خدايا چنان كن سرانجام كار   ،     ما خشنود باشيم و تو رستگار!

 

در خواب هایم
پلنگی ام با لک های سفید
و تناسخ را
به سخره گرفتم
در بیداری 
زرد پوستی با دست های سفید
که تبعیض نژاد را

و خدا ونگوگ ست
که تابلو های نقاشی اش را نمی‌فروشد
که تابلو هایش را
دوست دارد....


#محمد حبیبی 

 

تقدیم به دوستم که بیماری ویتیلیگو داره
 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۹/۰۵/۲۲ساعت 14:48 توسط محمد حبيبي |


موج که می‌‌‌‌‌‌آید
مرجان ها تلو تلو می‌خورند
مست می‌شوند
صدف ها میخندند
و به پرواز در می آیند جلبک ها،
نسیم که می آید
مست می‌شوند چشم هایت
میخندند لب هایت
و هوس پرواز میکند
روسری ات
موج ، ماهی هارا عاشق میکند
و نسیم گیج میکند
دود سیگار را،
موجی دیگر می آید
توری میکشد
بر سر ماهی
و کسی هرگز نمیفهمد
شوری ماهی های دودی از چیست

#محمد حبیبی

+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۷/۰۴/۲۳ساعت 15:54 توسط محمد حبيبي |

دلم برای بلاگفا میسوزه وقتی یاد روز هایی میوفتم  

که لحظه شماری میکردم برسم خونه و بهش سر بزنم

چه دوستی هایی خوبی ایجاد میشد اینجا

ممنونم از کسانی که هنوز گاهی سر میزنن با اینکه دیگه پستی نمیذارم (:

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۵/۰۹/۰۷ساعت 10:52 توسط محمد حبيبي |

ممنونم از همه ی دوستانی که هنوز به وبلاگم سر میزنند

مدت زیادی وبلاگمو دارم و دوسش هم دارم ولی دیگه عمرش رو به پایانه

الان به کلبه ای متروکه میمونه برام...):

کسانی که علاقه دارن میتونن منو تو فیس دنبال کنن

اینم آدرس صفحه شخصیم

https://www.facebook.com/mohammad.habibi.925?ref=tn_tnmn

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۹ساعت 22:37 توسط محمد حبيبي |


قطار ها رد می شوند

از همان مسیری که هر روز مدرسه ات

قطار هایی که جنسشان

ماشین های نظامی ناتوست

سوار بر آدم هایی ناتو

دست تکان دادنت

فقط شوقیست کودکانه

و این میشود

تمام خاطره ات از قطار

تو بزرگ میشوی

با قطاری از این دست خاطره ها

و میدانی که هیچ گاه

اسم دختر زیبایت را

خاطره نخواهی گذاشت

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۰/۱۲ساعت 18:12 توسط محمد حبيبي |



تیر های چوبی حاشیه ی جاده

عجولانه

خودشان را می رسانند به کنارت

لحظه ای مکث

سپس

می گذرند از تو

و این تداعی می کند اطرافیانت را

خودرو ات را می ایستانی

 تکیه میدهی به تیری

بغض بارورت

سقط می کند درد تنهایی ات را

و حلقه های دود سیگارت

هدیه ای می شوند

بر انگشت ابرها...


راه به راه می افتد

و دیگر تیر ها

فقط می شورانند

وسوسه ی لذتبخش

لمس تن سیگاری را



+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۲/۰۷/۱۹ساعت 0:5 توسط محمد حبيبي |


چنان بطری سرگردان دریاها


که به ساحل رسیده

       

        کنارت 

                آرامم ...




پ ن

دوستان، من هم به خانواده ی بزرگ فیسبوگ پیوستم

میتونید منو با نام خودم جستجو کنید

شاد باشید (:


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۵/۱۶ساعت 21:41 توسط محمد حبيبي |



هنوز دستم به انار ها نمی رسید

که هر روز به شکار می رفت

و سر سرباز روسی را

به خانه می آورد

پدر

شکارچی خوبی بود

تا بود...


امروز برق انداختم

برنوی خاک گرفته اش را

و اناری دانه کردم

برای مادرم


+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۳۰ساعت 22:42 توسط محمد حبيبي |



طاقتت طاق می شود

به زمین میکوبی

دستان ضعیفت را

و پایان می دهی

به راند چندم

درد می کند

                  تمام زندگی ات

گلادیاتوری شده ای

در عصر بی اسپارتاکوس

خسته از همیشه باختن

دل می زنی به-

دریا را به سر می کشی

گم می شوی در

برقع*

          کوچه

                      شهر...





پ ن

برقع چادر سنتی آبی رنگ زنان افغانستان است


+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۲/۰۴/۰۵ساعت 22:24 توسط محمد حبيبي |



چشمانت

آن دو قوی سفید

برکه ای جدید یافته اند

برای آوازی

که در سوگ خودشان نیست

و لبانت دو ریل یخ زده

که بوسه ها را

از گونه ای به گونه ی دیگر می رسانند...


تار های چسبناکیست

موهایت

در کمین انگشتان

طعمه ای جدید

کسی هرگز نخواهد فهمید

تو گونه ای از عنکبوتی

که پس از کامجویی

خواهی خورد

جفتت را



+ نوشته شده در سه شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۲۱ساعت 22:15 توسط محمد حبيبي |



عکسی در روز تولد یک سالگی ام دقیقن 13 خرداد چند سال پیش

که نشون میده از همون موقع وقت رانندگی سر به هوا بودم!


+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۲/۰۳/۱۲ساعت 22:32 توسط محمد حبيبي |

 

 

این روز ها هر بغض

بدون انتحار زمینگیرم می کند

و درد دندان کرم خورده ایست

که هر چه می کشم

بزرگتر می شود

بزرگ به وسعت همین زندگی

که گویی خط مقدم جبهه ست

و برای سرباز فراری

حکم تیر صادر شده

بی آنکه بداند

هلاک می شود یا شهید...

 

سرنوشت ترکش خورده ام را

لای سجاده می گذارم

دو رکعت نماز میت

آرامم میکند

چنان سنجاقکی شناور روی آب

که به جرم عطش

غرق شده

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۳۰ساعت 21:42 توسط محمد حبيبي |



كنار اتاقم تراسي ست

كه هنوز مي شد

عصرها سايه اش را

با ظرف آبي

نمناك كرد

درخنكايش نشست

دل سپرد به خنده هاي

مادري كه يك روز غروب

بي خداحافظي

خورشيد را هم با خودش برد

و حالا من

در حسرت تكرار

يك ليوان چاي سبز از دستش

خزيده ام به گوشه ي تراس

و آتش هيچ سيگاري

دلگرمم نمي كند

به اين زندگي منجمد




پ ن

16 تا 20 ارديبهشت در پارك گفتگو نمايشگاه گل و گياه برگزار ميشه

خيلي زيبا و دوست داشتنيه

خواستيد تشريف ببريد دوربين يادتون نره! (:


 

+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۰۲/۱۲ساعت 21:18 توسط محمد حبيبي |



كتابخانه ام را خورده اند

تك تك كتاب هايم را

حالا فيلسوف شده اند سوسك ها

خيره مي مانند به گوشه اي

سيگار مي خورند

و هرشب قرص اعصاب


اولين صفحات مسخ كافكا را

به آنها مي دهم

و به تخت خواب ميروم



+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۲/۰۱/۲۶ساعت 23:31 توسط محمد حبيبي |



چگونه شعر بنويسم

وقتي   شاعري اتفاقي ام

و تو

      اتفاقي كه نمي افتي





تهران سيگاريست

كه نمي‌توان

                 تركش كرد




پ ن

اين روز ها تهران بي نهايت زيبا شده

هواي خوب و اشتياق مردم براي خريد منو به وجد مياره

پاساژ سنتي پروانه واقع در چهار راه استانبول رو از دست نديد


+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۱۴ساعت 21:52 توسط محمد حبيبي |



يك جلسه شعر دوست داشتني براي بعد از ظهر هاي دلگير جمعه

پيدا كردم كه به شماهم معرفي ميكنم

حسابي شاد و پرباره

بخش ترانه به گردانندگي صابر قديمي از ساعت 2 تا 4

بخش آزاد به گردانندگي استاد حامد ابراهيم پور و استاد هادي خورشاهيان

از 4:30 تا 6:30


آدرس

كانون ادبي چكامه . جمعه ها

وليعصر، بالاتر از ميرداماد، كنار ساختمان اسكان، كوچه قباديان،

پلاك 53 ، سراي محله كاووسيه



+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۱۲/۰۲ساعت 0:22 توسط محمد حبيبي |



سنگيني مي كند

زمين زير پاهايم

و قدم كه مي گذارم به هر سو

فقط سايه ام را

لگدمال مي كنم

نزديك است آن غروب خورشيد

كه سايه ام را مچاله كنم

و در چلواري سفيد

بسپارمش

به كرم هاي خاكي

آنقدر سبك شوم

كه كنده شود

زمين از پاهايم

بشوم بادكنك قرمزي كه

از دستم رها شد

در كودكي

 

 

 

 

 

 

پ . ن

 

خدا گر ز حكمت ببندد دري، ز رحمت زند قفل محكمتري!!!



+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۱۰/۳۰ساعت 21:31 توسط محمد حبيبي |



گفت: پيرمرد با دعا خوندنش معجزه مي كنه

گفتم: اين مزخرفات چيه ؟ همش كلاه برداريه

گفت: نه به خدا، جلوي چشام پيرزن رو با ويلچر آوردن دست گذاشت

روي سرش و دعا خوند، پيرزن  با پاي خودش بيرون رفت

گفتم: اونم از خودشون بوده، همش فيلمه، اصلا بيا بريم از نزديك ببينمش

گفت: من نميام اينم آدرسش خودت برو

...

 دم در شلوغ بود

در پوسيده با ديوارهاي كاهگلي

گفتن بايد بمونيم تا خانم ها كارشون تموم بشه بعد نوبت آقايون مي شه

يكي دست زنش رو گرفته بود وميبردش پيش پيرمرد تا براش دعا بخونه

دست ديگه خانمه به ديوار بود تمام بدنش به شدت ميلرزيد، رفتن توي خونه

ازنفر جلوم پرسيدم چرا اومدي اينجا؟

گفت: سمت چپ سرم كه درد ميگيره ميام آقا دعا ميخونه

از فردا ش خوب ميشم تا چند ماه

از بغل دستيم پرسيدم شما براي چي اومدي

پسرش رو نشون داد كه تقريبا12 سالش بود با رنگي پريده و چشم هاي قرمز

گفت ديشب تو خواب ترسيده و زبونش بند اومده

بعد رو كرد به پسرش و ازش چيزي پرسيد

پسرك خيلي تلاش كرد ولي صداش در نيومد. ميلرزيد

ديدم مردي  كه با خانمش دست به ديوار رفتن تو بدون كمك ديوار

با سرعت بيشتري خارج شدند!!!

يكي صدا زد آقايون بيان تو

...

پيرمرد 90 سالي داشت، تو آفتاب دراز كشيده بود

لباس هايي ژوليده و چهره اي پر نور داشت با لبخندي شيرين

بي آنكه چيزي بپرسه نوبتي دست روي سر مراجعين ميگذاشت و دعا ميخوند

بعد اتمام دعا هر كس پول ناچيزي رو توي ظرف پلاستيكي ميگذاشت و

خارج ميشد، ابهت و آرامش پيرمرد منو گرفته بود

نوبت پسره شد

پدرش بي آنكه ازش سؤال كنند گفت ترسيده و زبونش بند اومده

پيرمرد دست گذاشت رو سرش و دعا خوند

بعد به پسرك گفت بگو ا لحمد

با كمي تلاش گفت

و سوره حمد رو دوتايي تا آخر باهم خواندند

همانطور كه به ديوار تكيه داده بودم چشم هام خيس شد...

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه ۱۳۹۱/۱۰/۰۳ساعت 23:20 توسط محمد حبيبي |



حوصله ام كه كلافه  مي شود

ديوانگي ام سر مي رود

بغض ويران گرم را

كه به انتحار نزديك است

با طناب مي بندم

آرام مي گيرد

و سر ديگر طناب را

به دستان قاصدكي مي سپارم

در باد رهايش مي كنم

شايد بكشاندم

به دامن گلدار دختركي شاليكار...

لعنت به اين هوا

كه باز طوفاني مي شود


 

+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۸/۰۸ساعت 22:55 توسط محمد حبيبي |

 

 

خسته از غربت كه مي شوم

دست رؤيا را مي گيرم

باز ميگردم به وطن

بت باميان را در آغوش مي كشم

لبخند مي زند

به مزار مي روم و يك دل سير گندم مي خورم

كنار كبوتران سخي جان

كه ديگر كفن پوش نيستند

با مسجد جامع هرات

نماز عصر را  مي خوانم و

به اولين سبزه زار كه ميرسم

دراز مي كشم

تا پشتم را با خاك وطنم گرم كنم

منفجر ميشود

مين زد نفر

 

 

پ ن.

 

اين روزها حس قاصدكي را دارم كه بادهاي خشن او را از صحرا

كنده و به جاي دامن گلدار دخترك شاليكار در باتلاق انداخته،

و حالا فقط يك آرزو برايش باقي مانده

اينكه مرگش در مشت كودكي بازيگوش باشد كه براي نجاتش آمده

نه در باتلاقي كه كابوس شب و روزش شده.

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۹۱/۰۶/۱۵ساعت 23:9 توسط محمد حبيبي |



فرقي نمي كند

چكاوك

         درنا

              پرستو...

مهاجر كه باشي دوست تر خواهي داشت

هم نوعانت را


+ نوشته شده در شنبه ۱۳۹۱/۰۶/۰۴ساعت 22:59 توسط محمد حبيبي |

                 

يه كتاب خريدم به اسم همسفر كه توش ترانه هاي ماندگار

خانم گوگوش رو گردآوري كردن

خوندنش حس خوبي بهم ميده

يكي از ترانه هاي قشنگ و خاطره انگيزشو براتون ميذارم

شبا قبل خواب بخونيد و به خواب ناز بريد.

 

                             

براي خواب معصومانه ي عشق

كمك كن بستري از گل بسازيم

براي كوچ شب هنگام وحشت

كمك كن با تن هم پل بسازيم

...


ترانه كامل رو در ادامه مطلب بخونيد

 

                                                                                                                                    


ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه ۱۳۹۱/۰۵/۲۰ساعت 14:35 توسط محمد حبيبي |