خاطرات
سیگار
سیگار
سیگار
این هفتمین سیگاریه که خاموش شد و من هنوز روی تختم و دارم روی سفیدیای سقف خاطراتمو مرور می کنم
با صدای مامان به خودم میام . متوجه صورت خیسم میشم. توی قاب آیینه چشمای سرخ و ورم کردم رو می بینم و با بی اعتنایی در رو باز می کنم
مامان- گریه کردی؟
من- نه!!!!
مامان- پس چرا چشمات قرمزه؟
من- نمی دونم. شاید به خاطر کم خوابیه!
می دونم که مامان حرفمو باور نکرده و می خواد بزاره که تو حال خودم باشم.
دوباره در رو روی خودم قفل می کنم و بی اختیار خودم رو ولو می کنم روی تخت
دوباره خیره می شم به سقف
سفیده درست مثل همون روزا که به عشقم عشق می ورزیدم و اونم کنارم بود
اما حالا
هنوزم بهش عشق می ورزم اما اون دیگه کنارم نیست.
اشکام تمام صورتمو پوشوندن
صورتم دیگه معلوم نیست
با تمام نفرت به اونی فکر می کنم که عشقم رو ازم گرفت و حالا انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده با لبخند کثیفش منو عزیزم خطاب می کنه
فکرام تموم میشن
تموم روز رو با خاطراتم سپری کردم
تموم شد
یه سیگار دیگه روشن می کنم
سیگار
.................