آن دم که اضطراب زیادی در وجودم بود دلگرمیت شادی به روحم را آورد.


مرگ حتي ميتوان يکي از ميلييون ها نقطه اي باشد که هنگام نوشتن بر دفترم مينويسم.

آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد

هیچ نشانه خاصی!

فقط با هر صدایی برمیگردد . .

دوستت دارم

من، تو را هنوز مثل تمام شدن مشق شبم دوست دارم

دلت را بتکان

دلت را بتکان، غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن.......
دلت را بتکان،اشتباهایت تالاپی می افتد زمین،بذار همان جا بماند ، فقط از
لابه لای اشتباهایت یک تجربه را بیرون بکش...قاب کن و بزن به دیوار
دلت......
دلت را محکم تر اگر بتکانی،تمام کینه هایت هم می ریزد....
و تمام آن غم های بزرگ...
و همه حسرت ها و آرزوهایت.....
محکم تر از قبل بتکان تا این بار همه آن عشقهای بچه گربه ای! هم
بیفتد.....
حالا آرام تر، آرام تر بتکان تا خاطره هایت نیفتد......تلخ یا شیرین چه
تفاوت می کند؟!
خاطره،خاطره ست باید باشد باید بماند....
کافی ست؟!!
نه هنوز دلت خاک دارد...یک تکان دیگر بس است..
تکاندی؟؟!!
دلت را ببین! چقدر تمیز شد. دلت سبک شد!
حالا این دل جای* او* ست ...دعوتش کن ، این دل مال* او* ست
... همه چیز ریخت از دلت همه چیز افتاد ...و حالا...
وحالا تو ماندی و یک دل، یک دل و یک قاب تجربه،مشتی خاطره و یک*
او*..

خانه تکانی دلت مبارک....!!!

10 چيز كه بايد بدانيد؟!!!

 1- به چشمي اعتماد كن كه به جاي صورت به سيرت تومينگرد و به دلي دل بسپار كه جاي خالي برايت داشته باشد و دستي را بپذيركه باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

2- هوس بازان كسي راكه زيبا ميبيننددوست دارند... اما عاشقان كسي را كه دوست دارند زيبا ميبينند...

3- وقتي تو زندگيبه يك در بزرگ رسيدي نترس و نا اميد نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش ديوارميذاشتن...

4- آنچه كه هستي هديه خداوند است و آنچه كه ميشوي هديه تو به خداوند... پس بي نظير باش ...

5- شريف ترين دلها دلي است كه انديشه آزار ديگران در آننباشد ...

6- بدبختي تنها در باغچه اي كه خودت كاشته اي ميرويد...

7- وقتي زندگي برايت خيلي سخت شد يادت باشه كه درياي آروم ناخداي قهرمان نميسازه...

8- هر انديشهي شايسته اي به چهره انسان زيبائي ميبخشد ...

9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر ازدوست داشتني بودن است ...

10- نگو: شب شده است ... : بگوصبح در راه است.

دلم برای کسی تنگ است

دلم برای کسی تنگ است

که چشمهای قشنگش را

به عمق آبی دریای واژگون میدوخت

و شعرهای خوشی چون پرنده ها میخواند

دلم برای کسی تنگ است

که همچو کودکی معصوم

دلش برای دلم میسوخت

و مهربانی را نثار من میکرد

دلم برای کسی تنگ است

که تا شمال ترین شمال

و در جنوب ترین جنوب

همیشه در همه جا

-آه با که بتوان گفت

که بود با من و

-پیوسته بی من بود

و کار من ز فراقش فغان و شیون بود

کسی که بی من ماند

کسی که با من نیست

کسی...

دگر کافیست

از خدا پرسیدم: خدایا چطور می توان بهتر زندگی کرد؟
خدا جواب داد: گذشته ات را بدون هیچ تاسفی بپذیر، با اعتماد زمان حال ات را بگذران و بدون ترس برای آینده آماده شو.
ایمان را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز.
شک هایت را باور نکن و هیچ گاه به باورهایت شک نکن.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگر بدانید که چطور زندگی کنید.
مهم این نیست که قشنگ باشی، قشنگ این است که مهم باشی! حتی برای یک نفر.
مهم نیست شیر باشی یا آهو مهم این است با تمام توان شروع به دویدن کنی.
کوچک باش و عاشق...! که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را.
بگذار عشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو با کسی.
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن.
فرقى نمی کند گودال آب کوچکى باشى یا دریاى بیکران... زلال که باشى، آسمان در توست.

خدا....

این بار می خواهم از تو بگویم

از تو که در کرانه ی عالم،یگانه ای.

از تو که به من عشق بخشیدی و آموختی دوست داشتن را.

پروردگار من!

آنگاه که نام تو را بر زبان می آورم ،لحظه های غبار زندگیم آکنده می شود از شمیم خوش بودنت!

قلب بی تابم رنگ تو را می گیرد و وجودم سرشار از وجود توست.

بی نیاز ترین!

آن هنگام که دست خواهشم را ملتمسانه به سویت دراز می کنم،خوب می دانم معبود من

سخاوتمند تر از آن است که لطافت دست یاریگرش را از من دریغ کند.

مهربانا!

آن زمان که می ستایمت و با تو سخن می گویم،حس غروری متواضعانه مرا به تو پیوند می زند....

پیوندی ناگسستنی تر از پیوند ماه و مهر.

زیباترین وجود!

من از تو زنده ام و لطف توست.... هر نفسی که از سینه ام بیرون می آید.

به جانی که از تودارم سوگند که از آغاز زندگیم دوستت داشته ام و نام بلندت را تا همیشه

 در گنجینه ی قلبم حفظ خواهم کرد

خدایا!

 خدایا! امروز که پنجره ای برای تماشا

و حنجره ای برای صدازدن فرشتگان ندارم

 امیدم به توست

 پس بی آنکه نامم را بپرسی

 و دفترهای دیروزم  را ورق بزنی

 دوستم داشته باش.

آمین!

 

زندگی همچون بادکنکی است در دستان کودکی
که همیشه ترس از ترکیدن آن لذت داشتنش را از بین میبرد

شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت
پس همیشه شاد باش

امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار
شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد

کسی را که امیدوار است هیچگاه ناامید نکن
شاید امید تنها دارائی او باشد

اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد
صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد

هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم
به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است

خوب گوش کردن را یاد بگیریم
گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند

وقتی از شادی به هوا میپری
مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه

مهم بودن خوبه
ولی خوب بودن خیلی مهم تره

فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد
ولی راه به جائی نخواهد برد

میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه، باز صبح شده
انتخاب با توست

اگر در کاری موفق شوی
دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهی آورد

زندگی کتابی است پر ماجرا
هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش آنرا دور نینداز

مثل ساحل آرام باش
تا مثل دریا بی قرارت باشند

جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار
که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست

یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست
که اگر پیدا کردی قدرش را بدان

فکر کردن به گذشته
مانند دویدن به دنبال باد است

باد همیشه می وزد
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی، هم آسیاب بادی
تصمیم با توست

آدمی ساخته افکار خویش است
فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد

برای روزهای بارانی سایه بانی باید ساخت
برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت

برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند
هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی

فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امری لحظه ایست
ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است

اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند
ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود

علف هرز چیه؟!
گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده
پس هرگز دنیا را بی ارزش حساب نکن

زنان هوشیارتر از آن هستند
که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند
سعی کن اعتمادت از آنها سلب نشود

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید به روشنایی داشته باش

چه خوب می شد اگر، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس
و حلال را با حرام و دنیا را با عقبی و رحمان را با شیطان

بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا

 

دروغ.....

کاش می شد

وقتی کسی دیکته می گوید

دروغ را به جای چیز دیگر ننویسیم

 

کاش معلم ادبیات

می گفت صد بار از دروغ بنویسید

تا شکلش یادتان نرود

کاش معلم خط روی تخته

دروغ را در اندازه های مختلفش می نوشت

و معلم نقاشی

دروغ را می کشید

و با یک قلم موی قلابی

آنقدر رنگهای بنفش و زرد به آن می زد

که تهوع بیاورد

کاش معلم طبیعی

دروغ را تشریح می کرد

دستش، سرش، شکمش

را می کشید

و می گفت که قلبش یک گلوله پر خار است

و خونش زهر مهلک

کاش معلم شیمی می گفت

دروغ با زمان رسوب نمی کند

و همیشه فرّار است

می گفت که اگر با آگاهی ترکیبش کنید

قلب را منفجر می کند

کاش معلم فیزیک

شدّت جریان دروغ را در یک رابطه

اندازه می گرفت

و می گفت چه مقاومتی دروغ را منفجر میکند

کاش معلم حساب با یک معادله هزار مجهولی

بالاخره دروغ را پیدا می کرد

و به ما می گفت شماره اش چند است

تا در ضرب و تقسیم ها دیگر اشتباه نکنیم

کاش معلم تاریخ می گفت

دروغ از کجا آمده

و نژادش از کدام لجن است

کاش می گفت

در سر راهش چقدر آبادی ویران شده

کاش معلم جغرافی جای دقیقش را

نشان میداد

کاش می گفت روی نقشه لبها و چشمها

چگونه پیدایش کنیم

کاش همه معلم ها

کمک می کردند تا ما بتوانیم

یک قدم دیگر برداریم

روزها یکی پس از دیگری می گذرند ...

روزها یکی پس از دیگری می گذرند و این منم که قافله عمر را از

گذرگاه خیال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق می زنم و گاه

اشگ در چشمانم حلقه می زند و گاه لبریز از شوق می گردم.

زندگی آمیزه ای است از تلخ و شیرین تا ندانی شوری چیست و تا زخم

روزگار را روی بدن و اندیشه ات حس نکنی هرگز شیرینی موفقیت

را درک نخواهی کرد.

موفقیت یعنی جهش و جهش زمانی است که تو از حــــــضیض به

 اوج می رسی و این لحظه ای است که درد را با آغوش باز حس

کرده ای و حال مفهوم حلاوت را درک می کنی.

هر بهار را خزانی و هر خزانی را بهاری است و بهار بی معنا می بود اگر

خزانی وجود نمی داشت.

آری زندگی همچون فصول سال است، هر فصل رنگی تازه به خود

می گیرد و هر فصل زیبایی خاص خود را دارد و این منم که غم های

زندگی ام را هم دوست دارم و وقتی خاطرات گذشته را مرور می کنم

سختی هایش را بار دیگر در می نوردم و خودم را می بینم که کوه

مشکلات را پشت سر نهاده ام. شوقی مضاعف در وجودم حس می کنم

 و می پذیرم که زندگی با غم و اندوهش باز هم زیباست. 

آری.... آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست

گر بیفروزیش

رقص شعله ها در هر کران پیداست

و رنه خاموش است و خاموشی گناه ماست

وقتی بزرگ می شوی

 وقتی بزرگ می شوی دیگر خجالت می کشی به گربه ها سلام کنی و برای پرنده هایی که آوازهای نقره ای می خوانند دست تکان دهی
خجالت می کشی دلت شور بزند برای جوجه قمری هایی که مادرشان بر نگشته، فکر می کنی آبرویت می رود
اگر یک روز مردم ـ همان هایی که خیلی بزرگ شده اند ـ دل شوره های قلبت را ببینند و به تو بخندند وقتی بزرگ می شوی دیگر نمی ترسی که نکند فردا صبح خورشید نیاید،حتی دلت نمی خواهد پشت کوه ها سرک بکشی و خانه خورشید را از نزدیک ببینی
دیگر دعا نمی کنی برای آسمان که دلش گرفته،حتی آرزو نمی کنی کاش قدت می رسید و اشکهای آسمان را پاک می کردی!
وقتی بزرگ می شوی قدت کوتاه می شود
آسمان بالا می رود و تو دیگر دستت به ابرها نمی رسد و برایت مهم نیست که توی کوچه پس کوچه های پشت ابرها ستاره ها چگونه بازی می کنند
آنها آنقدر دورند که تو حتی لبخندشان را هم نمی بینی و ماه ، همبازی قدیم تو آنقدر کمرنگ می شود که اگر تمام شب را هم دنبالش بگردی پیدایش نمی کنی
وقتی بزرگ می شوی دور قلبت سیم خاردار می کشی و درمراسم تدفین درخت ها شرکت می کنی و فاتحه تمام آوازها و پرنده ها را می خوانی
و یک روز یادت می افتد که تو سال هاست چشمانت را گم کرده ای و دستانت را در کوچه های کودکی جا گذاشته ای ،
فردای آنروز تو را به خاک می دهند ومی گویند:
خیلی بزرگ شده!

 عشق رازی است مقدس . برای کسانی که عاشقند ، عشق برای همیشه بی کلام میماند ؛
اما برای کسانی که عشق نمی ورزند ، عشق شوخی بی رحمانه ای بیش نیست

 

سهراب گفت

سهراب گفت : « چشم ها را باید شست »

 

شستم ولی ...

گفتی : « جور دیگر باید دید »

دیدم ولی ...

گفتی : « زیر باران باید رفت »

رفتم ولی ...

او نه چشم های شسته ، نه نگاه دیگرم ، هیچ کدام را ندید ...

فقط خنده ای کرد و گفت : دیوانه ی باران ندیده ...!

(مثل اینکه تولدم رو یادت رفت با وفا)