نوزدهمین

دویست و بیست و نهمین

می‌آید. زندگی‌ات را به هم می‌زند. حال خوبت را بد و حال بدت را خوب می‌کند. تفاوت ایجاد می‌کند. تغییر ایجاد می‌کند. دگرگونت می‌کند. هزار راه نرفته می‌گذارد جلوی پایت. هدف می‌دهد. اما یک باره پشت پا می‌زند به همه چیز. انگیزه ات را می‌گیرد به ناگاه و آگاه. تنهایت گذاشته در سختی ها. در اوج زندگی. در کوران حوادث. بلند می‌شوی. می‌ایستی دوباره. خودت را می‌سازی. کنار می‌آیی. تصمیم می‌گیری برای خودت و تنهایی هایت که دوباره برگشته. زندگی را دوباره شروع می‌کنی. سعی می‌کنی کنار بیایی با سقوط. ادامه می‌دهی. اوضاع بهتر می‌شود. ناگهان می‌فهمد و پیدایش می‌شود. می‌فهمد که همه چیز دارد خوب پیش می‌رود. پیدایش می‌شود. کارش تمام شده. همان که به خاطرش داد می‌زد بر سر تو. پیدایش می‌شود. حوصله اش سر رفته. پیدایش می‌شود. دیر است. خیلی دیر. پرواز می‌کنی. اینجا همه چیز فرق می‌کند. زندگی ات چیز دیگری شده است. میان تصمیم تا سرانجام چند ماه بیشتر زمان نمی‌برد. خودت می‌دانی که تا آخرین لحظه پای همه چیز ایستادی. زندگی تمامی ندارد. خوب بد زشت.

بر خلاف میل باطنی ام این آخرین بلاگیده بلاگم است. سر و کله ام دیگر پیدا نمی‌شود. متاسفم که به خاطر مسائل شخصی مجبورم دیگر با دنیای بلاگستان خداحافظی کنم. نمی‌گذارند حریم شخصی ام حفظ بشود. خواهش هایم هم فایده نداشت متأسفانه. متأسفم. 229 پست خاطره انگیز! همه تان را دوست داشتم و دوست می‌دارم. حقی اگر به گردنم هست خصوصی بگذارید تا جبران کنم. نظرات برای آخرین پست تاییدی است. آرزوهای خوب برای شما.

دویست و بیست و هشتمین

شاید دلم برای ایران تنگ بشود. شاید هم نشود. هر چه هست کوله‌باری از خاطره است که در چمدان عمرم می‌گذارم و بار سفر می‌بندم. این آخرین شب را هوای وطن تنفس می‌کنم. شاید تا مدت‌ها برگشتی نباشد، شاید هم اندک روزهایی بیش نمانم، برگردم و سفر بعدی را محکم‌تر قدم بردارم. آنچه می‌دانم این است که شاید این آخرین شب من در هوای تهرانم باشد تا اندک سال‌هایی دور، و همین «شاید» است که آزارم می‌دهد. همیشه در زندگی شایدها آزارم داده‌اند و نشایدها عذابم. هیچ نمی‌دانم، تا چه پیش آید. حلال کنید.

دویست و بیست و هفتمین

به قول ن. یکی از خصوصیات خانوادگی من و م. اینه که موسیقی خوب گوش می‌دیم، خوب فکر می‌کنیم و کتاب‌های خوب می‌خونیم. همین باعث شد تا بر خود مغرور شوم و آلبوم "اثر پروانه‌ایِ بهزاد بیسادی" رو معرفی کنم. در صورتی که دسترسی به فروشگاه موسیقی ندارید می‌توانید از BeepTunes با پرداخت هزینه‌ای اندک قانونی دانلود بفرمایید. همچنین لطفاً گوش فرا سپارید به:
- علی قمصری، سخنی نیست
- گروه کامنت، رفته از دست
- همایون شجریان، نه فرشته‌ام نه شیطان
- شهرام شعرباف، این خرقه بینداز
- گروه چارتار، باران تویی
پی‌بلاگ: قطعۀ آرزوهای بزرگِ بهزاد بیسادی را از دست ندهید.

دویست و بیست و ششمین

این احساس مسئولیت لعنتی مرا آزار می‌دهد. شاید آن سنجاقک بهتر بتواند توالی یک آرامش منظم را توضیح دهد. سیاست گل سرخ دلربایی از بهار نیست. کاش می‌توانستم سراسر صبح شوم تا بتوانم کثافت را از تن ترنم بزدایم. شب‌های تحمل آسان است گذشتن، می‌گذشت شب‌های سهل، بی‌تحمل. شعر کوچ می‌سراید سرداب ساکت سکوت. آزار می‌دهد مرا این احساس مسئولیت لعنتی، آری آزار می‌دهد سخت، تلخ، سرد.
این را وقتی نوشتم که چشمانت نگاه از من برنمی‌داشت زیرچشمی. زیر بام سبز دنیا، بی‌خبر از همه جا، من و تو. کاش آنجا که به من سپردندت می‌گفتم بار خدایا! من تاب این مسئولیت را ندارم. کاش آنجا که دقیقه به دقیقه سراغ از چشمان بسته‌ات می‌گرفتم می‌آرامیدم تا ندانی و ندانم چه در دل من و تو می‌گذرد. کوچکم! آزار می‌دهد مرا این احساس مسئولیت لعنتی، سخت، تلخ، سرد.
رفع مسئولیت: هیچ کدام از نوشته‌ها و محتوای بلاگم مشمول مخاطب خاص نیست یا احتمالاً اگر باشد شخص مخاطب توسط شخص بلاگنده آگاه خواهد شد. برداشت شخصی نشود.
سنجاقک, Dragonfly

دویست و بیست و پنجمین

نگرانم و نگرانی‌هایم را با دعا رفع و رجوع می‌کنم. کاش گره از کارش باز شود، کاش بداند خدایی هست که حواسش به اوست. مراقب خودت باش لطفاً.
پی‌بلاگ: جای امیدواری‌ست که حس می‌کنم اوضاع و احوال کمی بهتر شده، اگر باز هم دعا لازم است بگو. [(;]

دویست و بیست و چهارمین

باران زد. پس از مدت‌ها باران زد. خیال مرا باران زد. دلم را باران زد. باران زد اکنون. نم نم و سبک، تند و بی‌وقفه. به وقتش باران زد. می‌داند که باران زد. می‌داند چرا باران زد. باران مرا زد. باران خیال مرا زد. ساعتی دیگر باران همه چیز را خواهد شست. باران فصلی نو آغاز خواهد کرد. باران مرا خواهد برد به ناکجاها. باران زد. پس از سال‌ها باران زد. سوختم، باختم، بُردم. باران دانست و زد...

دویست و بیست و سومین

دیشب که ساعت 2 رسیدم خانه سرتیتر خبرها تکان دهنده بود: «گابریل گارسیا مارکز درگذشت» حسب اتفاق در مهمانی بحث ادبی افتاده بود و با دوستان در مورد سردمدار رئالیسم جادویی و ادبیات امریکای لاتین -مارکز- بحث کردیم. همین دیشب! همان موقع خبر را برایشان sms کردم و...
خبر درگذشت گابریل گارسیا مارکز درگذشت عکسل العمل به درگذشت فوت گابریل گارسیا مارکز

دویست و بیست و دومین

یک بلاگیدۀ کاملاً عکس‌آلود! سعی کردم در نمایش عکس‌ها توالی زمانی رو در نظر بگیرم. توضیحات هر عکس با نگه داشتن موس مشخص می‌شه و خود عکس با کلیک نمایان! فقط بعضی از عکس‌ها نیاز به توضیح بیشتری دارند. مثلاً بخار مه بهشت زهرا، زمین کاملاً گرم بود و هوا آفتابی. وقتی رگبار بهاری زد باعث شد تا بلافاصله آب روی زمین تبدیل به بخار بشه و انگار زمین داره مه تولید می‌کنه، صحنۀ بی‌نظیری بود. یا مثلاً کوه کوچکی که در دشت مسیر اراک به خمین قرار داشت با تابش خورشید فوق‌العاده بی نظیر شده بود و کاملاً یک کوه نقره‌ای بود، باعث شد تا ماشین رو نگه دارم و عکس بگیرم. استخر پارک شهر نیاز به توضیح نداره، اون روز کسی زنده بود که حالا نیست. ماهی آکواریوم رو نوروز پارسال خریدم و هنوز هم که هنوزه با دهن گشادش غذای همه رو می‌بلعه. کنسرت سیروان آخرین اتفاق خوب سال گذشته بود و... همین. توضیحات مبسوط است.

جاده برفی اراک خمین دی ماه زمستان برف جاده خمین گلپایگان اراک خوانسار جاده برفی اراک خمین دی ماه زمستان برف جاده خمین گلپایگان اراک خوانسار طبیعت برفی کویر ایران درخت برف دشت برفی جاده برفی خمین دی ماه برف جاده اراک خمین گلپایگان خوانسار غروب دو نفره ابری دریاچه سد منجیل رودبار گیلان طبیعت زمین های کشاورزی روستای شریف آباد بعد از عوارضی تهران قم زمین مه آلود بهشت زهرا برخاستن بخار مه از زمین بعد از باران بهشت زهرا تهران اسفند شب جمعه آخر سال 1392 ماهی قرمز گلد فیش بزرگ آقای حاجی ماهی یا حاج آقای ماهی آکواریوم کنسرت سیروان خسروی اسفند 1392 عکس کنسرت سیروان خسروی عکس شب تهران در شب برج میلاد شب نورانی تهران در شب برج میلاد در شب فروردین تهران 1393 پارک شهر تهران نوروز 1393 بهار 1393 فروردین 1393 پارک شهر استخر پارک شهر گل لاله درخت سرو پارک شهر تهران عکس مرغ دریایی دریاچه چیتگر مرغ های دریایی دریاچه شهدای خلیج فارس پرندگان دریاچه چیتگر کاکایی سر سیاه دریاچه چیتگر برف کوه روستای زایگان اوشان اوشون فشم میگون طبیعت زایگان فشم فروردین نوروز بهار 1393

دویست و بیست و یکمین

یک حال عجیبی پیدا کردم امشب. از سه بُعد به قضیه نگریستم و بعد... من در فضا بودم! در جهان هولوگرافیک سه بعدی فرقی نمی‌کند شما در چه بُعدی طی طریق کنید، فقط وقتی بُعد چهارم اضافه شود ممکن است بعضی چیزها با 140 به خطر بیفتد! خواستم کارهای عجیبی انجام دهم که خُب ور عاقل ذهنم خندید و گفت بی‌خیال شو. یک چرخی زدم و برگشتم به زمین خودم.
پی‌بلاگ شمارۀ یک: دکمۀ خِیِ صفحه‌کلید کامپیوترم از وقتی صفحه‌کلید رو از بیخ و بن ریختم بیرون و شستم کمی با ناز و اطوار خ می‌زنه، از این به بعد اگه کلمۀ خ داری خ نداشت خودتون خ اضافه کنید!
پی‌بلاگ شمارۀ دو: خیلی وقت بود street race وحشتناک نکرده بودم، خوشم آمد! طرف هم بچۀ خوبی به نظر می‌رسید، آخرش با هم بای بای کردیم! کِی آدم می‌شم من؟
پی‌بلاگ شمارۀ سه: همین.

دویست و پانزدهیمن

آدم وقتی احساس خوشبختی می‌کند لزوماً خوشبخت نیست. وقتی هم احساس خوشبختی نمی‌کند علی حدّه بدبخت نیست. آدم اصولاً حس و حالش مثل آدم نیست!

دویست و چهاردهمین

یکی از بزرگترین خصوصیت‌های خواهر خدابیامرزم این بود که دروغ نمی‌گفت. هیچ‌وقت من ندیدم به کسی دروغ بگوید، یا چیزی بگوید که بعداً خلافش ثابت بشود، یا بفهمیم که به واقع آن‌گونه که او به ما گفته نبوده. یا اصلاً دروغ بگوید در مورد کسی یا چیزی یا اتفاقی یا حقیقتی. چرا! لاپوشانی می‌کرد، دروغ واضح می‌گفت! با علم به این که می‌دانست ما واقعیت را می‌دانیم دروغ می‌گفت، به صورتی شدیداً مصلحتی. مثلاً یک بار قبلاًها که بچه بودم -الآن بزرگ شدم- یواشکی رفتم سر وقت آجیل‌ها که دیدم سر جایشان نیستند. گفتم آبجی تو برداشتی؟ گفت نه، نمی‌دانم کجاست! هم خودش و هم من می‌دانستیم که می‌داند کجاست. ولی همین باعث می‌شد تا نه من دیگر آن طرف‌ها پیدایم بشود، نه او پیش مادر جواب پس بدهد. همین می‌شد که اگر روز بود و او می‌گفت شب است ما پشتش در می‌آمدیم که شب است. قطعاً راست می‌گفت. هیچ وقت از دروغ نگفتنش ضرر نکرد. این را خودش به من می‌گفت. حتی آن چیزهایی هم که به ظاهر با راست گفتن قرار بود ضرر کند در نهایت به نفعش تمام می‌شد. خودش که می‌گفت همین دروغ نگفتنم باعث شده تا قبل از هر کاری به نتیجه‌اش فکر کنم تا نکند مجبور شوم بعداً در موردش دروغ بگویم.
من نمی‌دانم چه شد که از دنیا رفت. کسی به من چیزی نگفت. فقط یک روز صبح که با صدای ناله و شیون از خواب بیدار شدم دیدم همه دارند گریه می‌کنند. کسی به من چیزی نگفت. خودم فهمیدم که آبجی مُرده. اولش گریه نکردم. پیش خودم گفتم خب مُرده دیگر! همه‌مان قرار است بمیریم. فرداش که در آن هاگیر واگیر رفتم سر وقت آجیل‌ها دیدم سر جاشان نیستند. از مادر که پرسیدم چیزی نمی‌دانست. خواستم بروم از آبجی بپرسم که یادم افتاد دیگر نیست. زدم زیر گریه، تازه فهمیدم یک نفر که می‌میرد یعنی چه...

دویست و سیزدهمین

آخ چه لذتی داشت اگر می‌شد پشت در تو باشی. پشت همۀ درهای باز شده و باز نشده تو ایستاده باشی. تو با لبخندی به پهنای قوس لب‌هایت، تو با امتداد خط کشیده شده تا زیر گونه‌هایت. تو با قامت نسبتاً بلند و دست‌های آرامش‌بخشت که انگار صدای کلید با حضورشان عجین شده. چقدر خوب می‌شد چشمان روح‌نوازت زل بزند به چشم‌هایم و به جای «بیا بگیر کوفت کن جیره‌ات را» بگوید: «خاک بر سر بی‌شعورت، بیا بیرون بالاخره آزادی.»
پشت در اما تو نیستی. سه نفر آمده‌اند. یکی دارد اشهدم را می‌خواند و مزخرفات در گوشم بلغور می‌کند تا خدا مثلاً بیامرزدم. یکی کلاش به دست و دوش فنگ ایستاده تا مبادا خبطی سر بزند از من. یکی هم صدای کلید از دست‌هایش می‌آید، اما او تو نیستی. کجایی؟ دلت برای من تنگ نشده؟ خبر نمی‌گیری از متهمت که دارد نقش مجرم را بازی می‌کند؟ که اصلاً چرا این نقش جدیداً این‌قدر برازنده‌اش شده؟ که چرا بالاخره زیر چوب و آب سرد و شلنگ و تشت و لگن گناه نکرده‌اش را گردن گرفته؟ کجا رفته‌ای؟ برای که غذا برده‌ای؟ دشنام‌هایت را در گوش که فرو می‌کنی؟ چه می‌گوید این به جای تو؟ چرا فکر می‌کند جایم در جهنم خودساختۀ او و امثال اوست؟ چرا نباید فکر کنم در بهشت سر یک لیوان نوشیدنی به هم دروغ نمی‌گویند؟ چرا خدا این‌قدر بیکار است تا منتظر بماند من بروم آن دنیا تا سرب مذاب در ماتحتم فرو کند؟ چرا وسط تابستان حرف که می‌زنم بخار از دهانم بیرون می‌زند؟ حداقل بیا و یک لیوان آب بده دستم تا پس فردا پشت سرت نگویند فلانی تشنه به درک واصل شد. چه لذتی داشت اگر تو به جای این سه نفر اینجا بودی، فحشم می‌دادی و با لگد می‌فرستادی‌ام انفرادی...

دویست و دوازدهمین

وارد توالت عمومی که شدم بوی عجیبی همه جا را فرا گرفته بود. چنین بویی را تقریباً جای دیگری نشنیده بودم. چیزی بود بین توت فرنگی ارگانیک تازه چیده شده با موز استوایی. کمی هم خنکای نعناع داشت. دیوارها را با کاشی‌های کِرم-قهوه‌ای رنگ پوشانده بودند. حاشیۀ کاشی‌ها طرح یونانی داشت، طلایی رنگ و درخشان. صدای هواکش نشان از این داشت که کسی حواسش به اینجا هست. امتداد درب‌های شیشه‌ای را تا انتهای سالن با نگاهم دنبال کردم. مثل همیشه ناخودآگاه رفتم به سمت درب آخر. سمت دیگر سالن ردیف کاسه‌های دست‌شویی بود با صابون‌های قالبی در کنارشان. حدسم درست بود: صابون‌های سبز گلنار، با روغن نارگیل و گلیسیرین. خبری از مخزن صابون مایع نبود. آلوده‌ترین جایگاه رشد باکتری و قارچ به گواه نتایج کشت آزمایشگاه! کسی باور نمی‌کند ولی حقیقت دارد. رسیدم به درب آخر. همیشه وقتی درب یک حجره توالت عمومی بسته باشد نمی‌دانی کسی داخل است یا درب خودش به خودش بسته شده. یا شاید نفر آخر بعد از قضای حاجت درب را با دستش کشیده تا بسته شود. مجبوری توجه کنی به سایه‌های زیر درب‌ها. به صداهای ناخوشآیندی که بشود از آنها نتیجه‌گیری کرد که آیا کسی داخل هست یا نیست. به میزان محکم بودن درب، که آیا چفت شده یا نیم باز است. از بخت خوب من درب‌ها شیشه‌ای بود و داخلش نمایان، شاید از بخت بد من درب‌ها شیشه‌ای بود و داخلش نمایان! شیشه‌ها مات بودند، با شجره‌های مشبّک مانند. نیازی به توجه به سایه‌ها یا تیز کردن گوش نبود، همه چیز پیش رویت نمایان بود. درب آخر را هل دادم و وارد حجره شدم.
کاسۀ توالت شکسته بود، با رگه‌هایی ترک خورده. شلنگ آب روی زمین افتاده بود و مثل جنازه‌ای که آب دهانش راه گرفته، آب از سرش راه گرفته بود به کاسۀ توالت. خبری از دستمال توالت نبود. البته انتظار بیجایی بود. سیفونی وجود نداشت. اصلاً جایی هم برایش تعبیه نکرده بودند. فقط یک چاه تخلیه بود و آب برای طهارت. درب را که بستم دنبال کلیدی اهرمی چیزی برای قفل کردنش گشتم. آن هم نبود! یعنی باید با یک دستت درب را هل بدهی و نگه داری تا مبادا کسی مهمان ناخوانده‌ات بشود. مگر درب‌ها شیشه‌ای نبود؟ پس چه جای نگرانی بود برای ورود کسی به داخل؟ این اولین گره فلسفی ذهن من بود. به عطر توت فرنگی و موز فکر کردم. به میزان نارگیلی که در صابون‌ها به کار رفته فکر کردم. به طرز ساخت کاشی‌ها فکر کردم. به چرایی شکستن کاسۀ توالت فکر کردم. به انگیزۀ کسی که شلنگ آب را روی زمین انداخته فکر کردم. به خودم فکر کردم.

دویست و یازدهمین

حالم خوب نیست، حالم اصلاً خوب نیست. رادیو بلاگ شمارۀ پنج

دویست و نهمین

پادشاه فقیری در کنار رودخانه‌ای خوشمزه قصری کوچک داشت. یک روز وزیرش را صدا کرد و به او گفت: «وزیر جان! عمر به درد نخور من به سر آمده، دختری هم ندارم که تاج و تخت پادشاهی را به او ببخشم تا وارث این پادشاهی پر از فلاکت و بدبختی من باشد. بیا و لطفی در حق من کن، بشو جانشین من.» وزیر نگاهی عاقل اندر سفیه به پادشاه انداخت و گفت: «کوچک حضرتا! شما با خودتان در مورد من چه فکری کرده‌اید؟ من بیایم و بشوم پادشاه کشوری کوچک مثل کشور در پیت شما؟! هرگز! هرگز!» آن گاه خنده‌ای از سر سفاهت سر داد، بار و بندیلش را در بقچه‌ای کوچک جمع کرد و بست به سر چوبی دراز. چوب را روی شانه‌اش انداخت و زد به جاده. همین‌طور که داشت می‌رفت احساس کرد گلۀ گرگ دنبالش افتاده است. گرگ‌ها وزیر را خوردند و شلوارش را هم به عنوان مسخره‌بازی انداختند توی رودخانۀ خوشمزه.
پادشاه که دید جانشین ندارد تصمیم گرفت بچه دار شود. خدمت حاج خانم ملکه رسید و گفت: «هی خانم! یک دختر بزا برایمان.» حاج خانم هم یک دختر زایید برایش مثل پنجۀ آفتاب ایکبیری و زشت و بدترکیب و به درد نخور. پادشاه که خوشش آمده بود یک دختر دیگر هم پس انداخت و مُرد. بعد از مردن پادشاه حاج خانم ملکه خواست سراغ وزیر را بگیرد که به او گفتند وزیر را گرگ خورده، نشان به آن نشان که تنبانش را دیشب اتفاقی از رودخانه گرفتیم، پختیم و دادیم به خورد شما و دخترها. ملکه که دید بی شوهر مانده رفت و با هیزم شکن سرزمین بی‌شعورها عروسی کرد. دخترها هم هر کدامشان رفتند یکی یک دوست پسر از توی لُپ‌لُپ برای خودشان پیدا کردند. منتظری آخر قصه چه بشود؟!

دویست و هشتمین

آدم از یک جایی به بعد دیگر می‌بُرد. پاره می‌شود. خسته می‌شود. کش می‌آید. جر می‌خورد. دیوانه می‌شود. منفجر می‌شود. آدم از یک جایی به بعد دیگر تاب نمی‌آورد. دیگر از جان مایه نمی‌گذارد. دیگر دل خوش نمی‌کند به سگ دو زدن‌های بی فایده. آدم از یک جایی به بعد دلش می‌خواهد خودش را بازنشسته کند. دلش می‌خواهد یک جا جلوی پنجره بنشیند، پرتقال پوست بگیرد و از پرواز کلاغ در هوای آلوده لذت نبرد. دلش می‌خواهد تُف بیندازد به زمین و زمان. دلش می‌خواهد فحش بدهد به بعضی چیزها و بعضی آدم‌ها و حسابش را با آن‌ها بالاخره صاف کند. دلش می‌خواهد سنگ پرت کند وسط شیشۀ همسایه، زنگ آیفون را بزند و بدود، فقط بدود. آدم از یک جایی به بعد دیگر نفرت دارد از همه چیز. از همه کس. از همه جا. دلش می‌خواهد یا خودش نباشد یا آن‌ها. دلش می‌خواهد به هیچ چیز فکر نکند تا سرش شوره نزند. دلش می‌خواهد همه چیز درست شود. همه چیز ریتم بگیرد. دلش می‌خواهد یک بار هم که شده احساس خوب بادوام داشته باشد. دلش می‌خواهد برود، فقط برود. با آرامش برود. با خیال راحت برود. آدم از یک جایی به بعد دیگر آدم نیست، فقط یک موجود زنده است که اکسیژن تلف می‌کند تا ماشین‌ها احتراق ناقص داشته باشند.

دویست و هفتمین

عنتر خان در عرض حرکت می‌کرد. این باعث شده بود تا بتواند علم عروض بیاموزد و از روی عرض مستطیل‌ها محاسبات فیثاغورثی انجام دهد. جوهرۀ حرکت جوهری نداشت، وجودش لبریز شده بود از اعراض به کون و مکان. خدمت سایرین که می‌رسید دغدغه‌های ذهنی‌اش را عرض می‌کرد اما چیزی از فرمایش سایرین نمی‌آموخت. همیشه جمله‌هایش را با این عبارت آغاز می‌کرد: «عارضم خدمتتان که...» عنتر خان علاقۀ زیادی به نظریۀ عرض وجودی داشت. اعتقاد داشت خدا و مخلوقاتش در عرض هم قرار دارند. می‌گفت خدا عارض ماهیت است و منشا عروض ذات بر ماهیت. می‌گفت اخلاق عارضی‌ست و نه مطلق. این عقاید و افکار برای کسی که عریضه نویس مظلمه بود کلاهی بود که کمی به سرش گشاد بود. حتی عریضه‌هایش را طویل نمی‌نوشت تا مبادا طول عریضه بر عرض آن پیشی بگیرد. اگر کسی بر او عارض می‌شد استدلال می‌کرد که دستانش نای نوشتن بیش از این ندارند، سریع جملات درخواست مآبانه را می‌نوشت و خط را با عرض تشکر و تهیّت به پایان می‌بُرد. عنتر خان موی عارضش را صبح به صبح می‌تراشید تا مبادا کسی بر نظافتش اعراض کند، یا کودکش هنگام بوسیدن از زبری عارضش بدخُلق شود. کلاً آدمی بود که در عرض حرکت می‌کرد. تا اینکه...
یک روز که از خواب بیدار شد دید به طول افتاده است. هر کار کرد نتوانست عرض تشک را بپیماید و برخیزد. حس کرد مُرده است. طول خانه را طی کرد تا بقیه را بیدار کند بیایند ببینند چه‌ شده است. باز هم هر کار کرد نتوانست چیزی به عرض عیال خفته برساند. به صرافت افتاد که مُرده است. مسافتی طولانی را پیمود تا پزشک بیاورد. ناگهان فهمید طی الارض می‌کند. طول زمین را به لمحه‌ای می‌پیماید. دیگر نمی‌تواند در عرض حرکت کند و فقط می‌خواهد مسیری طولانی را تا آسمان‌ها ارتفاع بگیرد. عنتر خان به فرمول حجم دست یافت، طول بدنش را در عرض وجودی‌اش ضرب کرد و ارتفاع گرفت، آنگاه با خوشحالی فریاد زد: «یافتم یافتم!» و لبریز شد.

دویست و ششمین

عکس را که چند روز پیش همین‌جوری و از سر لطافت آسمان خارج از تهران می‌گرفتم فکر نمی‌کردم یکی بخواهدش، یکی این قدر زود بخواهدش.
بلاگم، بلاگنده، آسمان، آسمان آبی، هوای پاک، آسمان پاییز، ابر، آسمان ابری، آسمان زیبا

دویست و پنجمین

دیشب خوابیده بودم که دیدم بیدارم. با صحنۀ عجیبی مواجه شدم، لامپ‌ها پرواز می‌کردند و ستاره‌ها در خاک ریشه دوانده بودند. درخت‌ها آواز پاییز سر داده بودند و باران قصد آمدن نداشت. کلاغ‌ها سپری می‌شدند، گنجشک‌ها یخ می‌بستند و گربه‌ها ترانه‌های سوزناک عاشقی سر داده بودند. وقتی دوباره خوابیدم خواب دیدم. دیدم که شب است و تاریک است و ستاره ندارد آسمان شب ما از نور لامپ‌ها. دیدم که نه حتی کلاغی مانده، نه گنجشکی تخم کرده و نه ماده گاو آبستنی وضع حمل. بیدار که شدم خوابیدم، نمی‌دانم چرا مخلوط شده خواب و بیداری‌ام، مانند مال حلال مخلوط به حرام کاش خمس برمی‌داشت تا دخلش را بیاورم. افسوس که خوابم می‌آید...
***
چهره‌اش حسی را در من برنمی‌انگیخت. ظاهراً باید کور باشی تا بفهمی زیبایی به انحنای خطوط گونه یا چشم و ابروی مشکی رنگ نیست. باید کر باشی تا درک کنی از هر حرفی رنجیدن یا هر کلامی را به سخره گرفتن شیوۀ دلچسبی نیست. صحبت که می‌کرد حوصله‌ام یواش یواش سر می‌رفت. ترجیح می‌دادم قدم بزنم و دل به صدای خش خش برگ‌های پاییز خوش کنم تا وقتم را با حس ناخوشایند سرسری گوش دادن تلف. کاش می‌شد فهمید دیگران به چه چیز دل می‌بازند، به چه چیز امید می‌بندند و به چه کس اتّکا می‌کنند. ثانیه‌ها که منتظر مفهوم عمیق درک متقابل نمی‌مانند، عمرت را تلف می‌کنند و می‌گذرند. فقط یک تکه برگ است که جا می‌ماند کف خیابان و ردّ عبور می‌گذارد بر دل تو...
***
امروز یک بزغاله رفته بود بالای درخت آواز گنجشک سر می‌داد. هر چقدر اصرار کردم بیا پایین ناهار را با هم بخوریم توجهی نکرد. فکر کنم عشق توله سگ همسایه او را به این روز انداخته بود. خدا به موقع رسید، گوشش را گرفت و انداختش کنج سگ‌دونی. از آن موقع تا حالا صدایش در نیامده، فکر کنم بالاخره فهمید که سگ‌ها همه‌شان مثل هم‌اند...
***
امروز خدا را آورده بودند درمانگاه تا آمپول بزند. از نگاهش می‌شد ترس و استرس را فهمید. نوبتش که شد تا دم در اتاق تزریقات با شک و تردید قدم برداشت. تخت و سرنگ را که دید عقب عقب رفت، پا بر زمین کوبید و گفت: «من نمی‌آم، من نمی‌خوام...» صدایش می‌لرزید. چند نفر برگشتند ببینند چه شده. پرستار از داخل اتاق صدا زد: «بیا عزیزم بیا اینو ببین.» فهمیده بود قرار نیست اتفاق خوبی در اتاق برایش رخ دهد. موقعیت، موقعیتی منفی بود که حتی خدا هم رخ دادنش را فهمیده بود...
***
می‌دانی آسمان، هیچ چیز اینجا روی زمین سر جای خودش نیست. آدم‌ها هیچ کدام پرواز کردن بلد نیستند. درخت‌ها ناامیدانه ایستاده‌اند و قدم از قدم برنمی‌دارند. کبوترها دیگر از سیاهی شهر فرار نمی‌کنند. بچه‌ها دلشان به برف روی کوه‌ها خوش نیست، کوه و دریا و جنگلشان سر از کتاب‌ها در آورده. دیگر ترافیک مغز آدم‌ها را خط‌خطی نمی‌کند. مورچه‌ها نان از روی قالی برنمی‌دارند. می‌دانی آسمان، دیگر حتی من هم فکر تو نیستم...