اگر اشک تنها چاره بر این بی چارگی باشد
من تنها گریه خواهم کرد
در خیال خویش آهسته
به شانه هایت که دیگر نیستند تکیه خواهم کرد
در این زندان بی روزن
بسته است پایم به زنجیر های سرد تنهایی
که خوب می داند دلم
نیست مرا هرگز از این تقدیر رهایی
اما تو ققنوس بی قفس
پرهایت را سائیدی به تن هوا و رفتی
پرواز تو برای این قصه ی نصفه و نیمه
پایان غم انگیز و پر از اشک
شاید این پاییز فصل کوچت بود
این مهر چه قدر بی مهری کرد
پاییز بی تو
زمستان بی تو
ولی امیدی به بهار که باز گردی نیست
دل شکسته از این پاییز و این مهر
نا امید از بهار و فروردین
که با باز آمدنت
بشکنی خواب زمستانی قلبم را!
تنها گل پژمرده ی قلبم
داشت تازه تنش
گرم خورشید با تو بودن می شد
ابری از فاصله اما
گرفت از دلم
تنها همدم هر لحظه کنارم را...
و حال
تو پی هم نفس و
من تسلیم تقدیر خودم
به دنبال یک هم قفسم
و من آن قاصد بی مقصد
که پی گفتن خداحافظی ام
تا کجاها که به دنبال تو گشتم!
و اکنون دلم از سنگین این حرفی که نگفتم
سخت رنجور است
باز سراغت آمدم
به همان نشانی آشنای آشنا
رفته بودی...اما...
چه حرف ها داشتم
به زحمت دل خویش را
به خدا حافظی کردن رضایت دادم
ولی حیف که ماند در دلم
حسرت گفتن آخرین حرف نگفته
پیش آن همه حسرت کهنه
که هر یک روزی گل آرزویی بودند
که به حاصل ننشستند
گل آرزو ها پژمرد و سوخت...
خاکسترش ماند و نامش حسرت شد!
و این رفتن تو به حسرت هایم باز افزود
حسرت گفتن آخرین درد از درد و دل هایم
حسرت گفتن آنچه گذشت
آنچه بی تو خواهد آمد به سرم
و سر انجام حسرت گفتن بدرود...
گفته بودند زود دیر می شود اما...
این بار چه زود...!
این زخم دلم را تنها
اشک چشمان تو شفا می بخشد
اشک چشمان تو ققنوس
توانایی درمان دارد
غوغا خواهد کرد
پس ناچار بر این بی چارگی گریه باید کرد
گریه باید بکنی اما...
دل کم طاقت من
طاقت دیدن اشک هایت را
اگر حتی شفابخش دلم باشد نخواهد داشت
خنده بسیار به چهره ات می آید
خنده برآزنده ی لب های تو است
پس بخند
شاید این بار خنده ی ققنوس شفایم بخشد
سکوت چندین ساله ی
این خانه ی بی همسایه را
بشکند صدای خنده ات شاید
کاش
هر جا که هستی
خنده باشد پا به پایت...!
هست و نخواهد رفت از یادم
که همیشه خنده را
تو به لب های من ارمغان آوردی
اما رفتنت با خود خنده ام را برد
حال جای تو اینجا من
گریه باید بکنم
اشک نیز برآزنده ی چشمان من است
منی که تنها یادگاری ام از تو
همان نامی که پشتش تهی ست
آن نام مرا هیچ کجا
جز خاطرات تو پیوند نخواهد داد
آن نام جز تکرار لحظه های بودن بی تو نیست
حرفهایت هنوز کلمه کلمه اش مانده است
حسابش نیست دستم که دلم چند بار آنها را خوانده است
از دنیای به این بزرگی اما
همین است از تو خاطراتم تنها...
بی همتای من
تو را به خدا سپردمت
گمان مکن که از یادم رفته ایی
اگر نتوانستم ببینمت
خوشا به حال آنکس که تو را دارد
فکر دل بی تو مانده ام نباش
آنقدر ها تنها نیست و خدا را دارد
هر وقت باران را دیدی
بدان بغض یاس من شکسته
بدان پشت این ابر های خسته
دل تنها و تکیده ی من نشسته
بگذار باران مرا به یاد تو آرد
چون این باریدن ریشه در جدایی از تو دارد
تقدیر من باریدن و تقویم من بهار و باران است
بهاری که شاید دوباره تو را باز آرد
شاید
هم صدا با چک چک باران
صدای پای تو آید
تا بهار هست منتظر باید بود...
و اکنون وقت گفتنش رسید
گفتن همان حرفی که
نمی دانی مرا تا کجاها کشید
می گویم و سبک می شوم که:خدا نگهدارت...
تو را به خدا سپردمت که تنها خدا نگهدارد
این گفتم و سبک شدم مثل پر
تو هم ققنوس سبک بال من بپر
بگذار در آسمان من تنها پرنده باشی
بخند
تو بخندی برایم هستی
اگر حتی کنارم نباشی
و با بدرود گفتنم به تو
این قصه ی نصفه و نیمه به پایانش رسید
پایانی که هیچ کس جز من و خدا
سنگینی غم آن را ندید
با خدا حافظ گفتنم ولی
هنوز هم سلام های تو یادم هست
که دلم را چگونه بی قرار می کرد و
دلم به پای حرف هایت می نشست
ققنوس افسانه بود و با رفتنت باز افسانه شد
با من هم خانه نماند و رفت و همسایه شد
دلم هرگز تو را از یادش نخواهد برد
بدان
ققنوس در خیال من هرگز نخواهد مرد...
