پست ثابت

دراز روزگاری نیست که نیلوفر در مرداب غربت خانه کرده

چه آسان اسیر مرداب شد

وچه سخت تجربه کرد

ایستادن در مقابل طوفان تنهایی را

در هجدهمین پائیزاز سالهای بودنش

چه بی قرار میگذراند روزهای دلتنگی اش را

وچه بی دریغ گلبرگ هایش را به آغوش سرد باد می سپارد

همچون نشانه ای برای نیلوفران سرزمینش

قاصدک ها گلبرگ هارا سرگردان در آسمان دیدند

وهمهمه ای شد

زمینیان خواندند....

باد به کدامین سرزمین برد گلبرگ های نیلوفر را...؟!

چه بی رحم بادی بود

چه امیدوار گلبرگی

                                    وچه دور سرزمینی....

آها

چشم هایم را میبندم آرامشان میکنم  

رامشان میکنم... 

کاش برای یک لحظه دلم هم آرام میشد  

رام میشد... 

دیوانه ی من چه زود نیامده رفتی . 

روزهای خوب

من آرامم نمیدانم آیا هنوز آنقدر  ساده هستی که آرامی ام برایت مهم باشد  می آیم هراز چندگاهی و دور از هیایوی خیابانهای این حوالی و آدم های این حوالی آرام میشوم سبک میشوم انقدر که فکر میکنم هیچ مشکلی نیست  بی مقدمه مینویسم بی مقدمه تمامش میکنم .همین باید کافی باشد.

 

روزهای بی خوابی

بوی باد می آید بوی خاطرات گذشته خاطرات گستاخی که سرشان را پایین می اندازند و یک راست خواب هایت را هدف می گیرند .

بیدار که شوی همه چیز آرام است این فقط تویی که یک حال بد امانت را بریده پس ادامه بده و به روی زندگی نیاور...شاید یک روز پشیمان شود.  

س. چهارشنبه.تابستان

بیخوابی

دلهره هایم امانم را بریده اند دلم میخواهد لحظه ای دست از کار بکشند دست از رخت شستن بردارند گارگرهای درونم رامیگویم میخواهم.....

یک بار دیگر آرام بگیرم...
براي نمايش بزرگترين اندازه كليك كنيد

پاییز در انتظار

وگذشت اکنون هزارمین جمعه از جمعه های نبودنت غروب هایش سخت دلگیر غیبت ظهورت میشوم

آقا خودت بگو این بار کدام امتحان را در کلاس انتظار باید پاس کنیم تا تو استاد ترم بعدمان باشی؟...

کاش...

یادم میآید فلانی میگفت قلب من از رنج کشیدن میترسد ...

کاش به اومیگفتم که به قلبت بگو ترس از رنج از خود رنج بدتر است

                                                                                       ع.ن شنبه .پاییز

تقدس یک واژه

این روزهای ذهنم طوفانیست به گمانم با آسمان فاصله ی زیادی دارم به اندازه ی دوری ماه از خورشید دستم به آن نمیرسد چون هنوز پایم به زمین بسته است.

دستی از نور می آید گرم  پرشور آرام و متین آنقدر که خوابم میگیرد صدایش باصدایم آشناست گمانم دست های او پی یک دست سردبود چرایش را نمیدانم شاید اشراق هم غلط باشد او نورانی بود نوری که وجودش رابا سردها قسمت میکرد او هیچ سهمی نمیخواست هیچ چشم داشتی ...حتی هیچ لبخندی ...اوفقط میخواست باهمه تقسیم شود....

                         به همین سادگی...                                                      

چشم هارا

با چهره های زرد می گذریم

از انتظار سرخ

و از شتاب سبز

چه رنگین است زندگانی ما

در این شهر مسموم

ایمان...

خداوندا

دنیای آشفته ی درونم را که تنها از نگاه تو پیداست 

 با لالایی مهربان خود ، آرام کن

تا وجود داشتن و بودن را به زیبایی احساس کنم

مشغول

چند صباحیست که آسمانم را ندیده ام...

 به گمانم مصداق کامل آدم هایی شده ام که دوستی میگفت عمری را بی چرا به چریدن مشغول اند

اومیگفت گوسفندان دوپا ....اما من فکر میکنم  گوسفند اینجاهم قربانی میشود

دلم به حالش بسوزد یا به حالم...؟

دلم خیس است

من اینجا بس دلم تنگ است !
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

عکس

تکرار

وباز هم....

من و خودم همچنان باهم روی خاک های غصبی دنیا قدم میزنیم...

غافل از اینکه دلمان آخرین بار همان بالا

                                                              جا ماند...!

 

 

 

روز هایی که دلم میگیرد یاد حرف پدر ژِپِتو به پینو کیو می افتم که می گفت :

پینوکیو چوبی بمان ، انسان ها سنگ اند ، دنیایشان قشنگ نیست !!!

گاهی

گاهی تنهایی با خودت هم که گریه کنی خودش به کلی می ارزد.

شاید باورت نشود ولی عجیب سبک میشوی .نیازی نیست همیشه همدردی داشته باشی.عمری بی همدرد بودن و عمری تنها بودن این را به  تو ثابت میکند که همیشه نیازی به وجود کسی نیست .

گاهی خودت باشی و خودت آنقدر تنها که بتوانی بلند بلند داد بزنی وگریه کنی به درد و دل با هزار سنگ صبور می ارزد

کاش میتوانستم کاش می توانستنم ...

فریادبزنم گریه کنم تنها ..تنهای...تنها

دور از چشم های کنجکاو مردمان نانجیب این شهر!