دل ز تنهایی به جان آمد، خدا را همدمی!

نمی دانم از کجا شروع کنم!

اصلن بگذارید این بار بی شروع، آغاز کنیم

مگر بودنم را شروعی بوده که پستم را باشد!

ذهنم حسابی شلوغ شده! موجود عجیبی شدم، انسان!

گاهی از گوشه ای دور پیدایم می شود و نگاهی هراسان به این صداهای مستمر می اندازم!

و هنوز صداها را حسابی مشاهده نکرده، ناگاه غیب می شوم

و دوباره تنها صداست که می ماند!

دلم برایم تنگ شده! باید بیشتر به خودم سر بزنم!




ادامه نوشته

من به چه کار آمده بودم اینجا اصلن!؟

از اینکه شغلی بگیریم، به عالم قدم نگذاشته ایم!

برای اینکه نقشی پذیریم یا کاری کنیم به هستی دعوت نشده ایم!

من نیامدم تا جست و جو کنم، تا پرس و جو کنم، یا گفت و گو کنم، که جایگاهی را برای خویش دست و پا کنم!

تو خود را مشغول انتخاب مسیر، نکن. در کار گزینش نقش نباش!

چرا که تو در مسیری در حرکتی و به جایگاهی مستقری..

در فکر گزینش نقش نباش، نقشی که در آن هستی را ببین!


ادامه نوشته

"در بی خبری مرد چه هشیار و چه مست"!

این روزهای من به شلوغی می رود، رفتن شما چه گونه است؟

در این حرکت، که قطار هستی به تندی یا کندی به پیش می پیماید

یا لا اقل چنین می نماید!،

سهم من تنها دو چشم است

چشمانی نگران، و در انتظار هیچ چیز

از پوچی دنیا، خالی شده ام

شاید که دنیا، به سختی، ولی دیگر امیدش را به چاقویی از من بریده

جای زخمش هنوز درد می کند

از آن همه هیچ، نمانده برایم جز دو چشم!!



نیروی حال.. هدف، از رگ کردن نزدیک‌تر است

"باور به بهشت آینده می‌تواند دوزخی را در لحظه‌ی حال بیافریند."

ادامه نوشته

آهسته و پیوسته رو


پیشروی به سوی آرمان ها، باید گام به گام و آهسته صورت بگیرد چرا که در این صورت، هم از مفاسد و آسیب هایی که حرکات جهشی، انقلابی و احساسی به بار می آورند، مصون می مانیم و هم این حرکت آرام، سبب می شود توده ی جامعه از حرکت اصلاحی باز نمانند و بتوانند با جنبش تغییرخواه همراه شوند و به تدریج رشد کنند.

دنیا محل انتخاب میان بد و بدتر، یا به و بهتر است. دنیا قابلیت نگاه صفر و صدی ندارد. کسانی که برخوردشان در دنیا یا همه یا هیچ است، از قافله ی حرکت انسانی، بسیار دور می افتند.

اگر معاشر مایی بنوش نیش غمی

گفت:

"دوست آن است که گیرد دست دوست 

 در پریشان حالی و درماندگی"

افرادی در زندگیم هستند که در لحظات تنگی، انتظار پاسخ گویی صدایم را از ایشان دارم

افرادی که به یاری شان اعتماد دارم

که برای شخصیتم احترام قائلند

این ها دوستان منند

اما اگر چنین باشد که او می گفت، من، پس دوستی در زندگی ندارم

چرا که نه به کسی چنین اعتمادی دارم و نه چنان انتظاری

پس اینانی را که این طور عاشقانه دوستشان دارم، چه بنامم

درباره‌ی آزادی.. هراس مغزها

از نگاه جان استوارت میل: "هیچ واقعیتی سوزناک‌تر و اسفناک‌تر از این، قابل تصور نیست که یک عده مردان فهیم و ژرف‌اندیش از ترس اصابت فکرشان به چیزی که بشود آن را غیر مذهبی یا منافی اخلاق نامید، هرگز جرئت نکنند که دنبال اندیشه‌های بی‌باک، مستقل و پر از جنب و جوش بروند و به کشف حقایقی که غنی کننده‌ی بشریت است، نائل گردند."

آدمی معمولا امتداد رشته‌های افکار خویش را گره می‌زند. هرچند بسیارند افرادی که از آزاداندیشی و تفکر خالی از تعصب، دم می‌زنند اما معدودند انسان‌هایی که در عمل، خودآگاه یا ناخودآگاه، بر پای پرنده‌ی اندیشه‌ی خویش، قیدها و بندهای گوناگون نبسته باشند و لذت پرواز را از او دریغ نکرده باشند.

ترس از دست‌یافتن به برخی نتایج و یا اشتیاق رسیدن به نتایجی دیگر، مانع حرکت اندیشه در مسیری رها و از پیش تعیین نشده می‌گردد. اغلب این ترس‌ها و شوق‌ها یا ریشه در عوایدی مادی دارد که منفعت بردن از آن در گرو پیوستن شخص به یک مکتب فکری است و یا منبع آن، هراسی است که از آزار و طرد جامعه وجود دارد اگر عقاید ما با باورهای جامعه سازگار نباشد و یا این خودسانسوری فکری می‌تواند از احساس گناهی مایه بگیرد، که در صورت تقابل نتایج افکارمان با آنچه به عنوان مقدسات از طفولیت در روح و روان ما تزریق شده، در وجودمان سر برمی‌آورد.

نیروی حال.. "می‌دان که زمانه نقش سوداست/ بیرون ز زمانه صورت ماست"

"از زمان ساعتی استفاده کن اما از زمان روانی آزاد و رها باش"

ادامه نوشته

درباره ی آزادی.. ماه پشت ابر پنهان می‌ماند!

"این ادعایی که به عنوان یک اصل مثبت پذیرفته شده است و به ما می‌گوید که حقیقت همیشه از معرکه‌ی جدال پیروز بیرون می‌آید، خود یکی از آن اباطیل دلپسند است که مردم دنیا یکی پس از دیگری آن‌قدر تکرار می‌کنند که بالاخره به یک حرف واضح و پیش پا افتاده تبدیل می‌شود."

"این حرف که حقیقت فقط به این دلیل که حقیقت است صاحب یک نیروی نهانی است که به باطل ارزانی نشده است و سرانجام به سیم خاردار زندان و دهلیزهای تاریک آن چیره می‌شود، تخیلی بیش نیست."

آری؛ جان استوارت میل در این بخش از کتاب، دقیقا همان‌چیزی را انکار می‌کند که بسیاری از ما بدان باور داریم و نیز امید.

او برای تایید سخنش، شواهدی از تاریخ را مثال می‌آورد که صاحبان اندیشه‌های گران‌بها و پرفایده از این رو که شرایط یار آنان نبوده، خاموش گشته‌اند و طلوع اندیشه‌شان سال‌ها و بلکه قرن‌ها پس رانده شده است.

در واقع او براین است که اگر کیفرهای قانونی و همچنین کیفرهای اجتماعی و استفاده‌های جهت‌دار از قدرت، به میزان کافی به کار برده شود، انتشار هر حقیقتی را می‌توان به طور کلی متوقف ساخت.


از نگاه، تا نگاه..

طی شد عاقبت، مرور راه

او نشسته است کنون، کنار من

بر طنین سبز این چمن

زیر نور گرم آفتاب

در خسوف سایه ی رخش

آرمیده ام؛ چو ماه!

گرم و خیس دست های او

حس پر ترنم

اعتماد چشم های او

بر صداقت من و تنم شدند گواه!

به سان بادهای مست پاییز

صفحه صفحه برگ های

بی ز آواز تنم را

بر زمین ناکجای نیست آباد ریز

تا هر آنچه جز توام شود تباه!