ببری رونق مسلمانی

یادداشت زیر به قلم من با عنوان «زور، تانک و اجبار دیگر اثر ندارد» در وب سایت نیمروز منتشر شده. اینجا:

«دهکده جهانی واقعیت پیدا کرده است، چه بخواهیم و چه نخواهیم، و ماهواره ها مرزهای جغرافیایی را انکار کرده اند... این همان دهکده ای است که در آن مردمان را به یک صورتِ واحد قالب می زنند و هیچ کس نمی تواند از قبول مقتضیات تمدن تکنولوژیک سر باز زند. این همان دهکده ای است که بر سر ساکنانش آنتن هایی روییده است که یکصد و پنجاه کانال ماهواره ها را مستقیماً دریافت می کنند. این همان دهکده ای است که در آن روبوت ها عاشق یکدیگر می شوند... این همان دهکده ای است که در تلویزیون هایش دختران شش ساله را آموزش جنسی می دهند... این همان دهکده ای است که در آن دویست و چهل و شش نوع تجاوز جنسی رواج دارد...»

عجیب است اما این حرف ها را بیش از بیست سال پیش سید مرتضی آوینی گفت. یعنی آن زمان هایی که ویدئو قاچاق بود! آن زمانی که «شبیخون فرهنگی» به استهزا کشیده می شد و تئوری توهم توطئه دهان به دهان خیلی ها می شد. آن روزها ناظر تیزبینی مثل آوینی این روزهای ما را دیده بود و نه تنها تمام واقعیت توطئه و خطر را شفاف بیان می کرد، بلکه ظرفیت های درون زای هویت خودمان را هم گوشزد می کرد تا خودباخته نشویم:

« اما عجیب اینجاست که باز هم این همان دهکده ای است که در زیر آسمانش بسیجیان در رَمل های فکه زیسته اند، همان دهکده جهانی که در نیمه شب هایش ماه، هم بر کازینوهای « لاس وِگاس » تابیده است و هم بر حسینیه «دوکوهه» و گورهایی که در آن بسیجیان از خوف خدا و عشق او می گریسته اند. دنیای عجیبی است، نه؟»

ماجرای ما و ماهواره جدید نیست. اما عده ای دوست دارند این داستان مثل ذهن خیلی از مسئولان فرهنگیِ مرتبط با این موضوع همچنان دست نخورده باقی بماند. و این به دوره و دولت خاصی محدود نیست. هر کسی می آید و لگدی به آن می زند. البته گاهی اتفاق می افتد که مسئولینی از سر بی دغدغه گی ماجرا را رها می کنند، اما امان از آن وقتی که مدیرانی دغدغه ­مند که اطراف قضیه را نمی دانند و ابتدا و انتهایش را ندیده اند بخواهند یک شبه مشکل ماهواره را حل کنند. آن وقت است که یک روز با هلی کوپتر نیروها را هلی برن می کنند به خانه های مردم تا دیش ها را خم کنند و ببرند و یک روز هم همه خبرگزاری ها را دعوت می کنند تا جلوی آنها با تانک از روی ماهواره هایی که از مردم گرفته اند رد شوند و آنها هم خبرش را کار کنند تا بتوانند بهتر به مسئولین بالای سرشان بیلان (گزارش کار) بدهند.

بله بیلان! آمار، عدد و رقم و... . بلای جان کارهای فرهنگی جمهوری اسلامی!

از آن روزی که در نمایشگاهی نماد شبکه های اجتماعی را به صورت جمرات ساختند و مسئولین می آمدند و آنها را با سنگ می زدند، دیگر این تصاویر برایم عجیب نیست.

این تصاویر اصلا برایم عجیب نیست. این تصاویر یک نماد تمام عیار از سیاست های فرهنگی سی ساله جمهوری اسلامی است. این یک حقیقت مجسم از بیشتر کارهای فرهنگی این سی سال بعد از انقلاب است. کارهایی که تخم ترس می کارند و نفرت درو می کنند. و خدا رحمت کند سعدی را که فرمود: گر تو قرآن بر این نمط خوانی / ببری رونق مسلمانی

اگر از اقدامات سلبی بگذریم در این سی ساله نگاه فرهنگی مسئولین ما همین بوده: «نگاه عمرانی و آرمانی». هرگاه حرف از کار فرهنگی شده مسئولان کاری جز ارائه عدد و رقم نداشتند. خیلی که به خودشان فشار آورده اند از همین کارهای نمادین تانک و رمی جمرات کرده اند و عکس هایشان را گرفته اند و... .

مقابله فرهنگی و رسانه ای این چندساله مسئولین با ماهواره نیز در این کارها خلاصه شد:

- یا برنامه هایشان را در «خنده بازار» های مختلف به شیوه های ابتدایی و سطحی و سخیف تر از سطح رسانه ملی به تمسخر گرفته اند

- یا در سیما یا شبکه نمایش خانگی به ناشیانه ترین شیوه های ممکن از روی برنامه های آنها کپی کرده اند و آن قدر در این تقلید بچه گانه پیش رفتند که آسیب های همان برنامه ماهواره ای را هم تکرار کردند

- و آخر اینکه در برنامه های گفتگو محور با حضور کارشناسان نه چندان رسانه ای تحلیل های آسیب شناسانه ارائه دادند و انتظار داشتند که با بیان این آسیب ها -البته اگر مخاطبان ماهواره آنها را می دیدند- آنهایی که به دلیل جذابیت برنامه ها مشتری ماهواره شدند دیگر سراغ ماهواره نروند!

و هیچکس در این سازمان عریض و طویل پیدا نمی شود تا مولفه های جذابیت ماهواره در بیاورد و بر اساس آن برنامه سازی کند. هیچکس نمی آید از رفتارسازی این برنامه ها الگوبرداری کند و برنامه ای مانند آنها بسازد. نه مدیران، نه کارشناسان، نه تهیه کنندگان بساز و بنداز!

در واقع «روش‌هایی که برای ایجاد باور مخاطب در صدا و سیما استفاده می‌شود برای گرفتن باور از مخاطب است صحنه را به صورت کاملا مصنوعی می چینند، دو تا عکس بی‌ارتباط با موضوع گزارش و فقط این باور را در مخاطب ایجاد می‌کند که همه چیز مصنوعی است در تصویر می‌بینیم! میکروفون را مثل بستنی رو به روی مصاحبه شونده می‌گیرند و شروع می‌کنند به پرسیدن شعارهایی کاملا کلیشه‌ای و مصاحبه شونده نیز که این مصاحبه را مثل سنت‌ الهی می‌پندارد شروع می‌کند به بیان جواب‌هایی کلیشه‌ای تر از آنها!»

خلاصه اینکه در این بین آنچه ما را از خطرات ماهواره در امان می دارد نه تانک است و نه هلی کوپتر و نه ست آپ باکس! بلکه نرم افزارهای فرهنگی خودمان است. دیگر نه فیلتر جواب می دهد نه نویز و نه ... . (توپ، تانک، مسلسل دیگر اثر ندارد!). آنجا که ویروس مثل روابط آزاد و بی قید تبلیغ می شود تنها نرم افزاری به نام حیا چاره کار است.

اوج مقاله انفجار اطلاعات آوینی همین مطالب را گفته است:

«و اما درباره خودمان. نباید بترسیم. حصارها تا هنگامی مفید فایده ای هستند که دزدان شب رو، بر زمین می زیند، اما آن گاه که دزدان از آسمان فرود می آیند، چگونه می توان به حصارها اطمینان کرد؟ پس باید از این اندیشه که حصارهایی بتوانند ما را از شرّ ماهواره ها محفوظ دارند، بیرون شد و «خانه را در دامنه آتشفشان بنا کرد. » باید در رو به رو شدن با واقعیت، به اندازه کافی جرئت و شجاعت داشت... می خواهم بگویم که خود ماهواره، در عالم واقع، آن همه ترس ندارد که طنین این خبر در عالم وهم: « ماهواره دارد می آید. » طنین این خبر تا آنجا هراسناک است که بسیاری، از هم اکنون فاتحه همه چیز را خوانده اند: هویت ملی، اخلاق، زبان فارسی... چنان که پیش از آمدن تلویزیون نیز سخنانی چنین در افواه بود.»

دیده بان انقلاب

برشی تاریخی از وصیت‌نامه شهید لاجوردی 

...خدایا ! بیم آن دارم حوادث مشروطه مجدّداً تکرار شود...
خدایا! تو شاهدی چندین بار به عناوین مختلف، خطر منافقین انقلاب را (همانان که التقاط، به گونه منافقین خلق سراسر وجودشان را و همه ذهن و باورشان را پر کرده و همانان که... هم رجایی و باهنر را می‌کُشند و هم به سوگشان می‌نشینند، هم با منافقین خلق، پیوند تشکیلاتی... برقرار می‌کنند، هم آنان را دستگیر می‌کنند و هم برای آزادی‌شان و اعطای مقام و مسئولیت بدانان تلاش می‌کنند و از افشای ماهیت کثیف آنان سخت بیمناک می‌شوند‌، هم در مبارزه علیه آنان و در حقیقت برای جلب رضایت مسئولین و نجات بنیادی آنان خود را در صف منافق‌کُشان می‌زنند و هم در حوزه های علمیه به فقه و فقاهت روی می‌آورند تا مسیر فقه را عوض کنند )، به مسئولین گوشزد کرده ام...
هدف غایی از همه این تلاش‌ها، گسترش فکر التقاطی و انحرافی سازمان ضدخدایی‌شان است... و با بهره گیری از تجربیات مثبت و منفی هم‌پالگی‌های چپ و منافقشان توانسته‌اند متاسفانه به نسبت بسیار زیادی ( زیادتر از توفیق منافقان خلق در سالهای ۵۱ تا ۵۴)، تعداد کثیری از روحانیون را تحت تاثیر قرار دهند... تا بدانجا که بر اعمال جنایتکارانه آنان با دیده اغماض بنگرند و حتی در مواردی نظیر به شهادت رساندن باهنر و رجایی ، به دست روی دست مالیدنهای مسامحه کارانه و مصلحت اندیشیهای پشیمانی آورنده متوسل شوند... .

پ.ن: بعد از انقلاب مجاهدین اسلحه به دست گرفتند و علناً رو در روی نظام ایستادند و در واقع محارب بودند و نفاقی نداشتند. امّا منافقین واقعی توانستند در این 30 سال در انقلاب نفوذ کنند و لطمه‌های جبران ناپذیری هم بزنند. آنها به شکلی ظریف اسم منافق را روی افراد محارب گذاشتند و چهره خودشان را پنهان کردند. شهید لاجوردی در وصیت‌نامه خود که در سال 66  و در زمان حضور در جبهه‌ها نگاشته است، به روشنی به منافقین جدید اشاره کرده است و درباره ظهور آنها هشدار داده بود
باقی مطالب من درباره شهید لاجوردی در صفحه گوگل پلاسم: اینجا


استقلالی ها حرفی برای گفتن دارند؟

تاج باشگاهی که در یک عمل ریاکارانه و متظاهرانه نام خود را به استقلال تغییر داد اما هیچ وقت همکاری آن در کودتای 28 مرداد سال 32  بر ضد مردم فراموش شدنی نیست.
 از کتاب ظهور و سقوط سلطنت پهلوی-خاطرات ارتشبد حسين فردوست (رییس سابق ساواک) جلد اول صفحه  182:
«_دسته ی دیگر ، ورزشکاران باشگاه تاج بودند که سرتیپ خسروانی (بعدها رئیس تربیت بدنی شد) توانست به رهبری شعبان بی مخ آنها را به حرکت در آورد._
طرح کودتای 28 مرداد به شرح زیر بود:
1- در نقاط مختلف شهر ، که دقیقا مشخص شده بود ، جمعیت هایی تشکیل شود.
2- ...
3- باشگاههای ورزشی ، مانند تاج (استقلال فعلی) نیز طوری حرکت کنند که همزمان به مقصد برسند...»
بعدها شعبان... صاحب ورزشگاهی بزرگ به اسم جعفری شد. ساخت این ورزشگاه 3 سال طول کشید و محمد رضا آن را شخصا افتتاح کرددر روز 15 خرداد 42 مردم ورزشگاه او را آتش زدند.
اما به جز شعبان جعفری، باشگاه تاج سابق به مدیریت پرویز خسروانی پایگاه استقرار به اصطلاح مردمی شد و ساماندهی کودتا را در وسط شهر بر عهده گرفت. باشکاه تاج ستاد عملیاتی درون شهری کودتا بود...

تعلیق

روزی که ده ساله شدم روی یک چارپایه بلند نشسته بودم و پاهایم که تو هوا معلق بود را تکان می دادم و با خودم فکر می کردم «واقعا ده سال از عمرم گذشت؟ ده سال؟!» و باز هم به پاهای معلق م نگاه می کردم که بی هدف تکان می خوردند
وقتی 15 سالم شد به این فکر می کردم که این 5 سال چه طور این قدر سریع گذشت که نفهمیدم. چه طور معلق بودن پاهام به ذهنم سرایت کرد و آنقدر در تعلیق ماند که گذر زمان را حس نکردم.
به 25 سالگی که رسیدم احساس می کردم تعلیق به جزیی از شخصیتم، بلکه به کل آن تبدیل شده. امروز که 27 سالم شد بلاتکلیفی و همیشه روی هوا بودن، دیگه برام تازگی نداره. فقط سال به سال یاد آن روزی که دنیا رو از بالای چارپایه می دیدم می افتم و دوباره... .

من در وسط معلق ترین دهه این قرن – دهه شصت – به دنیا اومدم! تولدم مبارک!

یو ها ها ها

اردوغان که به فنا رفت

مُرسی هم که داره آسفالت میشه
امیر «قطور» هم که هوتوتو
تو ایران هم روحانیرای آورد
خب برادران حماس حال شون چه طوره؟ شاید بهتر بود پشت «بشار» می موندید :))

پ.ن: خیلی ساده اید ولی نگران نباشید سپاه و انقلاب اسلامی و حزب الله لبنان هستند

...

فحش ناموس گذاشتم برای کسی که بگه 88 تقلب شده بود

همین

حکومت، حکومت توست

روزها،
حکومت نظامی عقل است
اما شب ها
در خواب
مردم دلم علیه عقل تظاهرات می کنند
و شعار "یا مرگ یا تو" را سر می دهند
لعنت به این حکومت دیکتاتوری عقل
که حتی یک پارلمان فرمایشی هم ندارد
و یک انتخابات نمایشی هم ندارد
که حداقل گاهی اسم تو مطرح شود
تویی که کاندید اصلح دلم هستی
اصلا نیازی به انتخابات نیست
تو رهبر کاریزماتیک جمهوری وجود من هستی
من به حکومت مطلقه تو رای می دهم
جمهوری عقلانی همان دیکتاتوری است
در من باید دل حکومت کند
به رهبری تو
باید آن قدر شب ها بیدار بمانم
تا عکس تو را در ماه ببینم
و آن قدر نام تو را فریاد بزنم
تا عقل به بهانه بیماری فرار کند
و مدتی بعد تو بیایی و در من انقلاب کنی
حکومت، حکومت توست
نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر!


رای من

پیش و بیش از هر چیز از این که انتخابات وارد فضای شور و هیجان شد و به شمت حماسی شدن پیش می رود بسیار خوشحالم.
اما می خوام نظرمو درباره نامزدها و انتخابات بگم:

1. هاشمی آمد. اگر پیش از 88 مشکل ما با هاشمی اشرافیت و مدیریت ش بود، بعد از آن مشکل بزرگ ما با او ستون فتنه بودن است.
با وجود شیطان اکبر، دیگر نمی توانم رای سفید بدهم و هر چه در  توانم باشد برای مبارزه تاکید می کنم مبارزه با هاشمی صرف می کنم.

2. مشایی آمد. هرچه در این 4 سال  فریاد زدیم که دوستان رسانه دار و نهادهایی مانند سپاه این قدر فضا را برای مطرح شدن یک عنصر با تفکری مبهم و نزدیک به التقاط فراهم نکنند و این مساله فرعی (طبق فرمایش آقا) را بزرگ نکنند ، صدایمان کوتاه تر از این حرف ها بود. حالا که آمده به سهم خودم، به هیچ وجه او را نماینده گفتمان عدالت و سوم تیر نمی دانم.

3. جلیلی آمد. وقتی لنکرانی و زاکانی (که پیش از این جزو گزینه هایم بودند) پشت سر او قرار می گیرند، برای حمایت و تبلیغ نکردن برای او و جریان حزب الله دلیلی ندارم. هر چند دوست داشتم او به راهی که در مذاکرات هسته ای شروع کرده بود ادامه می داد.

4. قالیباف را نه از لحاظ روابط سیاسی و تشکیلاتی بلکه از لحاظ گفتمان و عملکرد بی شباهت به هاشمی نمی دانم. نزدیکی دکتر ولایتی به هاشمی را نیز نمی توانم نادیده بگیرم.

5. باقی اعم از متکی، محسن رضایی، سبحانی، پورمحمدی، سعیدی کیا و... و اصلاح طلبانی مانند عارف، شریعتمداری، حسن روحانی و... براین محلی از اعراب ندارند.

6. اگر بنا به تشخیص باشد - و نه مصلحت اندیشی – شورای نگهبان باید هاشمی را به دلیل همراهی و همکاری مستقیم در فتنه و مشایی را به دلیل تفکر نزدیک به التقاط و سکولاریسم رد صلاحیت کند. این فقط در حد یک مطالبه است و نه تعیین تکلیف.

7. از رحلت علما می شد فهمید که سالی سخت، انتخاباتی سخت وفتنه ای سخت تر پیش رو داریم. فتنه ای به شدت نرم که شاید پیاده نظامش حزب اللهی ها باشند.

8. به شدت بر این تحلیل باور دارم که مردم در هر انتخابات گفتمانی جدید و مترقی و پیشرو را انتخاب می کنند. انتخابات سال های 76 و 84 دقیقا شکننده فضای موجود و یک گام به پیش بود. مطمئنم قصد و  نیت مردم در این انتخابات همین خواهد بود. فقط باید به هوش باشیم که هاشمی و مشایی قورباغه ها را رنگ نکنند و جای قناری به ما بفروشند.

تف به قبر پدرتون


اُف

آدمي زاد اگه فراموش بشه از سرطان هم براش زجر کش تره
آدمي زاد اگه نتونه فراموش کنه از هزار هزار زخم شمشير هم بيشتر مي سوزونه
آدمي زاد اگه شيکمي حرف نزده باشه و بخواد پاي حرف حقش وايسته خعلي بايد تنهايي بکشه
اُف به اين روزگار

در باب نامه ششِ یک حضرت امام و اشعری های زمان

ده یازده ساله بودم که سریال امام علی (ع) پخش می­شد. آن قسمت که کار به حکمیت کشید و ابوموسی اشعری با بی خردی و بلاهت تمام قافیه را به آن مار غاشیه (عمرو عاص) باخت سینه ام بد جوری سنگین شد...

ادامه نوشته

من و اشک های تو

آن پیرزن خیر مدرسه ساز را یادت می آید؟
آن دختر شهید را چه طور؟
اشک های روضه ها را؟
اشک های مادر مرا هم یادت نیست؟
اشک های خود من را چه طور؟
من اما اشک های تو در هیات را یادم هست. اشک هایت در راهیان نور را. اشک هایت در ضاحیه را. اشک هایت در حسینیه امام خمینی. عوض شده ای.
من به همان اشک ها رای دادم. به همان ها دل بستم.حالا هم دل می کنم. همین

پ.ن1: همچنان این موضوع برای من فرعی است
پ.ن2: احمدی نژاد بنی صدر نیست
پ.ن3: اینو هم یه روزی خودم نوشتم:
http://soozan-ban.blogfa.com/post-27.aspx

من هم بدينوسيله آمادگي خود را براي نامزدي اعلام ميکنم
اوضاع خيلي خرابه! من بخاطر اين وضع شب ها خواب ندارم!
 بنده بايد از 5 سال پيش بايد آمادگي خودم رو اعلام ميکردم اما شرايط مذاکرات به گونه اي نبود که بخوام مواضعم رو صريح اعلام کنم!
امروز که مکان مذاکرات تغيير کرده و مواضع من هم هيچ تغييري در مسير اون ايجاد نمي کنه من صريحا آمادگي خودم رو براي نامزدي اعلام ميکنم. چون طرفين مذاکره اصلا به هشدارهاي من توجهي نمي کنن!
اين رو هم بگم که من خيلي وقته دارم روي ترکيب کابين م کار ميکنم! بارها هم ويژگي هاي افراد مورد نظرم رو اعلام کردم تا افرادي که فکر مي کنن توانايي و شايستگي همراهي منو دارن به من بپيوندند.
اما متاسفانه هنوز کسي حاضر به پذيرش اين وظيفه خطير نشده!
به هر حال من صحبت هامو همين جا خاتمه ميدم و ميرم تا براي گفتگو با مردم آماده بشم!

من و پلاس و مجلس

کل نوت های من تو صفخه گوگل پلاسم (امروز صبح-همزمان با صحبت های احمدی نژاد و نمایدگان در مجلس):

·        * احمدی نژاد: کسانی که دستشون می رسند و حمایت سیاسی می شن پیشرفت می کنند و توده ملت کنار گذاشته می شوند

*  *نکته مهم هدفمندی یارانه ها که مغفول ماند همین تمجید بانک جهانی بود که هیچ کسی محل نگذاشت
حالا کافی بود انتقاد میکرد...

*** احمدی نژاد: مردمی که قالی می بافد نباید روی حصیر زندگی کنند

*** دیکتاتور لاریجانی هم که هست

*** با لحن لاریجانی:
بفرمایید... آقایان نمایندگان بفرمایین
بفرمایین آقایون به شما عرض میکنم

یعنی مهد کودکه هاااااااااا

ادامه نوشته

من دلم اینجا را می خواهد...

جوان تر که بودم پیش خودم می گفتم اگر روزی قسمتم سفر کربلا شد، بعد از برگشتنم معطل نمی کنم می روم سوریه. می روم و خودم می دانم چه کنم آنجا. همیشه توی ذهنم بود که یک روزی با دخترم بروم آنجا و دخترم عروسک ببرد برای خانوم.
امسال که برای اولین بار کربلا رفتم دلم له له می زد برای روضه بی بی سه ساله اما نمی توانستم به رفیق مداحم بگویم. آخرین دقیقه های حضورمان در حرم سیدالشهدا بود و روضه وداع که دوستم ماندگارترین لحظه اولین سفرم به عتبات را رقم زد و با این عبارت گریز زد به روضه حضرت رقیه:«روضه ای که سه روزه توی گلوم مونده...»
و من از لحظه وداع کربلا در این فکرم که چه طور به رویاهای جوانی ام برسم. حالا لشکر عمر سعئ و پسر مرجانه و یزید به جان حرم ها افتاده اند. حالا که راه بسته است و اشقیا دوباره تازیانه به دست گرفته اند. حالا که دختری ندارم که برای فاطمه سه ساله عروسک ببرد و من هم برایش بگویم که در حرم مرا بابا صدا نکند.
حالا که روضه شب سوم محرم آرامم نکرده. حالا که دلم سخت روضه احساسی بابا و دختر می خواهد. روضه ای که خبر از زجر و خولی و شمر نباشد در آن. دلم روضه یک دختر تنها در بیابان می خواهد... . اصلا می خواهم بگویم چرا بین قتلگاه و مدفن بابایش فاصله افتاده...!*
نامسلمان ها! دست از سرمان بردارید.
دلم اینجا را می خواهد

* این سوالی است که دوست روضه خوان من در همان روضه وداع از ما می پرسید!

زورگیری

یه روز یه نفر تو خیابون به خاطر 50 هزار تومن زور گیری کرد فردا پس فرداش گرفتنش و به اعدام محکوم شد
یه روز یه خانواده کل خیابون های شهر رو به آتیش کشیدن و از مردم زورگیری کردن که چرا بهشون رای ندادن تا به زورگیری و رانت گیری و نفت گیری و شهریه دانشگاه آزاد گیری و... ادامه بدن
اولی شد مفسد فی الارض و دومی ها همچنان ستون های نظام زورگیری در آغوش هم و حافظا...
اولی چند روز دیگه در ملا عام اعدام میشه تا درس عبرت مردم باشه و دومی ها نهایتا میرن بریتانیا تا الگوی مسئولین و بچه هاشون باشن
راستی اگه منو گرفتن وثیقه ندارم. دیدار به قیامت...

پاییز که می شود...

پاییز که می شود، نو می شوم. پاییز که می شود شور جوانی در رگ هایم می دوند!

گاهی خیال می کنم شاید امید عاشق شدن در پاییز جدید است که رنگ روزهای پاییز را برایم عوض می کند. اما خوب که نگاه می کنم می بینم این حال و هوا دیگر برایم عادت شده است، جزیی از غریزه ام شده است. حتی در پاییزهایی که قرار نبوده عاشق بشوم و قرار بوده عاشق نشوم!

پاییز که می شود قوت جوانی ام خودش را در کالبد جانم به در و دیوار می زند و مرا به جستجوی چیزی می کشاند.

شاید باید کمر خم کنم و چشم بر زمین پر از برگ های زرد زندگی بدوانم. شاید باید به ملاقات روزهای گم شده جوانی ام در شهر سنگستان* بروم. روزهایی که از شور و شر و سبکسری سرم را  بالا می گرفتم و نمی دیدم برگ های زیر پایم را.

پاییز که می شود جوان می شوم با یاد آرمان ها و آرزوهای رزوهای عمرم.

http://www.sarnevesht.net/Deklame/12-Zahre-Hasrat/ax-Zahre-Hasrat.jpg
* شهر سنگستان من اینجاست
پ.ن 1: خاطرات عمر رفته   در نظرگاهم نشسته
پ.ن 2: اگر نمی دانید شهر سنگستان یعنی چه اینجا را بخوانید

از انیس‌الدوله تا دختر شایسته جهان!

شاید بتوان در برخی رخدادهای سیاسی -همچون همین ماجرای اخیر قطع روابط دیپلماتیک کانادا با ایران- آشکارا دست دشمنان خارجی و بویژه صهیونیسم بین‌الملل را مشاهده کرد، اما با این حال آنچه که معمولا توجهم را به خود جلب می‌کند، همراهی و حتی تصمیم‌سازی جمعی از ایرانیان مدعی «آزادی‌خواهی، حقوق بشر، اخلاق و ملی‌گرایی» در اقدامات کینه‌ورزانه دولتهای غربی است.

و البته در این میان به نقش زنان و تاثیرات سیاسی‌ آنها کمتر توجه می‌شود، که شاید به دلیل حضور کمی پایینتر آنها نسبت به مردان در سپهر سیاست و در نتیجه در سایه قرار گرفتن آنها باشد. با این حال نمی‌توان بر تاثیرگذاری آنها چشم پوشید. اثرگذاری که عمدتا از جنبه‌های زنانگی و احساسات رقیق زنانه و همچنین در بعضی موارد ناشی از اغواگری آنهاست. البته آنچه که در این میان لازم به ذکر است این نکته می‌باشد که تمرکز بنده بر زنانی است که ادعای فعالیت سیاسی نداشته و بیشتر در قالب فعالیتهای بشردوستانه و ملی‌گرایانه فعالیت می‌کنند، وگرنه کسانی همچون هیلاری کلینتون، آنجلا مرکل، نانسی پلوسی و... که خود از گرگهای عرصه سیاست هستند و از زنانگی خود فاصله زیادی گرفته‌اند حساب جداگانه‌ای دارند!

و آنچه که سبب تعجبم می‌شود تحقیر، خشونت و خیانتی است که از جانب همین نسوان متوجه هموطنان (اعم از زنان و مردان ایرانی) می‌شود.

تا جایی که می‌توان گفت، اگر در ماجرای تحریم تنباکو توسط میرزای شیرازی(ره) تاریخ شاهد شکسته شدن قلیان‌های حرمسرای ناصرالدین شاه توسط انیس الدوله (سوگلی ناصرالدین شاه) بوده است، اینک ما شاهد زنانی هستیم که با جهان‌گردی‌ها و سیاست‌ورزیهای کاسب‌کارانه خود به دنبال جنگ افروزی و تحریم و تحقیر ملت و هموطنان سابق خود هستند، آنهم با تیتر کلیشه‌ای دفاع از حقوق بشر.

حال شما خود قضاوت کنید که بین دو گزینه زیر کدام را می‌پسندید؟!

1- زنان سنتی و تحصیل نکرده دربار و حرمسرای ناصرالدین شاه که منافع ملی و عزت کشور خود را به استعمار و عزت بیگانگان ترجیح می‌دهند؛

2- کسانی همچون شیرین عبادی، استاد دانشگاهی که با جایزه یک میلیون دلاری انستیتو نوبل، نمک‌گیر غربیان شده و در آرزوی شدیدتر شدن تحریمها علیه ایران و حمله آمریکا به کشورمان است؛

 و یا پدیده‌ای! همچون «نازنین افشین جم» که پس از طی درجات مانکنی و رقاصی و بدن‌نمایی در مسابقات زیبایی (Beauty pageant) در سال 2003 به مقام دوم مسابقات دوشیزه شایسته جهان! (Miss world) رسیده -مسابقاتی که فاکتورهای اساسی برتری در آنها نیازی به «روضه‌باز خوانی» ندارد- و این روزها که به همسری وزیر دفاع کانادا درآمده، بنابر گفته خود از دوچیز خوشحال است: یکی در شکم مهمان داشتن فرزند پیترمک‌کی و دیگری بسته شدن درب رابطه دیپلماتیک دولت کانادا با جمهوری اسلامی، که کمی پیشتر نیز پیشنهادش را به همسرش داده بود. پیشنهادی که احتمالا در همان بستری داده شده است که بالاتفاق بچه‌شان را ساختند!

دو رویی

فقط یک ایرانی میتونه:
به جرم قاچاق مواد مخدر دستگیر بشه و توی زندان سبزبازی در بیاره؛

آبدارچی روزنامه باشه و بره به عنوان روزنامه‌نگار فراری، پناهنده فرنگیا شه؛

پاشه بره توی VOA کشف حجاب کنه و بگه صداوسیما مجبورم میکرد تو فیلما چادر سر کنم؛

تو دشت و بیابون شعار بده «ادب مرد به ز دولت اوست» و کف خیابون به مخالف سیاسی خودش فحش ناموسی بده؛

راه به راه از آزادی دم بزنه و از طرف دیگه با دیدن عکس جناب ولیعهد و خانواده‌اش دلش ضعف بره؛

خودش رو نخبه فرهنگی-سیاسی-اجتماعی-علمی-ورزشی-وغیره بدونه و بره پشت بوم تا روی ماه لوگوی پپسی ببینه و اگه ندید بگه ارتفاعم کم بوده؛

در عمرش یک روز هم روزه نگرفته باشه، اما از یک ماه مونده به ماه مبارک نق بزنه که رمضان بدون ربنای استاد صفایی نداره؛

بچه‌های بیگناه فلسطینی و میانماری رو بیخیال شه ولی با وحوش القاعده تو سوریه همدردی کنه.

و اووووه که البته این تازه اول راهه، بازم هست از این «فقط»ها.
(روی دیگری از موج فیسبوکی «فقط تو ایرانه که...»)

عنوان ندارد...

اينجا ميـانـمار...

اين كودك اگر چشم هايش بادامي نبود، اگر آبي بود

اگر موهايش طلايي بود
اگر پدرش اراجيف دالايي لاما و كليساها را نشخوار مي كرد
و اگر مادرش رقص باله بلد بود
حالا تيتر يك همه ماهواره ها بود
و عكس روي جلد تايم TIME

اما حالا چيزي نمانده تا او را هم در كوره ها به آيين بودا و مسيح صلح طلب رهنمون كنند

http://sozanban.persiangig.com/image/13190140.jpg

http://sozanban.persiangig.com/image/123.jpg

اينجا ميـانـمار...

بودايي ها 20هزار مسلمان را سوزانده اند

و مجسمه بودا و هيلاري كلينتون و دالايي لاما به هم لبخند مي زنند

و ما، وزارت خارجه، مجلس، سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي، مراجع عظام، مجمع جهاني(!!!) تقريب مذاهب و همه كساني از آخور حقوق بشر مي خورند و...

همراه باراك اوباما و بي بي سي و نتانياهو تصميم گرفته ايم تماشا كنيم

و سيماي ضرغامي عزاي پخش نشدن ليگ برتر را گرفته است

اينجا ايران. دلها چشم انتظار زولبيا و باميه...

بد و بدتر...!

http://sozanban.persiangig.com/image/109413_630.jpg

گفت: بين لاريجاني و قاليباف به كي راي مي دي؟

گفتم: زوده واسه اين حرفا!
اصرار كرد كه بگم.
گفتم: اينقدر فكر و ذكر دارم كه فعلا به اين چيزا فكر نكنم!
بازم اصرار كرد و من هم اصلا حوصله اين بحث را نداشتم.
گفتم: به هيچكدوم!
گفت: راي دادن تكليفه!
گفتم: راي سفيد مي دم.
گفت: اگه مجبور باشي چي؟
گفتم: به هيچكدوم از اينا راي نمي دم كه اون دنيا شرش دامنم رو نگيره و نخوام به خاطرش جواب پس بدم.
گفت: اگه بِهِت تكليف كنن كه بين بد و بدتر انتخاب كني چي؟
گفتم: بد رو انتخاب مي كنم!
گفت: بد يعني لاريجاني يا قاليباف؟
گفتم: بد يعني احمدي نژاد! اون هم احمدي نژاد دولت دهم. احمدي نژاد دولت نهم كه خوب بود بنده خدا. اين بدترهايي كه لباس خوبي پوشيدن بدش كردن!
گفت: آخر چي كار مي كني؟
گفتم: نه به بدتر يعني لاريجاني و قاليباف و امثالهم راي مي دم نه به بدترين يعني اصلاح طلب ها. اگه گير كنم تو برگه م مي نويسم احمدي نژاد 84!
اما باور دارم كه خداي امروز همون
خداي سال 84 و خداي اول انقلابه!


پس نوشت: ميگم اگه "جاسبي گرايي" اينقدر فحش بديه كه يه نفر به خاطرش 91 روز حكم حبس مي خوره چرا خود جناب مستطاب جاسبي راست راست راه مي ره و هر غلطي دلش خواست مي خوره؟!!

ادامه نوشته

صلح؟!

نوشتی «جنگ افتخار ندارد...درد دارد و تنهايي»

می نویسم: فرض کنیم قبول. 
اما برادرم!
روزی را ببین:

که رجاله‌های دشمن پشت دیوارهای شهرند و کفتارهاشان در میان شهر.

که آمده‌اند تا آندلسی خونبارتر بسازند.

که گوشه‌نشینی عین نجاست است؛ حتی برای گریه بر حاج کاظم آژانس شیشه‌ای.

که باید آزاده بود حتی اگر دین غایب است.


پ.ن: عبارت فرض کنیم در متن اصلی به قرینه‌ معنوی حذف شده بود، که به دلیل روحیه انقلابی دوستان مجددا به متن افزوده شد.

آرميتاي من كجاست...؟

آرميتاي من كجاست؟ حالا كه من راضي شده ام. چرا هيچ «آرميتا»يي نمي آيد تا من را تا فيفث اونيوي منهتن بكشاند.
پس چرا نمي آيد؟ مگر آدرس را غلط آمده ام؟ اينجا قطعه شهداي گمنام نيست؟
مگر من همان ارميايي نيستم كه زير دست و پاي عزاداران امام له شدم؟ مگر من همان نيستم كه در دانشگاه همه مسخره ام كردند؟ مگر آنجا تنها نبودم؟ مگر الان نيستم؟ پس آرميتا كجاست؟
من همانم كه ايستادم، جنگيدم، كم آوردم و فرار كردم و به كوه پناه بردم. به ميان مردمي با لهجه هاي گوناگون.
من همانم كه به خاطر جدايي از يك حسينيه ساعت ها مي گريستم. باور كن همه شرايط را دارم. جنگيدن را، كم آوردن را، راضي شدن را، له شدن را...
ادامه نوشته

صدور شریعتی

نکته:

کسانی بودند که وقتی حرف از صدور انقلاب و تاثیر آن در جریانات سیاسی جهان می زدیم، در دم خاموشمان می‌کردند و نیشخند می‌زدند.

همان کسان امروز برای «صدور افکار شریعتی» پرونده تشکیل می‌دهند و می‌خواهند بدانیم که دکتر چه الگویی بوده و هست.



اولین شماره نشریه اندیشه پویا
کاری از تیم سابق شهروند امروز

نماز اول

هشت سالم بود که اولین نمازمو خوندم. توی مدرسه بودم و شیفت بعدازظهری. زنگ تفریح دوم W یکی از همکلاسی‌هام  -که دست بر قضا باباش معلم همون مدرسه بود- داشت وضو می‌گرفت که رفتم طرفش و ازش خواستم که بهم یاد بده چطوری نماز بخونم، اونم نه نگفت. وضو رو خودم بلد بودم پس فقط می‌موند امتحان توشهری نماز که قرار شد تو نمازخونه مدرسه بهم یاد بده.

با کمال افتخار به خدمتتون عارضم که از اونجا که تقلب کرده بودم و حمد و سوره رو از قبل یاد گرفته بودم تو همون دور اول قبول شدم و تونستم یک ضرب نماز اولمو قبول بشم. با این توضیح که چون تسبیحات اربعه برام سخت بود، توی دو رکعت آخر به جاش همون حمد رو خوندم [که W بهم گفته بود اونجوری هم میشه]

 


ادامه نوشته

عشق

به صحرا شدم، عشق باریده بود و زمین تر شده بود
چنانک پای به برف فرو شود
به عشق فروشد

دکتر مقنن، برادرِِ آیت الله قانون

خدا را شکر این وبلاگ آنقدر خواننده ندارد که مسئولین تا حدودی محترم فیلترینگ با خواندن تیتر و بدون توجه به متن این نوشته، وبلاگ را فیلتر کنند. خدا را شکر من حسین قدیانی نیستم که به خاطر نوشته ای که 80 درصدش علیه سران فتنه بود و 20 درصد انتقاد به یکی از دو برادر رییس قوه که چرا سران فتنه را محاکمه نمی کنید وبلاگم فیلتر شود و خودم هم «غلط‌کردم نامه» صادر کنم و... .
ادامه نوشته

ایستاده در برابر سازش

متن زیر خلاصه مقاله بلندی است که در اواخر تیر ماه در جای دیگر منتشر شده بود:


جلسه تودیع و معارفه دادستان انقلاب تهران در 29 دی‌ماه 1363 جایی بود که گوشه‌ای از انحراف برخی مسئولان وقت نظام مطرح شد. اشاره‌هایی کوچک اما راهگشا که سرنخ‌هایی برای تحلیل شرایط دشوار دهه 60 ارائه می‌دهد.

 «گفتم نوشين نفيسي را آزاد مي‌كنيد تا پدرش خوشش بيايد... چرا پنج رديف زير او اعدام بشود اما مركزيت آزاد بشود؟ اين ظلم است و اگر قرار است يك وقت خداي نكرده اين نظام جمهوري اسلامي لطمه بخورد، از ناحيه اين ظلم‌ها است. اينها ظلم است و ظلم قابل تحمل براي امثال من نيست...

ادامه نوشته

خلایق! قدری آرام تر


«خلایق! قدری آرام تر

زمین آرام می چرخد»

مهم نیست که سرعت چرخش زمین و ماه و سیارات چقدره؟

مهم اینه که آسمان و زمین طوری می چرخن، می رقصن و پایکوبی می کنن که آسیبی به دیگران نرسونن.

بلکه خیر هم می رسونن.

حالا چرا باید آدم/بنی بشر/خلایق طوری حرکت کنن که از سرعت حرکتشون برای  پیشرفت؛ فقط تندباد و خاک و خاشاک نصیب دیگران بشه؟


آرزو...

این نوشته رو بی زحمت با آرامش بخونید


سلام.
ببینم کجایی؟ چرا نیستی ؟ چرا نمی بینمت؟ چشمای من ایراد پیدا کرده یا شما قایم شدی؟ ببینم اصلا حواست هست یه گوشه ای تو یه غربت چند ساله یه دلی داره می ترکه داره می میره؟ اون قدر هم این دل کوچیکه که ترکیدنش اندازه یه حباب نه صدا داره و نه ارزش ! کیه نگاه کنه به این دل بیچاره من؟...

ادامه نوشته