آن دم که اضطراب زیادی در وجودم بود دلگرمیت شادی به روحم را آورد.
مرگ حتي ميتوان يکي از ميلييون ها نقطه اي باشد که هنگام نوشتن بر دفترم مينويسم.
آن دم که اضطراب زیادی در وجودم بود دلگرمیت شادی به روحم را آورد.
آدمی که منتظر است هیچ نشانه ای ندارد
هیچ نشانه خاصی!
فقط با هر صدایی برمیگردد . .
2- هوس بازان كسي راكه زيبا ميبيننددوست دارند... اما عاشقان كسي را كه دوست دارند زيبا ميبينند...
3- وقتي تو زندگيبه يك در بزرگ رسيدي نترس و نا اميد نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش ديوارميذاشتن...
4- آنچه كه هستي هديه خداوند است و آنچه كه ميشوي هديه تو به خداوند... پس بي نظير باش ...
5- شريف ترين دلها دلي است كه انديشه آزار ديگران در آننباشد ...
6- بدبختي تنها در باغچه اي كه خودت كاشته اي ميرويد...
7- وقتي زندگي برايت خيلي سخت شد يادت باشه كه درياي آروم ناخداي قهرمان نميسازه...
8- هر انديشهي شايسته اي به چهره انسان زيبائي ميبخشد ...
9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر ازدوست داشتني بودن است ...
10- نگو: شب شده است ... : بگوصبح در راه است.
که چشمهای قشنگش را
به عمق آبی دریای واژگون میدوخت
و شعرهای خوشی چون پرنده ها میخواند
دلم برای کسی تنگ است
که همچو کودکی معصوم
دلش برای دلم میسوخت
و مهربانی را نثار من میکرد
دلم برای کسی تنگ است
که تا شمال ترین شمال
و در جنوب ترین جنوب
همیشه در همه جا
-آه با که بتوان گفت
که بود با من و
-پیوسته بی من بود
و کار من ز فراقش فغان و شیون بود
کسی که بی من ماند
کسی که با من نیست
کسی...
دگر کافیست
از تو که در کرانه ی عالم،یگانه ای.
از تو که به من عشق بخشیدی و آموختی دوست داشتن را.
پروردگار من!
آنگاه که نام تو را بر زبان می آورم ،لحظه های غبار زندگیم آکنده می شود از شمیم خوش بودنت!
قلب بی تابم رنگ تو را می گیرد و وجودم سرشار از وجود توست.
بی نیاز ترین!
آن هنگام که دست خواهشم را ملتمسانه به سویت دراز می کنم،خوب می دانم معبود من
سخاوتمند تر از آن است که لطافت دست یاریگرش را از من دریغ کند.
مهربانا!
آن زمان که می ستایمت و با تو سخن می گویم،حس غروری متواضعانه مرا به تو پیوند می زند....
پیوندی ناگسستنی تر از پیوند ماه و مهر.
زیباترین وجود!
من از تو زنده ام و لطف توست.... هر نفسی که از سینه ام بیرون می آید.
به جانی که از تودارم سوگند که از آغاز زندگیم دوستت داشته ام و نام بلندت را تا همیشه
در گنجینه ی قلبم حفظ خواهم کرد
و حنجره ای برای صدازدن فرشتگان ندارم
امیدم به توست
پس بی آنکه نامم را بپرسی
و دفترهای دیروزم را ورق بزنی
دوستم داشته باش.
آمین!
شاد بودن تنها انتقامی است که میتوان از دنیا گرفت
پس همیشه شاد باش
امروز را برای ابراز احساس به عزیزانت غنمینت بشمار
شاید فردا احساس باشد اما عزیزی نباشد
کسی را که امیدوار است هیچگاه ناامید نکن
شاید امید تنها دارائی او باشد
اگر صخره و سنگ در مسیر رودخانه زندگی نباشد
صدای آب هرگز زیبا نخواهد شد
هیچ وقت به خدا نگو یه مشکل بزرگ دارم
به مشکل بگو من یه خدای بزرگ دارم
دوست داشتن بهترین شکل مالکیت
و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن است
خوب گوش کردن را یاد بگیریم
گاه فرصتها بسیار آهسته در میزنند
وقتی از شادی به هوا میپری
مواظب باش کسی زمین رو از زیر پاهات نکشه
مهم بودن خوبه
ولی خوب بودن خیلی مهم تره
فراموش نکن قطاری که ار ریل خارج شده، ممکن است آزاد باشد
ولی راه به جائی نخواهد برد
میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه، باز صبح شده
انتخاب با توست
اگر در کاری موفق شوی
دوستان دروغین و دشمنان واقعی بدست خواهی آورد
زندگی کتابی است پر ماجرا
هیچگاه آن را به خاطر یک ورقش آنرا دور نینداز
مثل ساحل آرام باش
تا مثل دریا بی قرارت باشند
جائی در پشت ذهنت به خاطر بسپار
که اثر انگشت خداوند بر همه چیز هست
یک دوست وفادار تجسم حقیقی از جنس آسمانی هاست
که اگر پیدا کردی قدرش را بدان
فکر کردن به گذشته
مانند دویدن به دنبال باد است
باد همیشه می وزد
میتوانی در مقابلش هم دیوار بسازی، هم آسیاب بادی
تصمیم با توست
آدمی ساخته افکار خویش است
فردا همان خواهد شد که آنروز به آن می اندیشد
برای روزهای بارانی سایه بانی باید ساخت
برای روزهای پیری اندوخته ای باید داشت
برای آنان که مفهوم پرواز را نمیفهمند
هر چه بیشتر اوج بگیری کوچکتر میشوی
فرق است بین دوست داشتن و داشتن دوست
دوست داشتن امری لحظه ایست
ولی داشتن دوست استمرار لحظه های دوست داشتن است
اگر روزی عقل را بخرند و بفروشند
ما همه به خیال اینکه زیادی داریم فروشنده خواهیم بود
علف هرز چیه؟!
گیاهی که هنوز فوایدش کشف نشده
پس هرگز دنیا را بی ارزش حساب نکن
زنان هوشیارتر از آن هستند
که مردانگی خود را به همسران خود نشان بدهند
سعی کن اعتمادت از آنها سلب نشود
تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است
پس همیشه امید به روشنایی داشته باش
چه خوب می شد اگر، اطلاعات را با عقل اشتباه نمی گرفتیم و عشق را با هوس
و حلال را با حرام و دنیا را با عقبی و رحمان را با شیطان
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار هیچ پاسخی از دنیا
کاش معلم ادبیات
می گفت صد بار از دروغ بنویسید
تا شکلش یادتان نرود
کاش معلم خط روی تخته
دروغ را در اندازه های مختلفش می نوشت
و معلم نقاشی
دروغ را می کشید
و با یک قلم موی قلابی
آنقدر رنگهای بنفش و زرد به آن می زد
که تهوع بیاورد
کاش معلم طبیعی
دروغ را تشریح می کرد
دستش، سرش، شکمش
را می کشید
و می گفت که قلبش یک گلوله پر خار است
و خونش زهر مهلک
کاش معلم شیمی می گفت
دروغ با زمان رسوب نمی کند
و همیشه فرّار است
می گفت که اگر با آگاهی ترکیبش کنید
قلب را منفجر می کند
کاش معلم فیزیک
شدّت جریان دروغ را در یک رابطه
اندازه می گرفت
و می گفت چه مقاومتی دروغ را منفجر میکند
کاش معلم حساب با یک معادله هزار مجهولی
بالاخره دروغ را پیدا می کرد
و به ما می گفت شماره اش چند است
تا در ضرب و تقسیم ها دیگر اشتباه نکنیم
کاش معلم تاریخ می گفت
دروغ از کجا آمده
و نژادش از کدام لجن است
کاش می گفت
در سر راهش چقدر آبادی ویران شده
کاش معلم جغرافی جای دقیقش را
نشان میداد
کاش می گفت روی نقشه لبها و چشمها
چگونه پیدایش کنیم
گذرگاه خیال عبور داده و دفتر خاطرات ذهن را ورق می زنم و گاه
اشگ در چشمانم حلقه می زند و گاه لبریز از شوق می گردم.
زندگی آمیزه ای است از تلخ و شیرین تا ندانی شوری چیست و تا زخم
روزگار را روی بدن و اندیشه ات حس نکنی هرگز شیرینی موفقیت
را درک نخواهی کرد.
موفقیت یعنی جهش و جهش زمانی است که تو از حــــــضیض به
اوج می رسی و این لحظه ای است که درد را با آغوش باز حس
کرده ای و حال مفهوم حلاوت را درک می کنی.
هر بهار را خزانی و هر خزانی را بهاری است و بهار بی معنا می بود اگر
خزانی وجود نمی داشت.
آری زندگی همچون فصول سال است، هر فصل رنگی تازه به خود
می گیرد و هر فصل زیبایی خاص خود را دارد و این منم که غم های
زندگی ام را هم دوست دارم و وقتی خاطرات گذشته را مرور می کنم
سختی هایش را بار دیگر در می نوردم و خودم را می بینم که کوه
مشکلات را پشت سر نهاده ام. شوقی مضاعف در وجودم حس می کنم
و می پذیرم که زندگی با غم و اندوهش باز هم زیباست.
آری.... آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرینه پابرجاست
گر بیفروزیش
رقص شعله ها در هر کران پیداست
و رنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
سهراب گفت : « چشم ها را باید شست »
شستم ولی ...
گفتی : « جور دیگر باید دید »
دیدم ولی ...
گفتی : « زیر باران باید رفت »
رفتم ولی ...
او نه چشم های شسته ، نه نگاه دیگرم ، هیچ کدام را ندید ...
فقط خنده ای کرد و گفت : دیوانه ی باران ندیده ...!
(مثل اینکه تولدم رو یادت رفت با وفا)