نشانی

 

 

 

من در این کوچه به دنبال تو میگردم

این کوچه پر از عطر قدمهای تو است

این کوچه سراسر شعر است

این کوچه همانند رگ شهر در جریان.

من در این کوچه که هستم

نه زمان می گذرد و نه عمر!

این کوچه پر از خلوت توست

پر از نگاه معصومانه ی توست

آخر این کوچه تویی

و در این کوچه گمشده من!

من در این کوچه به دنبال تو میگردم

تا بییایی و بگیری دستم

من که از عطر قدمهای تو مستم.

با نگاهی دوخته بر تن ماه

همچنان بی قرار ،  منتظر هستم!

جانان تو کجایی؟!

در این کوچه چراغی نیست!

این کوچه ترا دارد و ماه

و این کوچه چه داراست!

بیا روشن شود این کوچه هر از گاه

بیا شادم کن با گوشه ی چشمی

نه بیا و اصلا نکن بر من نگاه!

من که رانده شودم از دیار خویش

اکنون بر این کوچه آورده ام پناه...


 

  تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

قصه ی غصه

 

 

 

دست تنهایی تو دستم پر کرده جای دستا تو

زیر خاکستر خاطره دفنه روزای بودن با تو

چشماتو ببند عزیزم تا بریم به خونمون

به همون خونه ای که خنده بود کمترین بهونمون

چشاتو ببند تا سفر کنیم تو ی عالم رویا

ببرم به وقتی که بودیم توی یک عالمه رویا

چشاتو ببند تا نبینی رنگ سیاه خونمو

بذا دستا تو رو نبضم ، تا بفهمی ضربان خونمو

چشاتو ببند نبینم تو اعماق چشات گذشترو

دوباره یادم نیاره اون پرو بال پرپر و

چشاتو ببند تا فک کنم اشک زیر پلکای تو پنهونه

هر چند که میدونم بعیده بریزه اشکی یه دونه

چشاتو ببند تا نبینی رنگ روزگارمو

تا بگم چیزایی که هستن ولی ندارمو

چشاتو ببند حرفی نزن ،گوش بکن

تا بفهمی حرفامو هر چی شادی دیدی فراموش بکن

چشاتو ببند تا قصه ی زندگیمو شروع کنم

که بگم سهم من از تو فقط دروغ و غم

چشاتو ببند تا فقط بشنوی صدای لرزونه منو

که نبینی روزگاره سراسر هزیون منو

چشاتو ببند ، نترس تو که کابوس نمی بینی

تو که هر روز تو یه خونه تاریک و تنها نمی شینی

چشاتو ببند همون طور که چشاتو روی من بستی

بازم آرزومه خوشبخت شی با هر کی هر کجا هستی

چشاتو ببند همون طور که من چشامو بستم

نمی خوام تنها بمیرم ، بزا پر شه جای دستات توی دستم.


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

کاش می شد...اما نمی شود!

 

 

اگر اشک تنها چاره بر این بی چارگی باشد

من تنها گریه خواهم کرد

در خیال خویش آهسته

به شانه هایت که دیگر نیستند تکیه خواهم کرد

در این زندان بی روزن

بسته است پایم به زنجیر های سرد تنهایی

که خوب می داند دلم

 نیست مرا هرگز از این تقدیر رهایی

اما تو ققنوس بی قفس

پرهایت را سائیدی به تن هوا و رفتی

پرواز تو برای این قصه ی نصفه و نیمه

پایان غم انگیز و پر از اشک

شاید این پاییز فصل کوچت بود

این مهر چه قدر بی مهری کرد

پاییز بی تو

زمستان بی تو

ولی امیدی به بهار که باز گردی نیست

دل شکسته از این پاییز و این مهر

نا امید از بهار و فروردین

که با باز آمدنت

بشکنی خواب زمستانی قلبم را!

تنها گل پژمرده ی قلبم

داشت تازه تنش

گرم خورشید با تو بودن می شد

ابری از فاصله اما

گرفت از دلم

تنها همدم هر لحظه کنارم را...

و حال

تو پی هم نفس و

من تسلیم تقدیر خودم

به دنبال یک هم قفسم

و من آن قاصد بی مقصد

که پی گفتن خداحافظی ام

تا کجاها که به دنبال تو گشتم!

و اکنون دلم از سنگین این حرفی که نگفتم

سخت رنجور است

باز سراغت آمدم

به همان نشانی آشنای آشنا

رفته بودی...اما...

چه حرف ها داشتم

به زحمت دل خویش را

به خدا حافظی کردن رضایت دادم

ولی حیف که ماند در دلم

حسرت گفتن آخرین حرف نگفته

پیش آن همه حسرت کهنه

که هر یک روزی گل آرزویی بودند

که به حاصل ننشستند

گل آرزو ها پژمرد و سوخت...

خاکسترش ماند و نامش حسرت شد!

و این رفتن تو به حسرت هایم باز افزود

حسرت گفتن آخرین درد از درد و دل هایم

حسرت گفتن آنچه گذشت

آنچه بی تو خواهد آمد به سرم

و سر انجام حسرت گفتن بدرود...

گفته بودند زود دیر می شود اما...

این بار چه زود...!

این زخم دلم را تنها

اشک چشمان تو شفا می بخشد

اشک چشمان تو ققنوس

توانایی درمان دارد

غوغا خواهد کرد

پس ناچار بر این بی چارگی گریه باید کرد

گریه باید بکنی اما...

دل کم طاقت من

طاقت دیدن اشک هایت را

اگر حتی شفابخش دلم باشد نخواهد داشت

خنده بسیار به چهره ات می آید

 خنده برآزنده ی لب های تو است

پس بخند

شاید این بار خنده ی ققنوس شفایم بخشد

سکوت چندین ساله ی

این خانه ی بی همسایه را

بشکند صدای خنده ات شاید

کاش

هر جا که هستی

خنده باشد پا به پایت...!

هست و نخواهد رفت از یادم

که همیشه خنده را

تو به لب های من ارمغان آوردی

اما رفتنت با خود خنده ام را برد

حال جای تو اینجا من

گریه باید بکنم

اشک نیز برآزنده ی چشمان من است

منی که تنها یادگاری ام از تو

همان نامی که پشتش تهی ست

آن نام مرا هیچ کجا

جز خاطرات تو پیوند نخواهد داد

آن نام جز تکرار لحظه های بودن  بی تو نیست

حرفهایت هنوز کلمه کلمه اش مانده است

حسابش نیست دستم که دلم چند بار آنها را خوانده است

از دنیای به این بزرگی اما

همین است از تو خاطراتم تنها...

بی همتای من

تو را به خدا سپردمت

گمان مکن که از یادم رفته ایی

اگر نتوانستم ببینمت

خوشا به حال آنکس که تو را دارد

فکر دل بی تو مانده ام نباش

آنقدر ها تنها نیست و خدا را دارد

هر وقت باران را دیدی

بدان بغض یاس من شکسته

بدان پشت این ابر های خسته

دل تنها و تکیده ی من نشسته

بگذار باران مرا به یاد تو آرد

چون این باریدن ریشه در جدایی از تو دارد

تقدیر من باریدن و تقویم من بهار و باران است

بهاری که شاید دوباره تو را باز آرد

شاید

هم صدا با چک چک باران

صدای پای تو آید

تا بهار هست منتظر باید بود...

و اکنون وقت گفتنش رسید

گفتن همان حرفی که

نمی دانی مرا تا کجاها کشید

می گویم و سبک می شوم که:خدا نگهدارت...

تو را به خدا سپردمت که تنها خدا نگهدارد

این گفتم و سبک شدم مثل پر

تو هم ققنوس سبک بال من بپر

بگذار در آسمان من تنها پرنده باشی

بخند

تو بخندی برایم هستی

اگر حتی کنارم نباشی

و با بدرود گفتنم به تو

این قصه ی نصفه و نیمه به پایانش رسید

پایانی که هیچ کس جز من و خدا

سنگینی غم آن را ندید

با خدا حافظ گفتنم ولی

هنوز هم سلام های تو یادم هست

که دلم را چگونه بی قرار می کرد و

دلم به پای حرف هایت می نشست

ققنوس افسانه بود و با رفتنت باز افسانه شد

با من هم خانه نماند و رفت و همسایه شد

دلم هرگز تو را از یادش نخواهد برد

بدان

ققنوس در خیال من هرگز نخواهد مرد...


 

  تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

سفر...

سفر خواهم کرد

از سرخی خون تا مشرق سبز گیاه

از الف امید تا یای یاس

سفر خواهم کرد

از خورشید به بعد

تا ببینم پشت این نور چه هست!

سفر خواهم کرد  تا مرگ مرز ها

تا جایی که حصار محصور نکند بشریت را...

من تا حس هشتم

تا اوج ادراک مردم

من به بهانه ی ریزترین دانه ی گندم نیز

سفر خواهم کرد

من تا سمپاشی این ذهن های آفت زده

تا احیای علم های مرده

من تا آزادی قفس از بند خویشتن

تا هم پروازی کبوتر با قفس

تا به آخرین سین نفس

سفر خواهم کرد

من از تن خفته به خاک

تن آلوده و پاک

تا روح عروج کرده به افلاک

سفر خواهم کرد...

من تا پیوند پر از پند خاک با تن خشکیده ی بذر

من تا سفر ریشه به خاک

تا سفر آب به رگ های گیاه

تا یافتن هشتمین رنگ نهان

از هفت رنگ یک رنگین کمان

تا یافتن هشتمین رنگ سیاه

سفر خواهم کرد

من برای دیدن برخورد اولین قطره ی باران به زمین

من از سادگی کودک تا حیله ی روباه

من از راه به بی راه

من از گاه به بی گاه

از سکوت به فریاد

من از قله به سطح

از سطح به ژرف

من تا صعود یک دانه ی برف

به آغوش ابر

من از تقدیر تا تصادف

آری...

من از تضاد تا ترادف

سفر خواهم کرد...

ما برای سفر آمده ایم

آری تا رسیدن سفر باید کرد

فکر نکن به بن بست به حصار و مرز

چون خدا گفت به انسان:...قل سیروا فی الارض...


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

بی گناه

این منم در حیاط خلوتم بی تو

چه قدر مظلومانه تنها

بی ستاره ترین ام در این شب ها

عبور سایه ات از دیوار حیاط خلوتم

افسوس که تکرار نخواهد شد

درخت هست،سیب هم

همان درخت سیب سرخ رو به پنجره

ولی باز افسوس که به دستت سیبی

جدا از بند شاخه نخواهد شد !

چه به چشم به هم زدنی رفتی

که من بمانم و سکوت سرد و دلگیری عصر هر روز

من و چوبه ی دار

که خاطراتت را به جرم نبودنت قصاص کنم !

نمکی در کوچه می زند داد:

میخرم دار و ندار.....

بفروشم یا نه؟

خاطراتت را چند بفروشم؟!

به قیمت تباهیه احساسم در بی تو بودنم ؟!

یا به قیمت تنها یک لحظه با تو بودنم ؟!

بکنم دل ز حیاط و بکنم دل ز حیات ؟!

در دو راهی ماندم...

سر سپارم به کدامین راه نجات ؟

نمکی رد شد و رفت

نه فروختم چیزی !

نه به دار آویختم خرمنی از خاطره را !

شکستم تنها تا مرگ فرسخی از فاصله را  !

بین من و تو

تنها یک نفس فاصله است

نفسی که دمش درد و

باز دمش باز درد است

نفسی که علت جریان حیات

در رگ های تن تب دیده ی تنهای من است  !

ولی برای شاهرگ گردن من

تاب عبور این همه رنگ سرخ سنگین است !

 راهی نیست...

جز این که با طناب به گلویم سدی بزنم

سد کنم عبور نفس های تلخ بی تو بودن را

پس....

عکسی از خود را نهادم کنار قاب مشکی نوار عکس تو

به یاد آوردم آن لحظه که

جدا کرده بود مرگ دستم از دسته تو

زدم مشکی نواری به گوشه عکسم

از عمری که خدا داده بود از هر دمش کردم سپاس

با اجازه اش پای دار

به جرم نداشتنت این بار خود را کردم قصاص... !


تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


بر فراز آرزو

به عشقت شاید فال حافظی زدم

ببخش اگر حرفی از خداحافظی زدم

منم اسیر قدیمی کهنه گی های خود

تو راست می گویی, باید حرفهای تازه می زدم

 

به عشقت شاید بال و پری زدم

به خاطرات دیروز با تو سری زدم

چون رسم به خانه ات, به خواب نزن

ناز نکن, باز بکن, منه خراب اگر دری زدم

 

ز شمع کلبه منال که کم نور است

شمعی نخواه که از چشمان تو شب دور است

تو وام دار فروغ و فروزان خورشیدی

پیش تو باشم اگر ,کردن تب زور است

 

دوای تبم ,دعای شبت به حال من

حقیقت است حقیر اگر تویی خیال من

مگذار بمیرم در آرزوی رسیدن به تو

کاش نکند دنیا تو را آرزوی محال من



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

شبان شعر

من شعرهایم را به چرا می برم هر روز

پشت تپه ی قلب

تا از علف احساس 

 از علف سبز خیال

دل سیری بخورند

راستش یک روز هوس آمد به سراغم

بزنم داد:

گرگ آمد.....

تا از این نزدیکی شاید

ببرند پی به وجود شعر هایم

ولی حیف دروغ

سبزی و خرمی ریشه ی احساس مرا

با خنچر پاییز

سر می برد آن وقت

آری!

من چوپانی شعر هایم را

جای آوازه ی شهر شدن شعر هایم

نخواهم داد.....



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

مترسک و پری

مترسک مترس

اگر آسمان این مزرعه بی ماه است

مترس اگر آسمان پر ستاره ی هر روزت

امشب سیاه است

مترسک

چه بی رحمانه به زمین زنجیر شد پایت

جفت پایت شد ریشه ی رشد وجودت

تا پیدا کند از ژرفای زمین

اندک آذوقه ی سر پا ماندن و سر بلندی را.

مترسک

مترسان کلاغ رهگذر مزرعه را

شاید ناجی آزادی ات از بی کسی اند

مترسان کلاغ را

شاید

بتواند ببرد خبرت را به مزرعه ی همسایه

به همان مزرعه ایی که در آن

یک مترسک مثل تو

در تکاپوی رهایی

در پی جستن و رستن

در تمنای گسستن

به زمین زنجیر است

مترسک

حرف بزن

از ته قلبت رازی فاش بکن

بگو هر آنچه در دل داری

شاید در این قحتی قاصدک

این کلاغ سیاه

غنیمتی ست ثمین که رسیده است ز راه.

به نزول آیه ی اقرا منتظر تو نمان

تو بخوان

از نامه های نرسیده به دستش

تو بخوان

تو بگو

شعر با شهامتی به وصفش

وصفش کن

بگو پر بکشد کلاغ

خبری آورد ز او

تو هم بشنو و آغاز کن و شعری بگو...

کلاغ رفت و خبر آورد و گفت:

دیدم دیدگانش به رنگ راستی ست بینا

دیدم دلش صاحب وسعتی یک قدم مانده به دریا

دیدم چون تو پایش کاشته است در مزرعه ایی

ولی می شود فهمید که چون پری

پر زدن نیست برایش واژه ی مسخره ایی

و دیدم دستانش چون تو باز بود

فکر کردم او نیز چون تو در حال راز و نیاز بود

آری دیدم که در حال قنوت بود

و کلاغ همه سخن بود و مترسک سراپا سکوت بود

آه مترسک

تو صلیب خسته ی سرپا ماندن و درگیر سکون

شاید لباست قیمتی نیست

اما وجودت نگین ولی نگون

کلاهت سایه بان سیلی سوزنده ی روز

لباست بی قیمت اما

تن پوش سرمای شب و سردی و سوز

کلاغ هست ولی تنها نیست

کبوتر اینجاست

به رنگ متضاد پرهای کلاغ

رنگ پرهای کبوتر روشن

سفید

برای شب سیاه او چراغ

همان شبهایی که در آن

کلاغ دیگر گم می شود در سیاهی مزرعه از نگاه

کبوتر نیز بی سبب اینجا نیست

کبوتر شاید واسطه ی وصال دو مترسک باشد

کبوتر باز شاید خبرچین خبرهای خوش به کبوتر باشد

و شاید فرشته ایی در کالبد کبوتر

و این فرشته خواهد دید که مترسک همسایه

خود مترسک نیست

اصلییت او از نژاد نجیب یک پری ست

که او هم

حافظ شکستن تو از تنهایی ست

تا وقت هجوم وحشی متروکی اینجا

تنهایی کاری نکند که بمیرد وجودت درجا

امروز همان روزی ست

که پری، پری خواهد گشود

پر زنان خشنود خشنود

خواهد آمد روی شانه های تو فرود

کبوتر نیز اینجاست

ولی در پی یافتن یک مترسک چون تو در راه

کرد پرواز و برفت کلاغ پر سیاه

باز ولی کبوتر ایجاست

کبوتر  وارث آب و خرد و روشنی است

که پیش از تو پر کشیده است ازخاک

و حال

در حال نکوهش که چرا در زندان زمین زنجیری

برهان جسمت را

به پرهای پری

برسان دستت را

آزاد شو از زندان خاک

ببر از مستی آبی دنیا

همچو ما رندان پاک

آری کبوتر اینجاست

او همان سهراب است

که به او می گوید:

مترسک باید امشب بروی

ریشه ی پایت را از زمین بر کن که باید برهی

بیش از این منتظر نگذار پری منتظر است

جامه ات را که خسته از گذران زمان است

بدر

این لحظه همان مطلع فجر است بپر

بیش از این منتظر نگذار پری منتظر است

جامه ات را که فرسوده ز فریب کاری چرخ است چاک بکن

پای تعلق را که به خاک آلوده ست پاک بکن

سهراب گفت:دست به دست پری ده، پرواز بکن

مترسک دست هایت کو؟

پا برهنه پر نکش از خاک

سهراب صدا زد:

مترسک کفش هایت کو؟



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

جدایی...

تا تهش بخون تا بدونی که....

 

 

آه جدایی ...

عجب حادثه ایست

عجب واژه ی پر فاصله ایست

عجب واژه ی بد خاطره ایست

جدایی جزر عشق و مد نفرت

برایم یعنی صفر ضربدر ابدیت.

جدایی خشکی شاخه ی پیوند بین دو دست

بین دو قلب

بین دو انسان است...

آری خوب می شود فهمید

ریشه این پیوند از کدامین تیزآب تنفر می شود سیرآب...

دو کبوتر که روزی

دست به دست، دست در دست محبت

پی پرواز پر از پر زدن آغازیدند

حال به چه آرامش و آسودگی از آغوش محبت رستند

به خیال خودشان هر دو از دست هم آزاد شدند

هر دو رفتند و چون زمین خشک آب نوشیدند و آباد شدند

ولی اما اندوه باید خورد به حال خودشان

که یک ماه محبت نخواهند دیدن به سال خودشان

که دیگر لفظ لطف به هم نخواهند گشود

که به یک حادثه، تلخ و شیرین

با هم بیتی از اشک و سرور نخواهند سرود

هر کسی راه دیار خویش می گیرد به پیش

و چنان خواهند رفت

که گویی اصلا هیچ ندیدند به خویش...

آری

زود فراموش شد آن لحظه که می خواند قاصدک خطبه ی پیوند

حال صیغه ی صاعقه وار طلاق را جاری کرد و

خشکید این نطفه ی پیوند

قاصدک مرثیه ی سرخ ملائک را خواند

بگرید تا فرشته در غم غروب بی فروغ خورشید زندگی

در غم غربت من و بی نوری ماه

تا در غم نزول غمگین این جفت محرم معراج محبت

و به بیشتر تنها شدنم از دل بکشد آه...

که آن آسمان آبی دیگر تا همیشه مه شد

و دل خسته ز تنهایی من

زیر اشک های سنگین ملائک له شد

و امشب در دل دردمند من و در خانقاه قلب ملک جنجال ایست

و تاسف دارد اگر فکر کنی بی کبوتر قفس خالی ایست...

 

کلبه

این رنگ رنج و غم که در من است

خدایم داد مرا

با من متولد گشت این غم

وقتی که مادرم زاد مرا!

پیله ی تنیده ی تنهایی بود

 تن پوش من آن روز

بر شاخه ی اندوه

آن پیله برایم

محفل پروانه شدن بود!

پروانه ایی که امروز هم

در شراره ی شعله های شمع

در زبانه های حریق غم

در اوج پروانه شدن سوخت

و کاش نوح بر روی کوه روح من کشتی می ساخت

تا سیل خروشان شده از غم

ته مانده ی شادی هایم را

با طغیان خویش نگیرد از من!

و من با شعرهایم

بروی قله ی بلند احساسم

کلبه ی کوچکی می سازم

که در این کلبه ی کوچک هر روز

من به تنهایی و تنها شدنم

من به مرتبت محرم غم ها شدنم

می نازم!

و این کلبه برای من و شعرهایم آغاز است

و تو مهمان شو در این کلبه ی کوچک

که بروی مسرور و حزین باز  است....



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نشان یاس

این نشان لوگوی بغض یاسه و این شعرم که امیدوارم ازش لذت ببرین داره این نشان رو شرح می ده.......

 

این است نشان تنهایی من

نشان غم شب هایی که با تو از آنها سخن خواهم گفت

این نشان را بنگر...

و مراقب قلبت باش

زیرا این روزها عجیب روزگاری ست!

این نشان را بنگر...

و بدان از قلبم

بدان از اشک هایی که هر روز بر گونه اش جاری ست.

این نشان را بنگر...

بنگر چشمهای بی قرار بغض را

که همچنان دوخته چشم

به راهی که تو از آن می آیی

بی تاب نهادن قدمهایت

در این وادی شعر و تنهایی.

و در آخر این بغض

لبی دوخته است

که حکایت ها دارد

از اول بغض

که در آن دلی سوخته است.

و از اشک های این بغض

آب می نوشد گل یاس

که گلش...

مشتاق بوسیدن قدم های تو راست!

و این نشان را بفهم....

تا بشنوی آهنگ غریب غزل هایم..

این نشان را بفهم...

تا حس کنی

وسعت غم شب هایی که تنهایم....



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

 

...و تو ای دل تنهای خودم

غمین مباش که تن تنهایت نه جدا از غمهاست ،

در تنهایی بودن جاری ست و...

غمین مباش زیرا که خدا هم تنهاست .......



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

کیستم؟!!

من شاید وا‌ژه ی نبودن باشم

من شاید پروانه در قصه ی پروانه و شمع باشم

من شاید خود شاید باشم

من شاید آن کسی که باید باشم

من شاید غصه ی درد دیواره بی پنجره باشم

من شاید زندانی این حنجره باشم

من شاید بیشتر از آنچه هستم تنها باشم

من شاید منه منها باشم

شاید بی رنگ شایدم رنگ غم ها باشم

من شاید غصه شاید هم کسی باشم

من شاید سرو شاید در باد خسی باشم

من شاید آزاد شاید مردی قفسی باشم

من شایدیک عمر حسرت بی هم نفسی باشم

من شاید دفتر بی خط شاید سایه ی سیاهی باشم

من شاید از سنگ شاید سبزی گیاهی باشم

من شاید خط کشی کج باشم

من شاید آن کودک لج باشم

من شاید نقطه سر خط باشم

من شاید فرسنگ ها دور تر از محبت باشم

من شاید آن کوزه ی بی آب ولی تر باشم

من شاید درخت پیر و تیغه ی کند یک تبر باشم

من شاید مردی از شب شاید از سحر باشم

 من شاید همه چیز شاید واژه ی نبودن باشم

من شاید هیچ کس و شاید کسی از سرودن باشم...


 

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

سرگذشت رنگ ها

کاش می دانستیم چندمین روز

خدا به جهان رنگی داد.

آسمان آبی شد

و دریا بی رنگ

ولی از آبی آسمان رنگ گرفت!

شب سیاه شد و ماه سفید.

کاش می دانستیم

پر پروانه چندمین روز دفتر نقاشی شد!؟

چندمین روز چشمانمان رنگی شد

یکی سبز دید جهان را به رنگ گیاه

یکی شب شد هستی اش به رنگ سیاه...

یکی بی رنگ نگاهش

آنقدر به آسمان خیره نشست

که آبی شد رنگ چشمانش!

ولی رز قرمز انگار

در این چندمین روز ها نزیست...!

چون رنگ نگاه هیچ کسی قرمز نیست

چون کسی به سرخی رنگ او خیره نشد.

شاید از همان روز ازل

عشق رنگ غربت به خود گرفت و دگر دیده نشد...

و نمی دانم

که چرا

هیچ یک از ما

بعد از آسمان به گیاه چشم ندوخت؟

و چرا

کسی بعده تماشای گیاه

دلش به حال آسمان نیز نسوخت؟

من نمی گویم دلمان از سنگ است

ولی علت همین است که نگاه ما تک رنگ است!

کاش می دانستیم چندمین روز

کبوتر رنگ پرواز گرفت!

پر می زد و پرواز کنان

می داد به اهل این دنیا نشان

که است رنگ رهایی شگفت. . .

و کاش دنیا می دانست

چندمین روز

قلبم

از میان این همه دولت رنگ

به خود رنگ تنهایی گرفت!!!؟



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

شالیزار

آنگاه که پرنده ی احساسم بر لب بام تو نشست،شیشه ی نازک وجودم انگار شکست.شیشه ی شکسته ی وجودم را هر روز به عشق دیدن دوباره ی تو می چیدم و در خیال خویش بودن دوباره ی تو را می دیدم.

وقت رفتن از کنارت ،ترا سپردم به یکتا ترانه ساز هستی،هر روز قلب من از تو گفته شعر مستی.از بدو دیدن تو یکسره می خواهد از تو بگوید غزلی،چون تو نیمه ی قلب منی ،تو شعر من از روز ازلی.

کلمات از ژرفای قلبم می جوشد و بر قلم روانه می گردد،از همان روزی که تیر عشق تو بر نشان دلم کمانه می گردد.

آنگاه که گوشه چشمی به من کردی کاری به جز گفتن نمی کردی،گفتن از عشقی به وسعت این دنیا و اقیانوس...

گفتن از شبهای تنهایی در جنگلی زیبا و بی کابوس...

از کنارت گذشتن سهل بود ،لاکن از گوشه ی عشقت گذشتن بسیار دشوارتر،چون که عشقت همچو الماسی گران است و دلم بر عشق تو مشتاق تر...

و اینک دلم هوای دیدن کرده،عشق زیبایت بر دلم دمیدن کرده .

پس بیا دستان گرمت را بر دلم اشاره کن،دستان تو فصل گل است بر پاییز دلم نظاره کن!

هزار هزار گل می روید از قطره ی اشکت بر این صحرای بی آبم ،قلب تشنه ام تشنه ی آب است،بر این آب عمری ست که من بیتابم.

آخر این سخن باشد غایت بی پایان از این قصه ی ما

که پایان می دهد این نگاه و لب های خندانت بر این غصه ی ما... !



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

روزگار من و ما

آرام آرام می روم تا گم شوم

در میان لحظه های سوت و کور

قلب من پیوسته در انتظار یک عبور

یک عبور از جنس تو یک عبور از جنس سنگ

تا شاید بشکند

شیشه ی عمر این سکوت.

اشک چون رود گونه هایم را شست از غبار خستگی

خسته بودم من از این سرور لحظگی

و چه بی صدا می رفتم

 می رفتم تا برسم به سر آغاز صدا

ولی انگار میان فریاد نهان بود و نمی شد پیدا.

ریشه ی چشمانم از کدامین چشمه می نوشد آب

 که چنین لشکر اشک

می بارد از پس چشمان جوشحال نقاب!

آری آرام آرام گویی

لحظه های بودنم می میرد

و مرا در درون رها خواهد کرد

من درونم قفسی ساخته ام

که هر از گاهی در ان میگذارم خود را

تا مرا لحطه ای ببرد تنهایی

به درن قفس خویشتنم

من در این تنهایی

من در این ثانیه های آخر

من در این لحطه ی سخت

تو را میخواهم

که وجودت همه پاکی ست

و بیا مرا پاک بکن

از این تنهایی

آرام آرام دستت را در درون دستانم بفشار

و ببر مرا تا خود تو

تا بینهایت بودن

تا خود من

تا مرا بشناسم

چون که من خویشتنم گم شده است

من همیشه لحظه هایم خیس بود

من همیشه لحظه هایم بی تو بود

و اینک این وجود

ترا میخواهد

که وجودت همه پاکیست

و بیا مرا پاک بکن

از این اشک که سر چشمه ی آن تنهایی

نه آن اشک که پاک است

و می زداید همه سنگینی غم.

اتاق من آبی ست

ولی چشمانم ترا میخواهد

که وجودت همه سر چشمه ی بودن

همه آرامش دل

همه آسودگی است.

اتاق من آبی ست ولی

نمی دانم که چرا باورم نیست اتاقم

رنگ دنیای تو باشد

رنگ آن آسمان

رنگ آن چشم

رنگ آن عشق که در رگ قلب تو جریان دارد

و کاش آن قلب برای لحطه  ی کوتاهی پی من

نگران بود و هراسان که چرا

صدای گریه اش نمی آید باز به گوش؟!!

و من میدانم

یاد من می شود زود فراموش

شمع تنهایی من نیست خموش.

و ترا می خوانم

که وجودت همه پاکی ست

و به آن گندم عشق که درون دل تو  

جوانه کرده ایمان دارم!

من به تنهایی تو

من به آن اشک زلال

من به آن گرمی دستت

که دل سردم را بودنی باز بخشید ایمان دارم.

من به دنیای درونت

من به بودن تو

من به آن کوه صداقت

که درونت قد بر افراشته

ایمان دارم!

تو بیا باز شویم هر دو از جنس محبت

و بیا باز کنیم از عشق صحبت

تا بداند دنیا

که ما یعنی من و تو

می توانیم قصه ی تنهایی و دوری را

به آخر برسانیم

و بییاییم

به سرآغاز همین عشق که در ما متولد شده است!!!



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

نمانید و برفت

رسید آن روز که از آن همیشه می ترسیدم

نمی دانستم برای بینهایت نیز پایانی ست

نمی دانستم می شود آیا

از پیش کسی انقدر دلگیر رفت؟

انقدر سرد و دل سوزانه رفت؟

هرگز نمی دانستم گل سرخم

که در بی کسی هایم مرا کس بود 

انقدر زود پرپر خواهمش دید .

تو که پرپر گشتی

پرپر شد چشم و دلم .

چشمانی که دریغ نمی داشت اشک را مثل باران از تو

و دلی که دریغ نمی داشت عشق را در آن روزگاران از تو!

ومن اکنون تنها

با این دل که شکست

و در من جز این گریه ها چیزی ندید

در اتاق تنهایی خویش

در همان گوشه ی تنهای اتاقم

یاد آن روزها می افتم ، می گریم

و نمی دانم در من این زردی با او چه کرد

او نیز نمی داند

که او برفت و او با من چه کرد!

او که مرا از کالبد تنهایی ام آزاد بکرد

او که با بودن خود مرا شاد بکرد

او رفت و ابدی کرد در من این دلتنگی و درد!

ای تو ...

تو برایم مثل باران بودی که نبارید و برفت

تو برایم در شب تار مثل مهتاب بودی که نتابید و برفت

تو برایم شوق رویا ،مثل دنیا بودی که نمانید و برفت... 



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

تنها ترین پرنده

نمی دانم بگریم، نمی دانم ببارم، نمی دانم با خود چه کنم

که قدری از این دلتنگی را از یاد برم؟

دلم امروز به اندازه ی یک ابر گرفت

خورشید بی فروغ پشت دلم پنهان

منم خسته از گریه های نهان

و روزم امروز سرد از همیشه ها

سرنوشتم سرگذشت تکراری سنگ هاو شیشه ها!

-و کاش بود کنارم می گرفتم دستش

می بردم با خود

به تنها ترین نقطه ی تن تنهای خودم

تا ببیند من که از درد ها دم نمی زنم

من که حرفی از غم نمی زنم

سرا پا دردم و غم!

تا ببیند 

در اوج تنهایی من

گریه است از دیده روان

تا ببیند چیزهایی که رفت و ندید

تا ببیند ماندن چه زود به پایانش رسید!

-او رفت و نماند،

از دفتر بی خط دلم 

خطی از خاطرات خسته را

برای خویش نخواند!

و او رفت و نماند،

مقصد خود را چه زود به سر منزل مقصود رساند!

و من اکنون می دانم

چه کنم که دلتنگی ام از یاد رود،

چه کنم که یادم از یادت رود!

خود روم تا تو نمانی و تو و یاد دلتنگی من،

من بمیرم تو بمانی و تو و عکس سنگی من! 




تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

جاده ها

THE LONG AND WINDING ROAD. by Edward Dullard. 
سرآغاز من خداست،

نام من تنهایی ست ،

شهرتم بی کسی است،

سرنوشتم گریه

سرکذشتم غصه،

و سرانجامم مرگ،مرگی بی صداست...

پرسیده ام از خود کجا هستم!!؟

و بدان...

در لا به لای واژه ها،

در یک خط در میان بیت ها

در میان کلمه کلمه ی شعرهایم

جای پای مرد تنهایی چون من است،

مرد تنهایی که تنهایی پیشه ی اوست،

تنهایی شهرت او در شهر خویشتن است

شهری که در آن بی خانه اتاقی است.

اتاق سردی از خلوتگاه سکوت،

اتاق سردی آرامگاه من

اتاقی از دیوارهای درد

اتاقی پر از بی پنجرگی،

و رو به رنج!

اتاقی که دیوار های آن

می گرید از شدت گریه های من!

اتاقی تا همیشه پر از خاطرات من،

اتاقی که آرزو های من

به دنیا می آید و هر روز در آن می میرد...

اتاقی که در آن

دور از نزدیکان خود

نزدیک به تنهایی

گاه دور و گاه خیلی دور از نزدیکان خود

خیلی نزدیک به تنهایی ام!

اتاق من جایی میان نزدیک و دور

و من چیزی بیشتر از خود نیستم

و پرسیده ام از خویشتن کیستم!!؟

من شاید عبور تنهایی از تقاطع با هم بودن ها

و شاید اولین پرواز پروانه ای باشم که به دنبال شمع می گردد

تا برایش بسوزد

ولی ذریغا از یک شمع!

و در اینجا بود که فهمیدم من

چه قدر تنها هستم !

پس کوله بار خود را بستم و رفتم از شهر خود

ترک گفتم اتاقم را با همه ی تنهایی هایش و به راه افتادم...

عبور کردم از حصار جاده ها

نه کس بود نه صدا

فقط من بودم و من و خدا!!!

رفتم تا بروم و باز رفتم

من از میان علفزار گریه

از میان بیشه های درد

از درون جنگلی زیبا و زرد عبور کردم.

کوه ها به تنهایی من اشک ریختند

ستارگان خود را با من در آمیختند

و من باز رفتم

ولی خسته از گریه رفتم

خسته از غربت رفتم

ولی کسی ندانست که رفتم

دگر چه کسی خواهد دانست که چگونه رفتم!

و من کوله بارم سنگین از اشک  

سنگین از دلتنگی رفتم

و خالی از حس بودن

من پر از حس سرودن رفتم

به نا کجا که خود نیز نمی دانستم!

ولی رفتم

رفتم تا رها شوم از آن همه بی کسی

تا رها شوم از بند خویش

تا رها شوم از چون و چند خویش!

پس رفتم

انگار جاده ها آخری نداشت

و تا دور دست ها شهری نبود!

من به دنبال شهری بودم

مثل شهر خود

ولی نه نزدیکانی مثل نزدیکان خود

چون رفتم تا دور شوم از نزدیکان خود

رفتم تا پیدا کنم نزدیکی،نزدیکی خود

و نزدیک شدم به شهری دور

نزدیک تر شدم و نزدیک

و ناگهان رسیدم!

شهری بود بی غم ،نه گنگ،نه اصم

دوست داشتن هایش بی قسم!

من دور از تنهایی

همه نزدیک به من

همه نزدیک به هم

انگار آشنا بود

احساسم حس می کرد،آشنا بودن این نزدیکان

هیچ کس مرا غریبه اسم نداد!

ناگهان بود که فهمیدم

نزدیکان همهگی پیش من اند

و دگر تنها نبودم

گویا روزگاران که نبودم

غمگین بودند از روزهای نبودم!

و این شد که بر نزدیکان خود شدم نزدیک تر از همیشه نزدیک

و دنیا نه تنگ بود و نه تاریک!

جاده ها مرا دوباره به شهر خویش آوردند

این همه نزدیکی را جاده ها پیش آوردند!



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net

عرش و فرش

روزی زمین دست تمنا به آسمان کرد دراز که مرا باران ده

ابر گفت:باران؟مگر نمی بینی که دگر ابری نیست؟آسمان صاف است!

زمین در جوابش گفت:آسمان به این بزرگی بعید است تنگ دستی!

تو اگر نباری ای ابر من از تشنگی می خشکم.

ابر پاسخ داد:ای زمین دریا دل وسعتم را به سخره مگیر

که از زمین دریا دلی چون تو این همه تنگ دستی بعید نیست؟

ابر باز گفت:تو دریا را داری پس بنوش!

زمین گفت:ماهی ها می میرند ، تنم می خشکد ، و شاید دگر مرا از دور آبی نبیند هیچ کس!

ابر با تعجب گفت:پس تو غیر از خود در اندیشه ی دیگران هستی؟!

ابر:تو باران طلبیدی  ، ولی خود راه باران بستی!

-زمین خجل شد ، تاملی کرد و اندکی بعد ،

-تقدیم آسمان کرد آب دریا با دو دست ،

-ابر خوشحال دمی به نصیحت بنشست

به زمین گفت:با خساست هر کس ، می خشکاند ریشه  ی خود را اول!!

-و زمین از کرده پشیمان ، نشست در انتظار باریدن باران.

-تا که ابر ببارید و به زمین خشک نفس داد

-و آسمان مهربان هر چه اب از زمین گرفته بود را پس داد...



تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net