جزو مقدساته، می‌دونم که ستاره‌های خیلی زیادی تحویل سینما و تلویزیون ایران داده و می‌دونم که هر برنامه‌ای محصول ظرف زمانی خاص خودشه، اما نمی‌تونم نگم که اغلب این آیتم‌ها به نظرم چقدر لوس و ضعیف و تکراری هستند. شاید منهای تقلید مسابقه هفته و بعضی بخش‌های دیگه، واقعا هیچ‌کدوم از آیتم‌ها رو تا آخر نشه تحمل کرد. موضوع جالبیه به نظرم، چون به هر حال ما کارهای قدیمی‌تری هم داشتیم که بامزه بودند و ارزش‌های خودشون رو تا همین حالا هم حفظ کردند. شاید واقعا فضیلت و حسن شهرت ساعت خوش جدای از کیفیت، به خاطر روییدن این گل تو کویر دلخرانش اون سال‌های تلویزیون بود...

چهار- هر از گاهی مسیرم به سینما هم افتاده و یادم نمیاد آخرین بار که راضی بیرون اومدم کی بوده. سعی می‌کنم با تماشای فیلم‌های کمدی کمی حال و هوام رو عوض کنم، اما نتیجه قابل قبول نیست. هتل خیلی معمولی و کشدار بود و از تمساح خونی هم راضی نبودم. ویلای ساحلی اما می‌تونه لقب بدترین فیلمی که توی عمرم تو سینما دیدم رو بگیره. حقیقتا در صورت دریافت چند میلیون پول هم حاضر نیستم دوباره بشینم این خزعبل رو ببینیم. شما حتی اگه رضا عطاران و پژمان جمشیدی رو بدون هیچ سناریو و پیش‌فرضی، یهویی بنشونی کنار هم و بگی هر چی به ذهن‌تون میاد بگید هم نتیجه صد هزار برابر از این درخشان‌تر خواهد بود؛ نیازی به این همه خرج و مخارج اضافه هم نداره. تا افتادم رو دنده غر زدن این رو هم بگم که جوکر دو مخصوصا با اجرای احسان علیخانی خودنما، افتضاح و عملا غیرقابل تحمله. آخیش!

پنج- مصاحبه با امیرحسین صادقی، یکی از سخت‌ترین کارهایی بود که تو همه این سال‌ها داشتم. قشنگ تا فردا عصرش دچار سردرد بودم. نسخه یک ساعته‌ای که منتشر کردیم با کلی مکافات سر هم شده بود؛ اونقدر که استاد پراکنده‌گویی کرد و حرف‌های تکراری زد. حداقل هفتاد دقیقه از مصاحبه حذف شد. فقط بخش خداحافظی‌مون بیست دقیقه طول کشید و رضایت به پایان بحث نمی‌داد. مدام می‌گفتم رو به دوربین خداحافظی کن، می‌گفت باز هم سوال بپرس! خیلی ازمون انتقاد شد که چرا ایشون رو دعوت کردیم، اما حتی یک لحظه هم پشیمون نشدم. به نظرم با چنین آدمی یک بار باید به طور جدی بحث می‌شد تا جریان تندروی بی‌منطقی که ایشون ازش نمایندگی می‌کنه به چالش کشیده بشه. این دستاورد، به سردرد بعد از مصاحبه و بعضی فحش و بد و بیراه‌هایی که خوردیم می‌ارزید. خطر بزرگ خیلی از آدم‌ها اینه که «حرف نزده» پذیرفته می‌شن، هرچند که عیار امیرحسین قبلا کم و بیش تو مصاحبه‌هاش مشخص شده بود.

شش- در انتها شاید بد نباشه این نکته رو هم بدونید که تو بخشی از مصاحبه گفت به مناسبت درگذشت رییس دولت یه استوری تسلیت گذاشته و درجا هشت هزار نفر آنفالوش کردن. خیلی سعی کردیم جاش بدیم تو مصاحبه، اما به هیچ جای گفتگو نچسبید وافعا!

هفت- مخلصیم. تن‌تون سالم و روزگارتون آروم.

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر ۱۴۰۳ساعت 21:13  توسط رسول بهروش  | 

داستان یک لذت، یک شرم و یک تولد...

یک- سلام به رفقای خوبم. امیدوارم رو به راه باشید.

دو- یکی از لذتبخش‌ترین داستان‌های این روزها واسه من، تماشای جنگ قدرت زشت و کریه باقی‌موندگان در حاکمیته. بچه‌های اینجا و دوستان نزدیکم می‌دونند که سال‌ها به صندوق رای وفادار بودم و تا آخرین لحظه سعی کردم به عنوان یه شهروند ساده از این ظرفیت صلح‌آمیز برای اعمال تغییراتی هرچند کم استفاده کنم، اما سیستم به شدت اصرار به ناامید کردن من و امثال من داشت. اونقدر دایره رو تنگ کردند و اونقدر فشار آوردند که بالاخره شناسنامه‌ها رو کردیم توی کشو و درش رو هم قفل زدیم. الان اما دارم کیف می‌کنم از این که این ته‌مونده‌های درب و داغونی هم که از صدقه سر قهر مردم به میز و منصبی رسیدند، اینطور به جون هم افتادند و دارن پته هم رو روی آب می‌ریزن. این یکی کثافت‌کاری‌های تیم قالیباف رو رو می‌کنه، اون یکی لیست مواجب بگیرهای رائفی‌پور رو می‌ریزه رو دایره. از این طرف اسناد زمین‌خواری فلان شیخ منتشر می‌شه و از اون طرف مدارک کافه هدیه گرفتن فلان افشاگر انقلابی... می‌دونم که کل ماجرای زندگی وسط این گرگ‌ها عذاب‌آوره، اما بخش بامزه‌ش همینه که می‌بینی اینطور عریان و واضح خودشون رو واسه دوزار منفعت بیشتر یا موقعیت بهتر جر می‌دن. دیگه از جناح مقابل هم کسی باقی نمونده که بشه کاسه و کوزه‌ها رو شکست روی سرش. حقیقت اینه که «قدرت یکپارچه» فقط یه توهمه. هر چقدر سعی کنید فقط خودی‌‌ها رو سرند کنید و کار رو بدید دست‌شون، باز هم دعوا می‌‎شه، چون عطش آدمیزاد پایانی نداره. حتی اگر در نهایت یه پدر و پسر باقی بمونن، باز احتمالا برای به دست آوردن سود بیشتر با هم می‌جنگند. تنها راه اصلاح نسبی این فضا، گردش واقعی قدرته که خب تو مملکت ما کسی کاری با این سوسول بازی‌ها نداره. وقتی هنوز جناب صدیقی خطبه می‌گه، دیگه همه چیز مشخصه.

سه- این روزها سوزنم روی فیلم «شرم» مرحوم کیومرث پوراحمد گیر کرده؛ یکی از اپیزودهای قصه‌های مجید که به طور مستقل به عنوان یه فیلم سینمایی عرضه شد و تو سکانس آخر فیلم خود پوراحمد هم به عنوان کارگردان بازی داشت. بسیار فیلم شیرینیه و کیف می‌کنم ازش. دنیای ذهنی بچه‌ای رو که صد تومن پول به یه بزرگتر داده و طرف یادش رفته اون رو برگردونه، به بهترین شکل ممکن توصیف می‌کنه. موقعیت‌هایی که توی ذهن این بچه تصویر می‌شه، از دعوا با اون بزرگتر تا احتمال مرگ و وصیت کردنش، همه عالی هستند. بازی جهانبخش سلطانی هم فوق‌العاده‌ست. از تماشای اصفهان زیبا با اون خونه‌های قدیمی که فکر نمی‌کنم الان چیز زیادی ازشون باقی مونده باشه کیف می‌کنم. و البته چقدر تکون‌دهنده‌ست داستان قتل پوراحمد نازنین که از اول هم خودکشی کردنش قابل باور نبود. کجا داریم زندگی می‌کنیم؟

چهار- اخیرا دوره سریال «مگه تموم عمر چند تا بهاره؟» رو با یه عزیزی تماشا کردیم. کلا کار خوبی بود و دنیای ذهنی سروش صحت هم واقعا دوست داشتنیه، اما آخرش خیلی سر هم بندی‌شده و آبکی بود. یکی از جذابیت‌های سریال برای من، قاب‌های تماشایی بود که از ایران عزیز به نمایش می‌ذاشت؛ از تهران و اصفهان تا قشم. این ایران محشر، خوشگل و خواستنی. کاش هیچ‌وقت گزندی به این سرزمین نرسه و یه وجب از خاکش از بین نره. «ایران» همه چیز ماست...

پنج- بعد از کلنجار رفتن‌های مختلف با خودم و البته با مشورت رفقا، بالاخره صفحه شخصیم توی اینستاگرام رو راه انداختم و سعی می‌کنم هر از گاهی ایده‌های غیرورزشی که به ذهنم می‌رسه رو اونجا منتشر کنم. البته که همچنان وبلاگ و دوستان قدیمی اینجا برام عزیزترین هستند. الهی برقرار باشید.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت 20:7  توسط رسول بهروش  | 

در مورد علاقه شدید بخشی از حاکمیت به جمع کردن گاه و بیگاه مردم

یک- درود بر رفقا. امیدوارم که سال جدید رو خوب شروع کرده باشید و روزهای بهتری هم در پیش باشه.

دو- حتما می‌دونید که چند روز پیش سازمان تبلیغات اسلامی به بهانه ترتیب دادن بزرگترین افطاری جهان اسلام، ورزشگاه آزادی رو پر از جمعیت کرد. بعد از پایان این مراسم، نقد و نظرهای زیادی در این مورد منتشر شد که سرفصل‌های مختلفی داشت؛ از این که چرا تو مسابقات فوتبال زن و مرد نمی‌تونن اینطوری کنار هم بشینن تا این که چرا موقع برگزاری بازی‌های لیگ، سکوهای ضلع غربی به بهانه بازسازی به روی مردم بسته می‌شه و تو این مناسبت‌های خاص، اونجا رو هم حتی‌المقدور باز می‌کنن. حضور بسیار پررنگ اتباع بیگانه (البته این دیگه بیشتر یه تعارفه؛ کم‌کم ما بین اونها داریم بیگانه به حساب میایم!) و وضعیت افتضاح و پر از زباله آزادی بعد از پایان مراسم هم بخش دیگه‌ای از انتقادات بودند. برای شخص من اما مهم‌ترین مساله، تداوم مکانیزم «جمعیت‌درمانی» از طرف حاکمیته. این که نرخ این مراسم‌ها مدام در حال افزایشه و بعد از برگزاری هر کدوم هم رسانه‌های دولتی و کاربران سایبری تا مدت‌ها مشغول بزرگنمایی‌های لوس و نچسب می‌شن، احتمالا یه معنا بیشتر نداره؛ سنگر گرفتن حکام پشت این تظاهرهای سطحی برای فرار از واقعیت. از قرار معلوم رسالت اصلی که این آقایون برای زمامداری خودشون انتخاب کرده بودند، افزایش دین‌گرایی بین مردم بوده که به سختی شکست خورده. بعد از چهل سال حکومت دینی، نشانه‌های غیرمذهبی‌تر شدن جامعه اونقدر زیاده که گاهی صدای خود حضرات رو هم در میاره. یعنی اصلا نیازی به تحقیق و پژوهش هم نیست. مثلا من بچه جنوب‌شهر که هنوز همین‌جا زندگی می‌کنم، به معنای واقعی کلمه فرق ماه رمضون دهه هفتاد با همین ماه رمضون امسال رو لمس می‌کنم و حتی می‌تونم بگم تقریبا اثری از این معنا باقی نمونده؛ یعنی خیلی از همین مردم هم اصلا متوجه نمی‌شن کی رمضان آمد و رفت. اگر قرار باشه حرف علمی هم بزنیم، می‌تونم شما رو ارجاع بدم به نتایج حیرت‌انگیز پژوهش مفصلی که از طرف نهادهای رسمی داخل کشور در مورد میزان التزام دینی مردم ایران انجام شده و بخشی از آمار و ارقام اون اسفندماه منتشر شد. خب این بزرگترین شکست حاکمیت تو ماموریت‌هاییه که برای خودش تعریف کرده بود. بنابراین برای سر‍پوش گذاشتن روی فضاحت حرام شدن هزاران میلیارد بودجه‌ای که در همه این سال‌ها صرف این ‍ پروژه شده، دوستان راه و بیراه مراسم‌هایی شبیه گردهمایی ورزشگاه آزادی برپا می‌کنن. اگه جشن‌های مردمی و خودجوش نیمه‌شعبان جمع شده، به جاش مراسم پیاده‌روی دولتی و شوهای مذهبی سطح پایین تو تلویزیون راه می‌ندازن. تو پهنه سیاسی هم همین داستان رو داریم. اصل سند محبوبیت حاکمیت، جایی مثل حضور گسترده مردم تو انتخاباته؛ مخصوصا که تو هر دوره حسابی هم در این مورد رفراندوم‌نمایی می‌شه. تو این شاخص، طی سه سال سردترین انتخابات‌های تاریخ ایران برگزار می‌شه، اما دوستان به جای پذیرفتن شکست، تحلیل نتایج و تغییر رویه، باز یه تعداد آدم تو یه میدون و خیابون جمع می‌کنن و با صدها هزار بار نشر دادن تصاویر اونها، برای خودشون مشروعیت الکی می‌سازن. حال به هم زن‌ترین تلاش‌ها از این دست هم جمع کردن هزار نفر جلوی ماشین رییسی تو سفرهای متعدد استانیشه که به عنوان دستاورد، صبح روز بعد روی جلد پنجاه‌ تا روزنامه حاکمیتی می‌ره. عمدا از عبارت «سیاهی‌لشکر» استفاده نمی‌کنم، چون بعضی از شرکت‌کنندگان تو این تجمعات واقعا عقیده دارند و هر اعتقادی هم به شرط آزار نرسوندن به دیگران محترمه، اما به طور کلی تنها خاصیت اغلب این تجمعات قوت قلب دادن مسوولان دولتی و حکومتی به خودشونه؛ این که ما نباختیم، شکست نخوردیم، در اقلیت نیستیم، جهان‌بینی‌مون بین مردم محبوبیت داره و سایر قضایا. اهل خرد اما می‌دونن که این تنفس مصنوعی هم به جایی نمی‌رسه و حتی می‌تونه کار رو بدتر کنه.

سه- سال‌هاست تو جمع‌های دوستانه و حتی تو نوشته‌ها و سایر تحرکات رسانه‌ای منتقد شیوه مدیریت شدن کشور هستیم، اما به جرات می‌تونم بگم حتی تو دورترین و بدبینانه‌ترین تصوراتم از امروز ایران هم نمی‌دیدم که یکی مثل رائفی‌‍پور با سابقه تجویز خوردن نمک جوراب زوار عراق به تئوریسین اصلی حاکمیت تبدیل شه یا امیرحسین ثابتی دوزاری با تئوری زمستان سخت ارو‍پا به عنوان نماینده دوم، سوم تهران بره مجلس. وضع به شکل کمیک و در عین حال هولناکی خرابه. خدا به ایران ما رحم کنه.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین ۱۴۰۳ساعت 23:18  توسط رسول بهروش  | 

سال نو سلام...!

یک- نیمه دوم سال برای من تقریبا بدون درج هیچ مطلبی در این صفحه گذشت؛ اتفاقی بی‌سابقه در طول 15 سال گذشته که حداقل برای خودم بسیار عذاب‌آور بود. سیر به روزرسانی وبلاگ در طول یک دهه‌ونیم گذشته متنوع بوده؛ گاهی مطالب منتشر شده از خودم تو رسانه‌های مختلف رو بارگزاری می‌کردم که با پیشرفت فضای اینترنتی مطبوعات عملا کار کم‌فایده‌ای به نظرم رسید. به هر حال مطالب به سرعت از طریق سایت روزنامه‌ها در دسترس همگان قرار می‌گرفت و انتشار همزمان اونها اینجا به نوعی موازی‌کاری بود. هرچند اون داستان امتیاز بزرگی مثل برخورداری از نظرات دوستان خوبم تو این وبلاگ داشت. از یک جایی به بعد برای تغییر فضا و احترام بیشتر به مخاطبان تصمیم گرفتم مطالب اختصاصی روی وبلاگ بذارم که خب سختی‌های خودش رو داشت؛ هم از جهت کمبود وقت و هم از حیث این که به هر حال باید مطالب از کیفیت در خوری برخوردار می‌شد که قابل عرضه باشند. این موضوع فاصله به روزرسانی‌ها رو کمتر کرد و البته فشار کار تو چند ماه گذشته هم به حدی افزایش پیدا کرد که عملا تو موقعیت بی‌سابقه‌ای قرار گرفتم. به طور خلاصه پیش بردن کار از دور و نزدیک برای سه روزنامه به علاوه پروژه سنگین ورزش‌مدیا که شامل پست و استوری‌های صفحه و مطالب سایت و حتی تهیه و بازبینی گاه و بیگاه ویدیو برای یوتیوب می‌شه، عملا فرصت تنفس رو هم ازم گرفته. تو همین چند ماه یه تعهد هم به یه رسانه دیگه دادم که اگر مختصر وقتی بمونه، صرف اونجا می‌شه. غیر از لطف خدا، علاقه شغلی و البته محبت و اعتمادی که خیلی از دوستان دارن، بخشی از این تعهدها هم بنا به جبر زندگی پذیرفته می‌شن. به طور مشخص یک هدف عینی ساده دارم که اگر به امید پروردگار در این سال بهش برسم، به احتمال زیاد بخشی از این کوه کار رو سبک می‌کنم. با همه اینها، هنوز اغلب اوقات بعد از روشن کردن سیستم، اولین صفحه‌ای که باز می‌کنم همین وبلاگه و همچنان تنها کامنت‌هایی که با دقت کامل می‌خونم، همین‌جاست. این یه پیام خداحافظی نیست. در آستانه سال نو به قصد غبارروبی وبلاگ اومدم و امیدوارم بتونم با فواصل کمتری به روزرسانیش کنم. اگر هنوز کسی هست که به طور مرتب ما رو اینجا می‌بینه، از ته دل بهش سلام می‌کنم.

دو- پیرو بند بالا این رو هم بگم که تو این سال‌ها به طور مستمر در معرض پیشنهاد رفقا بودم که یه صفحه شخصی تو اینستاگرام راه بندازم. اوایل مخالف بودم، ولی الان زیاد بدم نمیاد. به هر حال گاهی سوژه‌هایی به ذهن آدم می‌رسه که به دلایل مختلف، از جمله غیرتخصصی بودن یا زیر ذره‌بین قرار داشتن ورزش‌مدیا قابلیت انتشار تو اون صفحه رو نداره. منتها می‌ترسم صفحه خودم رو راه بندازم و اونجا هم همین کمبود وقت، باعث بدقولی بشه.

سه- تو چنین شرایطی، تو دوره و زمونه‌ای که خیلی از بندگان خدا واسه امرار معاش و گذران زندگی چند شیفت کار می‌کنند و بعضی مواقع توانایی رسیدن به ساده‌ترین امورات‌شون رو هم ندارن، یه عده آدم مطلقا بیکار هم داریم که یا این طرف و اون طرف در حال تجمع علیه بدحجابی هستند، یا نصفه‌شب می‌رن فرودگاه استقبال زکزاکی و مقابل سفارت انگلیس تجمع می‌کنن، یا به طور فرمایشی پیروزی تیم ملی فوتبال رو جشن می‌گیرن و می‌رن جشنواره فیلم فجر. حالا این که از کجا نون در میارن می‌خورن معلوم نیست. البته که احتمالا اجرت گماشتگی و گوش به فرمان بودنه. اتفاقا نون مفت، بعضی‌هاشون رو بدجوری هم هار کرده؛ طوری که با کله می‌رن تو صورت پلیس!

چهار- از گروه بالا لج‌درآرتر، آویزون‌های ماله‌کش ایستاگرام و توییتر هستند؛ جماعت عاطل و باطلی که بیست‌وچهار ساعته کف مجازی ولو هستند و دارند رقم به رقم گند و افتضاحاتی که بالا اومده رو لاپوشونی می‌کنند. کاملا روشنه که بخشی از اموال مردم نگون‌بخت ایران صرف پر شدن شکم این زباله‌های بی‌مصرف می‌شه. آه و افسوس برای سیستمی که نمی‌فهمه اگه همه چیز خوب باشه و مردم واقعا احساس خوشبختی کنند، دیگه لازم نیست به یه عده حقوق داده بشه تا به زور به مردم ثابت کنند اونها خوشبخت هستند!

پنج- فضای سیاسی کشور و از جمله انتخابات مجلس که به صورت کامل فکاهی و اصلا شبیه طنز و کاریکاتور بوده. یعنی کلا جای بحثی نداره و هر نقدی در درجه اول توهین به شعور خود آدمه. تنها نکته قابل طرح به نظرم اینه که آقایون کلا هشتاد میلیون ایرانی رو گذاشتند کنار و تو یه اقلیت دو درصدی، خودشون سر قدرت بیشتر دارن تو سر و کله خودشون می‌زنن. این دعواهای انتخاباتی بین قالیباف و رسایی و عمله و اکره‌شون و بعد هم ماجرای عزل معاون سیاسی صداوسیما و یارکشی‌های متعاقبش، قشنگ این نکته رو نشون می‌ده. چطور می‌شه به آینده خوشبین بود، وقتی مردم به کلی از همه مناسبات کنار گذاشته شدند و هیچ کجا به رسمیت شناخته نمی‌شن؟

شش- حقیرانه‌ترین کاری که از مسوولان کشور دیدم؟ پخش زنده کردن شلوغی بازار تهران در شبکه‌های تلویزیونی. حقیرترین آدمی که تو سال 1402 دیدم؟ بهروز افخمی.

هفت- در فاصله حدود یک ساعت تا تحویل سال،‌ برای همه مردم ایران آرزوی سلامتی و سربلندی می‌کنم. کاش سال جدید، سال ما باشه. دم شما گرم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم فروردین ۱۴۰۳ساعت 5:13  توسط رسول بهروش  | 

تو هیچ‌وقت از صفر شروع نکردی...

یک- سلام رفقا. امیدوارم حال‌تون خوب باشه.

دو- راتنده تاکسی که امروز باهاش اومدم سر کار، یه آقای بسیار مسن بود که تقریبا تمام بدنش می‌لرزید. لرزش نسبتا شدید سر و دست داشت. من که غالبا تو مسیر به سوژه‌ها و موضوعاتی که باید روش کار کنیم فکر می‌کنم، تمام اون بیست دقیقه رو به این آقای محترم خیره شده بودم و از خودم می‌پرسیدم واقعا چرا آدمی با این شرایط از صبح کله سحر باید کار به این سختی بکنه؟ من که چهل سالمه، رسما دیگه نمی‌تونم هر روز صبح زود بیدار شم و بزنم بیرون. از وسط هفته به خس‌خس می‌افتم. کسی که تقریبا دو برابر سن من رو داره، با چه انگیزه‌ای غیر از «احتیاج» پشت اون رل نشسته؟ ای بر باعث و بانیش لعنت.

سه- بازی سپاهان و الاتحاد لغو شده. بعد از یک هفته، هیچ منبع مستقلی داخل کشور حتی یک خط تحلیل هم ارایه نداده که کاملا طبیعیه! نکته جالب اما اینجاست که مخصوصا تو ساعات اولیه وقوع این اتفاق، حتی رسانه‌های رسمی هم جرات نوشتن از دلیل لغو مسابقه رو نداشتن! یعنی تو این عصر و زمانه، یه بازی به این مهمی لغو شده، پنجاه هزار تماشاگر تو ورزشگاه معطل شدند و حتی تلویزیون هم نمی‌تونه دلیل رسمی و دقیقش رو بگه. مرجع خبری تمام مردم، توییتر و منابع غیررسمی و خارج از کشوره. محمدرضا احمدی رو آنتن شبکه سه می‌گه: «به هر حال ورزشگاه نقش جهان مدت‌هاست همین طراحی و زیرساخت رو داره». محمدرضا ساکت، مدیرعامل سپاهان هم می‌گه: «کنفدراسیون روی تزیینات ورزشگاه بحث داشت.» کاش می‌شد آقای زیدآبادی رو می‌دیدم و بعد از اون نطق درخشان در مورد آزادی بی‌سابقه بیان، همین یه مورد رو بهشون یادآوری می‌کردم! خداوند همه ما رو عاقبت به خیر کنه.

چهار- اخیرا یه مجموعه نفیس از دو سریال شرلوک هولمز و پوآرو جمع کردم و با لذت مشغول تماشا هستم. نکته آزاردهنده، حجم وحشتناک سانسورهاست که حالا تو نسخه اصلی خودش رو نشون می‌ده. یه عده بیمار روانی ممیزی‌هایی روی تصاویر این سریال‌ها اعمال کردند که باورنکردنیه. هرگونه حضور زن‌ها در نماهایی که شاید یه سر سوزن لباس‌شون باز باشه، نمایش زنان با هر پوششی به شکل خوابیده، حتی اگه پالتو تن‌شون باشه، هرگونه پیدا شدن جام شراب تو هر گوشه تصویر، هر گونه لمس محبت‌آمیز سگ و... ممنوع بوده. مخصوصا تو پوآرو حجم سانسور در حدیه که گاهی ده دقیقه از کار به صورت متصل قیچی شده و ما به کلی در جریان بعضی دیالوگ‌ها و امور اساسی مربوط به شخصیت‌های مهم قرار نمی‌گیریم. تازه من معتقدم مسوولان اون موقع تلویزیون از مسوولان فعلی، عاقل‌تر و سالم‌تر بودن!

پنج- لج درآرترین جمله‌ای که این اواخر شنیدم، از زبان عادل فردوسی‌پور بوده. استاد بعد از بردن جایزه بی‌ربط جشن حافظ بابت برنامه فوتبال 360 که هنوز متوجه نشدم اثرگذاریش تو فوتبال ایران چی بوده، گفته: «خوشحالم یه برنامه رو از صفر شروع کردم و به اینجا رسوندم.» حتما یه روز که فرصت بحث جدی پیش بیاد به دوست خوبم که همیشه بهم لطف داشته و فکر کنم تا حالا هزار تا مطلب در دفاع ازش نوشتم، خواهم گفت که تو هرگز هیچی رو از صفر شروع نکردی. در پربیننده‌ترین دوران تلویزیون ایران، در بهترین شبکه، بهترین باکس با بهترین سوژه و بیشترین حمایت در طولانی‌ترین زمان ممکن در اختیارت قرار گرفت و به سرعت نور تبدیل به برند شدی. حتما که استعداد و لیاقتش رو هم داشتی و نوش جونت، اما چنین شانسی به خیلی‌های دیگه رو نکرد. بعد هم در «سرزمین برچسب‌ها»، کاراکتری پیدا کردی که دست به خاکستر می‌زد، تبدیل به الماس می‌شد. این چه چور از صفر شروع کردنیه که اسپانسرها با مبالغ کهکشانی از سر و کولت بالا می‌رن و هیچ دری رو بهت بسته نیست؟ با هر کیفیتی، هر برنامه‌ای که می‌سازی لشکر جان قداها هجوم می‌یارن و به‌به و چه‌چه می‌زنن؟ فدراسیون تاج تو یک سال گذشته مادر فوتبال ایران رو عروس کرده؛ من شخصا حتی یک خط جمله اثرگذار و به درد بخور از استاد فردوسی‌پور در این مورد به یاد ندارم. خداوکیلی رسانه‌ای که هیچ زهر و خطری نداشته باشه، چطور رسانه‌ایه؟ شرمسارم که اعتراف کنم در مواجهه با بعضی از این پلشتی‌ها، حتی برنامه اون مردک هزاررنگ محمدحسین میثاقی به مراتب موثرتر بوده، اما خب همه افتخارات مال عادله. اسم خوش‌باشی با پژمان جمشیدی و همایون شجریان شده «موفقیت» و اثرگذاری و رفیق‌مون ژست هم می‌گیره که از صفر شروع کردم. به قول دوست عزیزی؛ عادل بیست سال نون صداوسیما رو خورد و الان چهار ساله داره نون ضدیت با صداوسیما رو می‌خوره، با همین ژست مستقلی که الان «فرزند رسانه ملی» گرفته. شما نه؛ اونهایی از صفر شروع می‌کنن که تک و تنها برای تولید یک خط مطلب، تهیه یک فریم تصویر و جذب یک مخاطب پوست‌شون کنده می‌شه و بی‌پشت و پناه، هزار جا هم باید جواب بدن.

شش- این اواخر خبرهای عجیب زیادی تو حوزه حوادث نظرم رو جلب کرده. از جمله این که نوه ریزعلی خواجوی که عاشق دختری بوده، بعد از ازدواج اون دختر با دوستش، دوستش رو کشته، تا پای چوبه دار هم رفته و البته خانواده مقتول رضایت دادند. خودکشی برادر شوهر مونا حیدری هم تامل‌برانگیز بود. متهم ردیف دوم بریده شدن سر اون زن جوان و خلق یکی از ننگین‌ترین تصاویر تاریخ بشریت. عجیبه که این بچه اون موقع فقط 13 سالش بوده و حالا تو 15 سالگی در اثر عذاب وجدان خودش رو حلق‌آویز کرده. قصه تکون‌دهنده بعدی هم مربوط به مردیه که زنش رو به دلیل ارتباط علنی با یه تبعه خارجی به قتل رسونده، مثله کرده، ریخته تو چمدون، به تهران اومده و خودش رو به اولین کلانتری معرفی کرده. چرا؟ چون گفته: «تو تهران آشناهام بهتر می‌تونن پیگیر کارم باشم.» این اواخر هم قصه اون کارگردان مشهور و تعرضش به دخترهای متعدد 15، 16 ساله به بهانه پاک کردن روح‌شون از پلیدی‌ها پیش اومده، اون هم تو محیطی که بعیده از این نظر قحطی وجود داشته باشد، مخصوصا برای کارگردان متمول مزبور، اما امان از ذهن مریض... دوست نداشتم اینها رو بنویسم، اما خواستم بگم غیر از مورد اول، شاید هر کدوم از این اتفاقات اگه بیست سال پیش تو کشور می‌افتاد، مثل بمب صدا می‌کرد و تو همون هفته‌نامه‌های عامه‌پسند پرشمار تا مدت‌ها پیگیری می‌شد. حالا اما حتی تلخ‌ترین حوادث هم فقط می‌شن دو خط خبر که شاید اصلا خیلی‌ها هم اون‌ها رو نخونن. آستانه تحمل جامعه در مورد این اتفاقات هولناک، به شکلی باورنکردنی بالا رفته و این واقعا مایه تاسفه.

هفت- و نهایتا روان‌شاد آتیلا پسیانی برای من تا همیشه با نقش درخشان «تقی تاکسی» به یاد سپرده خواهد شد. این عکس غریب رو دوست عزیزی برام فرستاد. چیز بیشتری ندارم، غیر از همون جملات کوتاهی که تصویر رو باهاش استوری کردیم: «قابی جاودانه از شادروان‌ها حسین محب اهری، امین تارخ، آتیلا پسیانی و داود رشیدی. کاش می‌شد از همه مردم دنیا بپرسیم این همه غم و غربت که در سینه ماست، فقط مال ماست یا آنها هم گاهی همینطور می‌شوند؟»

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر ۱۴۰۲ساعت 10:43  توسط رسول بهروش  |