خودم هویت را دارم...

ایـטּ روزهآ هـم خوش حآلـم هم غمگیـטּ . . . !
نمـﮯ فهمم . . .
خودم هم حآلـم رآ نمـﮯ فهمم . . .
گآهــﮯ قنـב בر בلـم آبــــ مـﮯ شوב و روحم بہ آسماטּ هآ پـر مـﮯ کشـב . . .
گآهــﮯ تنهآ בلـم اتآقـﮯ میخوآهـב تآریـڪـ و سوتــــ و ڪور . . .
ڪه بنشینم گوشہ کنارش و ثآنـیہ بہ ثآنـیہ ام رآ هم آغـوش غـم شوم . . .
نمیـבآنم . . .
تنهآ چیز ﮮ ڪه میـבآنم ایـטּ استــــ ڪه ایـטּ روزهآ בلـم بــچہ مـﮯ شوב בمـﮯ میخنـבב בمـﮯمیگریـב و پآ بہ
زمیـטּ مـﮯ ڪوبـב ، בمـﮯ بهآنہ هآﮮ ڪودڪآنہ میگیـرב . . . !
{בل ڪوچـڪـ مـטּ} آرام بآش . . . خوבم هوآیتــــ را בآرم !

...

خدایا یا خیلی برگردون عقب

 

یا بزن بره جلو...

 

اینجای زندگی دلم خیلی گرفته...

پوچی

من دلم گریه می خواهد

من گلویم بغضی دارد به اندازه سرمای این روزهای زمستان

اشک های من نا تمام است

من خسته ام

خیلی خسته

مسافرتی می خواهم تا آسمان

خالی شدن

تهی شدن

بدون همسفر

تنها

تنهای تنها

.......

کاش کمی از تلخی ها کم می شد

فقط کمی

من راضی می شوم...

 خیلی زود یادم می رود

++++

دلم میخواد حرف بزنم

یه عالمه حرفای نگفته ته دلم تلنبار شده

گاهی خیلی حالم خوبه و پر انرژی ام

اونقدر که حس می کنم  باید یه نی نی بیارم و بزرگش کنم تا صدام کنه مامان

گاهی نه... دلم میخواد بچه شم تا تو پتو رو شبا روم مرتب کنی و ذوق کنم حتی اگه ۲۰ دقیقه قبلش یه دعوای درست و حسابی کرده باشیم

گاهی چنان دورم و می گیری و مدام دور و برم میپلکی و .... نازم و می کشی

گاهی آرزو می کنم وقتی جلوی در دانشگاه از سرما قندیل می بندم و التماست می کنم بیای دنبالم بگی "باشه خانومم بشمار ۳ اونجام" حتی اگه ۴۰ دقیقه بعدش برسی ...

دکتر خیالاتم می گه دیوونه شدم

+++++

نمی دونم... خسته و سرمازده از دانشگاه برمی گردم ساعت ۳ رد شده نهار نداریم

دلم کتلت می خواد

سریع گوشت چرخ کرده و سیب زمینی و تخم مرغ و روغن داغ...

وای خدا دیرم شد...وقتی میام تو اتاق تا آماده شم برم سرکار و می بینم ساعت ۴رو رد کرده دوست دارم باهات دعوا کنم...اما وقتی چشای بازت رو توی تخت خواب می بینم که داری بی صدا نگام می کنی باز ته دلم به خودم فحش می دم که ازت ناراحت بودم....نمی بری منو؟؟دیرم شده!  :(      نه خوابم مياد

خوب حق داري خسته از سر كار اومدي با شكم گرسنه خوابيدي....

-غذات آماده است پاشو تا سرد نشده!!!!

++++++

گاهی حس می کنم زندگیم سرده

اما باز می گم خوب جدا چی کم داری؟؟؟!!!

همه چی آرومه و عالیه

فقط تو این وسط خیلی غر غرو شدی  :((((((

 

مگه چيه خوب...!!!!  :o

همه چي آرومه

من چقدر خوشحالم....

 

بعضی حسا


از دیشب تا حالا عزادارم

عزادار حسای متفاوت

عشق

ترس

نفرت

...

سردمه

خیلی سردمه

دیشب اونقدر رعش و لرزه تمام بدنم و گرفته بود که حتی کنار بخاری با شدیدترین درجه می لرزیدم

میدونم عصبی بود

هیچ وقت دچار چنین حسی نشده بودم

اولین بار بود

دلم داشت میترکید

زندگی گاهی خیلی شیرینه

و گاهی تلخ تر از زهر...

!!!!!!!!!

شاید باز هم سکوت کارساز باشه

نمی دونم

نمی دونم

جگر گوشه ی مردم

 در زمینی که هوا حس ترحم دارد
دل من میل به یک سوء تفاهم دارد...
 در و دیوار اتاقی که دعاگوی تو شد
ریخت روی تن تختی که پر از بوی تو شد
 بعد من ماندم و یک مشت قلم فرسایی
بعد من ماندم و تصویر تو و تنهایی
گیج خوردن وسط بهت در و دیوار و
ول شدن روی تن تخت پر از آوار و
حس یک بودن مبهم بغل بودن تو
دست بردن به هوای تو به سمت تن تو
غلت خوردن طرف حجم تو در تاریکی
دیدن مردمک چشم تو از نزدیکی

  دل سپردن به همین چشم و گرفتار شدن
بین آوار درون خودم آوار شدن
 دست برداشتن از قعر دعا نیمه شبی
وسط سجده رسیدن به سر خط لبی
 سجده بر روی همین فاصله ی ابروهات
دست بردن به دعا توی شب گیسوهات
 پرسه خوردن وسط خاطره ی فاصله ها
توسری خوردن از این هرزگی نافله ها
 راه افتادنم از خانه فراری شدنم
مثل خون توی خیابان تو جاری شدنم
 بعد هی دور شدن... دور شدن... دور شدن...
ولی آخر به تنت وصله ی ناجور شدن...
 دست بردار! بیا در هیجانت باشم
بعد جاری بشوی، در جریانت باشم

 غرق تو باشد و مال تو تمام بدنم...

"روزها فکر من این است و همه شب سخنم":
 در هوایی که زمین سوء تفاهم دارد
دل من میل "جگر گوشه ی مردم" دارد...
 "می خورد خون دلم مردمک دیده رواست
که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم"

پ.ن: باتشکر از شعر بسیار زیبای آقای رضا طبیب زاده

وبلاگ ایشون: www.tanhakade.blogfa.com

 

 

 

به دست داغ ِ میان دو دست فکر بکن

به چیزهای قشنگی که هست فکر بکن

به روز ِ منتظری توی دست آینده

به باز کردن ِ یک نامه ی پر از خنده

به چندتا لِگوی زرد و خانه سازی‌ها

به هی قدم خوردن، توی شهربازی‌ها

به یک تنفس کشدااااار در اتاقی که...

به حرف‌های نگفته از اتفاقی که...

به عشق/ می کشی‌ام با نفس درون خودت

نشسته ام وسط نامه ای ته ِ کمدت

برای ماندن لبخندهات در یادم

به صحنه های قدیم ِ کنارت افتادم

به چشم های پُف ِ صبح زود فکر بکن

به چیزهای قشنگی که بود! فکر بکن

به روز اوّلمان پشت یک دَر ِ بسته !

به اشک های من و مرد ِ ازهمه خسته

به چیزبرگر خوشمزّه ی «امام حسین»

به حرف اوّل یک ارتباط یعنی: «ع»  (عین)

به بوی من که به پیراهن تو می چسبید

به گفتن ِ حرفی، بعد سال ها تردید

به اینکه یخ نزند زندگیم در اکنون

که دست‌های من از جیبت آمده بیرون!

به فیلم دیدن ِ در صحنه ی هم آغوشی

به اینکه صبح، کنارم لباس می پوشی

رسیده ایم به هم توی خواب میدان ها

گذشته ایم کنار هم از خیابان ها

دو صندلی بغل هم! میان یک اتوبوس

دو دست قفل شده در شمارش معکوس...

به راهت افتادم، از بلندی شب‌هام

مدام دل دل ِ یک بوسه گوشه ی لب‌هام

نشسته منتظرم ایستگاه راه آهن

چه زود پُر شده از غصّه کوله پشتی ِ من

دلم هوای تو را کرده در شب کشدااار

و گریه می کنم آهسته روی تخت قطار...

 

 

 

مادرم فاطمه(س)

وقتي از ميدان امام رد مي شدم كم كم صدايي آنچنان وجودم را زير رو كرد كه قالب تهي كردم

صداي عبدالباسط كم كم وضوح پيدا كرد و در تمام جانم پيچيد

من كجام؟!!

امشب تن تنهاي فاطمه ام زير خاك مي رود

واي بر علي...واي بر بچه ها....

بخدا درد دارد

درد كه فاطمه آن چنان باشد و من اينچنين

درد دارد كه زن مسلمان ...دختر فاطمه... در خيابان جايي از بدنش نمانده كه به نمايش نگذارد 

يك امشب

قسمت مي دهم

يك امشب را تو فاطمه باش تو فاطمي باش

وظيفه ي تو هميشه فاطمي بودن است

اما تو را قسم به جان مادرت كه عزيز توست

امشب مادرمان فاطمه را خوشحال كن

چادرت رو جلو بكش...دستي هم به صورتت

 

السلام عليك يا سيده النساء العالمين

آقاي من علي(ع) تسليت...!!!!

++++++

.

.

.

.

.

.

دیگر خسته نیستم!

چمدان بسته ام برای رفتن....تنها نمے روم...قسمت گمشده ام همراه من است!

م تنها......

م=من   

ت=تنها

ن=نیازمند 

ه=هدایت  

ا= اویم

 

++  به زودے "پ ر ت گ ا ه د ل " حذف مےشود!!!