داستان عاشق


داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین ( حتما بخوانید )

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر
برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.

دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از
دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

 

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر
لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من
نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد

مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

شيطان و شيطنت


           (( شيطان و شيطنت ))

دیروز شیطان را دیدم.

 در حوالی میدان بساطش را پهن کرده بود؛ فریب می‌فروخت.

 مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هیاهو می‌کردند و هول می‌زدند و بیشتر می‌خواستند.

توی بساطش همه چیز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خیانت،‌ جاه‌طلبی و ...

 هر کس چیزی می‌خرید و در ازایش چیزی می‌داد. بعضی‌ها تکه‌ای از قلبشان را می‌دادند و بعضی‌ پاره‌ای از روحشان را. بعضی‌ها ایمانشان را می‌دادند و بعضی آزادگیشان را.

  شیطان می‌خندید و دهانش بوی گند جهنم می‌داد.

 حالم را به هم می‌زد. دلم می‌خواست همه نفرتم را توی صورتش تف کنم.

انگار ذهنم را خواند.

 موذیانه خندید و گفت: من کاری با کسی ندارم،‌فقط گوشه‌ای بساطم را پهن کرده‌ام و آرام نجوا می‌کنم. نه قیل و قال می‌کنم و نه کسی را مجبور می‌کنم چیزی از من بخرد.

 می‌بینی! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند.

 
جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزدیک‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اینها فرق می‌کنی.تو زیرکی و مومن. زیرکی و ایمان، آدم را نجات می‌دهد. اینها ساده‌اند و گرسنه. به جای هر چیزی فریب می‌خورند.

از شیطان بدم می‌آمد. حرف‌هایش اما شیرین بود. گذاشتم که حرف بزند و او هی گفت و گفت و گفت.

 
ساعت‌ها کنار بساطش نشستم تا این که چشمم به جعبه‌ای عبادت افتاد که لا به لای چیز‌های دیگر بود.

دور از چشم شیطان آن را برداشتم و توی جیبم گذاشتم.

با خودم گفتم: بگذار یک بار هم شده کسی، چیزی از شیطان بدزدد. بگذار یک بار هم او فریب بخورد.

به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم.

 
 توی آن اما جز غرور چیزی نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توی اتاق ریخت. فریب خورده بودم، فریب.

 دستم را روی قلبم گذاشتم،‌نبود! فهمیدم که آن را کنار بساط شیطان جا گذاشته‌ام.

تمام راه را دویدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. می‌خواستم یقه نامردش را بگیرم. عبادت دروغی‌اش را توی سرش بکوبم و قلبم را پس بگیرم.

 
 به میدان رسیدم، شیطان اما نبود.

آن وقت نشستم و های های گریه کردم. اشک‌هایم که تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بی‌دلی‌ام را با خود ببرم که صدایی شنیدم، صدای قلبم را.

و همان‌جا بی‌اختیار به سجده افتادم و زمین را بوسیدم. به شکرانه قلبی که پیدا شده بود .

YAS


می دونی یک حرف هایی هست که ممکنه آدم روش نشه بزنه ...

ولی اگه توی دلت بمونه یک عقده می شه ...

بیا با هم درد و دل کنیم ...

این قصه منه

یاسر بختیاری 30 خرداد 1361 در تهران متولد شده و همراه با خانواده اش در سهروردی زندگی می کنه
چهره یاس بر خلاف اسمش یک دنیا خستگی را برام تداعی می کنه
پسری که عاشق خانوادش هست و توی یک شرکت بازرگانی به عنوان یک کارمند داره کار می کنه
کسی که در زندگیش مشکلات و درد زیادی داشته و همه اینها باعث شده تبدیل به انسانی بشه که به همه چیز دقت کنه و تلاشش این هست که از دور همه چیز را تماشا کنه و بنویسه
یاس موسیقی را صدای خدا می دونه و با آهنگ بچه های خیابونی وارد عرصه خوانندگی شده
زمانی که توی خیابون آدم ها را می دیدم با خودم می گفتم من چقدر بدبختم چقدر مشکل دارم در همین حال با یک بچه برخورد کردم که توی یک کارتون نشسته بود که سردش نشه و یک وزنه هم جلوش بود دیدن این صحنه خیلی روی من تاثیر گذاشت و با خودم گفتم من زندگیم خیلی خوبه و اون باعث شد من در مورد بچه های خیابونی بنویسم و بعد بم و...

یاس اعتقاد داره که نقطه پایانی در کارش وجود نداره

رای من نقطه پایانی وجود نداره خیلی ها می گن که در اوج باید بری کنار اما کار من یک کار قلبی است کسانی که از دل می خوانند پایانی ندارند زیرا خودشون را در قید و بند بیرون دادن آلبوم در زمان خاصی نمی کنند

بزرگترین اتفاق زندگی یاس سفرش به آمریکا بوده

یاس : من حدود چهار یا پنج سال پیش در سایت " مای اسپیس " عضو بودم و آهنگ هام را در آنجا می گذاشتم و در عرض دو ماه تعداد دانلود آهنگ من به حدود 300 هزار رسید که باعث محبوبیت من در خارج از کشور شد و کمپانی "red hot " از من خواست به مناسبت سال مولانا به آمریکا برم و آهنگی را بخونم . و این فرصت بسیار مهمی برای من بود . هفته پیش از طرف دانشگاه شیراز دعوت شدم که در نشستی با موضوع آسیب شناسی شرکت کنم و در آنجا با اینکه اساتیدی حضور داشتند که به صورت علمی با وجود پرشین رپ در ایران مخالف بودند اما من در آن همایش لوح تقدیری دریافت کردم و از سوی دانشجویان مورد حمایت قرار گرفتم و این برای من ارزش زیادی داشت

یاس، پرشین رپ را به عنوان یک موسیقی موفق معرفی می کند

یاس: پرشین رپ دقیقا مانند رپی است که در کشورهای غربی خوانده می شود در کشورهای غربی هم هر گروهی به موضوعی خاص می پردازند عده ای اجتماعی

می خونند گروهی به مواد مخدر اهمیت می دهند و گروهی دیگر مبنا را مسائل جنسی می گذارند و اما مهم این است که چه کسی ماندگار خواهد بود من دوست دارم از درد بگم اما دردی که درمانش را بتونم در آخر بیان کنم

یاس با استفاده از ملودی دیگران موافق نیست و اعتقاد داره ارزش کار اصلی را پایین می یاره هر چند کار موفقی باشه

یاس هم پشیمان می شود

یاس: در اوایل چند کار خوندم که خوب در اون شرایط زندگی و سنی عادی بود که الان خوب با گذر زمان به این رسیدم که مناسب کار من نبوده و در زندگی شخصیم هم از مدت زمانی که برای دوستانی که لیاقتش را نداشتن وقت گذاشتم پشیمونم

یاس همچنان اجتماعی می خواند ...

یاس : اصلا تصمیمی برای تغییر روش و سبکم ندارم همچنان اجتماعی می خوانم و یکی از دلیل هاش این هست که من در این راستا قدرت شاید چند کار عاشقانه داشته باشم اما قالب کارم نخواهد بود من اعتقاد دارم کارهایم تکراری نمی شه چون سوژه هام متنوع هستند

بزرگترین مشکل یاس " پول"

یاس: نبودن اسپانسر بزرگتیرن مشکل ماست من الان احتیاج به یک کلیپ دارم گرچه کسانی هستند که پیشنهاد ساخت کلیپ می دهند اما من به هر قیمتی حاضر نیستم

پدر: بزرگترین اتفاق

یاس: پدرم تنها کسی بود که از لحاظ احساسی و قلبی به من نزدیک بود واقعا کسی بود که زندگی من را تشکیل می داد همیشه در آهنگ هام اسمش را می یارم و عاشقش هستم و رفتنش بدترین ضربه در زندگی من بود

یاس به جهانی شدن فکر می کند

یاس: رقیب های من آدم های موفقی هستند و بسیار قوی اما من به جهانی شدن فکر می کنم و به رقبای ایرانی توجهی نمی کنم به صحبت های منتقدانم تا آنجا یی که بتوانم گوش می هم اما کار نهایی نظر خودم است

یاس با مردم بودن را دوست داد

یاس: از اینکه بین مردم باشم لذت می برم و سبک کارم بر روی این مسئله تاکید دارد من باید مردم را ببینم تا بتوانم بنویسم اما دوست ندارم با حرف مردم پیش بروم سلیقه ها فرق دارد گرچه من سعی می کنم همیشه برای همه بخوانم و به همین دلیل هست که هیچ گاه مخاطب من به قوم یا گروه خاصی اختصاص نداشته است من با دید کلی پیش می روم و همین باعث می شود که من آهنگ صلح تویی را اجرا کنم و با استقبال گسترده ای روبرو شوم

در واقع در رپ باید مردم را دید و با دیدگاه آنها نوشت و خواند اعتقاد دارم که 70% در ارتباطم با مردم موفق بودم و از دیدن تاثیراتش لذت می برم وقتی می بینم با خواندن یک اهنگ مردم سی دی را می شکنند من از دل می خوانم نه برای معروفیت و نه برای درامد - مشکلات مردم زیاد است و من وظیفه خودم می دونم که بنویسم بسازم و بخوانم . من موفقیتم را مدیون مردم هستم

یاس با آهنگ سازهای متفاوتی کار کرده و برای انتخاب خوانندههای همراهش معیارهای خاصی داره

یاس: باید طرفم را خوب بشناسم اینکه بدانم آیا از پس کار بر می آید یا نه برایم مهم است که از خواندن با یک نفر لذت ببرم مانند کاری که با آمین یا راستین خواندم

یاس حتی بعد از معروفیتش دوست دارد همان یاسر بماند الگوی هنریش الگوی زندگیش مادرش است به رنگ مشکی علاقه داره مدتی گیتار بیس کارمی کرده خوب می شناسد اما به صورت آکادمیک کار نکرده است جنس صدای شجریان را دوست دارد و از کارهای دی جی اشکان و کوشان لذت می برد و شب ها را به نوشتن و ساختن آهنگ هایش اختصاص داده

در تمام گروهای سنی می توان علاقه مندان به صدا و شخصیت یاس را پیدا کرد
الگوی هنری وی توپاک است

دوست دارم باز هم بشنوم از یاس از این سال که بار زندگی را خیلی متفاوت تر روی دوش کشیده از غرورش که دوست نداره بشکنه و اینده

می خونه
من به آینده های روشنم اعتقاد دارم .
چون که آیندهان که به من اعتماد دارن...

ajibtarin namha


«عجیب ترین نام های ایرانی» كوششی است از خلاصه‌ی تحقیقات مركز آمار ایران در خصوص نام های نامتعارف و عجیب و غریب ایرانیان. آنچه كه در این نوشتار كوتاه بدان پرداخته می‌شود، نگاهی مصداقی دارد به تركیب نام های مرد/زن و بازتاب های جالب آن.

ا- نام های در تضاد با جنسیت

تجزیه و تحلیل جنسیتی نام های نامتعارف نشان می‌دهد كه 70درصد نام هایی كه متناسب با زنان است برای مردان و 30درصد نام هایی كه متعلق به مردان است برای زنان به كار گرفته شده است.

مصادیق نام ها:
مهین رضا، زن، زاهدان
سینا، زن، آمل
پری تك، مرد، میناب
ولی بانو، مرد، تهران
پریا، مرد، زابل
یاسمین خان، مرد، میانه


2- نام های جغرافیایی

ساختار برخی دیگر از نام های نامتعارف نشان می‌دهد كه 70درصد از این نام ها متعلق به مردان بوده و برگرفته از مكان های جغرافیایی است.

مصادیق نام ها:
آمریكا، زن، آبادان
اروپا، مرد، همدان
دریاقلی، مرد، شهركرد
بغداد، مرد، بندرعباس
بوشهر، مرد، ممسنی
اهواز، مرد، اهر


3- نام های زمانی

در ساختار بسیاری از این نام ها، نشانه هایی از فصل، ماه، هفته، و روز دیده می‌شود. در این نمونه نیز باز هم مردها 82درصد این فراوانی را تشكیل می‌دهند.

مصادیق نام ها:
امروز، مرد، میانه
تیرماه، مرد، سراب
روزعلی، مرد، شهركرد
اذان وقت، مرد، اردبیل
فوری، زن، تهران
شب چراغ، زن، ایذه


4- نام های حیوانی

ساختار این نام ها برگرفته یا تلفیقی از نام های مركب یا مستقل حیوانات است. این نام ها 80درصد متعلق به مردان و 20درصد متعلق به زنان است. تجزیه و تحلیل این اسامی نشان می‌دهد كه 61درصد اسامی پستانداران، 30درصد پرندگان، 51درصد خزندگان است.

مصادیق نام ها:
پشه، مرد، سركان
تیله گرگ، مرد، یاسوج
سیدگرگ الله، مرد، ممسنی
ساس، مرد، شیراز
بزعلی، مرد، درگز
كلاغ، مرد، كهنوج


5- نام های نباتی

این گونه نام ها از پسوند یا پیشوند نباتی گرفته شده است. در این بین سهم زنان بیشتر از موارد دیگر در حدود 40درصد است. تفكیك این نام ها برای مشخص شدن جنسیت بسیار مشكل است.

مصادیق نام ها:
انگور، مرد، ایرانشهر
تریاك، مرد، رامهرمز
زردآلو، مرد، خرم آباد
فلفل، مرد، ممسنی
گیلاس، زن، اردبیل
نخود، زن، میناب


6- نام های وصفی

این گونه نام ها از صفات مختف گرفته شده است. نسبت این گونه نام ها در میان مردان بیشتر از زنان است.

مصادیق نام ها:
روسپی، زن، مرودشت
قیمتی، زن، سنقر
سوخته، مرد، فارسان
فقیر، مرد، لنجان
فتنه، زن، سیرجان
قاچاق، مرد، الشتر

غمگین بودم ...


غمگين بودم كه چرا كفش ندارم كودكي رو ديدم كه........

ماریا و عشق



یکی بود یکی نبود یه دختری بود به اسم ماریا،اوهم معصوم و بی گناه به دنيا آمده بود و بعدتر در نوجوانی آرزو کرده بود که مرد رويايی زندگی اش را ملاقات کند، مردی پولدار، خوش تيپ، باهوش که با او در لباس سفيد عروس ازدواج کند، دو تا بچه داشته باشند، که وقتی بزرگ شدند معروف شوند، و در خانه ای زيبا زندگی کند که از پنجره هايش دريا ديده می شود.

پدر ماريا يک فروشندهء دوره گرد بود و مادرش يک خياط؛ آنها در شهری در مرکز برزيل زندگی می کردند که فقط يک سينما داشت، يک کاباره و يک بانک؛ ماريا هميشه آرزو داشت بالاخره يک روز شاهزادهء جذاب و دلربايش بی خبر بيايد و بند از پای او بگشايد و آنها، دوتايی با هم از آنجا بروند، آنوقت می توانستند با هم دنيا را فتح کنند روزهايی که ماريا منتظر شاهزادهء دلربايش بود تنها کارش خيال پردازی بود و رويا بافی؛ او اولين بار وقتی يازده سالش بود عاشق شد.

در مسير خانه تا مدرسه، متوجه شده بود که تنها نيست و همسفری دارد. پسری که در همسايگی شان بود در همان شيفت درس می خواند و به مدرسه می رفت. آنها هيچوقت با هم حرف نمی زدند، حتی يک کلمه؛ اما کم کم ماريا ملتفت شد بهترين اوقات روزش لحظاتی است که دارد به مدرسه می رود، حتی لحظه های برگشتن؛ تشنگی و خستگی، وقتی که خورشيد داشت غروب می کرد و پسر تند تند راه می رفت و ماريا تمام سعی اش را می کرد که پا به پای او سریع قدم بردارد اين ماجرا ماهها و ماهها پشت هم تکرار می شد، ماريا که از درس خواندن متنفر بود و تنها تفريح اش تلويزيون بود شروع کرد به آرزو کردن برای اينکه آن روزها زودتر بگذرند.

او برخلاف دخترهای همسن اش مشتاقانه در انتظار رفتن به مدرسه می ماند، برای همين آخر هفته ها به نظرش کند و غمگين می گذشتند. کند تر از آن چيزی که بايد برای يک بچه بگذرد مثل کندی ساعت ها برای آدم بزرگ ها. او فهميد که بلندی روزها دليل ساده ای دارد، اينکه او فقط 10 دقيقه با کسی که دوستش دارد سپری می کند و هزاران ساعت با فکر و خيال او.

بعد فکر کرد چه لذتی دارد اگر روزی بتواند با او صحبت کند...و همین هم شد یک روز صبح، در راه مدرسه، پسر نزديک آمد و پرسيد می شود يک مداد به من بدهی؟ ماريا جوابی نداد. راستش را بخواهيد خيلی از اين نزديک شدن بی مقدمه برآشفته شده بود به خاطر همين قدم هايش را تندتر کرد، خيلی ترسیده بود وقتی ديده بود او دارد به طرفش می آيد.

وحشت کرده بود که نکند پسر بفهمد که او دوستش دارد، که مشتاقانه منتظرش می مانده، که چقدر در روياهايش دست پسر را گرفته و با او راه مدرسه را رفته و آن راه را با هم ادامه داده اند، تا آخرش، تا جايی که مردم می گفتند يک شهر بزرگ است و ستاره های سينما و تلويزيون، با کلی ماشين و سينما و کلی کارهای جالب و بامزه برای انجام دادن باقی روز اصلا حواسش به درسهايش نبود و همه اش از رفتار احمقانه ای که صبح ازش سر زده بود عذاب می کشيد، اما در عین حال چيزی تسلايش می داد، اينکه می دانست پسر هم تمام این مدت به فکر او بوده و مداد تنها بهانه ای بوده برای شروع صحبت.

از آنجا مطمئن بود که وقتی پسر آمده بود جلو خودش در جيبش مداد داشت. منتظر دفعهء بعد ماند و تمام آن شب، و شب های بعدش، با خودش حرف هايی را که بايد به پسر می زد مرور کرد تا وقتی که بالاخره راه شروع کردن قصه ای را پيدا کرد که هيچ وقت تمام نمی شد.اما با اينکه آنها باز هم در کنار هم به مدرسه می رفتند دفعهء بعدی وجود نداشت، بعضی وقت ها ماريا در حاليکه توی دست راستش يک مداد نگه داشته بود چند قدم جلو می رفت و ساير اوقات هم ساکت، در حاليکه داشت با عشق پسر را تماشا می کرد، پشت سر او راه می رفت.

پسر حتی يک کلمهء ديگر با او حرف نزد و ماريا مجبور بود تا آخر سال تحصيلی خودش را با نگاه کردن و دوست داشتن او در سکوت راضی کند در طول تعطيلات تمام نشدنی تابستان،ولی به غيبت و نبودن پسر . مدام خودش را سرزنش می کرد که چرا آنطور احمقانه از پسر فرار کرده بود، از چيزی که بيشتر از هر چيز ديگری دوستش داشت...

روز قبل از اينکه سال تحصيلی جديد شروع شود او به تنها کليسای شهر رفت و رو به تمثال سن آنتونی قسم خورد که خود پيشقدم بشود وسر صحبت را با پسر باز کند روز بعد، ماريا بهترين لباسش را که مادرش برای آن روز بخصوص دوخته بود پوشيد و به سمت مدرسه راه افتاد، خدا را شکر کرد که تعطيلات بالاخره تمام شده بود.

اما اثری از پسر نبود، تمام روزهای آن هفته يکی يکی همراه با زجر سپری می شدند اما از پسر خبری نبود تا اينکه همکلاسيهايش به او گفتند که پسرک از شهر رفته !يک نفر گفت : رفته يه جای دور آنوقت، ماريا فهميد که واقعا بعضی چيزها برای هميشه از دست می روند، او همچنين ياد گرفت جايی وجود دارد که به آن می گويند: يه جای خيلی دور! فهميد که دنيا خيلی پهناور است و شهر او خيلی کوچک؛ و اينکه آدم های دوست داشتنی و جذاب هميشه می روند...

او هم دلش می خواست آنجا را ترک کند، اما هنوز خيلی جوان بود. اين جوری بود که او يک روز نگاهی به خيابان های خسته کنندهء شهرش کرد و تصميم گرفت روزی رد پسرک را دنبال کند... نهمين جمعه پس از رفتن پسرک، زانو زد و از مريم مقدس خواست که او را از آنجا ببرد ماريا برای مدتی بسيار غمگين بود و بيهوده سعی می کرد ردی از پسرک پيدا کند، اما هيچ کس نمی دانست که پدر و مادر او به کجا رفته بودند. ماريا کم کم متوجه شد دنيا خيلی بزرگ است، عشق خيلی خطرناک است و مريم مقدس که در بهشتی دور سکنی گزيده به دعای بچه ها توجهی نمی کند.


 به شراب بوسه هایت که از ان همیشه مستم  

                                                          گل من! تورا نه اکنون ،همه عمر می پرستم


دکتر علی شریعتی


<< جملاتی از دکتر علی شریعتی: >>

* «همیشه حرفهایست برای گفتن و حرفهایست برای نگفتن و ارزش هر انسان به حرفهایست که برای نگفتن دارد حرفهایی اهورایی و برامده از دل ...»

 

*«خدایا، به هر که دوست می‌داری بیاموز که: عشق از زندگی کردن بهتر است، و به هرکه دوست تر می‌داری بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر!»

 

*«می خواستم زندگی کنم، راهم را بستند، ستایش کردم، گفتند خرافات است، عاشق شدم، گفتند دروغ است گریستم، گفتند بهانه‌است، خندیدم، گفتند دیوانه‌است، دنیا را نگه دارید ، می‌خواهم پیاده شوم!»

عشق رازقی

 





*چند روزییه که از عشق غم زده ام*

DOWNLOAD

اهنگ جدیدمه !قشنگ شده !البته مشدیه ها .

پیشنهاد میکنم دانلودش کنید ! نظر یادتون نره(راستی ببخشید که دیر اپ کردم )

 

رفاقت


رفیق بود

             
               من هم بودم

                                     اما...
 

                                                با یک نگاه...   

هم اوون رفت هم من ...!!
                                               

گريه

آهنگ جدید mehdi tornado FT mehdi j


اینم اهنگ جدید mehdi tornado FT mehdi j به نام HASRAT که یه کار دیس لاو قشنگه!.امیدوارم خوشتون بیاد .منتظر نظراتتون هستم! (بترکه چشم حسود)


دانلود

سیاوش قمیشی





سياوش قميشی از کجا می آيد ؟ متولد اهواز، بیست و یکم خرداد 1324 يکسالم بود که به تهران آمدم ... و سيزده چهارده سال داشتم که به لندن رفتم، پدرم تاجر بود و مخالف بود که من وارد کار موسيقی شوم، ولی مادرم با طبع شاعرانه ای که داشت با من و کار موسيقی من موافق بود ... دو برادر و يک خواهر که همه از من بزرگتر هستند. به نام های:سیروس، سیامک و سیمین.
چطور وارد کار موسیقی شدید؟ من از کودکی به موسیقی علاقه زیادی داشتم. در 11 سالگی موسیقی را با نواختن گیتاری که هدیه تولدم بود آغاز کردم. زمانی که 14 سال بیشتر نداشتم اولین آهنگسازی خودم رو برای ترانه "ای قایقران به کجا می روی" انجام دادم که ضیا اون رو خونده. دبیرستان البرز درس می خواندم. برادر و خواهرم در لندن درس می خواندند و به من پیشنهاد کردند که برای آشنایی بیشتر با موسیقی به لندن سفر کنم. در 14 سالگی به لندن رفتم و چند سال بعد در دانشگاه سلطنتی موسیقی لندن در رشته "جاز کلاسیک" تحصیلاتم را تا مقطع فوق لیسانس ادامه دادم. نواختن پیانو و کیبورد در کنار گیتار در همین زمان آغاز شد. در لندن موسیقی به طور کلی یه چیز درست و حسابی بود و من عضو گروهی بودم. در 25 سالگی برگشتم ایران.
وقتی از انگليس به ايران بازگشتی به چه صورت فعاليت هنريت را ادامه دادی؟ با گروهی که درست کرده بوديم بر روی صحنه های مختلف می رفتيم ولی کارهای غير فارسی اجرا می کرديم. يک گروه هم داشتيم به نام ربيلز (Rebels) که من در آنجا کی بورد می زدم و آهنگ های آرام تر را اجرا می کردم و شهرام شب پره هم جاز می زد و آهنگ های تند را اجرا می کرد ... زندگی خيلی ساده تر بود.
سياوش به شصت سالگی چطور نگاه می کند؟ خيلی قشنگه ... آن مشکلاتی که در 35 سالگی داری ديگر وجود ندارند ... مسائل را زودتر و راحت تر درک می کنی ... نه اينکه فکر کنی به هر آنچه خواستم رسيدم ... نه چون من کار خوانندگی را در سن 49 سالگی شروع کردم و هنوز کار دارم ولی زندگی در اين سن راحت تر است .
از اولین آلبومت بگو ؟ آلبوم فرنگیس را در سال 1352 زمانی که حدودا 27 ساله بودم کار کردم. از این آلبوم در آن روزها استقبال خوبی شد. چون همه مردم مرا آهنگساز آهنگ های ابی می دانستند و براشون جالب بود وقتی فهمیدن خوانندگی هم می کنم. البته خوانندگی برای من تفننی بود و من دیگه نخوندم تا سال 1981.
اگر سياوش خواننده نمی شد چه کار ديگری را دوست داشت که انجام بدهد؟ نقاش يا نويسنده ... با قلمو و رنگ می تونی اثری را خلق کنی که فرد ديگری با نگاه به آن تو را تحسين کند ... افکار قشنگی هم در ذهنم دارم که دوست دارم بنويسمشان اما وقت نيست .
سياوش که ما امروز بر روی صحنه می بينيم با آن سياوش آرامی که بايد ازش خواهش می کرديم که آهنگی را برای ما بنوازد بسيار فرق کرده است، حالا با حرکات متفاوت و مختص خودش دو سه ساعت بر روی صحنه تحرک دارد، دليل اين تحول در حرکاتت چی بود؟ موزيک تنها دليلش بود. من دوازده سال با استيو مک کرام کار می کردم ولی حس کردم که استيو با سرعت من پيش نمی ره، برای همين همکاريم را با اروين شروع کردم، بهش گفتم که من می خواهم موسيقی ترنس را با کلام فارسی اجرا کنم. ريتمهای جديد و موسيقی جديد منو تکان می ده، در واقع همراه ريتم بدنم هم حرکت می کند.
آدم عصبی هستی ؟ عصبی هستم اما برای خودم. با اطرافيانم آرام هستم .
صحبت های اطرافيان در موردت برايت اهميت دارد؟ به هيچ وجه.
در جامعه هنری، دوستی داری؟ دوست دارم ولی رفيق ندارم، می دونی معاشرتی با کسی ندارم .
اگر خواننده ای آهنگ تو را بدون آنکه نامی از تو ببرد اجرا کند ناراحت می شوی؟ ناراحت نمی شم که چرا اسم من را نبرده چون به اندازه کافی برای خودم اسم دست و پا کردم ولی آزارم می دهد که چرا با يک آدم غير حرفه ای کار کردم. با ترانه سرايانی به تازگی کار می کنی که نامشان برای ما زياد آشنا نيست، دليل اين مسأله چيست؟ فکر می کنم که ترانه سرا های ما به روز ترانه نمی گن ... با جوانها کار می کنم چون جوانها بايد تشويق بشوند و اونها حرف هم را بهتر می فهمند.
ازدواج ؟ پنج بار ازدواج کردم ... يک پسر دارم به نام عليرضا که در شيراز زندگی می کند که با هم در تماس نيستيم چون زندگيش مورد تأييد من نيست.
شايعه هست که پسرت خواننده است ؟ منم شنيدم ... ولی گوشه و کنار می خونه ... نه به صورت حرفه ای ... ، نظر من اينست که انسانهايی بايد بچه به دنيا بياورند که مطمئن باشند که می توانند مسئوليتش را از هر جهت برای مدت طولانی تقبل کنند .
زن در زندگی تو چه نقشی دارد ؟ بسيار زياد ... همه جور زن ... همسر آدم ... همکار زن ... دوست ... حتی مادر.
الان زنی در زندگی تو هست ؟ بله! به نام نازنين مرعشی که 4 سال است با هم هستيم و بسيار هم از زندگيم راضی هستم .
فاصله بين آلبوم خواب بارونی تا آلبوم بعدی تو خيلی زياد بود، دليلش چی بود؟ اصلا بگو آلبوم حکایت زودتر منتشر شد یا خواب بارون؟ آلبوم خواب بارون 10 سال زودتر از حکایت ساخته شد ولی بعد از حکایت منتشر شد. میدونی اوایل انقلاب که ما تازه اومده بودیم آمریکا نمی تونستیم آلبوم منتشر کنیم، شرکتی نبود، اما 10 سال بعد که جا افتادیم شرکت هایی تاسیس شدن که بعضی هاشون قبل انقلاب تو ایران بودند مثل "پارس ویدئو" و "ترانه" شرکت های جدیدی هم مثل: "آونگ" و "کلتکس رکوردز" تاسیس شدند و بالاخره "پارس ویدئو" پذیرفت آلبوم "خواب بارون" رو پخش کنه.
سال 1981 آن آلبوم در آمريکا همراه با دوستم جمال نادر تهيه شد، من قصد نداشتم بخونم، می خواستيم حوصلمون سر نره ... ولی بعد با اصرار مسعود فردمنش که خيلی شعرهاشو دوست دارم آلبوم حکايت را چند سال بعد بيرون دادم .
خوانندگی تا کی ؟ نمی دونم.
لذت در زندگی چيه ؟ وقتی شعری که دوست دارم به دستم می رسه و ملودی قشنگی را روش می ذارم و کار خوب داره می شه لذت می برم .
خواننده و موسيقی مورد علاقه ات ؟ جرج مايکل ، چون همه کارهاشو خودش می کند. به تازگی هم به موسيقی عربی علاقمند شدم و به نظرم خيلی خوب کار می کنند. موسيقی ترنس هم که هميشه مورد علاقه ام بوده .
فاصله سنی بين تو و همسرت مشکلی را برای تو به وجود نمی آره ؟ نه. به هيچ وجه، مثل ارتباطم با جوانهای ديگر است .
سياوش چه خصيصه ای دارد که هرکسی بهش نزديک می شه عاشقش می شه ؟ صداقتم يا روحياتم .
موسيقی امروز ما رنگی هست يا سياه و سفيد ؟ رنگی که نيست هنوز سياه و سفيد هم نيست، مثل فيلم های قديمی قهوه ای است. اين روزها به خاطر عشق کسی خواننده نمی شه و بی رويه تعداد آنها زياد می شه ... اصل کار از بين رفته .
موسيقی داخل کشور چی ؟ دقيقا همين طور، مثل اينجا شروع خوبی داشت ولی الان حرف های نامربوط با موسيقی های ناخوشايند زياد شده مشابه سياوش و ابی و داريوش در داخل کشور زياد شده،
اين موضوع تو را اذيت نمی کنه ؟ نه ... ولی به نابرابری ها اعتراض می کنم ، البته نه به صورت گسترده بلکه خيلی دوستانه. که شبيه سياوش در ايران اجازه فعاليت دارد ولی وقتی يغما گلرويی کتاب شعرش را به من تقديم می کند جلوی چاپ آن گرفته می شود .
دوست داری آهنگساز بشناسنت يا خواننده ؟ بعنوان سياوش قميشی که موزيسين 45 سال هست که فعاليت می کند و سعی می کند سطح موسيقی را بالا ببرد .
شايعه اينکه ديگر تصميم نداری آلبومی برای خواننده ديگری بسازی درسته ؟ من برای آلبوم ستاره های سربی ابی به جز ساختن ملودی کار تهيه کنندگی را هم انجام دادم ، يعنی اکثر مطالب زير نظر من انجام می شد اينکه تنظيم آهنگی را چه کسی انجام بده يا اينکه ترتيب آهنگها چطور باشه ... ولی برای شب نيلوفری من فقط ملودی را ساختم چون با اختلاف نظرهای زيادی روبرو شديم. من در هيچ موضوع ديگری دخالت نکردم .
چه شرايطی بايد باشد که به کسی آهنگی را بدی ؟ بايد صدايش را دوست داشته باشم و با اخلاقش مشکلی نداشته باشم چون کار يک روز و دو روز نيست. البته الان با خواننده ای آشنا شدم به نام فيروزه که دارم برايش سی دی کاملی تهيه می کنم و حتی شعرهای خودم را هم با او تقسيم کردم و کارم را دارم با وسواس زيادی انجام می دهم و به کارش اطمينان دارم و مطمئنم که نتيجه خوبی خواهد داشت .
برای چی دلتنگی می کنی ؟ شمال، سياه بيشه، رامسر، شاه عبدالعظيم، اهواز، آبادان .
چه آرزويی داری ؟ ياد گرفتم که توقعم از زندگی کم باشه. الان همه چيز خوبه و خوشبختم .
سخن آخر ؟ هميشه برقرار و سالم و سرحال و اميدوار باشيد و بگذاريد که غم نااميدتون نکند، زندگی در حال تغيير است پس هميشه اميد هست

شایعه ی ترانه موسوی


t-m-tv

شبیر ایرانی: این ترانه موسوی، همان ترانه موسوی بود!؟

صدا و سیما در نمایشی ناشیانه تلاش کرد خبرهایی که در مورد دستگیری، تجاوز و قتل ترانه موسوی منتشر شده اند را «شایعه» جلوه دهد. عجب که باز هم با دستپاچگی و بی سلیقگی در تهیه این دروغنامه دست خود را رو کردند! در این به اصطلاح گزارش که از تلویزیون دولتی ایران پخش شد، «دوستان خبرنگار» ابتدا به سراغ «دستگاههای مسئول» یعنی «ثبت احوال» و «نیروی انتظامی» می روند و فردی که معلوم نیست از «دوستان» است یا «دستگاههای مسئول» در حال وارسی چند بریده روزنامه و نسخه چاپ شده صفحات اینترنتی و عکسهای مختلف نشان داده می شود. نکته کلیدی دقت در همین صحنه هاست که چند تصویر آن را می بینید:ـ

Tarane-Mousavi-01
Tarane-Mousavi-04

این شخص سپس ادعا می کند که در «کل کشور» سه ترانه موسوی بیشتر وجود ندارد: «یکی متولد سال شصت و سه، در پاریس دنیا آمده، پاریس زندگی می کند، خانواده دارد… یک خانم ترانه موسوی پیدا کردیم چهل ساله است… خروج داشت و ورودی هم به ایران دیگر نداشت و یک ترانه موسوی هم پیدا کردیم که دوساله است!»

و در اینجاست که برای «دوستان خبرنگار» پس از یافتن خانواده ترانه موسوی «حقیقت آشکار می شود»! مادر و دختری ترسیده و نگران شاهدان زنده این «حقیقت» کشف شده هستند که با سوالات بازجو وار مصاحبه کننده روبرو می شوند. دختر سعی دارد با لبخندهای مصنوعی به روی خودش نیاورد، اما نگرانی از چهره مادر می بارد. بازجو می گوید: «آن خانمی که در سایتها ازشان یاد شده و عکسشان را منتشر کرده اند، ایشان هستند. آیا شما می شناسید ایشان را؟» و آنگاه برگه ای (که ظاهرا تصویری از ترانه موسوی نیز در آن قرار دارد) را به دست آنان می دهد. مادر و دختر با لبخندی سرشار از مهر به تصویر می نگرند و مادر تایید می کنند که «این فرد» دختر او است و در «کانادا» زندگی می کند.

اما آیا دختر این مادر دلنگران همان ترانه موسوی است که ما عکسش را پیش از این دیده ایم؟ دوربین تصویر مستقیمی از کاغذهایی که به این مادر داده شد نشان نمی دهد، اما در یک لحظه رد و بدل شدن آنها، گوشه ای از عکس «ترانه موسوی» را می توان شکار کرد:ـ

با نگاهی دوباره به تصاویری که آن «برادر مسئول» روی میز کارش زیر و رو می می کرد، به خوبی میتوان دید که تصویر ارائه شده به این مادر و دختر، تصویر خانمی می باشد که کوچکترین شباهتی به آن ترانه موسوی که ما می شناسیم ندارد. نه از لحاظ سنی و نه از لحاظ فیزیک و استخوان بندی چهره. خودتان با دقت ببینید و قضاوت کنید:ـ

ارزوم اینه...!




حسرت سرخ فردای غربت بی امان لحظه ها را شمردن
ارزو کردنی بی سرانجام دل به اموج   عشقی   سپردن

سال رفت و من پونه و تو حپس در  بندهای  جدایی
یک جهان حسرت مهربانی عالمی   ارزوی    رهایی

ُُُEYBI NADARE


اینم اهنگ جدیدم به نام EYBI NADARE  که بد نشده (تووپه)!!!!من تو این اهنگ قسمت پاپ رو خوندم !می دونم دیر گذاشتم تو وبم .ولی ببخشید دیگه !منتظر نظراتون هستم!



DOWNLOAD



دوست دارم دیوونه...


گفت:می خوام برات یه یادگاری بنویسم

گفتم:کجا؟

گفت:رو قلبت

گفتم:مگه می تونی؟

گفت:آره،سخت نیست، آسونه!

گفتم:باشه بنویس تا همیشه یادگاری بمونه

یه خنجر برداشت وبا تیزی خنجر نوشت:

دوستت دارم دیوونه

اون رفته خیلی وقته!کجا؟نمی دونم...

اما...هنوز زخم خنجرش یادگاری رو قلبم مونده...

دوستت دارم دیوونه


اره بارون میومد...خوب یادمه

آره بارون می یومدخوب یادمه...شب بود ومن بودم وتاریکی اتاقم وغم،پشت پنجره اتاق چه بی رحمانه قلب همیشه تنهایم آروم و بی صدا شکست آره بارون می یومد خوب یادمه...تو اون شب سرد وتاریک من ویاد چشمات که دیوانه وار آتیشم می زد.آره بارون می یومدخوب یادمه...  نم نم بارون، عطر نفسات صدای دلنشینت،دستای گرمت،چشمات،دوست داشتنات... هنوزم یادمه!هنوزم این خاطرات تلخ شایدم شیرین واسم دوست داشتنی اند درست مث تو!

افسوس


افسوس که ...


افسوس که قصه ی مادربزرگ درست بود...

همیشه یکی بود یکی نبود...

هیچ وقت نرسیدم...

زندگینامه و بیوگرافی شادمهر


نام : شادمهر
 شهرت : عقیلی

 القاب : سلطان موسیقی پاپ - اسطوره پاپ - پدر موسیقی پاپ و …
 متولد : ۰۷-۱۱-۱۳۵۱
 محل تولد : ایران - تهران
 سبک : پاپ - ترانس
 تسلط بر : انواع گیتار - ویالون - کیبورد - پیانو - ماندولین
 کمپانی آلبومهای رسمی در کانادا : نوا مدیا
 تعداد آلبومهای رسمی : ۹
 تعداد آلبوم های غیر رسمی : ۴ الی ۵
 معروفترین آلبومها : مسافر - خیالی نیست - آدم فروش
 رنگ مورد علاقه : سفید
 غدای مورد علاقه : ( شاید عدس پلو )
 خودروی مورد علاقه : BMW
 سایت رسمی : بدون وبسایت
 ایمیل : نامعلوم ( بدون ایمیل )
 
 زندگینامـــــــــــــه :
 شادمهر عقیلی یکی از بهترین خواننده و آهنگسازان ایرانی در ۷ بهمن سال ۵۱ چشم به جهان گشود.پدر شادمهر در جنگی که بین ایران و عراق بود به شهادت رسید در حالی که شادمهر در دوران کودکی به سر میبرد.شادمهر در همان کودکی با تشویق برادر و مادرش به فراگیری موسیقی پرداخت.او قبل از ۱۲ سالگی ویالون و پیانو رو به خوبی یاد گرفت.او نیز یاد گرفت که گیتار رو همچون زبر دستان بنوازد.او پس از انقلاب وارد هنرستان موسیقی شد وبه جایگاهی بزرگ در ساخت آهنگ و موسیقی رسید و خود رو میان خوانندها و آهنگسازانی مانند سیاوش شمس و دیگر خواننده ها مانند اندی قرار داد.
 به گفته خود شادمهر تصور اینکه روزی خواننده شود رو نمیکرده و فقط در اون زمان دوست داشته آهنگساز باشه و پس از اخذ مدرک دیپلم از هنرستان موسیقی شادمهر شروع به فعالیت بیشتری در موسیقی ایران کرد و اولین آلبوم خود را در سال ۷۶-۷۷ با نام ” بهار من “(My Spring) به صورت کاملا رسمی و بی کلام وارد دنیای بی حد و مرز موسیقی کرد.پس از مدتی شادمهر عقیلی اولین آهنگ با کلام خود رو با عنوان ” معبود ” ساخت.بعد از این آهنگ شادمهر موسیقی ایران را دوباره جان بخشید و آلبومی با نام ” مسافر “((The Traveler که فضایی جدید در میان آلبومهای ایرانی داشت رو در سال ۷۷ وارد بازار موسیقی کرد.این آلبوم بسیار فروش کرد.این آلبوم اولین آلبوم با کلام از شادمهر بود.شادمهر پس از “مسافر”شروع به خلق کردن اثری دوباره از خود کرد و حاصل زحمات یک ساله او آلبومی با نام ” دهاتی” (The Villager) شد که دارای ریتمهای ملی - راک اند رول و ۶و۸ بود.شادمهر تنوانست آلبوم دهاتی رو جز اولینهای موسیقی ایران قرار دهد.
 پس از دهاتی شادمهر تلاشهای زیادی کرد و سخت مشغول پروژه بعدی شد با نام ” آدم و حوا “(Adam & Eve) . اما هرگز تنوانست این آلبوم رو به ثبت و رسمی کند.به گفته شادمهر از میان آلبومها این آلبوم رو بیشتر دوست داره.
 شادمهر پس از آدم و حوا تصمیم به ترک از ایران کرد بخاطر اینکه انتخاب بهتری نداشت و در سال ۱۳۸۱ این تصمیم را قطعی کرد و به کانادا مسافرت کرد.شادمهر بعد از سفر به کانادا ۳ آلبوم رسمی و ۱ آلبوم غیر رسمی را به دنیای موسیقی شناساند.۳ آلبوم کاملا رسمی به نامهای ” خیالی نیست ” (No Worries) را در سال ۲۰۰۳ - آلبوم ” آدم فروش ” ((Traitor را در سال ۲۰۰۴ و آلبوم ” پاپ کرن “(Popcorn) را در سال ۲۰۰۶ به صورت رسمی و آلبوم غیر رسمی ” سبب ” (Sabab) را در سال ۲۰۰۸ پخش کرد.( معروفترین آلبومها )
 همچنین شادمهر در ۲ فیلم سینمایی بنامهای ” پر پرواز ” در سال ۱۳۸۰ و ” شب برهنه ” در سال ۱۳۸۱ به ایفای نقش پرداخته است.
 شادمهر در طول زمانی که در خارج از ایران به سر میبرد کنسرتهای زیادی رو اجرا کرده که هرکدام بهتر از دیگری است.به گفته بعضی از شبکه ها و سایتهای اینترنتی شادمهر عقیلی خواننده - آهنگساز و تنظیم کننده محبوب ایرانیان با خانمی بنام میا میسا در کالیفرنیا لس آنجلس ازدواج کرده ولی این خبر قطعی نیست.
 شادمهر اولین آهنگساز و تنظیم کننده ی ایرانی در ایران است که در آهنگهای جدید خود همچون ” مشکوک ” - ” یکاری کن ” و برای خوانندگان دیگر از جمله ” تنهاتر ” با صدای جمشید از ساز یونانی بنام ” ماندولین ” استفاده کرده است و به نواختم آن پرداخته است.نام آلبومهای رسمی و غیر رسمی از شادمهر عقیلی رو میتونید ببینید :
 ۱- بهار من - ۱۹۹۷
 ۲- مسافر - ۱۹۹۸
 ۳- نقمه های شرقی - ۱۹۹۹
 ۴- دهاتی - ۱۹۹۹
 ۵- نغمه های مشرقی - ۲۰۰۰
 ۶- پر پرواز - ۲۰۰۰
 ۷- فریبا - ۲۰۰۰ ( غیر رسمی )
 ۸- دوری و پشیمانی - ۲۰۰۰۱ ( غیر رسمی )
 ۹- آدم و حوا - ۲۰۰۰۱ ( غیر رسمی )
 ۱۰- خیالی نیست - ۲۰۰۲
 ۱۱- آدم فروش - ۲۰۰۴
 ۱۲- پاپ کرن - ۲۰۰۵
 ۱۳- رگ خواب - ۲۰۰۵
 ۱۴- سبب - ۲۰۰۸ (غیر رسمی )
 
 نام تک آهنگهای شادمهر :
 ۱- معبود
 ۲- باغ زندگی ( همراه با علیرضا عصار )
 ۳- فصل آشنایی
 ۴- تا بینهایت شب
 ۵- قفس
 ۶- عطر و شبنم
 ۷- جاده
 ۸- غم تنهایی
 ۹- چارداش
 ۱۰- داداشی
 ۱۱- تورو اینجوری میخوام
 ۱۲- قبیله
 ۱۳- لحظه ی عاشقونه
 ۱۴- وقتی تورو
 ۱۵- ریمیکس ستاره
 ۱۶- دلشکسته
 ۱۷- شب برهنه ( ساخته شده برای فیلم شب برهنه )
 ۱۸- بازیچه
 ۱۹-شام غریبان
 ۲۰-فریبا ( ورژن ۲ )
 ۲۱- نرو ( ورژن ۲ )
 ۲۲- کرشمه ( ویالون سُل )
 ۲۳- پنهون
 ۲۴- خانون خانوما
 ۲۵- سُل وحشی ( ورژن ۲ )
 
 البته شادمهر برای خیلی از خوانندگان ایرانی و خارج از ایران در طول این مدت زمانی که از ایران دور هست آهنگسازی و تنظیم کنندگی کرده.معروف ترین آلبومی که شادمهر تمامی کار آهنگسازی و تنظیم رو به عهده گرفته آلبوم شادروان مهستی هست بنام ” از خدا خواسته ” . بیشتر اشعار آهنگهای شادمهر رو ” نیلوفر لاری پور ” سروده اما در چند سال اخیر شادمهر کمتر از ترانه های این ترانه سرا استفاده میکند.




۱.حیوانات















۲.هنری

نقاشی های هنری و زیبا ایمان ملکی













۳.کوچولو ها

















۴.لاو















منتظر نظرهاي شما دوستانم!!



















 

 
















پیرمرد کشاورز و پسرش


پیرمرد تنهايي در مزرعه اش زندگی می کرد. او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود.
تنها پسرش که می توانست به او کمک کند در زندان بود ولي چاره اي ديگر نبود تا از او كمك بگيرد.
پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :
پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال با اين وضعيت نخواهم توانست سیب زمینی بکارم. ولي در صورتي هم من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم، چون مادرت همیشه زمان کاشت محصول را دوست داشت. من برای کار مزرعه خیلی پیر شده ام. اگر تو اینجا بودی تمام مشکلات من حل می شد. من می دانم که اگر تو اینجا بودی مزرعه را برای من شخم می زدی.
دوستدار تو پدر.

زمان زيادي نگذشت تا اينكه پیرمرد تلگرافي را با اين مضمون دریافت کرد :
پدر, به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن، من آنجا اسلحه پنهان کرده ام !
4 صبح فردا 12 نفر از مأموران Fbi و افسران پلیس محلی دیده شدند و تمام مزرعه را شخم زدند بدون اینکه اسلحه ای پیدا کنند.
پیرمرد بهت زده نامه دیگری به پسرش نوشت و به او گفت که چه اتفاقی افتاده و می خواهي چه کني ؟
پسرش پاسخ داد : پدر برو و سیب زمینی هایت را بکار، این بهترین کاری بود که از اینجا میتوانستم برایت انجام بدهم !



قابل توجه کنجکاو ها((به این میگن تورنادو ...))




طوفان تورنادو یکی از عظیم ترین طوفان های اروپا و جهان است که خیلی خشمگین و کشنده است!!و من خود را به این لقب در اوردم که به نظر خودم لقب توپیه !منتظر نظراتون هستم!


.:.سوتي هاي باحال ماحال.:.

۱.سوتي دانشگاه ازاد





۲.سوتي اصفهانيا



۳.سوتي بوش




۴.برادران فشن






.:.لحظه های عشق.:.

هر جا كه سفر كردم ، تو همسفرم بودی

وز هر طرفی رفتم، تو راهبرم بودی

با هر كه سخن گفتم، پاسخ ز تو بشنيدم

بر هر كه نظر كردم ، تو در نظرم بودی

در خنده ی من چو گل ، در كنج لبم خفتی

در گريه ی من چو اشك، در چشم ترم بودی

در صبحگاه عشرت ، همدوش تو ميرفتم

در شامگاه غربت، بالين سرم بودی

آ واز چو می خواندم، سوز تو به سازم بود

پرواز چو ميكردم، تو بال و پرم بودی

هرگز دل من بر تو، يار دگری نگزيد

گر خواست كه بگزيند ، يار دگرم بودی


3dgirl.blogfa.com عكس هاي عاشقانه، عكس دوتا عاشق ، عشق بازي، عشق


اینم حکم <علی کردان>


نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه آمد و در جا وزیر کشور شد…

http://i35.tinypic.com/2i0tau0.jpg

خطش خیلی جکه نه؟؟!!

 


((رقابت))

//i28.tinypic.com/jtni48.jpg” cannot be displayed, because it contains errors.

دختری هستم به سن چهل و سه * فارغ از درس و کلاس و مدرسه


مدرک لیسانس دارم در زبان * دارم از خود خانه و جا و مکان


مرغم و خواهم زبهر خود خروس * مانده ام در حسرت تاج عروس


مبل و اسباب و لوازم هر چه هست * پنکه و سرویس خواب و فرش و تخت


هست موجود و جهازم کامل است * پول نقد و زانتیا هم شامل است


هرچه گوئی هست و تنها شوی نیست * برسرم گیسو و زلف و موی نیست


ترسم از بی شوهری گردم تلف * بر دهانم آید از اندوه کف


کاش جای این همه پول و پِله *گیر میکرد شوهری توی تله


میشدم عبد و کنیز شوی خود * می نمودم چاره درد موی خود


گیسوانی عاریت چون یال اسب * می نشاندم بر سَرَم با زور چسب


زلف خود را چون پریشان کردمی * حتم دارم دردلش جا کردمی


آنچنان شوری زخود برپاکنم *تاکه شاید در دلش ماًوا کنم


بارالها تو کرم کن شوی را * خود مرتب میکنم این موی را


چه طوره بر و بکس؟؟؟؟

 

اینم عکس های اهنگ جدید < با من باش> از
 یاس

 

 


سیروان: «من قطعه‌ای برای برنامه 90 نفرستادم!»




 عادل فردوسی پور در انتهای برنامه «نود» اعلام کرد؛ «...عده ای برای برنامه ما قطعاتی موسیقایی فرستاده اند که از میان آن ها قطعه هایی را برگزیدیم که به آن ها جوایزی هم می دهیم... و به همین خاطر جایزه ای را برای قطعه ای که آقای سیروان خسروی برای مان فرستاده اند اختصاص خواهیم داد...». این در حالی است که فردوسی پور طی برنامه اش، بارها از قطعه معروف «بگو با من می مونی» سیروان، روی بخش تازه «دوربین 90» اش استفاده کرده و اخیرا سیروان خسروی در مصاحبه ای که با هفته نامه «همشهری جوان» انجام داد و از او پرسیده بودند؛ «حکایت قطعه بگو با من می مونی که در برنامه 90 پخش می شود چیست؟ با اجازه خودت بوده؟» جواب داده؛ «نه، برایم جالب بود. در ایران که شکایت معنا ندارد» و باز مصاحبه کننده ها پرسیده اند؛ «جایی هم ندیدیم که اعلام کنی این قطعه مال توست؟» و باز سیروان می گوید؛ «آقای چکناواریان درباره مهران مدیری این کار را کرد ولی آن ها مجبور شدند که اسمی بیاورند. در صورتیکه در هیچ کجای دنیا چنین اتفاقی نمی افتد». جالب این جاست که حالا و با پخش این برنامه، فردوسی پور در برنامه اش نام سازنده اثر را آورده و از او هم تشکری ویژه کرده، اما طوری که انگار سیروان خسروی یک فرد آماتور است و همین طوری و از روی خوشحالی فراوان قطعه اش را برای برنامه پربیننده «90» فرستاده است!

NINIGOOLOO

اينم اهنگ لاو كه كاري از خودمه با ناطق كه بد نشده ! به نام NINIGOOLOO حتما دانلود كنيد ها!!!


 
DOWNLOAD


BE NAME OO

SALAM BE DOOSTANE BA MOHEBBATE KHODAM ,MAKHSOOSAN DAVOOD.BAR O BAX HAR AZ GAHI AGE GOZARETOON IN VARA KHORD YE NEGAHI , YA NAZARI O...BE WEBE MA MOHEBBAT KONID. CHAKERE HAMATOON MEHDI TORNA2