به دست داغ ِ میان دو دست فکر بکن
به چیزهای قشنگی که هست فکر بکن
به روز ِ منتظری توی دست آینده
به باز کردن ِ یک نامه ی پر از خنده
به چندتا لِگوی زرد و خانه سازیها
به هی قدم خوردن، توی شهربازیها
به یک تنفس کشدااااار در اتاقی که...
به حرفهای نگفته از اتفاقی که...
به عشق/ می کشیام با نفس درون خودت
نشسته ام وسط نامه ای ته ِ کمدت
برای ماندن لبخندهات در یادم
به صحنه های قدیم ِ کنارت افتادم
به چشم های پُف ِ صبح زود فکر بکن
به چیزهای قشنگی که بود! فکر بکن
به روز اوّلمان پشت یک دَر ِ بسته !
به اشک های من و مرد ِ ازهمه خسته
به چیزبرگر خوشمزّه ی «امام حسین»
به حرف اوّل یک ارتباط یعنی: «ع» (عین)
به بوی من که به پیراهن تو می چسبید
به گفتن ِ حرفی، بعد سال ها تردید
به اینکه یخ نزند زندگیم در اکنون
که دستهای من از جیبت آمده بیرون!
به فیلم دیدن ِ در صحنه ی هم آغوشی
به اینکه صبح، کنارم لباس می پوشی
رسیده ایم به هم توی خواب میدان ها
گذشته ایم کنار هم از خیابان ها
دو صندلی بغل هم! میان یک اتوبوس
دو دست قفل شده در شمارش معکوس...
به راهت افتادم، از بلندی شبهام
مدام دل دل ِ یک بوسه گوشه ی لبهام
نشسته منتظرم ایستگاه راه آهن
چه زود پُر شده از غصّه کوله پشتی ِ من
دلم هوای تو را کرده در شب کشدااار
و گریه می کنم آهسته روی تخت قطار...