Black Moon

Black Moon,Maybe on the moon There is a soil for the doomed

کاش به قلبم رجوع میکردی...

دلم میخواد رات حرف بزنم

دلم میخواد بهت بگم که چه روزهایی رو دارم میگذرونم

چقدر ترسیدم، چقدر لهم، چقدر دارم اذیت میش

ولی نمیشه... یک سری دردا رو حتی نمیشه به عزیزترین کس زندگیت بگی

باید تنها به دوش بکشی، بخندی و به روت نیاری

با اینکه ترکشش یه جایی میزنه بیرون... یه غر گنده واسه یه دلیل ک.چیک، یه قهر و ناراحتی بزرگ وقتی حقت نیست

ولی نمیتونی کنترل کنی... تو خودت میشکنی از اینکه داری به عزیزترین آدم زندگیت آسیب میزنی

میترسی وقتی فکر کنی نکنه یه روزی ازت متنفر بشه... میترسی از اینکه یه روزی بخوای واسه محافظت ازش ترکش کنی

توی برزخ داری زندگی میکنی و نمیتونی بهش بگی... نمیتونی بهش بگی که من واسه دوست داشتن تو، واسه داشتن و نگه داشتن تو سخت ترین راه زندگی کردن رو انتخاب کردم، من از خودم و آروم زندگی کردنم گذشتم... به خاطرت همه چی رو به جون خریدم که نکنه یه ترک کوچیک روی بودنت بیفته

دارم له میشم و نمیتونم حرفی بت بزنم. نمیتونم بت بگم که چقدر داره این روزا سخت میگذره چقدر دارم تحمل میکنم چقدر به این فکر کردم که کاش اون روزی که واسه بیماری بستری بودم و فقط از خدا میخواستم سلامت بیام بیرون که با تو باشم کنار تو باشم، برنگشته بودم.

دلم میخواد تو بغل خودم آب شم و این روزا کنار بره...

کاش... ای کاش...

[ چهارشنبه پنجم شهریور ۱۴۰۴ ] [ 22:21 ] [ 🌙 ] [ ]

یه روزایی هم از استرس و فضای مسموم دور و بر دلم میخواد بشینم گریه کنم

نه به خاطر غم و دلتنگی و حس نبودن کسی

نه به خاطر بیماری و مشگل مالی و نگرانی های روتینی که گاهی فکر می کنیم آخر آخر دنیاست

شاید بدترین درد همون نزدیک ترین درده

کسی یا چیزی که باید آرامشت باشه ولی مثل موریانه میفته به روح و روانت و نمیذاره چیزی ازت بمونه

بدون اینکه بخواد یا بدونه که داره چه بگایی عظیمی رو تو وجود تو میکاره

لعنت به بی مسئولیتی

لعنت بع زندگی ای که روزی هزار بار دلت میخواد عوضش کنی و ازش فرار کنی ولی نمیشه

[ پنجشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 22:42 ] [ 🌙 ] [ ]

اولین بارو یادم نیست

نمیدونم از کی مژه های فرش انقدر به چشمم قشنگ اومدن. یا کدوم بار بود که وقتی خندید قلبم موند پیش ستاره های توی چشماش

کدوم بار بود که دختر 17 ساله ی درونم خواست که رگای دستش مال من باشه و دستاشو تا ابد تو دستم بگیرم و ول نکنم

نمیدونم کی بود کدوم روز بود. روز بارونی یا برفی

گرمای خورشید بود که قلبمو ذوب میکرد یا حرارت قلبم وقتی کنارش بودم

مهم نبود که اون روز چه شکلی بود کنارش هر روزی که داشتم رنگین کمونی بود

باهاش خیابونای تهرانو متر کردم باهم خیال کردیم رویا بافتیم و تو آغوش همدیگه روزای تاریک و سرد رو گذروندیم

به امید اینکه یه روزی برسیم به رویاهامون

رویاهایی که طعم خرمالو میدن.هم شیرینن و هم گس

رویاهایی که با خودش ترس و تاریکی رو هم دارن ولی انقدر قشنگن و انقدر رنگی رنگی که ترس و یاس و ناامیدی رو هم میشه تحمل کرد

اصلا شاید بودن آدم ها و خاطره هاشون هم یه بوی خاص دارن

بویی که تا آخر عمرت اگر استشمامش کنی بری پیش اون آدم و خاطره هاش

مثل بوی یاس

بوی یاس رازقی شاید ...

[ چهارشنبه بیست و ششم بهمن ۱۴۰۱ ] [ 21:53 ] [ 🌙 ] [ ]

آوار

برزخ مگه قراره چه شکلی باشه اصلا برزخ مگه قراره چه حالی باسه؟

وقتی تو خودت گیر کردی بین موندن و نموندن رفتن و همه ی دار و ندارتو پشت سرت گذاشتن

که خودتم ندونی حالت خوبه یا نه ؟ پشت اشک ها و دل مردگی هات دلتنگی خودشو قایم کرده یا بازم بندازی گردن پاییز و دلگیری هاش

آخ پاییز... پاییز بیچاره. قرار بود حالمونو خوب کنی که روی برگای زرد و نارنجیت دستای همو بگیریم ولیعصرو پیاده متر کنیم. انقدر بریم بریم تا برسیم ته دنیا

آخ پاییز بیچاره ببین الان دلمون چطوری مرده. چطوری جای بغل کردنش تو روزای سرد و تاریکت تنهایی هامونو بغل کردیم

برزخ مگه قراره چه شکلی باشه جز حس گس تنها موندن

که بین موندن و به زور عشقو زنده نگه داشتن مجبور باشی دست دل تو بگیری و تنها بری.

آخ دل معصوم و طفلک من. بازم باور کردی قصه ی پریا رو.

پریا گشنه تونه ؟ پریا تشنه تونه؟ پریا خسته شدین ؟ مرغ سر بسته شدین ؟

دنیای ما قصه نبود....

آره دنیای ما قشنگ نبود از اون رویا هایی که ازش حرف می زدیم خبری نبود از آرزوهای دو تایی مون چیزی نمونده

من و تو راحت کنار هم نیومدیم که حالا انقدر راحت همو جا گذاشتیم

دنیای ما انقدر راحت یکی نشد که حالا انقدر راحت از هم دور شده

شاید شاید قراره تو یه دنیای دیگه کنار هم قشنگ تر باشیم بیشتر بهم بیایم.دنیایی که واسه هر دومون پر از آرامشه...

آخرین خطو می نویسم و واسه ی همیشه جات میذارم تو گذشته

تو هم مومن نبودی بر گلیم ما و حتی در حریم ما

ساده دل بودم که می پنداشتم دستان نااهل تو باید مثل هر عاشق رها باشد

تو هم از ما نبودی یار ... ای آوار ... ای سیل مصیبت بار ...

+

حتی یادم نیست کی این نوشته رو توی نوشتن مطلب جدید بلاگفا رها کرده بودمش و امروز چشمم بهش خورد.

فقط دلم خواست پستش کنم تا هروقت که باز غم و غصه اومد سراغم تک تک این نوشته هارو مرور کنم و بگم به خودم این نیز بگذرد...

[ جمعه بیست و سوم دی ۱۴۰۱ ] [ 12:16 ] [ 🌙 ] [ ]

سبز مثل حسی که انگار ریشه زدی تو تار و پودم

تو روزایی که دیگه باورم شده بود هیچ عشقی و هیچ آدم درستی وجود نداره تو اومدی

اومدی و در گوشم از عشق گفتی از دوست داشتن و دوست داشته شدن.

خسته بودم و زخمی

تو همه ی زخم هامو بلد بودی. تک به تک شونو می شناختی و میدونستی چطوری خوبشون کنی.

ولی انقدر خسته بودم که حتی از تو هم می‌ترسیدم. حتی نمی‌خواستم به تویی که برام تنها آدم امن روی زمین بودی تکیه کنم

نمی خواستم بذارم زخم هامو پانسمان کنی و قلب یخ زده مو باند پیچی کنی.

ولی تو موندی. انقدر روحمو نوازش کردی انقدر اشکای رو گونه هامو پاک کردی که خواستم یه باور جدید بسازم

که قرار نیست همه ی آدما بد باشن. قرار نیست همه یه روزی بالاخره اون پوست بره رو از تن شون در بیارن و گرگ درون شونو بهم نشون بدن

تو با صبوریت با اون آرامش عجیبت موندی کنارم تا منو گرم کنی.

هر لحظه کنار تو موندن برام شکل رویا بود

جوونه های سبز کوچیک رو دور قلبم حس میکردم

داشتم به همه باور های غلط قبلی پشت میکردم

کنار تو خوب بودم کنار تو سبز شدم

کنار تو بود که دوباره رویا هامو بافتم کنار تو دنیا برام قشنگ شد

تو به من عشق و آرامش رو نشون دادی تو از من یه آدم جدید ساختی.

اصلا تو بودی که منو بلد بودی.

یه روز در گوشت گفتم انقدر تو و اون چیزی که بین مون هست برام مهمه که هرطوریه ازش مراقبت می کنم نمیذارم خراب شه.

آره، بعدش ترسیدم، جا زدم، ازت دور شدم نزدیک شدم، سرد شدم گرم شدم

ازت ناامید شدم دل کندم دل بریدم ولی نتونستم

، نتونستم چشم ازت بردارم

یه جا تو خودم مچاله شدم و ترسیدم

ترسیدم از اینکه دنیام سردتر و تاریک تر از قبل بشه

من با تو بود که حالم خوب بود با تو بود که چیزای دیگه رو عقب زدم و ترسام فراموشم شد

تو بودی که نذاشتی من غرق شم تو دنیایی که برای خودم ساخته بودم

وقتی بازم گرمای آغوش تو پیدا کردم

وقتی دیدم با همه سختی ها بازم تو تنها آدم امن منی

بازم دلم برات لرزید

برای خودت دستات صدای خنده هات برای گرمای آغوشت گرمای نفس هات.

من تو رو نفس کشیدم تو رو لمس کردم و فهمیدم

نمیدونم قراره آخر و عاقبت قصه ی ما چی بشه

قراره کلاغه به خونه اش برسه یا بازم در به در خونه و زندگی نداشته مون شیم

نمیدونم می تونیم به قصه مون رنگ آبی بزنیم یا قراره خاکستری روشن بمونه

ولی تو دنیای منو گرم کردی تو مثل خورشید رنگ زردو پاشیدی به نقاشی زندگیم

تو حال منو خوب کردی حتی اگه دیگه کنار هم قشنگ نباشیم

حتی اگه دیگه نتونم مراقب اون چیزی که بین مون عزیز بود باشم و تو رو جا بذارم میون خاطره ها و رویاهامون.

تو واسه من همیشه بارون می‌مونی، که سبزم کردی و سبز نگهم داشتی.

[ جمعه بیست و هفتم آبان ۱۴۰۱ ] [ 10:37 ] [ 🌙 ] [ ]

من هنوزم وقتی دلم می گیره اینجا برام بهترین جاس

لب جدول راه میرم و محکم دستاتو می گیرم که نیفتم و تو فکر میکنی که هنوز بچه ام
شبا منتظرت میشم بیای خونه از بالکن زل بزنیم به قشنگیای شب و غم و غصه ها رو نخ به نخ دود کنیم و بسپریم دست باد
جمعه ها تا غروب لش کنیم یه گوشه فرندز ببینیم و به رسم همیشه خودمونو با پیتزا مارگاریتاهای آبکی تو دنیاشون جا کنیم
عصرای جمعه برای جفتمون چای زعفرون دم کنی و بعد بشینی سر کارات و منم هی نگاهت کنم
نگاهت کنم که چقدر تو جوونی پیر شدی و چقدر موهات سفید شده
نگاه کنم و تو چشمای عسلیت دنبال خنده ای بگردم که دفعه اول به خاطرش دلمو از جا کندم دادم دستت
نگاه کنم ببینم چقدر تو و این زندگی واقعیه
نگاهت کنم و یهو از رویا و وهم بیام بیرون
یهو یادم بیاد که همه ی این رویاها میشد واقعی باشه و آدما نذاشتن
نذاشتن بفهمم میشه باهات خوشبخت شد یا قرار نیست خوشبختی باشه
نذاشتن بفهمم دنیا با تو چه شکلیه و بدون تو چقدر سرد و تاریک و ترسناکه
آدما حسود بودن
حسود و ترسو
انقدر که ترسیدن خنده های مارو کنار هم ببینن
ترسیدن ببینن دنیا وقتی ما دو تا کنار همیم چه شکلی میشه
نذاشتن بفهمم خندم کنار تو چقدر واقعیه
چقدر عاشق چشماتم
چقدر دلم ضعف میره واسه منتظر تو موندن و بهت فکر کردن
انقدر ترسیدن و ترسیدن و ترسیدن
که یه روز دلمو ازت گرفتن و کردنش هزار تیکه
و من واسه پیدا کردن هر تیکش
انقدر این طرف و اون طرف گشتم
انقدر ترسیدم و تو خودم گم شدم
که یه روز چشمامو باز کردم دیدم اونقدری ازت دورم که امیدی به برگشت نیست
امیدی به چسبوندن دلم و دادنش دستت نیست
الآن از من و تو یه مشت رویای نخ کش شده مونده و ردپای آدمایی که نذاشتن بفهمیم اصلا دنیا جای خوبی واسه ما شدن بود یا نه
حالا من موندم و این فکر لعنتی که همیشه تو سرم می چرخه
که تو ترسیدی و فرار کردی
یا آدما برات "مهم تر" بودن که منو یه جا مچاله شده تو خودم جا گذاشتی و رفتی ...

[ دوشنبه بیست و پنجم اسفند ۱۳۹۹ ] [ 0:5 ] [ 🌙 ] [ ]

یه خالی توهم

داشتم تو یکی دیگه از صفحات وبلاگم دنبال یه مطلب میگشتم

اما یادم نمیومد اولین دفعه ای رو که شروع به نوشتن کرده بودم

این چیز مهمی نیست اصلا برا شما اما برا من یادآور یه چیزه

که چقدرر آدما عوض میشن 

چقدر چیزایی که یه روزی براشون مهم بوده الان دیگه نیست

چقدر توی صندوقچه ی خاطراتم باید میگشتم تا یه سری چیزا رو یادم بیاد

خیلی از اون وقتایی که فکر میکردم الانه که واقعا بمیرم

ولی هی دفعه ی بعدی شد و دفعه ی بعدی

شاید واسه همینه که ما آدم بزرگا انقدر بد شدیم 

چون میدونیم آخر همه ی غم و غصه هامون عادته و عادت !

من هیچوقت بچگیامو دوست نداشتم هیچ وقتم کسایی رو ک دلشون میخواست 

برگردند به بچگیشونو درک نکردم

اما الان عمیقا دلم میخواد بازم بچه شم 

تا دیگه موهای بابا سفید نباشه 

تا خط تو پیشونی خاتون رو نبینم 

بازم هرروز با خواهرام بجنگم ولی بازم هممون پیش هم باشیم

دلم میخواد بازم رویام رسیدن به سیزده سالگی باشه 

دلم عشق پونزده سالگی رو میخواد 

یا اینکه فکر کنم وقتی مدرسه تموم شه اول خوشبختیه 

ولی هرچی دارم به الان نزدیک میشم می بینم 

چقدر دلم برای من اون روزا تنگ شده چقدر با اونی که قبلا بودم فاصله گرفتم

چقدر دارم شبیه آدم بزرگا میشم 

آدمایی که عشق کمرنگ ترین دغدغه ی زندگی شونه غرق هیچ و پوچ این روزای درهم شدن 

[ جمعه بیست و ششم بهمن ۱۳۹۷ ] [ 1:39 ] [ 🌙 ] [ ]

یه چیزی شبیه عشق

درست از روزی که سنگین ترین ضربه رو میخوری

از همون موقعی که از هرچی عشقو عاشقیه زده میشی

دیگه نمیتونی کسی رو تو خلوتت راه بدی

دیگه قد بلند و شونه های مردونه یا ترکیب عطر تلخ و ته ریش و بازوهای محکم

هیچ مردی نمیتونه تکیه گاهت باشه و بشه مأوا و مأمن ترس هات 

دیگه از عاشقی میترسی یک سال دو سال شایدم ده سال فرقی نداره ...

یهو به خودت میای و میبینی عمرت رفت 

تمام روز های زندگیتو تو تنهاییات با خودت گذروندی

روز برفی آرزوی قدم زدن و برف بازی با کسی سراغت نیومد 

زیر بارون آرزوی همیشگی شدن کسی رو نکردی 

توی روزای سرد زمستون هیچ اسمی رو نداشتی

تا روی شیشه ی بخار گرفته بنویسی و دورش یه قلب گنده باشه

یهو می بینی چهار سال از عمرت مثل برق و باد رفته و تو انگار سنگ شدی

هیچ نگاهی دلتو نمی لرزونه

هیچ عطری باعث نمیشه دلشوره بگیری و یه چیزی تو دلت بالا پایین شه

ولی وقتی دو نفرو با هم می بینی 

دستای دوتا عاشق که بهم گره خورده قربون صدقه هایی که از دور و نزدیک میشنوی

یهو دلت یه چیزی میخواد 

یه چیزی مثل عشق ... 

[ یکشنبه هجدهم آذر ۱۳۹۷ ] [ 21:53 ] [ 🌙 ] [ ]

خب شاید من خیلی هم سن و سالای اطرافم نباشم

من همه ی کافه های شهرو بلد نیستم

ولی میتونم دستتو بگیرم و تک تک کتاب فروشی های شهرو نشونت بدم

همه ی حراجی های شهرو نمیشناسم و نمیدونم کدوم لباس الان تخفیف خورده

ولی خوب میدونم کدوم کتابو از کجا بخرم که قیمتش نصف جاهای دیگس

من شاید خیلی دوست نداشته باشم و با آدمای مختلف خیلی سر و کله نزده باشم

ولی خیلی خودمو جای کاراکترای کتابا حس کردم

من تونستم بشم هیزل گریس آمریکایی که تو هفده سالگی با سرطان ریه درگیره

من پا به پای ناپلئون بناپارت تو کاخ ورسای پاریس قدم زدم

شدم لوییزا کلارکی که عاشق ویل ترینری شده که به خاطر یه تصادف از دنیا بریده

یا حتی توی جنگ جهانی اول تونستم حال سوفی رو درک کنم وقتی

منتظر برگشتن شوهر گم شدش از جنگ بود

حتی تونستم خودمو جای یه پیرمرد تنهای سوئدی بزارم که نمیتونه نسل جدید رو تحمل کنه

شایدم یه ذره اصیل تر بشم محبوبه ی بامداد خماری که

از خانواده های اصیل قاجاریه و یه عشق خیابونی تمام زندگی شو به باد میده

یا بشم گوهر یکدانه ای که تا آخر عمرش یه سری حسرتا رو دلش موند

یا مثل رمانای آبکی اینترنتی 

عاشق پسرای خوشتیپ و پولدار دخترکش شم

شایدم مثل کتابای بچگیام که هنوزم شدیدا دلم میخواد بخونمشون

از زیر زمین خونم یه سری پله های مخفی پیدا کنم و برم به سرزمین اسرار آمیز

میدونی انگار من به دنیای واقعی تعلق ندارم

من گم شدم یه جایی از گوشه های این دنیای چل تیکه 

که تو هر قسمتش که بخوام میتونم یه آدم باشم 

مثلا یکی از مادموازلای انقلاب فرانسه با کلاه و دستکش توی پاریس قدم بزنم

یا بشم یکی از دخترای دوره ی قاجار با چادر کمری نقاب سوار کالسکه بشم

من این دنیا رو با تمام حبابی بودنش به دنیای واقعی و پر غم و غصه ی خودمون 

ترجیح میدم 

 

[ شنبه سوم آذر ۱۳۹۷ ] [ 1:42 ] [ 🌙 ] [ ]

وات عه فاکینگ نایت :|

ولی به نظرم بدتر از حرفی رو تو اوج عصبانیت زدن اینه که

شهامت عذر خواهی کردن رو نداشته باشی 

میدونم که نمی خونیش و اگه هم بخونی نمیدونی من ، منم :/

ولی فقط میتونم بگم که یه وقتایی میدونی دل یه سری آدما رو

داری بد میشکونی اما تنها راهته 

تنها راه واسه جلوی یه اتفاق گنده ی بدترو گرفتن

ولی لعنت به این عذاب وجدان که ولت نمیکنه ...

[ سه شنبه یکم آبان ۱۳۹۷ ] [ 23:55 ] [ 🌙 ] [ ]

از آرزوهاتون بگید

بعد سه سال که از کنکور دادنم گذشته و ترم پنج دانش آموختن D: رو قراره سپری کنم

فکر نمیکردم که جرقه ی عشق اون رشته ی قدیمی انقدر قوی باشه

چندوقت بود تصمیم داشتم که به جای خوندن رشته ای که هنوز نتونسته قانعم کنه 

تا دوسش داشته باشم دوباره برگردم به علاقم

ولی هیچوقت فکر نمیکردم که انقدر زیاد فقط با خوندن یه ساعته ی 

درسای مزخرف دبیرستان کلی از آرزو هام دوباره زنده شن

کلی رویایی که حتی فکر کردن بهشون هم از خاطرم رفته بود

رویای  پرستار شدن تو یکی از شهرای پر بارون شمالی 

خیلی شیرین تر از نشستن تو یکی از آزمایشگاه های تشخیص طبی پایتخته

حالا دوباره منم و یه راه سخت و یه عالمه رویا که قراره واقعی شن :)

فقط دلم میخواست اینو بگم که تا چه اندازه رویا ها میتونند حال ما آدما رو خوب کنند

[ پنجشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۷ ] [ 18:9 ] [ 🌙 ] [ ]

فی البداهه

- دیدی؟  یه سری چیزا هستن که وقتی نگاشون میکنی یاد یه شخص خاص میفتی؟
+ مثلا؟ 
- مثلا یه خواننده ی خاص تورو یاد کسی میندازه که عاشق آهنگای اون خوانندس.
+ خب تو عاشق چی ای که تورو یاد اون بندازه؟ 
- ماه
+ ماه؟ چرا ماه؟
- دیدی "ماه" هر شب کوچیک و کوچیک تر میشه تا وقتی که "ماه" جدید شروع میشه دوباره کامل شده؟ 
انگار که هیچی نمیتونه از, بینش ببره تا مرز فروپاشی میره ولی از, بین نمیره یهو قشنگ و قشنگ تر میشه
+ خب آره یکمی شبیه عادتای توئه ولی فقط واسه همین؟
- خب نه فقط این
ولی توی این آسمون پر ستاره فقط ماهه که با همه ی ستاره ها فرق میکنه
میدونی چیه مثل دل اون
دلم میخواست میون اون همه ستاره ی پر نور فقط من ماهش باشم همیشه تو آسمون دلش و از همه براش جدا...
+ آسمون دلش ...  خب چی تو رو یاد اون میندازه؟
- خورشید
+ خورشید ؟
- آره خورشید
خورشیده که به ماه نور میده و قشنگش میکنه خورشیده که همه جا رو گرم میکنه
مثل من که فقط کنار اونه که رنگی رنگی و خوشحال میشم و فقط اونه که دل سردمو گرم میکنه
+ ولی ماه و خورشید که هیچوقت بهم نمیرسند
- دقیقا مثل من و اون
+ شایدم ماه و خورشید قصه ی شما طلسمو شکوندن؟
- میدونی ماه توی روزم وسط آسمونه ولی انقدر نور خورشید زیاده که دیده نمیشه
حکایت من و اون حکایت مهر و مهتابه
طلسم فقط وقتی شکسته میشه که خورشید رو به غروب باشه و توی نور کمش بیتونی ماه رو  کنارش ببینی
ولی من همیشه خورشیدو گرم و پر نور دوست دارم حتی به قیمت دیده نشدن ماه...

[ پنجشنبه نوزدهم مهر ۱۳۹۷ ] [ 11:1 ] [ 🌙 ] [ ]

وات عه فاکینگ دی

دیدی یه وقتایی یهو حالتون بد میشه

روزتونو خوب شروع کردید ولی یهو از یه ساعتی به بعد

یه غم گنده رو احساس میکنید

نه دلیلشم میدونید و نه علت خاصی داره

نمیدونم از خواص پاییزه یا من امروز چت زدم

یه وقتایی دلتون یه چیزایی رو یهو میخواد 

که فقط باید به حسرتش فک کنید ..  🤦

[ سه شنبه هفدهم مهر ۱۳۹۷ ] [ 0:17 ] [ 🌙 ] [ ]

حالم بهم میخوره

حالم بهم میخوره از کسایی که تو این شرایط بد

مدام حال خوب شونو برای بقیه به اشتراک میزارند

حالم بهم میخوره از اونایی که گذاشتن عکس کباب و پیتزا رو لاکچری میدونند

حالم بهم میخوره از اونی که می بینه مغازه دار گرون فروشی میکنه و بازم هیچی نمیگه

حالم بهم میخوره از اینکه  مدام باید نگران  جیب مردم و حسرت یه تیکه نونشون باشم

حالم بهم میخوره از اینکه تو اوج جوونی باید بدترین روزای زندگی مو سپری کنم و به فکر فردای وحشتناک تر باشم

دیگه حتی نوشتن هم آرومم نمیکنه و نمیدونم که کی قراره این حال بدمون خوب بشه و این کابوس تموم ! 

چند سال باید بگذره و چقدر دیگه باید تاوان خوشبختی نسل بعدی رو بدیم

شدیم یه مشت جوون حسابی پیر که هیچ امیدی به آیندمون نداریم ...

[ پنجشنبه پنجم مهر ۱۳۹۷ ] [ 0:25 ] [ 🌙 ] [ ]

شییییییش سال

امروز یه کامنت از یه دوست گرفتم که خیلی بهم لطف داشت و به یه چیزی اشاره کرده بود که بش دقت نکرده بودم

از اومدن من به این وبلاگ و ثبت حال و احوالای مختلفم شیش سال گذشته

خب راستش من آدم تنوع طلبی ام و زود از همه چی خسته میشم حتی بزرگترین فرقم با دخترای دور و ورم ابنه که حتی توی یه ساعت از موهام که همه ی دنیای یه دختره هم خسته میشم 

واسه همین داشتم به این فکر میکردم که چی شده که من شیش ساله این وبلاگو دارم ؟ 

از اینجا خاطره های زیادی دارم 

یوقت فقط مطلب میزاشتم تا اونی که باید ببینه ، ببینه 

یوقتی با کلی اشک و دل پر مطلبای خنده دار گذاشتم و برعکسش وقتی از عاشقی فارغ بودم مطلبای عاشقانه رو ردیف ردیف پشت هم پست کردم اینجا

اینجا همیشه به من حس خوبی میده 

نمیدونم از چندسالگی ولی 

برعکس همه ی کسانی که میشناختم هیچوقت دلم نمیخواست چیزایی که می نویسم رو کسی بخونه 

دلم نمیخواست وقتی یه متن بی مخاطب برای کسی می نویسم بدونن که من نوشتم واسه همین اکثر اوقات نوشتن و نوشتن و نوشتنم به کاغذ مچاله و سطل آشغال ختم میشد تا وقتیکه ننوشتن شد عادتم

اینجا ولی یه گوشه ی دنج بود

یه گوشه ی دنج واسه نوشتن دوباره

جایی که نه کسی منو میشناخت نه من کسی رو میشناختم 

اینجا راحت میتونستم هرچی تو ذهنمه رو خالی کتم

واسه همینم هست که هنوز اینجا رو به اینستاگرام و لاین و هرچی که مثل اوناس ترجیح میدم

یهو چشم باز کردم دیدم شیش سال شده و من هنوز اینجام 😊

[ دوشنبه دوم مهر ۱۳۹۷ ] [ 0:32 ] [ 🌙 ] [ ]

تو فکر یک سقفم 倫

تو فکر یک سقفم، یک سقف بی‌روزن 
یک سقف پابرجا، محکم‌تر از آهن 

سقفی که تن‌پوشِ هراس ما باشه 
تو سردی شب‌ها، لباس ما باشه 

 

سقفی اندازه‌ی قلب من و تو .. واسه لمس تپش دلواپسی 
برای شرم لطیف آینه‌ها .. واسه پیچیدن بوی اطلسی 

زیر این سقف، با تو از گل، از شب و ستاره میگم 
از تو و از خواستن تو، میگم و دوباره میگم 

زندگیم‌و زیر این سقف، با تو اندازه می‌گیرم 
گم میشم تو معنی تو، معنی تازه می‌گیرم 

 سقف‌مون افسوس و افسوس، تن ابر آسمونه 
یه افق یه بی‌نهایت، کمترین فاصله‎مونه 

تو فکر یک سقفم، یک سقف رویایی 
سقفی برای ما، حتا مقوایی 

 تو فکر یک سقفم، یک سقف بی‌روزن 
سقفی برای عشق، برای تو با من 

سقفی اندازه‌ی قلب من و تو .. واسه لمس تپش دلواپسی 
برای شرم لطیف آینه‌ها .. واسه پیچیدن بوی اطلسی 

زیر این سقف اگه باشه، می‎پیچه عطر تن تو 
لُختی پنجره‌هاش‌و می‌پوشونه پیرهن تو 

زیر این سقف خوبه عطرِ خود‌فراموشی بپاشیم 
آخر قصه بخوابیم، اول ترانه پاشیم 

[ یکشنبه هجدهم شهریور ۱۳۹۷ ] [ 12:12 ] [ 🌙 ] [ ]

فرهاد مهراد

ظهر یک شنبه ی من جدول نیمه تموم
همه خونه هاش سیاه روی خونه جغد شوم ...
فرهاد عزیز امروز روزی بود که جدول نیمه تمامت تمام شد و جغد شوم داستانت بالاخره کار خودش را کرد و تو را از ما گرفت
پس از مرگ تو در گذر از, شبانه هایمان
و هفته های خاکستری و جمعه های سیاه
آوار سیل مصیبت بار بر سرمان خراب می شود و ما را مانند
گنجشگک اشی مشی در برف و خواب و بیداری فرو می برد
شاید وقتی که بچه بودیم سقف خانه هایمان با صدای تو مقوایی تر و عاشقانه تر بود
شاید وقتی که بچه بودیم آن مرد تنها را با آن دست های فقیر درک نکردیم
شاید وقتی که بچه بودیم خود را در آیینه ی تو ندیده بودیم
که الآن داستان تو همانند گاندی بر کتیبه ها نقش بسته
ولی ما مانند افراد زنجیری اسیر شب های کودکانه شده ایم
پس بیا و دوباره در نجوا با بانوی گیسو حنایی ات همه را شاد کن
تو همیشه زنده ای و اکنون هم زنده تر از دوران زندگیت ...

.

من نویس :

امروز نه شهریور سالگرد فوت فرهاد مهرادهکه فکر کنم اکثرا

با آهنگ بوی عیدی بشناسیدش ولی خب واقعا گوش دادن ترانه های دیگش 

به خصوص آهنگ سقف شما رو

با یه دنیای دیگه آشنا میکنه که نمیتونید ازش دل بکنید

.

همیشه یکی از بزرگترین حسرت های زندگیم دیر آشنا شدن با دو نفر بود

یکی شون فرهاد بود و اون یکی ناصر خان حجازی

دو تا اسطوره که واقعا میشه گفت با دنیای اطراف خودشون متفاوت بودند

و خیلی دیر شناختمشون 

.

اسطوره های شما 

توی دنیای امروزتون کیه؟ 

[ شنبه دهم شهریور ۱۳۹۷ ] [ 1:54 ] [ 🌙 ] [ ]

خودم که عاشق این من نوشتم

اون موقع ها که از زندگیم فقط خوشبختی با تو رو میخواستم
همیشه اون گوشه گوشه های ذهنم یه نور کوچیک چشمک میزد ...
همیشه دلم یه زندگی رویایی با تو توی یه خونه ی نقلی شیشه ای نزدیک رود سن می میخواست
که با قایق بریم پل عشاق و عشق مونو با یه قفل قشنگ که اسمامون روش حک شده همیشگی کنیم و کلیدشو بندازیم ته رود خونه تا دست هیشکی بهش نرسه.
که روی سقف خونه های فرانسوی بشینیم و من برات نقاشی های امپرسیونیسمیو بکشم که همیشه دوست داشتم یاد بگیرم .
که بشم مادمازلت و گه گاهی که دلتنگی میومد سراغمون تو خیابون شانزلیزه بگردیم و توی کافه های خیابونی و معروفش قهوه و کروسان شکلاتی بخوریم .
که هر روز توی خونه ی کوچیک مون بوی عطر پاپیلونز اکستریم با بوی قهوه مخلوط شه و ذوق کنیم از کنار هم بودنمون

ولی راستشو بخوای
اگه می موندی

کنار تو به یه خونه ی شیشه ای توی ساحل دریا کنار هم راضی بودم ... راضی بودم که وقتی آقا مهندسم شدی
اون خونه ی شیشه ای رو برام بسازی که بهم قول داده بودی
که همش از پنجره باشه و هرروز بتونم دریا رو نگاه کنم
که به جای قایق صبح به صبح بریم لب ساحل دو چرخه سواری و عشق مونو توی حیاط خونه مون لابلای انارای قرمزی که اون موقع ها عاشقشون بودم ابدی کنیم
که روی کاناپه ی نارنجی گوشه اتاق مون بشینیم و تو برام بخونی شعرایی رو که به عشق خودم گفتی
که من بشم خاتونت و وقتی دلتنگی میومد سراغم با هم بریم از حیاط سبزی بچینیم و برات قرمه سبزی ای که همیشه عاشقش بودی رو بپزم.
که هر روز بوی چایی دارچین تازه دم با بوی یاس رازقی و محبوبه ی شب لب پنجره مخلوط شه و هی تکرار کنم که چقدر عاشقتم

میدونی
از اون روزی که بهت از رویاهام گفتم ،
از اون روزی که رفتی تا یکی دیگه رو خوشبخت کنی و رویا هامونو براش تبدیل به واقعیت کنی
دیگه نتونستم کنار کس دیگه ای رویا بسازم
هنوزم سه ساله که یه رویا تو سرمه
که شاید یه روزی توی شهر نور ها ،
کنار همون قفلی که کلیدشو انداختیم ته ته رودخونش بتونم یه آشنای بی وفایی رو پیدا کنم که کاری کنه تا باور کنم افسانه ی پل عشاق رو :)
.

#من_نوشت

[ شنبه دهم شهریور ۱۳۹۷ ] [ 1:11 ] [ 🌙 ] [ ]

بعد کلیییییی مدت

فکر کنم دیگه کمتر کسی پیدا میشه که هنوز وبلاگ نویسی رو با توجه به صفحات مجازی امروزی جدید ادامه بده

امروز خیلی اتفاقی دنبال چیزی تو وبلاگم بودم گفتم یه سر بهش بزنم

کلی هم فکر کردم تا پسوردم یادم اومد 

همین جوری نظرات کاربرانی که تایید نکرده بودم رو داشتم نگاه میکردم

خیلیا به اسم نیلوفر صدام کردید  😑

با اینکه نه اسمم نیلوفره نه هیچوقت از این اسم خوشم میومد .😂

از بچه های قدیم هنوز کسی اینجا هست ؟  🤣

قضیه چیه منم روشن کنید 

چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود

کاش هنوز مجازی ها همینجوری مجازی مونده بود

نه دنبال لایک کسی بودیم تا دلسرد بشیم از کم بودنش

نه کسی میشناختمون

هنوزم دلم میخواد یه وقتایی اینجا ها بنویسم . ..

کسی هست هنوز ؟؟

[ دوشنبه پنجم شهریور ۱۳۹۷ ] [ 15:19 ] [ 🌙 ] [ ]

شيرين ترين روياي من ليلا ترين خواب مني اي با خيال ديدنت من خفته و بيدار تو
[ پنجشنبه سوم دی ۱۳۹۴ ] [ 17:56 ] [ 🌙 ] [ ]

!

گفتي از اين به بعد دوباره بنويس گفتم از چي

گفتي از روزايي كه دارم بدون تو ميرم

با چشماي پر آب نگات كردم گفتي بر ميگردم #قول_مردونه ميدم

چشمام مي سوخت و نگات ميكردم دروغات هميشه قشنگ بودو بم اميد ميداد اميد به روزاي قشنگ آينده به لاشه ي اون عشقي كه با دستاي خودم تنهاي تنها ساخته بودم و تو چند قدم عقب تر فقط نگاه كرده بودي

گفتي مگه به من به حرفام به عشقم شك داري زود زود بر ميگردم #خب؟

چشمامو بستم كه اشكامو نبيني كه نفهمي به تو به حرفات به عشقت شك دارم

سرمو تكون دادم كه #خب!

گفتي هنوز همون #آهنگو، دوست داري؟! هنوز دوستش داشتم،

- برام ميخونيش؟ آروم با همون صدايي كه وقتي اسممو صدا ميكرد تموم قند هاي دنيا تو دلم آب ميشد شروع كردي خوندن و جز صدات و حس خوب سر انگشتات كه آروم موهامو تكون ميداد چيزي درك نميكردم.

ديگه بايد ميرفتي.تو وآخرين نگاهي كه منتظر يه حرف از من بود ، آخرين دوستت دارم و آخرين خدافظيت من و موهايي كه بعد تو رو سرم سنگيني ميكرد،

پيشم بموني كه تو گلوم خفه شد و چشم هايي كه به رسم بدرقه، پشت سرت كاسه كاسه آب ريخت كه شايد پشيمون بشي و نري..

به سادگي همين چند خط رفتي

#و_حالا_من_هر_روز_مي_نويسم

از روزاي بدون تو

از همون حرف هاي تكراري كه مدام تو گوش خدا زمزمه ميكنم تا شايد يادت بياره كه يه نفر اينجا چشم به راهته و از تو و خاطره هات دست نميكشه

كه شايد تو به واسطه خدا بودنش به حرمت جمله ي #مرده_و_قولش برگردي

#حالا_من_هرروز_از_تو_مي_نويسم تا امشب كه دوباره مثل هرشب خوابتو ديدم تو بغلت گريه كنم و برات از ساعت ها و دقيقه هايي كه نميگذرن

از دلتنگي هايي كه تمومي ندارن بگم راستي گفتم دلتنگي!

بچه تر كه بودم هر وقت خواب كسي رو ميديدم مامان بزرگم كه ديگه ازش فقط پيرهن سرمه اي گل گليش يادمه،

ميگفت لابد دلش تنگ تو بوده و انقد قبل خواب بهت فكر كرده كه اومده تو خوابت كاش اين حرف مامان بزرگ هم مثل همه ي حرف ها و قصه هايي كه برام مي گفت راست باشه و دل توهم واسه خونه زندگي نداشتمون تنگ شده باشه.

#حالا_من_هر_روز_از_تو_مي_نويسم و كاش تو هم فقط قد يك هزارم يكي از هرروز نوشتناي من مي فهميدي كه فقط به خاطر قولي كه به تو دادمه كه

نميدونم از كي و چرا دوباره بعد چند سال قهر با كاغذ و قلمي كه يه روزي تمام دنياييه دختر 17-18 ساله خلاصه ميشد آشتي كردم.

كاشكي چند دقيقه ديگه قد يه بار ديگه #شادمهر گوش دادن دوتايي و يه #پر_پرواز ديگه بودي...

+هنوزم همون #آهنگو دوست داري؟ -هنوزم دوستش دارم... 

#خودم_نویس

[ دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 21:4 ] [ 🌙 ] [ ]

خداحافظ روزاي خوبم

از اینجایی که وایسادم و دارم به گذشته نگاه میکنم

کل خاطره ها جلوی چشممه

چه زود دارم به ارزویی که انقد برام دور بود میرسم

و چه زود دلمو زد که ای کاش نرسم

چقد دلم از الان به بعد واسه خاطره هامون تنگ میشه

یادش بخیر چقد فقط لحظه شماری میکردیم که برسیم پیش دانشگاهی

که مثلا بقیه باورشون شه که واقعا بزرگ شدیم

چقدر به هر امتحانی که نزدیک میشدیم جای اینکه بگیم کاش الان بعد امتحان بود میگفتیم

کاش الان بعد کنکور بود

که مثلا یه دل سیر به برنامه هايي که4سال ريختيم سر و سامون بدیم

تو این چند سال چه اتفاق هاییشدخاطره شه هیچوقت فکر نکردیم

که شايدیديه شاید تکرار نشندكه فقط یبار اتفاق افتادند و دیگه باید باشون برا همیشه خدافظی کنیم

چقد دلم تنگ میشه

برا اون خنده های بی دلیل اون احساسات مهار نشدنی

اون دو تا دختر بچه ی 7و8 ساله که هیچوقت نخواستن باور کنن

که 17و18 سالشونه باید دست از شیطنت هاشون بر دارندو يكم خانم تر شند

دلم تنگ میشه واسه رو میز نقاشی کردنامون

میز اول نشستنا و تا اخر کلاس خوابیدن و خواب روزای خوبو دیدن

واسه ذوق کردنامون از 1زنگ خالی و 1ساعت و نیم پیاده

خيابونا رو متر كردن واسه پیدا کردن یه کافه یا یه کتاب جدید

یا خریدن یه لاک و دستبند یه شکل که به مدرسه نرسیده دلمونو بزنه

دلم تنگ میشه واسه زیر بارون دوییدن هامون و همون آرزوی همیشگی رو کردن

واسه غیبت نکن که من تنها نمونم هامون که اگه تو نیای منم نمیام

واسه دلشوره گرفتنای من و یهویی دلشوره گرفتن تو همون موقع

ناراحت بودنای تو و یهویی ناراحت شدنای من همون موقع

واسه چیزی فهمیدی نه منم همینطور هامون

  كه بعدش بخنديم و با خياليراحت. تر بريم تو فكر

واسه كلاس پيچوندنامون به هوا درس خوندن و جاش فوتبال دستي بازي كردن

رو درخت نشستن و از آرزوهایی که واسشون نقشه کشیدیم گفتن واسه تو كتابات شعر نوشتن هامو جيغت هوا رفتن كه به 1دقيقه نكشيده پاكشون كني ..

هميشه خدافظي با چيزايي كه دوستشون داشتم برام ترسناك بود و هر چي بزرگتر شدم

ترس ازش بزرگتر شد كه الان وقتي به لباسايي كه تا ديروز انقد معمولي بودن نگاه ميكنم

و يادم مياد كه قراره از فردا تا روزي كه يكي شبيه اينارو تن دختر كوچولوم بكنم فراموش بشندبيشتر دلم مبگير.و تازه بفهمم كه مي تونستن چقد دوست داشتني باشند

مرسي مدرسه ي من بابت همه خاطرات خوب و بدت و

همه ي اشك ها و خنده هاي ريز درشتي كه تو باعث شون شدي

دلم برا شباي برفي اي كه تا صبح چشم رو هم نميزاشتم و پشت پنجره دعا دعا ميكردم كه فردا تعطيل باشي

تنگ ميشه.

واسه صدای خوردن بارون به شيشه ي كلاس هاتو هي به ساعت نگاه كردن كه كي زنگ ميخوره

واسه سر خوردن از رو نرده هات و جیغ زدنا که الان میفتم

ثبت انضباطی ها و کسر 5 نمره شنیدنای همیشگی:)))

خدافظ واسه ي هميشه12 ساله ي من مرسي كه انقد خوب بودي ;-))

[ دوشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۴ ] [ 13:41 ] [ 🌙 ] [ ]

qablanam gozashte budamesh


گفتی بیا قایم باشک بازی کنیم.........تو چشم بذار تا من قایم شم...........

 

گفتم: باشه ولی اگه نتونستم پیدات کنم چی؟

 

تو گفتی: نه ، می تونی پیدام کنی......

 

با ترس و دلهره گفتم: جای زیاد دوری نریا .........دنبالت می گردم ولی اگه پیدات نکردم ، هر وقت صدات

 

زدم بیا بیرون!!!!!

 

گفتی باشه حالا تا 10 بشمار تا من قایم شم.........

 

و من شروع کردم به شمردن.......

 

1

2

3

4

5

6

7

8

9

10

صدای قدمهات هر لحظه دور و دورتر شد........

 

گفتم : بیام؟

 

تو چیزی نگفتی......چون نمی خواستی بشنوم که صدات از کجا میاد.......

 

برگشتم و همه جا دنبالت گشتم.........پشت دیوار، کنار درختا، پشت همه ی ماشینا، پشت گلهای یاس.......

 

همه جا رو گشتم ولی تو نبودی......

 

صدات کردم پس کجایی؟

 

جوابی نشنیدم..........

 

بدو بدو رفتم تو کوچه بغلی ،اما  بازم پیدات نکردم.

 

 ایستادم، نفس نفس میزدم، قلبم تند تند میزد ،

 

با خودم گفتم: خدایا یعنی کجا قایم شده ؟

 

داد زدم و گفتم: آخه گفته بودم اگه صدات کردم بیای پیشم، پس چرا نمیای؟

 

هی داد زدم: کجایی پس؟ من نتونستم پیدات کنم! تو رو خدا بیا بیرون، اذیتم نکن دیگه!!!!!!

 

اما صدایی نشنیدم........

 

دوباره بلندتر داد زدم: دوست من، بیا بیرون، تو که گفته بودی هر وقت صدامو بشنوی، میای بیرون!

 

پس چرا نمیای؟

 

اما بازم چیزی نشنیدم........

 

 تا شب دنبالت گشتم ، هوا تاریک بود، می ترسیدم،

 

مثل دیوونه ها، این ور و اون ور میرفتم و اسمتو صدا میزدم.........

 

 آخه قرار بود جای دوری نری! قرار بود تنهام نذاری !

 

 رفتم با چشای خیس و گریون خوابیدم.........

 

 فردا صبح هم خبری ازت نبود.......... من فهمیدم تو رفتی و تنهام گذاشتی ،

 

 رفتی یه جای دور که هیچ وقت نتونم پیدات کنم...........

 

حالا از امروز به بعد دیگه هم بازی نداشتم............

 

تو رفته بودی و منو با خاطرات بازی هامون تنها گذاشته بودی...........

 

حالا من بودم و یه کوچه ی تنگ با یه مشت خاطرات له شده...........

[ دوشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 18:1 ] [ 🌙 ] [ ]

:|


[ پنجشنبه سوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 17:10 ] [ 🌙 ] [ ]

سخته

اعتراف میکنم توی کلِ دوران تحصیلم...


فقط یه بار سوم دبستان جایزه گرفتم؛ که اونم معلوم شد اشتباه شده،


زنگ بعدش ازم گرفتن دادن به صاحبش ... :|

[ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 20:44 ] [ 🌙 ] [ ]

اطلاعات عمومی


خرچنگ ها یه جوری راه میرن انگار دستاشونو شستن 


میخوان وارد اتاق عمل بشن ... :)



برید حال کنید با این اطلاعات عمومی که در اختیارتون میذارم ... :))

[ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 20:41 ] [ 🌙 ] [ ]

نمیاد


یکی ﺍﺷﺘﺒﺎﻫﯽ ﺯﻧﮓ ﺯﺩ ﮔﻔﺖ : ﺑﻪ علی ﺑﮕﻮ ﺑﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ !

ﻣﻨﻢ ﮔﻔﺘﻢ : علی ﺍﯾﻨﺠﺎ ﻧﯿﺴﺖ

ﮔﻔﺖ : ﭘﺲ ﺍﮔﻪ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﮕﻮ ﺯﻭﺩ ﺑﯿﺎﺩ ﺧﻮﻧﻪ !

ﻣﻨﻢ ﻧﺸﺴﺘﻢ ﺗﺎ علی ﺑﯿﺎﺩ ، ﺧﯿﻠﯽ ﺩﯾﺮ ﮐﺮﺩﻩ ﻧﮕﺮﺍﻧﺶ ﺷﺪﻡ !

[ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 20:35 ] [ 🌙 ] [ ]

چیز بود


ﭘﺴﺮﻩ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺍﺯ ﻭﻗﺘﯽ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺧﺘﺮﻡ ﺣﺎﻣﻠﻪ ﺷﺪ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﻢ ﻋﻮﺽ ﺷﺪ

.

.

.

.

.

.

.

.

.

ﺍﺩﺭﺳﻢ

ﺷﻤﺎﺭﻩ ﺗﻠﻔﻨﻢ

ﺍﺳﻤﻢ

[ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 20:34 ] [ 🌙 ] [ ]

خونسرده خو


[ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 20:32 ] [ 🌙 ] [ ]

نه خداییش میدانستید؟


آیا میدانستید امام خمینی??

تنها امامی است که هواپیما سوار شد.

[ چهارشنبه دوم بهمن ۱۳۹۲ ] [ 20:30 ] [ 🌙 ] [ ]

آخرین مطالب

صفحات سایت