چهل ویژگی یک کاندیدای نمایندگی مجلس
1- عدالت را نه در توزیع همه جانبه و متوازن فقر، بلکه در توزیع متناسب ثروت بداند. 2- تفاوت اختیارات رئیس جمهور، وزیر و نماینده مجلس را بداند و وعده ای خارج از حوزه مسولیت خود ندهد. 3- حداقل تجربه یک دوره دو ساله مدیرکلی یا معاون مدیرکلی را داشته باشد. 4- تعریفی جامع و دقیق از منافع ملی داشته باشد. 5- تمام آمال و آرزویش عضویت در کمیسیون انرژی مجلس نباشد. 6- پس از نمایندگی خواستار انتقال از وزارتخانه فعلی خود به وزارتخانه دیگری نباشد. 7- حداقل یک تجربه در طراحی، انجام یا تکمیل یک طرح عمرانی داشته باشد. 8- حداقل پنج بار به سازمان مدیریت و برنامه ریزی مراجعه کرده باشد. 9- حداقل پنج بار به مجلس شورای اسلامی مراجعه کرده باشد. 10- حداقل نام سه وزیر از وزرای قبلی هر وزراتخانه را بداند. 11- محورها اصلی هر یک از برنامه های توسعه قبلی کشور را بداند. 12- مهم ترین توفیقات و و عدم توفیق های برنامه های توسعه را بتواند بیان و وعلل و عوامل آنرا تحلیل کند. 13- به اقدامات سلبی،در امور فرهنگی معتقد نباشد و اینگونه اقدامات را آخرین مرحله در برخورد با پدیده های فرهنگی بداند. 14- با پدیده جهانی شدن و آثار و عواقب آن آشنا باشد و بتواند برای حفظ هویت ملی و دینی و همچنین افزایش اثرگذاری فرهنگی مان در دنیای جدید ارایه طرح و برنامه کند. 15- لایه اول دوستان، مشاوران و همراهانش از صنف محترم پیمانکاران نباشد. 16- اشتغال زایی را در توسعه کمی بخش صنعت و کشاورزی نداند. 17- تفاوت های عصر کشاورزی، عصر صنعتی، عصر اطلاعات و عصر دانایی را بداند. 18- اعتقاد داشته باشد که با ابزار و افکار دوران کشاورزی و صنعتی نمی توان در عصر دانایی موفق بود. 19- کشاورزی را محور استقلال نداند. 20- مدارک تحصیلی اش جعلی نباشد. 21- حداقل 5 نفر از معلمان دوران تحصیلش حاضر شوند برایش سخنرانی کنند. 22- حداقل 5 نفر از استادان دوران تحصیلش حاضر باشند توانایی اش را برای نمایندگی مجلس تایید کنند. 23- پایان نامه اش را خودش نوشته باشد. 24- آخرین مدرک تحصیلی اش را همزمان به اشتغال به کاردولتی دریافت نکرده باشد. 25- در دوره نمایندگی قصد ادامه تحصیل نداشته باشد. 26- هرماه یک کتاب بخواند. 27- آشنایی مقدماتی با اصول علمی و معاهده های بین المللی داشته باشد. 28- آشنایی مقدماتی با یک زبان خارجی داشته باشد. 29- حداقل 10 حکایت از گلستان سعدی را بتواند شفاعا نقل کند. 30- فرق کارآفرینی و اشتغال زایی را بداند. 31- توسعه دانش بنیان را مقدم بر توسعه پیمانکار بنیان بداند. 32- تجربه کار در بخش خصوصی یا با بخش خصوصی را داشته باشد. 33- نام ده بازیگر، ده فیلم سینمایی، ده نویسنده، ده کارآفرین و ده دانشمند برتر ایرانی را بداند. 34- تعداد هنرمندان، معلمان و اساتید همراهش از تعداد پیمانکاران همراهش بیشتر باشد. 35- در ایام پیش از انتخابات با حضور مکرر در مجالس عزاداری به شعور مردم توهین ننماید. 36- منبع تامین و ریز هزینه های ستاد انتخاباتی اش را شفاف به مردم اعلام کند. 37- هزینه های انتخابات را از راه حلال تأمین کرده باشد. 38- در هر زمینه ای سخنرانی و اظهار نظر نکند. 39- امام جماعت مسجد محله کاندیدا، عدالت ایشان را تایید کند. 40- اگر هیچکدام از شرایط فوق را نداشت حداقل به خدا معتقد باشد و خدا را ناظر بر اعمال خود بداند.
از کفاشیان تا سید خلف
ادامه مطلب در سایت شوشان
اگر در توسعه دانش بنیان وارد نشویم آینده ما امروز "نفت سفید" است
تمرین جالب دانشجوبان "استنفورد" برای یادگیری کسب ثروت
دو گزینهی اول که به ذهن بچهها میرسد: «شستشوی ماشین دیگران» و «آبمیوه فروختن» است. با یک اسکناس پنج دلاری (میتوانیم فرض کنیم که ما یک اسکناس ده هزار تومانی داریم) میشود دستمالی خرید و سطل کهنهای برداشت و به جان ماشین مردم افتاد. یا اینکه یک کیلو پرتقال بخری و با قرض گرفتن یا اجاره کردن آبمیوه گیری خانواده، کسب و کار آخر هفتهات را آغاز کنی!
اما دیر یا زود، گروههایی از بچهها میفهند که راز اصلی این بازی، «فراموش کردن این پنج دلار» است. با این پول کم فقط گرفتار میشویم. اگر قرار بود که یک قطعه اسکناس کم ارزش بتواند نقطه شروع ثروتمند شدن و موفقیت ما باشد، همهی دانشجویان اطراف ما الان موفق و ثروتمند بودند. این پول کم، بیشتر از اینکه به ما کمک کند، باعث میشود ذهن ما محدود شود. حالا همهی فرصتها را از دریچهی یک عینک تنگ و محدود پنج دلاری میبینیم. بهتر است این پنج دلار را دور بیندازیم و به کار کردن و کسب درآمد فکر کنیم…
پس از دور ریختن آن اسکناس بی ارزش، حالا گزینههای واقعی خودشان را نشان میدهند. یکی از نمونهها را با هم بخوانیم:
گروهی از دانشجویان، متوجه شدند که آخر هفته، صف طولانی برای غذا خوردن و غذا خریدن از رستورانهای خوب شهر وجود دارد. بچهها تصمیم گرفتند در صف جا بگیرند و وقتی داشت نوبتشان میشد، آن جا را به دیگران بفروشند. حدود قیمت فروختن یک جا در صف، بیست دلار بود. بازی برنده برنده بود. بچه ها خوشحال بودند که درآمد خوبی به دست میآوردند و خانوادهها هم که حوصلهی صف ایستادن را نداشتند، با خوشحالی بیست دلار به یکی دو دانشجو میدانند که با لبخند جای خود را به آنها واگذار میکردند.
دانشجویان به تدریج رستورانها و شرایط مختلف را امتحان کردند و نتیجههای جالبتری هم گرفتند. از جمله اینکه خانوادهها از دانشجوی دختر مظلوم و مهربان راحت تر جا میخرند تا پسری که شیطنت در چهرهاش موج میزند. پسرها جا میگرفتند و دخترها در صف جا را میفروختند.
بعد از مدتی فهمیدند بعضی رستوران ها که یک زنگ و ویبرهی کوچک به مشتری میدهند تا زمانی که نوبتش شد آن دستگاه زنگ بزند و بلرزد، گزینههای بهتری هستند. شاید برای مردم راحت نباشد که به شما پول بدهند و بروند به جای شما در صف بایستند (واقعیت این است که شاید برای یک دانشجو هم حس خیلی خوبی نباشد)، اما شما نوبت گرفتهاید. دستگاه ویبره مخصوص صدا کردن مشتری در دستان شماست و وقتی کسی به شما پول داد، دستگاه را به او تحویل میدهید و میروید. اساساً مردم وقتی پول میدهند خوشحال میشوند یک محصول فیزیکی دریافت کنند. حتی اگر این محصول، دستگاه زنگ و ویبرهای باشد که شما را صدا میکند و باید هنگام ورود به رستوران، آن را به متصدی تحویل دهید…
پیام سلیگ کاملاً مشهود است. منابع خوب هستند اما همهی منابع مفید نیستند. منابع همیشه فرصتهای بیشتر در اختیار ما قرار نمیدهند. گاهی فرصت های پیش رو را از ما میگیرند. گاهی «داشتن یک آشنای خوب در کشور اسپانیا» باعث میشود که هر زمان به رابطهی بازرگانی با غرب فکر می کنیم به اسپانیا فکر کنیم. گاهی وقتها، داشتن یک مدرک کارشناسی از یک دانشگاه، باعث میشود انبوهی از فرصتها را از دست بدهیم. آیا شما هم کسی را دیدهاید که شغل مناسبی را به او پیشنهاد میکنند اما او می گوید: با تخصص من همخوانی ندارد؟ (منظور از تخصص هم مدرک دانشگاهی است نه دانش اختصاصی!).
البته همیشه مشکل جوانترها نیست. گاهی پدر و مادرها یک اسکناس ده هزار تومانی دارند و به اجبار میخواهند بچهها با همان کار را شروع کنند. پدری که به فرزندش میگوید من یک پزشک قوی و خوشنام هستم. تو اگر پزشک شوی به خاطر همین نام خانوادگی ده پله جلوتر از بقیه هستی. چرا میخواهی کار دیگری را شروع کنی؟
منبع: متمم
" سن استقلال اقتصادی در ایران چقدر است؟"
نویسنده: جعفر رضازاده
یکی از عوامل فرهنگی که سایر بخشهای جامعه را تحت تاثیر شدید قرار می دهد مقیاس های رشد جامعه در حوزه های مختلف است. مثلاً در جامعه مذهبی ایران به دلیل وجود مسئله نجاست ، کنترل ادار و مدفوع از سنین بسیار پایین به کودک آموزش داده شده و همین باعث می شود که یک کودک ایرانی در سن دو سالگی کاملا مهارت دستشویی رفتن را یاد گرفته و بتواند کنترل خودرا داشته باشد اما در کشورهای غربی گاهی این سن تا پنج سالگی هم ادامه پیدا می کند.
مقیاس های رشد اجتماعی نیز جامعه را نسبت به فرزندان حساس می کند همچنین مقیاس رشد در حوزه علمی و درسی که اکنون در ایران بسیار به آن توجه شده، به نحوی که آمادگی برای کنکور از سالهای بسیار قبل آغاز می شود و همین امر باعث شده است بخشهای مختلف جامعه از خانواده گرفته تا مدارس و موسسات مختلف سرمایه گذاریهای هنگفتی برای آماده سازی فرزندان و شاگردانشان برای قبولی در کنکور صرف نمایند.
چنین حساسیتی به موضوع باعث گردید هر روز ظرفیت دانشگاهها فراتر رفته و صرف نظر از کیفیت آموزش های ارایه شده، تعداد صندلیهای دانشگاه فراتر از متقاضیان ورود به دانشگاه شود.
امروز جامعه ایران در نقطه ای قرار گرفته است که همین حساسیت باید در حوزه اقتصادی نیز ایجاد شود. اما کنکور حوزه اقتصادی چه عاملی می تواند باشد؟
در فرهنگ ایران اصطلاحی بود که وقتی یک پسر می خواست ازدواج کند برایش بکار می گرفتند و آن این بود که هر وقت توانستی با " ما تحت" خود در را باز کنی می توانی ازدواج کنی! منظور از این اصطلاح هم این بود که هر وقت دستت پر از وسایل بود که نمی توانستی با دست در را باز کنی و به تعبیر دیگر خودت کار کرده و ملزومات خانه را خودت تهیه کردی می توانی ازدواج کنی! یا به تعبیر امروز هر وقت توانستی خودت روی پای خودت بایستی و به استقلال اقتصادی برسی می توانی یک زندگی مستقل ایجاد نمایی!
بررسی های میدانی نشان می دهد که هم اکنون هیچ سن مشخصی در این خصوص در کشور ، قانون و حتی عرف جامعه تعیین نشده است و همین امر آماده سازی جوانان برای ورود به بازار کار و رسیدن به آمادگی لازم جهت تامین معاش خود را با ابهام مواجه کرده است . بدیهی است در ادامه این روند ، تدابیر لازم هم برای آماده سازی مذکور بکار گرفته نمی شود.
تصور کنید ازهمین امروز، سن رای دادن در انتخابات را سن استقلال اقتصادی در جمهوری اسلامی بدانیم چه اتفاقی می افتد؟
اولین حوزه ای که به شدت نسبت به این موضوع توجه نشان داده و خودش را آماده می کند خانواده است. وقتی اعلام می شود که زودتر از سن یازده سالگی اجازه ندهید فرزندتان در صندلی جلوی خودرو بنشیند چون خطرناک است و میزان آسیب دیدگی فرزندتان بالا می رود، خانواده که نسبت به فرزند خود حساسیت دارد جلوی خواست وی می ایستد و به او می آموزد که باید این موضوع را رعایت کند همچنین است در استفاده از تلفن همراه برای کودکان و نوجوانان!
همین امر در محامل مختلف رسانه ای، مذهبی ، مدارس، دانشگاهها و غیره هم موردتوجه و نقد و بررسی قرار گرفته و در نهایت می بینیم عده کثیری با درک موضوع اقدام به تربیت فرزندانبر اساس مقیاس ذکر شده کرده و گروه دیگر نیز از طریق فشار اجتماعی و گروهی وادار به چنین کاری شده و در نهایت عده قلیلی خواهند ماند که به این مقیاسها توجهی ننمایند.
حال فرض کنید سن استقلال اقتصادی را 16 سال اعلام کرده و مثلاً در شورای فرهنگ عمومی یا در مجلس قانونی مصوب شود که نهادهای تربیتی اعم از خانواده ، مدرسه و دانشگاهها باید برنامه های خود را به ترتیبی طراحی نمایند که در سن مذکور فرد بتواند مخارج زندگی خود را تامین نماید در این صورت با چه صحنه هایی روبرو می شویم؟
اولین موضوعی که با آن مواجه خواهیم شد این است که خانواده به این اندیشه فرو می رود که فرزندش چه توانایی دارد و چگونه می تواند در این سن به در آمد دست یابد؟ فرهنگ عاطفی ایران اجازه نمی دهد که برخورد خشنی با فرزند انجام گیرد بلکه سعی می کند مانند نوشتن انشاء برای فرزند دانش آموزش خودش جور فرزند را بکشد. همین کاری که الان انجام می دهد. اما قطعاً چنین روشی نخواهد توانست فرزند را موفق کند . بنابراین لازم است همانگونه که در حوزه آموزشی برای قبولی دردانشگاه ،کنکور برگزار می شود در این حوزه نیز یک کنکور برگزار شود. اما این آزمون چگونه باید باشد که از تله های فرهنگ ایرانی بتواند به سلامت عبور کرده و واقعاً توانمند شدن فرزندان ایران را بیازماید؟
اگر مانند سایر حوزه ها این امر را نیز دولتی نماییم و مثلاً بیاییم و آزمون استقلال اقتصادی را توسط دولت برگزار کنیم واکنش مردم همان می شود که در موضوع ماهواره نشان دادند. در موضوع ماهواره ما چنان فرض کردیم که خانواده نمی تواند جلوی فرزندش را بگیرد و دولت باید وارد این کار شود و همین امر باعث شد که خانواده ها رودروی دولت بایستد و از هر روشی برای استفاده از این وسیله استفاده کنند.
قطعا خانواده نسبت به فرزند خود دلسوزتر است تا هر کسی دیگر، اما ممکن است راه حمایت از فرزند خود را نداند که باید آموزش ببنید تا بتواند چنین کاری را انجام دهد.
کاهش جمعیت ، افزایش سواد و بازار داغ ایران فرصت هایی هستند که می تواند سن استقلال را پشتیبانی نمایند. از طرف دیگر مجموعه ای از روشهای تربیتی که بحث کار آفرینی را تا سنین دوره راهنمایی پایین آورده است در بخشهای تربیتی شکل گرفته است.
آنچه تمام اینها را به هم متصل کرده و خواهد توانست یک تحرک در سطح عمومی جامعه ایجاد کند بلند کردن علم سن اقتصادی در حوزه قانون گذاری و کار وسیع در حوزه رسانه ای است.
بالطبع نیروهای بالقوه که ایده و روشهای نوینی برای تربیت نوجوانان و جوانان دارند با چنین اعلانی، اعلام وجود کرده و توانمند سازی نیروی انسانی را انجام خواهند داد.
آنچه مسلم است منابع راکد و بالقوه زیادی وجود دارد، نیروی انسانی هم که موجود است که می تواند با مهارتهای مختلف و خلاقیت، منابع را بکار گرفته و ارزش افزوده در آنها ایجاد نماید. نیروهای پشتیبان نیز به انحاء مختلف در جامعه شکل گرفته است. با این وصف یک شاخص لازم است تا اینها را به هم متصل کرده و خط پایانی بر ناتوانی آحاد جامعه قرار دهد.
برنامه ریزی شغلی به عنوان یک سامانه توانمند سازی می تواند در این خصوص قابل توجه باشد. چنین برنامه ای با توجه به وضعیت و نیازهای کنونی جامعه طراحی شده است که شامل آزمون برای تشخیص توانایی های فرد، مشاوره برای ایجاد توان برنامه ریزی ،آموزش برای یادگیری مفاهیم پایه اشتغال و مستشاری برای پشتیبانی برنامه طراحی شده می باشد.
به نظر می رسد برنامه ریزی برای شغل با شاخص استقلال اقتصادی می تواند در مدت زمان معینی عقبه اقتصادی کشور را تقویت نماید. اگر این موضوع به جریان ملی تبدیل شود خواهد توانست مجموع منابع طبیعی و حتی فکری جامعه را به بهره وری برساند چه اینکه بسیاری از ایده ها و نوآوری ها به لحاظ نبود زنجیره تولید ارزش در ذهن ابداع کنندگان راکد می ماند.
یک دانشگاه، یک روز، دو رییس ، دو رتبه
سه شنبه هفته گذشته آیین تودیع ریاست پیشین و سرپرست فعلی دانشگاه شهید چمران اهواز برگزار شد. یکی از حاشیه های جالب این مراسم اعلام رتبه 12 برای دانشگاه از سوی ریاست پیشین و رتبه 32 از سوی سرپرست فعلی بود. مساله ای که تعجب حاضران در سالن را برانگیخت و انتشار عمومی و البته توام با خطای آن موجی از سوال و تحلیل های مثبت و منفی را به همراه داشت. جالب است که بدانید که رتبه اعلام شده از سوی هر دو رییس درست بوده است هم رتبه 12 دکتر مروتی و هم رتبه 32 دکتر رعایایی اردکانی!
رتبه اعلام شده از سوی دکتر مروتی بر اساس همه اسناد ثبت شده دانشگاه شهید چمران اهواز در نمایه استنادی علوم جهان اسلام است که مرجع اصلی رتبه بندی دانشگاههای کشور است. در این رتبه بندی فقط دانشگاههای زیرنظر وزارت علوم تحقیقات و فناوری لحاظ شده اند. رتبه بندی اعلام شده از سوی دکتر رعایایی اردکانی براساس مقالات ثبت شده در نمایه ISI و میزان استناد به آن مقالات است و با بررسی که اینجانب اواخر سال 2013 انجام داده بودم؛ تقریبا همخوانی دارد. در این رتبه بندی همه دانشگاههای ایران از جمله دانشگاههای علوم پزشکی هم لحاظ شده اند.
ذکر این نکته ضروری است که دانشگاه شهید چمران اهواز در سال گذشته حدود 400 مقاله ثبت شده در نمایه ISI داشته است و تقریبا دو برابر این هم مقاله فارسی سالانه توسط محققین دانشگاه نوشته می شوند که در نمایه ISI ثبت نمی شوند و به تبع آن در رتبه بندی این موسسه به حساب نمی آیند. حال اگر ما مقالات فارسی را به این مقالات اضافه کنیم و دانشگاههای علوم پزشکی را از این رتبه بندی حذف کنیم رتبه ای که هر دو بزرگوار گفته اند تقریبا یکی می شود.
در پایان این نکته را باید اضافه کنم هیچکدام از سیستم های رتبه بندی نمی تواند به طور دقیق و کامل جایگاه واقعی یک دانشگاه را نشان دهد و شایسته آن است که فارغ از رتبه بندی های مرسوم، موفقیت دانشگاه را در میزان اثرگذاری آن در همه شوون جامعه بسنجیم. شاید سال آینده شصتمین سال حیات دانشگاه شهید چمران اهواز (جندی شاپور) در دوره جدید است بهترین زمان برای این سنجش و تحلیل منطقی عملکرد 60 ساله دانشگاه و نقش آن در توسعه خوزستان باشد.
طلب حلالیت و خداحافظی
درگذشت ناگهانی دانشجوی عزیزم آقای عیسوندزیبایی را تسلیت عرض می کنم
خدایا جز خوبی از او ندیدم
حکایتی خواندنی از نویسنده ای که نمی شناسم
هميشه سر زدن به کتابفروشي هاي انقلاب برايم غم انگيز است: مغازه هاي بي رونق و مشتريان بي رمق. کساني که به توصيه يا اجبار استاد خود، راهي انقلاب شده اند تا کتابي را تهيه کنند و بخوانند. کساني که «کتاب خواندن» برايشان، يک شغل است. چهار سال يا شش يا ده سال اين کار را انجام ميدهند تا «فارغ التحصيل» شوند.
در زبان انگليسي، براي يايان مقطع تحصيلي، از واژه Graduate استفاده مي کنند از ريشه ي Grad به معناي «پله» و «گام». پايان مقطع تحصيلي به معناي يک گام به پيش يا حرکت به يک پله ي بالاتر است. ما ولي از «فارغ» شدن استفاده ميکنيم. تو گويي که زايماني سخت در کار بوده و اکنون مي خواهيم به روند عادي زندگي بازگرديم…
بگذريم…
در خيابان انقلاب با اين آگهي ها مواجه شدم:
پروژه ي دانشجويي با ارزان ترين قيمت
با قيمت بسيار ارزان، برايت پايان نامه مي نويسند: تاريخ و علوم سياسي، مديريت و اقتصاد، زبان و ادبيات فارسي، مقاله ISI
با قيمتي باور نکردنکي برايت برنامه نويسي مي کنند: با هر زبان که بخواهي!
آري. خوشبختانه امکانات در حدي زياد شده، که ميتواني بي آنکه چيزي از مديريت بفهمي، مدرکش را دريافت کني. بي آنکه زبان بداني، ترجمه کني. بي آنکه سياست و اقتصاد بفهمي، مقاله هايي در آن حوزه داشته باشي، آنهم در سطح ژورنال هاي بين المللي و آي اس آي. کافي است پول داشته باشي آنهم نه زياد، بلکه به نرخ دانشجويي!
از امروز ديگر به ميوه فروش همسايه نمي خندم که آنها که کت و شلوار دارند را «دکتر» و آنها که اسپورت مي پوشند را «مهندس» صدا ميزند. او جامعه را بهتر مي شناسد. حتماً او هم ميداند که هزينه ي دکتر و مهندس شدن، گرفتن يک تاکسي به مقصد ميدان انقلاب است.
از امروز ديگر، به حسابدار شرکتمان نميخندم که هميشه ميگويد: درسته من ديپلم دارم. اما ديپلم قديم است! او فرق ديپلم جديد و قديم را خوب فهميده است.
از امروز ديگر تعجب نميکنم که چرا دوستم که کارشناس سخت افزار است – به قول خودش – سوراخ هاي اطراف لپ تاپ را، با يکديگر اشتباه ميگيرد!
از امروز ديگر ميدانم که چرا، يکي از آشنايانم که سمت بالاي اقتصادي در يک سازمان دارد، نميتواند «اصل» و «بهره»ي وامي را که پرداخت ميکند، جداگانه محاسبه کند.
از امروز ديگر مي دانم که چرا ميگوييم: «فارغ التحصيل!»
خوب ميدانم که سرنوشت شوم جامعه ي ما،
نه آن هنگام که در تاريکي، نيايش ميکنيم و اشک مي ريزيم،
بلکه آن هنگام که در روشنايي، تلفن نويسنده ي دانشنامه ي خود را روي ديوارهاي ميدان انقلاب مي بينيم و لبخند ميزنيم، نوشته ميشود…
ما مردمي شده ايم که تقلب ميکنيم. دانش معامله ميکنيم. عنوان ميخريم.
اقتصاد ايراني، صنعت ايراني، فرهنگ ايراني، تاريخ ايراني، ادبيات ايراني. همه و همه را ميتوانم صفحه اي ۱۵۰۰ تومان بخرم و خوشحال باشم که مدرکم را با کمترين وقت و هزينه گرفته ام. اما فراموش ميکنم که در جامعه اي زندگي ميکنم که ساير کالاها و خدمات نيز، به احتمال زياد توسط کساني به من ارائه ميشود که دانش خود را از همين ميدان، شايد کمي بالاتر يا پايين تر، خريده اند!
پي نوشت نامربوط ۱:
گاه با خودم ميگويم خوش بين باش. اما باز افسرده ميشوم. چرا که خوب ميدانم جامعه اي که تمام سال خوابيده است، با چند شب بيداري، «احيا» نمي شود…
لابد ميگوييد: اگر اوضاع چنين اسفناک است، چرا مردم بي درد و دغدغه اين وضعيت را پذيرفته اند و کسي نگران نيست؟
دليلش اين است که «همه چيزمان» با «همه چيزمان» جور است.
وقتي نماز را که قرار بود، راهمان را هموار و روحمان را بيدار کند، نمي خوانيم و پول ميدهيم تا پس از مرگ برايمان بخوانند – درست مانند اينکه شما نوشابه بخوري و پول بدهي فرد ديگري به جايت بدود تا کالري هاي اضافه ي تو بسوزد!
طبيعتاً مقاله مان را هم مي دهيم تا ديگري بنويسد. اصل، ثواب است که ما برده ايم…
چنين است که جامعه ي مان سرشار ميشود از: روح هاي پاک. جيب هاي پوچ و مغزهاي پوک.
پي نوشت نامربوط ۲:
بگذار متعصبين هر چه مي خواهند بگويند. اما براي من، ديدن تن فروشان و مشتريان آنها، در کنار خيابان ساده تر است تا ديدن مدرک فروشان و مشتريانشان.
چه آنکه، گروه نخست، آنچه مي خرند و مي فروشند کاملاً شخصي است و گروه دوم، آنچه معامله ميکنند و بر باد ميدهند، تاريخ و اقتصاد و صنعت و معيشت يک ملت است.
پي نوشت نامربوط 3
با اين اوضاع و احوال مدرك و مدرك گرايي و فارغ التحصيلي و حذف كنكور تا دكترا و فوق ليسانس كه اين روزها رواج عجيبي پيدا كرده مرا به اين فكر وحشتناك فرو برده كه نكند فردا اگرخداي ناكرده من ، شما و فرزندان من و شما گذارمان به اطاق عمل و بيمارستان بيفتد ، چه تضميني وجود دارد كه يكي از آن جراحاني كه بالاي سر ما با لباس سبز وچاقو به دست آماده براي جراحي يكي اعضاي بدن ماست ، مداركش را و پايان نامه اش را به لطف سهميه هاي آن چناني و از ميدان انقلاب و شبيه به آن تهيه نكرده باشد !!!!
بابك مختاري هستم، دكتراي شيمي آلي دارم و از سال 84 در دانشگاه شهيد چمران اهواز به تدريس و تحقيق مشغولم. انتشار نزديك به سي مقاله علمي در مجلات و كنفرانس هاي ملي و بين المللي و انجام چهار طرح پژوهشي حاصل تحقيقات علمي ام تا کنون بوده است. علاوه بر كارهاي علمي، هرازچندگاهي دغدغه هايم را در زمينه هاي مختلف در روزنامه ها و سايت هاي خبري كشور و استان منتشر نموده ام. از نيمه دوم سال 86 مديريت مركز رشد فناوري خوزستان و از مهرماه 88 رياست پارك علم و فناوري خوزستان- كه خود مسئول راه اندازي آن بوده ام- را به عهده دارم.