دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی!
اصلن بگذارید این بار بی شروع، آغاز کنیم
مگر بودنم را شروعی بوده که پستم را باشد!
ذهنم حسابی شلوغ شده! موجود عجیبی شدم، انسان!
گاهی از گوشه ای دور پیدایم می شود و نگاهی هراسان به این صداهای مستمر می اندازم!
و هنوز صداها را حسابی مشاهده نکرده، ناگاه غیب می شوم
و دوباره تنها صداست که می ماند!
دلم برایم تنگ شده! باید بیشتر به خودم سر بزنم!