ماه رمضون از نوع دانشجویی
خوبین؟
منم بد نیستم نمیدونم چی شد دوباره اومدم اینجا... شاید "احتیاج به با یکی صحبت کردن" دلیلش باشه!![]()
تابستون ترم برداشتم....امروز امتحان داشتیم باید میومدم بیرجند... دیروز تو هواپیما بودم، مهماندار اعلام کرد کمربنداتونو ببندین، چند دقیقه دیگه فرود میایم... یه دفعه یه تکون وحشتناک ...چند ثانیه بعد یه تکون دیگه...یه عده که خواب بودن بیدار شدن و با کنجکاوی ا طرافو نگاه میکردن... هیچکس هیچی نمی گفت.... یه تکون شدید تر ... کم کم زمزمه ها شروع شد، میتونستی ترسو تو صورت همه ببینی...من کنار پنجره بودم، از اون ارتفاع خیلی ترسناک بود... یکم سریع تر از سرعت معمول به زمین نزدیک می شدیم، خلبان مدام ارتفاع کم می کرد و دوباره بالا می رفت هر از چند گاهی هم یه نفر یه آه میکشید یا یه جیغ خفیف... تا حالا اینقدر مرگو از نزدیک حس نکرده بودم
احتمال خیلی زیادی میدادم که تموم میشم!!!![]()
احتمالا تا حالا برای هیچکدومتون پیش نیومده و امیدوارم هیچوقت پیش نیاد...
وقتی به این حال میرسی، یعنی مرگو با چشمات می بینی و تموم شدن زندگیتو احساس میکنی یه ترس عجیب میاد سراغت، یه دفعه خیلی بیشتر ا ز قبل به زندگی بعد از مرگ معتقد میشی و خیلی ازش میترسی... و یه دفعه احساس میکنی خیلی گناه کاری... یعنی اون دنیا سرویست می کنن!
کلا خیلی حس عجیبی بود، ایشالله هیچوقت تجربه نکنین...!![]()
بگذریم...
اینجا من تو خوابگام...تابستون خوابگاه دانشگاه رو نمیدن... باید بریم خوابگاه خودگردان (خصوصی) این خوابگاه های خودگردانم که افتضاحن ... الان ما ۸ نفر تو یه اتاقیم. از طرفی دانشگاه زاهدان ترم تابستونی نذاشته، یه جمع خیلی کثیری از دانشجوهای زاهدان اومدن بیرجند... بعد الان تو اتاق من ۷ تا بلوچن، بچه های خیلی با مرامین فقط یه مقدار زیادی مرامشون بالاس، در حدی که بین خودشو خودت هیچ فرقی نمیذاره و چون خودش ناراحت نمیشه از وسایلش استفاده کنی انتظار داره تو ام ناراحت نشی که از وسایلت استفاده کنه...! مثلا میای میبینی داره با ماشین اصلات ریشاشو میزنه!!!![]()
یه اخلاق جالبیم که این خطه دارن اینه که خرما براشون حکم آبو داره ... دیروز ما تو اتاق افطار خرما داشتیم ... هر دو نفر یه جعبه خرما میزارن جلوشون بسم الله ...
منم که عادت نداشتم ... چن تا دونه خوردم رفتم رو تختم ... شکمم شروع کرده بود به ناله زدن که پاشو برو یه چیزی کوفتت کن منم میگفتم هیسسس بگیر بخواب... سحر ایشالله...
سحر بیدار شدم، اینا اگر درست کرده بودن، فقط یه مشکلی بود که اینا جگراشونو ریز نکرده بودن، توش خوب نپخته بود... نونم نداشتیم که باهاشون بخوریم ... دوباره خرما ...
منم که عادت ندارم ... الان گلوم درد گرفته یکم...![]()
امروزم امتحان داشتیم که رسما هیچکدوم نخونده بودیم، از اون طرف دخترامونم هیچکدوم نخونده بودن، نتیجه : امتحانو لغو کردیم...! بعد کلاس رفتیم به استاد گفتیم استاد ماها خونده بودیم این دخترا اومدن گفتن ما نخوندیم شمام بگین نخوندین که امتحان نگیره ، واسه همین گفتیم ![]()
ویرایش: دیشب برنج درست کردم برا سحر، اومدم کافی نت این پستو نوشتم، سحر بیدار شدم دیدم دوستای هم اتاقی مثل اینکه دیشب گرسنه بودن برنجا رو با تن ماهی خوردن...!
دوباره خرما ![]()
![]()
دوشنبه یک شهریور: امشب بعد از یک هفته یه وعده غذا خوردم... تا حالا شده چند روز هیچی نخوری بعد از چند روز یه وعده غذای حسابی بخوری؟ وقتی این اتفاق بیوفته بدنت تک تک اتمای اون غذایی رو که داری میخوری جذب میکنه... دیگه فرقی نداره که برنجش دم نکشیده باشه یا خورشتش خیلی شور شده باشه یا برای خوردنش قاشق نداشته باشی... اینقدر لذت میبری که انگار داری یه پرس شیشکلیک تو ارم شاندیز میخوری ! الان که اومدم از خوابگاه بیرون روحیم باز شده بود و بدنم اندازه 2 تا اسب نیرو داشت ... دوس داشتم بدوم ... دیدین میگن ردبول به شما بال میده .... من این بالو با یه وعده غذا تجربه کردم ![]()
یه خاطره یادم اومد از ماه رمضون چند سال پیش: تو یه جلسه ای بودیم، یه حاج آقایی هم از اصفهان اومده بود داشت برامون سخنرانی میکرد...صحبت راجع به ثواب و جمع کردنشو اینجور چیزا بود... میگفت سعی کنید ثواب جمع کنین،مثلا همین سلام کردن،چرا منی که میتونم اول سلام کنم و ثواب بیشتری ببرم اینکارو نمی کنم و میزارم ثواب بیشترو نفر مقابل ببره؟ منی که حتی حاضر نیستم یک صد تومنی به دوستم بدم... یه دفعه یکی از وسط جمعیت گف به خاطر اینکه اصفهونی هستی حاج آقا
، اینو که گفت سالن منفجر شد،طفلکی حاج آقا دستش تو هوا مونده بود،یکم مکث کرد گفت یه صلوات بفرستین![]()
پ.ن: قبلا ام گفتم، قصد توهین به هیچ کس و هیچ نژاد و هیچ قومیتی رو ندارم ... نوشته هامم از رو غرض ورزی نخونین، کاملا بی منظورن
پ.ن۲: تا فهمیدن من میخوام برا ادامه تحصیل برم سوئد دانشگاهاشو پولی کردن ![]()








