دیشب خوابیده بودم که دیدم بیدارم. با صحنۀ عجیبی مواجه شدم، لامپها پرواز میکردند و ستارهها در خاک ریشه دوانده بودند. درختها آواز پاییز سر داده بودند و باران قصد آمدن نداشت. کلاغها سپری میشدند، گنجشکها یخ میبستند و گربهها ترانههای سوزناک عاشقی سر داده بودند. وقتی دوباره خوابیدم خواب دیدم. دیدم که شب است و تاریک است و ستاره ندارد آسمان شب ما از نور لامپها. دیدم که نه حتی کلاغی مانده، نه گنجشکی تخم کرده و نه ماده گاو آبستنی وضع حمل. بیدار که شدم خوابیدم، نمیدانم چرا مخلوط شده خواب و بیداریام، مانند مال حلال مخلوط به حرام کاش خمس برمیداشت تا دخلش را بیاورم. افسوس که خوابم میآید...
***
چهرهاش حسی را در من برنمیانگیخت. ظاهراً باید کور باشی تا بفهمی زیبایی به انحنای خطوط گونه یا چشم و ابروی مشکی رنگ نیست. باید کر باشی تا درک کنی از هر حرفی رنجیدن یا هر کلامی را به سخره گرفتن شیوۀ دلچسبی نیست. صحبت که میکرد حوصلهام یواش یواش سر میرفت. ترجیح میدادم قدم بزنم و دل به صدای خش خش برگهای پاییز خوش کنم تا وقتم را با حس ناخوشایند سرسری گوش دادن تلف. کاش میشد فهمید دیگران به چه چیز دل میبازند، به چه چیز امید میبندند و به چه کس اتّکا میکنند. ثانیهها که منتظر مفهوم عمیق درک متقابل نمیمانند، عمرت را تلف میکنند و میگذرند. فقط یک تکه برگ است که جا میماند کف خیابان و ردّ عبور میگذارد بر دل تو...
***
امروز یک بزغاله رفته بود بالای درخت آواز گنجشک سر میداد. هر چقدر اصرار کردم بیا پایین ناهار را با هم بخوریم توجهی نکرد. فکر کنم عشق توله سگ همسایه او را به این روز انداخته بود. خدا به موقع رسید، گوشش را گرفت و انداختش کنج سگدونی. از آن موقع تا حالا صدایش در نیامده، فکر کنم بالاخره فهمید که سگها همهشان مثل هماند...
***
امروز خدا را آورده بودند درمانگاه تا آمپول بزند. از نگاهش میشد ترس و استرس را فهمید. نوبتش که شد تا دم در اتاق تزریقات با شک و تردید قدم برداشت. تخت و سرنگ را که دید عقب عقب رفت، پا بر زمین کوبید و گفت: «من نمیآم، من نمیخوام...» صدایش میلرزید. چند نفر برگشتند ببینند چه شده. پرستار از داخل اتاق صدا زد: «بیا عزیزم بیا اینو ببین.» فهمیده بود قرار نیست اتفاق خوبی در اتاق برایش رخ دهد. موقعیت، موقعیتی منفی بود که حتی خدا هم رخ دادنش را فهمیده بود...
***
میدانی آسمان، هیچ چیز اینجا روی زمین سر جای خودش نیست. آدمها هیچ کدام پرواز کردن بلد نیستند. درختها ناامیدانه ایستادهاند و قدم از قدم برنمیدارند. کبوترها دیگر از سیاهی شهر فرار نمیکنند. بچهها دلشان به برف روی کوهها خوش نیست، کوه و دریا و جنگلشان سر از کتابها در آورده. دیگر ترافیک مغز آدمها را خطخطی نمیکند. مورچهها نان از روی قالی برنمیدارند. میدانی آسمان، دیگر حتی من هم فکر تو نیستم...