اعلام وضعیت

دوستان خوبم.

مدت زیادی هست که دیگه اینجا نمی نویسم. برای دنبال کردنم پیج اینستاگرام با آی دی : 

Santa.maria.karimi 

رو دنبال کنید.

یا به کانال تلگرام دختر کولی به آدرس : 

https://telegram.me/persiannomadgirl

بپیوندید.

مرسی از همه.

دختر معمولی سابق، دختر کولی فعلی

اما تو نیستی !

امشب آتقدر دلتنگتم که تمام ستاره های آسمان را هم بشمارم ، کافی نیست برای خوابیدن و بیدار نشدن از ندیدنت !

باورم نیست این همه صبوری را . باورم نیست این من جدید را که عکس تازه ات را می بیند و ضعف می رود دلش برایت !

مهربان ترینم هستی همچنان و بی قرارترینت هستم همواره .

بیا که دلم عاشق ترین است و بخواه ترین !

جواب به یک خواننده ی عزیز !

سرکار خانم ستاره خانم !

واقعا خجالت نکشیدی برای من همچین کامنتی گذاشتی ؟؟؟؟

 

این کامنت : 

" واقعا ب خودت میبالی که سایه یه زندگی شدی ک یه بچه توش هست 
متاسفم با تمام وجود برای ادمایی مثل تو ک دنبال خوشبختیشون نو زندگی دیگرانن متاسفم 
امثال شما فقط چون پنهانی هستین هیجان دارید برای طرف مقابلتون و این باعث تداوم یه رابطه پوچ
خدا امثال شماهارو حلال نکه هرگز و ب روز اون زنای بیچاره بیفتید ک دزد همسرانشون بودید
دنیا دار مکافات 
آرامش ازت دور باشه تا ابد "

!!!!

سرکار خانم !

از کجای نوشته های من فهمیدی که بابای نی نی داره با مامان نی نی زندگی می کنه ؟ چرا پیش داوری می کنی ؟ چرا چرت و پرت می گی ؟ امیدوارم خداوند بهت اندکی شعور و شکیبایی و آگاهی بده ، تا کسی رو بی خود و بی جهت قضاوت نکنی ! تا دل شکسته ی آدمی مثل من رو شکسته تر نکنی ! خیلی راحته که آدم قبل از " زر زیادی " زدن ، یه کم فکر کنه . یه کم دقت کنه . ولی تو این کار رو نکردی !

امیدوارم این نوشته رو بخونی . اگه برام ای میل گذاشته بودی ، اینجا برات نمی نوشتم . 

خدا بر احوال همه ی ما آگاه هست . روزی که خواستم این رابطه رو شروع کنم ، اولین کارم این بود که شناسنامه ش رو ببینم و ببینم تکلیف این رابطه چیه . ایشون خیلی قبل از این که حتا با من آشنا بشه جدا شده بود از مامان نی نی . 

امیدوارم صبوری و عدم قضاوت و عدم فضولی در کارهای دیگران رو یاد بگیری . و یاد بگیری که خیلی قشنگه آدم انرژی مثبت باشه برای دیگران . نه با زبان نیشدار ، بی خود و بی جهت کسی رو که نمی شناسه برنجونه .

برات شعور آرزو می کنم ! شعور ! 

یک عاشقانه ی آرام‌ پدر پسری

جان دلم ! 

فیلما و عکسات رو که می بینم که داری با نی نی کلی کیف می کنی ، منم خر کیف می شم ! با این که از ته ته دلم دارم برای دیدنت لحظه شماری می کنم و دلم خعلی برات تنگ شده ، ولی این کیف پدر پسری رو که می بینم ، راستش دلم نمیاد خرابش کنم . اگه خواستی پیش نی نی بیشتر بمونی ، بمون . حالا ما هم بازم خعلی خعلی دیرتر همدیگه رو می بینیم . 

نی نی خعلی خوشبخته که تو باباشی !

آخه کودوم بابایی نی نی شو می بره هتل پنج ستاره صبحانه می خورن ؟ می بره بهش آش می‌ده ؟ می بره باهاش لب ساحل دوچرخه سواری تمرین می کنن ؟ می بره دم ساحل براش ننو درست می کنه که حالشو ببره ؟ می بره وسط کوه و دشت با سگ ها و ببعی ها دوست بازی کنه ؟ 

ای کاش اصن تو به جای دوس پسرم ،‌ بابام بودی !

نمی شه هر دوش باشی اصن ؟ لطفن !

ماهیا اشک می ریزن

یادم اومد یه روزی ، با راجیف پاشا رفتیم قهوه ریو ، پاشا قهوه و قهوه جوش خرید و بعدشم رفتیم ساختمون پلاسکو ، طبقه ی زیر زمینش آکواریوم و ماهی فروشی ها رو دید زدیم . ها فکر کنم من برای ماهی گلی مرحومم غذا می خواستم . من اصلا نمی دونستم اونجا این بند و بساط ها رو می فروشن و راجیف پاشا کلی راجع به ماهیا می دونست . همون روزی بود که رفته بودیم سان لیو ، من و پاشا و صدف غذا خورده بودیم و قهوه و اونجا رو گذاشته بودیم رو سرمون ! بعدش صدف کار داشت و رفت خونه و من و دوست پسرش با هم رفتیم عتیقه فروشیای منوچهری رو دید زدیم ، قهوه خریدیم و سر آخر از زیر زمین ساختمون پلاسکو سر درآوردیم ...

حالا ، بعد از یه سر درد طولانی که هنوزم ادامه داره و یک عالمه فشار دادن محکم فک هام و حس یه چیز قلمبه وسط مری م ، که قصد پایین رفتن نداره ، بعد از یه عالمه حرص خوردن بابت بی شعوری همشهری هام که اون وسط رفته ن سیرک انگار ، بعد از یه عالمه ناراحتی برای آتشنشان های عزیز ، بعد از یه عالمه افسوس بابت سرمایه ی ملت که شب عیدی دود شد ، یاد اون بعد از ظهر بهاری و آکواریوم های ساختمون پلاسکو افتاده م . ماهیا آخه تو خاک و خل خفه می شن ! هیشکی هم به فکر نجاتشون نیست ! 

آی سرنوشت ! پاشو !

امشب را هم باید برایت بنویسم نازنین یار !

امشب که این قدر می خواهمت و این قدر بی قرارت هستم . تازگی ها یک طور دیگری دوستت دارم . یک طور تازه ای می خواهمت ‌. یک طور قشنگ تری . وقت هایی که مثل امشب با هم قشنگ حرف می زنیم و صدایت از آن طورهای خیلی مهربان تر هست ، بی قرارترت می شوم آخر ‌جان دلم !

بیشتر باش با من . بیشتر ، مهربان تر ، خوب تر ، بخواه تر باش !

نمی خواهم مثل مادر پسرجانت باشم ؛ نمی خواهم غر بشوم به جانت ‌‌. می خواهم نور باشم بر جانت که خستگی ات در برود . می دانم خسته ای . می دانم دلگیری . می دانم تنهایی . می دانم تیره ای . 

آخر خودم هم خسته ام . دلگیرم . تنهایم ‌. تیره ام .

باش برای من که باشم برایت . حتا اگر آن قدر سرت شلوغ باشد که همدیگر را این طور گهگاه ببینیم ؛ می خواهم فقط که همدیگر را گهگاه نخواهیم اگر گهگاه می بینیم . همیشه بخواهیم . همیشه باشیم ؛ حتا دور ، حتا دیر ...

تو مال منی ! این را سرنوشت باید همین امشب بنویسد . باید همین الان تمام قامت به احترام تنهایی هر دومان بایستد و این را بنویسد که ما مال همیم . هر چقدر هم دور و دیر باشد !

 

 

جناب زیتون خان

حالا آمده رفته زیر مبل خوابیده . ترس اولیه اش ریخته و آرام خوابیده ، یا چشم هایش را باز می کند و شاکی طور زل می زند به من که نزدیک مبل کنار بخاری دراز کشیده ام . وحشت نکرده . اولش کمی ترسید و دور خودش چرخید . بعدش که زیر مبل را پیدا کرد ، همانجا احساس امنیت کرد و چند تا کلمه شکایت که یعنی : اینجا کجاست که من آمده ام ؟ خانه ام اینجا نبود که ! اما بعد ساکت شد و دمش را جمع کرد و همانجا مچاله شد . 

میگرنم عود کرده و این وسط دارم فکر می کنم می شود اعتماد کرد و تنهایش گذاشت تا بروم پت شاپ ؟ نگران فرش تازه ام هستم که یک وقت جناب " زیتون " خان رویش جیش نکند ! نگران این هستم که عادت کند بهم و بعد من با این همه سفر ، آخر چه کنم خب ؟

همین دیشب یار جانمان داشت می گفت : " می بینم که گربه دار شدی ! یه وخ نیاری ش تو ! مامانت طلاقت می ده ! " و گفتم: " نه . مامان که تا وقتی گربه تو خونه زندگی خودش نباشه کاری نداره . حیوونا رو دوست داره . ولی من با این شغلم نمی تونم بیارمش تو . گناه داره آخه . بعدش تنها می مونه ! " 

حالا آمده و لم داده زیر مبل . وحشت نکرده ، ولی آنجا احساس امنیت می کند . جایش گرم است و تاریک و دوست دارد . گربه ی باهوش و مودب و مهربان و آرامی ست . 

اما آیا این قدر شعورش می رسد روی فرش من جیش نکند ؟ الان من چطور پاشم تو این ترافیک بروم پت شاپ برایش خاک بخرم ؟ میگرن چه می گوید این وسط ؟ 

هوا را از من بگیر ، خنده ات را نه !

 به عکس لبخندت جلوی کیک تولد چهل سالگی ت نگاه می کنم و تمام اعصاب خوردی ام بابت تاخیر پنجاه دقیقه ای راننده ی اسنپ دود می شود می رود هوا . لبخند تو خلاصه ی خوبی هاست ... دلم غش می رود برای خنده ات و لبخند می شوم خودم هم . دلم غش می رود برای ذوق تو موقع دیدن کیک و کادوهات . نگاهم می لغزد روی دست هات ؛ دست های بزرگ کوهنوردانه ات ، که حتا برای یک قد ۱۸۵ سانتی هم خیلی بزرگ اند . و من چقدر با دست ها حکایت دارم همیشه . یادم میفتد به پنجشنبه که بعد از آن تلفن از پشت عینک دودی اشک ریخته بودی و مثلا من نفهمیده باشم ، و سعی می کردم با چرت و پرت بافتن ذهنت را از موضوع منحرف کنم و تو که سکوت را کش داده بودی و بعد .. بعد ... دست چپت را دیده باشم که رد دندان هایت رویش افتاده . مردم آن لحظه مهربان ‌. لرزیدم از اندوه سنگینی که توی دلت بود و از شدتش دستت را گاز گرفته بودی که حرصت از دندان هایت کمی‌ بزند بیرون ، شاید که بارش سبک تر شود ...

دستت را گرفته بودم توی دستم و جای گاز را تا خود کرج نوازش کردم . انگار که پاک کن گرفته باشم دستم که پاک کنمش . و تو تا خود کرج یک دستی رانندگی کردی ، انگار که نوازش من کمی زیر شعله ی آن آتش را کم کند ... و سر آخر خندیدی ، دوباره همان خنده ی شیرین معرکه که قند توی دل آدم آب می‌کند ...

یاد ماه های آخر توی ایتالیا بودنم افتادم که از شدت حرص و اندوه ، دستم‌ را گاز می گرفتم و اواخر چون از بس محکم بود ، جایش می ماند ، تا بالای ساعد و بازویم را گاز می گرفتم و لباس آستین بلند می پوشیدم که کسی نبیند . 

برایت این را که گفتم ، یک نرمی ای توی نگاهت لغزید که : یک نفر هست که این گاز گرفتن ها را زندگی کرده ‌. که شبیهیم در تحمل دردها ... 

دلم گرفته امشب دوباره از دیدن دست های بزرگت توی عکس تولد چهل سالگی ات ‌...

می دانم هیچ جای این قصه تقصیر من نیست . اما حالا منم که می توانم رنجی به رنج هایت اضافه نکنم مهربانم ‌. نمی دانستم‌ این قدر اذیت هستی . نمی دانستم آن خانم آن طور دارد از بچه استفاده می‌کند برای تیغ زدن تو و کشیدن تو سمت خودش ... مرا ببخش اگر با غر غرها و اشک هایم ، رنجت را بیشتر کردم . دیگر نمی کنم ‌. قول قول قول .

نازنین ترینی آخر تو !

جهان به اعتبار خنده ی تو زیباست

عاشقت بودن چه راحت تر می شود وقتی کمی ، فقط کمی بدقلقی را کنار می گذاری و پای تلفن که بهت می گویم : " اگه هم می خوای دعوام کن ، ولی دلم خیلی برات تنگ شده " ، در جواب از دهنت می پرد که : " جان دل منی تو ! نه ! دعوات نمی کنم . دل منم تنگ شده " ...

رابطه مان شده این لحظه های کوچک گرم . همینجا ، همین لحظه ، تمام رابطه های جهان را به یک دانه از این لحظه ها نمی دهم . دوستت دارم و می دانم دوستم داری . کاش فقط کمتر بدقلق بودی کچل مهربان خوش خنده که امروز چهل را پشت سر می گذاری . عجیب است که نه دلم می خواست خودم جوان تر بودم ، نه تو . این سن و سالمان را دوست دارم . عجیب است که دلم اصلا نمی خواهد در زمان دیگری و زودتر تو را می دیدم . می دانم دیر رسیده ام باز . می دانم قبل ترها عاشق تر می توانستی باشی و بودی هم . می دانم شاید شیرین تر بوده ای و ناب تر . اما ، درست همینجا ، همین لحظه دوستت دارم . که می دانم سرنوشت دنیا این بوده که من و تو ، همدیگر را الان ببینیم :

بهشت من همین دقیقه ها ، همینجاست ...

 

* مهم نیست توی این هشت ماه ، چند بار همدیگر را دیده باشیم . مهم نیست چند بار تصمیم گرفته باشم تمام کنم با تو ، یا تو تصمیم گرفته باشی . مهم این است که همان بارهایی که همدیگر را دیده ایم ، کیفیت زندگی من دست کم ، چندین درجه بالاتر رفته .

* کی بود ؟ کدام لحظه ی ناب این هشت ماه بود که از دستم در رفت و عاشقت شدم ؟ شاید درست توی یکی از همان‌ لحظه هایی که تصمیم گرفتم رهایت کنم ، خودم رها شدم ... 

* تولدت مبارک جان جان جان جانم ! خدا خیلی حالیش بوده که تو رو آفریده ، تو رو این قدر قشنگ آفریده .

 

** با تشکر از گروه پالت و قطعه ی " تمام ناتمام "

من یلدام ، شب دور از خورشید ...

اصلا آدمی نیستم که خیلی اهل جشن گرفتن مناسبت ها باشد . یعنی اگر دعوتم نکرده باشند ، اگر مجبور نباشم ، اهل مهمانی گرفتن به مناسبت خاصی نیستم . مهمانی گرفتن را دوست دارم ، ولی بی بهانه . به جز عید نوروز ، تقریبا نسبت به بقیه ی مناسبت ها بی حسم . 

امسال اما ، عطش عجیبی داشتم که جشن بگیرم : تولدم را ، یلدا را ، تولدت را که می آید ...

اما تو نیستی ، تو هیچ وقت نیستی که من دلم به جشن گرفتن خوش باشد . تو که نباشی ، دلم نمی خواهد مهمان باشم یا مهمانی داشته باشم ، مگر که مجبور باشم . 

امسال می خواهم انگار تمام جشن ها را شادی کنم برای بودن تو . تو اما هیچ وقت نیستی و سهم من از جشن یلدا یک پیام خالی " یلدات مبارک مهربون " از طرف تو و یک دانه قلب از طرف من در جواب می شود . سهم من از یلدا یک دانه تصویرسازی و شعر می شود که یک جایی در اینترنت گیر می آورم و سنجاق می کنم به اینستاگرامم و یک دانه لایک تو ، که هر بار که صفحه را باز کنم ، اسم قشنگت را بیاورد جلوی چشمم و من دلم برایت ضعف برود . 

دلم می خواهد یادم برود سی و پنج ساله ام و اگر زیاد به پایت بنشینم ، سنم قد خر پیر نمی شود و حسرت به دل نمی مانم که : پیر شدم و تنها ... دلم می خواهد با همین محکمی که دوستت دارم و به این که تو هم دوستم داری ایمان دارم ، ادامه بدهم این صبوری را ، و بدانم که یک روزی ، یک سالی ، شب چله را با هم می‌نشینیم فال حافظ می گیریم : آرزوهات مبارک ، شب یلدات مبارک ...

 

* تو شب بیدار منی ، همه جا تکرار منی ، گرچه بی من گر چه که دور ، دل من دلیار منی ...

 

... عنوان و شعر آخر از یکی از ترانه های سارا نایینی

صرفا جهت یادآوری

امشب دلم خواست برایت بنویسم . و این بار نه دلم می کشید که برایت تلگرام را سیاه کنم ، که تو آخرش بعد از سه چهار روز بیایی یک دانه « ای جانم » تهش بنویسی و بروی ؛ نه می خواستم در اینستاگرام جار بزنم ، که بعد تهش بیایی یک دانه لایک کنی یا نکنی ، و بقیه هم بیایند بنویسند : هی ! چه خوب می نویسی ! قلمت معرکه است ... یکی هم بیاید بگوید : حالا این یار جان شما کیست ؟ و من هم ته دلم فحش بدهم و بگویم : به تو چه که کیست ؟ و کامنت را جواب نداده رها کنم !

امشب باید برایت بنویسم . که چقدر عاشقت هستم و چقدر این کارهایت آزارم می دهد و چقدر با تمام این ها ، می دانم که « باید » به بودن با تو ، به تو ، به خود تو ، ادامه بدهم . که چقدر در عین بدحالی و نگرانی و سردرگمی ، حالم خوب است از بودن تو ، هر چقدر هم کم باشی و گم ...

 امشب باید به خودم یادآوری کنم که چقدر ممنون خدایم هستم بابت این حال خوب تمام این سال نود و پنج ، که کیفیت زندگی ام چندین هزار درجه بالاتر بوده در این هشت ماهی که گذشته . که چقدر خوب کار کرده ام و خوب پول درآورده ام و خوب سفر رفته ام و خوب خودم را دوست داشته ام . و این که تو که بودی ، همه چیز قشنگ تر و مهربان تر بوده برایم . هر چقدر هم که تو هی مثل کش رفته باشی و برگشته باشی و هر جا که ترسیده باشی ، دستی رابطه را کشیده باشی و من را فرستاده باشی ته جدول !

که چقدر هر روز که بیشتر از این رابطه ی سخت عجیب گذشته ، بیشتر مطمئن شده ام که یک وقتی ، یک روزی ، یک جایی ، من و تو برای همیشه کنار هم خواهیم بود و این من خواهم بود آن کس که در نهایت و تا نهایت می خواهی ش !

می دانی ! چون تو لابستر من هستی به قول فیبی ! لابستر فراری من که یک روز قلاب در قلاب با من تمام ساحل را فتح می کنی ! 

* برای آنها که با اصرار نوشته های مرا دنبال می کنند : در اینستاگرام مرا با santa.Maria.karimi دنبال کنید

از اینجا که دور از توست ...

نیستی و من باز هم دلتتگم . نیستی و خانه می شود برایم فقط تختی که تو برایم سر همش کرده ای و مبلی که تو رویش لم می دهی و کوسنی که برای تو خریده ام تا موقع ولو شدن روی مبل کمرت درد نگیرد !

نیستی و من یاد ادا اطوارهای تو میفتم و دلم ضعف می رود و می خندم . نیستی و دارم اس ام اس های رد و بدل شده مان را بالا پایین می کنم که یک هو یک دانه اس ام اس از تو می آید . از همان یکی دو کلمه ای های بی حوصله گانه ات که می دانم تازه وقتی سر دماغ باشی اینجور است و وقتی نخواهی ، مرا نخواهی ، این زندگی‌ لعنتی بی « او » را نخواهی ، همین تک واژه ها هم نیستند . 

نیستی و من شماره و ردیف و قطعه ی « او » را پیدا می کنم که یک روزی از همین روزهای دلتنگی که خیلی زده باشد به سرم ، پا شوم بروم بهشت زهرا و کمی با « او » درد دل کنم . آخر هر چه نباشد ، من و این دختر حرف های مشترکی با هم داریم . بروم مثلا بگویم بهش که : آخه بیکار بودی دختر ؟ اگه نمی مردی ، اگه می موندی و این پسر نازنین که عاشقت بود رو این قدر آشفته نمی کردی ، کار اصلا به اینجاها نمی رسید ! نه به آن دوست غیر عزیزمون ، نه به من ! بیکار بودی مردی آخه ؟ آخه مگه آدم وقتی یه نفر هست که این قدر عاشقشه ، هوس مردن می کنه اصن دیوونه ؟ 

...

نیستی و من باز هم دلم گرفته .‌ نیستی و من باز همش بغض می کنم . از ته دل ، دلم برای تو تنگ شده . تو که این قدر عاشق « او » بودی و حالا توی این برهوت رها شده ای و افتاده ای گیر من که نمی توانم نه خودم آن قدر عاشقت باشم ، نه تو را آن قدر عاشق کنم ، که بمانی ، که بمانیم !

نیستی و من دلتنگم ! یک دلتنگ دل گرفته ی تنهای اشک ریز ! 

انسان در آفرینش اضداد مانده است ... *

می گویم : خوب است دست کم وجدان دارد پسره ی خل و چل ! خوب است دست کم وقتی دختر مردم را اذیت می کند ، وجدانش قلقلکش می دهد ! 

دختر مردم تصمیم گرفته پسره ی خل و چل را با یک روش قدیمی تنبیه کند : حفظ آرامش در جواب برخی کارهای احمقانه ! و هر چقدر هم پسره ی خل و چل کاری کند که دختر مردم کفری شود ، در جواب فقط « خیلی دوستت دارم » تحویل بگیرد ! 

اینجوری هم دختر مردم اعصابش آرام تر می ماند ، هم پسره ی خل و چل عصبی نمی شود که دوباره اسم آن زنیکه را اشتباهی بگوید وسط مکالمه ، هم اینکه پسره ی خل و چل از باب کرم ریختن سر دختر مردم عذاب وجدان هم می گیرد و دوباره صدای خنده اش از آن ور تلفن شنیده می شود هم !

پ.ن : ایششششالا که به حق پنش تن آل عبا هر شب توریستت گم شه و بازم دوباره پیدا شه ولی ... ولی تو یه کم استرس بگیری و فیلان شی ! هی هم یاد من بیفتی که بهت گفتم اگه دختر مردم رو اذیت کنی ، خدا می زنه به کمرت !

پ.ن ۲ : لعنتی ! خیلی دلم برات تنگ شده . صداتو که می شنوم تنگ تر می شه ! همون بهتر که نامهربون باشی و من تو دلم بهت فحش بدم به جای قربون صدقه رفتن ! عوضی مهربون دوست داشتنی خل و چل ! 

 

* شاعرش یادم نیست ...

دربست ، دامنه های دماوند

زنگ می زنم بهت و در شبکه موجود نیستی . زنگ می زنم بهت و آنتن نداری ...

زنگ می زنم بهت و جواب نمی دهی ... زنگ می زنم بهت و پشت خطی ات هستم . دلم تنگ‌شده . زیاد . زیاد زیاد . تا آخر آخر گوشی را نگه می دارم و همچنان پشت خطی ات هستم . دو دقیقه بعد زنگ می زنم و جواب نمی دهی . آن قدر دلم تنگ شده که این بار از جواب ندادنت دلخور شوم . بوق گوشی که قطع می شود ، دوباره بلافاصله زنگ می زنم . جواب می دهی ! صدایت می آید که آن طرف داری با یک نفر دیگر حرف می زنی و می گویی : « هلی کوپتر فردا صبح به دردم نمی خوره دیگه . نمی شه الان آمبولانس بفرستین ؟ » فقط گوش می دهم . به صدای نازنین تو که با آرامش تمام دارد کارها را رتق و فتق می کند ، گوش می دهم . بعد از چند دقیقه برمی گردی سمت من و توی گوشی می گویی : « سلام . مصدوم دارم. نمی تونم حرف بزنم . خوبم . خدافز » ...

دلم تنگ تر شده ، اما دیگر دلخور نیست . تو مهربان ترینی ! می بوسمت هزار بار !

خانه ی مامان بودم . برمی گردم خانه و بطری عرق بیدمشک را سر می کشم ! روسری ای را که هفته ی پیش بهم جایزه دادی سر می کنم ، و سومین لیوان شیرقهوه را می گذارم جلوم . ساعت دو و نیم نصفه شب گذشته ، و من دارم به لیست نگرانی های تیک خورده ام ، پرت شدن از کوه را هم اضافه می کنم ! 

راستش ، نه که نمی دانستم . گفته بودی عمر کوهنوردها کوتاه است ، دانسته بودم خودم قبلا ! اما امشب ، امروز که توریستت مصدوم شده ، بیشتر دلم رفته سمت آن دامنه های دماوند که الان هستی . سالم برگرد ! لطفا !

 

پپ.ن : پس فردا دارم می روم دلم را بزنم به زندگی عشایر . چند روزی را جور دیگری باشم . من و دلتنگی برای یار جان که تا حالا هزار بار این سفر را تجربه کرده . چقدر من حسودم به سفرهای زیادی که رفته ، به جاهای زیادی که دیده ، به دیوانگی های زیادی که ... چقدر من خوشحالم که خودم دیوانه ترینم ، حتا اگر به پای یار جان نرسم ، حتا اگر همچنان دارم پا جای پاهای شماره ی چهل و پنجش می گذارم ! 

مرا می شنوی یار مهربان ؟

خوابیده بودی روی تخت و من چهارزانو نشسته بودم روی تخت ، کنار سینه ی تو . چشم هایت را بسته بودی و داشتی از لذت ناخن های من که روی پشتت کشیده می شد ، سرشار می شدی ، در سکوت ...

بعد ، دست هایم را بردم سمت شقیقه هات و آرام آرام موهای دو در میان سفید شده ی هر دو طرف سرت را نوازش کردم . چشم هایت را بسته بودی و گوشه ی چشم هات از لذت این نوازش جمع شده بود . سر حرفم باز شد و آرام آرام مهره های کلمات سنگینم را برایت نخ کردم . انگار داشتم همین طور که شقیقه هایت را نوازش می کردم ، کلماتم را مثل گردنبندی به گوش هایت ، به مغزت ، به ذهنت می اویختم ! گفتم و گفتم ! ها ! سر حرفم باز شده بود و گره بغضم را بی که گریه کنم ، داشتم برایت باز می کردم . چشم هایت را بسته بودی که مثلا خوابی ؛ و من صدایم را پایین آورده بودم که مثلا بیدارت نکنم ! 

فقط وقتی همان طور یواشکی ازت چیزی پرسیدم که تلخ بود و جوابش را هم تو می دانستی ، هم من ، چشم هایت را باز کردی و یک جای دور ، خیلی دور را نگاه کردی ... و دوباره بستی شان ! و من باز گفتم و گفتم ! یک بار هم که یک چیزی گفتم که چشم هات دوباره باز شد ، از گوشه ی چشم نگاهم کردی و پرسیدی : « کی بهت گفته ؟ از کی پرسیدی ؟ » نپرسیدی : « از کجا می دونی ؟! » می دانی ! فکر نکردی که من خودم ، خود شیطان سرتق لوس ننرم که اشکم دم مشکم هست ، مشاهده می کنم ، فکر می کنم ، می فهمم و می دانم ! گفتم : « هیشکی ! با کی حرف بزنم ؟ خودم فهمیدم ! تابلو بود ! » و نگاهم به یک جای دور ، خیلی دور ، خیره ماند ! و تو لب هایت را به هم فشار دادی و چشم هایت را دوباره بستی و خودت را به سر انگشتان من که شقیقه هایت را نوازش می کرد سپردی !

بعدترش ، همان طور که دراز کشیده بودی ، بازویت دور کمرم حلقه شد و گفتی : « تو خیلی خوبی ! » و من دوباره بغضم قلمبه شد با این حرفت ! کاش خوب نبودم ! کاش یک دختر خوب تنها نبودم !

 

پ.ن : مردیت ، توی گریز آناتومی را دیده اید ؟ که عاشق همکارش می شود و همکارش زنی داشته که ازش جدا شده بوده ، ولی تصمیم می گیرد پیش همسرش برگردد ؟ مردیت به درک گفته بود : pick me , choose me ! ... حالا نه که داستان من دقیقا همین باشد ، ولی آن بعد از ظهر شنبه ای ، خیلی تلویحی داشتم همین را بهش می گفتم !

نمی دانم ! شنیدش ؟

پ.ن ۲ : با تو دارم یاد می گیرم صبوری را ! وقتی دیدارهایمان شد دو هفته یک بار برای چند ساعت ، و حالا هم که شاید یک ماه ، یک ماه و نیم نبینمت ! فقط بیست روزش را خودم سر کارم و در سفر ، و یک هفته هم قبل ترش . بیشترش را هم که تو خودت نیستی ! لعنت به این شغل لعنتی دوست داشتنی ! شغل هر دو تای لعنتی مان ! 

مهربان ترین بیست ثانیه ی این روزهام

عکست را گذاشته ام بک گراند گوشی . چند دقیقه ای است که خیره نگاهت می کنم و از حماقت دلنشین خودم خنده ام می گیرد . 

یک دفعه اسمت روی عکست میفتد و ... « الوووووو :) :) » و این یعنی « الو » ی کشدار تو که رویش لبخندت افتاده !

بعد از بیست و چهار ساعت بی آنتنی ، زنگ می زنی و می گویی که تازه رسیده ای پناهگاه و گوشی را زده ای توی شارژ و یک عالمه کار داری ؛ ولی اول از همه زنگ زده ای به من ... و من توی دلم عروسی می شود با این حرفت !

زود قطع می کنی . شاید فقط بیست ثانیه . و همین کافی است برای من ، که تا قطع می کنم ، هق هق گریه ی جانانه ای سر بدهم از سرخوشی !

چقدر می خواهمت این روزها ! چقدر این که تو هم مرا می خواهی را می خواهم این روزها ! لعنتی ! لعنتی مهربان من !

این که می گویی می خواهمت ، شیرین است

می گویم دوستت دارم و می گویی من بیشتر . می گویم دلم برایت تنگ شده و می گویی من بیشتر . می گویم :« خیلی می خوامت !» و می گویی : من بیشتر !

غر می زنم ؛ گیر می دهم بهت ، به شیوه ی خودم . از آن گیرهای خنده دار ... و تو ، نمی گذاری ثانیه ای بگذرد که بگویی : « من چاکر تو ام ! من گه خوردم اصن ! عزیز دلی ! ببخشید ! » و آن قدر خنده دار می گویی اینها را ، که غر من به قهقهه تبدیل می شود ؛ و تو خیلی پیروزمندانه می گویی : « تو غرت رو بزن ! من نمی ذارم ناراحت بمونی ! راشو بلدم ! تو هر چقدر خواستی غر بزن ! »

و من چقدر ، چقدر ، چقدر از ته ته ته دلم می‌خواهم که اینها واقعی باشند . یعنی می‌دانم واقعی است و می‌دانم چقدر مهربانی و چقدر خوبی و چقدر مرا می‌خواهی؛ اما می دانم هم یک گوشه‌ی دلت یک سمتی است ، که من دوست ندارم باشد. چقدر دلم می‌خواهد تصمیم درست را بگیری و چقدر دلم می‌خواهد توی تصمیمت من نقش اول باشم. دلم می خواهد من تصمیم تو باشم‌. من یکدانه‌ی تو باشم که قرار است دنیا را باهاش به فتح بروی ! 

 

پ.ن : آن بالاها را ول کن و برگرد پیش من ! فتح دل من از فتح آن قله ها واجب تر است مهربان !