یعنی ممکنه؟!
همینجوری دوباره اومدم اینجا
کنجکاو شدم بدونم وبلاگ اصلا دیگه جذابیتی داره یا نه؟!!
همینجوری دوباره اومدم اینجا
کنجکاو شدم بدونم وبلاگ اصلا دیگه جذابیتی داره یا نه؟!!
دیگه عزمم رو جزم کردم که بیام و آپ کنم!
خب روز دفاع من کلی آروم بوذم البته تا وقتی که به ساختمون دانشگاه نرسیده بودیم!!
با دوستم نغمه رفتیم و البته آرمین یکی دیگه از بچه های دانشگاه هم اومده بود که به ما کمک کنه.من ساعت
11:30 دفاع داشتم و نغمه 2
من کسی رو نداشتم که بیاد دفاعم. مامانم بیمارستان بود و سعیدمون هم که میخواست بیاد من نذاشتم
.بیخودی اسیر میشد.چون من بعد از دفاع خودم هم می خواستم بمونم.
خلاصه که حاضر شد م و بی استرس تاااااااااااااا
زمانی که پاور پوینتم رو شروع کردم و گفتم دوست داشتم مادرم هم اینجا بود و اما نشد...
دیگه طاقت نیاوردم و اشکام اومدن... اونم منی که توی جمع عمرا گریه نمیکنم مگر در موترد خاص
یکی دو دقیق بعد به خوذم مسلط شدم و شروع کردم و خدار رو شکر خوب هم ارائه کردم
بعد هم اساتید وارد شور شدن ونهایتا از 18 , 18 شدم!!!!
بعد هم رفتیم نهار خوردیم و اومدیم برای جلسه دفاع نغمه که اونم عالی بود و نمره کامل رو گرفت
روز خوبی بود .اما خیلی خسته شدم. بعد از دفاع اولین کسی که بهم زنگ زد مامانم بود و اولین کادویی هم که
گرفتم باز از مامانم بود!!
همه زندگیم فدای مادرم. استثنای زندگی منه. که میدونم واسش کم گذاشتم و باید بیشتر هواشو داشته باشم
** کار و بار تو محل کار جدید خوبه. فضای بهتری داره . اوج کارمون هنوز شروع نشده اما با این حال خیلی خسته
میشم
*** یه پیشنهاد کاری خوب بهم شده .البته هنوز در حد حرفه .اما خب موکولش کردم واسه بعد عید.هر چی که
خدا بخواد .امیدوارم بتونم از پسش بر میام
دیگهههههههههههههههههه چیز ذیگه یادم نمیاد فعلا
امروز دفاع پایان نامم بود
18 از 18 شدم!!!
حالا بعد میام مفصل می نویسم!!!
ویکی از دوستام رفتیم تا هم با جلسه دفاع آشنا بشیم هم کارهای خودمون رو انجام بدیم.
خوبیش این بود که استرسمون کم شد
تنها مشکل من اینه که مدیریت زمان برام سخته .تو 20 دقیقه باید 50 تا اسلاید رو توضیح بدم
از یه سمت دیگه این هفته کارم سنگیینه و مرخصی هم باید بگیرم . مدیر هم تو دادن مرخصی سخت گیره
و من موندم!
امیدوارم سریع این هفته تموم بشه!
حسش نیست
حس نوشتن نیست
زمستون انرژی من رو میگیره
داشتم به برف قشنگی که امروز اومد فکر می کردم اما یهو فکر دیگه ای هم به ذهنم اومد
فکر اونایی که زمستون غمشون میگیره
چون لباس گرم ندارن
چون پالتویی نیست که دستاشون رو بذارن تو جیباش
خونشون بخاذی درست و درمون نداره
نمیتونم فکر نکنم
نمیتونم غصه نخورم
از اون بدتر
از اینکه نمیتونم کاری کنم یا حداقل یه کار درست و بزرگی که تو ذهنمه
بیشتر غصه میخورم
محیطش ید نیست
یعنی کار من جوریه که به کسی کار ندارم.
فقط با دو سه نفر سرکار دارم که اونارم از قبل میشناسم.
حقوق و مزایاش از جای قبلی بیشتره. اما خب مسلما از عیدی خبری نیست. اما بیمه داره که واسه من خیلی
مهمه
مسیرش البته زیاد واسه من خوب نیست . که کلا من تو این مورد صبورم و غر نمیزنم.
خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا اگه به ما رحم نمیکنی به این بچه ها و آدمای پیر و مریض رحم کن و یه بارونی برفی
بریز رو کله تهران
ماها که حالیمون نیست. نه حاضریم ماشینمون رو خونه بذاریم. نه کسی به فکر سوخت های بی کیفیته. نه
ماشینای فرسوده
کلی دوندگی داشت و اینور اونور رفتیم![]()
از 10 صبح تا 6 عصر اونجا بودیم .له شدیم رسما!![]()
نهایتا تاریخ دفاع من شد 3 بهمن.خیلی تلاش کردم بتونم توی دی دفاع کنم اما نشد
حالا همین هم خوبه
کارمم استادم دید و یه ایراد جزیی گرفت. فقط اونو باید برطرف کنم و پاور پوینتمو درست کنم
حالا کو تا اون موقع!!!!
دیگه کم کم باید خودمو جمع کنم و برم سرکار!![]()
شنبه دیگه کار پایان نامم تموم شد
و فرستادم واسه استاد راهنمام و پنج شنبه هم باید برم دانشگاه
تا هم پول سنوات رو بریزم تو حلقوم دانشگاه هم وقت دفاع بگیرم
از یکشنبه دخترخالم اومد خونمون. ما هم از خود یکشنبه صبح تا همین امروز عصر همش بیرون بودیم به گردش و خرید و این ور اونور![]()
تو این مدت از بس نشسته بودم پای لپتاپ و این پایان نامه افسردگی گرفته بودم![]()
روحم تازه شد!
چیز زیادیم نخریدم.یه بوت و یه تی شرت خوشگلللللللللل و یه گردنبند بدلی که خیلی دوسش دارممم
بهمن عروسی نوه خالمه یعنی خواهر زاده همین دختر خالم
موندم لباس چی بخرم.دوستان کمککککککککککک
آدم گیج میشه تو این لباس فروشیا .همشون بلندن و یقه های باز و پر از منجق و پولک و از این چیزا
اولش از شخصیت عفت خوشم میومد اما الان واقعا بدم اومد ازش . دختره احمق بی لیاقت.
بله میدونم این فقط یه سریاله و اینا اما واقعا از این آدمای بی عرضه دورمون زیادن و حتی ممکنه خود ما هم دچار
این حماقت ها بشیم.
اینکه بعد از یه اتفاق و شانس بد, وقتی خدا یه شانس خوب رو جلوی پات میذاره تو باید ,باید از اون شانس
استفاده کنی
تو ضعیف بودن سریتال های ترکیه ای شکی نیست. اما رابطه این روزای ماها عین رابطه آدمای این سریالا شده
تا تقی به تقی میخوره فوری میرن سراغ یه آدم دیگه
مثل این عفت که به جای ساختن زندگیش هی مث آدمای مازوخیست میره سراغ عشق قبلیش. حتی دلایلش هم کافی نیست.
انگار هر کی بیشتر اذیتمون کنه عزیز تر میشه
در نهایت: مرگ بر عفت و همه آدمهایی که مثل عفت احمقن!
کتاب پهن است و ما به حای کار روی پایان نامه معروف که معرف حضورتان می باشد, مشغول نوشتن در وبلاگمان
می باشیم.
همانظور که می دانید ساعاتی پیش قرعه کشی جام جهانی انجام شد و مت افتادیم بین 3 قاره!!!
از یک ورمان آن ولایت سفید و آبی لیونل مسی پا چلاق شده! از یک ور دیگر برادران بوسنی و هرزگوین که کم
برایشان زحمت نکشیده ایم و خودم به شخصه یادم هست که چقدر آدم فرستادیم در خاکشان تا با آن صرب
های گور به گوری جنگیدند. و از یه وره دیگر هم نیجریه ای های سیه چرده که ولشان کنی بدون کم آوردن نفس
کل افریقا را می دوند!
آن کره جنوبی در به در هم که گروهش هلوی پوست کنده است و الهی که حذف شوند!
چیه ؟؟؟ احساسات قلبیمان است .همینی که هست!
و امااااااااااااااااا
اصل ماجرا
ما خواستیم از همین صداو سیمای خودمان مراسم را ببینیم فوقش از طریق ماه واره. نه که ما داشته
باشیمااااااااا
نهههههههههههه
خونه همسادمون بودیم!
اما تا فردوسی پور اومد فرکانی پرید!! کلا هر وقت شبکه سه فوتبال خارجی داره یا از این مراسم ها , شبکه
قطع می شود! مرض دارند دیگر
ما هم در به در از این کانال به آن کانال که این مراسم کجا پخش میشود
در آخر هم یک شبکه عربی متعلق به این و ه ا ب ی ها زحمت پخشش را کشیدند و ما هم آن را دیدیم
(اون دختره هم خیلی خوشگل بود در ضمن!!!!)
همین دیگر
خواستیم بگوییم که صدا و سیما کلا جمع هم بشود خیالی نیست ! والا
در اولین صبح عروســی ، زن و شوهــر توافق کردند
که در را بر روی هیچکس باز نکنند .
ابتدا پدر و مادر پسر آمدند . زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند .
اما چون از قبل توافق کرده بودند ، هیچکدام در را باز نکرد .
ساعتی بعد پدر و مادر دختر آمدند .
زن و شوهر نگاهی به همدیگر انداختند .
اشک در چشمان زن جمع شده بود و در این حال گفت :
نمی تونم ببینم که پدر و مادرم پشت در باشند و در را روشون باز نکنم . شوهر
چیزی نگفت ، و در را برویشان گشود .
سالها گذشت خداوند به آنها چهار پسر داد .
پنجمین فرزندشان دختر بود . برای تولد این فرزند ،
پدر بسیار شادی کرد و چند گوسفند را سر برید و میهمانی مفصلی داد . مردم
متعجبانه از او پرسیدند :
علت اینهمه شادی و میهمانی دادن چیست ؟
مرد بسادگی جواب داد :
چـــون این همـــون کسیــــه که ، در را برویم باز میکنـه !!!
هم کار علمی میکنم هم پا به پای مامانم انواع و اقسام سریال های ترکیه ای اعم از دیلا خانم, عفت,حریم
سلطان , کوزی گونی و مرحمت رو میبینم!!! :D
نکته: مامان کارادایی رو دوست نداره زیاد!
الانم هم دارم پایان ناممم رو کامل میکنم هم پست میذارم. به این میگن چند وجهی بودن!
***دقت کردین هر چی به سمت زمستون میریم هوا گرمتر میشه؟؟؟ اینجوری پیش بره وسط دی درختا شکوفه
میدن و تو بهمن هم میتونیم زردآلو و آلبالو تازه بخریم! والا به خدا. چه وضعیه آخه!
*** برای دو تا از دوستای صمیمیم داره اتفاقای خیلی خوبی میوفته
یکیشون داره مامان میشه مه من خیلی ذوق دارمممممممممم.چون 8 ساله با هم دوستیم و هی من بهش
میگفتم نی نی بیار و هی میگفت نه و وقتی بهم گفت کلی خوشحال شدم.من که خواهر ندارم اونم نداره. پس
من میشم خاله نینیش!
واسه یکی دیگه از دوستامم خواستگار اومده و فعلا دارن با هم رفت و آمد میکنن و پسره هم انگار پسر خوبیه.
ایشالله که اگه خوبه با هم ازدواج کنن:-bd
پی نوشت 1 : داره از پایان نامه نوشتن کم کم خوشم میاد!!
پی نوشت 2: دوستان اگر کسی دکتر پوست و موی خوب میشناسه حتما بگه .:-<
در واقع دردسر که نه .جزدیات داره.هر پی مینویسی تموم تمیشه.همش فکر میکنی که ناقصه
تا دیروز فکر میکردم که تقریبا کامله اما دیدم که نعععععععععععع بازم جای کار داره
هر چی هست تا آخر آذر باید تموم شه.باید
دلم واسه سرکار رفتن تنگ شده.الان نزدیک 6 هفته است که سر کار نمیرم.
کلا وقتی یه کاری زیاد طول میکشه اعصابم بهم میریزه
خدا آخر و عاقبت این پایان نامه رو به خیر کنه
** قویا اعتقاد دارم که سوپ رو باید تو کاسه خورد نه از این بشقابای سوپ خوری و اینا!
** بازی دیروز رو دیدین؟! یه خداحافظی مناسب برای آقا مهدی مهدوی کیا
*** یه سری از لینک ها رو حذف کردم. چون اصلا آپ نمیکردن
مث من که الان خیلی زورم اومده
من یه پرسپولیسی ام از اون دو آتیشه ها. از اونا که انقدر از تیمم خاطره دارم که خودم تنهایی یه دایره المعارف زنده از این تیمم. قصه من و پرسپولیس خیلی مفصله.کل بچگی . نوجوونی من پر شده از این تیم.
یادش بخیر
خداحافظی فرشاد پیوس رو خوب یادمه. تو همون بازی مهدوی کیا گل زد. فک کنم 18 سالش بود.
اون بازی جنجالس سال 73
اوههههههههههه کلی خاطره ست
و اما آ ث میلان
پائولو مالدینی وایییییییییییی گتوزو دی کانیو رو بگو
واقعا دلم الان تو استادیومه!
واسه اونا که فوتبالی نیستن اینا همش مسخره ست
اما اونا که حرف من رو میفهمن میتونن درک کنن من الان چه حسی دارم
دیروز رفته بودم پیش استادم. سوار بر بی آر تی از آزادی تا امام حسین .اون جلو ها هم بودم قشنگ بیرون رو
میدیدم انگار تهران آتیش گرفته بود. یه لایه دود غلیظ تا نزدیکی سطح زمین اومده بود و همه جا رو گرفته بود.
وحشتناکه
هوا که نه ,سم میدیم تو ریه هامون .امروز هم که دبستانیا تعطیلن
من نمیفهمم ملت خودمون رو .از شدت آلودگی هوا مدارس تعطیل شده بعد از صبح کلی بچه بیرونه
بابااااااااااااااااااااااااااااااااا مدرسه ها رو تعطیل کردن که این بجه ها بشینن تو خونه
ما به خودمون رحم نمیکنیم بعد انتطار داریم بقیه به ما رحم کنن
من الان نمی دونم جزو کدوم دسته ام. همیشه یه گزینه هیچکدام یا هر دو وجود داره دیگه!
من درگیرم. مشغله دارم. پایان نامه لا مصب از یه طرف. مامانم و شیمی درمانیش از یه طرف.طولانی شدن مرخصی و اینکع باید آماده شم که برم سر کار هم از یه طرف دیگه.
تو این هیر و ویر, دیشب خبر آوردن که برادر خانم داداشم فوت کرده. یه پسر 30 ساله . به همین راحتی.
یه جوون که یک سال و چند ماه پیش از خونه میزنه بیرون که واسه خودش جدا زندگی کنه و حالا خبر مردنش رو آوردن...
غریبانه...
همون اوایل که رفته بوده طفلک فوت شده بوده اما همذته جسدش هیچ مدرکی نبوده و واسه همین یک ماهی تو سردخونه میمونه و بعد هم یه جای بی نام و نشون دفنش می کنن...
دلم سوخت
هم واسه خودش
هم پدر و مادرش که خیلی آدمای خوبین
هم حتی واسه خودم. تصور کردم اینجوری مردن چقدر سخت و تلخه. اگه مثل من به روح و اون دنیا معتقد باشی. به این فکر می کنی که این جوون یک سال و نیم غریب و تنها منتظر بوده تا خانواده اش بالاخره پیداش کنن.
امروز خونه پدر خانم برادرم که بودیم کلی ذکر گفتم واسش. به تلافی یک سال و نیم سکوت مرگبار قبرش
حالا هم معلوم نیست که توی تصادف کشتنش یا جور دیگه. اما من تصور میکنم ماشین بهش زده و فرار کرده یا شایدم زور گیرا این بلا رو سرش آوردن و مدارکش رو هم بردن و این بیچاره اینجوری بی کس و مظلوم دفن شده
خدا ازشون نگذره
شعاری نیستم اما آدمیزاد واقعا زندگیش به هیچ بنده. رتحت تموم میشه. این همه هیاهو واسه چیه؟
این همه حرص طمع دروغ خیانت کلک
واسه چی؟
واسه هیچ هیچ هیچ
الان 29 آبانه. زمان زیادی گذشته. اتفاقات زیادی هم افتاده.
هر چیزی زمانی داره, اگه از ز مانش بگذره , باید از اون چیز هم گذشت...
فقظ همین قدر که از کارم یک ماهی هست استعفا دادم به خاطز پایان نامه و مادرم
هر 15 روز باید شیمی درمانی بشه
پایان نامه هم... مونده همچنان
روزای پاییز دارن میگذرن
از این به بعد بیشتر میام
آدمــ بایـد یــڪے رو داشتــہ باشـــہ (!)
وقتـے دلش گرفتــہ بہش زنگ بزنــہ . . .
و براش پشت گــوشے آهنگ بذاره ...
یــڪے ڪــہ وقتــے نباشـہ ، دلشــوره بگیرے.
یــڪے ڪـہ نبـودنش بشه دلیل غمباد ِعصرهاے پاییزے (!)
یــڪے ڪـہ نفســہـاش تنـہـا دلیل نفس ڪشیـدنت بشـــہ
اونقـدر ڪــہ وقتے نیست ، نفست بنـد بیاد …
اصلا" بایـد یــڪے باشـہ وقتے میگے دلم گرفتــہ ،
بگــہ قربوלּ دل گرفتــہ ات . . . / .
وقتی پاییز میاد کسل میشم اولاش
پنج شنبه تنها بودم زودم کارم تموم میشه .رفتم سینما
خیلی وقت بود نرفته بودم. رفتم پل چوبی .حالم گرفته بود,گرفته ترم شد..
خوشم اومد از فیلم .رادان و افشار خیلی خوب بودن
دیالوگاشم دوست داشتم .
اونجا که میگه: عشق یعنی حالت خوب باشه..منم اصلا حالم خوب نیست
حال و روز منو میگه
کلا دوسش داشتم.
میخوام استعفا بدم. یعنی باید استعفا بدم. پایان نامم مونده و نمیخوام دیگه لفتش بدم .
امروز حتما باید به مدیرم بگم
یک هفته رو در آوردم.
کار خوب و بد پیش میره. هر چند که واقعا استرس این هفته به اوج خودش رسیده بود.
ماه رمضون هم عین برق و باد گذشت و امسال من دست خالی موندم حسابی...
این روزا تنها چیزی که بد جوری اذیتم میکنه,پایان نامه ست. از ته دلم دوست داررم بذارمش واسه ترم بعد اما از
اون جایی که اگه بمونه واسه ترم آینده, باید پول شهریه ثابت بدم و از همه مهمتر اینکه همه بچه ها دارن دفاع
میکنن و کسی دیگ هنمیمونه,دارم همه زورم رو میزنم که این ترم تمومش کنم. هر چند میدونم غیر ممکنه. فقط
یک ماه وقت دارم
استاد راهنما که هیچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ
استاد مشاور هم سه هفته ست که داره میپیچونه.اعصابم رو خورد کرده
به شدت دلم میخواد زودتر تابستون تموم شه.
ادامه:
به آرامی آغاز به مُردن میکنینفهمیدم جز گشنگیس و تشنگی,از دوتا شب احیای قبلی هم چیزی نصیبم نشد. هر دوتاشو خوابیدم از فرط
خستگی و فشار کار 11 ساعته ...
امشب اما... بیدارم. نمیدونم چرا .نمیخ.ام بخوابم. نمیخوام سرسری و فقط از سر عادت بشینم جوشن کبیر بخونم
یا قرآن به سر بگیرم. نه
میخوام بشینم رتحت وسط اتاقم . با خدا حرف بزنم. کاری که اغلب اوقات میکنم اما...
نمیدون از سر تعتقاده یا تلقین یا خرافات.اما حس میکنم یه نیروی عجیبی تو امشب هست.. که انگاری به خدا
نزدیکتری
دلم اونقدی از دنیا پر هست که یه تلنگر کوچولو هم واسه سرازیر شدن اشکام کافی باشه.
اما ناراحتی های من فقط تا طلوع صبحه و خورشید که میاد انگار همه چیز پاک میشه
امان از شب و سیاهیش ......
شاید این روزه باید افطار بشه امشب ...
که اگه قبولشون کنه دیگه خیلی با معرفته؟!
فقط گشنگی و تشنگیه. از هشت و نیم صبح تا 7 شب!!!!!!!!!!!!!!! این ساعت کار منه. به هیچی نمیرسم . نه
نماز سر وقت نه قرآن هیچی
تازه بعضی روزا تا 8 هم میمونم. حالا اصلا معلوم نیست اینجا موندگار باشم یا نه. ممکنه آخر این ماه اخراج شم
اصلا.
حقیقتا هم واسم مهم نیست. کار با همچین ساعت کار زیادی به اضافه بودم تو یه جمعی که همه میخو.ان زیر
پای هم رو خالی کنن حالا استرس و اضطرابش به کناررررررررررر
گرما هم که رسیده به اوجش........
دلم استراحت میخواد
بیرون رفتن .خرید پارک سینما ... بی دغدغه
شبهایی که ففط سه ساعتش رو بیدارم و ازش چیزی جز خواب پر از خستگی,چیزی نمی فهمم
کار و کار و کار و هر روز جلسه و استرس و اضطراب
رویای چند روز تعطیلی و استراحت و شمالو دریا
پایان نامه و تمام نشدن و امید به ترم بعد و اصرار استاد به این ترم
دل پر از خالی و تنهایی و عادت به این تنهایی
مجله ها و کتاب های نخونده و تلنبار شده
............
روزهای زندگی این روزای من.....
محلش عوض شده.مدیرش.همکارا.به جز آرزو و نیسه
فشار کار زیاد
ساعت کار طولانی
11 ساعت
جو محل کار ,غیر دوستانه.منفعت طلبانه
انقد خسته شدم که اگه آخر ماه بیام بیرون ,تا آخر تابستون عمرا سر کار نمیرم
خسته ام
پایان نامه هم که..........
خودمم:تنها
و صد البته تر كه چه فرقي ميكرد بيام يا نيام
از 15 ارديبهشت تا بيست روز بعدش بيمارستان بودم. خودم طوريم نشده بودم
مامانم بستري بود
انسداد روده. اورژانسي عملش كردن. پشت در اتاق عمل ، مردم و زنده شدم. جون كندم.
اصلا نميخوام دوباره به ياد بيارم
بيست روز صبح تا 7 شب سر كار بودم و بعد بدو بدو ميرفتم بيمارستان و تا صبح پيشش ميموندم.
هيچكسم جز خودم پيشش نموند
خدا رو شكر كه الان خونه ست و حالش بهتره.
كار جديديم هم بد نيست. فقط تايمش زياده
ماه اول اگه فروش خوبي داشته باشيم استخداميم. يعني تا آخر خرداد...
پايان نامم رو هم كه اين مدت بوسيده بودم كامل و گذاشته بودم كنار... امروز يكمي روش كار كردم...
جنجال برانگيز بود! آقا ما تا مديرمون حرف از حقوق ميزنيم داد و بيداد راه ميندازه. انگار ما بهش بدهكاريم!!!!
و پاييني دوست ميشي
ما هم با يه سري از بچه ها كه با هم همكارم هستن ،دوست شديم. ديروز آخر وقت يكيشون اومد پيشمون و
گفت بچه ها بياين پيش ما خواهرم فال قهوه ميگيره
واسه تك تك بچه ها فال گرفت و بعدم نوبت من شد
هميشه فال قهوه واسم جالب بوده
حرفاي جالبي زد. با اينكه اصلا هم منو نميشناسه ...
اينكه يه مشكلي دارم كه انقدر فكرمو مشغول كرده كه يه گوشه قلبمو سياه كرده...
اينكه مشغله هاي فكريم زياده...
اينكه دو نفر تو شرايط مساوي منو دوست دارن اما يه مرد قد بلتد كه 4-5 سالم ازم بزرگتره به زودي مياد تو
زندگيم....
اينكه دشمن زياد دارم و يكيشون خيلي قويه...
اينكه مامانم خيلي نگرانمه...
برام جالب بود
الان سرم خيلي شلوغه باز ميام و مينويسم...
هنرمندان....
جمعه بيرون بودم.
خوش گذشت .
عصر رفتم سينما،فيلم تهران 1500، جالبه كه تو فيلم هم به استاد اشاره شده بود. وقتي اومدم خونه ديدم كه
تلويزيون داره خبر فوتش رو ميده.دلم سوخت. اين فيلم تهران1500 رو هم به همه توصيه ميكنم ببينين. نه كه فيلم
خاصي باشه.
واسه اينكه هم حمايتي باشه از اين فيلما هم اينكه كار جديد و باحاليه!

يك نفر را ميخواهم كه بداند من عاشق ارديبهشتم و اقاقيا و عطر مست كننده اش...
يك نفر را ميخواهم كه بداند چه رنگي را دوست دارم ، چه آهنگي خوشحالم ميكند، طلوع خورشيد را دوست دارم
يا غروبش را.....
يك نفر كه ... نميدونم اينكه ميخوام زياده يا نه خواستن كسي كه بفهمتم و فهميدنم براش لذت بخش باشه
من خودم اينجوريم.عاشق اينم كه زير و بم طرف مقابلم رو در بيارم و سورپرايزش كنم وقتي بهش بگم ميدونم چه
غذايي دوست داري ححتي بدون ااينكه خودش بهم بگه
من روي رفتار آدما خيلي دقت ميكنم. اونقدر كه ميدونم مديرم فلفل دلمه اي دوست نداره چون وقتي نامزدش
براش ماكاروني آورده بود. ظرف غذاش رو كه ديدم ،فلفل ها رو نخورده بود و جمعشون كرده بود گوشه بشقاب!
من ريز ميشم تو جزيي ترين رفتارا .چ.ن به شدت اعتقاد دارم كه جزييات خيلي مهمن .خيلي
واسه همينم دلم يه آدمي مث خودمو ميخواد كه غافلگيرم كنه.
محمد چيزي از من نميدونست. به نظرم. الان كه فكر ميكنم،به خودم ميگم يعني ميدونست من بادمجون دوست
ندارم يا از فيلم هاي تيم برتون خوشم مياد يا اينكه ميدونست من از رنگ خردلي بيزارم؟
نه
نميدونست
با باروناي رگباري كه راحت ميتوني بري زيرش و ترسي هم نداشته باشي كه سرما ميخوري!
با هواهاي دو نفره .
پايان ناممم شده آينه دق! از همه عقبترم! اعتكاد به نفس و خونسرديم تو حلقومم!
** هر چيزي كه مربوط به محمد بود،تموم شد. يه رابطه غلط و مريض و يه طرفه كه بايد تموم ميشد و شد. منم الان
حالم خوبه.همين كافيه مگه نه؟