X

بیزارم از خودم دگر یک مرد لعنتی

یک بال و پر شکسته پردرد لعنتی

یک مرد پر غرور ترکخورده در گلو

یک بغض بی بهانه‌ی ولگرد لعنتی

بیزارم از تمام نفس های دم به دم

پیچیده در تواتر این درد لعنتی

این قلب شرحه شرحه‌ی خونین بی تپش

این روح تکه پاره دلسرد لعنتی

پیشانی چروک و پریشانِ سرگذشت

از سرنوشت مبهم و نامرد لعنتی

شبهای مبتلا به سکوتی شکستنی

با سوتهای ممتد شبگرد لعنتی

از کودتای سمی افکار دوره گرد

در پیچ و تاب تیز این سردرد لعنتی

تجویز اشتباه طبیبان مدعی

با چهره های جدی و خونسرد لعنتی

از رنگ سرخ و قرمز لبهای بوسه دار

از رنگ و روی رفته ام از زرد لعنتی

من مرد جنگ های چریکی نبوده ام

در این نبرد درد هماورد لعنتی

دیگر نیا که وقت عیادت گذشته است

دیدارمان به اخرت همدرد لعنتی

ده پنج چهارصدو پنج


  ✓
       بهزاد کریمی اسکندر 

برای ترک جهان لحظه ها به خط شده‌اند

خطوط ممتد صدساله پاره خط شده اند

دعا و توبه و امّید بی‌ثمر ماندند

طلسم و ورد و خرافات هم غلط شده‌اند

چه گورها که پر از نعشِ آرزوهاییست

که با امید اجابت همه سَقَط شده‌اند

درین نمردن و مردن شمردن هر روز

همه عشیره‌ی اعداد چوبخط شده‌اند

شمال و مشرق و مغرب، جنوبِ عقربه‌ها

به سوی سوگ من انگار هم‌جهت شده‌اند

و من به غربت یک مرد خسته که مردم

برای دیدن مرگش به صف به خط شده‌اند

.

.

.

[بیا بگو که در این حال پر ملال ای دوست

زمین و آسمان و زمان عاشقت شده اند]

اردیبهشت ۴۰۵


  ✓
       بهزاد کریمی اسکندر 

روی تختم مرده ای ولگرد می‌شویند باز

نعش با خونی که قی می‌کرد می‌شویند باز

روح در مرداب اندوه و غمی صعب العلاج

درد را با آنچه دردآورد می شویند باز

خستگی های نبردی تن به تن با مرگ را

از بدن غسالها خونسرد میشویند باز

هیچ فرقی بین مهر و قهر و یار و بار نیست

مرد را مانند یک نامرد می‌شویند باز

زیر بار دین دنیا هرکه قامت راست کرد

قامتش را روی سنگ سرد می‌شویند باز

حال ایوبی‌ست حال من که زیر تیغ زخم

کاسه صبرش به آب درد می شویند باز

[روز محشر زیر پل یکبار هم در چاه ویل

هر که را با هرچه گرداورد می‌شویند باز

قطعا آنجا لطف ایزد شامل من می‌شود

زوج ها را زوج و من را فرد می‌شویند باز]

۱۵ بهمن ۴۰۴


  ✓
       بهزاد کریمی اسکندر 

.

متهم بود

و یکبار برای همه عمر

سربلند و مغرور

پیش از اخراج به حکم قاضی

خودش از زندگی استعفا داد

.


  ✓
       بهزاد کریمی اسکندر 

سکوت می‌کنی

سکوت می‌کنی

سکوت می‌کنی

تا که تارهای صوتی سکوت هم

رشته_رشته، بند_بند

انتظار آخرین سکوت را

لحظه لحظه می‌کشند

ناگهان

انسداد واج های مانده عود می‌کند

خط مرگ در مقابلت قیام و قعود می‌کند

سوت لایموت می‌شوی

در میان ازدحام واژه ها

نگفته‌ها

سر زده سکوت می‌شوی...


  ✓
       بهزاد کریمی اسکندر 



.

..:: ته خط ::..

می خواستم اینجا بیرنگ باشه؛ بیرنگ بیرنگ

اما روزگار نذاشت

--------------------

سیاه مشق تنها سیاه مشق است وارزش نقل قول را ندارد .

طراح قالب : بهژاد کریمی اسکندر
--------------------